جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: جمعه 24 آذر 1385 10:51
نمایش جزئیات
آفلاین
تو همون لحظه در تالار با صدای بلند باز می شه و چند تا از دخترای هافل با دستمال سرهای زرد که روی هر کدوم از اون ها نقش گورکن بود، وارد می شن... شلوارهای گشادی پوشیدن که در شرف افتادنه و پشت اونا زنجیرهایی همچون قلاده دیده می شه... همه شون هم در میان بلوز هاشون گم شدن و قادر به دیدن روبروشون نیستن !
پسرا با شناختن اون ها به این حالت در میان :
ناگهان رهبر فقیه به طرف اون ها برمی گرده و به فاطی کماندو ها نگاه می کنه. لحظه ای هم به چهره ی دخترا مضمون می شه اما بعد از اون که به این نتیجه می رسه که همه اون ها پسرای هافلی هستن، می گه:
- فاطی کماندو ها برین دستگیرشون کنین... نه شما بشینین سر جاتون... نامحرمی گفتن... خودم می رم... استغفرلله !
دستی به ریش انبوهش می کشه اما بعد از اون انگشتش گیر می کنه و بعد از دو ساعت اون رو در میاره. بعد به طرف دخترای به ظاهر پسر می ره و می گه:
- برگردین باید شما رو بگردم !
دخترا:
رهبر ابروهاش رو در هم می کشه و دوباره یه استغفرالله می گه. دوباره دستور می ده تا همگی برگردن. کوین از اون پشت به خودش می پیچه و دنیس هم در حالی که اون رو گرفته به دخترا که نیششون تا بناگوش باز بوده، نگاه می کنه... دنبال یه ورد مناسب می گرده تا واقعاً دخترا رو به پسر تبدیل کنه یا فرمانده رو به دختر ! ... بعدش هم پشیمون می شه و با چهره ای آویزون سرش رو پایین میندازه.
فرمانده اشاره می کنه تا دخترا برگردن. حالا خنده ی اونا تبدیل به گریه ای درونی شده. به آرامی روی پاشنه ی پا می چرخن... تو همون لحظه شلوار همگی به طور همزمان سقوط می کنه و دامن های چین دار شون نمایان می شه. سامانتا، اریکا و ورونیکا سعی می کنن شلوارشون رو دوباره سرجاشون بذارن و این بار محکم تر از گذشته کنن اما بعد از دیدن چهره ی خوشحال فرمانده از انجام این کار صرفنظر می کنن !
فاطی پاتر ها:
فرمانده : الحمدلله... فکر کردم شما پسرین...
بعد هم دستمال سر سامانتا رو از سرش می کشه. موهای طلایی رنگش مشخص می شه... لودو با دیدن اون این جوری می شه : هی...
بعد هم به طرفش یورش می بره. فرمانده دست فاطی پاترا رو می کشه و با آخرین سرعت از تالار خارج می شه... !
حاجی : چه خوب شد رفتن... حالا آهنگ رو روشن کن !
پسرا همزمان با هم روش می پرن و ریشش رو می کشن. حاجی هم به طرزی معجزه آسا خودش رو بیرون می کشه و از تالار بیرون می ره !

= * = * = * = * = * = * = * = * = * = * = * = * = * = *
بی مزه تر از این هم رول دیده بودین؟!


بازم يه پست عالي ديگه . به همين خاطر يه راست ميرم سر اصل مطلب يعني تنها ايرادهايي كه تونستم توي پستت پيدا كنم :
دنيس هم در حالی که اون رو گرفته به دخترا که نيششون تا بناگوش باز بوده، نگاه می کنه... (‌نيششون تا بناگوش بازه )
اين قسمت رو هم بهتر بود اين جوري نوشتي :
پسرا همزمان با هم روش می پرن و ريشش رو می کشن. ( پسرا همزمان با هم روي حاجي مي پرن و ريشش رو مي كشن )
اين قسمت پستت هم خيلي خيلي باحال بود :
دنبال يه ورد مناسب می گرده تا واقعاً دخترا رو به پسر تبديل کنه يا فرمانده رو به دختر ! ... بعدش هم پشيمون می شه و با چهره ای آويزون سرش رو پايين میندازه.
اولش هم خيلي قشنگ بود .
موفق باشي.
اريكا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/24 17:24:33
اگر یک فرد انسان، واحد یک بود ، آیا یاز یک با یک برابر بود؟!
[b][s
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آذر 1385 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
و اين بار گروهی کاملاً متفاوت با گروه حاجی تقلبی وارد تالار ميشن،سرها را زير انداخته و "يا الله" گويان از حفره بالا مي­آيند.بيشترشان جوان و ته­ريشی بودند و يک فرمانده­ی ميانسال داشتند،چند فاطمه کماندو هم درميانشان مشاهده ميشد.فرمانده که بسيار خونسرد به نظر مي­رسيد تالار را از نظر گذراند،باديدن شيشه­های نوشيدنی و آلات موسيقی در حالی که دائم زير لب مي­گفت:"استغفرالله" به طرف حاجی و سايرين رفت که در حين انجام حرکات موزون مانند مجسمه­های سنگی شده بودند.
- به­به،حاجی!باز هم افتخار ديدارتون در چنين مجالسی نصيبمون شد.
حاجی که تا قبل از آمدن منکراتی­ها در حال بشکن زدن و قر دادن کمرش بود و با ورود آن­ها نيز در همان حالت خشکش زده بود،به خود آمد و نيشش را تا بناگوش باز کرد.
- اين دفعه که ريشتو از ته زدن ديگه جرأت نميکنی...
- نه،خواهش ميکنم...اين ريش منبع درآمد منه...رحم کنيد...
- ساکت!
فرمانده رو به افرادش کرد و گفت:
- جمعشون کنيد.
هرچند دستبند زدن به عده­ای مست و خمار کار چندان دشواری نبود اما منکراتی­ها باتوم­های خود را درآوردند و با خشونت آن­ها را دستگير کردند.فرمانده به يکی از افراد گفت:
- برو همه­جا رو بگرد ببين کس ديگه­ای نيست.
در همين هنگام کوين که تازه خود را از مرلينگاه چند ظرفيته نجات داده بود وارد تالار شد،سر تا پايش خيس شده بود و تلوتلو مي­خورد.با ديدن بگير و ببند وسط تالار درجا ميخکوب شد.
- آهای...تو!بيا اينجا.
کوين بيچاره از همه­جا بي­خبر به طرف فرمانده رفت.فرمانده با مشاهده­ی قيافه­ی گيج و منگ او و تلوتلو خوردنش گفت:
- اين يکی که به نظر مي­رسه دائم­الخمر باشه.
کوين با تعجب گفت:
- دائم ال...چی؟
- ها کن.
- چيکار کنم؟!!
- نفستو بده بيرون...ها کن.
- دهنم بو بد ميده­ها!
- پس اعتراف مي­کنی که خوردی؟
- اعتراف؟نه بابا!منظورم اين بود وقتی انداختنم اون تو ناخداگاه يه چيزايي خوردم.
فرمانده چند بار پشت سر هم گفت"لا اله الا الله" و از يک نفر خواست به کوين دست­بند بزند.
- اِ...من که کاری نکردم!ولم کن...
درحين اينکه کوين تقلا مي­کرد تا خود را آزاد کند بر و بچز هافل صلوات­گويان وارد تالار شدند.ادوارد از فرمانده پرسيد:
- برادر،خدايي نکرده اينجا اتفاقی افتاده؟
- شما نگران نباشيد...ما اوباش رو دستگير کرديم،يه پارتی راه انداخته بودن.
هافلی­ها که همه بلااستثنا تسبيح به دست بودند يک­صدا گفتند:" لا اله الا الله".
هنگامی­که منکراتی­ها کوين،حاجی و بقيه را به طرف حفره مي­بردند کوين فرياد مي­زد:
- بچه­ها خيلی نامردين...ناسلامتی اينجا هافلاويزه!يه مهری،محبتی...شما که مي­دونين من کاری نکردم!
ملت هافلی:

-----------------------------------------------------
مي­دونم،الان لودوی عزيز ميان و ميگن"هيجانش کمه"...ببخشيد،مي­خواستم يه پست هم تو هافلاويز زده باشم.اگه خيلی افتضاحه حذفش کنيد.


اما جان از اينكه مي بينم انقدر توي هافلپاف فعاليت مي كني واقعا خوشحالم .
بر خلاف اينكه گفتي لودو به هيجان داستانت ممكنه گير بده بايد بگم كه اتفاقا هيجانش هم خوب بود . فضاسازي و ديالوگها خيلي جالب بود . توي بعضي از قسمت هاي پستت نكات لطيف و باريكي بود كه در عين كوتاه بودنشون ، طنز قشنگي رو داشتن . مثلا :
- ها کن.
- چيکار کنم؟!!
- نفستو بده بيرون...ها کن.
- دهنم بو بد ميده ها!
يا اين قسمت :
درحين اينکه کوين تقلا ميکرد تا خود را آزاد کند بر و بچز هافل صلواتگويان وارد تالار شدند.
و اين قسمت :
هافليها که همه بلااستثنا تسبيح به دست بودند ...
فقط چند تا ايراد نگارشي كوچيك داشتي كه خيلي به چشم نمي اومد .
اما بزرگترين ايراد پستت طولاني بودن اون بود . ببين من خودم سعي ميكنم برخوردم در اين مورد خيلي تند نباشه ، اما در مورد لودو هيچ قولي نمي تونم بهت بدم . فقط يه جمله ميگم كه اميدوارم ديگه تكرار نشه . وگرنه ...
موفق باشي
اريكا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/24 17:29:07
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: دوشنبه 13 آذر 1385 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
حاجي داره چفيه اش رو باز مي كنه...جمعيت هم با چشم هاي گشاد شده بهش خيره شدن...
يك سانتي متر از ريش حاجي نمايان مي شه...دو سانتي متر...

دو و نيم ساعت بعد به زمان معمولي
چفيه بالاخره كنار مي ره و چهره ي حاجي نمايان مي شه. همه به اين حالت دراومدن: . حاجي با خوشحالي دستاشو به هم مي زنه و مي گه:
- خب! پس چرا نشستين؟! زودباشين بند و بساط رو دوباره بياريد كه پارتي رو ادامه بديم!!
ملت به هم نگاه مي كنن و بعد به حاجي ميگن:
- نه! ما گول شما رو نمي خوريم! مي خواين ما رو امتحان كنين!! ما بچه هاي خوبي هستيم!
حاجي مي زنه تو سرش و با عصبانيت داد مي زنه:
- زودباشين! سه و نيم دقيقه وقت دارين تا بساط رو آماده كنين وگرنه...
جمعيت منتظر شنيدن بقيه ي حرف حاجي نمي شن و وسايل و چيز ميزها! رو از زير ميز و پشت پرده و زير دامن و... بيرون مي آرن.
مدتي مي گذره و حاجي و همكاراش هم چنان حسابي سرگرم و مشغول پارتي هستن! هافلي ها از فرصت استفاده مي كنن! يه نگاهي به هم مي اندازن و بعد همه موبايلاشون رو در مي آرن.
- الو؟ منكرات؟!
چند ثانيه بعد همه به جز كوين كه تو مرلينگاه چند ظرفيته گير كرده، فرار كردن و فقط حاجي و دوستاش تو تالار موندن!
--------------------------------------------------------
از موضوع هافلاويز دور شده نه؟!
از نقد پست ها هم ممنون. سعي مي كنم ايرادهامو برطرف
كنم ولي خب اين دومين رولم بود!!




اول از سوژه شروع مي كنيم . نوشته ت از نظر موضوع واقعا جالب بود . اينكه اين بار بروبچز هافلي حاجي و همراهانش رو ميذارن سر كار واقعا جالبه .
ايرادهاي نوشتاري هم كه نداشتي . يا حداقل من نديدم . ديالوگ هات با اينكه زياد نبود اما قشنگ بود . از نظر فضاسازي هم مشكلي نداشتي كه اين خودش خيلي خوبه .
فقط دو تا ايراد كوچولو داري . يكي اينكه فاصله ي بين كلماتت رو رعايت كن . ديگري هم اينكه از سه نقطه ( ... ) كمتر استفاده كن . منظورم اين نيست كه اصلا استفاده نكني . اما توي جاهايي كه لازمه، ازشون بهره بگير. به اولين خط پستت نگاه كن . مي تونستي به جاي اون نقطه چين ها ، فقط يك نقطه بذاري و جمله ت رو تموم كني.
يكي ديگه هم اينكه پستهات خيلي كوتاهه . يه كم بلندترشون كن.
اما با توجه به اينكه دومين رولت بود، به نظر من خيلي خوب بود . مطمئنا بهتر از اين هم خواهد شد . نحوه ي نوشتنت نشون ميده كه خيلي جاي پيشرفت داري.
موفق باشي .
اريكا.


نقدیوس لودو؛

نقد ها رو اریکا عزیز انجام داد. فقط یه مطلب رو بگم...
این که اریکا گفت پست طولانی تر، من موافق نیستم.. طول پست چندان اهمیتی نداره. مهم اینه که داستان به اندازه کافی پیش رفته باشه در یک پست.. در ضمن پست طولانی هم اصلآ جالب نیست.. هیچ وقت در هیچ کجا پست طولانی نزنید پستات اگه یه خورده طولانی تر بشه. فقط یه خورده خیلی خوبه.
*در ضمن هیجان پستات رو هم افزایش بده...! (این مطلب برای جدابیت پست خیلی مهمه!!!)

مرسی
لودو؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گويندالين مورگن در 1385/9/13 21:29:34
ویرایش شده توسط اريكا زادينگ در 1385/9/15 15:37:28
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/15 19:28:55
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1385 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
کوبن با قیافه ای آویزون به فرمانده نگاه می کنه و پس از اون با چشمانی که التماس و خواهش از اونا می ریزه! به بچه ها نگاه می کنه به این منظور که " مسلمون کمکی ... چیزی! " ولی بچه های با معرفت هافل همگی مشغول به مگس پرانی در تالار می شن! کوین که شلوار جینش در اثر خیس شدن سنگین شده با قدم های سنگین به سمت فرمانده که یه چفیه دور صورتش پیچونده می ره و پس از گذشت زمانی طولانی که به اندازه ی سالی مینمود! به فرمانده می رسه ... فرمانده خیلی مشکوک اونو به گوشه ای از تالار می بره و سخت مشغول گفتگو! (نه از نوع ویدا اسلامیه ای! ) می شن ... بچه های تالار دست از مگس پرانی می کشن و خیلی مشکوک به اون دو نگاه می کنن!( سدریک و لودو، سعی در جمع کردن ادوارد از رو زمین دارن! )
گوشه ی تالار:
- تو با منکرات تماس گرفتی؟
- من؟! اوهوم
- مگه تو نگفتی اینجا پارتیه؟! من به زحمت چند تا از بچه های پایه رو جمع کردم آوردم که حالی به حولی و این حرفا!!!!
کوین خیلی متعجب ( ) یه نگاه به افراد سیاه پوش می ندازه و در بین اونا قد بلند و لاغر یکی آشنا به نظر میاد! بعد رو ش رو طرف فرمانده می کنه و یه نگاه ذره بینی بهش می ندازه و تا تهش رو می بینه!
فرمانده گره ی چفیه ش رو شل می کنه و کوین می تونه صورت اون رو ببینه!!!!!
- ماااااااااااااااااااااااا!!!!!! حاجی تویی؟!!!!!
حاجی تسبیحش رو در میاره و شروع می کنه به چرخوندنش ...دوباره چفیه ش رو دور صورتش می پیچیه، یه نگاه به اطرافش می ندازه و روش رو طرف کوین می کنه:
- ببینم بین شما جاسوس ماسوس ( مرکب اتباعی!!! ) که نی... هَ (ha )؟!( ودستی به ریشش می کشه! )
-
- خودت که اند ( ende ) جاسوسایی! به جز خودت چی ؟
- من؟!:no:
پنج دقیقه بعد:
چند نفر کوین رو دست و پا بسته می ندازن تو یکی از موال های مرلینگاه چند ظرفیته ی هافل و در رو روش قفل می کنن...
در تالار عمومی حاجی رو به جمعیت ایستاده و می خواد چفیه ش رو باز کنه( صحنه آهسته میشه! )
...........
ادامه دارد!

****************
ایول! مرسی سدریک که نقد کردی ... سعیمو می کنم! ( مثل همیشه تلاش بی نتیجه! )
ورود آنتونی گلدستاین عزیز رو به جمع هافلپافی های سخت کوش!!! خوش آمد می گم!



نقديوس:
كوين جان بايد بگم كه تو اين سبك ( ) خوب مينويسي.
تو ميتوني فعاليت خوبي در رول سايت داشته باشي با اين سبك نوشتنت.
فقط يه سري ايراد هايي هم داشت.
مثلآ پاراگراف بنديت بود، قسمت اول پستت خيلي فشرده و قسمت هاي پاياني يكم درهم بود!
توصيفاتت در اين سبك خوبه ولي بعضي جاها يه خورده كمه. ديالوگ هات هم قشنگه... فقط سعي كن ديالوگات از اين حد ديگه بيشتر نشه.
در مورد موضوع پستت، سليقه ايه، ولي به نظر من قضيه حاجي زياد جالب نبود...

لودو بگمن؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/8/25 16:37:10
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/4 1:40:12
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/4 1:46:45
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
كوين.
خيلي نامردي. من تازه اومدم برقصم. ديدم تو زنگ زدي منكرات
نامرداش بيان وسط

---------------------------------------
افراد منكرات كه ديدن اين وسط خيلي .....شدن براي خالي نبودن عريضه يك تير هوايي شليك كردن كه باعث شد همه سر جاشون ميخكوب بشن و دستاشونو ببرن بالا

ادوارد سريع به پشت روي زمين دراز ميكشه و دستاشو ميزاره پشت سرش و ميگه:
من تسليمم. با من كاري نداشته باشين. ميگم كه كيا ميرقصيدن.

اما از بخت خوب هافليها افراد منكرات اين حرف ادوارد رو نميشنون.

اما در عوضش فرمانده منكرات مياد وسط تالار و فرياد ميكشه كه:
كي بود كه به ما زنگ زد؟ كي بود كه گزارش داد اينجا دارن كارهاي بيناموسي انجام ميدن؟

ناگهان همه به كوين نگاه ميكنن و همين حركت بچه‌ها باعث ميشه كه زمين تالار كمي خيس بشه.

فرمانده كه از اين حركت بچه‌ها و عكس‌العمل كوين متوجه قضيه شده بود با دست به كوين اشاره ميكنه. چهار نفر از افراد سياه پوش منكرات به سمت كوين ميرن كه بازم باعث خيس شدن زمين تالار ميشه.

ادامه دارد.......




ناظر:
اگه مردي بيا جلو
من منتظر نقديوسم



نقديوس:

به به نيك عزيز، خوشحالم بعد از مدت ها تو رو تو تالار ميبينم.
خوب، اما پستت.
پست خوبي بود. ادامه ي خوبي بود...
جمله بنديهات هم خوب بود.
فقط يه ايراد داشت. ميتونستي قضيه رو خيلي بيشتر پرورش بدي. پستت يه خورده كوتاه بود... ولي باز هم بد نبود.

در كل پست خوبي بود.
اميدوارم پست هاي بيشتري ازت در تالار ببينيم.

لودو بگمن؛

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/24 20:27:05
ویرایش شده توسط نيكلاس استبنز در 1385/8/24 20:40:15
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1385/9/4 1:27:55
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1385 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
همه چي به خوبي و خوشي پيش ميره اما ناگهان در يك لحظه ي انتحاري فردي از سوراخ بند ساعت سامانتا به بيرون مياد و .......
:bigkiss: و به همون سرعت از سوراخ مجهول! دیگری خارج میشه ... همه که هنوز اندر کف این حرکت موندن با صدای فریاد دنیس که می گه : "بندریاش بیان وسط!" به حال خودشون بر می گردن ... همه میان وسط به جز لودو که حسابی غیرتی شده و دستش رو تو اون سوراخ مجهول فرو کرده و سعی داره گیلدی رو از اونجا بیرون بکشه و در اسرع وقت بجرونی!( از مصدر جراندن! ) ... سدریک و ادوارد شونه لرزون کنان! به سمت لودو میان و با تلاش بسیار او را بی خیالش می کنند! و همه با هم می رن وسط جمعیت ... به در خواست اعضای هافل اون هافلپافی اصیل شروع می کنه به زدن آهنگ تکنو با استفاده از دف معلوم الحال! تکنو زناش جو گیر می شن و پس از گذشت سیم ثانیه همه از خود بی خود میشن!
در این بین کوین که حسابی جو گیر شده می ره و با استفاده از موبایلش شماره منکرات رو می گیره که بیان و اینا رو جمع کنن! به محض قطع کردن گوشی ضربه ی شدیدی رو در ناحیه ای در قسمت جنوب شرقی لبب بنا گوشیش احساس می کنه!
- آخه بوقی! خودت هم با مایی که!
لودو با گفتن این جمله به سرعت روش رو طرف جمعیت می کنه و می گه:
- بچه ها زود جمش کنین! وگرنه تا دو مین دیگه از منکرات میان جمعمون می کنن!
ادوارد به سرعت نوشیدنی های غیر مجاز رو که بین بچه ها پخش کرده جمع می کنه و ....... پنج دقیقه بعد در های تالار به شدت باز می شن و گروهی سیاه پوش با حرکات بروس لی هی! وارد تالار می شن و در جا خشکشون می زنه!
بچه های هافل در حالی که تمام شئونات آسلامی رو رعایت کردن خیلی تمیز دارن دست می زنن و شعر معروف تولدت مبارک رو می خونن( توجه: دخترا و پسرا جدا نشستن!!!! )
- له له له له ( صدای دف! خوانده شود lah-lah-lah-lah )
همه با هم: تولدت مبارک!
- له له له له
- تولدت مبارک!
..........
ادامه دارد؟!

***********************
صحبت های یکی از دوستان منو خیلی تحت تکثیر! قرار داد و یهو جو گیزر شدم و سه تا پست پشت سر هم زدم!!! ایشالا همیشه به جو گیزری!
سدریک جون می دونم تصمیمت رو گرفتی ولی امیدوارم منصرف بشی! هافل پاف بو نظارت تو احتیاج داره!



چون گفتی حرفتو زمین ننداختم.

ازنظر شیوه بیان زیاد قوی نبود اما در عین حال خوب بود.
دیالوگ ها هم خوب و تقریباً بجا بود خوشم اومد
من از اینجوری نوشته ها خوشم میاد سعی کن تا جایی که میتونی به این شیوه ادامه بدی اما حتماً باید تغییراتی درش ایجاد کنی و حتی گسترشش هم بدی اما در جاهایی که لازم هست نه در هر جایی چون اونجوری از نظر می افته و اون جذابیتشو از دست میده

ببین همشه وقتی میخوای پستی رو ادامه بدی از اونجایی که پست قبلی تمام شده ادامه بده و نرو عقب از پست نویسنده قبلی آغاز کن چون اینجوری شروع خوب نیست چون این جمله در پست قبلی آورده شده بود پس لزومی به آوردن دوباره نداشت در بعضی جاها خوب نوشته بود اما اگه بیشتر ادامه میدادی مثلا پست قبلی که توسط آلبوس نوشته شده بود اون دو مرد مجهول الحال خیلی خوب بود میشد بیشتر روی آنها کار کرد تا باعث جذابتر شدن داستان بشه

اما در عین حال ادامه قوی نبود سعی که همه نکات رو بسنجی چون داستان توسط آلبوس کمی تغییر داده شده بود پس میبایست این تغییر در پست بعدی هم پر رنگتر میشد اما پست این اینجور نشون نمیداد.

ولی در کل جذاب ، طنز گونه و کم حجم اما زیبایی بود.

موفق باشی



سدریک دیگوری

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كوين ویتبای در 1385/8/24 16:27:47
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/24 18:04:33
*هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 10 آبان 1385 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوت با يك كادوي گنده يا بهتر از اون كادوي گنده به همراه اسپراوت وارد تالار ميشه!!
همه ي بچه هاي هافل به اين صورت ( ) به كادوي اسپراوت نگاه ميكنند.


اسي(!!): اول كادوي من!
ورونيكا: مگه من مردم بزارم كادوي تو اول باز بشه؟
اسي: كادوي من بزرگتره پس بايد زودتر بازش كنيم!
ورونيكا: عمرا!!


و در يك لحظه ي انتحاري شروع به گيس و گيس كشي ميكنند!!


لودو: دخترها!...صبر كنيد!....اصلا خود سامانتا انتخاب كنه كه اول كدوم كادو رو باز كنه....اين خاله بازي ها ديگر چيست!؟!...شما را با خاله بازي چه شود؟!!


و دخترها دست از دعوا برميدارند و به سامانتا نگاه ميكنند...

سامانتا: امممممم....خب من ميگم اصلا فعلا كادوها رو بي خيال شيم!...بابا يه دوتا آهنگ بزارين شاد بشيم برقصيم!


و در اين لحظه يكي از هافلپافي هاي اصيل شروع به زدن آهنگ بندري اي با دف خود مينمايد!


ملت هافلي شروع ميكنند به انجام دادن حركات موزون و عده اي نيز در ته تالار در حال بوق هستند!


-ته تالار-


يك فرد مجهول الحال!: ديش ديش ديرين رام رام رام!
فرد مجهول الحال دوم: داششش....بريم وشط؟...دلم لك ژده واشه يه رقش حشابي!
فرد مجهول الحال اول: ولمون كن باوووو...بيا نوبت توئه...بكشش!...جنشش مرغوبه!


فرد مجهول الحال دوم شروع به كشيدن مينمايد و صداي قل قل قل قل در فضا پخش ميشود!


فرد مجهول الحال دوم: چه ژيگريه!!!....ولي اين شكلي حال نميده....داشي بيا يه تغيير و تحولي ايجاد كنيم!
فرد مجهول الحال اول: مثلا چه تغيير و تحولي؟!
فرد مجهول الحال دوم: بيا تو بشين ژاي من، من بشينم ژاي تو!
فرد مجهول الحال اول: اوووووو...كي اين همه حوشله داره؟!....خب منقلو ميشرخونيم!!



و بدين ترتيب منقل رو ميچرخونن!!!



در يك لحظه يك نفر در وسط جمعيت رقاص شروع به بندري زدن شديدي مينمايد!
تمام اعضاي هافل به اون فرد نگاه ميكنند!....آنيتا دامبلدور است كه بر اساس فطرتهاي خانوادگي در حال زدن بندري ميباشد!!

آنيتا: دختر بندر....خيلي نازي....آها بيا!!!!.....ا اينجا كجاست؟!!....ببخشيد من واسه تالار ريونم اشتباهي اومدم اينجا!...مگه شما هافليا هم جشن ميگيرين؟
لودو: نه فقط شما جشن ميگيرين!


آنيتا سريعا غيب ميشه و ملت هنوز در حال شادي و سرور هستند. ادوارد جك به عنوان يك جن خانگي شروع به آوردن نوشيدني هاي غيرمجاز مينمايد!!

همه چي به خوبي و خوشي پيش ميره اما ناگهان در يك لحظه ي انتحاري فردي از سوراخ بند ساعت سامانتا به بيرون مياد و ....... :bigkiss:


او كيست؟!
------------------------------------------------------------------------------

خب ديدم وقت دارم يه سر به هافل زدم گفتم يه پستي بزنم همين شكلي خيلي وقته نمايشنامه ننوشتن اصلا نوشتن يادم رفته!...هم يه تمريني شد هم تاپيك فعال ميشه...

در ضمن فكر كنم بدونين او كيست ديگه!....گيليدي رب النوع كيس(Kiss)!!!


ولي خودمونيما...يادش بخير خاله بازي....چقدر حال ميده!!!


ناظر....نقد!


نقد ناظر



هوووم

آقا منو ببخشید!!
عمراً برو نقد کن
وای نه این مدیره میاد کله پام میکنه
کروشیو...
من برم کمی دل و جرات جمع کنم بیام نقد کنم.

اهم ...اهم ...صدا میاد ... بله؟

خب ادامه جالب و در عین حال طنز خوبی بود که من واقعاً جذبش شدم و در چند تیکه اش خندیدم...
اون تیکه های دو فرد مجهول الحال خیلی خوب بود و جای بسی ادامه دادن داشت ولی خوشم اومد داخل یه سوژه یه سوژه دیگه ایجاد کردن اونم به این سادگی خیلی خوب هست
دیالوگها هم قوی بودن
فضا سازی کم بود و میشد بیشتر روی این قسمت کاری کرد. حتی میشد فضا سازی رو به صورت خنده دار ایجاد کرد تا داستان رو بیشتر جذاب کنه

به نظر من دوستانی که ارزشی نویسی رو باطنز نویسی قاطی کردن میتونن از این پست و امثال اینجور پستها استفاده کنن و در سبک نوشتاری خود تغییری بدن.

نقد شد

سدریک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/8/10 21:17:01
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1385/8/10 21:23:09
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1385/8/11 1:12:38
شناسه ی جدید: اسکاور
Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آبان 1385 09:26
نمایش جزئیات
آفلاین
دنيس ارزشي ترين پستشو عرضه ميكند....
____________________________________

دو روز بعد....

به در و ديوار تالار عمومي شرشره() و بادكنك چسبيده بود و صداي جيغ و داد بچه ها به گوش مي رسيد. لودو يك دست كت و شلوار زرد رنگ پوشيده بود و خيلي مظلوم كنار سامانتا نشسته بود.سامانتا بي وقفه اشك ميريخت و مامانشو صدا ميكرد. اريكا همچنان سرفه ميكرد و با رنگي زرد كنار دنيس نشسته بود. دنيس هم در حالي كه زير چشمش كبود بود همونطور كه نشسته بود سعي ميكرد تا حشره كشي رو كه ادوارد بهش قالب كرده بود، نابود كند. اونطرف دنيس، ورونيكا و كوين مثل دو تا كبوتر عاشق كنار هم نشسته بودند و ورونيكا زير چشم كبود كوين، يخ نگه داشته بود. بقيه بچه ها هم در حال بندري زدن بودن...
ضبط ممنوع شده بود و يكي داشت دََََف ميزد. روي ميز جلوي سامانتا پر بود از كادو و يك كيك كه ورونيكا درست كرده بود.(عجب كيكي..) بالاخره بچه هاي جو گير دست از رقص كشيدن و نشستن تا سامانتا شمعاشو فوت كند!!! ســـــــــانسوريوس....لودو و سامانتا شمعارو فوت كردند و نوبت كادوها رسيد...
سامانتا: بچــــــــــــــــــه ها...
بچه ها:
يهو لودو پريد هوا و جيغ زد: اول كادوي من...
لودو به سمت خوابگاه دويد و يك كادوي گنده را آورد و انداخت روي همه كادوها...
بچه ها:
سامانتا:
لودو:
سامانتا كادو رو باز ميكنه و....يك عروسك خيلي كنده را ميبينه كه يك شيشه شير تو دستشه...
سامانتا يك جيغ از رو خوشحالي ميكشه و
لودو كه خيلي ذوق زده شده بود فرياد ميزنه: قلبشو فشار بده...
سامانتا با دستاني لرزان قلب عروسكه رو فشار ميده و صداي سامانتا كه روي عروسك گذاشته شده بود، شنيده ميشه: عروسك قشنگ من قرمز پوشيده....
سامانتا چنان خوشحال شده بود كه عروسك رو محكم در آغوش گرفته بود و غافل از بچه ها كه....
ورونيكا:
اريكا: خجالت بكش چهارده سالته...
هانا:
دنيس و كوين و بقيه::lol2:
بالاخره بعد از صحنه هاي فجيح و بـــــــــــــــوق نوبت به كادوي بعدي ميرسه. دنيس كه هنوز نتونسته بود كه از شر حشره كش خلاص بشه؛ پريد روي كادوها و حشره كش كادو شده رو ميان كادو ها چپوند....نوبت كادوي مشترك ورونيكا و كوين بود كه در باز ميشه و اسپروات با يك كادوي گنده وارد ميشه....
___________________________
شرمنده خيلي ارزشي شد...
شما خوب ادامه بديد.....

نقد ناظر
اين پست توصيف صحنه اي خوب داشت اما بازم جاي كار بيشتري داشت شما ميتونستيد به اين موضوع خيلي بيشتر بپردازيد اما با اين حال بازم پست قابل قبولي بود يكي ديگه از ايرادات اين بود كه شكلك درش خيلي به كار رفته بود اين كار شكل ظاهري نمايشنامه رو از بين ميبره و حتي روي متنم تاثير ميذاره مثلا شاهد بوديم يه جا سه چهار تا شكلك پشت هم گذاشته شده بود
اما در كل جنبه هاي مثبته اين پست بيشتر از منفي هاش بود
يه نكته ديگه اين كه سعي كنيد پستي كه ميزنيد تا يه جايي ادامه بديد كه روند پست بعدي به نحوي مشخص باشه
با تشكر ادوارد جك :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنیس در 1385/8/3 11:45:11
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/8/3 12:08:48
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/8/3 12:13:06
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/8/3 12:16:04
قدرت رولو ببين توي سبك من، تعظيم كرد توي دست من
پس تو هم بيا رول بزن با سبكم، ميخوام شاخ جوجه رولرا رو بشكنم


Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1385 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دنيس در حالي كه انگشت هاي دستش رو فشار ميداد تا از اونها صدا در بياد رو به كوين ميگه " اگه - يه بار - ديگه - اسم - اريكا - رو بياري ....."
كوين وسط حرفش ميپره :" باشه باشه بابا ....! اصلا به من چه كه اون دختر خشگله نيست ! "
دنيس مشتش رو محكم به دست چپش ميكوبه تا كوين حساب كار دستش بياد.
كوين : " هه ، خوب خودت گفتي اسمش رو نگم ..... "
ورونيكا كه هنوز داشت زير مبل و دامن دختر ها دنبال اريكا ميگشت با تعجب ميگه :‌" چي كارش كردي دنيس؟ كجا قايمش كردي ؟‌"
دنيس :‌" چي ميگه ؟‌ من قايمش كردم ؟؟؟ كي؟ "
كوين : " مااااااااااع من خودم ديدم كه تو قايمش كر ..... نكردي ! نه تو قايمش نكردي!"
كوين با ديدن چشم غره ي دنيس حرفش را به سرعت عوض كرد
لورا كه داشت با موبايلش ور ميرفت ( ها اين موبايله تكنولو‍‍‍ژي جادوييه) رو به ورونيكا : "ويت پليز ..... من شماره شو دارم الان بهش يه زنگ ميزنم .... ببينم كجاست "
همه دخترا : " خوبه "
دينگ دينگ دينگ ...... زيـــــــــــنگ زيــــــــــنگ ....
لورا:‌" الو ..... هان .... صدات درست نمياد ..... كيسه ....زنجير ...... چي؟ ......دن ......دني..... دني كيه ؟ منظورت دنيسه ؟ چي مرلينگاه ؟؟؟ باشه باشه "
ديـنگ
همه دخترا رو به دنيس :‌ " كه اين طور !‌"
.............. ( گرد و خاك )
دنيس جيم ميشه !!!


_________________________________________

منم ديگه معذرت ميخوام چندي ميشه كه فعاليت نداشتم فراموش كردم چه طوري نمايشنامه بنويسم !!

نقد ناظر:
خب خوشحاليم فعاليتتونو شروع كرديد اما اگه يه كم وقت بيشتري برايه پستتون ميذاشتين خيلي خيلي خيلي بهتر بود چون اين پست از خيلي جهات نشون ميشده شما سر سري نوشتينش ما ميخوايم هافل فعال باشه اما با پستهايه خوبه متاسفانه داره پستها بر ميگرده به اون اوايل و كوتاه و بدون موضوع ميشه
شما از توانايي نويسندگي بالايي برخورداريد پس از اين توانايي درست استفاده كنيد ما اين پست نتيجه اين ميدونيم كه شما مدت زياديه فعاليت نكرديد و به همين جهت اينجوري شده
اما ميخوايم برا پستهايه بعدي بيشتر فقط بذاتريد ايرادات بارز هم كه داشت و متاسفانه من خيلي گوشزد ميكنم اما هيچ كس اهميت نميده اينه كه خيلي ديالوگ داشت بارها گفتم سعي كنيد توصيف صحنه رو بيشتر از ديالوگ در نمايشنامه تون جا بدين.
نمايشنامه به اين كوچيكي بايد دو تا ديالوگ داشته باشه اما اين خيلي ديالوگ داشت و پشت سر هم
اگه وقتي كه برا اين پست ميذاشتيدو كمي بيشتر ميكرديد خيلي بهتر ميشد
با اين حال بازم خوشحالم كه فعاليتتونو شروع كرديد اميدوارم در اينده و با توجه به اين نكات پستاتون بهتر از قبل بشه و به نويسنده اي توانا بدل بشيد
اين نقد ها فقط براي بيشرفت شما در روله سايته پس خواهشا بهش توجه كنيد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/8/3 11:46:41
خوب من هم برگشتم حرفي هست ؟

[IMG]http://i7.tinypic.com/2upefxf.gif[/IMG]

نقل قول:


I miss you ! jadoogaran

Re: *هافلاويز*
ارسال شده در: پنجشنبه 13 مهر 1385 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هانا به سرعت به سمت خوابگاه می ره و در رو باز می کنه ... سامانتا که خون جلوی چشماش رو گرفته با قدم های سنگین از خوابگاه میاد بیرون ...
- این لودو کجاست ؟
لودو که از ترس سر جاش میخکوب شده و نفسش بیرون نمیاد به سامانتا خیره شده ... سامانتا به لودو می رسه ...
- لودو اون موقعی که تو تالار بودم خیلی بهت فکر کردم و فهمیدم حق با توئه ... من به تو بد کردم ... می دونی ... حس می کنم تو می تونی منو خوشبخت کنی!!!
ملت :
لودو: آره من که می دونستم حق با منه .. ولی دیگه نبینم از این کارا بکنی!
شترق! ... سامانتا یه کشیده ی محکم می خوابونه زیر گوش لودو
ملت :
سامانتا : این به اون در!!!
لودو :
کوین داره تیکه پاره های لباسش رو از رو زمین جمع می کنه ولی تمام حواسش پیش ورونیکاست
کوین : خب بچه ها حالا که مشکل حل شده بیاین یه طوری که سامانتا متوجه نشه فردا براش جشن بگیریم
سامانتا که همه ی حرفای کوین رو شنیده بود خودش رو می زنه به اون راه که مثلا من نشنیدم :
ملت :
کوین : یعنی میگین بهش بگیم که می خوایم براش جشن بگیریم ؟
ملت:
کوین : خب من دیگه چیزی نمی گم ... فقط اون خانوم خوشگله کجاست ؟ نمی بینمش ؟
ورونیکا : ااااااا راست میگه ؟ اریکا کو ؟
--------------------------------------
آیا این پست ارزشی بود ؟ آری ؟ خب تازه واردم میگین چه کار کنم

با سلام به تو عضو تازه وارد و پوينده راه حق...
فكر نكيند من ميخوام پستها رو نقد كنم اما يه سري نكته بود كه حتما بايد ميگفتم
از فعاليت شما كوين عزيز بسيار خوشحاليم
اما برا اينكه سطح رول شما ارتفا پيدا كنه
بايد به نقدهايي كه از پستت ميشه گوش فرا بدي
تا زحماته خودته به بهترين شكل ارائه بدي
ببين دوست عزيز شما از شكلك خيلي استفاده ميكنه
و اين هم شكل ظاهري پستتو خراب ميكنه و هم محتواياتي كه داره
شما ببين اگه به جا اين شكلكها و اين همه ديالوگ شكلكي اگه از توصيف صحنه و نوشته هاي خودت استفاده ميكردي چه قدر بهتر بود
اميدوارم در پست بعدي اين مشكلت حل شه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد جک در 1385/7/14 9:39:10
تصویر تغییر اندازه داده شده