جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1395 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 7
پروفسور تریلانی خطاب به هری :می دونستی شانزده سال پیش,پروفسور اسنیپ در هاگزهد مخفیانه به صحبت های من و پروفسور دامبلدور گوش داد و اون اطلاعات رو برای اسمشونبر برد و به دلیل این جاسوسی بود که اسمشونبر پدر و مادرت رو کشت و با اقدام به قتل تو ناپدید شد؟

هری بدون آنکه متوجه باشد چه کار می کند, هراسان به اتاق اسنیپ در دخمه ها رفت؛ بدون اینکه در بزند دراتاق را باز کرد و دید که اسنیپ قاب عکسی را روبه روی خود گرفته و غرق تماشای آن است.

اسنیپ سریع قاب عکس را به پشت, طوری که معلوم نباشد عکس چه کسی ست, روی میزش گذاشت و از جایش بلند شد. اگر زمان دیگری بود قطعا برای هری جالب بود که بداند اسنیپ به عکس چه کسی آن طور عاشقانه نگاه می کند ولی در آن زمان هیچ چیزی جز انتقام از کسی که باعث شد او پدر و مادری نداشته باشد, برایش مهم نبود!

اسنیپ با خشم به سمت او آمد ,یقه ی لباسش را گرفت و وحشیانه او را روی صندلی پرت کرد و از بالا با خشم به او خیره شد. هری لحظه ای از تعجب سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. در آن لحظه فراموش کرد که چرا به دفتر اسنیپ آمده چون حس کنجکاوی اش که چه چیز آن طور اسنیپ را به خشم آورده بر حس خشمش غلبه کرد. درست است که اسنیپ همیشه با او بد رفتار کرده ولی در آن زمان به طور عجیبی خشمگین به نطر می رسید.
اسنیپ در حالی که نعره می کشید رو به هری کرد و پرسید: چرا انقدر بی ادبی که بدون در زدن وارد دفتر من شدی, پاتر؟ تو هم مثل پدرت که فکر می کرد آدم خاصیه و قانون شامل حالش نمی شه, فکر کردی می تونی بدون اجازه وارد دفتر معلمت بشی؟

آنگاه هری به یاد آورد که چه چیز او را به آنجا کشانده است.
دوباره خشمش نسبت به اسنیپ مثل زمانی که به دفترش آمده بود به اوج خود رسید. از جایش بلند شد و رو به روی اسنیپ ایستاد. به طوری که فقط یک وجب بینشان فاصله بود. هری با تنفر به اسنیپ خیره شد نعره زنان پرسید: چطور تونستی باعث قتل پدر و مادرم بشی؟ چطور دلت اومد دوتا آدم بیگناه کشته بشن؟ می دونی وقتی دیوانه ساز ها به من نزدیک می شن من چه حالی دارم؟ صدای مادرم رو می شنوم که زجه می زنه و با التماس از ولدمورت می خواد که به جای من, اون رو بکشه! تو واقعا آدمی هستی که دوست داشتی مادر بی گناه من کشته بشه؟ چه طور تونستی با لو دادن اطلاعاتی که از جاسوسی در هاگزهد به دست آوردی کاری کنی که مادرم اون طور زجه زنان به دست ولدمورت بمیره؟

در کسری از ثانیه, درست قبل از اینکه اسنیپ مثل همیشه برگردد و شنلش در هوا پیچ و تاب بخورد و با سرعت از دخمه ها خارج شود, هری یک نظر دید که لب های اسنیپ لرزید, بغضش ترکید و اشک در چشم های سیاهش حلقه زد.




بدک نبود...مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی!

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:17:35
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:26:47
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 6:17:42
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 15:17:28
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 شهریور 1395 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی پنج
سورس به واگنی که لی لی در آن بود واردشد.
لی لی:سلام سورس.
سورس:سلام لی لی.
(به جیمز اشاره می کند)ایشون کی باشن؟
لی لی:ایشون جیمزپاتر هستند.
سورس:سلام جیمز!می خواهی به کدوم گروه هاگوارتز بروی؟
جیمز بلند می شود و می گوید:به گروه مردان شجاع، گریفندور.
سورس :من ترجیح میدم عاقل باشم تا شجاع.
کسی که از اول ساکت بود گفت:تو به کجا می روی سورس؟
سورس پاسخ داد:گروه خون اصیلان،اسلیترین
جیمز وآن پسر زدند زیر خنده.
سورس:چه چیزی خنده دار بود؟
جیمز:می خواهی بروی اسلیترین!لابد بعدش هم می خواهی جزو مرگخواران اسمشونبر باشی.
سورس لبخند تلخی زد،
لی لی همراه باآن دو پسر می خندید.
.
.
.
به هاگوارتز رسیدند.
کلاه گروه بندی آن
دوپسر را در گریفندور و سورس را در اسلیترین،قرار داد.
نوبت لی لی شد.
قلب سورس تند می زد.
لی لی زیر کلاه رفت .
قلب سورس می زد.همه چیز به کلاه
بستگی داشت او می گفت به اسلیترین بیاید؟.
کلاه. آب پاکی راروی دست او ریخت:
گریفندور
سورس فریاد نه ی خود را خوردواز زندگی و کلاه متنفر شد.








نیازی نیست که توی پایان هر جمله،اینتر بزنی...در کل "کمه" ولی خب...با ارفاق...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/25 20:50:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 شهریور 1395 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر پنجم کارگاه نمایشنامه نویسی

وقتی از قطار پیاده شدم یک نفر با صدای بلند گفت:سال اولی ها از این طرف.رفتم سمتش.سال اولی های دیگه هم امدند.چقدر زیاد بودیم.یه مرد درشت هیکل مارا باقایق از روی یک دریاچه به طرف قلعه ی بزرگ هاگواترزبرد.تاریکی هوا و سکوت دریاچه به نظر من ترسناک بود.بعد از ربع ساعت به یک سرسرای بزرگ رسیدیم.ما کنار بودیم و ناممان را یکی یکی می خواندند.مردی که نام هارا میخواند،داد زدفرد پاتر.
یک دفعه ترس وجودمو فرا گرفت.با قدم های لرزان به سمت کلاه رفتم.
سنگینی نگاه های دیگران را حس میکردم.به سختی روی صندلی نشستم وکلاه را روی سرم گذاشتم.ظاهر کلاه کوچک بود ولی وقتی روی سرم گذاشتمش تا شانه هایم پایین امد.صدای خنده ی چند نفر به گوشم رسید.احساس کردم از خجالت سرخ میشوم.که یکدفعه صدای کلاه به گوشم رسید.
-اووووم.پسر البو سوروس پاتر.نوه ی هری پاتر.پدرت توی اسلیترین بود.پدر بزرگت توی گریفندور.چی کنم؟
-هر کاری میکنی منو توی اسلیترین ننداز.
-چرا؟
-ولدمورت توی اسلیترین بوده.
-وااااای باز هم از این چرندیات.پدرت توی اسلیترین بود.
-باشه بابا .
-میخوام بفرستمت گریفندور پیش فردوجرج ویزلی
-ولی فرد مرده و جرج مدرسش تموم شده
-اوه راستی ولی باهم گروه باحالی میساختین
-خب حالا کجا برم
-راونکلاو خوبه.چون هم باهوشی هم باحال پس...
-یه لحظه صبر کن .چرا انقد بزرگی تا روی شونم اومدی
-به تو چه.پس راونکلاو
کلاه رو از سرم برداشتم .صدای هلهله ی جمعیت بلند شد و من روی میز راونکلاو نشستم.باخودم فکر کردم اجدادم گریفندوری،پدرم اسلایترینی،من راونکلاوی،وحتما پسرم هافلپافی.چه فکر مسخره ای:)






جای کار بیشتری داشت،ولی بد نبود...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/24 22:21:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 شهریور 1395 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
روز 31 اگوست ایستگاه کینگز کراس
سدرلا: مامان هرروز برامنامه بنویس باشه؟
خانم بلک : سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
-اگه من تو ریفندور بیفتم منو از توی شجره نامه خط میزنن ؟خودت که میدونی خودشون گفتن فکر میکنن من توی گریفندور بیفتم.
- منم تو رینوکلا بودم بنابراین ممکنه تو هم توی رینوکلا بیفتی و شاید اسلیترین هر چی نباشه تو یه اصیل زاده ای .
-سیریوس هم اصیل زاده بود.
-خوب مشخص بود اون توی گریفندور میفته . نگران نباش گریفندور خیلی شبیه اسلیترینه
-امیدوارم هر جا که بیفتم رابطه ام با خانواده بد نشه و دوستیم با نارسیسا به هم نخوره .
- نه نمی خوره برو .
- خداحافظ مامان.
در قطار
سدرلا : سلام
نارسیسا و اندرومیدا: سلام
- خیلی نگرانم
- مطمئن باش حالت از ریگولس بد تر نیست همه به خاطر برادرش مسخرش میکنن
- حالا زیادم مطمئن نباش شاید من هم تو گریفندور بیفتم
کلاه گروه بندی
مک گونگال:نارسیسا بلک
کلاه : اسلیترین
اسلیترینی ها دست میزنند و تشویقش میکنند و نارسیسا به میز اسلیترین می پیوندد.
مک گونگال:سدرلا بلک
کلاه : بعد از اندکی تامل... گریغندور یا رینوکلا؟؟؟
سدرلا: اسلیتریننننننن
-تو خیلی باهوشی و خیلی شجاع ، گریفندور رو دوست نداری؟؟پس برو .... رینوکلا
جیمز : دومین بلکی که توی اسلیترین نیفتاد رفیق.
سیریوس : اره مثل اینکه بایدبه سدرلا افتخار کنم.
سدرلا در دل خود میگوید : ای کاش منو تو اسلیترین انداخته بود







این نمایشنامه نیاز به "توصیف" داشت،لاکن تو فقط از دیالوگ استفاده کردی...
به عنوان مثال همون اول که سدرلا با مادرش صحبت میکنه بایداینطوری میبود:
"سدرلا با نگرانی به مادر خود نگاهی انداخت. قرار بود برای اولین بار از مادرش به مدتی طولانی جدا شود و همچنین نگرانی بزرگتری داشت...اگر در اسلیترین نمی افتاد،چه میشد؟
_مامان هر روز برام نامه بنویس..باشه؟

مادر با مهربانی نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
_سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
.
.
."




ایرادای خیلی زیاد دیگه مثل غلط تایپی و غیره هم داره...اصولا باید تایید نشی ولی خب...بخوایم خیلی خیلی ارفاق کنیم،با نهایت ارفاق...

.تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 15:38:56
خداحافط تا عید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 شهریور 1395 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.من جک ویزلی پسر بیل ویزلی وفلور دلاکور هستم.من در یازده سالگی قراربود برای بار اول سوار قطار هاگوارتز بشوم وبه هاگوارتز بروم .درقطار با دو نفرآشنا کنار هم نشستیم.من،لیلی پاتر وپیتر مک لاگن،باهم پیمان دوستی بستیم و به هم قول دادیم هیچ وقت همدیگر را تنها نگذاریم.به هاگوارتز رسیدیم وکلاه گروه بندی دوستانم را در گروه گریفندور گذاشت .اسم من خوانده شد.به طرف کلاه رفتم.من جزو متأخرین کلاه شدم. بعد از شش دقیقه کلاه گفت:گریفندووور.خوشحال به طرف میز گریفیندور رفتم. دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم.بعد از مراسم به دوستانم گفتم:تا این جا مانند هری پاتر و دوستانش بودیم .به نظرتان می توانیم ،ماجراهای جالبی داشته باشیم?.لی لی گفت :نمی دانم .چون دیگر ولدمورتی برای شکست دادن نمانده.پیتر گفت: من به برادرت حسودیم می شود لیلی .چون او با پدرت به گذشته رفته،و بادختر ولدمورت جنگیده. حتی می گویند او جان پدرت را نجات داده است.ولی ؛دشمن ماکیه؟
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید:
دانش آموزان هاگوارتز من بلاتریکس لسترنج هستم.من و دختر من و لرد سیاه،دلفی زندانیان مرگخوار آزکابان را آزادکرده وبرای حمله ای آماده می شویم.
اون جا فهمیدم این کلاه داناتر از این حرفها است.حتی وقتی اسلیترینی مهربان است یا گریفندوری ای ترسو است،حکمتی درآن است.
تصویر شماره ی پنج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 2:54:01
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 16:51:38
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:02:44
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:03:05
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:35:29
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:48:00
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 21 شهریور 1395 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
کندرا سورنسون برای آخرین بار با پدر و مادرش خداحافظی کرد و سوار قطار هاگوارتز شد.
بچه ها در قطار پخش شده بودند و به دنبال کوپه خالی می گشتند. کندرا با چشم هایش قطار را گشت.
تا اینکه رزا دوست صمیمیش را پیدا کرد که جلو ی یک کوپه خالی برایش دست تکان می داد.
رزا صبر کرد تا کندرا به او برسد و گفت: داشتی از قطار جا می موندی. نگران نباش دوباره میبینیشون.
کندرا و رزا داخل کوپه خالی شدند و به بیرون نگاه کردند.
در واقع کندرا و رزا دوساحره ی ماگل زاده بودند. آن دو قبل از آن که نامه ی هاگوارتز به دستشان برسد باهم دوست بودن. و از اینکه هر دو ساحره هستند بسیار خوشحال شده و دو هفته بعد از آن با هم به کوچه دیاگون رفته و وسایل جادوگریشان را خریده بودند.
کندرا نگاهی به رزا انداخت وپرسید: دوست داری تو چه گروهی بیفتی ؟
رزا نیز به او نگاهی انداخت و جواب داد: خب اینکه معلومه دوست دارم توی گروه گریفندور بیفتم. ولی مطميءنم که توی گریفندور نمی افتم. من حتی از یک سوسک مرده هم می ترسم. زرنگ که نیستم ،اصیلزاده هم نیستم . پس می افتم توی هافل پاف.
کندرا دلسوزانه به رزا نگاه کرد وگفت: خودت که می دونی منم از تو بهتر نیستم .نه زرنگ و نه اصیلم. تازه حتی از تو هم ترسو ترم.

وقتی قطار به ایستگاه هاگزمید رسید ، کندرا و رزا وسایلشان را جمع کردند و به دنبال مردی که سال اولی هارا صدا می زد رفتند.
بعد از اینکه کمی راه رفتند به یک دریاچه رسیدند .پنج تا قایق پارویی ولی بدون پارو روی دریاچه بود.
ولی رزا ،کندرا و بقیه سال اولی ها به آن جا نگاه نمی کردند . آن ها به یک قلعه بسیار بزرگ وباشکوهی خیره شده بودند، که از این پس قرار
بود خانه شان باشد.
کندرا و رزا همراه با یک پسر که صورت و سینه اش را مغرورانه جلو داده بود و یک دختر سوار قایق وسطی شدند. و به سمت قلعه حرکت کردند.
بعد از آن زنی بسیار مهربان و خوش قلب که خودش را یکی از پروفسور های هاگوارتز معرفی کرده بود. آن ها به تالاری برد که کندرا نظیرش را هیچ کجا ندیده بود. تالار بسیا بزرگ بود. چهار میز طویل وبسیار بلند در آن جا چیده شده بود و کندرا پرچم های چهار گروه هاگوارتز را بالای هر کدام از میز ها دید. و بعد هم چشمش به میز اساتید که زن ها ومرد های بسیاری آن جا نشسته بودن خورد. کلاس اولی ها به نوبت رو به میز اساتید به صف شدند. رزا جلوی او و دختری که با او سوار قایق شده بودند پشتش بود.
پروفسور یک چهار پایه که روی آن یک کلاه بسیار قدیمی بود را جلوی بچه ها گذاشت و کندرا با نگاه کردن به کلاه گروهبندی ناگهان دچار اظطراب و نگرانی شدیدی شد. او به بقیه بچه ها نگاه کرد و وقتی فهمید همه مثل او نگران و مضطرب هستند خیالش راحت شد.
پروفسور به آن ها گفت که وقتی اسمشان را می خواند روی چهارپایه بنشینند و کلاه را روی سرشان بگذارند.
پروفسور اسم های زیادی را خواند و فقط کندرا، رزا و آن پسر و دختری که با آن ها سوار قایق شده بودند ماندند.
بعد از اینکه پروفسور اسم پسر را خواند او با همان غرور توی قایق روی چهارپایه نشست و کلاه را روی سرش گذاشت. در واقع دلیلی نداشت پسر کلاه
را روی سرش بگذارد چون با اینکه کلاه چند سانتی متر با سرش فاصله داشت کلاه گفت: اسلایترین!!!!
بعد آن دختر به سمت کلاه رفت وروی سرش گذاشت. بعد از یک دقیقه کلاه گفت: ریونکلاو!!!!
بالاخره نوبت رزا رسید، او که قیافه ای نگران به سمت کلاه روفت و آن را روی سرش گذاشت. گروهبندی رزا از همه دیر تر صورت گرفت. کندرا رزا را می دید که بیش تر از پنج دقیقه روی چهارپایه نشسته بود و زیر لب با خودش حرف می زد. به محض اینکه کندرا فکر کرد چرا رزا با خود حرف می زند، کلاه گروهبندی تصمیم خود را گرفت و گفت: گریفیییییندور!!!!
و رزای بسیار خندان و خوشحال به سمت میزی رفت که دانش آموزان آن جا برایش دست می زدند.

پروفسور نگاهی به کاغذی که در دست داشت انداخت واسم کندرا را صد زد. کندرا به سمت چهارپایه رفت و وقتی نشست چشمش به رزا خورد که داشت به او نگاه می کرد. کندرا کلاه را برداشت وبه سمت سرش برد. گروهبندی او حتی از آن پسر هم کم تر طول کشید. کندرا لحظه ای احساس کرد که کلاه به نوک مویش برخورد کرده است و همین کافی بود تا کلاه بگوید: گریفیییییندور!!!!!
عاقبت تمام شده بود و او توی گروه گریفندور افتاده بود.
کندرا که اکنون بسیار خوش حال بود به سمت بهترین دوستش رفت که برایش دست می زد و کنار او نشست.
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی





خوب بود و مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی وقتی وارد ایفا بشی...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/21 15:39:51
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 18 شهریور 1395 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره5
وقتی برای اولین بار وارد هاگوارتز شدم با خودم گفتم یعنی می توانم اینجاپیشرفت کنم. همه خانواده من در هاگوارتز درس خواند ند همه شون اسلیترینی بودند. من از خانواده اصیل زاده متولد شدم پس باید مایه افتخار پدرم می شدم.

من و همه بچه های سال اولی در دروازه ورودی هاگوارتز ایستاده بودیم تا اینکه پرفسور مک گوناگل پیش ما آمد.
- بچه های سال اولی با من بیان.
من و همه بچه ها وارد تالار شدیم.
- بچه ها همه تون بیان جلو نترسین بیاین اسمتون رو می خونم میاین کلاه رو می زارین سرتون بعد از گروه بندی می زارین سر جاش.
هیجان زده بودم کمی هم استرس داشتم دوست داشتم اسلیترینی باشم.
- امیلی واتسون
امیلی دختری کوچک اندام بود با موهایی قهوه ای صورتش پر کک و مک بود. با ترس و لرز روی صندلی نشست کلاه رو رو سرش گذاشت.
کلاه فریاد زد: هافل پاف!
امیلی کلاه رو گذاشت روی صندلی و به هافل پاف ها پیوست.
- توماس اندرسون
توماس پسری مو سیاه بلند قد و جذاب بود با قدم های استوار به طرف کلاه رفت او هم کلاه را روی سرش گذاشت.
کلاه گفت: می دونم کجا بزارمت گریفیندور!
- میشا ردفورد
میشا دختر مو نقره ای و زیبا یود به زیبای و ب طنازی به پیش کلاه رفت کلاه را روی سرش گذاشت
کلاه بدون تردید گفت: ریونکلاو!
- دوروتی مالفوی
می ترسیدم با استرس به سمت کلاه رفتم کلاه را بر روی سرم گذاشتم چشمانم را بستم
کلاه گیج شده بود : با توجه به خانوادت اسلیترین!
با شادی و هیجان به سمت میز اسلیترین ها دویدم.





پیرو سبک مینی مالسیم و ماسمالیسم هستی...نه؟
وارد ایفا بشی راه میوفتی...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/20 22:05:01
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 17 شهریور 1395 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 1 :
هوا تاریک شده و وزارت جادوگری هم رو به تعطیل شدنه .هری و آرتور ویزلی تو سالن اصلی دارن با هم در مورد محاکمه امروز صحبت میکنن.
که یکی از کارکنان بخش به سمت آرتور میاد
- قربان قربان صبر کنید قربان .
-بله ویلی چی شده کاری داری؟
-بله قربان همین الان رییس بخش گفتن هرچه سریعتر بیاین پیش من
-اوه اوه باز چی شده این پیر خرفت منو صدا کرده بریم ویلی ببینم چه کارم داره ...
آرتور نگاهی به هری میکنه .
-اوه هری جان تو کمی میتونی منتظر بمونی ؟!
-بله حتما تا شما به کارتون میرسید من هم در تالار اصلی وزارت خونم .
-باشه پس تا کمی استراحت کنی زودی برگشتیم
آرتور و ویلی به سمت آسانسور میروند
هری هم همینطور که به سمت آب نما جادویی وسط تالار میره تا روی نیمکت بشنینه.
هری در حالی که کتاب میخونه احساس میکنه سالن اصلی به طرز عجیبی ساکت شده ....احساس ترس بهش دست میده .
در همان حین صدای فیس فیس مار مانندی رو میشنوه .
-هری تو دیگه تنهایی
-هری پسری که زنده ماند
هری با ترس از جاش بلند میشه به پشت سرش نگاهی میکنه ...کسی پشتش نیست .ناگهان زخم پیشونی هری شروع به سوختن میکنه .هری که توان ایستادن نداره رو زانوهاش میفته و سرشو محکم میگیره .

در همین حین شومینه روبروی هری روشن میشه و کسی جلوی هری ظاهر میشه هری که فکر میکنه آرتوره توان اینکه سرشو بالا بیاره نداره از آرتور طلب کمک میکنه .
ولی با صدایی که میشنوه در جا قلبش وایمیسته .
صدا صدای لرد ولدمورت است .
-نه نه این امکان نداره.
-چرا هری فکر میکنی این خلوتی و سکوت برای چیه ؟!
هری با هر جون کندنیه از جاش بلند میشه .
در همین هین شومینه دیگری روشن میشه .و دامبلدور وارد می شود.
-هری حالت خوبه ؟!
-بله پرفسور
-اوه ببین کی اینجاست دامبلدور عزیز....
دامبلدور اعتنایی به ولدمورت نمیکنه واز هری میخواد که هرچه زودتر از اونجا دور بشه .
بعد از اینکه هری از اونجا دور شد .
دانبلدور رو به ولدمورت وایمیسته و شروع به حرف زدن با او مبکنه
- برای چی اینجایی ؟!
- ولدمورت فکر نمیکردم تنها بیای.
- تنها فکر می کنی تنهام ارتش من منتظر یک اشارن در همون حال عصاشو بالا میاره و به سمت دانبلدور شلیک میکنه
جنگ سختی بالا گرفته
معلوم نیست کی جان سالمی به در میبره
آیا ولدمورت بر دامبلدور غلبه میکنه ؟
آیا هری زنده میماند ؟


آخر جملاتت یادت نره نقطه بذاری هیچوقت.
دانبلدور؟ مثل شنبه؟

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/18 5:16:39
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 شهریور 1395 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره6
دستشویی دختران طبقه اول ساکت بود میرتل گریان مثل همیشه در حال پرسه زدن در سالن دستشویی بود ناگهان صدای پایی به گوشش رسید دراکو مالفوی پسر سال ششمی اسلیترینی بود.

میرتل گریان باخودش گفت:این پسره اینجا چی کار می کنه.

دراکو شیر روشویی را باز می کند ناگهان شروع می کند به گریستن.

میرتل:به به چشمم روشن دراکو مالفوی هم بلاخره عاشق شد!

دراکو(با عصبانیت):خفه شو شبح وراج .

و دوباره شروع به گریهمی کند.

میرتل:نکنه عاشق دخترای خوشگل ریونکلاوی شدی ها؟و اونم بهت جواب رد داده حالا تو هم بهم ریختی نگران نباش تو از اون دخترایی که میان اینجا طلسم می خونن که بدتر نیستی. نمی دونی اینجا دخترا میان واسه پسرای خوشتیپ طلسم عاشقی می خونن. می تونی راز نگه داری؟ یه دختریه هافل پافی رو می شناسم که عاشقت شده می خوای...

دراکو(وسط حرفش می پرد):گفتم که خفه تو هیچی نمی دونی .همه تون همین جوری هستین از اون دامبلدور گرفته تا تو شبحه خرفت.

میرتل:آهای هواست باشه درسته که تو یه اصیل زاده ای نمیتونی به من توهین کنی.

دراکو: اصیل زاده!دیگه واسم مهم نیست که کی ام.

ناگهان آستین چپش را بالا می زند...

دراکو:من مرگ خوار شدم پدر مادرم مجبورم کردن اونا فکر می کنن که جنگی در راهه که لرد سیاه پیروزشه.اونا فکر می کنن اگه من مرگ خوار بشم در امامن نمیتونم کاری رو که لرد سیاه گفته انجام بدم من شجاع نیستم من قاتل نیستم.

و دو باره هق هق گریه را سر می دهد.

میرتل گریان دلش به حال پسرک می سوزد و با او احساس همدردی می کند ناگهان صدای پایی به گوش می رسد کسی وارد دستشویی می شود او هری پاتر است پسر برگزیده.



خب میدونی، این چیزی که تو نوشتی نصفش نمایشنامه س، نصفش رول. به معنای واقعی کارگاهِ نمایشنامه نویسی شرکت کردی. ولی این روشی نیس که ما اینجا کارا رو پیش میبریم. این قضیه ای که تو پرانتز توضیح دادی کاراکتر چیکار کرده، این باید عوض بشه، توصیف بشه. اینجوری مثلا.

دراکو وسط حرفش پرید:
_گفتم که، خفه شو. تو هیچی نمیدونی.

"شبحه" خرفت هم درست نیست، "شبح" خرفت درسته. هروقت دیدی حرفِ ــِـ که اومده به معنای "است"ــه، "ه" لازمه. هروقت به معنای بودن نبود، کسره بذار.

وقتی میخوای یه دیالوگیو از یه کاراکتری نقل قول کنی، لازم نیست حتما اسمشو بنویسی دو نقطه و اینا. یه بار که این کارو بکنی یا مثلا بگی که فلانی گفت که فلان، بعدش دیگه میتونی از _ استفاده کنی. یه جا ام زمان فعلات عوض شده بود، یا ماضی بنویس یا مضارع. یکیش فقط تو هر نوشته.

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (32.21 KB)
37642_57d04d3122ed5.jpg 290X400 px
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:54:35
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:55:19
ویرایش شده توسط GinnyWeasley در 1395/6/17 21:56:31
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/18 5:14:57
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 14 شهریور 1395 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5

همهمه ی عظیمی از صدا های پچ پچ در سالن هاگوارتز به گوش می رسید .برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز در میانه سال تحصیلی دانش اموزی به این مدرسه اضافه شده است.دختری با موهای مشکی بلند.انقدر بلند که وقتی راه میرود موهایش بر زمین کشیده میشود.
با امدن کلاه گروهبندی سالن به سکوتی مرک بار فرو میرود.
-گوش کنید.دانش اموز آلیس پنترسون اولین سالی ست که به اینجا امده.آلیس سال اولی نیست..
با گفتن این جمله سر و صدا باز دوباره شروع میشود
البوس پاتر:مگه میشه دانش اموزی از سال های بالاتر شروع کنه؟
اسکورپیوس مالفوی:احتمالا!
در همین وقت در گریفندور
لی لی پاتر:هه جالبه
رز ویزلی:اصلا هم جالب نیست لی لی داره به اون دختر حسودی ام میشه
..
-و هم اکنون کلاه گروه بندی .. آلیس بیا اینجا..
آلیس زیبا و کم رو بر روی صندلی مینشید و کلاه را روی سرش میگذارند.
.
کلاه:خب خب خب.جالبه در تمام سالهایی که اینجا بودم چنین چیزی ندیده بودم.کدوم گروه؟ کدوم یکی؟
کاملا گیج شدم.صبر کنید.شجاع و بی پروا اما کم رو و کم حرف..با دقت و متین .
فهمیدم ریونکلاو!
جمعیت ریونکلاو فریاد میزنند و هورا میکشند.بقیه گروه ها هم تنها دست میزنند.
.
فردای ان روز
.
البوس:میدونی چیه اسکورپیوس؟!از دیروز دارم به اون دختر فکر میکنم چرا اعضای هاگوارتز راضی شدن تا یه دختر غریبه وسط سال بیاد هاگوارتز و تازه سال اولی هم نشه؟
عجیب نیست؟به نظر خیلی مشکوکه
اسکورپیوس:اوه آل تو هم دیگه خیلی به همه چی مشکوکی ..
اوناهاش داره میاد اینوری
البوس:صبر کن الان میام
اسکورپیوس:کجا داری میری ...از دست تو آل.واقعا که یه پاتری
.
.
البوس:هی آلیس سلام من البوس پاتر
الیس با خجالت:اوه سلام منم..
-بله فکر کنم همه دیگه میشناسنت!
-ب.ب..بله
-گفتم اگر فکر میکنی تنهایی میتونی با ما بیای
-م..م.من خیلی ممنونم
-الان یعنی قبول کردی؟
-اگه اشکال نداره...
-نه معرکه میشه! بیا میخوام با دوستام اشنات کنم
-اقای پاتر؟
-بله؟
-شما پسر جینی ویزلی هستید؟
البوس با تعجب:اره اما معمولا منو با پدرم میشناسن اما تو از مادرم میپرسی !خب یه ذره عجیبه
-پس تو اون پسری
-کدوم پسر؟
-خطر آلبوس..خطر..من به خاطر تو اینجام.میدونم تعجب میکنی اما خواهشا گوش کن.
-آلیس من واقعا گیج شدم...
ناگهان اسمان شروع به تغییر میکند.صاعقه هایی حیرت اور شروع به درخشش میکنند.
الیس به سمت اسمان که رو به تاریکی ست نگاه میکند و با وحشت میدود
البوس:کجا میری؟الیس؟ الیس؟/
اسکورپیوس به طرف او می اید:چی شد؟چرا فرار کرد؟
-نمیدونم اما تا اسمون تاریک شد دوید یه چیزایی رو هم گفت که دقیق نفهمیدم
اسکورپیوس:پس خیلی مفید بوده!
-مسخره نکن اون دختر واقعا یه چیز مرموزی داره
جیمز پاتر از پشت سر انها می اید و محکم به پشت ان دو میزند
البوس و اسکورپیوس:اخ...
جیمز:ناز نازی ها ! اگه نمیخواین یه چیز باحال رو از دست بدید سریع بیاین سالن اصلی
البوس:چرا؟
جیمیز:اصلا میدونی چرا اسمون یهو سیاه شد؟
اسکورپیوس با خنده:چون یه دختر..
البوس ضربه ای محکم به اسکورپیوس میزند و اسکورپیوس حرفش را میخورد
البوس:نه نمیدونیم
جیمز:چون خیلی خنگید.معلم جدید هاگوارتز با یه حرکت میتونه اسمون رو تحت امر خودش بگیره میگن که کارش معرکه ست.الانم داره یکی از هنرنمایی هاش رو به رخ بقیه استاد ها میکشه
-معلم جدید؟
-خب اره .اه. منم دارم نمایش رو از دست میدم. تا بعد
اسکورپیوس:واای یه معلم دیگه؟چه خبر خوبی واقعا!
البوس زیر لب چیز هایی را زمزمه میکند:معلم جدید..خطر..اسمان سیاه...مراقب...

.


برای نشون دادن گذشت زمان از توصیف استفاده کن.
دیالوگ هارو هم یا جلوی گویندشون بنویس، یا برو خط پایین و از - استفاده کن که یه دست بشه پست.


تایید شد!


برو به مرحله بعد: کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Tarantulla در 1395/6/14 19:57:06
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/15 19:17:08
این که بتوانی مقابل دشمنانت بایستی، واقعا قابل تحسین است! اما قابل تحسین تر از آن، این است که بتوانی جلوی دوستانت بایستی...
البوس دامبلدور
تصویر تغییر اندازه داده شده