زنی بسیار جوان با دلی شکسته از مکانی دور می شد. همسری که او عاشقش بود او را ترک کرده بود. در تاریکی از این کوچه یه آن کوچه می رفت. به تنها چیزی که فکر می کرد بچه ی داخل شکمش بود. سرنوشت این بچه چه می شد ناگهان فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت به یتیم خانه ای برود. در راه همه با نگاهی خیره به لباس های کثیف و صورت و موی ژولیده اش نگاه می کردند. به یتیم خانه رسید. با هزار زحمت خود را به یتیم خانه رساند. بلافاصله پس از رسیدن به یتیم خانه کارگران به کمکش آمدند.
_ عجله کنید باید اونو نجات بدیم این موقع این جا چی کار می کنه؟ اسمت چیه؟
مروپ به سختی دهانش را باز کرد و گفت: من مروپ هستم و این بچه ی داخل شکمم تام ریدل به اسم پدرش نام داره.
_ سریع یاد داشت کنید: نام مادر: مروپ _ نام پدر: تام ریدل _ نام بچه تام ریدل. یک نفر سریع این ها را یادداشت کرد.
دکتر خبر کردند و بچه به دنیا آمد.
_ تام کوچولو چه طوری بیا مامانتو ببین!او بچه را به مروپ نزدیک کرد اما مروپ واکنشی از خود نشان نداد.
در همین چند لحظه ی کوتاه همه ی درد ها و رنج های مروپ از بین رفت. بله مروپ دیگر زنده نبود...
رییس یتیم خانه تصمیم گرفت برای این زن مراسم سوگواری ترتیب دهند و ...
تایید شد!
سعی کن داستانی که مینویسی همراه با دیالوگ باشه.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[educate]] کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

در گوشه اي از يك كلبه دختركي روي يك چهار پايه نشسته بود و با دستان لاغرش صورتش را پوشانده بود. در همان لحظه مردي وارد خانه شد . و پشت سرش هم مرد ديگري با پوزخندي زشت وارد خانه شد و خود را روي مبل بزرگي انداخت.
_ سلام پدر. اين صداي ارام دخترك بود.
مرد اول گفت: ناهار درست كردي؟ من كه دارم از گرسنگي ميميرم. دختر از جا بلند شد و قابلامه اي را از قفسه ي كنار پنجره برداشت.
مرد گفت: درباره ات چيز هايي شنيدم. و متاسفانه برادرت هم شاهد اين موضوع بوده .
دخترك ساكت و بي حركت ايستاد. مرد ادامه داد: شنيدم كه تو عاشق اون مشنگ شدي. اون مشنگ ديوانه ي خيلي خيلي احمق.قابلامه از دست دخترك افتاد. مرد كه صورتش از شدت عصبانيت و نفرت قرمز شده بود فرياد زد: دست و پا چلفتي. و بعد با جادو قابلامه را به سر جايش بر گرداند. مرد دوباره فرياد زد:
تو مايه ي ابروريزي خانواده ي ما هستي. و بعد در حالي كه دستش را به شدت تكان ميداد تا انگشتري كه در دست داشت معلوم شود گفت: تم مايه ي ننگ اسلايتريني ها هستي. و بعد با عصبانيت از در خانه بيرون رفت و پشت سرش هم برادرش از خانه بيرون رفت . و حالا مورپ دوباره تنها شده بود او بوباره روي چهار پايه نشست. سرش را به لبه ي پنجره تكيه داد و به ارامي گريست.
تایید شد!
_ سلام پدر. اين صداي ارام دخترك بود.
مرد اول گفت: ناهار درست كردي؟ من كه دارم از گرسنگي ميميرم. دختر از جا بلند شد و قابلامه اي را از قفسه ي كنار پنجره برداشت.
مرد گفت: درباره ات چيز هايي شنيدم. و متاسفانه برادرت هم شاهد اين موضوع بوده .
دخترك ساكت و بي حركت ايستاد. مرد ادامه داد: شنيدم كه تو عاشق اون مشنگ شدي. اون مشنگ ديوانه ي خيلي خيلي احمق.قابلامه از دست دخترك افتاد. مرد كه صورتش از شدت عصبانيت و نفرت قرمز شده بود فرياد زد: دست و پا چلفتي. و بعد با جادو قابلامه را به سر جايش بر گرداند. مرد دوباره فرياد زد:
تو مايه ي ابروريزي خانواده ي ما هستي. و بعد در حالي كه دستش را به شدت تكان ميداد تا انگشتري كه در دست داشت معلوم شود گفت: تم مايه ي ننگ اسلايتريني ها هستي. و بعد با عصبانيت از در خانه بيرون رفت و پشت سرش هم برادرش از خانه بيرون رفت . و حالا مورپ دوباره تنها شده بود او بوباره روي چهار پايه نشست. سرش را به لبه ي پنجره تكيه داد و به ارامي گريست.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/14 17:11:21
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

روز دلپذيري بود. هري و ران و هرميون سر ميز صبحانه نشسته بودند.
هرميون : هري! داري چايتو ميريزي!
هري به موقع جنبيد و فنجان چاي اش را كه داشت مي افتاد به موقع گرفت و روي ميز گذاشت. از ان طرف ميز لونا براي هري دست تكان داد و هري هم با بي ميلي دستش را تكان داد.
رون: راستي. ديروز هاگريد دلش مي خواست باهامون حرف بزنه.
هاگريد گفت امشب بريم پيشش.
هري: باشه.
رون: هري امروز خيلي ناراحتي .
هري: نه نه. فقط حوصله ي كلاس اسنبپ رو ندارم.
هرميون: هي! جغدا دارن ميان. و بعد صداي باز شدن پنجره ها و بال زدن جغد ها به گوش رسيد. هري دنبال هدويگ مي گشت.
هرميون به جغد سفيد اشاره كرد و گفت: هري. هدويگ اونجاست.
هدويگ به ارامي نامه اش را روي رداي هري انداخت و به جغدداني رفت.هري به سرعت نامه را باز كرد و دست خط خرچنگ قورباغه ي
سيريوس را شناخت.
نامه ي سيريوس خيلي كوتاه بود. در نامه نوشته شده بود:
امشب راس ساعت 1 نيمه شب روبه روي شومينه منتظرم باش.
هري: خيلي دوست دارم ببينمش . دلم... هري مي خواست بگه
دلم براش تنگ شده ولي چيزي نگفت .
هرميون ارام گفت : هري مواظب باش.
هري هم به نشانه ي تاييد سرش را تكان داد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویس تا تایید بشی.ممنون
هرميون : هري! داري چايتو ميريزي!
هري به موقع جنبيد و فنجان چاي اش را كه داشت مي افتاد به موقع گرفت و روي ميز گذاشت. از ان طرف ميز لونا براي هري دست تكان داد و هري هم با بي ميلي دستش را تكان داد.
رون: راستي. ديروز هاگريد دلش مي خواست باهامون حرف بزنه.
هاگريد گفت امشب بريم پيشش.
هري: باشه.
رون: هري امروز خيلي ناراحتي .
هري: نه نه. فقط حوصله ي كلاس اسنبپ رو ندارم.
هرميون: هي! جغدا دارن ميان. و بعد صداي باز شدن پنجره ها و بال زدن جغد ها به گوش رسيد. هري دنبال هدويگ مي گشت.
هرميون به جغد سفيد اشاره كرد و گفت: هري. هدويگ اونجاست.
هدويگ به ارامي نامه اش را روي رداي هري انداخت و به جغدداني رفت.هري به سرعت نامه را باز كرد و دست خط خرچنگ قورباغه ي
سيريوس را شناخت.
نامه ي سيريوس خيلي كوتاه بود. در نامه نوشته شده بود:
امشب راس ساعت 1 نيمه شب روبه روي شومينه منتظرم باش.
هري: خيلي دوست دارم ببينمش . دلم... هري مي خواست بگه
دلم براش تنگ شده ولي چيزي نگفت .
هرميون ارام گفت : هري مواظب باش.
هري هم به نشانه ي تاييد سرش را تكان داد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویس تا تایید بشی.ممنون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/13 12:12:56
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
-:پدر اون فقط یه بچست خواهش میکنم آزادش کن بره
مروپ در حالی این جمله را بیان میکرد که با انگشت اشاره پسرک رنجور و ضعیفی را نشانه رفته بود که با طناب به صندلی کوچکی بسته شده بود.
-:این فضولیا به تو نیومده .. بزرگ ، کوچیک ، زن ومرد فرقی نداره مهم اینه که همشون خون کپکین ... خون کپکی میفهمی؟!
-:اما پدر اون فقط یه بچه کوچیکه مظلومه ، چطوری دلت میاد که اذیتش کنی؟
-:مظلوم ؟؟؟؟ واقعا به اون میگی مظلوم ؟؟؟؟ تو کسی رو که میخواست انگشتر خانوادگی مونو بدزده بهش میگی مظلوم؟؟؟؟
-:پدر فکر کنم به خاطر این کارش تبیه شد....
-:ساکت دختره ی ابله دیگه نمیخوام چیزی در این رابطه بشنوم .. اینو یادت باشه که این منم که توی این خونه تصمیم میگیرم .. و دیگه هم حاضر نیستم به خاطر اون پسره بی خاصیت وقتمو هدر بدم! من کار واجبی دارم که یه سر باید برم بیرون ، برای غذا بر میگردم خونه ، چهار چشمی مراقب این پسره هستی ، اگه فرار کنه و یا اتفاق دیگه ای بیفته که باب میل من نباشه یک ماه توی اون گنجه زندانیت میکنم.
با شنیدن نام گنجه بدن مروپ مور مور شد و به حالت تسلیم به سمت آشپزخانه روانه شد تا برای ناهار ظهر تدارکات لازم را انجام دهد.
_______
نیم ساعتی میشد که پدرش خانه را ترک کرده بود ، در درون مروپ جنگ خیر و شر بر پا شده بود از طرفی دلش به حال پسرک ماگل میسوخت و میخواست او را آزاد کند از طرفی از زندانی شدن در گنجه میترسید ، اما بلاخره تصمیم خود را گرفت کارد نازک و ظریفی را برداشت و به طرف پسرک روانه شد.
پسرک با دیدن چاقو در دست مروپ اندکی ترسید و فکر که میخواهد به او صدمه بزند اما بعد از ان که نوک چاقو رو طناب ها فرود امد و شروع به پاره کردن تک تک آنها نمود قلب کوچکش از خوشحالی به تپیدن افتاد .
اخرین بند طناب نیز پاره شد و پسرک از بی حالی روی زمین افتاد ، اما اکنون وقت استراحت کردن نبود به آرامی از روی زمین بلند شد و نگاه تشکر امیزی به مروپ انداخت.
-:تشکر لازم نیست پسر جون .. فقط سریعتر از اینجا برو
-:من شنیدم که پدرت بهت چی میگفت اگه بخوای متونیم با هم فرار کنیم جایی که من زندگی میکنم برای هممون جا هست.
-:ههعیی سرنوشت من همینه که میبینی بهتره سریعتر بری تا پدرم بر نگشته
-:متشکرم خانوم تا اخر عمر مدیون شمام.
بعد از گفتن این جمله پسرک با سرعت از خانه بیرون زد و در چشم بهم زدنی دور شد.
______
در به آرامی باز شد و هیکل بزرگ و زشت مارولوو نمایان شد نگاهش به صندلی ای افتاد که اکنون بند های تکه تکه جای پسرک را بر روی ان گرفته بودند با خشم به طرف مروپ که در آشپزانه بود یورش برد
مروپ:سلام پد...
سیلی محکم مارولوو اجازه کامل کردن جمله اش را به او نداد
-:دختره ی احمق تو چی کار کردی ؟؟؟ تو چی کار کردی ؟؟؟/ تو باعث ننگ خانواده ی مایی !!! تو هم با اون خون کپکی ها هیچ فرقی نداری !!!! هیچ فرقی !!! الان بهت درسی میدم که تا اخر عمر فراموش نکنی.
مارولوو با دست های قوی اش چنگی در موهای مروپ زد و با خشم او را به سمت گنجه کشید درب گنجه را باز کرد و او را با قدرت هر چه تمام تر به درون گنجه پرتاب کرد.
همان گنجه سرد و تاریک که مروپ از ان میترسید.
تایید شد!
مروپ در حالی این جمله را بیان میکرد که با انگشت اشاره پسرک رنجور و ضعیفی را نشانه رفته بود که با طناب به صندلی کوچکی بسته شده بود.
-:این فضولیا به تو نیومده .. بزرگ ، کوچیک ، زن ومرد فرقی نداره مهم اینه که همشون خون کپکین ... خون کپکی میفهمی؟!
-:اما پدر اون فقط یه بچه کوچیکه مظلومه ، چطوری دلت میاد که اذیتش کنی؟
-:مظلوم ؟؟؟؟ واقعا به اون میگی مظلوم ؟؟؟؟ تو کسی رو که میخواست انگشتر خانوادگی مونو بدزده بهش میگی مظلوم؟؟؟؟
-:پدر فکر کنم به خاطر این کارش تبیه شد....
-:ساکت دختره ی ابله دیگه نمیخوام چیزی در این رابطه بشنوم .. اینو یادت باشه که این منم که توی این خونه تصمیم میگیرم .. و دیگه هم حاضر نیستم به خاطر اون پسره بی خاصیت وقتمو هدر بدم! من کار واجبی دارم که یه سر باید برم بیرون ، برای غذا بر میگردم خونه ، چهار چشمی مراقب این پسره هستی ، اگه فرار کنه و یا اتفاق دیگه ای بیفته که باب میل من نباشه یک ماه توی اون گنجه زندانیت میکنم.
با شنیدن نام گنجه بدن مروپ مور مور شد و به حالت تسلیم به سمت آشپزخانه روانه شد تا برای ناهار ظهر تدارکات لازم را انجام دهد.
_______
نیم ساعتی میشد که پدرش خانه را ترک کرده بود ، در درون مروپ جنگ خیر و شر بر پا شده بود از طرفی دلش به حال پسرک ماگل میسوخت و میخواست او را آزاد کند از طرفی از زندانی شدن در گنجه میترسید ، اما بلاخره تصمیم خود را گرفت کارد نازک و ظریفی را برداشت و به طرف پسرک روانه شد.
پسرک با دیدن چاقو در دست مروپ اندکی ترسید و فکر که میخواهد به او صدمه بزند اما بعد از ان که نوک چاقو رو طناب ها فرود امد و شروع به پاره کردن تک تک آنها نمود قلب کوچکش از خوشحالی به تپیدن افتاد .
اخرین بند طناب نیز پاره شد و پسرک از بی حالی روی زمین افتاد ، اما اکنون وقت استراحت کردن نبود به آرامی از روی زمین بلند شد و نگاه تشکر امیزی به مروپ انداخت.
-:تشکر لازم نیست پسر جون .. فقط سریعتر از اینجا برو
-:من شنیدم که پدرت بهت چی میگفت اگه بخوای متونیم با هم فرار کنیم جایی که من زندگی میکنم برای هممون جا هست.
-:ههعیی سرنوشت من همینه که میبینی بهتره سریعتر بری تا پدرم بر نگشته
-:متشکرم خانوم تا اخر عمر مدیون شمام.
بعد از گفتن این جمله پسرک با سرعت از خانه بیرون زد و در چشم بهم زدنی دور شد.
______
در به آرامی باز شد و هیکل بزرگ و زشت مارولوو نمایان شد نگاهش به صندلی ای افتاد که اکنون بند های تکه تکه جای پسرک را بر روی ان گرفته بودند با خشم به طرف مروپ که در آشپزانه بود یورش برد
مروپ:سلام پد...
سیلی محکم مارولوو اجازه کامل کردن جمله اش را به او نداد
-:دختره ی احمق تو چی کار کردی ؟؟؟ تو چی کار کردی ؟؟؟/ تو باعث ننگ خانواده ی مایی !!! تو هم با اون خون کپکی ها هیچ فرقی نداری !!!! هیچ فرقی !!! الان بهت درسی میدم که تا اخر عمر فراموش نکنی.
مارولوو با دست های قوی اش چنگی در موهای مروپ زد و با خشم او را به سمت گنجه کشید درب گنجه را باز کرد و او را با قدرت هر چه تمام تر به درون گنجه پرتاب کرد.
همان گنجه سرد و تاریک که مروپ از ان میترسید.
تایید شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسـِـنت کِراب در 1386/9/9 8:27:34
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/9 12:20:54
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/9/9 12:20:54
dont pick on me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/23
آخرین ورود: پنجشنبه 4 مهر 1387 19:50
از: در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
پستها:
245

_ به نظرت اگه مالفوي رو به يه اردك تبديل كنم خوشگلتر مي شه؟
_ معلومه. اون به خاطر اين كار ازت تشكر هم مي كنه.
ان ها سر كلاس اسنيپ بودند. اسنيپ داشت به خاطر معجون ناقص نيويل پنج امتياز از گروه گريفندور كم مي كرد.
همان طور كه رون و هري مشغول حرف زدن درباره ي قيافه ي دراكو
مالفوي صحبت مي كردند صداي قدم هاي اسنيپ به گوش رسيد كه به ان ها نزديك مي شد.
_ اقاي ويزلي به خاطر اين خنده ي بي موقع ده امتياز از گروهت
كم مي كنم. پاتر بيا اين جا بنشين و به نيمكتي خالي اشاره كرد.
_ پاتر علاوه بر اين امروز مجازات خواهي شد.نه به خاطر خنده اي
كه كردي. به خاطر كمك كوچولويي كه به دوستت كردي و به نويل اشاره كرد.
ان روز هري به نويل كمك كرده بود كه تكاليفش را انجام دهد. و ظاهرا اسنيپ اين موضوع را فهميده بود.
ناگهان در كلاس به شدت باز شد. كاركاروف با صورتي رنگ پريده وارد
كلاس شد و به طرف اسنيپ دويد.
_ پر رنگ تر شده. و دستش را مقابل صورت اسنيپ گرفت.
چهره ي اسنيپ سفيد تر از كاركاروف شد.
در همان لحظه زنگ به صدا در امد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویسید.
_ معلومه. اون به خاطر اين كار ازت تشكر هم مي كنه.
ان ها سر كلاس اسنيپ بودند. اسنيپ داشت به خاطر معجون ناقص نيويل پنج امتياز از گروه گريفندور كم مي كرد.
همان طور كه رون و هري مشغول حرف زدن درباره ي قيافه ي دراكو
مالفوي صحبت مي كردند صداي قدم هاي اسنيپ به گوش رسيد كه به ان ها نزديك مي شد.
_ اقاي ويزلي به خاطر اين خنده ي بي موقع ده امتياز از گروهت
كم مي كنم. پاتر بيا اين جا بنشين و به نيمكتي خالي اشاره كرد.
_ پاتر علاوه بر اين امروز مجازات خواهي شد.نه به خاطر خنده اي
كه كردي. به خاطر كمك كوچولويي كه به دوستت كردي و به نويل اشاره كرد.
ان روز هري به نويل كمك كرده بود كه تكاليفش را انجام دهد. و ظاهرا اسنيپ اين موضوع را فهميده بود.
ناگهان در كلاس به شدت باز شد. كاركاروف با صورتي رنگ پريده وارد
كلاس شد و به طرف اسنيپ دويد.
_ پر رنگ تر شده. و دستش را مقابل صورت اسنيپ گرفت.
چهره ي اسنيپ سفيد تر از كاركاروف شد.
در همان لحظه زنگ به صدا در امد.
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/30 18:33:23
عشق ايمان است.
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/10
تولد نقش: 1386/07/11
آخرین ورود: پنجشنبه 22 تیر 1396 23:55
از: دور شبیه مهتابیام.
پستها:
1495

سرمای شهر لندن بیداد می کرد. هر کس سعی می کرد به سرعت خودش رو به مقصد برسونه و سال نو رو در کنار خونواده شروع کنه ولی گهگاهی قدم های سریع عابری کنار هیکل نحیف مفلوکی که مشخص بود روزهای آخر بارداری رو میگذرونه کند میشد، نگاهی از سر ترحم یا انزجار، هزار فکر و خیال ناجور در مورد دخترک، گاهی پرتاب چند پنی جلوی پای او و باز قدم هایی سریع.
دخترک تمام قدرت خود رو جمع کرد و ایستاد، میدونست فرصت چندانی نداره اما باید فرزند خود رو سالم به دنیا می آورد، تنها یادگار عشقی یک طرفه. چشمش به ساختمانی کهنه افتاد و به سختی تابلوی سر درش رو خوند. اگر زنده هم نمیموند،حداقل اونجا از فرزندش مراقبت میشد، شاید هم روزی پدرش به سراغش میومد. به تمام قوا بر در کوفت و بعد از حال رفت.
وقتی چشم باز کرد، لبخند دختر به سن و سال خود رو دید که گفت:
"تبریک میگم، پسره! "
با حیرت به اطراف نگاه کرد، با دست شکمش رو لمس کرد.دختر که متوجه تعجب اون شده بود ادامه داد:"اصلا" حالت خوش نبود. حق میدم به یاد نیاری اما اونقدر حواس داشتی که آرزو کنی شبیه پدرش بشه! حالا اسمش رو چی میذاری؟"
به سختی لبهایش رو از هم گشود:"تام ریدل مثل پدرش و اسم وسطش هم مارولو مثل پدربزرگش."
دختر جوان وقتی این اسم رو شنید پوزخند کمرنگی زد. مروپ دوباره چشمانش رو بست، دوست داشت پسرش رو در آغوش بگیره و مطمئن بشه شبیه پدرش شده، دوست داشت صدای خنده و گریه فرزندش رو بشنوه، بزرگ شدنش رو تماشا کنه و ببینه مرد بزرگی شده...
دوشیزه کول ملافه سفیدی روی بدن بیجان مروپ کشید و به نوزاد زیبایی چشم دوخت که کمترین شباهتی به مادرش نداشت. آرزوی مادر در هنگاه وضع حمل برآورده شد بود اما مروپ گانت هرگز بررگ شدن، قوی شدن و هیولا شدن پسرش رو ندید!
* واقعا" گاهی عکسهایی که توی نمایشنامه نویسی میذاری وسوسه کننده است، مخصوصا" این یکی! امیدوارم حق کسانی که تازه میخوان وارد ایفای نقش بشن ضایع نشه.
دخترک تمام قدرت خود رو جمع کرد و ایستاد، میدونست فرصت چندانی نداره اما باید فرزند خود رو سالم به دنیا می آورد، تنها یادگار عشقی یک طرفه. چشمش به ساختمانی کهنه افتاد و به سختی تابلوی سر درش رو خوند. اگر زنده هم نمیموند،حداقل اونجا از فرزندش مراقبت میشد، شاید هم روزی پدرش به سراغش میومد. به تمام قوا بر در کوفت و بعد از حال رفت.
وقتی چشم باز کرد، لبخند دختر به سن و سال خود رو دید که گفت:
"تبریک میگم، پسره! "
با حیرت به اطراف نگاه کرد، با دست شکمش رو لمس کرد.دختر که متوجه تعجب اون شده بود ادامه داد:"اصلا" حالت خوش نبود. حق میدم به یاد نیاری اما اونقدر حواس داشتی که آرزو کنی شبیه پدرش بشه! حالا اسمش رو چی میذاری؟"
به سختی لبهایش رو از هم گشود:"تام ریدل مثل پدرش و اسم وسطش هم مارولو مثل پدربزرگش."
دختر جوان وقتی این اسم رو شنید پوزخند کمرنگی زد. مروپ دوباره چشمانش رو بست، دوست داشت پسرش رو در آغوش بگیره و مطمئن بشه شبیه پدرش شده، دوست داشت صدای خنده و گریه فرزندش رو بشنوه، بزرگ شدنش رو تماشا کنه و ببینه مرد بزرگی شده...
دوشیزه کول ملافه سفیدی روی بدن بیجان مروپ کشید و به نوزاد زیبایی چشم دوخت که کمترین شباهتی به مادرش نداشت. آرزوی مادر در هنگاه وضع حمل برآورده شد بود اما مروپ گانت هرگز بررگ شدن، قوی شدن و هیولا شدن پسرش رو ندید!
* واقعا" گاهی عکسهایی که توی نمایشنامه نویسی میذاری وسوسه کننده است، مخصوصا" این یکی! امیدوارم حق کسانی که تازه میخوان وارد ایفای نقش بشن ضایع نشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/8/28 20:55:44

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/05/20
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: پنجشنبه 18 خرداد 1396 21:41
از: اليا
پستها:
367

هری در حال بازگویی دیده هایش در قدح برای کند و کاو گذشته لرد ولدمورت همراه دامبلدور (البته در مورد مروپ گانت)
هری , هرمیون و رون در سالن عمومی گریفیندور:
پدرش به خاطر اینکه اون از جادو استفاده نمیکرد, خیلی سرزنشش میکرد , برادرشم که یه دیوونه ی به تمام
معنی بود.
اون به یه ماگل زاده به اسم تام علاقه داشت اما اون بهش اهمییتی نمی داد مروپ هم بعد از اینکه پدرش و برادرش به خاطر همون ماجرایی که براتون گفتم راهی آزکابان شدن با اون جوون از اون خونه ی رقت انگیز, وهنگلتون فرار کردند بعد یک سال تام ریدل پدر,که حالا داشت پدر تام ریدل پسر یعنی ولدمورت می شد مروپ رو ترک کرد. مروپ فکر می کرد با از بین بردن اثر معجون عشق با وجود باردار بودنش عشق تام نسبت به اون تغییر نمی کنه اما اون بلا فاصله بعد ازبین رفتن اثر معجون مروپ رو ترک کرد.
بعد یه مدت ولدمورت بدنیا میاد .زن بیچاره که توان بزرگ کردن اون رو در خودش نمی دید (مروپ بیمار بود) از سر ناچاری اونو جلوی در یه موءسسه خیریه بچه های بی سرپرست میگذاره و میره و بعد یه مدت به خاطر همون بیماری که گفتم می میره .
رون و هرمیون با هم گفتن چه سرنوشت ناراحت کننده ای(البته برای مروپ),هری تأیید کرد. رون : پس اسمشو نبر تو یه موسسه خیریه ماگلی بزرگ شده؟ هرمیون هم شروع به صحبت کرد "آره" اون از اولین روزای زندگیش تو اون موسسه بزرگ شده , ساعت نیمه شب را نشان می داد . هرمیون: راستی گردنبند سالازار الان کجاست نمیدونم احتمالل پیش خود ولدمورته. رون :خیلی جالبه اسمشو نبر این همه از خون اصیل ها دفاع
در حالی که خودش هم پدر ماگل داشته!
هری :"هرمیون" نتونستیم در مورد شاهزاده با هم حرف بزنیم طلسمای جدیدی ازش یاد گرفتم هرمیون که تازه یاد کتاب معجون سازی شاهزاده افتاده بود گفت هنوزم نظر من همونه باید اونو تحویل بدی و بعد یک خداحافظی سرد
و با نا رضایتی به خوابگاه دختران رفت . هری و رون هم خب دیگه کاری نداشتند رفتن به خوابگاه پسران,
هری به برف بیرون پنجره نگاهی کردو بعد عینکش را برداشت و در تخت خواب گرم و نرمش فرو رفت.
هری در تخت خواب به این فکر می کرد که اگر مروپ گانت با تام پدر فرار نمیکرد حالا نه ولدمورت به دنیا
امده بود و نه والدین خودش کشته شده بودند .
هری بعد فکر به این مسأله و چیزهای دیگری مثل جینی, مسابقات کوییدیچ , جاودانه سازها وکتاب شاهزاده
آرام آرام به خواب رفت.
تایید شد!
از دیالوگ بیشتر استفاده کن و سعی کن حتما اونها رو از هم جدا بنویسی.
هری , هرمیون و رون در سالن عمومی گریفیندور:
پدرش به خاطر اینکه اون از جادو استفاده نمیکرد, خیلی سرزنشش میکرد , برادرشم که یه دیوونه ی به تمام
معنی بود.
اون به یه ماگل زاده به اسم تام علاقه داشت اما اون بهش اهمییتی نمی داد مروپ هم بعد از اینکه پدرش و برادرش به خاطر همون ماجرایی که براتون گفتم راهی آزکابان شدن با اون جوون از اون خونه ی رقت انگیز, وهنگلتون فرار کردند بعد یک سال تام ریدل پدر,که حالا داشت پدر تام ریدل پسر یعنی ولدمورت می شد مروپ رو ترک کرد. مروپ فکر می کرد با از بین بردن اثر معجون عشق با وجود باردار بودنش عشق تام نسبت به اون تغییر نمی کنه اما اون بلا فاصله بعد ازبین رفتن اثر معجون مروپ رو ترک کرد.
بعد یه مدت ولدمورت بدنیا میاد .زن بیچاره که توان بزرگ کردن اون رو در خودش نمی دید (مروپ بیمار بود) از سر ناچاری اونو جلوی در یه موءسسه خیریه بچه های بی سرپرست میگذاره و میره و بعد یه مدت به خاطر همون بیماری که گفتم می میره .
رون و هرمیون با هم گفتن چه سرنوشت ناراحت کننده ای(البته برای مروپ),هری تأیید کرد. رون : پس اسمشو نبر تو یه موسسه خیریه ماگلی بزرگ شده؟ هرمیون هم شروع به صحبت کرد "آره" اون از اولین روزای زندگیش تو اون موسسه بزرگ شده , ساعت نیمه شب را نشان می داد . هرمیون: راستی گردنبند سالازار الان کجاست نمیدونم احتمالل پیش خود ولدمورته. رون :خیلی جالبه اسمشو نبر این همه از خون اصیل ها دفاع
در حالی که خودش هم پدر ماگل داشته!
هری :"هرمیون" نتونستیم در مورد شاهزاده با هم حرف بزنیم طلسمای جدیدی ازش یاد گرفتم هرمیون که تازه یاد کتاب معجون سازی شاهزاده افتاده بود گفت هنوزم نظر من همونه باید اونو تحویل بدی و بعد یک خداحافظی سرد
و با نا رضایتی به خوابگاه دختران رفت . هری و رون هم خب دیگه کاری نداشتند رفتن به خوابگاه پسران,
هری به برف بیرون پنجره نگاهی کردو بعد عینکش را برداشت و در تخت خواب گرم و نرمش فرو رفت.
هری در تخت خواب به این فکر می کرد که اگر مروپ گانت با تام پدر فرار نمیکرد حالا نه ولدمورت به دنیا
امده بود و نه والدین خودش کشته شده بودند .
هری بعد فکر به این مسأله و چیزهای دیگری مثل جینی, مسابقات کوییدیچ , جاودانه سازها وکتاب شاهزاده
آرام آرام به خواب رفت.
تایید شد!
از دیالوگ بیشتر استفاده کن و سعی کن حتما اونها رو از هم جدا بنویسی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/28 11:21:59
جزئیات کاربر

«هی بچه ها اون جا رو»این صدای جیمز بودکه داشت اسنیپ و به ریموس و سیریوس نشون می داد.سیریوس گفت:اه بچه درس خون دوباره سرش توی اون کتاب های معجون سازیشِ.
ریموس:معلوم هم نیست که چه چیزی توی اون کتاب ها می نویسه .
جیمز:من آخر می ترسم یه بلایی بااین معجونها سر خودش بیاره .
سیریوس:جیمز خیلی وقته که یکم سر به سرش نذاشتیم جون هرکی دوست داری بیا یکم حالش بگیریم یادته دیروز چطوری جلوی اسلهگورون خیطمون کرد
جیمز :آره پس بزن بریم.
اسنیپ داشت از روی کتابی نسخه برداری می کرد و توی کتاب معجون سازی درسی اش می نوشت که ناگهان دید ازمچ پا روی هوا آویزون موهای چربش و شنلش جلوی چشم اون گرفته بود اما از پشت اونا می تونشت چهره ی جیمز و سیریوس و لوپین ببینه که دارن بهش می خندن جیمز می خواست یکم اون به چپ و راست ببره که چشمش افتاد به لیلی که با عصبانیت اونا رو نگاه می کرد بعدش هم از اون جا رفت جیمز ناراحت شد و یکدفعه اسنیپ ولش کرد اسنیپ هم با سر به زمین اومد و سرش شکست و یکراست به درمانگاه رفت . وقتی جیمز و سیریوس و ریموس به خوابگاه برگشتن دیدن دامبلدور با قیلفه ای ناراحت و عصبانی اونا رو صدا زد رو به جیمز گفت:شما می دونید چکار کردید ممکن بود دوستتون رو بکشید برای این کارنفری پنج امتیاز از گریفندور کم می شه
جیمز:اما پروفسور . . ...
-اما بی اما پاتر راستی تو حق نداری فردا با بچه ها به هاگزمید بیای . دامبلدور این گفت رفت
-اما من فردا با لیلی قرار...
اما دیگر دامبلدور نبود . ریموس گفت:این فکر کی بود
جیمز:بی خیال تا وقتی شنل و دارم هیچ غمی ندارم .
ریموس :اما جیمز اگه کسی ببینتت چی ؟ راستی دیگه چطوری می خوای با لیلی صحبت کنی ؟
-حالا یکاری می کنم
صبح روز یکشنبه : در هاگزمید
هی بچه ها شما دوتا جلو برین من هم پشتتون می یام
-اما جیمز ممکن رد پاهات یکی ببینه وشک کنه
-نه امروز این قدر شلوغه که هیچکس حواسش به جای پاهای من نیست. این رو گفتند و راه افتادند نزدیک کتابخانه هاگزمید بودند که چشمشون افتاد به لیلی ریموس یواش جیمز رو صدا زد و گفت : هی لیلی اونجاست
جیمز هم مثل آذرخش سزیع به طرف لیلی رفت .لیلی داشت به طرف رستوران سه دسته جارو می رفت که جیمز شنل و از روی خودش برداشت به طرف لیلی رفت ریموس و سیریوس هم رفتند زیر شنل و اونا رو تعقیب کردند جیمز با صدای سرفهای اعلام حضور
کرد لیلی تاچشمش به جیمز افتاد به طور تعجب سلا کرد وگفت :
مگه تو تنبیه نشده بودی پس این جا چکار می کنی؟ جیمز گفت:
به دامبلدور گفتم قضیه چی بود اون هم اجازه داد من بیام این جا ؟ که ناگهان یک گلوله برف خورد به جیمز
لیلی گفت:چی شد ؟
-هیچی داشتم می افتادم زمین
-اما فکر کردم گفتی آخ
-بی خیال بابا بیا بریم تو رستوران بشینیم
تا این گفت دو گلوله برف هر کدوم به چه بزرگی (باجادو بزرگ شده بودند) خورد تو سر جیمز
لیلی که این صحنه رو دید برگشت که ببینه کی بود ه جز چند تا رد پا که داشتند می دویند و صدای خنده هیچ چیز ندید
دوک اسنیپ
تایید شد!
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویسید.
ریموس:معلوم هم نیست که چه چیزی توی اون کتاب ها می نویسه .
جیمز:من آخر می ترسم یه بلایی بااین معجونها سر خودش بیاره .
سیریوس:جیمز خیلی وقته که یکم سر به سرش نذاشتیم جون هرکی دوست داری بیا یکم حالش بگیریم یادته دیروز چطوری جلوی اسلهگورون خیطمون کرد
جیمز :آره پس بزن بریم.
اسنیپ داشت از روی کتابی نسخه برداری می کرد و توی کتاب معجون سازی درسی اش می نوشت که ناگهان دید ازمچ پا روی هوا آویزون موهای چربش و شنلش جلوی چشم اون گرفته بود اما از پشت اونا می تونشت چهره ی جیمز و سیریوس و لوپین ببینه که دارن بهش می خندن جیمز می خواست یکم اون به چپ و راست ببره که چشمش افتاد به لیلی که با عصبانیت اونا رو نگاه می کرد بعدش هم از اون جا رفت جیمز ناراحت شد و یکدفعه اسنیپ ولش کرد اسنیپ هم با سر به زمین اومد و سرش شکست و یکراست به درمانگاه رفت . وقتی جیمز و سیریوس و ریموس به خوابگاه برگشتن دیدن دامبلدور با قیلفه ای ناراحت و عصبانی اونا رو صدا زد رو به جیمز گفت:شما می دونید چکار کردید ممکن بود دوستتون رو بکشید برای این کارنفری پنج امتیاز از گریفندور کم می شه
جیمز:اما پروفسور . . ...
-اما بی اما پاتر راستی تو حق نداری فردا با بچه ها به هاگزمید بیای . دامبلدور این گفت رفت
-اما من فردا با لیلی قرار...
اما دیگر دامبلدور نبود . ریموس گفت:این فکر کی بود
جیمز:بی خیال تا وقتی شنل و دارم هیچ غمی ندارم .
ریموس :اما جیمز اگه کسی ببینتت چی ؟ راستی دیگه چطوری می خوای با لیلی صحبت کنی ؟
-حالا یکاری می کنم
صبح روز یکشنبه : در هاگزمید
هی بچه ها شما دوتا جلو برین من هم پشتتون می یام
-اما جیمز ممکن رد پاهات یکی ببینه وشک کنه
-نه امروز این قدر شلوغه که هیچکس حواسش به جای پاهای من نیست. این رو گفتند و راه افتادند نزدیک کتابخانه هاگزمید بودند که چشمشون افتاد به لیلی ریموس یواش جیمز رو صدا زد و گفت : هی لیلی اونجاست
جیمز هم مثل آذرخش سزیع به طرف لیلی رفت .لیلی داشت به طرف رستوران سه دسته جارو می رفت که جیمز شنل و از روی خودش برداشت به طرف لیلی رفت ریموس و سیریوس هم رفتند زیر شنل و اونا رو تعقیب کردند جیمز با صدای سرفهای اعلام حضور
کرد لیلی تاچشمش به جیمز افتاد به طور تعجب سلا کرد وگفت :
مگه تو تنبیه نشده بودی پس این جا چکار می کنی؟ جیمز گفت:
به دامبلدور گفتم قضیه چی بود اون هم اجازه داد من بیام این جا ؟ که ناگهان یک گلوله برف خورد به جیمز
لیلی گفت:چی شد ؟
-هیچی داشتم می افتادم زمین
-اما فکر کردم گفتی آخ
-بی خیال بابا بیا بریم تو رستوران بشینیم
تا این گفت دو گلوله برف هر کدوم به چه بزرگی (باجادو بزرگ شده بودند) خورد تو سر جیمز
لیلی که این صحنه رو دید برگشت که ببینه کی بود ه جز چند تا رد پا که داشتند می دویند و صدای خنده هیچ چیز ندید
دوک اسنیپ
تایید شد!
لطفا با استفاده از موضوع تصویر داستان بنویسید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/27 17:51:23
چه کسی بود صدا زد هوگو ؟ 

دیگه چیزی به آخر هفته نمونده بود و بچه های سال سوم هاگوارتز برای رفتن به هاگزمید(دهکده ی کاملاً جادویی)روز شماری می کردند .آخه می دونین این اولین سالی بود که سومی ها اجازه داشتند به اونجا برند و تفریح کنند.هنوز آخر هفته نرسیده بود که تمام سال سومی ها درباره ی هاگزمید با هم پچ پچ می کردن:
_خیلی دوست دارم برم اونجا می گن هیچ مشنگی توی هاگزمید نیست...
_این که چیزی نیست،می تونیم بریم توی سه دسته جارو و نوشیدنی کره ای بخوریم...
_من که به غیر از فروشگاه دوک های عسلی هیچ جای دیگه نمیرم...
_میدونین چیه من از یه ماه پیش پولامو جمع کردم که از فروشگاه وسایل شوخی زونکو یه جین چیز بخرم مخصوصاً از اون آب نبات های اسیدی...
خواب و خوراک همه شده بود دهکده ی هاگزمید.اما توی هاگوارتز یه گروه چهار نفره بودن که اعضاء او رو باهوش ترین،زیرکترین،بامزه تری،شیطون ترین و از همه مهم تر محبوب ترین بچه های مدرسه تشکیل می دادند که اسم گروهشون رو گذاشته بودند غارتگران!!!اسمشون از محبوب ترین عبارت بود از:جیمز پاتر،سیوروس بلک،ریموس لوپین و پیتر پتی گرو.
تو این هاهم صحبت درباره ی هاگزمید بالا گرفته بود.سیوروس گفت:
_وقتی رفتیم اونجا اولین کاری که بکنم می رم زونکو...
اما جیمز گفت:_ من با یکی تو سه دسته جارو قرار دارم.
_لوپین که کنجکاو شده بود پرسید با کی قرار داری؟
_با لی لی انوزا.
سیوروس گفت:بالاخره تونستی رازیش کنی؟
_با زحمت!
وقت رفتن به هاگزمید رسید.اونجا زیاد از هاگوارتز دور نبود.وقتی رسیدند جیمز جلو در سه دسته جارو مثل مجسمه مونده بود.سیوروس بهش گفت:حالا تا وقتی میاد بیا برف بازی کنیم.جیمز یه کم فکر کرد و گفت: باشه.
اوقدر سرگرم بازی شدند که حواسشون نبود لی لی داره جیمزرو صدا میکنه،اما یه دفعه گلوله ی برف از دست جیمز افتاد،به سمت لی لی رفت و با دست پاچگی گفت:س..س..سلام.بیا بریم توی سه دسته جارو.بچه ها فعلاً خدافظ.اما لی لی گفت اگه می شه همین جا حرفت رو بزن چون من باید زود برم پیش دوستام.جیمز گفت:باشه.ببین لی لی من...یعنی ما خیلی دوست داریم که با تو دوست بشیم و اگه با هم دوست بشیم تو هم می تو نی بیای توی گروهمون.ما پنج نفر با هم تیم خوبی میشیم.سیوروس می شه بری عقب؟آها خوب شد.داشتم می گفتم...من و تو با هم ویژگی های زیادی داریم.ومن به شما ع..علا
شتررق.
سیوروس به سر جیمز یه گلوله ی برف زد.و باعث شد خلوت اونا رو به هم بزنه،ریموس که داشت از خنده روده بر می شد گفت :آفرین،خیلی با حال بود.لی لی از رفتار سیوروس تعجب کرد اما بعدش خندید و گفت: واقعاً می تونم بیام تو گروهتون؟
جمیز که از خوشحالی داشت بال در می آورد گفت واقعاً با من دوست میشی؟لی لی با سرش جواب مثبت داد و جیمز از روی خوشحالی یه گلوله ی برفی بزرگ رو افسون کرد که هر جا سیوروس می ره اون هم دنبالش بره تا اینکه بهش بخوره.جیمز باور نمی کرد.لی لی از اون روز به بعد دوست او بود.شاید ای بهترین روز زندگیش بود!
تایید شد!
البته من عکس جدید گذاشته بودم که بهتر بود با اون مینوشتی.
_خیلی دوست دارم برم اونجا می گن هیچ مشنگی توی هاگزمید نیست...
_این که چیزی نیست،می تونیم بریم توی سه دسته جارو و نوشیدنی کره ای بخوریم...
_من که به غیر از فروشگاه دوک های عسلی هیچ جای دیگه نمیرم...
_میدونین چیه من از یه ماه پیش پولامو جمع کردم که از فروشگاه وسایل شوخی زونکو یه جین چیز بخرم مخصوصاً از اون آب نبات های اسیدی...
خواب و خوراک همه شده بود دهکده ی هاگزمید.اما توی هاگوارتز یه گروه چهار نفره بودن که اعضاء او رو باهوش ترین،زیرکترین،بامزه تری،شیطون ترین و از همه مهم تر محبوب ترین بچه های مدرسه تشکیل می دادند که اسم گروهشون رو گذاشته بودند غارتگران!!!اسمشون از محبوب ترین عبارت بود از:جیمز پاتر،سیوروس بلک،ریموس لوپین و پیتر پتی گرو.
تو این هاهم صحبت درباره ی هاگزمید بالا گرفته بود.سیوروس گفت:
_وقتی رفتیم اونجا اولین کاری که بکنم می رم زونکو...
اما جیمز گفت:_ من با یکی تو سه دسته جارو قرار دارم.
_لوپین که کنجکاو شده بود پرسید با کی قرار داری؟
_با لی لی انوزا.
سیوروس گفت:بالاخره تونستی رازیش کنی؟
_با زحمت!
وقت رفتن به هاگزمید رسید.اونجا زیاد از هاگوارتز دور نبود.وقتی رسیدند جیمز جلو در سه دسته جارو مثل مجسمه مونده بود.سیوروس بهش گفت:حالا تا وقتی میاد بیا برف بازی کنیم.جیمز یه کم فکر کرد و گفت: باشه.
اوقدر سرگرم بازی شدند که حواسشون نبود لی لی داره جیمزرو صدا میکنه،اما یه دفعه گلوله ی برف از دست جیمز افتاد،به سمت لی لی رفت و با دست پاچگی گفت:س..س..سلام.بیا بریم توی سه دسته جارو.بچه ها فعلاً خدافظ.اما لی لی گفت اگه می شه همین جا حرفت رو بزن چون من باید زود برم پیش دوستام.جیمز گفت:باشه.ببین لی لی من...یعنی ما خیلی دوست داریم که با تو دوست بشیم و اگه با هم دوست بشیم تو هم می تو نی بیای توی گروهمون.ما پنج نفر با هم تیم خوبی میشیم.سیوروس می شه بری عقب؟آها خوب شد.داشتم می گفتم...من و تو با هم ویژگی های زیادی داریم.ومن به شما ع..علا
شتررق.
سیوروس به سر جیمز یه گلوله ی برف زد.و باعث شد خلوت اونا رو به هم بزنه،ریموس که داشت از خنده روده بر می شد گفت :آفرین،خیلی با حال بود.لی لی از رفتار سیوروس تعجب کرد اما بعدش خندید و گفت: واقعاً می تونم بیام تو گروهتون؟
جمیز که از خوشحالی داشت بال در می آورد گفت واقعاً با من دوست میشی؟لی لی با سرش جواب مثبت داد و جیمز از روی خوشحالی یه گلوله ی برفی بزرگ رو افسون کرد که هر جا سیوروس می ره اون هم دنبالش بره تا اینکه بهش بخوره.جیمز باور نمی کرد.لی لی از اون روز به بعد دوست او بود.شاید ای بهترین روز زندگیش بود!
تایید شد!
البته من عکس جدید گذاشته بودم که بهتر بود با اون مینوشتی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1386/8/27 12:34:13
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

در صورتیکه در بازی با کلمات تایید شدید میتونید با استفاده از تصویر، یک نمایشنامه کوتاه بنویسید... بعد از تایید خودتون رو با شخصیت دلخواه معرفی کنید تا وارد گروه ایفای نقش بشید:
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/displayimage.php?pid=13854
*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند
پ.ن: تصویر مروپ گانت مادر تام ریدل (لرد ولدمورت)
http://www.jadoogaran.org/modules/xcgal/displayimage.php?pid=13854
*اعضای ایفای نقش هم اگه دوست داشته باشن میتونن با استفاده از تصویر داستان بنویسند
پ.ن: تصویر مروپ گانت مادر تام ریدل (لرد ولدمورت)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
