تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
تازه از قطار پیاده شده بودم دست هایم را در دست های لینی بهترین دوستم قلاب کردم اولین باری بود که به مدسه ی جادوگری می رفتم دست هایم می لرزید واین به خاطر هوای سرد نبود بلکه از گروهی که من را به آن می فرستادند می ترسیدم. بعد از گذشت از دریاچه ما را به سالن هاگواردز بردند بچه ها با شال گردن های آبی قرمز سبز و زرد به ماکه دانش آموزان سال اولی بودیم نگاه می کردم لینی پشت میز گروه ریونکلاو نشسته بود و به من لبخند می زد این باعث شد کمی دلگرم شوم در این جا هیچ کسی را به جز او نمی شناختم موهای براق و زیبایش مثل همیشه دور سرش ریخته بود و مثل همیشه لبخند دلگرم کننده ای بر لب داشت پرفسور مک گوناگال کنار یک کلاه کهنه ایستاده بود او به ما دستور داد:سال اولی ها به خط بشین و هر وقت اسمتان را خواندم روی این صندلی بنشینید. انتظار نگرانی ام را بیش تر می کرد بلاخره پرفسور مک گوناگال اسم من را از روی کاغذی که به دست داشت خواند با زحمت می توانستم حرکت کنم کشان کشان خودم را به آن صندلی رساندم پرفسور آن کلاه را روی سرم گذاشت کلاه کمی تکان خورد و گفت ام.ام. در تالع تو اصالت و هوش زیادی می بینم ناگهان فریاد زد نه این هوش یک هوش معمولی نیست گذشته ات را می بینم مادر مادر بزرگ تو نوه ی روونا ریونکلاو است و تو وارث هوش بی کران روونا ریونکلاو هستی بلا خره وارث هوش او را پیدا کردیم بدون معتلی برو به گروه ریونکلاو همه ی افراد گروه ریونکلاو برایم دست می زدند پاپیون صورتی مو هایم را روی سرم محکم کردم و به طرف میز گروهم رفتم و کنار لینی نشستم او دست های من را گرفت گفت دیدی گفتم تو هم به گروه ما می آیی باید تلاش کنیم تا امسال ما قهرمان گروه ها بشویم.پرفسور مک گوناگال کنار میز ما آمد و جعبه ی چوبی زیبایی را به دستم داد و گفت: این تاج مال توست همان جوری که در وصیت نامه ی روونا ریونکلاو آمده است این تاج به تنها وارث او می رسد.با خوشحالی وصف نا پذیری جعبه را در دستم گرفتم.و شروع به خوردن از غذا های جشن کردم.
حداقل سطح رو برای ورود به ایفا داری...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
حداقل سطح رو برای ورود به ایفا داری...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/8/3 19:56:10
من همونیم که حتی خانواده ام
.
.
.
.
وجودم را انکار می کنند.
.
.
.
.
وجودم را انکار می کنند.
جزئیات کاربر

تالار هاگوارتز خیلی روشنه و در عین حال با شکوه ولی خیلی خشک و بیروحه به نظرم غارتگران رو کم داره
البته خب واضحه که بین غارتگران و من و جورج و اون دو تا رفیق کله پوک پایه امون رقابت سختی در خواهد گرفت و مطمئنم ما شرتریم فک کنم از الان بدونم اولین استادی که که قراره از دستم عاصی شه کی باشه
زرررررررررزررررررروس اسنیپ
یک کلاغ سیاه واقعی
مثلا میشه شامپو عزیزشو با سفیده تخم مرغ قاتی کرد
تو افکار خودم غوطه ور بودم که صدای مشابه جیغ پروفسور مگ گوناگل منو به خودم اورد
فرد ویزلی
شونه ای بالا انداختم و به سمت کلاه گروهبندی حرکت کردم کلاه رو سرم گذاشتن و خب تا رو دماغم اومد
-هی رفیق میشه سرجات وایسی؟
-واو چه افکار شروری
-شرور نه و شیطنت امیز در ضمن شعری که موقع ورودمون خوندی خیلی چرت بود
-تو بچه ی باهوش و شجاعی هستی و در عین حال یه غرور ناملموس داری فک کنم ریوونکلاو برات مناسب باشه
-اصن فکرشم نکن اگه منو جایی جز گریفیندور بندازی همینجا داغونت میکنم البته اگه داغونتر از الانت بشی
-اعتراف میکنم اولین دانش اموزی هستی که یکم منو میترسونی
و من و کلاه باهم فریاد زدیم گررریییفییییندووور
و البته مطمئنا شانس اورد که منو تو گریفیندور انداخت
لطفا بالای پستاتون بنویسید که نمایشنامه به کدوم عکس تعلق داره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
البته خب واضحه که بین غارتگران و من و جورج و اون دو تا رفیق کله پوک پایه امون رقابت سختی در خواهد گرفت و مطمئنم ما شرتریم فک کنم از الان بدونم اولین استادی که که قراره از دستم عاصی شه کی باشه
زرررررررررزررررررروس اسنیپ
یک کلاغ سیاه واقعی
مثلا میشه شامپو عزیزشو با سفیده تخم مرغ قاتی کرد
تو افکار خودم غوطه ور بودم که صدای مشابه جیغ پروفسور مگ گوناگل منو به خودم اورد
فرد ویزلی
شونه ای بالا انداختم و به سمت کلاه گروهبندی حرکت کردم کلاه رو سرم گذاشتن و خب تا رو دماغم اومد
-هی رفیق میشه سرجات وایسی؟
-واو چه افکار شروری
-شرور نه و شیطنت امیز در ضمن شعری که موقع ورودمون خوندی خیلی چرت بود
-تو بچه ی باهوش و شجاعی هستی و در عین حال یه غرور ناملموس داری فک کنم ریوونکلاو برات مناسب باشه
-اصن فکرشم نکن اگه منو جایی جز گریفیندور بندازی همینجا داغونت میکنم البته اگه داغونتر از الانت بشی
-اعتراف میکنم اولین دانش اموزی هستی که یکم منو میترسونی
و من و کلاه باهم فریاد زدیم گررریییفییییندووور
و البته مطمئنا شانس اورد که منو تو گریفیندور انداخت
لطفا بالای پستاتون بنویسید که نمایشنامه به کدوم عکس تعلق داره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/22 19:18:13
ویرایش شده توسط sd_potter در 1395/7/22 19:59:14
ویرایش شده توسط sd_potter در 1395/7/22 19:59:14
جزئیات کاربر

تصویر شماره 5
هاگوارتز جای باشکوهی بود درست همانطور که از پدرش شنیده بود و در کتاب تاریخچه خوانده بود اما آنقدر پر قدرت نبود که او را از فکر کردن به هدفی که در نظر داشت جدا کند. رون ویزلی ،هری پاتر «پسری که زنده ماند »و هرماینی گرنجر را در قطار ملاقات کرده بود آن ها خودشان را به هم معرفی کرده بودند و او چندتا از شکلات هایی که دستور درست کردنشان فقط برای خانواده اش بود را به آن ها داده بود ،شاید میتوانستند دوستان خوبی باشند البته اگر مجبور نبود برای هدفش گام بردارد!
پروفسور مک گونگال سال اولی ها را جمع کرده بود و حالا وقت گروهبندی بود
-دراکو مالفوی!
پسرک بور به سمت کلاه رفت در کمتر از یک ثانیه گروهش مشخص شد:اسلیترین!
آلساندرا او را تا بحال ندیده بود ولی میدانست نسبت دوری با مادرش نارسیسا بلک دارد.
چند دانش آموز دیگر هم گروه بندی شدند از جمله ویزلی و پاتر هر دوی آن ها به همراه گرنجر در گریفیندور افتادند
-آلساندرا استابورن
با هر قدمی که برمی داشت دلش زیر و رو می شد .شاید برای بقیه یک گروه بندی ساده بود اما برای او فرق میکرد پای نجات خانواده اش در میان بود هیچ کس از تصمیمش خبر نداشت حتی پدر و مادرش که تمام فکر هایش را با آن ها در میان می گذاشت ...سنگینی کلاه را که احساس کرد به فکرها و صداهای ذهنش خاتمه داد
-خب بذار ببینم چی داریم اوه چه ذهن آشفته ای وجود تو سرشار از ویژگی های متضاده
-منو بنداز گروه...
-بذار کارمو بکنم بچه جون!انگار هر قسمت از وجودت متعلق به یه گروهه شجاع اما محتاط،باهوش ولی بی حوصله ،جاه طلب در عین حال دل رحم،...این کار خودته!هر گروهی که بری توش موفقی.
مگ گونگال کلاه رو برداشت وبا تعجب به آلساندرا نگاه کرد
-خب خانم استابورن گروهتون رو انتخاب کنید
چند لحظه مردد ماند که تصمیمی که میگیرد درست است یا نه.هرماینی،رون و هری برایش دست تکان دادند دلش میخواست که پیش آن ها باشد ولی صدایش را صاف کرد و با قطعیت گفت:اسلیترین.
صدای جیغ و دست دانش آموزان در سالن پیچید...تازه همه چیز شروع شده بود!
آم...بد نبود...جای کار داره البته...به هر حال مشکل خاص نداره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
هاگوارتز جای باشکوهی بود درست همانطور که از پدرش شنیده بود و در کتاب تاریخچه خوانده بود اما آنقدر پر قدرت نبود که او را از فکر کردن به هدفی که در نظر داشت جدا کند. رون ویزلی ،هری پاتر «پسری که زنده ماند »و هرماینی گرنجر را در قطار ملاقات کرده بود آن ها خودشان را به هم معرفی کرده بودند و او چندتا از شکلات هایی که دستور درست کردنشان فقط برای خانواده اش بود را به آن ها داده بود ،شاید میتوانستند دوستان خوبی باشند البته اگر مجبور نبود برای هدفش گام بردارد!
پروفسور مک گونگال سال اولی ها را جمع کرده بود و حالا وقت گروهبندی بود
-دراکو مالفوی!
پسرک بور به سمت کلاه رفت در کمتر از یک ثانیه گروهش مشخص شد:اسلیترین!
آلساندرا او را تا بحال ندیده بود ولی میدانست نسبت دوری با مادرش نارسیسا بلک دارد.
چند دانش آموز دیگر هم گروه بندی شدند از جمله ویزلی و پاتر هر دوی آن ها به همراه گرنجر در گریفیندور افتادند
-آلساندرا استابورن
با هر قدمی که برمی داشت دلش زیر و رو می شد .شاید برای بقیه یک گروه بندی ساده بود اما برای او فرق میکرد پای نجات خانواده اش در میان بود هیچ کس از تصمیمش خبر نداشت حتی پدر و مادرش که تمام فکر هایش را با آن ها در میان می گذاشت ...سنگینی کلاه را که احساس کرد به فکرها و صداهای ذهنش خاتمه داد
-خب بذار ببینم چی داریم اوه چه ذهن آشفته ای وجود تو سرشار از ویژگی های متضاده
-منو بنداز گروه...
-بذار کارمو بکنم بچه جون!انگار هر قسمت از وجودت متعلق به یه گروهه شجاع اما محتاط،باهوش ولی بی حوصله ،جاه طلب در عین حال دل رحم،...این کار خودته!هر گروهی که بری توش موفقی.
مگ گونگال کلاه رو برداشت وبا تعجب به آلساندرا نگاه کرد
-خب خانم استابورن گروهتون رو انتخاب کنید
چند لحظه مردد ماند که تصمیمی که میگیرد درست است یا نه.هرماینی،رون و هری برایش دست تکان دادند دلش میخواست که پیش آن ها باشد ولی صدایش را صاف کرد و با قطعیت گفت:اسلیترین.
صدای جیغ و دست دانش آموزان در سالن پیچید...تازه همه چیز شروع شده بود!
آم...بد نبود...جای کار داره البته...به هر حال مشکل خاص نداره!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/21 2:18:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/06/10
تولد نقش: 1395/07/19
آخرین ورود: جمعه 1 بهمن 1395 10:47
از: زیر سایه یه درخت کهن سال
پستها:
5

تصویر شماره ی 10
هری و هاگرید وارد کوچه ای باریک شدند که پر از مردان و زنان، دختر ها و پسر های هم سن خودش و یا کمی بزرگ تر، با لباس هایی عجیب و غریب از فروشگاهی به فروشگاه دیگر میرفتند و بر سر چیز های عجیبی با هم بحث میکردند!
هری در حالی که با تعجب همه جا را نگاه میکرد از هاگرید پرسید: هاگرید؟ اینجا کجاست؟ و اینا چیه که اینا پوشیدن؟
هاگرید در حالی که دنبال مغازه ای میگشت گفت: آمممم اینجا کوچه ی دیاگونه!باهاس وسایل مدرسه تو از اینجا بگیری! اینا؟ اینا که ردا هستن هری! اوه خدای من حتما تا حالا از اینا دیدی دیگه نه؟
هری: راستش...نه تا حالا ندیدم!
هاگرید با تعجب به هری نگاه کرد و گفت: خوب هری لیست رو نگاه کن ببین چی میخوای؟
هری نامه را از جیب شلوارش که برایش گشاد بود و قبلا مال دادلی پسر خاله اش بود در آورد! بازش کرد و نگاهی به آن انداخت و گفت:
یه چوبدستی...یه پاتیل سایز 2...و...
-خوب هری تو برو توی اون فروشگاهه که اونجا هست... اونی که رنگ درش زرده...دیدیش؟
-آره دیدمش ولی اونجا باید برم چی کار کنم؟
-اونجا باید بری چوب دستی بگیری! منم میرم کتابات و پاتیلت رو برات بگیرم!
-اوه باشه!خداحافظ!
و از هاگرید جدا شد و به سمت مغازه ی چوب دستی فروشی رفت.در باز کرد و با این کار زنگ بالای در را به صدا در آورد.وارد مغازه شد.مغازه خلوت و ساکت بود.
-سلام! کسی اینجا نیست؟
ناگهان مردی پیر و سالخورده با مو های سفید از راهرو بیرون آمد و با دیدن هری لبخندی زد و گفت:
-اوه آقای پاتر!...میدونستم که بالاخره میاید!حتما اومدید که چوبدستی بگیرید!
-اوه بله...همینطور!
پیر مرد لبخندی زد و دوباره وارد راهرو شد و گفت:
-خوب خوب...بزار ببینم...آها!
او پاکتی دراز را در آورد و درش را باز کرد.در آن جعبه یک چوبدستی به رنگ قهوه ای سوخته بود.پیر مرد گفت:
-بگیرش... امتحانش کن!
هری چوب را برداشت و آن را تکان داد! ناگهان در کشویی باز شد و تمام محتوای آن ریخت و هری که زهر ترک شده بود چوب را سر جایش گذاشت.
پیرمرد گفت: اوه نه نه نه...این چوب مال تو نیست!
-ببخشید مال من؟ من متوجه نمیشم!
-اوه پسرم این تو نیستی که چوبدستی رو انتخاب میکنی! بلکه چوبدستی تو رو اتخابات میکنه! جالبه نه؟
-بله...همینطور!
پیرمرد پاکت دیگری در آورد و آن را به دست هری داد.هری با ترس و لرز چوبدستی را در دستش گرفت و احساس کرد نسیم خنک روی صورتش وزید و موهایش را از صورتش کنار زد و جای زخمش را نمایان کرد! زخمی صاعقه شکل که از وقتی به یاد داشت این زخم روی صورتش بوده!
-درسته...این چوب مال توئه! عالیه!
ناگهان کسی اسم هری را صدا زد:
-هری...هری!
هری برگشت و در مقابل خود هیکل بزرگ هاگرید را دید:
-هاگرید!
-سلام آقای الیوندر!
-اوه سلام هاگرید!
-خوب هری چوبت رو خریدی؟
-اوه... آره ایناهاش!
و چوب قهوه ای کم رنگش را بالا گرفت تا هاگرید آن را ببیند.
-اوه عالیه خوب اگه میشه بیا بریم هنوز یه چیزی مونده که نگرفتی...خداحافظ آقای الیوندر!
-خداحافظ
هری گفت:
ممنون آقای الیوندر!
و به همراه هاگرید از مغازه خارج شد! او از هاگرید پرسید:
-هاگرید چه چیز دیگه ای مونده؟
-خوب...یه حیوون دست آموز! یا باید یه گربه بگیری یا یه وزغ یا یه جغد!
-خوب ترجیح میدم یه جغد بگیرم!
آن ها اندکی راه رفتن که ناگهان به جایی رسیدند که پر از قفس پرنده بود و در آنها جغد های بزرگ با رنگ های جور واجوری بود! مانند:قهوه ای سوخته و قهوه ای روشن یا حنایی!
ناگهان هری ایستاد و به جغدی نگاه کرد که با جغد های دیگر فرق داشت! رنگش مانند برف سفید بود و تار های سیاهی در لا به لای آن داشت!
-ه...هاگرید...هاگرید!
-چیه هری؟
-هاگرید من اینو میخوام!
-اوه آره خیلی خوشگله...صبر کن برم بگیرم و بیام!
هری سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و در گوشه ای از کوچه ی باریک ایستاد و منتظر هاگرید ماند! کمی بعد هاگرید با جغد برگشت:
-خوب هری دوست داری اسمشو چی بزاری؟ من میگم هوگو بزار اسم قشنگه!
-آمممم ولی...من از اسم...هدویگ خوشم میاد...! چطوره؟
-اوه...قشنگه!
و دست هری را گرفت و از کوچه خارج شدند!
چرا قبل اینکه اینجا پست بزنی و بعدش تایید بشی،رفتی تو تاپیک گروهبندی پست زدی؟به هر حال توی تایپ مربوطه گروهبندیت میکنم...پست اینجات هم...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
هری و هاگرید وارد کوچه ای باریک شدند که پر از مردان و زنان، دختر ها و پسر های هم سن خودش و یا کمی بزرگ تر، با لباس هایی عجیب و غریب از فروشگاهی به فروشگاه دیگر میرفتند و بر سر چیز های عجیبی با هم بحث میکردند!
هری در حالی که با تعجب همه جا را نگاه میکرد از هاگرید پرسید: هاگرید؟ اینجا کجاست؟ و اینا چیه که اینا پوشیدن؟
هاگرید در حالی که دنبال مغازه ای میگشت گفت: آمممم اینجا کوچه ی دیاگونه!باهاس وسایل مدرسه تو از اینجا بگیری! اینا؟ اینا که ردا هستن هری! اوه خدای من حتما تا حالا از اینا دیدی دیگه نه؟
هری: راستش...نه تا حالا ندیدم!
هاگرید با تعجب به هری نگاه کرد و گفت: خوب هری لیست رو نگاه کن ببین چی میخوای؟
هری نامه را از جیب شلوارش که برایش گشاد بود و قبلا مال دادلی پسر خاله اش بود در آورد! بازش کرد و نگاهی به آن انداخت و گفت:
یه چوبدستی...یه پاتیل سایز 2...و...
-خوب هری تو برو توی اون فروشگاهه که اونجا هست... اونی که رنگ درش زرده...دیدیش؟
-آره دیدمش ولی اونجا باید برم چی کار کنم؟
-اونجا باید بری چوب دستی بگیری! منم میرم کتابات و پاتیلت رو برات بگیرم!
-اوه باشه!خداحافظ!
و از هاگرید جدا شد و به سمت مغازه ی چوب دستی فروشی رفت.در باز کرد و با این کار زنگ بالای در را به صدا در آورد.وارد مغازه شد.مغازه خلوت و ساکت بود.
-سلام! کسی اینجا نیست؟
ناگهان مردی پیر و سالخورده با مو های سفید از راهرو بیرون آمد و با دیدن هری لبخندی زد و گفت:
-اوه آقای پاتر!...میدونستم که بالاخره میاید!حتما اومدید که چوبدستی بگیرید!
-اوه بله...همینطور!
پیر مرد لبخندی زد و دوباره وارد راهرو شد و گفت:
-خوب خوب...بزار ببینم...آها!
او پاکتی دراز را در آورد و درش را باز کرد.در آن جعبه یک چوبدستی به رنگ قهوه ای سوخته بود.پیر مرد گفت:
-بگیرش... امتحانش کن!
هری چوب را برداشت و آن را تکان داد! ناگهان در کشویی باز شد و تمام محتوای آن ریخت و هری که زهر ترک شده بود چوب را سر جایش گذاشت.
پیرمرد گفت: اوه نه نه نه...این چوب مال تو نیست!
-ببخشید مال من؟ من متوجه نمیشم!
-اوه پسرم این تو نیستی که چوبدستی رو انتخاب میکنی! بلکه چوبدستی تو رو اتخابات میکنه! جالبه نه؟
-بله...همینطور!
پیرمرد پاکت دیگری در آورد و آن را به دست هری داد.هری با ترس و لرز چوبدستی را در دستش گرفت و احساس کرد نسیم خنک روی صورتش وزید و موهایش را از صورتش کنار زد و جای زخمش را نمایان کرد! زخمی صاعقه شکل که از وقتی به یاد داشت این زخم روی صورتش بوده!
-درسته...این چوب مال توئه! عالیه!
ناگهان کسی اسم هری را صدا زد:
-هری...هری!
هری برگشت و در مقابل خود هیکل بزرگ هاگرید را دید:
-هاگرید!
-سلام آقای الیوندر!
-اوه سلام هاگرید!
-خوب هری چوبت رو خریدی؟
-اوه... آره ایناهاش!
و چوب قهوه ای کم رنگش را بالا گرفت تا هاگرید آن را ببیند.
-اوه عالیه خوب اگه میشه بیا بریم هنوز یه چیزی مونده که نگرفتی...خداحافظ آقای الیوندر!
-خداحافظ
هری گفت:
ممنون آقای الیوندر!
و به همراه هاگرید از مغازه خارج شد! او از هاگرید پرسید:
-هاگرید چه چیز دیگه ای مونده؟
-خوب...یه حیوون دست آموز! یا باید یه گربه بگیری یا یه وزغ یا یه جغد!
-خوب ترجیح میدم یه جغد بگیرم!
آن ها اندکی راه رفتن که ناگهان به جایی رسیدند که پر از قفس پرنده بود و در آنها جغد های بزرگ با رنگ های جور واجوری بود! مانند:قهوه ای سوخته و قهوه ای روشن یا حنایی!
ناگهان هری ایستاد و به جغدی نگاه کرد که با جغد های دیگر فرق داشت! رنگش مانند برف سفید بود و تار های سیاهی در لا به لای آن داشت!
-ه...هاگرید...هاگرید!
-چیه هری؟
-هاگرید من اینو میخوام!
-اوه آره خیلی خوشگله...صبر کن برم بگیرم و بیام!
هری سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و در گوشه ای از کوچه ی باریک ایستاد و منتظر هاگرید ماند! کمی بعد هاگرید با جغد برگشت:
-خوب هری دوست داری اسمشو چی بزاری؟ من میگم هوگو بزار اسم قشنگه!
-آمممم ولی...من از اسم...هدویگ خوشم میاد...! چطوره؟
-اوه...قشنگه!
و دست هری را گرفت و از کوچه خارج شدند!
چرا قبل اینکه اینجا پست بزنی و بعدش تایید بشی،رفتی تو تاپیک گروهبندی پست زدی؟به هر حال توی تایپ مربوطه گروهبندیت میکنم...پست اینجات هم...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/17 21:17:11
یه گریفیندوری...
هیچ وقت تسلیم نمیشه!
چون شجاعه!!!
و تا آخر عمرش هم...
بر سر عدالت...
میجنگه!
چون ما گریفیندوری ها...
میجنگیم تا آخرین نفس...
برای عشق و...
برای...
گریفیندور!!!
هیچ وقت تسلیم نمیشه!
چون شجاعه!!!
و تا آخر عمرش هم...
بر سر عدالت...
میجنگه!
چون ما گریفیندوری ها...
میجنگیم تا آخرین نفس...
برای عشق و...
برای...
گریفیندور!!!
- هوم... ذهن عجیبی داری! در ششصد سال گذشته همچین چیزی ندیده بودم!
- تو شیشصد سال عمر کردی؟
- ... صاف و شفافه... به نظر اصیلزاده نیستی... ولی هیچ نشونه ای از مشنگ زاده بودن هم نداری! ببینم، چطور ممکنه نه اصیل زاده باشی و نه مشنگ زاده؟!

- تو شیشصد سال عمر کردی؟
- سوال من رو با سوال جواب نده بچه!
- تو شیشصد سال عمر کردی؟
کلاه گروه بندی به شدت گیج شده بود. موجودی که آن را زیر سرش گذاشته بود ذهنش با تمام بچه های دیگر متفاوت بود. مثل یک صفحه ی خالی! نه باهوش بود و نه کم هوش، نه شجاع و ترسو، نه اصیل زاده و نه مشنگ زاده، و نه تلاشگر و نه تنبل! با خودش فکر کرد - البته اگر بتوان برای یک شیء از واژه ی "فکر" استفاده کرد. - «شاید هم همشون با هم باشه!»
- بله. و حالا تو رو می فرستم به گروهِ...
- تو چه موجودی هستی؟
- ... اَه! یادم رفت! من کلاهم دیگه بچه جون!

پسری که کلاه روی سرش... در واقع، موجود نیم متری ای که کلاه آن را احاطه کرده بود، به جز ذهن عجیبش و قد نامتعارفش، تفاوت دیگری هم با بقیه ی بچه ها داشت: اصلاً در بند این نبود که قرار است به کدام گروه برود، انگار مصابحت با خود کلاه برایش مهم تر بود.
- می دونی، من هفتاد و شیش تا اخترک، هفت تا قمر و سه تا سیاره رو رد کردم تا رسیدم به اینجا، تو اولین کلاه سخنگویی هستی که می بینم! تو واقعاً عجیبی!
کلاه این طور استنباط کرد که مسلماً این مخلوق عجیب جادوگرزاده نیست که دیدن یک کلاه سخنگو اینقدر برایش تعجب آور است.
- البته دیروز روباه به من می گفت که انسان ها موجودات عجیبی هستن، همیشه یه چیز متحیرکننده در آستین دارن. نمی دونم راست می گفت یا نه، چون من هرچی به آستینشون نگاه کردم، به نظر نمیومد که چیزی توش مخفی باشه.
کلاه این طور استنباط کرد که او چندان باهوش هم نیست. از آن بچه های خیالاتیست که فکر می کند می تواند با حیواناتی مثل روباه حرف بزند، یا از آن بچه های کم هوش که معنی اصطلاحی چون "چیزی در آستین داشتن" را نمی دانند. پس در نظرش ریونکلاو هم حذف شد.
- ببینم، چرا زیر تو این قدر تاریکه؟
کلاه با تعجب پاسخ داد:
- خب چون پارچه ی من ضخیمه و مانع عبور نور میشه.

- شال گردن من هم ضخیمه، ولی سایه اش هیچوقت مثل زیر تو تاریک و سیاه نیست! من شال گردن ها رو به کلاه ها ترجیح میدم... تاریکی ترسناکه!
ترس؟ خودش بود! این بچه شجاعت گریفیندوری بودن را هم نداشت. معما حل شده بود! کلاه با خوشحالی فریاد زد:
- هافلپاف!
با فریاد کلاه، چُرت دامبلدور که در دفتر مدیریت، پشت میزش نشسته بود پاره شد. بلند شد، به سمت کمدی که کلاه داخل آن بود رفت و در آن را باز کرد.
- چیزی شده؟
- اوه، پروفسور، من همین الان یه پسر بچه ی عجیب رو گروه بندی کردم!
دامبلدور با تعجب کلاه را برداشت و زیر آن را که خالی بود، نگریست.
- نمی دونستم که تو هم خواب می بینی، کلاه عزیز!
خیلی خوب بود....اگه قبلا توی همین سایت شناسه داشتی مستقیم برو و معرفی شخصیت کن، فقط شناسه قبلیت رو باید اونجا ذکر کنی...در غیر اینصورت (که شک دارم "در غیر این صورت" باشه)...
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/12 21:58:45
~ Le Petit Kevin ~
زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!
زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!
... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1395/07/02
تولد نقش: 1395/11/24
آخرین ورود: پنجشنبه 8 تیر 1396 00:06
از: هاگوارتز
پستها:
44

تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛؛؛:
بلخره قطار ب مقصد میرسد
سوفیا:وای بچه ها بلخره رسیدیم
ویولت:چقد قشنگه ،میخوام هرچه زودتر بریم قلعه
سوفیا:اتوسا صب کن مام بیایم
اتوسا: زود باشین...
هر سه از قطار پیاده میشن و دونبال یک مرد بلند قد ک مسئول سال اولی هاس راه میفتن .،
(هنگام راه رفتن)
ویولت: سوفی ب چی نگا میکنی؟!
سوفیا: ها! هیچی! هیچی!
اتوسا: سوفی یکسره داری ب اون پسره نگا میکنی تو قطار هم نظرتو جلب کرده ،، اونم مثل پسرای دیگس اخه چرا ب اون زل زدی؟!؟!؟!
سوفی: ساکته!!
اتوسا: چی؟!
سوفی: دقت کنین بقیه با دوستاشون بگو بخند دارن میرن ولی اون انگار هیچ تمایلی ب داشتن دوست نداره همینطورم تو قطار ک دیدمش خیلی ساکت از کنارم رد شد انگار ک اصلا زبونی نداره"'
ویولت با یک شوخی بحثو عوض میکند و راهشون ادامه میدن ...
(دریاچه)
سوفیا:بچه ها زود باشین یه قایق پیدا کنین من نمیخوام جا بمونم
ویولت : سوفی اون قایق هنوز خالیه زود باش تا یکی نگرفتتش
اتوسا: سوفی داری دونبال چیزی میگردی؟!
سوفی: اره اون پسره
ویلوت : وای بازم شروع کردی ... نگاه کن اونجا وایساده داره ب قلعه نگا میکنه
سوفیا: بچه ها تقریبا همه قایقا پر شدن چطوره ما هنو جا برا یکی داریم چطوره اونو صدا کنیم ؟؟!
اتوسا: هرجور راحتی ولی اگه بخواد بین چند تا دختر خودشو شیرین کنه از قایق پرتش میکنم تو اب
سوفیا برای اون دست تکون میده
پسره بهشون نگا میکنه و سمتشون میاد
پسره : بله
سوفیا: سلام... (با نگاه ب دورور) انگار قایقا پر شدن ... قایق ما جا باسه ینفر داره اگه خوستی میتونی باهامون بیای
پسره: ( با لحنی ارام)نمیخوام جمتون بهم بزنم ...
سوفیا: نه نه راحت باش ...
پسره : ممنونم.
قایقا به راه میفتن ؛:؛:
(پچ پچ کنان)
ویولت: این چرا اینجوری ساکته از وقتی سوار شده یه کلمه هم حرف نزده ، فقط داره ب دریاچه نگا میکنه !...
اتوسا: نمیدونم... سوفی تو چی فکر میکنی؟!
سوفیا: بیخیال بچه ها تو راه من بهش گیر داده بودم حالا هم شما ها ؟!! بیخیال دیگه چه اهمیتی داره!
.
.
.
ویولت : بچه ها رسیدیم پاشین.
قایقا توقف میگنن و همگی پیاده میشن پسره بعد با یک تشکر ساده از انها دور میشود و با راهنمایی یکی از معلمان مدرسه ب طرف تالار اصلی حرکت میکنن ...
(تالار اصلی)
اتوسا: ویو ویو بالارو نکا
ویولت: باو دیدمش من بیشتر تو کف این خوراکیا هستم ... ای خدا چی میشه زودتر این گروهبندی تموم بشه الان همشو اینا میخورن که
همه دانش اموزا می ایستن و بعد از سخرانی کوتاه مدیر مدرسه منتظر خواندن اسماشون میمونن .
سوفیا: بچه ها بنظرتون تو کدوم گروه میوفتیم؟!
ویولت: چ فرقی میکنه هر گروه افتخارته خودشوداره مهم اینه ک ماها باهم باشیم همزمان با خواندن اسامی دستشو میندازه رو شونه های سوفی و اتوسا و منتظر خواندن اسما میمونن...
معلم: ادزیو ادیتوری
اتوسا: اوه عجب اسمی
ویولت: واقعا ... این اسم کیه از کجا پیدا کرده بیاد من بهترشو بدم.
ناگهان همان پسره از میون پسرا میاد بیرون و بطرف کلاه گروه بندی حرکت میکنه .
کلاه کمی ساکت رو سرش میمونه و بعد ب ارامی
کلاه: چرا .... نه ...... ایسلترین بهتره .... بنظرم!.... "گریفیندور"
اعضای گروه گریفیندور با توشحالی تمام دست میزنن و با ادزیو (پسره) دست دوستی میدن و او هم با ارامی با همه انها دست میدهد و سر جای خود می نشیند
سوفیا: چرا کلاه اینجوری میکرد اون پسره ک چیزی نمیگفت پس چجوری...
اتوسا وسط حرفش میپرد
اتوسا: سوفی کلاه میتونه افکار ذهنتو بخونه ... حتما اون از طریق ذهن باهاش حرف زده
سوفیا : چبدونم
ویولت با صدای بلند: وای بچه ها منو صدا کرد
هردوشون توجهشون ب ویولت جمع شد و منتظر اعلام گروهش موندن
گریفیندور
با شادی از روی صندلی بلند شد و رو ب سوفیا و اتوسا : منتظرتونم...
کلاه گروهبندی اتوسا رو هم تو گروه گریفیندور قرار داد
و سوفیا از فکر اینکه با افتادن تو گروه دیگه و از دست دادن دوستاش دستاش میلرزید منتظر کلاه موند .
.
.
.
بلخره اسم سوفیا گفته میشه وقتی کلاه روی سرش قرار میگیره از کلاه میخواد ک اونو تو گروه گریفیندور قرار بده ...
کلاه: اممممم خوبه .... با استعدادی ....
"ریونکلاو"
اعضای گروه ریونکلاو با خوشحالی تشویقش میکنن ولی خودش با ناراحتی از صندلی بلند میشه و بطرف میز ریونکلاو حرکت میکنه ...
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:
قالب نوشتارت وقتی وارد ایفا بشی،طبیعتا تغییر باید بکنه،ولی برای پست کارگاه این خوب بود!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛؛؛:
بلخره قطار ب مقصد میرسد
سوفیا:وای بچه ها بلخره رسیدیم
ویولت:چقد قشنگه ،میخوام هرچه زودتر بریم قلعه
سوفیا:اتوسا صب کن مام بیایم
اتوسا: زود باشین...
هر سه از قطار پیاده میشن و دونبال یک مرد بلند قد ک مسئول سال اولی هاس راه میفتن .،
(هنگام راه رفتن)
ویولت: سوفی ب چی نگا میکنی؟!
سوفیا: ها! هیچی! هیچی!
اتوسا: سوفی یکسره داری ب اون پسره نگا میکنی تو قطار هم نظرتو جلب کرده ،، اونم مثل پسرای دیگس اخه چرا ب اون زل زدی؟!؟!؟!
سوفی: ساکته!!
اتوسا: چی؟!
سوفی: دقت کنین بقیه با دوستاشون بگو بخند دارن میرن ولی اون انگار هیچ تمایلی ب داشتن دوست نداره همینطورم تو قطار ک دیدمش خیلی ساکت از کنارم رد شد انگار ک اصلا زبونی نداره"'
ویولت با یک شوخی بحثو عوض میکند و راهشون ادامه میدن ...
(دریاچه)
سوفیا:بچه ها زود باشین یه قایق پیدا کنین من نمیخوام جا بمونم
ویولت : سوفی اون قایق هنوز خالیه زود باش تا یکی نگرفتتش
اتوسا: سوفی داری دونبال چیزی میگردی؟!
سوفی: اره اون پسره
ویلوت : وای بازم شروع کردی ... نگاه کن اونجا وایساده داره ب قلعه نگا میکنه
سوفیا: بچه ها تقریبا همه قایقا پر شدن چطوره ما هنو جا برا یکی داریم چطوره اونو صدا کنیم ؟؟!
اتوسا: هرجور راحتی ولی اگه بخواد بین چند تا دختر خودشو شیرین کنه از قایق پرتش میکنم تو اب
سوفیا برای اون دست تکون میده
پسره بهشون نگا میکنه و سمتشون میاد
پسره : بله
سوفیا: سلام... (با نگاه ب دورور) انگار قایقا پر شدن ... قایق ما جا باسه ینفر داره اگه خوستی میتونی باهامون بیای
پسره: ( با لحنی ارام)نمیخوام جمتون بهم بزنم ...
سوفیا: نه نه راحت باش ...
پسره : ممنونم.
قایقا به راه میفتن ؛:؛:
(پچ پچ کنان)
ویولت: این چرا اینجوری ساکته از وقتی سوار شده یه کلمه هم حرف نزده ، فقط داره ب دریاچه نگا میکنه !...
اتوسا: نمیدونم... سوفی تو چی فکر میکنی؟!
سوفیا: بیخیال بچه ها تو راه من بهش گیر داده بودم حالا هم شما ها ؟!! بیخیال دیگه چه اهمیتی داره!
.
.
.
ویولت : بچه ها رسیدیم پاشین.
قایقا توقف میگنن و همگی پیاده میشن پسره بعد با یک تشکر ساده از انها دور میشود و با راهنمایی یکی از معلمان مدرسه ب طرف تالار اصلی حرکت میکنن ...
(تالار اصلی)
اتوسا: ویو ویو بالارو نکا
ویولت: باو دیدمش من بیشتر تو کف این خوراکیا هستم ... ای خدا چی میشه زودتر این گروهبندی تموم بشه الان همشو اینا میخورن که
همه دانش اموزا می ایستن و بعد از سخرانی کوتاه مدیر مدرسه منتظر خواندن اسماشون میمونن .
سوفیا: بچه ها بنظرتون تو کدوم گروه میوفتیم؟!
ویولت: چ فرقی میکنه هر گروه افتخارته خودشوداره مهم اینه ک ماها باهم باشیم همزمان با خواندن اسامی دستشو میندازه رو شونه های سوفی و اتوسا و منتظر خواندن اسما میمونن...
معلم: ادزیو ادیتوری
اتوسا: اوه عجب اسمی
ویولت: واقعا ... این اسم کیه از کجا پیدا کرده بیاد من بهترشو بدم.
ناگهان همان پسره از میون پسرا میاد بیرون و بطرف کلاه گروه بندی حرکت میکنه .
کلاه کمی ساکت رو سرش میمونه و بعد ب ارامی
کلاه: چرا .... نه ...... ایسلترین بهتره .... بنظرم!.... "گریفیندور"
اعضای گروه گریفیندور با توشحالی تمام دست میزنن و با ادزیو (پسره) دست دوستی میدن و او هم با ارامی با همه انها دست میدهد و سر جای خود می نشیند
سوفیا: چرا کلاه اینجوری میکرد اون پسره ک چیزی نمیگفت پس چجوری...
اتوسا وسط حرفش میپرد
اتوسا: سوفی کلاه میتونه افکار ذهنتو بخونه ... حتما اون از طریق ذهن باهاش حرف زده
سوفیا : چبدونم
ویولت با صدای بلند: وای بچه ها منو صدا کرد
هردوشون توجهشون ب ویولت جمع شد و منتظر اعلام گروهش موندن
گریفیندور
با شادی از روی صندلی بلند شد و رو ب سوفیا و اتوسا : منتظرتونم...
کلاه گروهبندی اتوسا رو هم تو گروه گریفیندور قرار داد
و سوفیا از فکر اینکه با افتادن تو گروه دیگه و از دست دادن دوستاش دستاش میلرزید منتظر کلاه موند .
.
.
.
بلخره اسم سوفیا گفته میشه وقتی کلاه روی سرش قرار میگیره از کلاه میخواد ک اونو تو گروه گریفیندور قرار بده ...
کلاه: اممممم خوبه .... با استعدادی ....
"ریونکلاو"
اعضای گروه ریونکلاو با خوشحالی تشویقش میکنن ولی خودش با ناراحتی از صندلی بلند میشه و بطرف میز ریونکلاو حرکت میکنه ...
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:
قالب نوشتارت وقتی وارد ایفا بشی،طبیعتا تغییر باید بکنه،ولی برای پست کارگاه این خوب بود!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/6 2:04:56
°♤Piss♡çoçuk♤°
جزئیات کاربر

تصویر شماره 9 کارگاه نمایشنامه نویسی
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز تمام بدنم به خاطر پیاده روی مسخره ی دیروز درد میکرد ...عشق در یک نگاه چیه اخه ...این همه درس بخونم که اخرش هی هرچی این دختره غر میزنه و میگه رو انجام بدم .... بلاخره با تمام نیرویی که برام مونده بود از جام بلند شدم و ردامو پوشیدم ...امروز یکشنبه بود میتونستم بدون فکر کردن به کلاس و درس برم یه چرخی بزنم توی مدرسه و برم اب تنی کنم .... وای نه ...امروز روز تعطیلی انجی هم هس ...امروز دیگه نه ....بازم پیاده روی بازم غر ..خب من شکموئم غذا دوس دارم ..همش میگه:"آرتور تو خیلی میخوری ،آرتور بسه ،ور ور ور..."
بهش میگم :من که لاغرم
میگه :الان اره ولی وقتی یه کم سنت بیشترشه چاق میشی ،فشار خون میگیری،قندت میره بالا.....
نمیدونم از دستش چیکار کنم ...
با عجله از پله های خوابگاه پسرونه رفتم پایین اخه امروز یه کم بیشتر خوابیدم و ممکن بود برای سوسیس و تخم مرغ هایی که الان منتظرم بودن دیر کنم . اما..... وقتی از پله ها رفتمو به سالن رسیدم دیدمش ...وای نه ... هیچ راه فراری ندارم منو دید و با اخم همیشگیش از دوست جون جونیاش جدا شد و اومد طرفم ..... سریع تا دیدمش لبخند زدم و دستامو باز کردم ...اوه اوه نه مثل اینکه بدجوری شاکیه ...
انجی:خب خب آقای آرتور ویزلیه بزرگ ....
و سرم داد زد و گفت :الان چه وقت بیدار شدنه ... ادم تا ظهر میخوابه ...
من:ولی عزیزم ساعت تازه 9 شده ..امروز یکشنبست ...
انجی :هیس آرتور نشنوم اون صداتو ها... لابد میخوای بری صبحانه هم بخوری..بیا ..بیا این نون تستو بگیر کوفتت کن ....این لیوان قهوه هم بخور ...داریم میریم پیاده روی ...
یه نیش خند تحویلم دادو گفت عزیزم .
با ناراحتی و در غم از دست دادن اون غذا ها نون تستو به نیش کشیدم و به طرف حیاط رفتم ... یه کم راه رفتیم اما من هنوز خسته بودم ...قیافم شاکی و خسته بود به اطراف حیاط نگاه کردم همه داشتن تفریح میکردن..خشکم زد ... وای بازم بچه خوشتیپ های مدرسه ...این پاتر و لوپین و بلک بازم دارن با غرور توی حیاط رژه میرن .... ازم کوچیکترن ولی خیلی اسم در کردن ....انجی تا الان هزار بار ازشون جلو من تعریف کرده و هی سرم غر زده .... وایستادم و همون موقع انجی دیدشون با لبخند و خوشحالی بهشون سلام کرد و دستشو گذاشت روی شونم و گفت :عزیزم خب حرفای منو گوش کن . اینارو نگا چه خوبن.....
و من فقط اخم کردم و ترجیح دادم سکوت کنم چون اصلا دوس نداشتم اینجا جلوی خوشتیپای مدرسه چیزی بگم ...راستش بیشتر از هر چیز از داد زدن انجی میترسم.
معلومه از این بابت خیلی زجر کشیدی،مگه نه آرتور؟
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
صبح که از خواب بیدار شدم هنوز تمام بدنم به خاطر پیاده روی مسخره ی دیروز درد میکرد ...عشق در یک نگاه چیه اخه ...این همه درس بخونم که اخرش هی هرچی این دختره غر میزنه و میگه رو انجام بدم .... بلاخره با تمام نیرویی که برام مونده بود از جام بلند شدم و ردامو پوشیدم ...امروز یکشنبه بود میتونستم بدون فکر کردن به کلاس و درس برم یه چرخی بزنم توی مدرسه و برم اب تنی کنم .... وای نه ...امروز روز تعطیلی انجی هم هس ...امروز دیگه نه ....بازم پیاده روی بازم غر ..خب من شکموئم غذا دوس دارم ..همش میگه:"آرتور تو خیلی میخوری ،آرتور بسه ،ور ور ور..."
بهش میگم :من که لاغرم

میگه :الان اره ولی وقتی یه کم سنت بیشترشه چاق میشی ،فشار خون میگیری،قندت میره بالا.....
نمیدونم از دستش چیکار کنم ...
با عجله از پله های خوابگاه پسرونه رفتم پایین اخه امروز یه کم بیشتر خوابیدم و ممکن بود برای سوسیس و تخم مرغ هایی که الان منتظرم بودن دیر کنم . اما..... وقتی از پله ها رفتمو به سالن رسیدم دیدمش ...وای نه ... هیچ راه فراری ندارم منو دید و با اخم همیشگیش از دوست جون جونیاش جدا شد و اومد طرفم ..... سریع تا دیدمش لبخند زدم و دستامو باز کردم ...اوه اوه نه مثل اینکه بدجوری شاکیه ...
انجی:خب خب آقای آرتور ویزلیه بزرگ ....
و سرم داد زد و گفت :الان چه وقت بیدار شدنه ... ادم تا ظهر میخوابه ...
من:ولی عزیزم ساعت تازه 9 شده ..امروز یکشنبست ...
انجی :هیس آرتور نشنوم اون صداتو ها... لابد میخوای بری صبحانه هم بخوری..بیا ..بیا این نون تستو بگیر کوفتت کن ....این لیوان قهوه هم بخور ...داریم میریم پیاده روی ...
یه نیش خند تحویلم دادو گفت عزیزم .
با ناراحتی و در غم از دست دادن اون غذا ها نون تستو به نیش کشیدم و به طرف حیاط رفتم ... یه کم راه رفتیم اما من هنوز خسته بودم ...قیافم شاکی و خسته بود به اطراف حیاط نگاه کردم همه داشتن تفریح میکردن..خشکم زد ... وای بازم بچه خوشتیپ های مدرسه ...این پاتر و لوپین و بلک بازم دارن با غرور توی حیاط رژه میرن .... ازم کوچیکترن ولی خیلی اسم در کردن ....انجی تا الان هزار بار ازشون جلو من تعریف کرده و هی سرم غر زده .... وایستادم و همون موقع انجی دیدشون با لبخند و خوشحالی بهشون سلام کرد و دستشو گذاشت روی شونم و گفت :عزیزم خب حرفای منو گوش کن . اینارو نگا چه خوبن.....
و من فقط اخم کردم و ترجیح دادم سکوت کنم چون اصلا دوس نداشتم اینجا جلوی خوشتیپای مدرسه چیزی بگم ...راستش بیشتر از هر چیز از داد زدن انجی میترسم.
معلومه از این بابت خیلی زجر کشیدی،مگه نه آرتور؟

تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 18:42:19
تصویر شماره 8 کارگاه نمایشنامه نویسی
نویل نفس نفس زنان خودش را به پاگرد ورودی دفتر دامبلدور رسانید و همانجا روی پله اول ولو شد
پر های جغدها را از روی سرش تکاند و عطسه ای کرد
بلند شد سعی کرد رمز عبور را بخاطر بیاورد
اممم آبنات...آبنات استفراغ آور
در خسته چرخید
دامبلدور که توقع مهمان بی موقع نصفه شبی نداش همانطور که پیژامه مرلینی اش پایش بود تقریبا از روی صندلی اش افتاد و به همان سرعت چوب شور های توهم زایی که از اجناس ممنوع و مرغوب ماندانگاس بود را زیر میزش انداخت و با خنده ای نسبتا گیج گفت:
نویل
اینجا چه میکنی پسر؟
نویل همانطور که عطسه میکرد جلو آمد:
قربان، فاکس تو راه که میومده یه دسته سیمرغ دیده...بعد...بعد جغد رون ویزلی...نامه رو داده ب اون. .رون چون مقاله گرنجرو کثیف کرده داش شکنجه...چیز...قربان از من خاستن اینو بهتون برسونم
دامبلدور که صورتش بی تغییر لبخند میزد و مطلقا چیزی از حرفهای نویل نشنیده بود نامه را گرفت:
ممنون
شبت پرتقالی
نویل به دو در رفت چون دامبلدور بیش از حد انتظار مهربان بود
...
روی نامه هیچ اسم و نشانی نبود
پاکت کهنه و زردش نشان از طولانی بودن مسیر طی کرده اش بود...چه کسی آن را فرستاده بود؟
به دورو بر نگاه کرد و چیزی جز افکار معلق خودش که از قدح اندیشه درآمده بودند و میخندیدند و گریه میکردند چیزی نمیدید
خب چوب شورها کار خودشان را کرده بودند
انتظار عصبی اش کرد
شاید نامه از گریندوالد باشد!
یک نیم دور چرخید و فریاد زد:
من خیر سرم مدیر این مدرسه ام
یک گریفیندوری لعنتی.
شمشیر که دیگر بهش داشت برمیخورد در دستان آلبوس جای گرف
لبخندی زد و پاکت را دو نیم کرد...
.
همین که نویل پایش را داخل سالن عمومی گذاشت و دید ک رون و هری و سیموس و دین مثل چهار وزغ وحشتزده نشسته اند روی زمین و مقاله هرمیون را از اول مینویسند چون رویش نوشیدنی کره ای ریخته بودند و هرمیون هم با چوبدستی آمبریج طور بالای سرشان ایستاده بود و تنها یک پاپیون صورتی کم داشت، صدای وحشتناکی سرتاسر قلعه را فراگرفت
و نور کور کننده سبز رنگی از پنجره های دفتر دامبلدور همه جا را روشن کرد
بچه ها دویدند.
.
مک گوناگول که از شدت وحشت نیمه انسان نیمه گربه شکل شده بود میدوید روی زمین میخزید تا به دفتر البوس رسد
در کاملا ترکیده بود
دامبلدور با قیافه ای مبهوت وسط دفتر روی زمین نشسته بود نامه در یک دست و شمشیر در دستی دیگر به مینروا نگاه کرد
پروفسور مک گوناگول جیغی زد و پرسید:
آلبوس پرسیوال!باز چیکار کردی؟
دامبلدور تمام معصومیتی را که میتوانست در چهره جمع کرد و با تته پته گفت:
من...من سعی داشتم این نامه رو باز کنم
راستش...حالم خیلی دست خودم نبود
مینروا جلو دوید و نامه را از دست او قاپید و با تشر گفت:
کدام آدم عاقلی یک پاکت نامه را با شمشیر باز میکند؟
او به نامه نگاه کرد
مکثی کرد
به البوس نگاه کرد
دوباره مکث کرد
بعد از سکوتی نسبتا طولانی آرام گفت:
خداروشکر که نامه را با شمشیر باز کردی.
آخر نامه یک جان پیچ بود.
سعی کردی که طنز بنویسی...مطمئنا با تمرین و نوشتن بیشتر،طنز نوشته هات هم بهتر میشه!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
نویل نفس نفس زنان خودش را به پاگرد ورودی دفتر دامبلدور رسانید و همانجا روی پله اول ولو شد
پر های جغدها را از روی سرش تکاند و عطسه ای کرد
بلند شد سعی کرد رمز عبور را بخاطر بیاورد
اممم آبنات...آبنات استفراغ آور
در خسته چرخید
دامبلدور که توقع مهمان بی موقع نصفه شبی نداش همانطور که پیژامه مرلینی اش پایش بود تقریبا از روی صندلی اش افتاد و به همان سرعت چوب شور های توهم زایی که از اجناس ممنوع و مرغوب ماندانگاس بود را زیر میزش انداخت و با خنده ای نسبتا گیج گفت:
نویل
اینجا چه میکنی پسر؟
نویل همانطور که عطسه میکرد جلو آمد:
قربان، فاکس تو راه که میومده یه دسته سیمرغ دیده...بعد...بعد جغد رون ویزلی...نامه رو داده ب اون. .رون چون مقاله گرنجرو کثیف کرده داش شکنجه...چیز...قربان از من خاستن اینو بهتون برسونم
دامبلدور که صورتش بی تغییر لبخند میزد و مطلقا چیزی از حرفهای نویل نشنیده بود نامه را گرفت:
ممنون
شبت پرتقالی
نویل به دو در رفت چون دامبلدور بیش از حد انتظار مهربان بود
...
روی نامه هیچ اسم و نشانی نبود
پاکت کهنه و زردش نشان از طولانی بودن مسیر طی کرده اش بود...چه کسی آن را فرستاده بود؟
به دورو بر نگاه کرد و چیزی جز افکار معلق خودش که از قدح اندیشه درآمده بودند و میخندیدند و گریه میکردند چیزی نمیدید
خب چوب شورها کار خودشان را کرده بودند
انتظار عصبی اش کرد
شاید نامه از گریندوالد باشد!
یک نیم دور چرخید و فریاد زد:
من خیر سرم مدیر این مدرسه ام
یک گریفیندوری لعنتی.
شمشیر که دیگر بهش داشت برمیخورد در دستان آلبوس جای گرف
لبخندی زد و پاکت را دو نیم کرد...
.
همین که نویل پایش را داخل سالن عمومی گذاشت و دید ک رون و هری و سیموس و دین مثل چهار وزغ وحشتزده نشسته اند روی زمین و مقاله هرمیون را از اول مینویسند چون رویش نوشیدنی کره ای ریخته بودند و هرمیون هم با چوبدستی آمبریج طور بالای سرشان ایستاده بود و تنها یک پاپیون صورتی کم داشت، صدای وحشتناکی سرتاسر قلعه را فراگرفت
و نور کور کننده سبز رنگی از پنجره های دفتر دامبلدور همه جا را روشن کرد
بچه ها دویدند.
.
مک گوناگول که از شدت وحشت نیمه انسان نیمه گربه شکل شده بود میدوید روی زمین میخزید تا به دفتر البوس رسد
در کاملا ترکیده بود
دامبلدور با قیافه ای مبهوت وسط دفتر روی زمین نشسته بود نامه در یک دست و شمشیر در دستی دیگر به مینروا نگاه کرد
پروفسور مک گوناگول جیغی زد و پرسید:
آلبوس پرسیوال!باز چیکار کردی؟
دامبلدور تمام معصومیتی را که میتوانست در چهره جمع کرد و با تته پته گفت:
من...من سعی داشتم این نامه رو باز کنم
راستش...حالم خیلی دست خودم نبود
مینروا جلو دوید و نامه را از دست او قاپید و با تشر گفت:
کدام آدم عاقلی یک پاکت نامه را با شمشیر باز میکند؟
او به نامه نگاه کرد
مکثی کرد
به البوس نگاه کرد
دوباره مکث کرد
بعد از سکوتی نسبتا طولانی آرام گفت:
خداروشکر که نامه را با شمشیر باز کردی.
آخر نامه یک جان پیچ بود.
سعی کردی که طنز بنویسی...مطمئنا با تمرین و نوشتن بیشتر،طنز نوشته هات هم بهتر میشه!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 18:40:41
دوئل لرد سیاه با دامبلدور
تصویر شماره ی ۱
دامبلدور با عجله و خشم واردوزارت خانه میشود این دومین بار بود که مرگخواران وزرات خانه را به هم میریزند اما
این بار فرق میکرد لرد سیاه هم با ان ها بود.
بلادریک لسترنج با قهقه ای شیطانی همه ی شیشه ها را به سمت دامبلدور فرستاد.دامبلدور
با حرکت ساده ی چوبش شیشه ها را پودر کرد و به صورت دسته ای از شیشه به سمت مرگخوار ها برگردادند و از بین ان ها فقط مالفوی و لسترنج و لرد سالم ماندند.لرد سیاه:البوس دیگه وقت شه که با هم بجنگیم اماده ای.دامبلدور:یک بار برای همیشه.
ولدمورت چوبش را به سمت دامبلدور گرفت و نور سبزی از ان بیرون امد او هیچکدام از قوانین را رعایت نکرده بود. نور سبز با شعله ی اتش دامبلدور برخورد و از اطراف به سمت ولدمورت رفت.خنده ی موزیانه ای زد و یک باسیلیک بزرگ ظاهر کرد. باسیلیک داشت به سمت دامبلدور میرفت که هری او را با شمشیر گریفندور کشت. دامبلدور به شدت عصبانی شد و از هر طرف سنگ به سمت ولدمورت رفت.نگهان ولدمورت ناپدید شد و رفت.
تصویر شماره ی ۱
دامبلدور با عجله و خشم واردوزارت خانه میشود این دومین بار بود که مرگخواران وزرات خانه را به هم میریزند اما
این بار فرق میکرد لرد سیاه هم با ان ها بود.
بلادریک لسترنج با قهقه ای شیطانی همه ی شیشه ها را به سمت دامبلدور فرستاد.دامبلدور
با حرکت ساده ی چوبش شیشه ها را پودر کرد و به صورت دسته ای از شیشه به سمت مرگخوار ها برگردادند و از بین ان ها فقط مالفوی و لسترنج و لرد سالم ماندند.لرد سیاه:البوس دیگه وقت شه که با هم بجنگیم اماده ای.دامبلدور:یک بار برای همیشه.
ولدمورت چوبش را به سمت دامبلدور گرفت و نور سبزی از ان بیرون امد او هیچکدام از قوانین را رعایت نکرده بود. نور سبز با شعله ی اتش دامبلدور برخورد و از اطراف به سمت ولدمورت رفت.خنده ی موزیانه ای زد و یک باسیلیک بزرگ ظاهر کرد. باسیلیک داشت به سمت دامبلدور میرفت که هری او را با شمشیر گریفندور کشت. دامبلدور به شدت عصبانی شد و از هر طرف سنگ به سمت ولدمورت رفت.نگهان ولدمورت ناپدید شد و رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تصویر شماره ی 7
پروفسور تریلانی خطاب به هری :می دونستی شانزده سال پیش,پروفسور اسنیپ در هاگزهد مخفیانه به صحبت های من و پروفسور دامبلدور گوش داد و اون اطلاعات رو برای اسمشونبر برد و به دلیل این جاسوسی بود که اسمشونبر پدر و مادرت رو کشت و با اقدام به قتل تو ناپدید شد؟
هری بدون آنکه متوجه باشد چه کار می کند, هراسان به اتاق اسنیپ در دخمه ها رفت؛ بدون اینکه در بزند دراتاق را باز کرد و دید که اسنیپ قاب عکسی را روبه روی خود گرفته و غرق تماشای آن است.
اسنیپ سریع قاب عکس را به پشت, طوری که معلوم نباشد عکس چه کسی ست, روی میزش گذاشت و از جایش بلند شد. اگر زمان دیگری بود قطعا برای هری جالب بود که بداند اسنیپ به عکس چه کسی آن طور عاشقانه نگاه می کند ولی در آن زمان هیچ چیزی جز انتقام از کسی که باعث شد او پدر و مادری نداشته باشد, برایش مهم نبود!
اسنیپ با خشم به سمت او آمد ,یقه ی لباسش را گرفت و وحشیانه او را روی صندلی پرت کرد و از بالا با خشم به او خیره شد. هری لحظه ای از تعجب سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. در آن لحظه فراموش کرد که چرا به دفتر اسنیپ آمده چون حس کنجکاوی اش که چه چیز آن طور اسنیپ را به خشم آورده بر حس خشمش غلبه کرد. درست است که اسنیپ همیشه با او بد رفتار کرده ولی در آن زمان به طور عجیبی خشمگین به نطر می رسید.
اسنیپ در حالی که نعره می کشید رو به هری کرد و پرسید: چرا انقدر بی ادبی که بدون در زدن وارد دفتر من شدی, پاتر؟ تو هم مثل پدرت که فکر می کرد آدم خاصیه و قانون شامل حالش نمی شه, فکر کردی می تونی بدون اجازه وارد دفتر معلمت بشی؟
آنگاه هری به یاد آورد که چه چیز او را به آنجا کشانده است.
دوباره خشمش نسبت به اسنیپ مثل زمانی که به دفترش آمده بود به اوج خود رسید. از جایش بلند شد و رو به روی اسنیپ ایستاد. به طوری که فقط یک وجب بینشان فاصله بود. هری با تنفر به اسنیپ خیره شد نعره زنان پرسید: چطور تونستی باعث قتل پدر و مادرم بشی؟ چطور دلت اومد دوتا آدم بیگناه کشته بشن؟ می دونی وقتی دیوانه ساز ها به من نزدیک می شن من چه حالی دارم؟ صدای مادرم رو می شنوم که زجه می زنه و با التماس از ولدمورت می خواد که به جای من, اون رو بکشه! تو واقعا آدمی هستی که دوست داشتی مادر بی گناه من کشته بشه؟ چه طور تونستی با لو دادن اطلاعاتی که از جاسوسی در هاگزهد به دست آوردی کاری کنی که مادرم اون طور زجه زنان به دست ولدمورت بمیره؟
در کسری از ثانیه, درست قبل از اینکه اسنیپ مثل همیشه برگردد و شنلش در هوا پیچ و تاب بخورد و با سرعت از دخمه ها خارج شود, هری یک نظر دید که لب های اسنیپ لرزید, بغضش ترکید و اشک در چشم های سیاهش حلقه زد.
بدک نبود...مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
پروفسور تریلانی خطاب به هری :می دونستی شانزده سال پیش,پروفسور اسنیپ در هاگزهد مخفیانه به صحبت های من و پروفسور دامبلدور گوش داد و اون اطلاعات رو برای اسمشونبر برد و به دلیل این جاسوسی بود که اسمشونبر پدر و مادرت رو کشت و با اقدام به قتل تو ناپدید شد؟
هری بدون آنکه متوجه باشد چه کار می کند, هراسان به اتاق اسنیپ در دخمه ها رفت؛ بدون اینکه در بزند دراتاق را باز کرد و دید که اسنیپ قاب عکسی را روبه روی خود گرفته و غرق تماشای آن است.
اسنیپ سریع قاب عکس را به پشت, طوری که معلوم نباشد عکس چه کسی ست, روی میزش گذاشت و از جایش بلند شد. اگر زمان دیگری بود قطعا برای هری جالب بود که بداند اسنیپ به عکس چه کسی آن طور عاشقانه نگاه می کند ولی در آن زمان هیچ چیزی جز انتقام از کسی که باعث شد او پدر و مادری نداشته باشد, برایش مهم نبود!
اسنیپ با خشم به سمت او آمد ,یقه ی لباسش را گرفت و وحشیانه او را روی صندلی پرت کرد و از بالا با خشم به او خیره شد. هری لحظه ای از تعجب سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. در آن لحظه فراموش کرد که چرا به دفتر اسنیپ آمده چون حس کنجکاوی اش که چه چیز آن طور اسنیپ را به خشم آورده بر حس خشمش غلبه کرد. درست است که اسنیپ همیشه با او بد رفتار کرده ولی در آن زمان به طور عجیبی خشمگین به نطر می رسید.
اسنیپ در حالی که نعره می کشید رو به هری کرد و پرسید: چرا انقدر بی ادبی که بدون در زدن وارد دفتر من شدی, پاتر؟ تو هم مثل پدرت که فکر می کرد آدم خاصیه و قانون شامل حالش نمی شه, فکر کردی می تونی بدون اجازه وارد دفتر معلمت بشی؟
آنگاه هری به یاد آورد که چه چیز او را به آنجا کشانده است.
دوباره خشمش نسبت به اسنیپ مثل زمانی که به دفترش آمده بود به اوج خود رسید. از جایش بلند شد و رو به روی اسنیپ ایستاد. به طوری که فقط یک وجب بینشان فاصله بود. هری با تنفر به اسنیپ خیره شد نعره زنان پرسید: چطور تونستی باعث قتل پدر و مادرم بشی؟ چطور دلت اومد دوتا آدم بیگناه کشته بشن؟ می دونی وقتی دیوانه ساز ها به من نزدیک می شن من چه حالی دارم؟ صدای مادرم رو می شنوم که زجه می زنه و با التماس از ولدمورت می خواد که به جای من, اون رو بکشه! تو واقعا آدمی هستی که دوست داشتی مادر بی گناه من کشته بشه؟ چه طور تونستی با لو دادن اطلاعاتی که از جاسوسی در هاگزهد به دست آوردی کاری کنی که مادرم اون طور زجه زنان به دست ولدمورت بمیره؟
در کسری از ثانیه, درست قبل از اینکه اسنیپ مثل همیشه برگردد و شنلش در هوا پیچ و تاب بخورد و با سرعت از دخمه ها خارج شود, هری یک نظر دید که لب های اسنیپ لرزید, بغضش ترکید و اشک در چشم های سیاهش حلقه زد.
بدک نبود...مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی!
تایید شد.
مرحله بعد: کلاه گروهبندی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:17:35
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:26:47
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 6:17:42
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 15:17:28
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:26:47
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 6:17:42
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 15:17:28
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج