ما اگه بخوایم توی مسنجر بات صحبت کنیم باید کله ی سحر بیدار شیم پس بی خیال اون.
سعی کن همیشه این جوری بمونی!
--------------------------------------------------------------------
مادام رزمرتا چشم همه رو دور دیده و پاشو گذاشته روی میز و داره با صندلی هی میره جلو..هی می ره عقب..هی میره جلو ..
رزی : اخ!اندرو!
اندرو که داشت از روی میز میومد پایین : به به!!...چرا پاتو گذاشته بودی روی میز؟
رزی که داشت پاشو می مالید : تو چرا روی میز ظاهرش شدی؟
اندرو : خب..برای اینکه..عجله داشتم.
رزی که حالا پاش ده بود و داشت می رفت یه لیوان اب بخوره : چرا عجله داشتی؟
در همون لحظه زاخی و ایوانا میان تو و هر دو شون 5 تا پلاستک بزرگ دستشونه.
اندرو که خوشحاله که از زیر جواب دادن به سوال رزی در رفته : اا....سلام.اینا چین؟
ایوی در حالی که پالتوی خودش و زاخ رو می ذاره روی جالباسی : سلام.اینها یه سری چیزهایین که خریدیم.
رزی حالا پیش اندرو وایساده.اندرو روش رو می کنه طرف رزی و در گوشش می گه : انگار من گفتم اونا رو دزدیدن!!
ایوی : چیزی گفتی؟
اندرو : نه.
زاخی که هر 5 تا بسته دستش بود و کاملا می شد فهمید داره از نفس می ره : خب..نمی خواین اینها رو از من بگیرین؟
اندرو : باشه الان.
اندرو می ره جلو و 2 تا شونو می گیره.
ایوی : خب می شه اونا رو بذارین اون طرف؟(به سمت چپ مغازه اشاره می کنه.تنها جایی که اثری از اجناس فروخته نشده دیده نمی شه)
اندرو در حالی که بشته ها رو می ذاشت سر جاش : خوب..حالا دیگه سه روز دیگه که عروسیتون هست دیگه..نه؟
زاخی و ایوی:
ایوی : در حالی که داشت بسته ها رو با لیستش کنترل می کرد : وای!!یادمون رفت اینها رو بخریم!اندرو تو و رزی اینجا بمونین من و زاخی می ریم چند تا چیز دیگه هست بخریم.
زاخی در حالی که به اندرو و رزی به طور ملتمسانه ای نگاه می کرد زیر لب به اونا گفت : یکی یه چیزی به این بگه !!
اندرو و رزی : خوش بگذره.من و رزی این جا می مونیم1
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

)
مگه من مسخره شمام.يعني چي؟مگه من بنگاه همسريابي باز كردم.من يه غلطي كردم ديگه تموم شد رفت.شماها آدمو پشيمون ميكني.
) بله بنده امدم براي اگهي استخدام سه جادوگر همدم كه زده بودين به ديوار
نميدونم داشتم ظاهر مي شدم فكر كنم اشتباه مقصدم رو انتخاب كردم