
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
بیستویکمین دورهٔ انتخابات
نامزدهای تأییدصلاحیتشدهٔ وزارت سحر و جادو
ثبتنام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر
نامزدهای تأییدصلاحیتشده
۱

۲

هوریس اسلاگهورن
ستاد انتخاباتی۳

دابی
ستاد انتخاباتی۴

تلما هلمز
ستاد انتخاباتی۵

سیبل تریلانی
ستاد انتخاباتی۶

پرنتیس گاتو
ستاد انتخاباتی۷

نیکلاس فلامل
ستاد انتخاباتیمکانهای مجاز فعالیت
تبلیغات:
طرفداری:
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/03
تولد نقش: 1396/08/30
آخرین ورود: شنبه 9 دی 1402 15:08
از: این تابلو به اون تابلو!
پستها:
341

کارکاروف با خشمی که اندکی آثار کنجکاوی نیز در آن دیده میشد نگاهش را به مهمان ناخوانده اش که آنطرف میز نشسته بود دوخت.سوروس اسنیپ در حالی که زیرپتویی که به خود پیچیده بود میلرزید،فنجان شیر داغش را به لبش نزدیک کرد.لباس های خیس و گل آلودش با برف و بوران شدیدی که به تنها پنجره اتاق می خورد مطابقت داشت.کارکاروف که احساس میکرد هیچ چشم غره ای نمیتواند اسنیپ را با این شرایط به حرف بیاورد،خودش شروع کرد:(خوب فکر نکنم این همه راه رو با این همه سختی تحمل کرده باشی تا کریسمس رو به ما تبریک بگی)اسنیپ با طرز بیان همیشگی و پر از طعنه اش اولین جواب دندان شکنی که به ذهنش میرسید را داد تا مجبور نباشد ذهن یخزده اش را زیاد اذیت کند:(آخرین دفعه که دیدمت اینقدر جسور و بی پروا نبودی ایگور).نیشخند کارکاروف تبدیل به یک سایه وحشت در سر تا سر صورتش شد.خیلی زود به خودش آمد و چهره اش را عبوس کرد اما دیر شده بود و پوزخند اسنیپ نشان میداد که این تغییر حالت را دیده.کارکاروف ناخودآگاه دستش را به طرف ریشش برد و ادامه داد:(ظاهرا زیاد به آب و هوای شمال عادت نداری.متاسفم اما فکر کنم نزدیک ترین جایی که تونستی آپارات کنی یک کیلومتر تا اینجا فاصله داشته)(پس حتما کارم برام خیلی ارزش داشته که حاضر شدم تا اینجا بیام)تاثیر این حرف دیگر از توان کارکاروف خارج بود و باعث شد که او بیش از نیمی از ریشهایش را بکند.کارکاروف در حالی که خویشتنداری اش را کاملا از دست داده بود فریاد زد:(تو یه شیطان واقعی هستی سوروس!کی میخوای حرفتو بزنی؟راجع به اونه مگه نه؟بلاخره فهمیدی، مگه نه؟اون برگشته سوروس؟برگشته!خودم اون موقع که پسره تو اون ماز بود سوزشش رو احساس کردم)در حالی که به سختی صدایش از گلویش بیرون می آمد تقریبا زمزمه کرد:(اون برگشته)اسنیپ همچنان با نگاه بیروح و بی تقاوتش به او نگاه میکرد.کارکاروف معذب شد و برای پنهان کردن شرمندگی اش نگاه خضمانه اش را به اسنیپ دوخت.اسنیپ شانه هایش را بالا انداخت.(کسی اینجا نیومده که یه چبز کاملا معلوم رو انکار کنه،این بحث ادامه نداره)اگه رنگی در صورت کارکاروف باقی مانده بود کاملا پرید.(اما صحبت من با لرد سیاه کاملا در ارتباطه)کارکاروف تقریبا به حالت غش درآمد. (من یه دعوت برات دارم.البته شاید ترجیح بدی خودت رو تو این قلعه مرده ت زندانی کنی و دلت به یه مشت بچه خوش باشه که کلی جادوی سیاه یادشون دادی.هرچند حاضرم شرط ببندم توی یه مبارزه واقعی با کمک عوامل جوی حدود یه ساعت بتونین فلعه رو نگه دارین.)کاکاروف که ظاهرا بیشتر از این طاقت نداشت حرف او را قطع کرد:(خوب پس تو به پست سابقت برگشتی و حالا هم اومدی که به منم بگی که اگه میخوام کشته نشم باید همین کارو کنم؟)اسنیپ پوزخندش را بزرگتر کرد و گفت:(اگه من الان در خدمت ولدمورت بودم تو با این سابقه درخشانت زنده نبودی.لرد سیاه به تو احتیاجی نداره.شاید متوجه شده باشی که من یه مدته که در خدمت محقلم.)کارکاروف گفت:(و محفل چه احتیاجی به من داره؟)اسنیپ با بی رحمی گفت:(این سوال من هم بود.اما نظر دامبلدور اینه که تو و شاگردات با این علاقه ای که به جادوهای سیاه دارید یه تهدید برای جامعه جادوگری و در صورت پیوستن به محفل ققنوس یه قوت قلب به حساب میاین.)کارکاروف با لحن عاجزانه ای گفت:(و تو و دارو دستت چه دلیل منطقی ای دارید که من جون خودم و چند تا جوون رو توی خطر حتمی مرگخوارای کله گنده قرار بدم؟)اسنیپ روی صندلی جا به جا شد و خودش رو به جلو متمایل کرد:(ببین ایگور،من مطمئنم که بعد از اون آبروریزی که توی وزارت خونه راه انداختی،دیگه هیچ جایی پیش مرگخوارا نداری.شاید اونا هنوز نفهمیده باشن که فرار تو الکی بوده اما دارن دنبالت میگردن و دیر یا زود پیدات میکننن،همونطور که من پیدات کردم.)اسنیپ مکث کرد تا تاثیر حرفهایش را در چهره وحشت زده کارکاروف بخواند،بعد ادامه داد:(خود منم الان بزرگترین ریسک زندگیمو کردم،ایگور.اگه تو به امید یه بخشش بری و به لرد سیاه بگی که من در خدمت محفلم،این آخرین کریسمس زندگیمه.اما مطمئن باش این کار هیچ تخفیفی رو توی مجازاتت نمیاره.حالا باید فهمیده باشی که انتخاب تو چقدر مهمه.تو به هر حال در خطر بزرگی هستی.اما میتونی انتخاب کنی که با امید واهی تا آخرین لحظه به فرار ادامه بدی و شاید موفق بشی کریسمس بعد رو هم ببینی،یا اینکه شجاعانه باهاش مقابله کنی و به شاگردات درس شجاعت بدی.در این مورد هم نمیتونم کریسمس های زیادی رو بهت قول بدم اما میتونم احساس کبکی که سرشو تو برف قایم کرده رو ازت بگیرم و این وعده رو بهت بدم که از این موجود منفوری که بعد از اون سالهای جوونیت بهش تبدیل شدی فرار میکنی.وقتی خودتو توی آینه نگاه میکنی جای تنفر،غرور رو توی چشمات میبینی.وقتی از ترس کارات بهشون فکر نمیکنی...)اسنیپ متوجه شد که توضیحات اضافه اش حسابی از دستش در رفته.از شرمندگی لبش را گزید اما کارکاروف نه تنها پوزخند نمیزد بلکه آنقدر در فکر بود که به نظر نمی آمد متوجه حالت اسنیپ شده باشد.حتی به نظر نمی آمد اگر اسنیپ به ذهنش نفوذ کند، متوجه این کاراو شود. اسنیپ با این وسوسه مقابله کرد. همه افکاری که در این لحظات ذهن این مرد می گذشت متعلق به خودش بود.اما اسنیپ می توانست حدس بزند که او به ایگور جوانی فکر میکند که ترسیده و شکست خورده،مرگخوار میشود.
ایگور کارکاروف سرش را بلند کرد و طوری به اسنیپ خیره شد گویی او را خیلی دورتر از آنجائی میدید که نشسته بود.کاملا بی مقدمه و ناخودآگاه گفت:(سوروس تو میدونستی که من یه زمانی ازدواج کرده بودم؟آره.و یه پسر هم داشتم که اگه زنده بود الان سن ویکتور بود.)با اینکه بغض نکرده بود اما اسنیپ صدائی محزون تر از لحن او را نشنیده بود.این بود که با وجود حس کنجکاوی اش ساکت ماند تا کارکاروف خودش ادامه داد:(همسرم، اون دختر واقعا شجاعی بود.اونا میگفتن هیچ لزومی نداشت که اونم توی آتیش بمیره...)اسنیپ که احساس میکرد حس کنجکاوی اش کاملا از بین رفته،از روی صندلی اش بلند شد و نگاه منتظری به مردی که روبرویش ایستاده بود انداخت.کارکاروف ادامه داد:(از خود سابقم فراریم، تو میفهمی سوروس؟)سوروس اسنیپ به سختی جواب داد:(من هم زمانی عاشق دختری بودم که اونم هیچ لزومی نداشت بمیره.)اسنیپ هم بغض نکرده بود اما نگاههای غمگینشان که به هم دوخته شده بود گویای غم سنگینشان بود.کارکاروف هم بلند شد و یک قدم به اسنیپ نزدیک شد:(به دامبلدور بگو همیشه میتونه روی کمک من و شاگردها و استادها و همین طور یه مخفیگاه عالی در سردترین نقطه این کشور حساب وا کنه.)
تایید شد!
سعی کن پاراگراف بندی داشته باشی تا خوندن راحت تر باشه.
ایگور کارکاروف سرش را بلند کرد و طوری به اسنیپ خیره شد گویی او را خیلی دورتر از آنجائی میدید که نشسته بود.کاملا بی مقدمه و ناخودآگاه گفت:(سوروس تو میدونستی که من یه زمانی ازدواج کرده بودم؟آره.و یه پسر هم داشتم که اگه زنده بود الان سن ویکتور بود.)با اینکه بغض نکرده بود اما اسنیپ صدائی محزون تر از لحن او را نشنیده بود.این بود که با وجود حس کنجکاوی اش ساکت ماند تا کارکاروف خودش ادامه داد:(همسرم، اون دختر واقعا شجاعی بود.اونا میگفتن هیچ لزومی نداشت که اونم توی آتیش بمیره...)اسنیپ که احساس میکرد حس کنجکاوی اش کاملا از بین رفته،از روی صندلی اش بلند شد و نگاه منتظری به مردی که روبرویش ایستاده بود انداخت.کارکاروف ادامه داد:(از خود سابقم فراریم، تو میفهمی سوروس؟)سوروس اسنیپ به سختی جواب داد:(من هم زمانی عاشق دختری بودم که اونم هیچ لزومی نداشت بمیره.)اسنیپ هم بغض نکرده بود اما نگاههای غمگینشان که به هم دوخته شده بود گویای غم سنگینشان بود.کارکاروف هم بلند شد و یک قدم به اسنیپ نزدیک شد:(به دامبلدور بگو همیشه میتونه روی کمک من و شاگردها و استادها و همین طور یه مخفیگاه عالی در سردترین نقطه این کشور حساب وا کنه.)
تایید شد!
سعی کن پاراگراف بندی داشته باشی تا خوندن راحت تر باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/13 12:28:17
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/09
آخرین ورود: شنبه 9 مهر 1390 23:43
از: خانه من دریک باغ باشکوه در داستان هایم است
پستها:
40

بخشید من داستان نگفتم من ایراد های شما را گفتم خواهش می کنم متن یکبار دیگه بخوانید 2 مواردی از داستانم گفتم 3 جواب شما را گفتم دفعه قبل ناقص بود این دفعه کامل می کنم نقل قول: جواب اخر شمافرد نه دختر نه پسر بلکه محصولی از ازمایش های گروه قاتلا ن مرگ است ابتدا داستانم مبینید محیط اوتاریک سکوتی همراه غم است که بخاطر روحیات شخصیت می باشد دراخر داستان که من این جا ننوشتم درخانه بزرگ وشاد هست چون روحیات وفکر ماست که محیط شرایط ما را می سازد او درابتدا اعتماد بنفس پایینی دارد قدرت اوبیشتر همه است چون بر ناخود اگاه خود تسلط بیشتری دارد خب بعد این داستان دوباره از قبل تر می نوسم
تایید شد!
اون انتقادات برای من نبود من فقط گفتم چیزی که شما نوشتید به داستان شبیه نیست از نظر من یه خاطرس. من شما رو تایید کردم ولی بدون اگه این مرحله سخت گیری میشه برای ورود به ایفای نقش به خاطر خودتون هست چون شما نمیتونید در انجمنها از این سبک پستها بزنید چون روند رول یه طور دیگس و کمتر ممکنه کسی به این شکل داستان بنویسه. موفق باشی
کریسا نوشته:
از لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی ...
90 درصد پستت رو غلط املایی تشکیل میده! شاید بگم وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کردی!
گرامر رو هم رعایت نکرده بودی! نقطه ها رو در آخر جمله نذاشته بودی و ....
اونی که داستان رو نقل میکرد و خودش رو نزدیک ترین فرد به هری میدونست رو هم معری نکردی! باید خودتو معرفی میکردی ... اینکه چه کسی داره داستان نویسندگی هری رو نقل میکنه.
بهتره یک بار دیگه سعی کنی.
تائید نشد!![/quote[/color]]من نکاتی می خواهم دراینجا روشن کنم یک 1 من تمام داستان نوشتم از فصل 4 شروع کردم که بسیاری ا ز قسمت ان را حدف کردم 2 داستان غمگین نیست بلکه چون داستان را 5 نفر مختلف بادیگاه متقاوت گفتم در این قسمت فردی داستان را می گوید که درابتدای داستان افسرده وغمین بااعتماد بنفس پایین وبه زندگی هیجگاه مثبت نگاه نمی کند اما دراخر حقیقت زند گی درک می کند کامل ارامش و خوشی می رسد به عبارت دیگر لذ تی می رسد هیچ غمی نیز نمی تواند لذتی که اوزندگی می برد ازبین برد حتی برای لحضه ای 2 شاید خود متوجه نشده باشی نوعی تمسخر درجمله ای که می گویی وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کرد ی! می دانم نمی خواستی این کار کنی واین جمله از ناخود اگاهت بوده خب ولی سعی کن بر ناخود اگاهت کنترل کنی تو ریس مغز هستی نه او برحال من خیلی نارحت شدم 2 بیشتر نکات ضعف من تکیه کردی اصلا خوب نیست 3 جمله اخر واولت فهمیدم از داستانم خوشت نمی یاد و لی دلیل نمیشه این طوری بزنی به ذوق اشتیاقم دیگران ازنوشتن منصرف کنید شما درحین یراد گرفتن فرد به نوشتن داستان بعدی تشویق کنید 3 نوشتم نقد می کردی ته این مخ پستت از تصر جواب به من بدهی چرا فقط یک جمله لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی یعنی چی بعد شروع می کنی به ایراد گرفتن شما 4 خط نوشید که ازچهار خط 1نصفه ان حصن من گفتید اگر وقت ندارید چند نفر تقسیم بشید
این چیزی که شما نوشتی داستان نبود... ممنون میشم یه داستان دیگه بنویسی. موفق باشی
تایید شد!
اون انتقادات برای من نبود من فقط گفتم چیزی که شما نوشتید به داستان شبیه نیست از نظر من یه خاطرس. من شما رو تایید کردم ولی بدون اگه این مرحله سخت گیری میشه برای ورود به ایفای نقش به خاطر خودتون هست چون شما نمیتونید در انجمنها از این سبک پستها بزنید چون روند رول یه طور دیگس و کمتر ممکنه کسی به این شکل داستان بنویسه. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/10 12:21:12
داستان زندگی قدیس سوم (از زبان روحش که من می خوامش)
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی توان به کسی اظهار کرد. (بوف کور)
اما من خواهم گفت اری در افسانه ها من را به عنوان قدیس سوم می شناسند . که شنل نامرئی کننده را از مرگ هدیه کرفت .اما این تمام حقیقت نیست وحقیقت اینست که ما سه برادر با وجود برادری اصلا رابطه خوبی نداشتیم برادر بزرگترم از کودکی به من زور می گفت مثلا در نیمه های شب های سرد زمستان من را مجبور میکرد بروم از سه دسته جارو برایش شکلات قورباغه وتخمه بگیرم او فقط به من زور می گفت تا اینکه چوبدستی اعظم را ساخت فکر می کرد بعد از این به من و همه زور خواهد گفت اما
من که از دست او خسته شده بودم شنل نامرئی کننده را ساختم واز خانه فرار کردم زندگی در کنار خیابان را به او ترجیح می دادم و بعد ها از فرارم خوشحال شدم چون همان شب برادرم را با چوب خودش کشتند .خدای من ایا می دانید اگر انشب پیش او بودم چه می شد ؟ انشب می مردم و سالها با خوبی و خوشی زندگی نمی کردم . اما من انشب نمردم وسالها با خوبی و خوشی زندگی کردم تا اینکه مردم.
شما اول باید در بازی با کلمات تایید بشید تا بتونید در این تاپیک داستان بنویسید...موفق باشی
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی توان به کسی اظهار کرد. (بوف کور)
اما من خواهم گفت اری در افسانه ها من را به عنوان قدیس سوم می شناسند . که شنل نامرئی کننده را از مرگ هدیه کرفت .اما این تمام حقیقت نیست وحقیقت اینست که ما سه برادر با وجود برادری اصلا رابطه خوبی نداشتیم برادر بزرگترم از کودکی به من زور می گفت مثلا در نیمه های شب های سرد زمستان من را مجبور میکرد بروم از سه دسته جارو برایش شکلات قورباغه وتخمه بگیرم او فقط به من زور می گفت تا اینکه چوبدستی اعظم را ساخت فکر می کرد بعد از این به من و همه زور خواهد گفت اما
من که از دست او خسته شده بودم شنل نامرئی کننده را ساختم واز خانه فرار کردم زندگی در کنار خیابان را به او ترجیح می دادم و بعد ها از فرارم خوشحال شدم چون همان شب برادرم را با چوب خودش کشتند .خدای من ایا می دانید اگر انشب پیش او بودم چه می شد ؟ انشب می مردم و سالها با خوبی و خوشی زندگی نمی کردم . اما من انشب نمردم وسالها با خوبی و خوشی زندگی کردم تا اینکه مردم.
شما اول باید در بازی با کلمات تایید بشید تا بتونید در این تاپیک داستان بنویسید...موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/9 19:00:48
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/09
آخرین ورود: شنبه 9 مهر 1390 23:43
از: خانه من دریک باغ باشکوه در داستان هایم است
پستها:
40

از لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی ...
90 درصد پستت رو غلط املایی تشکیل میده! شاید بگم وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کردی!
گرامر رو هم رعایت نکرده بودی! نقطه ها رو در آخر جمله نذاشته بودی و ....
اونی که داستان رو نقل میکرد و خودش رو نزدیک ترین فرد به هری میدونست رو هم معری نکردی! باید خودتو معرفی میکردی ... اینکه چه کسی داره داستان نویسندگی هری رو نقل میکنه.
بهتره یک بار دیگه سعی کنی.
تائید نشد!![/quote[/color]]من نکاتی می خواهم دراینجا روشن کنم یک 1 من تمام داستان نوشتم از فصل 4 شروع کردم که بسیاری ا ز قسمت ان را حدف کردم 2 داستان غمگین نیست بلکه چون داستان را 5 نفر مختلف بادیگاه متقاوت گفتم در این قسمت فردی داستان را می گوید که درابتدای داستان افسرده وغمین بااعتماد بنفس پایین وبه زندگی هیجگاه مثبت نگاه نمی کند اما دراخر حقیقت زند گی درک می کند کامل ارامش و خوشی می رسد به عبارت دیگر لذ تی می رسد هیچ غمی نیز نمی تواند لذتی که اوزندگی می برد ازبین برد حتی برای لحضه ای 2 شاید خود متوجه نشده باشی نوعی تمسخر درجمله ای که می گویی وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کرد ی! می دانم نمی خواستی این کار کنی واین جمله از ناخود اگاهت بوده خب ولی سعی کن بر ناخود اگاهت کنترل کنی تو ریس مغز هستی نه او برحال من خیلی نارحت شدم 2 بیشتر نکات ضعف من تکیه کردی اصلا خوب نیست 3 جمله اخر واولت فهمیدم از داستانم خوشت نمی یاد و لی دلیل نمیشه این طوری بزنی به ذوق اشتیاقم دیگران ازنوشتن منصرف کنید شما درحین یراد گرفتن فرد به نوشتن داستان بعدی تشویق کنید 3 نوشتم نقد می کردی ته این مخ پستت از تصر جواب به من بدهی چرا فقط یک جمله لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی یعنی چی بعد شروع می کنی به ایراد گرفتن شما 4 خط نوشید که ازچهار خط 1نصفه ان حصن من گفتید اگر وقت ندارید چند نفر تقسیم بشید
این چیزی که شما نوشتی داستان نبود... ممنون میشم یه داستان دیگه بنویسی. موفق باشی
90 درصد پستت رو غلط املایی تشکیل میده! شاید بگم وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کردی!
گرامر رو هم رعایت نکرده بودی! نقطه ها رو در آخر جمله نذاشته بودی و ....
اونی که داستان رو نقل میکرد و خودش رو نزدیک ترین فرد به هری میدونست رو هم معری نکردی! باید خودتو معرفی میکردی ... اینکه چه کسی داره داستان نویسندگی هری رو نقل میکنه.
بهتره یک بار دیگه سعی کنی.
تائید نشد!![/quote[/color]]من نکاتی می خواهم دراینجا روشن کنم یک 1 من تمام داستان نوشتم از فصل 4 شروع کردم که بسیاری ا ز قسمت ان را حدف کردم 2 داستان غمگین نیست بلکه چون داستان را 5 نفر مختلف بادیگاه متقاوت گفتم در این قسمت فردی داستان را می گوید که درابتدای داستان افسرده وغمین بااعتماد بنفس پایین وبه زندگی هیجگاه مثبت نگاه نمی کند اما دراخر حقیقت زند گی درک می کند کامل ارامش و خوشی می رسد به عبارت دیگر لذ تی می رسد هیچ غمی نیز نمی تواند لذتی که اوزندگی می برد ازبین برد حتی برای لحضه ای 2 شاید خود متوجه نشده باشی نوعی تمسخر درجمله ای که می گویی وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کرد ی! می دانم نمی خواستی این کار کنی واین جمله از ناخود اگاهت بوده خب ولی سعی کن بر ناخود اگاهت کنترل کنی تو ریس مغز هستی نه او برحال من خیلی نارحت شدم 2 بیشتر نکات ضعف من تکیه کردی اصلا خوب نیست 3 جمله اخر واولت فهمیدم از داستانم خوشت نمی یاد و لی دلیل نمیشه این طوری بزنی به ذوق اشتیاقم دیگران ازنوشتن منصرف کنید شما درحین یراد گرفتن فرد به نوشتن داستان بعدی تشویق کنید 3 نوشتم نقد می کردی ته این مخ پستت از تصر جواب به من بدهی چرا فقط یک جمله لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی یعنی چی بعد شروع می کنی به ایراد گرفتن شما 4 خط نوشید که ازچهار خط 1نصفه ان حصن من گفتید اگر وقت ندارید چند نفر تقسیم بشید
این چیزی که شما نوشتی داستان نبود... ممنون میشم یه داستان دیگه بنویسی. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/9 18:56:12
جزئیات کاربر

توجه کنید که زمان این پستی که من ارسال میکنم برمیگرده به کتاب پنجم جایی که کارکاروف هنوز زندست.
_____________________
سراسرای بزرگ هاگوارتز
اسنیپ رون مرغی رو به نیش کشیده بود و بعد از یه روز پر کار حسابی داشت به خودش میرسید.جغد کثیف و خیسی بال بال زنان به سمت میز اساتید اومد و یه راست جلوی اسنیپ توقف کرد ، بعد از اینکه اسنیپ نامه رو از پای جغد باز کرد اون از فرط خستگی جان به جان افرین تسلیم کرد.
اسنیپ پس از اونکه فرستنده نامه رو شناخت خیلی سریع نامه رو در جیب ردای خودش مخفی کرد تا به یه محل مناسب برسه و سر فرصت اونو بخونه.
نیم ساعت بعد دخمه اسنیپ
اسنیپ نامه رو باز کرده بود و غرق در خوندن شده بود:
اسنیپ من همیشه به چشم یه برادر به تو نگاه کردم ، همیشه هر جا که کمک خواستم به تو تکیه کردم یادت میاد چه شیطنتایی با هم تو دوران کودکی کردیم؟! چند مشنگو و ماگلو شکنجه دادیم؟! (اسنیپ هر چی فکر میکرد وقایعی رو که کارکاروف ذکر کرده بود به یاد نیورد چرا که اصلا توی دوران کودکی اونو نمیشناخته)
من خیلی به تو کمک کردم اسنیپ... حالا نوبت توئه که به من کمک کنی منو تو از بچگی خیلی به هم شبیه بودیم و الانم همینطوریم یکی از مشخصه های اصلیمون اینه که هر دومون به لرد سیاه پشت کردیم اما خوب من مثل تو خوش شانس نبودم و از حمایت البوس بهره مند نیستم اما شانسی که اوردم اینه که میدونم تو حامی من هستی و این رفیق دوران کودکیتو هیچ وقت تنها نمیذاری من ادرس مخفیگاهم رو در زیر برات مینوسیم .. اب و غذام تموم شده و تو باید هر چه سریعتر به من برسی اگه کمکم نکنی دیر یا زود لرد پیدام میکنه ....
دوست دوران کودکیت ایگور
پ.ن:راستی عکسی هم برات ضمیمه نامه کردیم از خودمو خودت که بهت یاد اوری کنم ما چقدر صمیمی هستیم
اسنیپ نامه را بست و در جیب کتش گذاشت ادرسی که توی نامه خونده بود را زیر لب تکرار میکرد تا نکنه فراموش کنه.از هاگوارتز خارج شد و به مکان نامعلومی آپارات کرد.
محل اختفای کارکاروف
تق تق تق(صدای ضربه زدن به در)
کارکاروف با ظرافت خاصی صدای خودشو ریز کرد و گفت:کی پشت دره؟!
_منم اسنیپ برات اب و غذا اوردم
_میدونستم تو منو فراموش نمیکنی سورس .. خیلی میخوامت ..
و بدون معطلی درو باز کرد و در نهایت تعجب چوبدستی اسنیپ رو دید که رو به اون گرفته شده بود:کارکاروف خیانت به لرد سیاه سزایی جز این نداره ... برای مردک حقیری مثل تو متاسفم ..اواداکدوروا
جسد کارکاروف دوری در هوا زد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد ...
تایید شد!
داستانتون جالب بود فقط سعی کن بین خط ها فاصله نزاری چون فقط پستت طولانی میشه.ممنون
_____________________
سراسرای بزرگ هاگوارتز
اسنیپ رون مرغی رو به نیش کشیده بود و بعد از یه روز پر کار حسابی داشت به خودش میرسید.جغد کثیف و خیسی بال بال زنان به سمت میز اساتید اومد و یه راست جلوی اسنیپ توقف کرد ، بعد از اینکه اسنیپ نامه رو از پای جغد باز کرد اون از فرط خستگی جان به جان افرین تسلیم کرد.
اسنیپ پس از اونکه فرستنده نامه رو شناخت خیلی سریع نامه رو در جیب ردای خودش مخفی کرد تا به یه محل مناسب برسه و سر فرصت اونو بخونه.
نیم ساعت بعد دخمه اسنیپ
اسنیپ نامه رو باز کرده بود و غرق در خوندن شده بود:
اسنیپ من همیشه به چشم یه برادر به تو نگاه کردم ، همیشه هر جا که کمک خواستم به تو تکیه کردم یادت میاد چه شیطنتایی با هم تو دوران کودکی کردیم؟! چند مشنگو و ماگلو شکنجه دادیم؟! (اسنیپ هر چی فکر میکرد وقایعی رو که کارکاروف ذکر کرده بود به یاد نیورد چرا که اصلا توی دوران کودکی اونو نمیشناخته)
من خیلی به تو کمک کردم اسنیپ... حالا نوبت توئه که به من کمک کنی منو تو از بچگی خیلی به هم شبیه بودیم و الانم همینطوریم یکی از مشخصه های اصلیمون اینه که هر دومون به لرد سیاه پشت کردیم اما خوب من مثل تو خوش شانس نبودم و از حمایت البوس بهره مند نیستم اما شانسی که اوردم اینه که میدونم تو حامی من هستی و این رفیق دوران کودکیتو هیچ وقت تنها نمیذاری من ادرس مخفیگاهم رو در زیر برات مینوسیم .. اب و غذام تموم شده و تو باید هر چه سریعتر به من برسی اگه کمکم نکنی دیر یا زود لرد پیدام میکنه ....
دوست دوران کودکیت ایگور
پ.ن:راستی عکسی هم برات ضمیمه نامه کردیم از خودمو خودت که بهت یاد اوری کنم ما چقدر صمیمی هستیم
اسنیپ نامه را بست و در جیب کتش گذاشت ادرسی که توی نامه خونده بود را زیر لب تکرار میکرد تا نکنه فراموش کنه.از هاگوارتز خارج شد و به مکان نامعلومی آپارات کرد.
محل اختفای کارکاروف
تق تق تق(صدای ضربه زدن به در)
کارکاروف با ظرافت خاصی صدای خودشو ریز کرد و گفت:کی پشت دره؟!
_منم اسنیپ برات اب و غذا اوردم
_میدونستم تو منو فراموش نمیکنی سورس .. خیلی میخوامت ..
و بدون معطلی درو باز کرد و در نهایت تعجب چوبدستی اسنیپ رو دید که رو به اون گرفته شده بود:کارکاروف خیانت به لرد سیاه سزایی جز این نداره ... برای مردک حقیری مثل تو متاسفم ..اواداکدوروا
جسد کارکاروف دوری در هوا زد و با صدای خفه ای روی زمین افتاد ...
تایید شد!
داستانتون جالب بود فقط سعی کن بین خط ها فاصله نزاری چون فقط پستت طولانی میشه.ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نوربرت کوچولو در 1386/8/4 11:06:48
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/7 10:46:25
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/7 10:46:25
جزئیات کاربر

سلام به همگی !!!
ببخشید اما من با همگی کار ندارم فقط با یه نفر کار دارم که اونم آرگوگ خان هستن.
آقای آراگوگ سوالی داشتم از خدمتتون که اونم اینه که .. از زدن هر پست باید چند روز بگذره و پست باید چقدرکهنه بشه تا بالاخره نقد شه؟!
لطفا جوابم رو بدید . چون من کتاب قانون رو مطالعه نکردم گفتم شاید شما خونده باشینش !
سلام... من پست شما رو تایید کردم با اینکه وظیفه من نبود. در هر حال باید یک تا سه روز برای تایید صبر کنید. موفق باشی
ببخشید اما من با همگی کار ندارم فقط با یه نفر کار دارم که اونم آرگوگ خان هستن.
آقای آراگوگ سوالی داشتم از خدمتتون که اونم اینه که .. از زدن هر پست باید چند روز بگذره و پست باید چقدرکهنه بشه تا بالاخره نقد شه؟!
لطفا جوابم رو بدید . چون من کتاب قانون رو مطالعه نکردم گفتم شاید شما خونده باشینش !
سلام... من پست شما رو تایید کردم با اینکه وظیفه من نبود. در هر حال باید یک تا سه روز برای تایید صبر کنید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/4 17:41:42
جزئیات کاربر

گرد و خاک روی لباسش را تکاند و نگاهی غضبناک به دیوار کوتاه گلی پشت سرش افکند که باعث شده بود در ظاهر شدن موجب زمین خوردن وی شود.
به سرعت فکر انتقام و به هزاران تکه کردن دیوار را از سر بیرون کرد و به کوچه تاریک مقابلش نگریست. او برای مقاصد مهمتری به آنجا آمده بود.
قدم داخل کوچه گذاشت و با تعلل تا اواسط کوچه پیش رفت. نه! خبری از او نبود.
اندکی منتظر ماند. از اینکه نیامده بود کم کم داشت عصبانی می شد. او وقت چندانی نداشت.
در این افکار بود که نوری در فاصله ای از او ، در کنار همان دیوار کوتاه ابتدای کوچه دید. بر سرعتش افزود خود را بدان جا رساند.
متأسفم که دیر کردم سوروس! گیر دیوانه سازها افتادم
خب من منتظرم. زود حرفتو بزن کارکاروف من وقت زیادی ندارم
ایگور که به نظر می رسید واقعا از یک جنگ تمام عیار فرار کرده باشد و داشت نفس نفس می زد آب دهانش را به سختی فرو داد و گفت :
خب راستش من توی دردسر افتادم. وزارت شک کرده که اون قتل کار من باشه. من باید هرچه زودتر یه جایی قائم بشم
اسنیپ نگاه مشکوکانه ای به او افکند و گفت :
خب این چه ربطی به من داره؟
ایگور نگاهی آکنده از نگرانی اضطراب و تعجب به اسنیپ کرد و گفت :
یعنی چی؟ من اون کار رو به خاطر لرد انجام دادم یعنی لرد نمی خواد هیچ کمکی به من بکنه؟
اسنیپ ردایش را جمع کرد و گفت :
ببین کارکاروف تو خودت با میل خودت اومدی تا دوباره به مرگ خوارها بپیوندی پس باید عواقب و خطراتشم قبول کنی. لرد که نمی تونه مثل بچه های سه ساله مراقب تک تکتون باشه... لرد از آدم های ترسو خوشش نمی آد پس بهتره نشون بدی که کی هستی!
و سپس چند قدمی از او فاصله گرفت و ناپدید شد.
ایگور هم با ناراحتی همان جا بروی زمین نشست و خیره بر مکانی که در آن جا اسنیپ غیب شده به فکر فرو رفت.
سرانجام چه خواهد کرد؟
تایید شد! البته بهتر بود طوری نوشته میشد که خواننده منتظر ادامه نمیشد.
شما میتونانید شخصیت مورد نظر خود را در تاپیک معرفی شخصیت معرفی کنید تا بعد از تایید مدیر وارد ایفای نقش شوید. موفق باشی
به سرعت فکر انتقام و به هزاران تکه کردن دیوار را از سر بیرون کرد و به کوچه تاریک مقابلش نگریست. او برای مقاصد مهمتری به آنجا آمده بود.
قدم داخل کوچه گذاشت و با تعلل تا اواسط کوچه پیش رفت. نه! خبری از او نبود.
اندکی منتظر ماند. از اینکه نیامده بود کم کم داشت عصبانی می شد. او وقت چندانی نداشت.
در این افکار بود که نوری در فاصله ای از او ، در کنار همان دیوار کوتاه ابتدای کوچه دید. بر سرعتش افزود خود را بدان جا رساند.
متأسفم که دیر کردم سوروس! گیر دیوانه سازها افتادم
خب من منتظرم. زود حرفتو بزن کارکاروف من وقت زیادی ندارم
ایگور که به نظر می رسید واقعا از یک جنگ تمام عیار فرار کرده باشد و داشت نفس نفس می زد آب دهانش را به سختی فرو داد و گفت :
خب راستش من توی دردسر افتادم. وزارت شک کرده که اون قتل کار من باشه. من باید هرچه زودتر یه جایی قائم بشم
اسنیپ نگاه مشکوکانه ای به او افکند و گفت :
خب این چه ربطی به من داره؟
ایگور نگاهی آکنده از نگرانی اضطراب و تعجب به اسنیپ کرد و گفت :
یعنی چی؟ من اون کار رو به خاطر لرد انجام دادم یعنی لرد نمی خواد هیچ کمکی به من بکنه؟
اسنیپ ردایش را جمع کرد و گفت :
ببین کارکاروف تو خودت با میل خودت اومدی تا دوباره به مرگ خوارها بپیوندی پس باید عواقب و خطراتشم قبول کنی. لرد که نمی تونه مثل بچه های سه ساله مراقب تک تکتون باشه... لرد از آدم های ترسو خوشش نمی آد پس بهتره نشون بدی که کی هستی!
و سپس چند قدمی از او فاصله گرفت و ناپدید شد.
ایگور هم با ناراحتی همان جا بروی زمین نشست و خیره بر مکانی که در آن جا اسنیپ غیب شده به فکر فرو رفت.
سرانجام چه خواهد کرد؟
تایید شد! البته بهتر بود طوری نوشته میشد که خواننده منتظر ادامه نمیشد.
شما میتونانید شخصیت مورد نظر خود را در تاپیک معرفی شخصیت معرفی کنید تا بعد از تایید مدیر وارد ایفای نقش شوید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/4 17:35:52
جزئیات کاربر

- خفه شو !
این را اسنیپ با فریادی بر زبان آورد طوریکه ایگوردر برابرش خشکش زد .
اسنیپ که فهمید خیلی تند رفتار کرده ، سعی کرد تا جبران کند پس با من من گفت : م-م-منو ببخش . آخه این خیلی مهم بود .... تو نباید گمش میکردی . سعی کن یادت بیاری . سعی کن . میدونی ممکن با همین یه سهلنگاری چه فاجعه هایی اتفاق بیفتن ؟
رفته رفته صدای اسنیپ بلند تر میشد و ایگور کارکاروف هم که وحشت سراپایش را گرفته بود قدم به قدم پسروی میکرد تا اینکه بالاخره ثابت ایستاد و شروع کرد به گفتن : ببین سوروس من هم مثل تو واقعا نگرانم . ولی باور کن این تقصیر من نبود . من میتونم توضیح بدم اِ من ...
اسنیپ که در برافروخته گی صورتش تغییری ایجاد نشده بود حرف ایگور را قطع کرد و خود گفت : فقط بگو انگشتر کجاست . خواهش میکنم ایگور خواهش میکنم نگو که اون دست پسره افتاده .
ایگور : اوه نه ! پاتر حتی رنگ اون رو هم ندیده ! نمیتونه دست اون باشه . نمیتونه !
- پس فکر کن . همین الان باید به خاطر بیاری که با اون انگشتر نفرین شده چیکار کردی .
ایگور قبول کرد و از اسنیپ پرسید : میتونم بشینم ؟!
و اسنیپ سری به نشانه ی رضایت تکان داد .
ایگور دورترین صندلی از اسنیپ را انتخاب کرد و بر رویش نشست . کمی تکان خورد ، انگار جایش ناراحت بود ولی بعد از چندی راحت نشست . به اطراف کلبه ی کثیف و خاک گرفته ی اسنیپ نگاه کرد . از طرف در مخفی اتاق بوی تیزی می آمد که معلوم بود محصول یک معجون پیچیده ی دیگر ساخته ی اسنیپ است . در واقع بو آن قدر تیز و بد بود که ایگور ، که چندی بیشتر نیست که وارد کلبه شده سر دردی سخت را دچار شده .
ایگور بعد از مدتی تامل سرش را بالا آورد و با اکراه گفت : شاید کار لسترنح باشه . شاید از طلسم انگشتر بی اطلاع بوده و فقط به خاطر زیبایی اش از من دزدیده !
اسنیپ چشمغره ای کرد و گفت : چرند نگو ایگور ! بلا درست همون لحظه ای که به من خبر دادی انگشتر گم شده همینجا بوده . پس کار اون نمیتونه باشه . نکته ی دیگه اینه که بیشتر مرگخوار های نزدیک به لرد از وجود طلسم انگشتر خبر دارن .
ایگور باز هم به فکر فرو رفت ، او میدانست که آن انگشتر حاوی طلسمی بسیار بسیار خطرناک و وهمناک است و اگر از داخل انگشتر آزاد شود میتواند جهان را به نابودی بکشاند . پس بیشتر سعی کرد . آخرین باری که از وجود انگشتر مطمئن بوده و آن را در جیب ردایش انداخته بود در کنار رودخانه قدم میزد که شخصی نامعلوم به او حمله کرد و او را بر زمین انداخت . احتمالا همان موقع انگشتر از جیبش افتاده و او متوجه نشده بود . پس بشکنی زد و با ریشخد رو به اسنیپ گفت :
فهمیدم ! افتاده کنار رودخونه !
تایید شد!
شما میتونانید شخصیت مورد نظر خود را در تاپیک معرفی شخصیت معرفی کنید تا بعد از تایید مدیر وارد ایفای نقش شوید. موفق باشی
این را اسنیپ با فریادی بر زبان آورد طوریکه ایگوردر برابرش خشکش زد .
اسنیپ که فهمید خیلی تند رفتار کرده ، سعی کرد تا جبران کند پس با من من گفت : م-م-منو ببخش . آخه این خیلی مهم بود .... تو نباید گمش میکردی . سعی کن یادت بیاری . سعی کن . میدونی ممکن با همین یه سهلنگاری چه فاجعه هایی اتفاق بیفتن ؟
رفته رفته صدای اسنیپ بلند تر میشد و ایگور کارکاروف هم که وحشت سراپایش را گرفته بود قدم به قدم پسروی میکرد تا اینکه بالاخره ثابت ایستاد و شروع کرد به گفتن : ببین سوروس من هم مثل تو واقعا نگرانم . ولی باور کن این تقصیر من نبود . من میتونم توضیح بدم اِ من ...
اسنیپ که در برافروخته گی صورتش تغییری ایجاد نشده بود حرف ایگور را قطع کرد و خود گفت : فقط بگو انگشتر کجاست . خواهش میکنم ایگور خواهش میکنم نگو که اون دست پسره افتاده .
ایگور : اوه نه ! پاتر حتی رنگ اون رو هم ندیده ! نمیتونه دست اون باشه . نمیتونه !
- پس فکر کن . همین الان باید به خاطر بیاری که با اون انگشتر نفرین شده چیکار کردی .
ایگور قبول کرد و از اسنیپ پرسید : میتونم بشینم ؟!
و اسنیپ سری به نشانه ی رضایت تکان داد .
ایگور دورترین صندلی از اسنیپ را انتخاب کرد و بر رویش نشست . کمی تکان خورد ، انگار جایش ناراحت بود ولی بعد از چندی راحت نشست . به اطراف کلبه ی کثیف و خاک گرفته ی اسنیپ نگاه کرد . از طرف در مخفی اتاق بوی تیزی می آمد که معلوم بود محصول یک معجون پیچیده ی دیگر ساخته ی اسنیپ است . در واقع بو آن قدر تیز و بد بود که ایگور ، که چندی بیشتر نیست که وارد کلبه شده سر دردی سخت را دچار شده .
ایگور بعد از مدتی تامل سرش را بالا آورد و با اکراه گفت : شاید کار لسترنح باشه . شاید از طلسم انگشتر بی اطلاع بوده و فقط به خاطر زیبایی اش از من دزدیده !
اسنیپ چشمغره ای کرد و گفت : چرند نگو ایگور ! بلا درست همون لحظه ای که به من خبر دادی انگشتر گم شده همینجا بوده . پس کار اون نمیتونه باشه . نکته ی دیگه اینه که بیشتر مرگخوار های نزدیک به لرد از وجود طلسم انگشتر خبر دارن .
ایگور باز هم به فکر فرو رفت ، او میدانست که آن انگشتر حاوی طلسمی بسیار بسیار خطرناک و وهمناک است و اگر از داخل انگشتر آزاد شود میتواند جهان را به نابودی بکشاند . پس بیشتر سعی کرد . آخرین باری که از وجود انگشتر مطمئن بوده و آن را در جیب ردایش انداخته بود در کنار رودخانه قدم میزد که شخصی نامعلوم به او حمله کرد و او را بر زمین انداخت . احتمالا همان موقع انگشتر از جیبش افتاده و او متوجه نشده بود . پس بشکنی زد و با ریشخد رو به اسنیپ گفت :
فهمیدم ! افتاده کنار رودخونه !
تایید شد!
شما میتونانید شخصیت مورد نظر خود را در تاپیک معرفی شخصیت معرفی کنید تا بعد از تایید مدیر وارد ایفای نقش شوید. موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/4 12:18:32
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/09
آخرین ورود: شنبه 9 مهر 1390 23:43
از: خانه من دریک باغ باشکوه در داستان هایم است
پستها:
40

دریک کوچه تنگ وتاریک بدون هیچ رهگذری بیشترخانه ها خرابه اند بی صدا سکوتی همراه با غم دراین مکان دراین زمان مردی بنام هری به فکر داستان فردایش است سال هاست همه نوشته هایش می خواندد اونویسندی گمنام در دل تاریخ است نوشته های هری بیان وقایع حقیقی زندگی با دید نو کسی نمی داند منبع نوشته های هری چیست ولی من نزدیک ترین کس او می دانم نوشته های هری اتفاقات زندگی خود یا گاهی اطرافیانش است من سال هاست می بینم که همه نوشته های هری را می خوانداند بدون ان که بداندد ازچه کسی اما زجر من از اینکه 60 درصد نوشته هاش به اسم افراد دیگر چاپ میشه همین نوشته سبب شهرت ان فرد می شه فقط بخاطر نوشتن یک مقاله علیه یکی از مقامات هری عاشق نوشتن او نمی تواند نویسد حاظرا ست نوشته هایش به اسم افراد مختلف چاپ بشه نه پولی دریافت نه اسمی از او برده شود فقط چاپ همین بس او نمی تواند مشکلات غم را بیند چیزی نگوید او از این طریق به مباز ه نپدازد درسته نوشته هایش داستان ولی در همین قالب مفهوم خود را می رساند اما شاید فردا سرنوشت هری با این داستان تغییر کند داستانی از عشق وفاداری رفاقت شجاعت اما این داستان فقط فقط بخشی سرنوشت خودش نیست بلکه درواقع داستانی از سرنوشت اسنیب وکارکاروف دشمن های خونی و پدرش است این دو بظاهر دریک جهپه جز یاران کسی نباید اسم شو نبر بودند گویا هردونفرت انگیز وخبیث بودند ولی این یک روی سکه بود اسنیب عاشق بود وهرگز نه خبیث ونه نفرت ا نگیز نه درحفیقت نه دل جز یاران اسم شو نبر نبود ظاهرقضیه اسنیب وکارکالروف دوست صمیمی بودندد ولی درواقعیت تشنه ی خون هم بودند تمام عکس هاان دو باهمدیگر صمیمی هستند کسی نمی تواند تصور کند انها از هم نفرت داشته باشند اسنیب بخاطر لو لو نرفتن ش به یک دلیل واظح انتقام گرفتن اسم شو نبر بخاط کشتن لی لی عشقش وکار کالرروف برای این از طریق اسنیب به اسم شو نبر نزدیک شوند سعی می کندد نقش برای هم دیگربازی کند واخرهم زمانی که کارکا لروف توانست ازطریق اسنیب به اسم شونبر نز دیک بشه با یک نقشه حساب شده اسنیب کشت من نتواستم کاری برای اسنیب کنم من فقط یک تماشاگر ساده بودم بدون هیچ قدرتی وظیفه ای من دیدن فاش کردن حقیقت است بازهم همدیگر خواهیم دید دریک مکان دور درتاریکی محض
پستت از لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی ...
90 درصد پستت رو غلط املایی تشکیل میده! شاید بگم وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کردی!
گرامر رو هم رعایت نکرده بودی! نقطه ها رو در آخر جمله نذاشته بودی و ....
اونی که داستان رو نقل میکرد و خودش رو نزدیک ترین فرد به هری میدونست رو هم معری نکردی! باید خودتو معرفی میکردی ... اینکه چه کسی داره داستان نویسندگی هری رو نقل میکنه.
بهتره یک بار دیگه سعی کنی.
تائید نشد!!
پستت از لحاظ داستان و موضوع خوب و جالب بود ولی ...
90 درصد پستت رو غلط املایی تشکیل میده! شاید بگم وحشتانکه غلط املایی ها به طوری که فکر کنم اصلاً سرتو از روی کیبور بالا نیوردی و همینجوری تایپ کردی!
گرامر رو هم رعایت نکرده بودی! نقطه ها رو در آخر جمله نذاشته بودی و ....
اونی که داستان رو نقل میکرد و خودش رو نزدیک ترین فرد به هری میدونست رو هم معری نکردی! باید خودتو معرفی میکردی ... اینکه چه کسی داره داستان نویسندگی هری رو نقل میکنه.
بهتره یک بار دیگه سعی کنی.
تائید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/30 20:38:29
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/06/25
آخرین ورود: شنبه 28 اردیبهشت 1387 12:55
از: جايي كه همه دوسش دارن: هافلپاف!!!
پستها:
7

لینک تایید بازی با کلمات
--------------------------------
هری خیلی خوشحال بود که دوباره به پناگاه اومده. استقبال گرم ویزلی ها شادیشو چندین برابر کرد. هری در میان دستهای بهم فشرده خانم ویزلی که از دیدنش بسیار خوشحال بود؛ احساس خفگی میکرد. خانم ویزلی رهاش کرد، هری نفسی تازه کرد ولی دستاشو هنوز گرفته بود و از این بابت ناراحت نبود چون دستای گرم مادرانشو خیلی دوست داشت.
حانم ویزلی با محبت به هری نگاه کرد و گفت:"چقدر لاغر و ضعیف شدی! حتما خیلی خسته ای بشین تا برات چیزی بیارم بخوری."
فرد، جرج، رون و جینی دور هری حلقه زده بودن و براش از اتفاقهایی که افتاده بود حرف میزدند.
رون گفت :"خیلی عالیه که تو اینجایی و با هم میریم به هاگوارتز، راستی تولدت با دورسلی ها خوش گذشت؟"
هری با حالت مسخره گفت:"آره، تاحالا تولدی به این خوبی نداشتم. با یک جشن بزرگ و با شکوه!"
همگی خندیدند و خوشحال بودند که هری اونجاست.روزهای خوش در پناگاه به پایان رسید. همگی با هم به ایستگاه رفتند. مثل همیشه شلوغ بود. یکهو یک نفر با شدت هری رو به عقب کشوند و بغلش کرد. هری از دیدن هرمیون خوشحال شد. سه تایی بعد از شنیدن سوت قطار چمدوناشونو کشیدن و بردن توی یک کوپه نشستند و حسابی سرگرم صحبت کردن بودند و گذر زمانو حس نمی کردند.
دیگه تقریبا رسیده بودند؛ شنلهاشونو پوشیدن و آماده رفتن شدند.وقتی از قطار پیاده شدند صدای هاگریدو شنیدند که با خوشحالی به اونا خوشامد می گفت.
همه چیز خوب و خوشحال کننده به نظر میرسید. سریع رفتند تا به جشن برسن. در بین راه هری کارکاروف رو دید که با ناراحتی رد شد. انگار به دنبال کسی می گشت . هری از دیدن ایگور خیلی تعجب کرد؛ یعنی مدیر مدرسه دورمشترانگ در هاگوارتز چه می کرد؟! باز هم در برابر حس کنجکاویش شکست خورد و به دنبالش به راه افتاد. ایگور بعد از اینکه بچه ها وارد سرسرای بزرگ شدند؛ به سمت دخمه ها رفت!
هری در حالی که کمی احساس خطر می کرد به دنبال او به راه افتاد. ایگور با سرعت فراوان به سمت اتاق اسنیپ رفت و در را به هم کوبید.
هری پشت ستونی پنهان شد. اسنیپ بلافاصله در را باز کرد. ایگور در حالی که تقریبآ خودش را تو بغل او پرت میکرد داد زد: "نجاتم بده... نجاتم بده سورس"
اسنیپ وحشتزده ایگورو از خود جدا کرد و گفت: "تو اینجا چیکار میکنی؟ چجوری اومدی؟"
ایگور که انگار حرفهای سورس را نمی فهمید؛ دوباره فریاد زد: :مرگخوارها دنبالمن. نجاتم بده."
-"اما من خودم..."
چهره ایگور سفید شد: " سورس تو دوست منی. تو نباید منو به اونا نشون بدی. التماس میکنم کمکم کن."
اسنیپ لبحند کمرنگی زد و گفت: " البته؛ بیا تو ایگور"
ایگور فورآ خودشو به درون اتاق انداخت. اسنیپ پشت سر او پوزخندی زد و داخل اتاق شد."
هری وحشتزده, ناباورانه به در اتاق اسنیپ چشم دوخت
.....
میهمانی تموم شد و اسنیپ نبود...
شب هنگام بود که هری همراه با سوز سرد هوا از خواب بیدار شد. صداهای عجیبی از حیاط هاگوارتز به گوش می رسید. هری با تعجب به بیرون پنجره چشم دوخت. دیوانه سازها ایگور را دوره کرده بودند!!!
-------------------------
با تشکر!
هووووم.... ببین بزرگترین مشکل پستت زبان و توصیف روند داستانت به زبان گفتاریه!
نباید زبان گفتاری رو در روند و توصیفش به کار برد ... پست مثل زبان روزانه ما نیست ... البته دیالوگ ها و بعضی پست های طنز میشه اینجوری نوشت ولی در پست های جدی انجور نوشتن فقط باعث زشتی پست میشه!
مشکل دیگه ای که داشتی مشگل گرامرت بود! بعضی موقع ها هم غلط املایی داشتی. به این جمله ای که به کار بردی نگاه کن:
"از این بابت ناراحت نبود چون دستای گرم مادرانشو خیلی دوست داشت."
این مشکلات همونجور که تاکید کردم فقط با یک بار ( یا حداکثر دو بار ) خوندن پست صددرصد برطرف میشه.
دیالوگ های کم ولی خوبی داشتی ولی وقتی هری و رون و هرمیون رو قطار همسفر فرض میکنی باید اونها با هم یکم حرف بزنن یا هری با خانم ویزلی و یا وقتی که قطار می استه و هری و رون و هرمیون صدای هاگرید رو میشنون... همه ی اینا باید چند تا دیالوگ رو در خودش بگنجه .
بهتره روی نمایشنامه هات بیشتر کار کنی.
تائید نشد!!
--------------------------------
هری خیلی خوشحال بود که دوباره به پناگاه اومده. استقبال گرم ویزلی ها شادیشو چندین برابر کرد. هری در میان دستهای بهم فشرده خانم ویزلی که از دیدنش بسیار خوشحال بود؛ احساس خفگی میکرد. خانم ویزلی رهاش کرد، هری نفسی تازه کرد ولی دستاشو هنوز گرفته بود و از این بابت ناراحت نبود چون دستای گرم مادرانشو خیلی دوست داشت.
حانم ویزلی با محبت به هری نگاه کرد و گفت:"چقدر لاغر و ضعیف شدی! حتما خیلی خسته ای بشین تا برات چیزی بیارم بخوری."
فرد، جرج، رون و جینی دور هری حلقه زده بودن و براش از اتفاقهایی که افتاده بود حرف میزدند.
رون گفت :"خیلی عالیه که تو اینجایی و با هم میریم به هاگوارتز، راستی تولدت با دورسلی ها خوش گذشت؟"
هری با حالت مسخره گفت:"آره، تاحالا تولدی به این خوبی نداشتم. با یک جشن بزرگ و با شکوه!"
همگی خندیدند و خوشحال بودند که هری اونجاست.روزهای خوش در پناگاه به پایان رسید. همگی با هم به ایستگاه رفتند. مثل همیشه شلوغ بود. یکهو یک نفر با شدت هری رو به عقب کشوند و بغلش کرد. هری از دیدن هرمیون خوشحال شد. سه تایی بعد از شنیدن سوت قطار چمدوناشونو کشیدن و بردن توی یک کوپه نشستند و حسابی سرگرم صحبت کردن بودند و گذر زمانو حس نمی کردند.
دیگه تقریبا رسیده بودند؛ شنلهاشونو پوشیدن و آماده رفتن شدند.وقتی از قطار پیاده شدند صدای هاگریدو شنیدند که با خوشحالی به اونا خوشامد می گفت.
همه چیز خوب و خوشحال کننده به نظر میرسید. سریع رفتند تا به جشن برسن. در بین راه هری کارکاروف رو دید که با ناراحتی رد شد. انگار به دنبال کسی می گشت . هری از دیدن ایگور خیلی تعجب کرد؛ یعنی مدیر مدرسه دورمشترانگ در هاگوارتز چه می کرد؟! باز هم در برابر حس کنجکاویش شکست خورد و به دنبالش به راه افتاد. ایگور بعد از اینکه بچه ها وارد سرسرای بزرگ شدند؛ به سمت دخمه ها رفت!
هری در حالی که کمی احساس خطر می کرد به دنبال او به راه افتاد. ایگور با سرعت فراوان به سمت اتاق اسنیپ رفت و در را به هم کوبید.
هری پشت ستونی پنهان شد. اسنیپ بلافاصله در را باز کرد. ایگور در حالی که تقریبآ خودش را تو بغل او پرت میکرد داد زد: "نجاتم بده... نجاتم بده سورس"
اسنیپ وحشتزده ایگورو از خود جدا کرد و گفت: "تو اینجا چیکار میکنی؟ چجوری اومدی؟"
ایگور که انگار حرفهای سورس را نمی فهمید؛ دوباره فریاد زد: :مرگخوارها دنبالمن. نجاتم بده."
-"اما من خودم..."
چهره ایگور سفید شد: " سورس تو دوست منی. تو نباید منو به اونا نشون بدی. التماس میکنم کمکم کن."
اسنیپ لبحند کمرنگی زد و گفت: " البته؛ بیا تو ایگور"
ایگور فورآ خودشو به درون اتاق انداخت. اسنیپ پشت سر او پوزخندی زد و داخل اتاق شد."
هری وحشتزده, ناباورانه به در اتاق اسنیپ چشم دوخت
.....
میهمانی تموم شد و اسنیپ نبود...
شب هنگام بود که هری همراه با سوز سرد هوا از خواب بیدار شد. صداهای عجیبی از حیاط هاگوارتز به گوش می رسید. هری با تعجب به بیرون پنجره چشم دوخت. دیوانه سازها ایگور را دوره کرده بودند!!!
-------------------------
با تشکر!

هووووم.... ببین بزرگترین مشکل پستت زبان و توصیف روند داستانت به زبان گفتاریه!
نباید زبان گفتاری رو در روند و توصیفش به کار برد ... پست مثل زبان روزانه ما نیست ... البته دیالوگ ها و بعضی پست های طنز میشه اینجوری نوشت ولی در پست های جدی انجور نوشتن فقط باعث زشتی پست میشه!
مشکل دیگه ای که داشتی مشگل گرامرت بود! بعضی موقع ها هم غلط املایی داشتی. به این جمله ای که به کار بردی نگاه کن:
"از این بابت ناراحت نبود چون دستای گرم مادرانشو خیلی دوست داشت."
این مشکلات همونجور که تاکید کردم فقط با یک بار ( یا حداکثر دو بار ) خوندن پست صددرصد برطرف میشه.دیالوگ های کم ولی خوبی داشتی ولی وقتی هری و رون و هرمیون رو قطار همسفر فرض میکنی باید اونها با هم یکم حرف بزنن یا هری با خانم ویزلی و یا وقتی که قطار می استه و هری و رون و هرمیون صدای هاگرید رو میشنون... همه ی اینا باید چند تا دیالوگ رو در خودش بگنجه .
بهتره روی نمایشنامه هات بیشتر کار کنی.
تائید نشد!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آراگوگ در 1386/7/30 20:27:36
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
