جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  29 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  154 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  161 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  272 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  187 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1385 23:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد با حالتي خفنز اومد سمت اريكا . بعد هر دوشون فيگور گرفتن تا دوباره نبرد رو آغاز كنن. همين كه ادوارد اومد از اون صداهاي عجيب غريب از خودش در بياره ، يه دفعه در تالار محكم باز شد و خورد به ديوار. شدت ضربه ي وارده به اندازه ي بود كه لولاهاي در و پيچ و مهره هاش پرت شد به اطراف و يكيش محكم خورد توي سر درك .

حالا كي پشت در بود ؟ اسپي ، خروس بي محل بود .

پروفسور اسپراوت در حاليكه به رنگ بنفش افغاني ( !) در اومده بود ، گرومپ گرومپ اومد به سمت ادوارد و با يه جيغ بنفش تر فرياد زد : كي به تو اجازه داده توي تالار عمومي اين كارا رو بكني ؟ كي به تو اجازه داده دست روي اريكا بلند كني ؟

ادوارد اومد حرف بزنه اما تا دهنش رو باز كرد يه دفعه منصرف شد و دوباره بستش . انگار اين بار عقلش بهش اخطار داد كه اسپي فوق العاده خطرناك شده .

هنوز ادوارد از شوك اون جيغ و داد اسپي در نيومده بود كه اين بار اسپي برگشت سمت اريكا و با صدايي كر كننده در فاصله ي پنج سانتي گوش اريكا هوار كشيد : باريكلا ! از تو يكي توقع نداشتم اريكا خانوم ! آخه تو چرا بايد با اين در بيفتي ؟ مگه اينا هويجن كه اينجا واستادن ؟
و به بقيه ي پسرا اشاره كرد .
ملت پسرونه :

اسپي : اين بار واقعا حقتونه كه تنبيه بشين . امشب هر دوتون بايد توي تالار عمومي و روي اين كاناپه ها بخوابين و حق ورود به خوابگاه رو ندارين . فهميدين ؟ اگه بفهمم كسي اينا رو توي خوابگاه راه داده ، اونوقت تا آخر ترم مجبوره كه توي تالار عمومي بخوابه . اوكي ؟

برو بچز : اوكي !

* نيمه شب . خوابگاه مختلط هافلپاف *

توي خوابگاه جنگ و دعوايي بود . لودو محكم دنيس رو بغل كرده بود و داشت تلاش مي كرد كه اونو آروم كنه . اما دنيس انگار كه فنر تو تنش باشه ، يه سره مي پريد اينور اونور و تقلا مي كرد خودشو آزاد كنه و بپره بيرون از خوابگاه .
دنيس : من بايد برم بميرم كه اسپي اريكا رو اينطوري مجازات كرده .
لودو : بابا خودتو كنترل كن . نه اريكا بچه ست نه ادوارد . فكر كنم انقدر بفهمن كه حداقل ادوارد اونجا با اون جوجه دعوا نكنه .
دنيس : هوووووووووو به اريكا ميگي جوجه ؟ بزنم لهت كنم ؟
لودو : اي بابا ! اون وقتا كه بچه بوديم .و با هم همسايه بوديم من هميشه به اريكا ميگفتم جوجه .

دنيس : تو بيجا ميكني كه با اريكا گرم ميگيري . تو ...
اِما : هيسسسسسسس ... بچه ها بياين اينجا رو ببينين .
و با انگشت به سمت در كه چند سانت باز بود اشاره كرد .

ملت هره كش شدن سمت در و :
اريكا و ادوارد به اندازه ي ابسيلون با هم فاصله داشتن !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !
*هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1385 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا هم که طبق معمول اومد خیر سرش(با اون صداش که معلوم بود دوباره تراشیدتش) شروع کرد:
خوب در یک طرف اریکا و در طرف دیگه ادوارد!حالا اریکا داره به ادوارد نزدیک میشه.... وای خدا جون عجب بازی میشه حالا داره بهش نزدیکتر میشه
ملت:
ماتیلدا:
_ وای ادوارد اریکا رو زد زمین!خدایا اریکا رو نجات بده!حالا واسه چی با این داره میجنگه؟!
لودو تو اون هیری ویری گفت:
_ تو فضولی نکن تو گذارشتو بکن!
ماتیلدا از اون چشم غره های معروفش به لودو رفت و به ادامه ی گذارش پرداخت
_خوب از اون جایی که اریکا بلند شده و داره با ادوارد ادامه میده.....وای خدایا اریکا ادوارد روزد زمین!
ملت دخترونه:
دنیس که مثل چی داشت دست میزد ییهو دست زدنش رو متوقف کرد چون اریکا با سر خورد زمین و بازی متوقف شد.
دنیس:
ماتیلدا داد کشید:بازی متوقفه!!!
همه ی ملت شروع کردن حرف زدن و ادوارد هم رفت نشست رو یکی از مبل های راحتی و دخترا هم که منتظرن.... رفتن دورش جمع شدن
دنیس ییهو پرید روی بدن نیمه جون اریکا:
-اریکا........اریکا بلند شو!عزززززززززززیییییییییییززززززززززززمممممممممممم
اریکا که معلوم بود خودشو زده به کوچه ی علی چپ دوباره این غش کرده ها همین طوری رو زمین موند!
بورگین گفت:
_باز باید بریم تو کار تنفس مصنوعی!
ماتیلدا:وای نه!تو باز شروع کردی؟!
بورگین گفت:
تو دیگه حرف نزن بابا حال نداریم!
لودو گفت:دنیس میکنی کارو یا ملت برن بیرون!
ملت:
ماتیلدا دوباره با اون صداش گفت:همگی بیرون!!!
ملتم که اصن انگار نه انگار!
ماتیلدا با یه حالتی دیگه گفت:به من چه نرین بیرون همین جا بمونید!
منوسننه!!!
لودو:دنیس باید جلو ملت تنفس مصنوعی بدی
دنیس:عمرا"همه برید بیرون من بدم تنفس مصنوعی رو!
ماتیلدا:آه...بفرما حالا برید بیرون!
ملت با بی میلی رفن بیرون!


:bigkiss:



یه دقیقه بعد اریکا خیلی سرحال میاد بیرون و میگه:
-ادوارد کوش کارشششششششش دارم!!!
ادوارد که هنوز روی صندلی بود و داشت واسه دخترا افه میومد ییهو از جاش پاشد و رفت رو به رو اریکا





و مسابقه همچنان با گذارش گری ماتیلدا ادامه دارد......



ببخشید اگر خیلی بد شد!!!!اگر خیلی مزخرفه پاکش کنید!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 3 اسفند 1385 20:08
نمایش جزئیات
آفلاین
ديروقت بود و اريکا هنوز حرکات رزمی مشنگی رو تمرين مي­کرد... وضعش در يک کلمه، افتضاح بود. هنگام انجام فنون عالی کار مي­کرد اما آخر کار يا روی پاهاش ليز مي­خورد و کار رو خراب مي­کرد يا به راستی انگشت شستش فرو مي­رفت تو چشم خودش.
همه از اريکا قطع اميد کردن و بعد از خوندن يه حمد و قل هو الله برای اون، به خوابگاه رفتند که بخوابن. فقط دنيس و ناظر حرکات اريکا، يعنی بورگين توی تالار مونده بودن. اريکا برای هفدهمين بار از زمين بلند شد و با ذوق و شوق از دنيس پرسيد:
- خوبه؟
دنيس خنده­ی دروغينی کرد و با دستپاچگی جواب داد:
- عاليه عزيزم! همينجور ادامه بده.
سپس با حالتی بسيار درمانده و نگران رو به بورگين کرد و گفت:
- به نظرت زنده مي­مونه؟
بورگين که رو صندليش پايين رفته بود و داشت چرت مي­زد با بی­حوصلگی دستشو بالا آورد و انگشتش رو با حالت معنی داری از يک طرف گردن به طرف ديگه­ش کشيد و گفت:
- کارش تمومه... پخ­پخ.
دنيس لبش رو گزيد، از جاش بلند شد و برای اينکه اريکا بيشتر از اين خودشو لت و پار نکنه گفت:
- خوبه اريکا. ديگه بيا بريم بخوابيم.
اون شب خواب به چشمای دنيس نيومد. از يه طرف قيافه­ی معصوم اريکا رو مي­ديد که خيلی آروم، مثل يه فرشته به خواب عميقی فرو رفته بود و از طرف ديگه چهره­ی ادوارد رو... نمي­دونست نور مهتاب باعث شده بود قيافه­ی ادوارد اونجوری به نظر بياد يا واقعاً انقدر وحشتناک شده بود.
بالاخره شب به پايان رسيد و خورشيد با تاباندن انوار درخشانش صبح رو به ارمغان آورد، البته صبحی نه چندان دلنشين.
همه بعد از خوردن صبحانه در تالار تجمع کرده بودند و اين در حالی بود که ادوارد هنوز بيدار هم نشده بود. اريکا نگران به نظر نمي­رسيد و فقط سعی مي­کرد نکاتي که بورگين بهش گوشزد مي­کرد رو به خاطر بسپره. اما دنيس که فقط مي­خواست او را زنده نگه داره گفت:
- فقط هر کاری ادوارد کرد تو هم انجام بده... البته خيلی بهتر بود اگه بي­خيال ميشدين، حالا مهم نيست که ادوارد يه کم محبوبه!
ملت: دنيس!
دنيس:
بالاخره ادوارد از پله­هاي خوابگاه پايين اومد و درک که مأمور شده بود از اون بخواد با اريکا مسابقه بده، در حالی که از فرق سر تا شست پاهاش مي­لرزيد به طرف ادوارد رفت.
- ادوارد جون، من خيلی دوست دارما! چاکرتم هستم... اما... اما... اريکا مي­خواد دوباره با تو مسابقه بده و...
آب گلوشو قورت داد و خيلی سريع ادامه داد:
- ... و پوزتو به خاک بماله!
درک دوتا پا داشت، چهارتا ديگه قرض کرد و رفت پشت لودو قايم شد.
ادوارد حالتی بی­اعتنا به خودش گرفت و گفت:
- فکر نکنم زياد وقتمو بگيره... من حاضرم.
اريکا و ادوارد رو به روی هم قرار گرفتن، ادوارد پيرهنشو در آورد و با چند تا فيگور عضلاتشو به نمايش گذاشت. دخترا اول ، بعد و بعدش هم يکي­يکي غش کردند. لودو به اِما نگاه کرد که محو ادوارد شده بود و خيلی سريع گفت:
- اِ... اون گنجشکه رو!
- کو ( ) ؟
- اوناهاش... ببين ( ) !
اريکا به ياد حرف دنيس افتاد که گفت هر کاری ادوارد ميکنه تو هم بکن و دستش به طرف دکمه­هاي بلوزش رفت. اين دفعه پسرا چشماشون گشاد شد و اما قبل از اينکه به آرزوشون برسن دنيس پريد وسط و به اريکا گفت:
- چيکار ميکنی؟! ... دکمه­تو ببند!
اريکا دکمه­هاي لباسش رو بست و مسابقه رسماً شروع شد...


سلام اما جان!

پست خيلي قشنگي بود!
فضا سازي خوب... طرح مناسب... پرداخت زيبا... و...

نوشتت محاسن زيادي داره. توصيفاتت عالي هستند!
از شكلك ها هم خيلي خوب استفاده كرده بودي...
نيمه اول پستت كمي عاطفي بود و آدم رو در جو داستان ميبرد، نيمه دوم هم بيشتر آدم رو ميخندوند! اگر بتوني اين دوتا رو با هم تركيب كني، خيلي عالي ميشه...

حالا از تعريف و تمجيد كه بگذريم، بايد يه مطلبي رو بگم... و اون اين كه بهتره اين قدرت نويسندگيت رو در سايت به رخ بكشي. به نظر من خيلي خوبه كه بيرون هم پست بزني... يكي دو تا كه بزني... راه ميفتي! در هر حال اين يه پيشنهاد بود!

در ضمن اون قسمت آخرپستت خيلي باحال بود! مُردم از خنده!!!

همينطور پيش برو!
موفق باشي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/12/4 1:48:35
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/12/4 2:50:40
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
شب هنگام ،تالار عمومی هافل!
آتش در شومینه ترق و ترق میکرد و میسوخت و تمام اعضای هافل در روی مبل هایشان کز کرده بودند.
در حالی که همه ی اعضای هافل اشتراکی به صورت دو نفری یا سه نفری روی مب ها مینشستند ! روی مبل اوریک هیچ کس نمینشست به جز خودش...
اوریک چشم غره ای به اعضا میره و به طرف دنیس نعره میزنه : برو بگو اسپراوت بیاد کارش دارم ضعیفه
دنیس:
و به طرف اتاق خصوصی پروفسور اسپراوت از همه جا بیخبر رفت.
بعد از چند دقیقه دنیس که انگار خنده را در درونش کنترل میکرد همراه با پرفسور وارد تالار شدند.
پروفسور به طرف اوریک رفت و گفت : یک دفعه دیگه صدات رو بلند تو تالار من بلند کنی خودت میدونی خودت!
لودو با شندن این حرف خواست به پروفسور بگه که تالار ماله همست ولی بورگین یکی خوابوند رو دهنش و ساکت شد!
اوریک: خفه کار کن ، شکم گنده ی نره ماهی خیار دریایی میخوام بگم که در راستای بی ناموسی بیش از حد اعضای هافل، لازم میبینم چند تا مبل سفارش بدی بندازی تنگ این تالار ، با این کار از آلودگی هوا مبنی بر فشار به معده اعضا هم کم میشه
پروفسور که از اینجور حرف زدن اوریک متعجب بود ، حیران برگشت و به طرف اتاقش حرکت کرد...
بعد از چند دقیقه
اوریک در حالی که خمیازه ای میکشید گفت: میخوابیم!
و به طرف خوابگاه مختلط تالار حرکت کرد .
بعد از اینکه چند دقیقه گذشت و اوریک به خوابگاه رفت تا بخوابد ، بچه ها شادی کنان از اینکه اوریک رفته به جنب و جوش پرداختند...
دنیس رو اریکا گفت:خوب حالا وقتشه ، اریکا ، بیا باید یاد بگیری و وقت زیادی هم نداری ، اگه شانس بیاری فقط دستت میشکنه!
اریکا در حالی که عرق از پیشونی اش سرازیر میشد بدون هیچ حرفی به کتابی که دنیس روی میز گذاشته بود نگاه کرد...
ارنی: به نظر من بهتره یک تاپیک به اسم " فنون رزمی مشنگی " بزنیم!
لودو:
بوریگن: بچه ها ، من استاد اوریک تو بادی بیلدینگ بودم ، این ( اریکا ) اگه بخواد یک دمبل دویست گرمی بزنه که میمیره!
اریکا:
دنیس : خوب بچه ها،مسخره بازی بسه ، بیا اریکا!
و صفحه ای را که از قبل انتخاب کرده بود باز کرد...
روی تیتر کتاب نوشته بود " دوپینگ "
و دنیس ادامه داد: درسته که باید فنون رو هم یاد بگیری ولی نمیتونی تو سه چهار ساعت خودت رو به قدرت بدنی اوریک برسونی!
و یک سرنگ رو هم در آورد که توش ماده ای آبی رنگ قرار داشت...
اریکا: آقا اصلا اینکار ها به ما نیو مده... من نمیتونم،من از آمپول میترسم!
ملت:
ورونیکا در حالی که به طرف اریکا میرفت گفت: هیسسس ، اوریک بیدار میشه. اگه نمیخوای که لودو خودشو واسه دخترا لوس نکنه باید حتما باهاش دوئل کنی...
پس اریکا قبول کرد!
دنیس با هزار بدبختی وافسون بالاخره توانست اریکا رو یکجا نگه داره و بعد آمپول رو به بورگین داد! و دستش رو جلوی دهن اریکا گرفت!
اریکا که نفسش از درد بند اومده بود نمیتونست داد بزنه چون دست دنیس جلوی دهنش بود...
بعد از چند دقیقه بالاخره اریکا از دست طلسم ها راحت شد و وقتی ازبند در اومد احساس کرد که دو برابر قوی شده است...
و بعد زیر نظر همه ی اعضا مشغول تمرین حرکات رزمی شد و لی نمیدانست که اوریک که در طبقه بالا بود ، تمام حرکاتش را زیر نظر داره!

____________

متاسفم که ارزشی شد!


پست خوبي و خنده داري بود!

زياد صحبت نميكنم! نكات لازم رو در نقد هاي قبليت گفتم. (در ضمن شب هم هست و خوابم مياد و حوصله هم ندارم! )

فقط بايد بگم كه نسبت به پست قبليت در همين تاپيك بهتر بود! اميدوارم سير صعودي رو طي كني!

در ضمن يه مطلب رو لازم ديدم حتمآ ذكر كنم و اون هم اين كه قسمت آخر پستت به چند دليل اضافه بود: (منظور بعد از اين كه گفتي * روي جلد كتاب نوشته شده بود "دوپينگ" * هست!) يعني بهتر بود اين رو ميگفتي و پست رو تموم ميكردي.
يكي اين كه زياد جالب ننوشته بودي اون قسمت پستت رو!
دوم اين كه طولاني كرد پستت رو!
سوم و مهمتر از همه اين كه ميتونست يك ايده ي خيلي خوب براي نفر بعدي باشه...!!!

موفق باشي
لودو؛

------------
راستي يه جا اون آخرا به جاي ادوارد نوشتي لودو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بورگین در 1385/11/20 16:35:40
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/21 3:10:39
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/21 3:17:45
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
و اینک وقت انتقام است....
یه مدت بود به این تاپیک سر نزده بودم گویا اومدین ما رو ضایع کردین بترسید که خشم ادوارد الان گریبانتونو میگیره(چکش))

اومدم بوقی بزنم و ابروی از دست رفته رو برگردونم..
_____________________________________________
دنیس با سرعت به طرف خوابگاه میدوه و چمدونشو میکشه بیرون و پس کنکاش فراوان بین جوراب و شورت و زیر پوش و بیهوش کردن عده ای از عطر جواباش بلاخره موفق به پیدا کردن کتاب میشه که کتابی که درشت روش نوشته اموزش حرکات مشنگینوشته بروسلی....

دنیس:و اینک باید تمرناتو به صورت سخت و فشرده شروع کنیم که تا عصر بیشتر وقت نداریم...

_بهتره از فصل ضربه فنی با لانچیکو اموزشو شروع کنیم اریکا بدو لباساتو بپوشو بیا...

1 ساعت قبل از مبارزه..

تمام بروبچز تالار با تخمه جم شدن و منتظرن که اریکا شروع به هنرنمایی قبل از مبارزه کنه اوریک هم خونه یکی از دوست دختراش ناهار مهمون بود و هنوز هم بنگشته بود....

اریکا:شروع به در اوردن صدای گاو و گوسفند..سگ و گربه میکنه(معمولا قبل از مبارزات یه همچین صداهایی در میارن) و با لانچیکو یی که در دست داره شروع میکنه شکستن انواع اقسام وسایل و کور کردن حضار....

لودو:بابا بسه..فهمیدیم حرفه ای شدی..اخ دیگه چشم برامون نموند...

5 دقیقه قبل از مسابقه

همه پشت اریکا جمع شدن و منتظر ورود اوریک هستن اوریک ..
در با صدای تالاپی باز میشه و اوریک که رو صورتش پر از جای ماتیک و لبه وارد میشه(ناناموسی شدید)..

در همین لحظه انواع و اقسام شیپورهای ورزشی درش دمیده میشه و بروبچز با شعار اریکا شیره اوریک بوقه از اریکا حمایت میکنن..
البته بعد از هنر نمایی اریکا چشم و چار درست حسابی برا کسی نمونده...

اریک یه قدم به جلو ور میداره:برای مرگ اماده ای بوقی
اوریک پوزخندی میزنه و جلو تر میاد

اریکا شروع میکنه به در اوردن صداهای مختلف لانچیکو رو به هوا می بره تا کله اوریکو داغون کنه نفس بچه ها رد سینه حبس میشه و همه منتظر نابودی اوریکن اما ناگهان دست خپل اوریک لانچیکو را به یه حرکت از دست اریکا در میاره و بعد..

قورتـــــــــــــــــــــــــــــــــــا............

و این صدای قورت دادن لانچیکو توسط اوریک بود اوریک برای کامل کردن حرکتش گلدون کنار دستشو بر میداره و ابشو هورت سر میکشه و بعد با یه اروغ فاض رو نورانی میکنه..
بروبچر هافل:

ارنی:اوریک جون ببخشید شیش ماه پیش بهت گفتم بو گند میدی..

اوریک:بعدا
اریکا:

و در همین لحظه به طرف اریکا حمله ور میشه...



سلام ادي جون...

خوب... ميريم سر نقد!

اول يه سري اشكالات پستت رو گوشزد ميكنم (چون ميدونم كه خودتم ميدوني )
يكي از اشكالهاي پست تو، اينه كه غلط هاي تايپيش خيلي زياده! اگر يه بار ديگه پستت رو بخوني متوجه ميشي كه علاوه بر غلطهاي تايپي، كلمات اضافي هم كم نداره پستت!
ديگه، جمله بندي هاي نادرست در بعضي موارد!
(اين دو مورد با چند بار خوندن پست راحت رفع ميشد!)

و مهمتر از همه! عدم استفاده از علائم نگارشي!!!
يعني در كل پست تو من يه ( ، يا ! يا ؟ يا ؛ يا حتي . ) نديدم!!! من نقطه نديدم در پست تو!
بابا يكم به اين بندگان خدا هم فاض بده و اونا رو هم در پستت سهيم كن!
حتمآ فراموش نكن كه علائم نگارشي خيلي خيلي مهم هستند و تاثير زيادي بر خواننده در هنگام خوندن پست تو داره!


اما محاسن؛
پاراگراف بندي خوب!
استفاده بهينه و درست از شكلك ها!

طنز بسيار جالب! (مثل هميشه!)
ايده ي خيلي خوبي داشت پستت!

و...

در كل ادوارد جان پست قشنگي بود! لذت برديم. بيشتر بيا اينورا...


لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/11/20 16:42:41
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/21 3:10:52
روح جنمار قديم ميكند:

[url=http://ww
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 20 بهمن 1385 10:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اریکا لحظه ای متعجبانه به چهره ی خنده دار اوریک نگاه و بعد با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. حالا همه ی اعضای هافلپاف که به نوعی از این وضعیت اوریک ترسیده بودن به طرف اریکا رفتن و سعی کردن تا همون جا ساکتش کنن. اریکا نیز در زیر هجوم اون ها دست و پا می زد.
اوریک : من رو مسخره می کنی !!!؟
بعد از اون نانچیکوش رو در آورد و به حرکات مشنگی پرداخت. اریکا با دیدن اون صحنه از خنده دست برداشت و این جوری شد : کی؟! ... من؟!
بعد از اون اوریک لبخند تسمخر آمیزی زد و با هیکل ورزشکاریش به طرف بیرون از تالار به راه افتاد. وقتی در را باز کرد ناگهان چند دختر از گروه های دیگه به طرفش هجوم آوردن. هر کدوم روی سر همدیگه آویزون شدن.
یکی از دختر ها از گریف : اوریک جون شماره می دی؟!
اوریک : یادداشت کن !
حالا همه ی دخترا با سرعت قلم و کاغذ رو از کیف هاشون در میارن و منتظر شماره دادن اوریک میمونن. اون هم سرش رو به نشانه ی غرور بالا می گیره و با لحنی بی اعتنا می گه : 09122222 بقیه ش رو بدو 6600 پس و پیش !
یکی از دخترای اسلی : این چرا شماره هاش زیاده !؟!
اوریک : مال من رو اختصاصی درست کردن !
تو همون لحظه در رو تالار رو با صدای بلندی می کوبه. در فضای تالار سکوتی عجیب حکمفرما می شه. در این میان ورونیکا که دستش رو زیر چانه ش قرار داده بود، با ناراحتی سرش رو بالا میاره و می گه : ببینین چطور داره دخترا رو سر کار می زاره... !
اریکا که اشکی ناخودآگاه از گونه ش جاری شده بود، حرف ورونیکا رو تاٌیید می کنه و می گه : کاش باهاش این جوری نمی کردم... ولی حالا... حالا چه جوری با اوریک مبارزه کنم؟!
اِما از اون سوی تالار با صدای بلند از اریکا می پرسه : اشکالی نداره... می تونیم یه کاریش بکنیم. حالا تو از دوئل مشنگی چیزی می دونی؟! ... مثلاً اگه روبروی اوریک قرار بگیری چه جوری از خودت دفاع می کنی؟!
اریکا : اااا... خب... می تونیم جیغ بزنم... موهاشو بکشم... پاش رو لگد کنم و از این جور کارا دیگه !
بچه های تالار همگی با هم : حتماً موفق می شی !
ناگهان دنیس با سرعت از جاش می پره. لحظه ای با هیجان به بچه ها نگاه می کنه و سپس بعد از انجام دادن حرکاتی موزون و بس ارزشی می ایسته و فریاد می زنه : من یه کتاب رزمی مشنگی دارم... می تونیم اون رو امروز به اریکا یاد بدیم... ! اریکا هم باهوشه و می تونه زود یاد بگیره ... نه ؟!
بچه ها حرف دنیس رو با حرکت سر تاٌٌیید می کنن.
اریکا :


پست خوبي بود!

طنز جالبي داشت.
ولي ميتونستي و بهتر بود يه خورده بيشتر روش پرداخت ميكردي تا خنده دار تر بشه!

استفاده خوب و مناسب از شكلك!

ايده ي پستت هم خيلي عالي بود، و ميشه گفت اون قسمت آخر يه ايده خيلي خوب بود براي پست هاي بعدي...!

پاراگراف بنديت هم نسبتآ خوب بود.

علائم نگارشي رو هم به خوبي به كار برده بودي!

ايراد خاصي هم نداشت، زياد هم خورد نميشيم تو پست...
تنها ايرادي كه ميشه گفت اينه كه بايد بيشتر كار ميكردي رو پستت تا خنده دار ترش كني! مخصوصآ رو ديالوگ ها بايد خيلي بيشتر فكر ميشد! (چون يه پست طنز، اصلش ديالوگهاشه كه خنده دارش ميكنه! )

موفق باشي
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/21 3:03:51
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 17:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اوریک ناگهان فریادی از درد سر داد...
تمام آجر ها شکسته بود و ناگهان خنده در محیط منفجر شد...
اوریک که رم کرده بود ، حسابی ( ای بابا ، لودو جوون ، اگه خواستی یکم موضوع رو بپیچون دیگه ، خوب من چی این پستت رو ادامه بدم؟ ) قرمز شده بود!
سعی کرد صدای خنده های بچه ها رو نشنیده بگیره ، به سرعت به طبقه بالا رفت که در بین راه به اریکا برخورد ...
اریکا:
و سپس راهش را کشید و رفت...
اوریک کمی هاج و واج موند ، و وقتی به خود آمد متوجه شد که در حال کندن موهایش است!
باید جبران میکرد... حتما جبران میکرد و اونوقت بود که حال اریکا رو میگرفت و دوباره خودش رو برای دخترا لوس میکرد و دختر ها هم با آغوش باز ( ) او را می پذیرفتند!
اول باید خودش رو مرتب میکرد ، به حموم رفت و بوی گندش تمام حموم رو گرفت ( که بعد ها دستشویی پلمپ شد ! )
اومد بیرون ناخون هاش رو هم گرفت و موهاش رو هم جوات کرد ( فر داد بالا ، یکم گیریس زد تنگش )
سپس باید قدم اصلی رو ور میداشت ، باید دان 1 یا 2 کاراته رو میگرفت و کمی هم بادی بیلدینگ کار میکرد و اونوقت بود که میتوانست دوباره آبروش رو بخره و جلوی بچه های هافل دیگه ضایع نشه ( هرچند همیشه میشه ! ، چه بخواد ، چه نخواد ! )
ماه ها میگذشت و روزی نمیشد که یا بچه ها یا اریکابهش متلک نندازن ، ولی دیگه اوریک فرق کرده بود ، خودش رو حبس نمیکرد و به حرفهای بچه ها گوش نمیکرد ، بلکه شبانه پیش استاد " حمید " کاراته و جودو و زیر نظر استاد " بورگین " ( من بالاخره اسمم رو آوردم تو ! ) بادی بیلدینگ کار میکرد ، به طوری که هیچ یک از افراد هافل حتی روحشان هم از این قضایا خبر دار نشد...
شش ماه بعد.... تالار هافلپاف.
همه در حال غذا خوردن بودند که ناگهاناوریک وارد شد.
لودو متلک پروند: بچه ها خیکشو ، تنگ رفته ( لهجه مشدی! )
همه زدن زیر خنده .
ولی این بار اوریک سرش را پایین ننداخت و به طرف میز غذایش نرفت بلکه به طرف لودو رفت و دو سه تا چک آبدار بهش زد و دوباره نشوندش رو صندلی .
ملت:
اینبار هم اوریک سر جاش ننشست ، بلکه به طرف اریکا رفت و داخل گوشش پچپچی کرد ، سپس ، بالا منبر رفت و فریاد کشید: ای دوستان هافلپافی ، ش ماهی میشه که دارین منو مسخره میکنین... ولی دیگه فردا تمو میشه.
اوریک مکثی کرد تا چهره هافلپافی ها رو بر انداز کنه ، سپس ادامه داد: من فردا در همین تالار با اریکا دوئل میکنم! این یک دوئل ساده نیست که با چوب جادو باشه ، بلکه یک دوئل رزمی و تقریبا نیمه مشنگیه...
سپس از منبر پایین اومد و با خشم به جای اینکه در رو باز کنه از سر جاش کند و کوبوند تو سر لودو بیچاره ، سپس نگاهی خشمگین به هافلی ها انداخت و بیرون رفت و ملت رو در کف گذاشت...

____________

میدونم ارزشی شد!



به به جناب بورگين خان ... عضو تازه وارد عزيز .

خب ... از اونجايي كه فقط توي هافل تازه واردي ، يعني نميشه گفت تازه وارد خالصي ، به خاطر همين هم من براي نقد پستت از اونجايي كه اولين پست رولت هست ، سخت گيريهاي لازم رو به عمل خواهم آورد .
اول بذار نكات قوت پستت رو بگم . واقعا جاي تشويق داره كه به اين خوبي ماجرا رو پيش بردي . منظورم اينه كه سوژه رو شهيد نكردي . نكته ي جالب پستت هم اين بود كه گذر زمان رو به خوبي به تصوير كشيدي .

طنز كلامت هم به جا و مناسب بود . خودت رو قشنگ وارد داستان كرده بودي . در انتهاي پستت هم راه رو براي نفر بعد باز گذاشتي و يه سوژه ي جديد به وجود آوردي .

اما ...
حالا مي رسيم به ايرادهات .
اول از همه اين بود كه طول پستت زياد بود . كه اميدوارم در پستهاي بعدي به اين نكته توجه كني. ايرادهاي نگارشي ، منظورم غلط املايي هست ، در انتهاي پستت زياد بود . از سه نقطه ( ... ) هم در جاهايي كه لازمه استفاده كن . فاصله ي بين كلمات رو هم رعايت كن . مطمئنم اگه يه بار ديگه از روي پستت مي خوندي مسلما اين ايرادها از چشم خودت پوشيده نمي موند.

ولي در كل به عنوان اولين پستت بايد بگم كه عالي بود .
* انقدر هم به اين لودو گير نده . بچه مظلوم ! ( پتك )

موفق باشي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/16 23:32:36
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 06:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه اي از احوالات جاري...!


آخه اين تاپيك هم مگه خلاصه ميخواد؟؟؟

حالا من بنا به درخواست دوستان يه خلاصه اي ميزنم كه در جريان موضوع قرار بگيرند دوستان عزيزمون... (هرچند خودم هم در جريان نبودم، نشستم پستا رو خوندم چشمم دراومد...!!!)

طي اتفاقاتي كه در تالار افتاد، اوريك (ادوارد) خودش رو جلو دختراي تالار لوس ميكرد و سعي داشت دل همشون رو يه جا به دست بياره و... و پسراي ديگه از دستش عصباني بودند...
طي يك اتفاق كه از نقشه ي لودو حاصل شد، اريكا كه با دنيس رابطه ي دارند، رابطش با دنيس به هم ميخوره و باز هم به خاطر شاهكار لودو با اوريك دوست ميشه! (اين لودو چرا اينجوريه؟؟ )
ملت پسرونه داشتند فكر ميكردند كه چجوري از دست اوريك خلاص شن كه... كه يهو... يهو هيچ فكري به ذهنشون نميرسيد...!!!
تا اين كه اريكا شبانه اومد و به دنيس گفت كه من از قصد با اوريك دوست شدم تا بتونم فردا سر يه بهانه بزنم شپلخش كنم، ديگه نتونه نفس بكشه!!! دست از اين كاراش برداره!


در ضمن يادم رفت بگم كه اوريك كمربند مشكي داره! حالا چي؟!!! مشخص نيست، تنها لودو به بروبچز پسرونه گفته بود كه اوريك كمربند مشكلي داره!
اريكا هم كمربند مشكي داره و ملت پسرونه(لودو) نقششون اين بود كه اريكا رو بندازن به جون اوريك كه هم رو بزنن ولي اون فجايا به بار اومد و حالا خود اريكا اين نقشه رو داره...

خوب اين ماجرا تا قبل از پست قبلي بود (يعني پست شماره 38# لودو بگمن)

حالا كه در جريان موضوع قرار گرفتيد، پست قبلي رو هم بخونيد و بعد ادامه بديد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/11/16 6:39:44
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 16 بهمن 1385 06:17
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

پسرا در گوشه اي از تالار نشسته بودند و دنيس داشت قضيه ي ديشب رو براشون تعريف ميكرد...

لودو: ايول، بازم مخ اريكا! دنيس تو كه از خداييش خيلي خنگي...!
دنيس: لودو ميزنم لهت ميكنم ها، هنوز زير چشت از سري قبل كبوده... ديديم نقشه قبليتو...!
زاخي: ميگم خدا كنه حالا بتونه بزنش...
دنيس: چي ميگي! يعني اريكا كتك ميخوره!
زاخي: ها؟؟ نه! گفتم يعني اون بهانه دستش بياد كه بزنتش!
دنيس: نه خير، خاطرت جمع، به اريكا گفتم اونم كمربند مشكلي داره... گفتم خيلي حرفييه... خودش ميدونه چجوري بزنتش...
لودو: خوب بابا، حالا جو نگيرتت...
ارني: بچه ها، مثل اين كه شروع شد...
كوين: آخجون من هم برم دعوا، ما تو تيمارستانمون هر روز دعوا ميكرديم... بلدم ها...
لودو كوين رو كه قصد داشت تكون بخوره سر جاش نشوند و گفت: بشين سرجات. ساكت باشيد ببينيم چي دارن ميگن...


اريكا خيلي جدي در حالي كه دفتري در دست داشت اخم كرده بود و تو صورت اوريك زل زده بود...
- چرا دفتر منو اينجوري كردي؟
- اريكا جون من كه نميفهمم چي ميگي؟!
- ميگم چرا دفتر منو خط خطي كردي؟
- اريكا جون، من نكردم كه!!!
- چي؟!!! چي گفتي؟!!!
***شپلخ***




عصر همان روز...

- هوو هوو هوو هوو، هوو هوو هوو هوو... (صداي گريه ي يك جن خانگي!!!) هوو هوو هوو هوو... فخخخخخخخخخخخخ! ()
لودو: اوريك، اوريك بيا بيرون... بابا چيزي نشده كه... بيا بيرون...
دنيس: چي چي رو چيزي نشده لودو جون، اريكا زده لت و پارش كرده...
در اين لحظه گريه ي اوريك شدت بيشتري ميگيره...
دنيس به صحبتش ادامه ميده: ببينم راستي لودو كي بود گفت اوريك كمربند مشكي داره؟
لودو: من چميدونم!
ملت پسرونه:
لودو: مگه من گفتم! به من چه!
ملت:
لودو: خوب تقصير خودشه خالي بسته بود واسه من!
گريه ي اوريك تبديل به جيغ و خود زني شديد ميشه...!!!
دنيس: راستي بچه ها قراره من امشب با اريكا بريم بيرون...
در اين لحظه اوريك از زير تخت مياد بيرون... و در حالي كه بدنش غرق خونه... ميپره تو بغل لودو...
- لودو، لودو، لودو... (و زار زار گريه ميكرنه...)
لودو به بدن تكه پاره شده ي اوريك نگاهي ميكنه و ميگه: خوب تو كه كمربند مشكي نداري چرا واسه ملت خالي ميبندي... كه بعد اريكا اينجوري بزنه...
زار زارِ وحشتناك اوريك به هوا بلند شد... و اجازه نداد لودو حرفش رو ادامه بده...
در همين لحظه صداي اِما از طبقه ي پايين به گوش رسيد كه لودو را صدا ميزد... (شفاف سازي: پسر ها در طبقه بالا در خوابگاه بودند و دختر ها در طبقه ي پايين در تالار...)
- لودو، لودو، لودو جان يه لحظه مياي؟
لودو:
اِما باري ديگر لودو را صدا ميزنه و لودو به خودش مياد.
- آره عزيزم، الان ميام
و اوريك را كه از شدت عصبانيت و ناراحتي و حسادت و درد و بدبختي و...() مثل آهن گداخته شده بود را از خودش جدا كرد و به آغوش ارني انداخت و به طبقه ي پايين رفت...
ارني: بابا اوريك يه حموم برو گاه وقتي...! همين كارا رو ميكني دخترا بهت نگاه هم نميكنن ديگه...
اوريك با شنيدن اين حرف ها به حد انفجار رسيد و به سرعت خودش رو از ارني جدا كرد و به سمت پنجره رفت و خودش رو كوبيد به شيشه و شيشه رو شكست و خواست خودش رو از پنجره پايين پرت كنه كه تازه فهميد تالار هافل در زير زمينه و اصلآ پنجره نداره.


---------------------------------------------------------------
واقعآ ببخشيد كه طولاني شد...
هووم...
منتظر نقديوس هستم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۶:۵۴:۳۰ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
[size=small]
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 1 بهمن 1385 21:36
نمایش جزئیات
آفلاین
نزديك نيمه شب بود كه بچه ها يكي يكي به سمت خوابگاه راه افتادن . همه ي بچه ها در نهايت دپرسي ، ساكت بودن و حرفي نمي زدن . فقط اوريك و اريكا بودن كه هنوز هم در نهايت صميميت روي كاناپه اي توي سالن عمومي كنار هم نشسته بودن . يه كم اونورتر هم لودو و دنيس و زاخي، با هم ميز سه گوش تشكيل داده بودن .
دنيس در حالي كه با كلافگي سرش رو مي خاروند گفت : فايده نداره ... من كه هيچي به ذهنم نمي رسه .
زاخي : مثلا مي خواستيم فكرامونو بذاريم روي هم . پس چي شد ؟ ايده هاي شما دو تا ته كشيد ؟
لودو كه انگار توي توهم بود گفت : نه بابا ... فقط ... آخه ... ما اميدمون فقط به اريكا بود . چون فكر مي كرديم فقط اون مي تونه از پس اين كار بر بياد . حالا هم كه اين وضع شده قوز بالا قوز ...
زاخي : يعني بين همه ي ما پسرا هيچكي نيست كه بتونه از پس اوريك بر بياد ؟ واقعا كه ... دلمون خوشه كه مثلا پسريم .
دنيس : اوهو ... خودتم پسري ها !
زاخي : خب از اينكه خودم هم پسرم واقعا شرمنده م كه نمي تونم حساب اين عجيب و غريب رو بذارم كف دستش.

تو همين موقع اريكا و اوريك بلند شدن و دست در دست هم به طرف خوابگاه رفتن .
دنيس كه قيافه ش حسابي 8 * 4 شده بود با تنفر روشو برگردوند و يه دفعه يه مشت سنگين زير چشم لودو كوبيد . لودو كه از شدت ضربه ي ناگهاني دنيس روي زمين ولو شده بود ، خودش رو جمع و جور كرد و با عصبانيت گفت : مگه بيماري ؟ مگه تو خلي ؟ چرا منو ميزني ؟ مگه من اوريكم ؟
دنيس كه غيرت داشت مي كشتش گفت : من بودم كه پيشنهاد دادم اريكا رو تحريك كنيم ؟ آره ؟ من بودم ؟
زاخي با بي حوصلگي گفت : بس كنين بابا ... پاشين بريم بخوابيم. ديگه دير وقته . من كه دارم ميميرم از شدت خواب.

** نيم ساعت بعد . خوابگاه هافل **

خوابگاه تاريك تاريك بود . هر كدوم از بچه ها توي تختخوابهاشون خوابيده بودن و حسابي خر و پفشون هوا بود . اما اين وسط ، دنيس كه تختش دقيقا روبروي تخت اريكا بود ، در حالي كه دراز كشيده بود و دستاشو گذاشته بود زير سرش ، مستقيم به تخت اريكا زل زده بود . اما توي اون تاريكي غليظ حتي سايه ي سياه تخت اريكا رو هم نمي تونست ببينه .
همين جوري تو حال خودش بود و توي اقيانوس آرام خيالات قشنگ روزهاي قبل غرق بود كه يه دفعه يه نفر دستش رو محكم گذاشت روي دهنش و بعد هم صداي آشناي اريكا توي گوشش پيچيد .
- هيس ... هيچي نگو ...
و بعد صورت اريكا كاملا در مقابلش پديدار شد.
- ببين دنيس ... مي دونم كه امشب ناراحتت كردم ... ولي ... ولي لازم بود . من مي ديدم كه هيچ كس جلوي اوريك رو نميگيره . همه هم از دستش شاكي بودن . منظورم پسراست . اما همينجوري دست روي دست گذاشته بودين . منم خودم تصميم گرفتم دست به كار شم . فقط يه چيزي مي گم و ميرم . تو كار من دخالت نكنين . من خودم مي دونم دارم چيكار مي كنم . فردا يه دعواي ظاهري با اوريك خواهم داشت و بعد هم يه مبارزه ي تن به تن ... فقط يادت باشه كه من به دلگرمي تو اين كارها رو مي كنم ها ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/11/1 22:38:53
The power behind you is much greater than the task ahead of yo

JUST JUST HUFFELPUFF !