شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ایوی حرفشو قطع کرد:بسه اندرو! مطمئن باش تو هم از این تصمیم خوشت میاد!
رزی:اینجا چه خبره؟!
ایوی:میفهمی....خب بشینین اینجا
زاخی:مگه میخوای سخنرانی کنی؟!
ایوی:کمابیش...یه چیزی تو همین مایه ها!!
بعد رفت پشت پیشخوان:
ــ اهم اهم!! دوستان و همکاران فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا....اینجانب ایوانا تینی ، صاحب فروشگاه ، میخوام خبر مهم و خوشحال کننده ای رو به شما بگم....و همچنین امید است به مناسبت چنین تصمیمی جشن بزرگ و آبرومندانه ای برگزار کنیم....خب ، من مالک دوم این فروشگاه رو به شما معرفی میکنم...........................
قلب همه تاپ تاپ میزد!
ایوی ادامه داد:
ـــ و ایشون کسی نیستن جز......... ..... خانم اندرومیدا بلک!!!
ایوی که انتظار داشت همه هلهله کنن و دست بزنن با سوختگی دماغ از سکوت سنگینی که بر اتاق سایه افکنده بود از رو رفت!بعد از چند دقیقه زاخی این سکوت رو شکست:
ـــ یعنی چی ایوی ؟! مثلا" من نامزدت هستم!!
ایوی:هیچ ربطی نداره زاخی ، چون من انتخابمو بر اساس فعالیت بیشتر کردم....اندرو ، بیا اینجا!
اندرو :چیزه ایوی.....یعنی....آخه این فروشگاه به چه درد من میخوره؟!
ایوی!!خودتو کنترل کن!!(می دونم حق با توئه) شما هم اقای ویلیام بهتره نیای توی این جا این ایوی حساسه. من از نمایشنامه ی رزی ادامه می دم.با اجازه. --------------------------------------------------------------------- رزی میاد تو. رزی : به.به.زاخی.خوش می گذره. زاخی : اندرو : زاخی واقعیت تلخه. زاخی : اوی!!دیگه داری.. اندرو : با پشه هه بودی دیگه نه؟؟ زاخی : اره. ایوی : خب اندرو.جنس جدید نمیاری؟؟ اندرو : یکی رو برای کمک به من استخدام بکن.باشه.میارم. ایوی : زاخی خوبه؟ اندرو : نه.یکی که عقلش برسه. ایوی : اون عقلش کمابیش می رسه. اندرو : ایوی : زاخی : اندرو : اگه می خواد باشه.اول مطمئن بشو من حوصله ی نق زدن کسی رو ندارم. ایوی : خب..زاخی. رزی : نه صبر کن.من و اندرو می ریم کلاس من تا شما ها حرف هاتونو بزنین. ایوی : اره.بهتره. اندرو : نمی شد حرف نزنی؟؟ رزی : تو چی کار به کار اینا داری؟؟ اندرو : تو چی کار به کار من داری؟؟ رزی :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
من اصلا نمي دونم ماجرا ضرب المثل چيه هركي مي دونه به منم بگه !!!!
راجع به ويلي هم با اندي ( ) موافقم
______________________________
اندرو : خب ديگه زاخي نيشت رو ببند بيا كمكم كن اين جنس ها رو بيارم تو زاخي:تو روت مي خندم پررو نشو ديگه اندرو:با مني؟؟؟ زاخي:نه من غلط بكنم اين پشه هه نيشم زد با اون بودم اندرو:اهان از اين به بعد بهتر ادا كن زاخي:چي رو؟؟؟ اندرو:منظورت رو ديگه زاخي:سعي مي كنم اندرو: زاخي گفتم نيشت رو ببند بيا كمكم كن اين جنس ها رو بيارم تو زاخي :اخه منو چه به اين كارا؟؟؟ اندرو:مگه تو مسؤول حمل و نقل نيستي؟؟؟ زاخي:چرا يادم رفته بود
در اين حين در فروشگاه باز مي شه و رزي مياد تو ......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][size=medium][color=66CCFF]دامبلدور عزيز بدان هر جا كه باشي تا پاي جان ازت حمايت مي كنيم و به تو وفادار خواهيم ماند !!!
بابا جان هر کی دوست دارین اینقدر با سرعت پست نزنین!!! ایوانا حالا زاخی یه چیزی گفت ادم که نباید هی با یکی محل نذاره!!یه اشتباهی کرده ما هم به بزرگی خودمون می بخشیمش!! ------------------------------------------------------- اندرو : ایوی!!من دیگه دارم عصبانی می شم!! زاخی : اوه!!چه ترسناک!! اندرو : زاخی می تونی دهنتو ببندی؟؟ زاخی : اندرو : خب؟؟ ایوی : از چی ناراحتی؟؟ اندرو : از پیچ پیچی!! ایوی : اندرو : اگه می خوای یکی رو جایگزین ما بکنی بکن. الی: ما؟؟ اندرو : باشه.من. ایوی: اخه... اندرو : ببین من دلم خواست برم پارک رفتم...اما تو هر جا چه دلت بخواد چه نخواد با اون مرتیکه ی پررو می ری!! زاخی : با کدوم؟؟ اندرو : تو!! ایوی: اندرو : من از تو عصبانی ترم!! ایوی : باشه.باشه.دیگه هیچ کس در وقت اداری حق نداره بره بیرون.خوب شد؟؟خانم بلک؟؟ اندرو: کاملا.خانم... ایوی : وای بس کن اندرو بخند. اندرو : ایوی : اندرو : شوخی کردم ها!! ایوی : می دونم. زاخی : پس با منم شوخی بود دیگه؟؟نه؟؟ اندرو و ایوی : زاخی : -------------------------------------------------------------- اقا باید یکی بیاد کمک من تا من بتونم جنس جدید بیارم!راستی یکی به من بگه درست اون ضرب المثله چی بود؟!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "
ایوی:باید با ز...یعنی آقای اسمیت مشورت کنم!(اینکه میگم آقای اسمیت منظورم این نیست که شما باید بگین منظورم اینه تو محل کار رعایت کنین!)راستی من اینجا چیکار میکنم؟! باید برم.....
ایوی میخواد بره با زاخی حرف بزنه که میبینه همه جا شلوغه:
الی:ایوی زحمت نده به خودت تا خلوت شه ۲ ساعت طول میکشه...بیا اینجا بغل من بشین!
ایوی:اوکی....
الی:چرا گریه میکنی؟!
ایوی:یه سری مشکلات دارم الناز....دیگه نمیتونم طاقت بیارم..باید حتما به یه نفر بگم!!
الی:خب چرا به زاخی نمیگی؟!
ایوانا:چون...محرمانه ست.....گوش کن!
**بعد از ۳ ساعت!**
ایوی:قول بده به کسی نگی خب؟!
الی:باشه.....
همون موقع زاخی و لونا رسیدن:
زاخی:من میتونم بیهوش بشم الان!
ایوانا:لونا....تو کارت عالیه...میخوای به جای (الی و اندرو: ) یعنی..به عنوان کارمند دیگه بیای فروشگاه؟!
لونا:......................
=================================
به قول زاخی پستای ویلیام رو جدی نگیرین ، نخونده برین پست بعدی!!
در همین موقع الی که به طور وحشتناک تعجب کرده بودوارد مغازه می شه الی:سلام .می شه لطف کنید به من بگید اینجا چه خبره؟؟؟؟ ایوی:خودت که داری می بینی ... زاخی:ایوی تو خودت رو ناراحت نکن برو بشین ...من خودم حلش می کنم الی: : من سوال پرسیدم احتمالا!!! زاخی:اندی مغازه رو سپرده دست لونا و اون هم همه ی جنس ها رو نصف قیمت فروخته... الی: ...نصفه قیمت .پس اندی چه کار می کرده؟ زاخی:گفتم که مغازه رو به لونا سپرده بود و خودش هم رفته بود تفریح... می تونم ازت یه خواهشی کنم؟ الی:حتما زاخی:برو پیش ایوی و آرومش کن تا من به اوضاع اینجا برسم الی:اوکی... الی بر میگرده پیش ایوی ایوی:فکر نمی کردم دیگه امروز بر گردی الی:حالا که اومدم می گم حالا که چیزی نشده ... تو و زاخی که این همه پول دارید .. همچین ضرر هم نکردید ... ایوی:زاخی نه ...آقای اسمیت الی:ایوی بس کن دیگه توخودت هم که بهش می گی زاخی ایوی:خوب من واون با هم نامزدیم اندی: هنوز شما ها سر گفتن زاخی و آقای اسمیت باهم بحث می کنید که...(ایوی: ) ایوی منو ببخش یه اشتباهی صورت گرفت ایوی: چی رو ببخشم؟؟/ الی:بسه . می شه دعواتونو تموم کنید..ایوی این لونا خوب کار بلده ها .. میخوای اینم بیاریم تو مغازه یه کاری کنه ..؟؟؟ اونوقت منو واندی هم لازم نیست تمام وقت اینجا باشیم ایوی:نمی دونم ...فعلا حوصله فکر کردن به این موضوع رو ندارم باید با زاخی مشورت کنم
ایوی:چرا...بیا اینا رو ببر تو فروشگاه...اندرو!کجایی؟
اندرو:اینجام بابا...دارم له میشم....کاری داری؟
ایوانا:ببینم تو اصلا کجا بودی؟لونا کی اومد؟!برای چی...
اندرو:وایسا ایوی!!! من رفته بودم ... یعنی میخواستم برم پارک جادوگران یه کم تف...(ایوی: )...ریح!کنم که دیدم اینجا شلوغ پلوغ شده!لونا هم رفته بود سفارش میگرفت...آهان ببین مغازه چه مرتب شد!
ایوی:لونا هم خوب کارمندی میشه ها.....
اندرو:
ایوی:از تو که وسط ساعت کاری میری پارک بهتره...
اندرومیدا:بابا آخه تو به ما نه استراحت میدی نه تفریح....همش کار،کار.....
ایوانا تا وارد مغازه میشه میبینه لونا داره به همه نصفه قیمت میده لونا:زاخی بیاتو زاخی:الان زاخی:این چه کاریه و همه رو انداخت بیرون بالاخره ادرذیان اومد:سلام من یه شنل جادویی و فصل میخواهم ادریان با عصابنیت:100000000 گالیون ادریان:بهتره برم بعدن بیام زاخی:عزیزم ایوانا خودتو ناراحت نکن بیا بریم تو قصر من ادریان تا میخواست بره ...
زاخی و ایوی با هم در حالی که با هم حرف می زدن ( به قول زاخی سانسور شد ) دور می شدن و اندرو یه نگاهی به مغازه میندازه و با خودش می گه : کاشکی یکی میومد جای من از این مغازه ی زوار در رفته مواظبت می کرد... که یه دفه یه صدایی از پشتش می شنوه وقتی بر می گرده لونا رو می بینه که داره با انگشتاش بازی می کنه... لونا : ا ... خب ... می خواستم بگم من می تونم مغازه رو بگردونم تا اونا بر گردن! اندرو : باشه ... خدا خیرت بده ... خوش بگذره! ************2 روز بد ************* ایوی در حالی که می خندیده دست در دست زاخی به طرف مغازه حرکت می کنه که یه دفه انبوه جمعیتی رو می بینه که صف بستن... - خانوم یه کوله پشتی هوشمند می خواستم - نه نوبت منه ... من میل بافتنی می خواستم که خودش کارا رو انجام بده - آقا نوبت من بود... - نه خیر من بودم! - چرت نگو من اول از همه تون اومده بودم... یه دفه صدای لونا رو می شنون که داد می زنه: بسه دیگه چه قد دوا می کنین آقا الان نوبت شمائه بفرمایین اینم کوله پشتیتون ایوی و زاخی : ایوی : این جا چه خبره اندرو کجاست؟ زاخی : نمی دونم اصلا این دختره لونا این جا چی کار می کنه؟! لونا : هی خانوم نوبت شمائه اینم کوله پشتیتون! ( ادامه دارد ... )
اندرو : درست گفتم؟؟ضرب المثلش درست بود؟؟ زاخی:نخیر درست نبود. اندرو:خودم میدونم.میخوام ایوی رو بخندونم. زاخی:ولی من رویه ضرب المثل حساسی.دیگه تکرار نشه! اندرو:چقدر جالب!من نمیدونستم. ایوی:چرا حساسی؟؟ زاخی:من تمام ضرب المثلهارو حفظم و با زحمت این کارو کردم دوست ندارم کسی ظربالمثل ها رو مسخره کنه چون که واقعا تویه زندگی به درد میخورن ایوی:حتی تو زندگی زناشویی(!)؟؟ زاخی:حتی زندگی زناشویی(!) ایوی:میشه به منم یاد بدی؟؟؟ زاخی:اره عزیزم چرا که نه :bigkiss: بریم خودم بهت یاد میدم. ایوی:بریم.بزار من به اینا سفارش بکنم بعد بریم.هی...بچه ها مواظب مغازه باشین.راستی یادتون باشه خودتونو کم کم برای عروسی ما آماده کنین نگین نگفتما!قراره سورپرایز کنیم اندرو:واقعا؟؟؟ ایوی:نه پس. (این تکیه کلام یه خاطره بود همین شکلی گفتم. ) ایوی:ما رفتیم مواظب باشین.اون لیستم آماده کن اندرو. اندرو:شما که همه چیزو داری به من میگی.پس چرا جمع میبندی؟؟ ایوی:نمیخواد حالا جلوی در و همسایه آبرومونو بری بفهمن چقدر مغازه خلوته زاخی:نگران نباش ایوانا جان من این مغازتو مثل دسته گل میکنم و میکنم شلوغ ترین مغازه اینجا خوبه؟؟؟اصلا زنجیره ایش بکنیم.اسم تو رو هم میزاریم رو مغازه ها. ایوانا:واقعا؟؟ زاخی:اره عزیزم ایوی:بریم زاخی و ایوی: :bigkiss: :bigkiss: ناگهان صدای حاجی در گوش زاخی میپیچه:میخوای اینجا رو ببندم؟؟ زاخی از حرف زدن(سانسور ویدایی...حرف زدن:لب گرفتن...ماچ کردن...بقل کردن ) دست برمیداره و میگه:بریم دیگه دیر شد.