------------------------------------------------------
ایوانا:بس کنین بابا....یه تصمیم مهم دارم....
اندرو:ولی ایوی من باید برم جنس جدی....
ایوی حرفشو قطع کرد:بسه اندرو! مطمئن باش تو هم از این تصمیم خوشت میاد!
رزی:اینجا چه خبره؟!
ایوی:میفهمی....خب بشینین اینجا
زاخی:مگه میخوای سخنرانی کنی؟!
ایوی:کمابیش...یه چیزی تو همین مایه ها!!
بعد رفت پشت پیشخوان:
ــ اهم اهم!! دوستان و همکاران فروشگاه لوازم جادویی و سفری ایوانا....اینجانب ایوانا تینی ، صاحب فروشگاه ، میخوام خبر مهم و خوشحال کننده ای رو به شما بگم....و همچنین امید است به مناسبت چنین تصمیمی جشن بزرگ و آبرومندانه ای برگزار کنیم....خب ، من مالک دوم این فروشگاه رو به شما معرفی میکنم...........................
قلب همه تاپ تاپ میزد!
ایوی ادامه داد:
ـــ و ایشون کسی نیستن جز.........
..... خانم اندرومیدا بلک!!!ایوی که انتظار داشت همه هلهله کنن و دست بزنن با سوختگی دماغ از سکوت سنگینی که بر اتاق سایه افکنده بود از رو رفت!بعد از چند دقیقه زاخی این سکوت رو شکست:
ـــ یعنی چی ایوی ؟! مثلا" من نامزدت هستم!!
ایوی:هیچ ربطی نداره زاخی ، چون من انتخابمو بر اساس فعالیت بیشتر کردم....اندرو ، بیا اینجا!
اندرو :چیزه ایوی.....یعنی....آخه این فروشگاه به چه درد من میخوره؟!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

) یعنی..به عنوان کارمند دیگه بیای فروشگاه؟!
هنوز شما ها سر گفتن زاخی و آقای اسمیت باهم بحث می کنید که...(ایوی:
