جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

58 کاربر(ها) آنلاین هستند (41 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
51 مهمانان 7 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: تلما هلمز هلنا ریونکلاو 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مهر 1395 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین


- هوم... ذهن عجیبی داری! در ششصد سال گذشته همچین چیزی ندیده بودم!
- تو شیشصد سال عمر کردی؟
- ... صاف و شفافه... به نظر اصیلزاده نیستی... ولی هیچ نشونه ای از مشنگ زاده بودن هم نداری! ببینم، چطور ممکنه نه اصیل زاده باشی و نه مشنگ زاده؟!
- تو شیشصد سال عمر کردی؟
- سوال من رو با سوال جواب نده بچه!
- تو شیشصد سال عمر کردی؟

کلاه گروه بندی به شدت گیج شده بود. موجودی که آن را زیر سرش گذاشته بود ذهنش با تمام بچه های دیگر متفاوت بود. مثل یک صفحه ی خالی! نه باهوش بود و نه کم هوش، نه شجاع و ترسو، نه اصیل زاده و نه مشنگ زاده، و نه تلاشگر و نه تنبل! با خودش فکر کرد - البته اگر بتوان برای یک شیء از واژه ی "فکر" استفاده کرد. - «شاید هم همشون با هم باشه!»

- بله. و حالا تو رو می فرستم به گروهِ...
- تو چه موجودی هستی؟
- ... اَه! یادم رفت! من کلاهم دیگه بچه جون!

پسری که کلاه روی سرش... در واقع، موجود نیم متری ای که کلاه آن را احاطه کرده بود، به جز ذهن عجیبش و قد نامتعارفش، تفاوت دیگری هم با بقیه ی بچه ها داشت: اصلاً در بند این نبود که قرار است به کدام گروه برود، انگار مصابحت با خود کلاه برایش مهم تر بود.
- می دونی، من هفتاد و شیش تا اخترک، هفت تا قمر و سه تا سیاره رو رد کردم تا رسیدم به اینجا، تو اولین کلاه سخنگویی هستی که می بینم! تو واقعاً عجیبی!

کلاه این طور استنباط کرد که مسلماً این مخلوق عجیب جادوگرزاده نیست که دیدن یک کلاه سخنگو اینقدر برایش تعجب آور است.
- البته دیروز روباه به من می گفت که انسان ها موجودات عجیبی هستن، همیشه یه چیز متحیرکننده در آستین دارن. نمی دونم راست می گفت یا نه، چون من هرچی به آستینشون نگاه کردم، به نظر نمیومد که چیزی توش مخفی باشه.

کلاه این طور استنباط کرد که او چندان باهوش هم نیست. از آن بچه های خیالاتیست که فکر می کند می تواند با حیواناتی مثل روباه حرف بزند، یا از آن بچه های کم هوش که معنی اصطلاحی چون "چیزی در آستین داشتن" را نمی دانند. پس در نظرش ریونکلاو هم حذف شد.
- ببینم، چرا زیر تو این قدر تاریکه؟

کلاه با تعجب پاسخ داد:
- خب چون پارچه ی من ضخیمه و مانع عبور نور میشه.
- شال گردن من هم ضخیمه، ولی سایه اش هیچوقت مثل زیر تو تاریک و سیاه نیست! من شال گردن ها رو به کلاه ها ترجیح میدم... تاریکی ترسناکه!

ترس؟ خودش بود! این بچه شجاعت گریفیندوری بودن را هم نداشت. معما حل شده بود! کلاه با خوشحالی فریاد زد:
- هافلپاف!

با فریاد کلاه، چُرت دامبلدور که در دفتر مدیریت، پشت میزش نشسته بود پاره شد. بلند شد، به سمت کمدی که کلاه داخل آن بود رفت و در آن را باز کرد.
- چیزی شده؟
- اوه، پروفسور، من همین الان یه پسر بچه ی عجیب رو گروه بندی کردم!

دامبلدور با تعجب کلاه را برداشت و زیر آن را که خالی بود، نگریست.
- نمی دونستم که تو هم خواب می بینی، کلاه عزیز!








خیلی خوب بود....اگه قبلا توی همین سایت شناسه داشتی مستقیم برو و معرفی شخصیت کن، فقط شناسه قبلیت رو باید اونجا ذکر کنی...در غیر اینصورت (که شک دارم "در غیر این صورت" باشه)...
تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/12 21:58:45
~ Le Petit Kevin ~


زنگ انشا يعني نوشتن بي قيدو بند! جايي كه تنها قانونش، اينه كه رول نوشتن ممنوعه، يعني حتي در بند قواعد دست و پاگير پاراگراف بندي و ديالوگ نوشتن و علائم نگارشي هم نباشيد. ذهنتون رو آزاد كنيد و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني نوشتن بدون ترس! انشاها همشون خونده ميشن، ولي هيچكدوم نقد نميشن. حتي كارتا هم فقط براي تفريحن. بدون هيچگونه نگراني، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن طنز دروني! فارغ از هر بندي، تا هرجايي كه دلتون مي خواد ديوونه بازي كنيد و قابليت هاي روماتيسميتون رو كشف كنيد. طنزنويسي به موجي از ديوانگي نياز داره آخه! پس بذاريد طنز درونتون بجوشه و فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني منبع اعتماد به نفس براي تازه واردها! توي زنگ انشا همه ي نوشته ها يه جور خاصي برامون قشنگن و همشون رو با علاقه مي خونيم. تقسيم بنديِ انشاي خوب و بد نداريم. پس با جرئت و انرژي تمام، فقط بنويسيد!

زنگ انشا يعني پيدا كردن و حفظ سبك خاص خودتون! جايي كه باعث ميشه كم كم توي نوشته هاتون سبك سبز بشه. تقليدي در كار نيست، خودِ خودتون باشيد و فقط بنويسيد!

... زنگ انشا يعني طنز، تفريح، ديوونه بازي، خاطرات خوش، رهايي از قيد و بندهاي فكريِ نوشتن و پرورش دادن قشرِ نارنجي مغز در شارش بي وقفه ي جرياني از روماتيسم مغزي!

تقديم به استاد لارتن كرپسلي،
به خاطر اعتماد به نفس، حس خوب و نگرش خاصي كه توي مغزم جاساز كردي!
از طرف مودك تحقيق زاده؛ مبصر سابق و استاد فعلي زنگ انشا!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 مهر 1395 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 5 کارگاه نمایشنامه نویسی
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛؛؛:

بلخره قطار ب مقصد میرسد
سوفیا:وای بچه ها بلخره رسیدیم
ویولت:چقد قشنگه ،میخوام هرچه زودتر بریم قلعه
سوفیا:اتوسا صب کن مام بیایم
اتوسا: زود باشین...
هر سه از قطار پیاده میشن و دونبال یک مرد بلند قد ک مسئول سال اولی هاس راه میفتن .،
(هنگام راه رفتن)
ویولت: سوفی ب چی نگا میکنی؟!
سوفیا: ها! هیچی! هیچی!
اتوسا: سوفی یکسره داری ب اون پسره نگا میکنی تو قطار هم نظرتو جلب کرده ،، اونم مثل پسرای دیگس اخه چرا ب اون زل زدی؟!؟!؟!
سوفی: ساکته!!
اتوسا: چی؟!
سوفی: دقت کنین بقیه با دوستاشون بگو بخند دارن میرن ولی اون انگار هیچ تمایلی ب داشتن دوست نداره همینطورم تو قطار ک دیدمش خیلی ساکت از کنارم رد شد انگار ک اصلا زبونی نداره"'
ویولت با یک شوخی بحثو عوض میکند و راهشون ادامه میدن ...
(دریاچه)
سوفیا:بچه ها زود باشین یه قایق پیدا کنین من نمیخوام جا بمونم
ویولت : سوفی اون قایق هنوز خالیه زود باش تا یکی نگرفتتش
اتوسا: سوفی داری دونبال چیزی میگردی؟!
سوفی: اره اون پسره
ویلوت : وای بازم شروع کردی ... نگاه کن اونجا وایساده داره ب قلعه نگا میکنه
سوفیا: بچه ها تقریبا همه قایقا پر شدن چطوره ما هنو جا برا یکی داریم چطوره اونو صدا کنیم ؟؟!
اتوسا: هرجور راحتی ولی اگه بخواد بین چند تا دختر خودشو شیرین کنه از قایق پرتش میکنم تو اب
سوفیا برای اون دست تکون میده
پسره بهشون نگا میکنه و سمتشون میاد
پسره : بله
سوفیا: سلام... (با نگاه ب دورور) انگار قایقا پر شدن ... قایق ما جا باسه ینفر داره اگه خوستی میتونی باهامون بیای
پسره: ( با لحنی ارام)نمیخوام جمتون بهم بزنم ...
سوفیا: نه نه راحت باش ...
پسره : ممنونم.
قایقا به راه میفتن ؛:؛:
(پچ پچ کنان)
ویولت: این چرا اینجوری ساکته از وقتی سوار شده یه کلمه هم حرف نزده ، فقط داره ب دریاچه نگا میکنه !...
اتوسا: نمیدونم... سوفی تو چی فکر میکنی؟!
سوفیا: بیخیال بچه ها تو راه من بهش گیر داده بودم حالا هم شما ها ؟!! بیخیال دیگه چه اهمیتی داره!
.
.
.
ویولت : بچه ها رسیدیم پاشین.
قایقا توقف میگنن و همگی پیاده میشن پسره بعد با یک تشکر ساده از انها دور میشود و با راهنمایی یکی از معلمان مدرسه ب طرف تالار اصلی حرکت میکنن ...
(تالار اصلی)
اتوسا: ویو ویو بالارو نکا
ویولت: باو دیدمش من بیشتر تو کف این خوراکیا هستم ... ای خدا چی میشه زودتر این گروهبندی تموم بشه الان همشو اینا میخورن که
همه دانش اموزا می ایستن و بعد از سخرانی کوتاه مدیر مدرسه منتظر خواندن اسماشون میمونن .
سوفیا: بچه ها بنظرتون تو کدوم گروه میوفتیم؟!
ویولت: چ فرقی میکنه هر گروه افتخارته خودشوداره مهم اینه ک ماها باهم باشیم همزمان با خواندن اسامی دستشو میندازه رو شونه های سوفی و اتوسا و منتظر خواندن اسما میمونن...
معلم: ادزیو ادیتوری
اتوسا: اوه عجب اسمی
ویولت: واقعا ... این اسم کیه از کجا پیدا کرده بیاد من بهترشو بدم.
ناگهان همان پسره از میون پسرا میاد بیرون و بطرف کلاه گروه بندی حرکت میکنه .
کلاه کمی ساکت رو سرش میمونه و بعد ب ارامی
کلاه: چرا .... نه ...... ایسلترین بهتره .... بنظرم!.... "گریفیندور"
اعضای گروه گریفیندور با توشحالی تمام دست میزنن و با ادزیو (پسره) دست دوستی میدن و او هم با ارامی با همه انها دست میدهد و سر جای خود می نشیند
سوفیا: چرا کلاه اینجوری میکرد اون پسره ک چیزی نمیگفت پس چجوری...
اتوسا وسط حرفش میپرد
اتوسا: سوفی کلاه میتونه افکار ذهنتو بخونه ... حتما اون از طریق ذهن باهاش حرف زده
سوفیا : چبدونم
ویولت با صدای بلند: وای بچه ها منو صدا کرد
هردوشون توجهشون ب ویولت جمع شد و منتظر اعلام گروهش موندن
گریفیندور
با شادی از روی صندلی بلند شد و رو ب سوفیا و اتوسا : منتظرتونم...
کلاه گروهبندی اتوسا رو هم تو گروه گریفیندور قرار داد
و سوفیا از فکر اینکه با افتادن تو گروه دیگه و از دست دادن دوستاش دستاش میلرزید منتظر کلاه موند .
.
.
.
بلخره اسم سوفیا گفته میشه وقتی کلاه روی سرش قرار میگیره از کلاه میخواد ک اونو تو گروه گریفیندور قرار بده ...
کلاه: اممممم خوبه .... با استعدادی ....
"ریونکلاو"
اعضای گروه ریونکلاو با خوشحالی تشویقش میکنن ولی خودش با ناراحتی از صندلی بلند میشه و بطرف میز ریونکلاو حرکت میکنه ...
؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:؛:






قالب نوشتارت وقتی وارد ایفا بشی،طبیعتا تغییر باید بکنه،ولی برای پست کارگاه این خوب بود!

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/7/6 2:04:56
°♤Piss♡çoçuk♤°
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1395 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 9 کارگاه نمایشنامه نویسی

صبح که از خواب بیدار شدم هنوز تمام بدنم به خاطر پیاده روی مسخره ی دیروز درد میکرد ...عشق در یک نگاه چیه اخه ...این همه درس بخونم که اخرش هی هرچی این دختره غر میزنه و میگه رو انجام بدم .... بلاخره با تمام نیرویی که برام مونده بود از جام بلند شدم و ردامو پوشیدم ...امروز یکشنبه بود میتونستم بدون فکر کردن به کلاس و درس برم یه چرخی بزنم توی مدرسه و برم اب تنی کنم .... وای نه ...امروز روز تعطیلی انجی هم هس ...امروز دیگه نه ....بازم پیاده روی بازم غر ..خب من شکموئم غذا دوس دارم ..همش میگه:"آرتور تو خیلی میخوری ،آرتور بسه ،ور ور ور..."
بهش میگم :من که لاغرم
میگه :الان اره ولی وقتی یه کم سنت بیشترشه چاق میشی ،فشار خون میگیری،قندت میره بالا.....
نمیدونم از دستش چیکار کنم ...
با عجله از پله های خوابگاه پسرونه رفتم پایین اخه امروز یه کم بیشتر خوابیدم و ممکن بود برای سوسیس و تخم مرغ هایی که الان منتظرم بودن دیر کنم . اما..... وقتی از پله ها رفتمو به سالن رسیدم دیدمش ...وای نه ... هیچ راه فراری ندارم منو دید و با اخم همیشگیش از دوست جون جونیاش جدا شد و اومد طرفم ..... سریع تا دیدمش لبخند زدم و دستامو باز کردم ...اوه اوه نه مثل اینکه بدجوری شاکیه ...
انجی:خب خب آقای آرتور ویزلیه بزرگ ....
و سرم داد زد و گفت :الان چه وقت بیدار شدنه ... ادم تا ظهر میخوابه ...
من:ولی عزیزم ساعت تازه 9 شده ..امروز یکشنبست ...
انجی :هیس آرتور نشنوم اون صداتو ها... لابد میخوای بری صبحانه هم بخوری..بیا ..بیا این نون تستو بگیر کوفتت کن ....این لیوان قهوه هم بخور ...داریم میریم پیاده روی ...
یه نیش خند تحویلم دادو گفت عزیزم .
با ناراحتی و در غم از دست دادن اون غذا ها نون تستو به نیش کشیدم و به طرف حیاط رفتم ... یه کم راه رفتیم اما من هنوز خسته بودم ...قیافم شاکی و خسته بود به اطراف حیاط نگاه کردم همه داشتن تفریح میکردن..خشکم زد ... وای بازم بچه خوشتیپ های مدرسه ...این پاتر و لوپین و بلک بازم دارن با غرور توی حیاط رژه میرن .... ازم کوچیکترن ولی خیلی اسم در کردن ....انجی تا الان هزار بار ازشون جلو من تعریف کرده و هی سرم غر زده .... وایستادم و همون موقع انجی دیدشون با لبخند و خوشحالی بهشون سلام کرد و دستشو گذاشت روی شونم و گفت :عزیزم خب حرفای منو گوش کن . اینارو نگا چه خوبن.....
و من فقط اخم کردم و ترجیح دادم سکوت کنم چون اصلا دوس نداشتم اینجا جلوی خوشتیپای مدرسه چیزی بگم ...راستش بیشتر از هر چیز از داد زدن انجی میترسم.






معلومه از این بابت خیلی زجر کشیدی،مگه نه آرتور؟

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 18:42:19
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1395 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 8 کارگاه نمایشنامه نویسی

نویل نفس نفس زنان خودش را به پاگرد ورودی دفتر دامبلدور رسانید و همانجا روی پله اول ولو شد
پر های جغدها را از روی سرش تکاند و عطسه ای کرد
بلند شد سعی کرد رمز عبور را بخاطر بیاورد
اممم آبنات...آبنات استفراغ آور
در خسته چرخید
دامبلدور که توقع مهمان بی موقع نصفه شبی نداش همانطور که پیژامه مرلینی اش پایش بود تقریبا از روی صندلی اش افتاد و به همان سرعت چوب شور های توهم زایی که از اجناس ممنوع و مرغوب ماندانگاس بود را زیر میزش انداخت و با خنده ای نسبتا گیج گفت:
نویل
اینجا چه میکنی پسر؟
نویل همانطور که عطسه میکرد جلو آمد:
قربان، فاکس تو راه که میومده یه دسته سیمرغ دیده...بعد...بعد جغد رون ویزلی...نامه رو داده ب اون. .رون چون مقاله گرنجرو کثیف کرده داش شکنجه...چیز...قربان از من خاستن اینو بهتون برسونم
دامبلدور که صورتش بی تغییر لبخند میزد و مطلقا چیزی از حرفهای نویل نشنیده بود نامه را گرفت:
ممنون
شبت پرتقالی
نویل به دو در رفت چون دامبلدور بیش از حد انتظار مهربان بود
...
روی نامه هیچ اسم و نشانی نبود
پاکت کهنه و زردش نشان از طولانی بودن مسیر طی کرده اش بود...چه کسی آن را فرستاده بود؟
به دورو بر نگاه کرد و چیزی جز افکار معلق خودش که از قدح اندیشه درآمده بودند و میخندیدند و گریه میکردند چیزی نمیدید
خب چوب شورها کار خودشان را کرده بودند
انتظار عصبی اش کرد
شاید نامه از گریندوالد باشد!
یک نیم دور چرخید و فریاد زد:
من خیر سرم مدیر این مدرسه ام
یک گریفیندوری لعنتی.

شمشیر که دیگر بهش داشت برمیخورد در دستان آلبوس جای گرف
لبخندی زد و پاکت را دو نیم کرد...
.

همین که نویل پایش را داخل سالن عمومی گذاشت و دید ک رون و هری و سیموس و دین مثل چهار وزغ وحشتزده نشسته اند روی زمین و مقاله هرمیون را از اول مینویسند چون رویش نوشیدنی کره ای ریخته بودند و هرمیون هم با چوبدستی آمبریج طور بالای سرشان ایستاده بود و تنها یک پاپیون صورتی کم داشت، صدای وحشتناکی سرتاسر قلعه را فراگرفت
و نور کور کننده سبز رنگی از پنجره های دفتر دامبلدور همه جا را روشن کرد
بچه ها دویدند.
.
مک گوناگول که از شدت وحشت نیمه انسان نیمه گربه شکل شده بود میدوید روی زمین میخزید تا به دفتر البوس رسد
در کاملا ترکیده بود
دامبلدور با قیافه ای مبهوت وسط دفتر روی زمین نشسته بود نامه در یک دست و شمشیر در دستی دیگر به مینروا نگاه کرد
پروفسور مک گوناگول جیغی زد و پرسید:
آلبوس پرسیوال!باز چیکار کردی؟
دامبلدور تمام معصومیتی را که میتوانست در چهره جمع کرد و با تته پته گفت:
من...من سعی داشتم این نامه رو باز کنم
راستش...حالم خیلی دست خودم نبود
مینروا جلو دوید و نامه را از دست او قاپید و با تشر گفت:
کدام آدم عاقلی یک پاکت نامه را با شمشیر باز میکند؟
او به نامه نگاه کرد
مکثی کرد
به البوس نگاه کرد
دوباره مکث کرد
بعد از سکوتی نسبتا طولانی آرام گفت:
خداروشکر که نامه را با شمشیر باز کردی.

آخر نامه یک جان پیچ بود.





سعی کردی که طنز بنویسی...مطمئنا با تمرین و نوشتن بیشتر،طنز نوشته هات هم بهتر میشه!

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 18:40:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1395 11:56
نمایش جزئیات
آفلاین
دوئل لرد سیاه با دامبلدور
تصویر شماره ی ۱
دامبلدور با عجله و خشم واردوزارت خانه میشود این دومین بار بود که مرگخواران وزرات خانه را به هم میریزند اما
این بار فرق میکرد لرد سیاه هم با ان ها بود.
بلادریک لسترنج با قهقه ای شیطانی همه ی شیشه ها را به سمت دامبلدور فرستاد.دامبلدور
با حرکت ساده ی چوبش شیشه ها را پودر کرد و به صورت دسته ای از شیشه به سمت مرگخوار ها برگردادند و از بین ان ها فقط مالفوی و لسترنج و لرد سالم ماندند.لرد سیاه:البوس دیگه وقت شه که با هم بجنگیم اماده ای.دامبلدور:یک بار برای همیشه.
ولدمورت چوبش را به سمت دامبلدور گرفت و نور سبزی از ان بیرون امد او هیچکدام از قوانین را رعایت نکرده بود. نور سبز با شعله ی اتش دامبلدور برخورد و از اطراف به سمت ولدمورت رفت.خنده ی موزیانه ای زد و یک باسیلیک بزرگ ظاهر کرد. باسیلیک داشت به سمت دامبلدور میرفت که هری او را با شمشیر گریفندور کشت. دامبلدور به شدت عصبانی شد و از هر طرف سنگ به سمت ولدمورت رفت.نگهان ولدمورت ناپدید شد و رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 28 شهریور 1395 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 7
پروفسور تریلانی خطاب به هری :می دونستی شانزده سال پیش,پروفسور اسنیپ در هاگزهد مخفیانه به صحبت های من و پروفسور دامبلدور گوش داد و اون اطلاعات رو برای اسمشونبر برد و به دلیل این جاسوسی بود که اسمشونبر پدر و مادرت رو کشت و با اقدام به قتل تو ناپدید شد؟

هری بدون آنکه متوجه باشد چه کار می کند, هراسان به اتاق اسنیپ در دخمه ها رفت؛ بدون اینکه در بزند دراتاق را باز کرد و دید که اسنیپ قاب عکسی را روبه روی خود گرفته و غرق تماشای آن است.

اسنیپ سریع قاب عکس را به پشت, طوری که معلوم نباشد عکس چه کسی ست, روی میزش گذاشت و از جایش بلند شد. اگر زمان دیگری بود قطعا برای هری جالب بود که بداند اسنیپ به عکس چه کسی آن طور عاشقانه نگاه می کند ولی در آن زمان هیچ چیزی جز انتقام از کسی که باعث شد او پدر و مادری نداشته باشد, برایش مهم نبود!

اسنیپ با خشم به سمت او آمد ,یقه ی لباسش را گرفت و وحشیانه او را روی صندلی پرت کرد و از بالا با خشم به او خیره شد. هری لحظه ای از تعجب سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد. در آن لحظه فراموش کرد که چرا به دفتر اسنیپ آمده چون حس کنجکاوی اش که چه چیز آن طور اسنیپ را به خشم آورده بر حس خشمش غلبه کرد. درست است که اسنیپ همیشه با او بد رفتار کرده ولی در آن زمان به طور عجیبی خشمگین به نطر می رسید.
اسنیپ در حالی که نعره می کشید رو به هری کرد و پرسید: چرا انقدر بی ادبی که بدون در زدن وارد دفتر من شدی, پاتر؟ تو هم مثل پدرت که فکر می کرد آدم خاصیه و قانون شامل حالش نمی شه, فکر کردی می تونی بدون اجازه وارد دفتر معلمت بشی؟

آنگاه هری به یاد آورد که چه چیز او را به آنجا کشانده است.
دوباره خشمش نسبت به اسنیپ مثل زمانی که به دفترش آمده بود به اوج خود رسید. از جایش بلند شد و رو به روی اسنیپ ایستاد. به طوری که فقط یک وجب بینشان فاصله بود. هری با تنفر به اسنیپ خیره شد نعره زنان پرسید: چطور تونستی باعث قتل پدر و مادرم بشی؟ چطور دلت اومد دوتا آدم بیگناه کشته بشن؟ می دونی وقتی دیوانه ساز ها به من نزدیک می شن من چه حالی دارم؟ صدای مادرم رو می شنوم که زجه می زنه و با التماس از ولدمورت می خواد که به جای من, اون رو بکشه! تو واقعا آدمی هستی که دوست داشتی مادر بی گناه من کشته بشه؟ چه طور تونستی با لو دادن اطلاعاتی که از جاسوسی در هاگزهد به دست آوردی کاری کنی که مادرم اون طور زجه زنان به دست ولدمورت بمیره؟

در کسری از ثانیه, درست قبل از اینکه اسنیپ مثل همیشه برگردد و شنلش در هوا پیچ و تاب بخورد و با سرعت از دخمه ها خارج شود, هری یک نظر دید که لب های اسنیپ لرزید, بغضش ترکید و اشک در چشم های سیاهش حلقه زد.




بدک نبود...مطمئنا بهتر از اینم میتونی بنویسی!

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:17:35
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 2:26:47
ویرایش شده توسط Gavner در 1395/6/28 6:17:42
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/28 15:17:28
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 25 شهریور 1395 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی پنج
سورس به واگنی که لی لی در آن بود واردشد.
لی لی:سلام سورس.
سورس:سلام لی لی.
(به جیمز اشاره می کند)ایشون کی باشن؟
لی لی:ایشون جیمزپاتر هستند.
سورس:سلام جیمز!می خواهی به کدوم گروه هاگوارتز بروی؟
جیمز بلند می شود و می گوید:به گروه مردان شجاع، گریفندور.
سورس :من ترجیح میدم عاقل باشم تا شجاع.
کسی که از اول ساکت بود گفت:تو به کجا می روی سورس؟
سورس پاسخ داد:گروه خون اصیلان،اسلیترین
جیمز وآن پسر زدند زیر خنده.
سورس:چه چیزی خنده دار بود؟
جیمز:می خواهی بروی اسلیترین!لابد بعدش هم می خواهی جزو مرگخواران اسمشونبر باشی.
سورس لبخند تلخی زد،
لی لی همراه باآن دو پسر می خندید.
.
.
.
به هاگوارتز رسیدند.
کلاه گروه بندی آن
دوپسر را در گریفندور و سورس را در اسلیترین،قرار داد.
نوبت لی لی شد.
قلب سورس تند می زد.
لی لی زیر کلاه رفت .
قلب سورس می زد.همه چیز به کلاه
بستگی داشت او می گفت به اسلیترین بیاید؟.
کلاه. آب پاکی راروی دست او ریخت:
گریفندور
سورس فریاد نه ی خود را خوردواز زندگی و کلاه متنفر شد.








نیازی نیست که توی پایان هر جمله،اینتر بزنی...در کل "کمه" ولی خب...با ارفاق...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/25 20:50:40
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 شهریور 1395 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر پنجم کارگاه نمایشنامه نویسی

وقتی از قطار پیاده شدم یک نفر با صدای بلند گفت:سال اولی ها از این طرف.رفتم سمتش.سال اولی های دیگه هم امدند.چقدر زیاد بودیم.یه مرد درشت هیکل مارا باقایق از روی یک دریاچه به طرف قلعه ی بزرگ هاگواترزبرد.تاریکی هوا و سکوت دریاچه به نظر من ترسناک بود.بعد از ربع ساعت به یک سرسرای بزرگ رسیدیم.ما کنار بودیم و ناممان را یکی یکی می خواندند.مردی که نام هارا میخواند،داد زدفرد پاتر.
یک دفعه ترس وجودمو فرا گرفت.با قدم های لرزان به سمت کلاه رفتم.
سنگینی نگاه های دیگران را حس میکردم.به سختی روی صندلی نشستم وکلاه را روی سرم گذاشتم.ظاهر کلاه کوچک بود ولی وقتی روی سرم گذاشتمش تا شانه هایم پایین امد.صدای خنده ی چند نفر به گوشم رسید.احساس کردم از خجالت سرخ میشوم.که یکدفعه صدای کلاه به گوشم رسید.
-اووووم.پسر البو سوروس پاتر.نوه ی هری پاتر.پدرت توی اسلیترین بود.پدر بزرگت توی گریفندور.چی کنم؟
-هر کاری میکنی منو توی اسلیترین ننداز.
-چرا؟
-ولدمورت توی اسلیترین بوده.
-وااااای باز هم از این چرندیات.پدرت توی اسلیترین بود.
-باشه بابا .
-میخوام بفرستمت گریفندور پیش فردوجرج ویزلی
-ولی فرد مرده و جرج مدرسش تموم شده
-اوه راستی ولی باهم گروه باحالی میساختین
-خب حالا کجا برم
-راونکلاو خوبه.چون هم باهوشی هم باحال پس...
-یه لحظه صبر کن .چرا انقد بزرگی تا روی شونم اومدی
-به تو چه.پس راونکلاو
کلاه رو از سرم برداشتم .صدای هلهله ی جمعیت بلند شد و من روی میز راونکلاو نشستم.باخودم فکر کردم اجدادم گریفندوری،پدرم اسلایترینی،من راونکلاوی،وحتما پسرم هافلپافی.چه فکر مسخره ای:)






جای کار بیشتری داشت،ولی بد نبود...

تایید شد.

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/24 22:21:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 شهریور 1395 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
روز 31 اگوست ایستگاه کینگز کراس
سدرلا: مامان هرروز برامنامه بنویس باشه؟
خانم بلک : سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
-اگه من تو ریفندور بیفتم منو از توی شجره نامه خط میزنن ؟خودت که میدونی خودشون گفتن فکر میکنن من توی گریفندور بیفتم.
- منم تو رینوکلا بودم بنابراین ممکنه تو هم توی رینوکلا بیفتی و شاید اسلیترین هر چی نباشه تو یه اصیل زاده ای .
-سیریوس هم اصیل زاده بود.
-خوب مشخص بود اون توی گریفندور میفته . نگران نباش گریفندور خیلی شبیه اسلیترینه
-امیدوارم هر جا که بیفتم رابطه ام با خانواده بد نشه و دوستیم با نارسیسا به هم نخوره .
- نه نمی خوره برو .
- خداحافظ مامان.
در قطار
سدرلا : سلام
نارسیسا و اندرومیدا: سلام
- خیلی نگرانم
- مطمئن باش حالت از ریگولس بد تر نیست همه به خاطر برادرش مسخرش میکنن
- حالا زیادم مطمئن نباش شاید من هم تو گریفندور بیفتم
کلاه گروه بندی
مک گونگال:نارسیسا بلک
کلاه : اسلیترین
اسلیترینی ها دست میزنند و تشویقش میکنند و نارسیسا به میز اسلیترین می پیوندد.
مک گونگال:سدرلا بلک
کلاه : بعد از اندکی تامل... گریغندور یا رینوکلا؟؟؟
سدرلا: اسلیتریننننننن
-تو خیلی باهوشی و خیلی شجاع ، گریفندور رو دوست نداری؟؟پس برو .... رینوکلا
جیمز : دومین بلکی که توی اسلیترین نیفتاد رفیق.
سیریوس : اره مثل اینکه بایدبه سدرلا افتخار کنم.
سدرلا در دل خود میگوید : ای کاش منو تو اسلیترین انداخته بود







این نمایشنامه نیاز به "توصیف" داشت،لاکن تو فقط از دیالوگ استفاده کردی...
به عنوان مثال همون اول که سدرلا با مادرش صحبت میکنه بایداینطوری میبود:
"سدرلا با نگرانی به مادر خود نگاهی انداخت. قرار بود برای اولین بار از مادرش به مدتی طولانی جدا شود و همچنین نگرانی بزرگتری داشت...اگر در اسلیترین نمی افتاد،چه میشد؟
_مامان هر روز برام نامه بنویس..باشه؟

مادر با مهربانی نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
_سدرلا ما برای برادراتم هر روز نامه می فرستادیم نگران نباش.
.
.
."




ایرادای خیلی زیاد دیگه مثل غلط تایپی و غیره هم داره...اصولا باید تایید نشی ولی خب...بخوایم خیلی خیلی ارفاق کنیم،با نهایت ارفاق...

.تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 15:38:56
خداحافط تا عید
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 23 شهریور 1395 01:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام.من جک ویزلی پسر بیل ویزلی وفلور دلاکور هستم.من در یازده سالگی قراربود برای بار اول سوار قطار هاگوارتز بشوم وبه هاگوارتز بروم .درقطار با دو نفرآشنا کنار هم نشستیم.من،لیلی پاتر وپیتر مک لاگن،باهم پیمان دوستی بستیم و به هم قول دادیم هیچ وقت همدیگر را تنها نگذاریم.به هاگوارتز رسیدیم وکلاه گروه بندی دوستانم را در گروه گریفندور گذاشت .اسم من خوانده شد.به طرف کلاه رفتم.من جزو متأخرین کلاه شدم. بعد از شش دقیقه کلاه گفت:گریفندووور.خوشحال به طرف میز گریفیندور رفتم. دیگر از هیچ چیز نمی ترسیدم.بعد از مراسم به دوستانم گفتم:تا این جا مانند هری پاتر و دوستانش بودیم .به نظرتان می توانیم ،ماجراهای جالبی داشته باشیم?.لی لی گفت :نمی دانم .چون دیگر ولدمورتی برای شکست دادن نمانده.پیتر گفت: من به برادرت حسودیم می شود لیلی .چون او با پدرت به گذشته رفته،و بادختر ولدمورت جنگیده. حتی می گویند او جان پدرت را نجات داده است.ولی ؛دشمن ماکیه؟
ناگهان صدایی بلند به گوش رسید:
دانش آموزان هاگوارتز من بلاتریکس لسترنج هستم.من و دختر من و لرد سیاه،دلفی زندانیان مرگخوار آزکابان را آزادکرده وبرای حمله ای آماده می شویم.
اون جا فهمیدم این کلاه داناتر از این حرفها است.حتی وقتی اسلیترینی مهربان است یا گریفندوری ای ترسو است،حکمتی درآن است.
تصویر شماره ی پنج

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1395/6/23 2:54:01
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 16:51:38
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:02:44
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/23 17:03:05
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:35:29
ویرایش شده توسط alisevres در 1395/6/24 0:48:00

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.