جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  204 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: شهر لندن
ارسال شده در: یکشنبه 31 خرداد 1388 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتگومری با ترس نگاهی به دیگران کرد و یواشکی به کتابخانه خانش رفت. کتابخانه، اتاقی بزرگ بود که با قفسهای دراز پر شده از تاب احاطه شده بود.مونتگومری به سوی یکی از قفسها رفت و کتابی بزرگ را از آن بیرون کشید. بر روی کتاب، با خط طلائی رنگ " خانواده مونتگومری" حک شده بود. مونتگومری به درختچه اجدادی خود نگاه کرد. تا جائی که چشم کار میکرد اسمامی "ویزلی" ها دیده میشدند. ناگهان، چیز عجیبی بیاد مونتگومری آمد:وی با پاترها نیز فامیل بود!مونگومری دستمالی از جیبش دراورد و عرق پیشانی خود را پاک نمود. وی بر روی اولین صندلی اتاق لو شد و همان طور که نفس نفس میزد به عاقبت ماجرا اندیشید.


اتاق نشیمن


لرد همان طور که ولدمورت نجینی مونتگومری را در بقل داشت، رو به نجینی گفت: این زخم خیلی عجیب بنظر میرشه! تازه شما یک نسبتی هم با این پاتر بوگندو دارین!جیمز سیریوس پاتر خواهرزاده این گورکن هست....اینجا بوی خون میاد. تا نفهمم چخبر شده از اینجا بیرون نمیرم!
لرد این را گفت و بعد خطاب به بلا گفت: به رودلف بگو چمدون منو بیاره!چند شبی همینجا میمونیم!
وی مجددا رویش را به نجینی کرد و فش فش کنان گفت: به اون گورکن هم بگو بهتررین اتاق رو برامون اماده کنه.
مونتگومری که تازه از کتابخانه برگشته بود، باشنیدن این حرف گفت: ای وای....منطورم اینه که آخ جون!پس حالا حالا ها اینجا میمونید نه؟
- آره...مشکلی داری؟:yeyebrow
مونتگومری همان طور که با انشگتان خود بازی میکرد،من من کنان گفت: نه...نه.خیلی هم خوشحال شدم...نمیبینید دارم از خوشحالی میپرم؟خیلی خوشحال شدم!
مونتگومری یواشکی آه جان سوزی کشید.باید این موضوع را تمام میکرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با ابهت تمام مونتگومری رو از مقابل چارچوب درب خانه کنار زد و به همراه بلا و بارتی و مورگانا داخل خانه شد و به سمت پذیرایی خانه گام برداشت. به محض اینکه داخل پذیرایی خانه شدند، ننه نجینی از خوشحالی به دور خود گره خورد، "فیس فوسی" کرد و "زهر مار" مبارکش را به نشانه احترام و تحفه به مقابل مهمانانش ریخت. لرد با خوشحالی در حالیکه گره ی نجینی را باز میکرد گفت:

- چطوری دخترم ؟! دلم برات تنگ شده بود !

سپس به بارتی اشاره کرد و گفت:

- بارتی، سریعا زهر مار نجینی را بریز تو شیشه، سوروس لازمش میشه واسه تولید معجون شیر خشک بچه ها !

بارتی با شادمانی بوسیله ی آمپولی که از دایی مورفین هدیه گرفته بود، زهر مار را از روی زمین به داخل کشید. نجینی در حالیکه به دور سه فرزند انسانش می پیچید و به نوعی آنها را به رخ می کشید گفت:

- فوس فوسی فیس فاس فوس ! (خوبم !به مرحمت شما پدر جان! خوبم !)

لرد سیاه در حالیکه سه فرزند را با نوک چوبدستی اش نوازش میکرد، به روی مبل چرمی پشت سرش نشست. سپس بلا سه فرزند را از میان حلقه ی پیکر نجینی بیرون کشید و در آغوش لرد سیاه قرار داد. لرد سیاه در حالیکه همچنان زیر لب پچ پچ هایی با سه فرزند میکرد، با اشاره چوبدستی اش آنها را نوازش میکرد.

سه فرزند پشت سر هم کله ی عریان لرد سیاه را گاز می گرفتند.بارتی دست درون دماغ نجینی مونتگومری میکرد و به موهای مورگانا می مالید. خود مورگانا شکم سه فرزند را قلقلک میداد. بلاتریکس منتظر فرصت بود تا از همان آغاز این فرزندان را با هدیه ی "کروشیو" مبارز و مرگخوار واقعی بار آورد.

در همین حین مونتگومری 4 لیوان نوشیدنی "خون گلاسه" از آشپزخانه می آورد. بارتی یا خوشحالی به لیوان ها خیره شد که مسیر مونتگومری عوض شد و 4 لیوان خون گلاسه را درون حلق همسرش نجینی ریخت که روی کاناپه ای مقابل لرد لم داده بود. لرد بی توجه به سایرین در حالیکه به نوازش ادامه میداد با عصبانیت "مونتگومری نجینی" را از بین دو فرزند دیگر بیرون کشید و به پیشانی او خیره ماند.

مونتگومری: چیزی شده مای لرد؟! روتون خیس کرد؟!

لرد سیاه با عصبانیت " مونتگومری نجینی" را به سمت نجینی و مونتگومری پرتاب کرد. فرزند شوت شده با جیغ و گریه در آغوش نجینی قرار گرفت. لرد سیاه دو فرزند دیگر را با خشم بوسید و در دستان مورگانا قرار داد، سپس با فریاد گفت:

- بوی گناه میاد ! شما به من خیانت کردید ! اون زخم چیه روی پیشونی اون بچه؟! اون یه پاتره !

مونتگومری آب دهانش را قورت داد و به سرفه افتاد، با وحشت دست به پیشانی فرزندنش برد. با صدایی لرزان رو به لرد سیاه و سه مرگخوار که به سمتش می آمدند گفت:

- من نمیدونم اون جای زخم چطور اومده ارباب ! عفو کنید ! شاید...شاید موقع بازی کنده کاری شده روی پیشونی این بچه !

سپس با عجله چسب زخمی روی پیشانی فرزندش چسباند و با لبخندی زورکی مقابل لرد سیاه گرفت. لرد سیاه درون افکارش شنا میکرد و زیر آبی میرفت... !

نجینی: فوسی فوسی فیسا فیس فاووسی فوسی ! ( اصلا ولش ! بیاین مسابقه تعویض پوشک بچه بذارین من بگم مامان بابای خوب میشین یا نه! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/3/29 16:44:56
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چند دقیقه بعد
صدای جیغ نوزادان از داخل اتاق شنیده لرد با شنیدن گریه سریعا وارد اتاق شد. سه بچه کوچک و زیبا بر روی تخت دراز کشیده بودند و گریه میکردند. لرد با خوشحالی به بچه نگاه کرد و بعد با تعجب گفت:اینا که ادمن!
- بله...آدمن،ولی مثل خودتون میتونن هم زبان آدما و هم زبان مارهارو صحبت کنن.
لرد نگاهش را از مورگانا به بچها دوخت و بعد با خوشحالی گفت: موهاهاها...نوهام هم بدنیا اومدن!تا صدسال دیگه هم نگران جانشین نیستم!
مونتگومری که تازه وارد اتاق شده بود با حیرت به سه بچه بدنیا امده خیره شد. سپس با ناباوری گفت: انسانن!لازم نیست هر روز باهاشون فش فش کنم.
وی این را گفت و بعد رو به مورگانا کرد:نجینی چطوره؟زندست؟؟
- آهین...زندست. زیر پتوها البته گم شده
مونتگومری نگاهیبه بچها نمود و گفت:اسمشون رو میذاریم نجینی مونتگومری،مونتگومری نجینی،ولدمورت نجینی مونتگومری!


چهار ماه بعد

صدای جیغ بچها خانه مونتگومری را فرا گرفته بود. مونتگومری همان طور که نوزادی را در دست گرفته بود، به سرعت بسوی آشپزخانه دوید.آشپزخانه شلوغ تر از همیشه بود.نوزاد کوچکی همانطور که جیغ میکشید سعی داشت تا از بالای صندلی به پائین بپرد.مونتگومری نوزادی که در دست داشت را بر روی زمین گذاشت و با عصبانیت گفت:ولدمورت نجینی مونتگومری!بپری میدمت دست خاله بلا کروشیوت کنه!
وی این را گفت و سپس ولدمورت نجینی مونتگومری را از روی صندلی برداشت.از آن سو،نجینی سریعا خود را به مونتگومری نجینی رساند. مونتگومری نجینی که سعی بر گازگرفت تکه سنگی را داشت با دیدن مادر خود از خوردن سنگ باز ایستاد.مونتگومری دوبچه (ولدمورت نجینی مونتگومری و نجینی مونتگومری) را کنار مادرشان بر روی زمین گذاشت و همان طور که عرق خود را از پیشانی پاک مینمود،بر روی نزدیکترین مبل ولو شد.
- پوففف....بچه داری هم سخت هستشا!کلی کار باید کرد.
-فیس فیس فوس فوس فس(آره...از بس از این ورخونه به اون ور خونه خزیدن همه پولکهام خراب شدن.

ناگهان، زنگ در خانه مونگومری بصدا درامد. با شنیدن زنگ،سه نوزاد دوباره شروع به جیغ کشیدن کردند. مونتگومری اهی کشید و بعد بسوی در روانه شد.وی در را باز نمود. در چهاچوب در،چهره مار مانند لرد ولدمورت همرا با بلا،بارتی و مورگانا پدیدار شد. لرد ولدمورت نگاهی به مونتگومری نمود و گفت:مگه جن دیدی؟نوهای من خوبن؟
-یا لرد....بله بله همشون خوبن.بفرمایین تو.
_____________________________________
سوژه الان نگه داری بچها هست!
اسم بچها: نجینی مونتگومری
مونتگومری نجینی
ولدمورت نجینی مونتگومری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/29 15:50:06
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: شهر لندن
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-فیش فیوش فوووش؟ (چی شده دخترم؟)

-فااش فوش فیشوس! فیـــــــــــــــــش! (فکر کنم بچه هام دارن میان! جیـــــــــــــــــــغ)

-فاشیش فوووش، فاشیوس فوش. (جیغ نزن دخترم، جیغ مال جیغوله.)

-فاشیوس فیش. فوشش فاش فیش! (ببخشید پدر، ولی دیگه نمی تو نم تحمل کنم!)

-فاشس فوووش! (ولی هنوز دکتر نیومده!)

سپس لرد به اطرافش نگاه کرد و فریاد زد: مورگاناااااا!

-بله، مای لرد؟

-دکتر هنوز نیومده و نوه های عزیزم دارن به دنیا میان. من اونارو سالم می خوام!

-ولی، مای لرد...

-

-منظورم این بود که...حتماً!

مورگانا نجینی را روی یک بالشت گذاشت و او را داخل اتاقی برد.

در اتاق

-فاشوس فیش! (زود باش دیگه زن احمق!)

-چی میگی تو؟ آخه من با تو چیکار کنم؟ من که تا به حال مار به دنیا نیاوردم. اگه یه چیزیت بشه چی؟

فیـــــــــــــــــــش! (جیــــــــــــــــــغ!)

بیرون اتاق

لرد پشت در راه می رفت و دائماً به ساعت نگاه می کرد. سپس با حالتی عصبی گفت: معلوم نیست این مورگانا داره چیکار می کنه که نجینی داره جیغ می زنه.

بلا با حالت امیدوارانه ای به لرد نگاه کرد و گفت: مای لرد! می خواین من برم به نجینی کمک کنم بچه هاشو به دنیا بیاره؟

-نه، بلا! نجینی علاقه ای به کروشیو نداره.

-

در اتاق

مورگانا به نجینی زل زده بود و نمی دانست چه کار کند و در دل با خود می گفت: من چیکار می تونم بکنم؟ آخه مگه مار ها هم به دکتر احتیاج دارن؟ اِی خدا، آخه مگه من چه گناهی کردم که مرگخوار شدم؟

-فاسیوش فووش فاش؟ فاشستش فاوش! فیــــــــــش! (چرا هیچ کاری نمی کنی؟ به من کمک کن! جیــــــــــــــغ!)

-باشه، باشه، الان یه کاری میکنم.

سپس مورگانا لای در را باز کرد و فریاد زد: آب گرم و پارچه بیارین!

بیرون اتاق

لرد به مرگخواران نگاه کرد و گفت: پس چرا معطلین؟ زود باشین دیگه!

همه ی مرگخوارها به جز مورفین که خواب بود، از جایشان بلند شدند تا آنچه را که مورگانا گفته بود، بیاورند.

چند دقیقه بعد

-بفرمایید، مای لرد اینم پارچه و آب گرم.

لرد تشت آب و پارچه را از دست بلا گرفت و از لای در به مورگانا داد.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد که از خوشحالی در دل پشتک و وارو میزد با لحنی تهوع آور رو به مورگانا کرد و گفت : مورگانا،میدونم که خیلی دوست داری بچه های نجینی رو به دنیا بیاری،اما یه دکتر داره از آلمانستان غربی میاد واسه این کار.
مورگانا هم هوشمندانه گفت : واییییییییی مای لرد،من خیلی دوست داشتم اینکارو بکنم
لرد : عیب نداره،انشا ا... بچه های بعدیشون.
ایوان که هاج و واج مانده بود گفت : مای لرد،میگن مارا از هر بز زایش چندین تا طفل به دنیا میارن،درسته؟



- آره،همین نجینی بچه 29ام مامانش بود،طفلکی باباشو توی جنگ از دست داد،خودم کشتمش.مار یه مشنگ زاده بود.
مرگخواران همگی به اتفاق سکوت و فرار را ترجیح دادند و هر چه سریع تر از اتاق لرد بیرون رفتند.


در همون لحظه،خانه مونتگومری


نجینی : فیش فوسش فاااااااش!
مونیت که با زحمت فراوان یک دیکشنری گویا پیدا کرده بود جواب جمله "پاشو بریم سیسمونی بگیریم" رو اینگونه داد.
- آخه سیسمونی واسه مار؟
- فیسش فوووووووش!(منظورت چیه؟بچه های من بی سیسمونی بمونن؟)
- نه نه پاشو بریم.
سپس به سرعت نجینی را دور بیلش پیچید و از خانه خارج شد.


در راه...

مونتی : خانوم،باید سیسمونی آدمارو بخریم براشون؟
- فییییییش فاااااااش!(نخیر،باید بریم از فروشگاه مخصوص مارها خرید کنیم)
-
درست در همین لحظه،ییهو لرد سیاه ظاهر میشه.
- وای دخترم،خوشحالم که میبینمت،بیا اینجا.
سپس به مدت 5دقیقه تمام،با تلاش فراوان گره های متعدد نجینی دور بیل مونگو.مری را گشودند تا دختر به آغوش پدر برسد.
به دلیل ازدیاد دیالوگ،فقط ترجمه ها رو مینویسیم)



- خوب دخترم،چه خبر؟
- هیچی بابایی،مونتی قول داده تولد بچه هامونو توی ویلای صدفی بگیره
- به به،چقدر خوب!آفرین مونتی،یه بیل جدیدم دست و پا کن واسه تولد بچه ها به حساب من!خوب دیگه،امشب از خیر خرید بگزرین،بیاین بریم خونه ریدل!

خلاصه مونتی و نجینی و لرد رفتن خونه ریدل ها.


همه مشغول صرف شام لذیذی بودند که ناگهان،فریاد نجینی به هوا رفت....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: شهر لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز به ناراحتی به تدی نگاهی کرد و گفت:
- به نظرت باید چی کار کنیم تدی؟ دایی مونتی از زندگی با نجینی خسته شده.

تد خمیازه ای کشید و به جیمز خیره شد.
- خوابم میاد. بعدا" درموردش صحبت می کنیم!

خانه ی مونتگمری :

مونتی با عصبانیت به نجینی نگاه کرد که همچنان با پلی استیشن مشغول بود. سپس اهی کشید و به طرف آشپزخانه رفت. صدای نجینی از پذیرایی به گوش می رسید.
- فیش فیش فیش فیش فوش! فاشفوشی فیش! فوش؟

مونتی آهی کشید و لغت نامه ی مار ها را باز کرد.
- می خوام برم نوک دمم رو بدم لاک بزنن! باشه؟

مونتگمری متعجب به نجینی خیره شد و دوباره لغت نامه را باز کرد. سپس در حالی که دم اورا برانداز می کرد گفت:
- فاشیوس!

نجینی لبخندی زد و به ادامه ی کارش مشغول شد. مونتگمری فنجان قهوه ای را ظاهر کرد و روزنامه ای که روی کاناپه افتاده بود برداشت. بار دیگر صدای نجینی در گوشش طنین انداخت.
- فشیوس فوش! فاشستوش!

مونتی لغت نامه را باز کرد.
- یه خبر خوب برات دارم! به زودی کوچولوهامون به دنیا می آن و خونه ی مارو گرم و گرم تر می کنند.

- تو چی گفتی؟

مونتی وحشت زده به او خیره شد.
- فشیوس فوش فاش؟ فیش پوش فاش فیییش!! ( ببینم، یعنی طبق قانون نمی تونم طلاقت بدم؟)

نجینی دمش را تابی داد و لبخندی زد.
- فش فوش فیش؟ نه فوش فیــش! ( ما که نمی خواستیم طلاق بگیریم! اگه هم بخوایم همچین کاری بکنیم نمیشه! با اومدن کوچولو ها باید تا آخر عمر کنار هم زندگی کنیم! )

مونتی آب دهانش را قورت داد.
- اوکی! چرا اونطوری نگاه می کنی عزیزم؟ من از وجود این کوچولوها خیلی خوشحالم! باور کن. حالا چند تا هستند؟ میشه از شرّشون خلاص ش...اِ چیز یعنی منظورم اینه که ..چیز..اصلا" ولش کن.

نجینی با گنگی به مونتی خیره شد. مونتگمری دستانش را بهم گره زد و آهی کشید.
- منظورم اینه که فوش فیش فاشیوس فیـــش!

همان لحظه - خانه ریدل:

لرد سیاه با وقار روی صندلی اش نشست و به مرگخواران نگاهی کرد.
- خوب گوش کنید! نوه های ارباب به زودی به دنیا می آن! باید برنامه ی ویژه ای تهیه کنیم و به کوچولوهای نجینی خیر مقدم بگیم!

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 18:14
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز به سرعت جلوی دهان مونتگومری را گرفت و به آرامی زیر لبش زمزمه کرد: دایی. یه ذره آروم تر بگو لطفا. این بارتی و نجینی اونور دارن با هم پلی استیشن بازی میکنن. اگه میخوای لرد نفهمه، نباید نجینی هم بفهمه.

- هااا... راست میگیا. ولی من دیگه به اینجام، نه به اینجام، نه. شاید به اینجام. نمیدونم دقیقا. بالاخره به یه جاییم رسیده و دیگه نمیتونم تحمل کنم... هم اینکه درست و حسابی نمیتونیم با هم صحبت کنیم. بیست و چهار ساعته باید یه دیکشنری زبان مارها دستم باشه و حرفاشو ترجمه کنم. هم اینکه من یه زمانی مرد آسلام بودم. شلنگ در آسلام حرامه. مگه نمیدونی؟

نفسی کشید و با نگاهی مملو از ترس به نجینی ادامه داد: من اون موقع میترسیدم از لرد. گرم بودم. شماها چرا جلوی منو نگرفتین؟ وای بر شما... وای... اصلا من باید برم. باید همتونو رها کنم...

جیمز که به شدت اوضاع رو وخیم میدید، به آرامی مونتگومری را سر جایش نشاند و به کمک جادو یک لیوان آب کدو حلوایی برایش ظاهر کرد تا بنوشد.

- دایی. نگران نباش. من کمکت میکنم. ما مثلا یه خانواده ایم. اگه ماها به درد هم نخوریم پس باید چیکار کنیم؟ من با تدی هم صحبت میکنم. شما هم با بارتی صحبت کن تا حواس لردک ولدک رو پرت کنه. خوبیش اینه که نقشه ی ما رو که لو نمیده هیچی، بهمون کمک هم میکنه. هم میتونه حواس نجینی و هم لرد رو پرت کنه.

مونتی نفس راحتی کشید و با چشمانش که حالتی غم زده به خود داشت، از او تشکر کرد. جیمز از جایش بلند شد و به بیرون از خانه، جایی که میتوان جسم یابی کرد رفت تا به سرعت به نزد تدی برود.

سپس مونتی هم که از رفتن جیمز اطمینان پیدا کرد، بارتی را صدا کرد تا در گوشه ای خانه این ماجرا را برایش شرح دهد.


محفل ققنوس

جیمز که تازه وارد محفل شده بود. نگاهی به تابلویی که جدیدا جلوی در ورودی نصب شده بود انداخت. پس از کمی جست و جو در تابلوی مذکور، تدی را در آشپزخانه یافت و به سرعت به سمت آشپزخانه شتافت.

- تدی!!!تدی!!! تدی!!!

تدی که تازه متوجه جیمز شده بود به شدت از جا پرید و دوان دوان به سمت او رفت و گفت: چی شده باب؟ مگه سر آوردی؟ نکنه جنگ شده...

- نه! مسئله در مورد دایی مونتیه. باید بیای تا برات تعریف کنم.

و هر دو به سمت یکی از اتاق ها که متعلق به جیمز یا تدی یا هر دوشون بود حرکت کردند تا در مورد داییِ بخت برگشته یشان صحبت کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتی کراوچ در 1388/3/27 18:23:14
Re: شهر لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 17:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید
-آقای مونتگومری مونتگومری،گورکن خانه ریدل،فرزند مونتگومری مونتگومری مونتگومری، آیا حاضرید با دوشیزه نجینی،مار لرد ولدمورت کبیر ازدواج کنید؟
مونتگومری هراسان نگاهی به لرد نمود و بعد از روی زور جواب داد:
بله...این افتخار منه که با مار لرد ازدواج کنم.
- دوشیزه نجینی،مار خانگی لرد وبدمورت کبیر،آیا حاضرید که این گورکن را به همسری خود قبول کنید؟
- فش فیش فیش.
لرد از صندلی خود بلند شد و گفت:ایشون گفتن بله،اینو نگیرم باید با سگ همسایه ازدواج کنم.
-پس مبارکه!

یک سال بعد

- دیگه خسته شدم! کلافه شدم...هی تو خونه میخزه فش فش میکنه!

جیمز دستمالی را به مونتگومری داد. مونتگومری دستمال را گرفت و اه جان سوزی کشید:تو که نمیدونی!از وقتی من با این شلنگ ازدواج کردم زندگیم از نفت هم سیاه تر شده!این زن هیچ کاری نمیکنه!میگم چرا ظرف نمیشوری،میگه چون دست ندارم دستکش آشپزخونه دستم کنم!میگم چرا آشپزی نمیکنی،میگه انگشت ندارم شعله گاز رو روشن کنم....جیمز این مارمولک منو کشت!همه کارها با من هست.
مونتگومری مکث کوتاهی کرد و فین دیگری کرد.
-از گورستون خسته و کوفته میام خونه،میبینم خانم با دمش دسته پلی استیشن رو گرفته داره بازی میکنه،نه یک سلامی میکن نه هیچی!فقط راه میره میگه فش فش!من یک چائی از دست این نخوردم!مگه میشه آدم یک سال با یکی عروسی کرده باشه، یک لیوان چایی زنش بهش نداده باشه؟تا الان هرکار کردم این مارمولک رو درست کنم نشد! درست مثل این هست که یک سال آدم با یک شلنگی که هی از این ور خونه به اون ور خونه میخزه زندگی کنه!تازه مشکل که فقط خودش نیست....هرشب دوستاش هم خونه ما پلاسن.چندتا دوست داره درست مثل خودش جک و جونورن.یکیش،مارمولک هست،اون یکیش سوسکِ اون یکیش کرمِ....خلاصه هر شب خونه ما باغ وحشِ...دیگه خسته شدم!

جیمز نگاهی به دائی خود انداخت و با ناراحتی گفت:هیییی....از دست این روزگار.حالا میخوای چکار کنی؟
موتگومری که انگار حرف وی را نشنیده بود ادامه داد: از همون اول هم معلوم به که دوست داره باسگ همسایه عروسی کنه.منو بگو که چه کارهائی برای این کرم کردم!تنها یک کار مونده!باید طلاق بگیریم....البته لرد نباید بفهمه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/3/27 17:28:06
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 19:17
نمایش جزئیات
آفلاین
_ مي دونستي استعدادت توي پيچوندن سوژه چقد زياده؟

مودي كه با اين تعريف خيلي كيف كرده، يه سيگار هم مي ذاره گوشه لبش و ميگه:

_ از تملقت ممنونم امپي! بعد از پايان سوژه، حتما تجاربمو در اختيارت مي ذارم!!!


امپراطور: !!!!!!


در اين لحظه ي خطير كاييكيچر ( به دليل تغيير هويت دادن اعضاي خاكستري، اسم اونها هم فعلا دچار تغيير ميشه و چون كريچر خيلي ضعيفه(!) اين تغيير در اون زودتر اعمال شد!!!) با صدائي كاملا دورگه داد ميكشه:

_ تسوكه، حركـــــــــت كـــــــــــن!


امپراطور هم از خدا خواسته، با يه اسپشال امپراطور نشان، تريلي رو حذف ميكنه و گاز ميگيره و ميره! و البته بسيار خوشحاله كه مودي رو قال گذاشته!


با فرياد هاي" بپيچ چپ... بپيچ راست... مستقيم و ..." كه از سوي كايييچر( به از خود بيگانگي و وطن فروشي كريچر دقت كنيد!) صادر ميشدند، به چپ و راست و عقب و جلو(!) مي پيچيد!


ونوس و مري كه خيلي خوشحال بودند كه يه نقشي در رول ها دارند، و براي اينكه فقط 1 ديالوگ هست، اونو با هم ميگن تا موارد گيس و گيس كشي پيش نياد!:

_ ما دنبال چي داريم ميريم؟؟!!


كايچر( اين موجود زيادي داره از خودش ضعف نشون ميده ها! گفته باشم!!! ) فرياد ميزنه:

_ داريم يه كاهن معبد/ مدير سايت رو تعقيب ميكنيم!

امپراطور در حالي كه صداش توي باد محو ميشد فرياد ميزنه:

_ كوووودوووومشــــــووووونـــــــه؟؟؟

_ نميدونم!


امپراطور يهو ترمز ميزنه و ميگه:

_ خب وقتي نميدوني كودومشونه، اصلا از كجا معلوم كه واقعا مديره؟!


در اين لحظه مودي سرشو از پنجره راننده مي ياره داخل و ميگه:

_ چون تاج مديريت داشت!

امپراطور:

ملت خاكستري با يه سري تشويق و تاييد و تدبير و تغيير و انواع و اقسام شعارهاي انتخاباتي و غيره و ذلك، مودي رو شارژ ميكنن و امپراطور به شدت سرخورده ميشه چراكه اون همچين توانائي نداره كه پا به پاي ماشين بدوه و به هن هن نيفته!!!

....
ياد داشت تاريخ نگار: تاريخ نگاران بر طبق نامه ها و صحبت هاي شاهدان بر اين باورند كه مودي پيت گند، تمام مدت اين واقعه از ريش فردي به نام" مرلين" آويزان بوده و مرلين پس از آن واقعه دچار بيماري دهشتناكي به نام" ريزش ريش" مي شود كه به همين دليل دست به خودكشي ميزند!
....

با فرياد كايكچر ( اين موجود واقعا معلومه كه يه جن با عدم وفاداريه!) مودي هم سريعا ميره قسمت كمك راننده سوار ميشه و دوباره به دنبال فردي مي يفتن كه تاج مديريت داشت؛ تا برسن به معبدمخوف!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: شهر لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین
همین که امپراطور سوار ماشینش شد و رفت، مودی بالاخره فهمید که مشکل چیه! چون هنوز تو تریپ میتی کمانی بود،یه سوت زد و یه دونه اسب اومد و سوارش شد و به تاخت دوید و پیچید جلوی ماشین امپراطور!
امپراطور هم که از این نیسان آبی ها داشت و خیلی دوست داشت مودی بمیره و از دستش راحت شه،پاشو از رو گاز بر نداشت و همینطوری شیکمی رفت سمت مودی، و مودی هم چون میتی کمان بود، نشونشو در اورد و گرفت جلوی امپراطور، که گوووومببببببب!
مودی همونجا جا به جا می میره و امپراطور میاد بالاسرش میگه: تا تو باشی دیگه سوژه ها رو بهم گره نزنی و بزاری ما همین طوری تو مترو همچنان منتظر باشیم تا یکی بیاد یه حرفی بزنه!

امپراطور که با تریپ خودش خیلی حال می کنه؛یه لگدم به جسد مودی می زنه:تسوکه هیکلته! فقط ارباب حلقه ها!
بعد که میاد سوار ماشینش بشه و بره توی مترو لندن بست بشینه، می بینه که نشان میتی کمان مودی رفته تو لاستیکش و لاستیکش جر خورده! شروع می کنه به پنچری گرفتن!
----همون زمان تو مترو لندن-----
ونوس روی زمین دراز کشیده(به علت نبود امکانات!) همون طوری که نشان میتی کمانی که مودی بهش کادو داده بود تو دستش بود، یه سری جادوهای پیچیده ی الهه ای زمزمه می کنه و یهوووووووو
پرش به صحنه ای که مودی توش له و لورده شده!
ونوس توی صحنه ظاهر میشه و (تریپ ارباب حلقه ای داستان دو برج!) است!!
و بعد هم غیب میشه تو مترو!
اسب سفید مودی که به طرز عجیبی از مهلکه گریخته بود، میاد و صورت مودی رو لیس می زنه....مودی اروم اروم تکون می خوره و اسب کنارش زانو می زنه و مودی یال اسب رو میگیره و سعی می کنه روش سوار بشه ولی چون له و لورده شده بود، نمی تونه.
بعد دست می کنه تو جیبش و یه سری از اعضا و جوارحی که از پست پیتر پتی گرو،دزدیده بود رو به خودش پیوند می زنه!و صحیح و سالم میشه!
ملت کف می کنن تو این همه استعداد پزشکی مودی!
مودی رو اسبش سوار میشه،و امپراطور که کارش تموم شده و میخاد سوار بشه،مودی رو می بینه که دوباره جلوش واستاده!
عصبانی میشه و سوار وانتش میشه و دوباره پاشو میزاره رو گاز ...
مودی بازم نشون میتی کمانشو میگیره جلوش ولی چون ادم ذاتا عبرت گیریه،می بینه که تریپ میتی کمانی نمی تونه زنده بمونه، تریپ ترانسفورمرز میاد جلو..و یهو تبدیل به یه تریلی 18 چرخ میشه!!

امپراطور که قیافه اش خیلی عجیب به نظر می رسید می زنه رو ترمز و چون روغن ترمزش کاسپینه،چند سانتی متری مودی-تریلی! وایمیسته!
ملت که بازم تو کف بودن از سرنوشت اسب بیچاره پرسیدن،و مودی توضیح داد که هیچ اسبی در این تغییر فاز نمرده و اسب زیر تریلیه..جایی که چرخ نداره!
امپراطور:

مودی-تریلی جلوی امپراطور توی جاده!
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!