ببخش - آشپزخانه - نگهبان - مطالعه اسمشو نبر - نقره ای - ردا - پناهگاه - زنجیر - گنجینه
---------------------------------------------------------
هری و هرمیون در پناهگاه نشسته بودند و به مطالعه اسمشو نبر و روش های شکست دادن او می پرداختند. رون نیز که ردایی نقره ای رنگ پوشیده بود، در بیرون پناهگاه به نگهبانی می پرداخت. ناگهان هری فکری به ذهنش رسید. گفت: هرمیون منو ببخش. زود برمی گردم. سپس به آشپزخانه رفت تا زنجیر را که برایش به اندازه ی گنجینه ای ارزش داشت، بیاورد.
تاييد شد...باشد که آسلام حفظت کند....با تشکر کالين
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[educate]] بازی با كلمات
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/26
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1387 12:23
از: یک کلبه در وسط جنگلی جادویی و سرسبز در ایران
پستها:
28

جزئیات کاربر

ورمیتل از آشپزخانه بیرون امده بود و در حال حرکت به سمت اتاق مطالعه اسمشو نبر بود.ردایش در پشتش به احتزاز در امده بود و در دست نقره ای رنگش سینی قرار داشت.
در جلوی در اتاق اسمشو نبر یک نگهبان قل چماغ ایستاده بود،اما ورمیتل از افرادی بود که به راحتی میتوانست وارد اتاق شود،بعد از در زدن وارد اتاق شد.در اتاق لرد گنجینه های قدیمی وجود داشت که بهترین ان از نظر ورمیتل یک زنجیر طلایی بود.
لرد با صدای سرد همیشگی خود گفت:چرا دیر کردی؟
ورمیتل با لرزشی که در صدایش موج میزد جواب داد:سرورم داشتم دنبال قوری میگشتم.لطفا منو عفو کنید،لرد منو ببخش
همانا صد احسنت بر تو باد که از هم اکنون مي دانم که عضو خوبي خواهي شد باشد که مرلين ياريت کند...تاييد شد...با تشکر کالين
در جلوی در اتاق اسمشو نبر یک نگهبان قل چماغ ایستاده بود،اما ورمیتل از افرادی بود که به راحتی میتوانست وارد اتاق شود،بعد از در زدن وارد اتاق شد.در اتاق لرد گنجینه های قدیمی وجود داشت که بهترین ان از نظر ورمیتل یک زنجیر طلایی بود.
لرد با صدای سرد همیشگی خود گفت:چرا دیر کردی؟
ورمیتل با لرزشی که در صدایش موج میزد جواب داد:سرورم داشتم دنبال قوری میگشتم.لطفا منو عفو کنید،لرد منو ببخش
همانا صد احسنت بر تو باد که از هم اکنون مي دانم که عضو خوبي خواهي شد باشد که مرلين ياريت کند...تاييد شد...با تشکر کالين
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 3:03:43
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/26
آخرین ورود: شنبه 19 بهمن 1387 12:23
از: یک کلبه در وسط جنگلی جادویی و سرسبز در ایران
پستها:
28

پروفسور مک گونگال وارد سرسرا شد و دید که دانش آموزان در کنار شومینه جشنی بر پا کرده اند. از دیدن کسی که جاروی پرنده ای را در دست گرفته بود و چپ چپ به دانش آموزان نگاه می کرد متحیر شد. او کسی نبود جز ویکتور کرام.
جلوتر رفت. خواست حرفی بزند که ویکتور کرام گفت: هیس. می بینید که چطور مثل ماگل ها بالا و پایین می پرند؟
همانا بر شما باد که از لغات جديد استفاده نماييد و لغات قديمي حرام اعلام گرديده اند...تاييد نشد(با تشکر کالين)
جلوتر رفت. خواست حرفی بزند که ویکتور کرام گفت: هیس. می بینید که چطور مثل ماگل ها بالا و پایین می پرند؟
همانا بر شما باد که از لغات جديد استفاده نماييد و لغات قديمي حرام اعلام گرديده اند...تاييد نشد(با تشکر کالين)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پویا پرنس مرموز در 1386/7/4 12:24:57
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 2:42:51
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 3:07:04
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 2:42:51
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 3:07:04
هری با عجله وارد سرسرا شد که قرار بود سال نو رو جشن بگیرند ویکتور کرام بغل شومینه ایستاده بود و داشت با نگاهی متحیر چپ چپ به دیس های غذا که عکس ماگل و جاروی پرنده داشتند نگاه میکرد و اسنیپ هم داشت بغیه رو می پایید
همي کالين با نگاه چپ چپ به پست که پر از کلمات بود گفت صد احسنتم بر تو باد که هيچ يک از کلمات را به کار نبردي ...ناظر محترم لطفا برايش توضيح بده
همي کالين با نگاه چپ چپ به پست که پر از کلمات بود گفت صد احسنتم بر تو باد که هيچ يک از کلمات را به کار نبردي ...ناظر محترم لطفا برايش توضيح بده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/3 23:17:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/21
آخرین ورود: یکشنبه 6 آبان 1386 22:48
از: به علت مسائل امنيتي از گفتن اين مورد معذورم
پستها:
71

ببخش - آشپزخانه - نگهبان - مطالعه اسمشو نبر - نقره ای - ردا - پناهگاه - زنجیر - گنجینه
---------------------------------------------------------
هري و هرميون در چادر كه تنها پناهگاه آنها بود نشسته بودندو به مطالعه ي اسمشو نبر و بحث در مورد جان پيچ ها و از بين بردن زنجير و قاب آويزي كه در دست داشتند مشغول بودند كه رون در حالي كه رداي نقره اي را از تنش در مي آورد داخل شد.هرميون با عصبانيت پرسيد:مگه تو الان نگهبان نيستي؟ رون در پاسخ با قيافه اي مظلوم پاسخ داد:ببخش ولي خيلي گشنمه. هرميون بلند شد و به طرف آشپزخانه ي چادر رفت و هري در حالي كه اطرافش را مرتب مي كرد تنها گنجينه اش را به گردن اويخت.
-------------------------------------------------------------
با عرض معذرت از پست قبلي كه خراب شد اين يكي رو تحويل بگيريد.
همانا با علم به مشکل داشتن پادمور و نيز آگاه نبودن از وجود مسئول تاييد بازي با کلمات ديگر و براي اينکه کار فرزنذان آسلام بيشتر به تعويق انداخته نگردد تايدد اين قسمت را تا برگشت پادمور عزيز به عهده مي گيرم...باشد که آسلام ياريم کند و مرلين هر چه سريعتر مشکل پادمور را بر طرف نمايدي...
اين نوشته تاييد گشت باشد که مرلين به شما اجري عظيم اعطا نمايد و در ايفاي نقش نيز تاييد و به آن وارد گرديد(با تشکر کالين)
---------------------------------------------------------
هري و هرميون در چادر كه تنها پناهگاه آنها بود نشسته بودندو به مطالعه ي اسمشو نبر و بحث در مورد جان پيچ ها و از بين بردن زنجير و قاب آويزي كه در دست داشتند مشغول بودند كه رون در حالي كه رداي نقره اي را از تنش در مي آورد داخل شد.هرميون با عصبانيت پرسيد:مگه تو الان نگهبان نيستي؟ رون در پاسخ با قيافه اي مظلوم پاسخ داد:ببخش ولي خيلي گشنمه. هرميون بلند شد و به طرف آشپزخانه ي چادر رفت و هري در حالي كه اطرافش را مرتب مي كرد تنها گنجينه اش را به گردن اويخت.
-------------------------------------------------------------
با عرض معذرت از پست قبلي كه خراب شد اين يكي رو تحويل بگيريد.
همانا با علم به مشکل داشتن پادمور و نيز آگاه نبودن از وجود مسئول تاييد بازي با کلمات ديگر و براي اينکه کار فرزنذان آسلام بيشتر به تعويق انداخته نگردد تايدد اين قسمت را تا برگشت پادمور عزيز به عهده مي گيرم...باشد که آسلام ياريم کند و مرلين هر چه سريعتر مشکل پادمور را بر طرف نمايدي...
اين نوشته تاييد گشت باشد که مرلين به شما اجري عظيم اعطا نمايد و در ايفاي نقش نيز تاييد و به آن وارد گرديد(با تشکر کالين)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کالین کریوی در 1386/7/5 2:38:52
من برگشتم.بعد از چند سال دوري.بعد از اين همه سختي و مشقت.بعد از اين همه زور زدن و جون كندن.البت?
به شکلی آزار دهنده درون کمد کوچکي زير راه پله ها قوز کرده ام،اينجا دومين پناهگاه من به حساب مي آيد - نزديک به آشپزخانه و دور از چشم مادرخوانده ام!
زير لب ثانيه ها را ميشمارم و بالاخره صداي دلنشين باز و بسته شدن در ورودی خانه به گوش ميرسد...خانه خاليست و من يک ربع براي دستبرد به گنجينه ي مورد علاقه ام فرصت دارم!پس به طرف يخچال شلنگ و تخته مي اندازم.
در حالی که با يک بقل تنقلات رنگارنگ به اتاقم باز ميگردم به اين فکر ميکنم که شانس آورده ام آن جادوگر از خود راضی مرا به تخت زنجير نميکند و با يک تبر به نگهبانی نمي ايستد که ناگهان چشمم به پاکت نامه ای روی قاليچه ي جلوی در مي افتد.
پنج دقيقه ي بعد و پس از اينکه ده بار،آدرس و متن نامه را خواندم از انتخاب اين واژه پشيمان شدم.کتاب نقره ای رنگي که همراه با نامه بود را بدون کوچکترين توجهي کنار انداختم،براي آگاهي از خطر دنيايي که پيش رو داشتم نيازی به مطالعه اسمشونبر نبود،او هر که بود نميتوانست بدتر از پدر و مادرخوانده ی من باشد!
دوباره خودم را به خاطر چيزي که خطاب به آن خوک کثيف گفته بودم لعن ميکنم و با خوشحالی فرياد ميکشم: او جادوگر نيست...من جادوگرم!
تایید نشد !!!
بیشتر از 10 خط هستش !!!(پادمور)
زير لب ثانيه ها را ميشمارم و بالاخره صداي دلنشين باز و بسته شدن در ورودی خانه به گوش ميرسد...خانه خاليست و من يک ربع براي دستبرد به گنجينه ي مورد علاقه ام فرصت دارم!پس به طرف يخچال شلنگ و تخته مي اندازم.
در حالی که با يک بقل تنقلات رنگارنگ به اتاقم باز ميگردم به اين فکر ميکنم که شانس آورده ام آن جادوگر از خود راضی مرا به تخت زنجير نميکند و با يک تبر به نگهبانی نمي ايستد که ناگهان چشمم به پاکت نامه ای روی قاليچه ي جلوی در مي افتد.
پنج دقيقه ي بعد و پس از اينکه ده بار،آدرس و متن نامه را خواندم از انتخاب اين واژه پشيمان شدم.کتاب نقره ای رنگي که همراه با نامه بود را بدون کوچکترين توجهي کنار انداختم،براي آگاهي از خطر دنيايي که پيش رو داشتم نيازی به مطالعه اسمشونبر نبود،او هر که بود نميتوانست بدتر از پدر و مادرخوانده ی من باشد!
دوباره خودم را به خاطر چيزي که خطاب به آن خوک کثيف گفته بودم لعن ميکنم و با خوشحالی فرياد ميکشم: او جادوگر نيست...من جادوگرم!
تایید نشد !!!
بیشتر از 10 خط هستش !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/2 14:36:22
پروفسور جنبل جین یکی از بزرگ ترین نویسندگان و محققانی است که پس از حضور هری پاتر در جایگاه وزیر سحر و جادو مطرح شد. او که سال ها در زنجیر های نقره ای آزکابان گرفتار بود، سرانجام از هری پاتر خواست تا او را ببخشد و مورد عفو قرار دهد. او پس از آزادی سعی کرد تا لطف پاتر را جبران کند. او بعد ها کتابی به نام مطالعه ی اسمشونبر و فنون های او نوشت که مورد برخود قرار گرفت. او بعدها ردایی ساخت که انسان را در برابر طلسم های مرگبار حفظ می کرد. او نام این ردا را شنل نگهبان گذاشته بود. او بعد ها به کشور مغولستان سفر کرد و در آن جا پناهگاهی برگزید. سرانجام این گنجینه ی بزرگوار پس از هشتاد سال عمر گران در آشپزخانه ی خانه ی خود توسط یک مرگ خوار کشته شد. روحش شاد و یادش گرامی باد
تایید شد !!!(پادمور)
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک هالو در 1386/6/31 13:24:31
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/2 14:34:05
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/7/2 14:34:05
جزئیات کاربر

در میان جمع ناگهان ماری وارد شد و به سمت لرد سیاه رفت و هیس هیس مرموزی انجام داد که معنی ان این بود:
سرورم مالفوی اجازه ی ورود میخواهد.
لرد ولدلمورت در حالی که چپ چپ به مالفوی نگاه می کرد اجازه ی ورود مالفوی را صادر کرد و بلا فاصله مالفوی از در وارد شد پس از تعظیمی بلند بالا سرش را بلند کرد چهره ی مضهکی پیدا کرده بود موهایش که همیشه مانند سرسرای هارگوارتز طلایی بود و روشن دیگر براق نبود بلکه شبیه چوب خشکهای انتهای جاروی پرنده بود و چشمانش که همیشه برقی همانند اتش شومینه در ان بود خاموش بود ولباسش همانند ماگل هایی که تازه از جشنی بزرگ و باشکوه برگشته اند می نمود و گفت : قربان متحیرم با این که من ویکتور کرام را تلسم فرمان کردم بازم نتوا نست اون پسره پاترو از سر راه برداره.
لرد سیاه گفت خوب معلوم احمق چون تو هارگوارتز هیچ تلسم شومی درست کار نمیکنه و با حرکت سر خواست که از انجا هرچه سریع تر برود....
تایید نشد!!!
بیشتر از 10 خط هستش !!!(پادمور)
سرورم مالفوی اجازه ی ورود میخواهد.
لرد ولدلمورت در حالی که چپ چپ به مالفوی نگاه می کرد اجازه ی ورود مالفوی را صادر کرد و بلا فاصله مالفوی از در وارد شد پس از تعظیمی بلند بالا سرش را بلند کرد چهره ی مضهکی پیدا کرده بود موهایش که همیشه مانند سرسرای هارگوارتز طلایی بود و روشن دیگر براق نبود بلکه شبیه چوب خشکهای انتهای جاروی پرنده بود و چشمانش که همیشه برقی همانند اتش شومینه در ان بود خاموش بود ولباسش همانند ماگل هایی که تازه از جشنی بزرگ و باشکوه برگشته اند می نمود و گفت : قربان متحیرم با این که من ویکتور کرام را تلسم فرمان کردم بازم نتوا نست اون پسره پاترو از سر راه برداره.
لرد سیاه گفت خوب معلوم احمق چون تو هارگوارتز هیچ تلسم شومی درست کار نمیکنه و با حرکت سر خواست که از انجا هرچه سریع تر برود....
تایید نشد!!!
بیشتر از 10 خط هستش !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/30 17:53:41
the word is jast for us me and the dark lord
جزئیات کاربر

_ببخشید که مزاحم میشم.میخواستم ببینم مطالعاتت در مورد اسمشو نبر به کجا رسید؟
رون این رو گفت و توی آشپزخونه پناهگاه کنار هرمیون نشست.هرمیون بهش چپ چپ نگاه کرد:تو مگه الان نباید نگهبانی بدی؟
رون در حالی که ردا ی البالویی رنگش رو جمع و جور میکرد گفت:گیر نده بابا.من اومدم..راستش...
گوشهای رون تا بناگوش سرخ شد و توجه هرمیون رو جلب کرد:چیه رون؟
رون خیلی تند و سریع گفت:من اومدم این رو به تو بدم!
و از توی جیبش،یک زنجیر نقره ای رو درمیاره.هرمیون نگاهی به زنجیر میکنه و با خوشحالی رون رو بغل میکنه:متشکرم رون!میدونم که قیمتش خیلی زیاده.من از اون مثل گنجینه مراقبت میکنم.
و جواب رون رو که میگفت:نه هم قیمت تو.»رو نشنید.
تایید شد !!!(پادمور)
رون این رو گفت و توی آشپزخونه پناهگاه کنار هرمیون نشست.هرمیون بهش چپ چپ نگاه کرد:تو مگه الان نباید نگهبانی بدی؟
رون در حالی که ردا ی البالویی رنگش رو جمع و جور میکرد گفت:گیر نده بابا.من اومدم..راستش...
گوشهای رون تا بناگوش سرخ شد و توجه هرمیون رو جلب کرد:چیه رون؟
رون خیلی تند و سریع گفت:من اومدم این رو به تو بدم!
و از توی جیبش،یک زنجیر نقره ای رو درمیاره.هرمیون نگاهی به زنجیر میکنه و با خوشحالی رون رو بغل میکنه:متشکرم رون!میدونم که قیمتش خیلی زیاده.من از اون مثل گنجینه مراقبت میکنم.
و جواب رون رو که میگفت:نه هم قیمت تو.»رو نشنید.
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/29 13:16:52
ویولت بودلر سابق
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
[size=medium][color=009900]OnLy اسل
by james_hetfield
ببخش - آشپزخانه - نگهبان - مطالعه اسمشو نبر - نقره ای - ردا - پناهگاه - زنجیر - گنجینه
---------------------------------------------------------------------
نگهبان جلوی درب پناهگاه چرت می زد . ناگهان یک مرگ خوار سوار بر جارو و ردایی نقره ای از دور پیدا شد و با سرعت زیادی به سمت نگهبان آمد . نگهبان که از خواب پریده بود ناگهان فریاد زد : "همگی به سمت گنجینه مخفی . " و به داخل رفت و زنجیر در را انداخت . تمام اهالی خانه شروع به اجرای ورد های محافظ بر روی خانه کردند . بعد از اتمام کار همگی در آشپزخانه جمع شدند و به مطالعه اسمشو نبر پرداختند .
تایید شد !!!(پادمور)
ببخش - آشپزخانه - نگهبان - مطالعه اسمشو نبر - نقره ای - ردا - پناهگاه - زنجیر - گنجینه
---------------------------------------------------------------------
نگهبان جلوی درب پناهگاه چرت می زد . ناگهان یک مرگ خوار سوار بر جارو و ردایی نقره ای از دور پیدا شد و با سرعت زیادی به سمت نگهبان آمد . نگهبان که از خواب پریده بود ناگهان فریاد زد : "همگی به سمت گنجینه مخفی . " و به داخل رفت و زنجیر در را انداخت . تمام اهالی خانه شروع به اجرای ورد های محافظ بر روی خانه کردند . بعد از اتمام کار همگی در آشپزخانه جمع شدند و به مطالعه اسمشو نبر پرداختند .
تایید شد !!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط james_hetfield در 1386/6/26 13:35:44
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/29 13:13:16
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1386/6/29 13:13:16
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج