جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- دهکده هاگزمید
- [[continious]] خانههای هاگزمید
جزئیات کاربر

خانه سرژ
سرژ روي مبل لم داده و داره مجله «حذب و زندگي» رو ورق ميزنه و ناگهان احساس ميكنه خيلي گرسنشه
سرژ:سرژيا...سرژيا...
صداي سرژيا از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
سرژ: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي سرژيا: مثل هميشه...نون و پياز
بعد از پنج دقيقه كه سرژ خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
سرژ:اهاي سرژيا من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم.
..ببين كفيه براي كفي هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرم
و پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه
خانه كفي
ققي روي مبل لم داده و داره شبكه اموزش كه داشت«چگونه با زاخي تنها شويم با تضمين» رو درس ميداد نگاه ميكرد كه ناگهان احساس گرسنگي شديد كرد
ققي:كفيه..كفيه...
صداي كفيه از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
كفي: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي كفيه: مثل هميشه...نون و پياز
بعد از پنج دقيقه كه كفي خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
كفي:اهاي كفيه من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم...ببين سرژيا براي سرژ هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرم
و پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه
سرژ و ققنوس همديگر را در راه ميبينيند و تصميم ميگيرند به پارك بروند و در مورد مسائل سياسي روز صحبت كنند
سرژ درحال قدم زدن:ققي چه خبر؟شام چي خوردين؟
ققي در حال پرواز كنار سرژ:كباب بره...فقط يخورده نمكش كم بود...شما چي خوردين؟
سرژ:كباب غاز...
ناگهان بوي پيتزار در فضا پيچيد و متوجه شدند كه قدم زنان نزديك «پيتزا خان خان » ميشوند
سرژ: حيف كه تا خرخره خوردم
ققي:اره منم همينطور
سرژ روي مبل لم داده و داره مجله «حذب و زندگي» رو ورق ميزنه و ناگهان احساس ميكنه خيلي گرسنشه
سرژ:سرژيا...سرژيا...
صداي سرژيا از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
سرژ: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي سرژيا: مثل هميشه...نون و پياز

بعد از پنج دقيقه كه سرژ خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
سرژ:اهاي سرژيا من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم.
..ببين كفيه براي كفي هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرمو پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه
خانه كفي
ققي روي مبل لم داده و داره شبكه اموزش كه داشت«چگونه با زاخي تنها شويم با تضمين» رو درس ميداد نگاه ميكرد كه ناگهان احساس گرسنگي شديد كرد
ققي:كفيه..كفيه...
صداي كفيه از تو آشپزخونه: زهر مار..چيه؟
كفي: هيچي ميخواستم ببينم شام چي داريم البته اگر جسارت نشه
صداي كفيه: مثل هميشه...نون و پياز

بعد از پنج دقيقه كه كفي خيلي با خودش كلنجار رفت كه ايا ميتواند به اين وضعيت ادامه دهد يا نه فرياد زد
كفي:اهاي كفيه من ديگه نميتونم اين وضعيت رو تحمل كنم...ببين سرژيا براي سرژ هر شب غذاهاي پر گوشت و خوشمزه درست ميكنه اونوقت من هر شب بايد پياز بخورم...تو داري از من سوء استفاده ميكني...من از اين خونه ميرم
و پا ميشه لباس ميپوشه و لوازم شخصي مورد نيازش رو ور ميداره و از خونه خارج ميشه
سرژ و ققنوس همديگر را در راه ميبينيند و تصميم ميگيرند به پارك بروند و در مورد مسائل سياسي روز صحبت كنند
سرژ درحال قدم زدن:ققي چه خبر؟شام چي خوردين؟
ققي در حال پرواز كنار سرژ:كباب بره...فقط يخورده نمكش كم بود...شما چي خوردين؟
سرژ:كباب غاز...
ناگهان بوي پيتزار در فضا پيچيد و متوجه شدند كه قدم زنان نزديك «پيتزا خان خان » ميشوند
سرژ: حيف كه تا خرخره خوردم

ققي:اره منم همينطور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

توفان در خانه هاي هاگزميد
روزي عادي در خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود...ساعت حدودا 7 صبح بود و همه ي اهالي هاگزميد در خواب فرو رفته بودن...صداي پرندگان در ان محيط پيچيده بود و ارامش خاصي به آنجا داده بود...هيچ كس فكرشو نميكرد كه آن روز حادثه اي عجيب در شروف وقوع باشد..و
آسمان آبي آبي بود و حتي كوچكترين ابري هم در آن ديده نميشد...باد ملايمي هم ميوزيد و باعث ميشد هوا رو به خنكي بزند...
صداهايي از گوشه و كنار خانه هاي هاگزميد به گوش ميرسيد كه نشان ميداد تعدادي از اهالي بيدار شدن ... چهره ي يكي از اهالي پيدا شد ... چون سرشو از پنجره ي خانش بيرون كرده بود و نفس عميق ميكشيد...
توماس جانسون شهردار هاگزميد به دور و اطرافش نگاهي كرد ولي هيچ خبر خاصي نبود و همه چيز حاكي از يك روز عادي براي شهروندان هاگزميد بود...
اون بدون اينكه پنجره رو ببندد به داخل خانه رفت تا صبحانه ي خودش رو آماده كنه تا بعدش به سر كارش بره....
اون مشغول گذاشتن وسايل صبحانه بر روي ميزش بود كه به سرش زد جادوگر تي وي خودشو روشن كنه...اون بعد از انجام اين كار بروي روي صندلي خودش نشست و مشغول خوردن صبحانه ي خودش شد....
در بيرون از خانه ي او افراد كم كم بيدار ميشدند و آماده ميشدند كه به سر كار خودشون برن...توماس صبحانه ي خودشو تمام كرده بود و مشغول پوشيدن لباسهايش شده بود كه لرزش خفيفي رو زير پايش احساس كرد...فكر ميكرد خواب ديده است به زير پايش نگاهي انداخت هيچ چيز خاصي نبود..اون سرشو تكون داد و با خودش گفت:
بابا منم امروز خيلي شارژم انگار زمين هم شارژ شده!!!
با خودش خنده اي كرد و در خانه را باز كرد كه به بيرون بره...
اون مشغول راه رفتن در بين خانه هاي هاگزميد بود ... هر از گاهي به شهروندان آنجا نيز سلامي ميكرد وسري تكان ميداد...
تقريبا نزديك شهرداري شده بود كه باز هم لرزشي در زير پايش احساس كرد اين بار لرزش شديد تر بود....
اون به دور و اطراف خودش نگاهي انداخت به نظر ميرسيد كه همه متوجه آن لرزش شده بودن ولي هيچ عكس العملي نشان نميدادن.....
توماس فرياد زد:پناه بگيرين!!!
همه ي شهر انگار منتظر فرياد توماس بودن چون همه از جاشون پريدن و به سمت خانه هايشان حركت كردن...
توماس در اين بين به آسمان نگاهي انداخت ...آسمان سياه سياه شده بود....خانه هاي هاگزميد در شياهي فرو رفته بود....رد و برقي به يكي از خانه هاي آنجا زد و آن را به آتش كشيد...باز هم لرزشي به وجود آمد...ساختمان شهرداري با خاك يكسان شده بود....باران شديدي گرفته بود....آب تمام آنجا رو گرفته بود....آب يكي از خانه هاي هاگزميد رو با خودش ميبرد....توماس فقط شاهد آن ماجراها بود.....باد به شدتي ميوزدي كه درختي را نزديكي او كند!!!
او همچنان شاهد اين ماجراها بود....اين غير ممكن بود تمام حوادث طبيعت هم زمان با يكديگر....تكاني ديگر به جود آمد كه بعث شد او روي زمين بيفتد...تكانها قطع شده بود ولي او همچنان ميلرزيد....صداهايي به گوش ميرسيد....
_
با صداي كوييرل از خواب بيدار شد...
او جلوي جادوگر تي وي اش روي صندلي نشسته بود و خوابش برده بود....
كوييرل خيلي سريع گفت:
خوبي؟؟؟
توماس سري تكون داد و گفت:
ممنون كه اومدي!!!
كوييرل هم سري تكون داد و گفت:خواهش ميكنم من برم كاري نداري؟؟؟
توماس:ممنون
كوييرل از خانه ي او خارج شد.....
توماس لحظه اي به حوادث داخل خوابش فكر كرد واقعا وحشتناك بود...... با خودش عهد بست كه ديگر بد موقع نخوابه!!!
اينم يكي ديگر از داستانهاي جالب خانه هاي هاگزميد
روزي عادي در خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود...ساعت حدودا 7 صبح بود و همه ي اهالي هاگزميد در خواب فرو رفته بودن...صداي پرندگان در ان محيط پيچيده بود و ارامش خاصي به آنجا داده بود...هيچ كس فكرشو نميكرد كه آن روز حادثه اي عجيب در شروف وقوع باشد..و
آسمان آبي آبي بود و حتي كوچكترين ابري هم در آن ديده نميشد...باد ملايمي هم ميوزيد و باعث ميشد هوا رو به خنكي بزند...
صداهايي از گوشه و كنار خانه هاي هاگزميد به گوش ميرسيد كه نشان ميداد تعدادي از اهالي بيدار شدن ... چهره ي يكي از اهالي پيدا شد ... چون سرشو از پنجره ي خانش بيرون كرده بود و نفس عميق ميكشيد...
توماس جانسون شهردار هاگزميد به دور و اطرافش نگاهي كرد ولي هيچ خبر خاصي نبود و همه چيز حاكي از يك روز عادي براي شهروندان هاگزميد بود...
اون بدون اينكه پنجره رو ببندد به داخل خانه رفت تا صبحانه ي خودش رو آماده كنه تا بعدش به سر كارش بره....
اون مشغول گذاشتن وسايل صبحانه بر روي ميزش بود كه به سرش زد جادوگر تي وي خودشو روشن كنه...اون بعد از انجام اين كار بروي روي صندلي خودش نشست و مشغول خوردن صبحانه ي خودش شد....
در بيرون از خانه ي او افراد كم كم بيدار ميشدند و آماده ميشدند كه به سر كار خودشون برن...توماس صبحانه ي خودشو تمام كرده بود و مشغول پوشيدن لباسهايش شده بود كه لرزش خفيفي رو زير پايش احساس كرد...فكر ميكرد خواب ديده است به زير پايش نگاهي انداخت هيچ چيز خاصي نبود..اون سرشو تكون داد و با خودش گفت:
بابا منم امروز خيلي شارژم انگار زمين هم شارژ شده!!!
با خودش خنده اي كرد و در خانه را باز كرد كه به بيرون بره...
اون مشغول راه رفتن در بين خانه هاي هاگزميد بود ... هر از گاهي به شهروندان آنجا نيز سلامي ميكرد وسري تكان ميداد...
تقريبا نزديك شهرداري شده بود كه باز هم لرزشي در زير پايش احساس كرد اين بار لرزش شديد تر بود....
اون به دور و اطراف خودش نگاهي انداخت به نظر ميرسيد كه همه متوجه آن لرزش شده بودن ولي هيچ عكس العملي نشان نميدادن.....
توماس فرياد زد:پناه بگيرين!!!
همه ي شهر انگار منتظر فرياد توماس بودن چون همه از جاشون پريدن و به سمت خانه هايشان حركت كردن...
توماس در اين بين به آسمان نگاهي انداخت ...آسمان سياه سياه شده بود....خانه هاي هاگزميد در شياهي فرو رفته بود....رد و برقي به يكي از خانه هاي آنجا زد و آن را به آتش كشيد...باز هم لرزشي به وجود آمد...ساختمان شهرداري با خاك يكسان شده بود....باران شديدي گرفته بود....آب تمام آنجا رو گرفته بود....آب يكي از خانه هاي هاگزميد رو با خودش ميبرد....توماس فقط شاهد آن ماجراها بود.....باد به شدتي ميوزدي كه درختي را نزديكي او كند!!!
او همچنان شاهد اين ماجراها بود....اين غير ممكن بود تمام حوادث طبيعت هم زمان با يكديگر....تكاني ديگر به جود آمد كه بعث شد او روي زمين بيفتد...تكانها قطع شده بود ولي او همچنان ميلرزيد....صداهايي به گوش ميرسيد....
_
با صداي كوييرل از خواب بيدار شد...
او جلوي جادوگر تي وي اش روي صندلي نشسته بود و خوابش برده بود....
كوييرل خيلي سريع گفت:
خوبي؟؟؟
توماس سري تكون داد و گفت:
ممنون كه اومدي!!!
كوييرل هم سري تكون داد و گفت:خواهش ميكنم من برم كاري نداري؟؟؟
توماس:ممنون
كوييرل از خانه ي او خارج شد.....
توماس لحظه اي به حوادث داخل خوابش فكر كرد واقعا وحشتناك بود...... با خودش عهد بست كه ديگر بد موقع نخوابه!!!
اينم يكي ديگر از داستانهاي جالب خانه هاي هاگزميد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

مرد + سالار = زن سالار!
سوسم (همسر سوسك) : سوسك! سوسك!
سوسك: زن! اين چه طرزه حرف زدنه! هاااان!
- آ... آ... آقا! ب... ب... ببخشيد! م... م... منطوري نداشتم آقا!
- از اين به بعد به من ميگي جناب حضرت آقاي شاهزاده سوسك! فهميدي زن؟
- بله آقا! بله آقا! مي دونين مي خواستم...
- بيجا كردي تو! پاشو برو قليونو چاق كن برام به جاي حرف زدن!
- آ... آ... مي دونين آقا! يعني! چه طوري بگم! منظورم اينه كه آقا قليون از... از... دست، دست، دستم افتاد؛ شكست!
- چي گفتي؟ قليونو اجدادي منو شيكوندي! قليوني كه باباي بابابزرگم از قطب شمال برام سوغات آورده بود؟ مي كشمت!
تق! پرت! شترق! سوسك كمربند رو كشيده و داره سوسم رو كبود مي كنه!
- مي كشمت! زن بايد كتك بخوره! زن برده است! زن... !
صداي جيغي مياد:
- سوسك! سوسك! پاشو تنه لش ساعت 4 صبحه تا كي مي خوابي!
- خانوم! خانوم! غلط كردم! منو نزن! منو نزن! بيدار شدم! به خدا بيدار شدم خانوم!
- غلط كردي! الهي كه بيدار نشي! الهي كه سرت رو بر نداري! الهي كه جز بگيري! الهي كه...
زن با جارو مي افته به جون مرد!
- خانوم! بلند شدم... بلند شدم!
سوسك به سرعت بلند ميشه لباس مي پوشه و قبل از اينكه جاروي سوسم بخوره توي سرش از خونه مي زنه بيرون!
- آخيش! به موقع در رفتم هااا! عجب فرار موفقيت آمي...
شتررق!
سوسم از پنجره بشقابي رو مي زنه توي كله ي سوسك! سوسك دوان دوان در حالي كه رگبار بشقاب هاي سوسم ادامه داره از فاضلاب خارج ميشه و وارد هاگزميد ميشه!
- عجب بذار سرمون بذاريم بلكم توي رويا يك كمي حال كنيم!
اما سوسك ديگه حتي توي خواب هم چنين توهمي رو نمي بينه:
سوسم: مرد! مرد! مي كشمت!
سوسم (همسر سوسك) : سوسك! سوسك!
سوسك: زن! اين چه طرزه حرف زدنه! هاااان!
- آ... آ... آقا! ب... ب... ببخشيد! م... م... منطوري نداشتم آقا!
- از اين به بعد به من ميگي جناب حضرت آقاي شاهزاده سوسك! فهميدي زن؟
- بله آقا! بله آقا! مي دونين مي خواستم...
- بيجا كردي تو! پاشو برو قليونو چاق كن برام به جاي حرف زدن!
- آ... آ... مي دونين آقا! يعني! چه طوري بگم! منظورم اينه كه آقا قليون از... از... دست، دست، دستم افتاد؛ شكست!
- چي گفتي؟ قليونو اجدادي منو شيكوندي! قليوني كه باباي بابابزرگم از قطب شمال برام سوغات آورده بود؟ مي كشمت!
تق! پرت! شترق! سوسك كمربند رو كشيده و داره سوسم رو كبود مي كنه!
- مي كشمت! زن بايد كتك بخوره! زن برده است! زن... !
صداي جيغي مياد:
- سوسك! سوسك! پاشو تنه لش ساعت 4 صبحه تا كي مي خوابي!
- خانوم! خانوم! غلط كردم! منو نزن! منو نزن! بيدار شدم! به خدا بيدار شدم خانوم!
- غلط كردي! الهي كه بيدار نشي! الهي كه سرت رو بر نداري! الهي كه جز بگيري! الهي كه...
زن با جارو مي افته به جون مرد!
- خانوم! بلند شدم... بلند شدم!
سوسك به سرعت بلند ميشه لباس مي پوشه و قبل از اينكه جاروي سوسم بخوره توي سرش از خونه مي زنه بيرون!
- آخيش! به موقع در رفتم هااا! عجب فرار موفقيت آمي...
شتررق!
سوسم از پنجره بشقابي رو مي زنه توي كله ي سوسك! سوسك دوان دوان در حالي كه رگبار بشقاب هاي سوسم ادامه داره از فاضلاب خارج ميشه و وارد هاگزميد ميشه!
- عجب بذار سرمون بذاريم بلكم توي رويا يك كمي حال كنيم!
اما سوسك ديگه حتي توي خواب هم چنين توهمي رو نمي بينه:
سوسم: مرد! مرد! مي كشمت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
پس از هجده سال حبس به سبب ارتکاب جرائم جنسی، به میان شما بازگشتهام...
جزئیات کاربر

قتل مشکوک
پس از قتل مشکوک یک فرد ناشناخته در خانه خانم رزمرتا، روی پرونده کلی کار کردم، بارها به خانه خانم رزمرتا می رفتم و صحنه را بررسی می کردم، دنبال مدرکی یا چیزی امثال آن می گشتم. حتی چندین بار از روی عصبانیت بدون مجوز داخل خانه او شدم و همه جا رو گشتم، به خاطر همین کارم وزارت من را به طور شدیدی بازخواست کرد، اما هر چه بود گذشت.
خانم رزمرتا را به دفترم در ژاندارمری فرا خواندم، ازاو خواستم که همه چی را برایم بنویسد، با جزئیات کامل، چه چیزهایی دیده و .....
او در اول مخالف بود و گفت که برام توضیح میده، اما توانستم با خوهاش و تمنا وادارش کنم که برایم همه چی رو روی کاغد بیاورد. او پر را در جوهر زد و مشغول نوشتن شد.
10 دقیقه بعد
من در حال ریختن دو فنجان چای بودم، یکی را روی میزم گذاشتم و دیگری را جلوی خانم رزمرتا روی میز کوچک اتاقم، جرعه ای از چای را نوشیدم، در همین زمان، خانم رزمرتا قلم را روی میز نهاد و گفت:آقای دالاهوف، این هم از توضیح، به طور کامل نوشتم.
از رو صندلی اش بلند شد و به لبه میزم نزدیک شد و برگه را به من داد، با دیدن چهره او کلاه مسخره قرمز و بوقی اش و موهای بی اندازه طلایی اش، از او احساس تنفر می کردم، اما آن را ابراز نکردم، به او لبخندی زدم و گفتم: متشکرم، چایی رو بنوشید، بفرمائید...
او به سرعت و با قاطعیت تمام جواب داد: ترجیح می دم در کافه خودم چیزی بنوشم تا به ژاندارمری شما.
و فوری چرخید و از دفترم خارج شد....
نفس عمیقی کشیدم....
سپس مشغول خواندن گزارش او شدم:
نمیه شب بود، من در بسترم بودم، هنوز خوابم نگرفته بود، به فکر مهمانی فردا در هاگوارتز بودم، دائما در بستر خویش این ور و آن ور می کردم، احساس گرما می کردم، اما این در حالی بود که پنجره باز بود و نسیم خنک و ملایمی می وزید، پتو را کنار انداختم، در فکر بودم که پلک هایم بسته شد.
داشتم به خواب می رفتم، حالت خواب و بیداری داشتم، دیری نگذشت که صدای شکستن چیزی، سکوت فضا را در هم شکست. پلک هایم به سختی باز شد، به خودم آمدم، سپس با خود گفتم: همسایه اس...دوباره با زنش دعواش شده...اعصاب برای آدم نمی ذارن...
آمدم که دوباره بخوام اما دوباره صدای شکستن های پیپی و پشت سر هم به گوش می رسید، ناگهان صدای فریاد یک نفر. از بستر بلند شدم، صدا نزدیک بود....
با لباس خوابم به سمت راهروی خانه رفتم....
سپس فوری چرخیدم و جلوی درب را دیدم، یک جسد خونین جلوی درب افتاده بود، بی اختیار جیغ و شیونی بلند سر دادم، همه همسایه ها به دم خانه من ریخته بودند.
تمام خانه به هم ریخته شده بود، همه چیز درب وداقون، شکسته و خرد شده.
بعدش جسد رو بردند....
تمام شد...
بی اختیار پوزخندی زدم و برگه را از وسط پاره پاره کردم، و روی میز ریختم. با خود گفتم: از رو این گزارش حتی نمیشه فهمید که اصلا قضیه چی به چیه؟
تصمیم گرفتم پرونده را فراموش کنم....
از روی صندلی ام بلند شدم و دوربین رو برداشتم. به لب پنجره دفترم تکیه دادم و بیرون، آن دور دست ها را نظاره کردم، دریاچه هاگوارتز به چشم می خورد. فاصله را کمتر کردم، میدان اصلی هاگزمید را دیدم، دوربین را کمی کنارتر کشیدم، از خانه های هاگزمید گذشتم، ناگهان دوربین را از جلوی چشمانم کنار زدم، من چیزی دیده بودم، انگار تو یکی از خونه ها چیزی به این طرف و آن طرف پرتاب میی شد، این بار با دقت بیشتر فاصله را نزدیک تر بردم، خانه رزمرتا بود....!!!!!!
در داخل خانه یک موجود شبیه جن خانگی بود که گویا چیزهایی به این طرف و آن طرف می انداخت...
رزمرتا داشت به خانه نزدیک می شد....
بی اختیار دوربین را کنار دفترم پرت کردم....
پنجره را بالا دادم و پایین پریدم، نمی دانستم چه می کنم...؟؟؟!!!!
پایین پریدم!!!
فقط چشمانم را بستم، روی یک درخت افتادم، سپس شاخه اش شکست، روی شاخه دیگر و همینطور آن شکست سپس با فشار، محکم روی زمین افتادم، آخ و واخی کردم، از ناحیه کمر احساس درد داشتم....
اما فوری از جایم بلند شدم و به سمت خانه رزمرتا دویدم....سرعت خیلی زیاد بود....
به درب ژاندارمری رسیدم...
اکنون با شتاب خود را به رزمرتا رساندم...
رزمرتا با قیافه عبوسی گفت:
چیه، چرا اومدید؟
در حالیکه نفسم بالا نمی آمد به سختی پاسخ گفتم: همینجا...همینجا بیاستید....تو خونتونه...یه جن خانگیه...
او مات و مبهوت به من نگاه کرد و سرجایش خشکش زد...
من فورا به سمت خانه رفتم....
خسارت درب مهم نبود...
چوبدستی را بیرون کشیدم و تکان دادم، درب خرد و تکه تکه شد....
به داخل پریدم....
جن خنگی با دین من وحشت کرد، فوری روی پریدم و از گردن او را گرفتم...
جن تقالا می کرد که او را رها کنم....
قیافه زشت او حالم را به هم می زد....
او همچنان فریاد سر می داد...ناگهان ساکت شد....او رزمرتا را دید...رزمرتا با قیافه ای عصبانی به جن نگاه می کرد...گویا قصد داشت جن را خفه کند....
بدون توجه به رزمرتا از جن پرسیدم:
قتل آن مرد کار تو بوده؟ جواب بده! کار تو بوده؟ اون که بود؟
گردنش را فشار دادم، جن فریادی از روی درد کشید و با صدای زشتش گفت:
باشه..میگم..اون یک ماگل بود...هاگزمید رو پیدا کرد...او دم در، وقتی داشتم در می رفتم با من روبه رو شد...من کشتمش...
رزمرتا: جناب دالاهوف، این کریتی هستش، جن سابق من...سپس رویش را به جن زشت وحشت زده کرد و با خشم گفت: کریتی، حالا خونه من رو به هم می ریزه، اشیای منو خرد می کنی، من و می دونم و تو.....
در آخر کریتی، خود را غیب ساخت و فرار کرد، وزارت مبلغ 100 گالیون خسارت وارده را به خانم رزمرتا به سختی پرداخت. جسد مرد ماگل بیچاره هم به طور مشکوکی به لندن برده شد.
پیام اخلاقی: به جن های خانگی این دوره و زمونه اعتماد نکنید!
این بود یکی از اتفاقات خانه های هاگزمید...
پس از قتل مشکوک یک فرد ناشناخته در خانه خانم رزمرتا، روی پرونده کلی کار کردم، بارها به خانه خانم رزمرتا می رفتم و صحنه را بررسی می کردم، دنبال مدرکی یا چیزی امثال آن می گشتم. حتی چندین بار از روی عصبانیت بدون مجوز داخل خانه او شدم و همه جا رو گشتم، به خاطر همین کارم وزارت من را به طور شدیدی بازخواست کرد، اما هر چه بود گذشت.
خانم رزمرتا را به دفترم در ژاندارمری فرا خواندم، ازاو خواستم که همه چی را برایم بنویسد، با جزئیات کامل، چه چیزهایی دیده و .....
او در اول مخالف بود و گفت که برام توضیح میده، اما توانستم با خوهاش و تمنا وادارش کنم که برایم همه چی رو روی کاغد بیاورد. او پر را در جوهر زد و مشغول نوشتن شد.
10 دقیقه بعد
من در حال ریختن دو فنجان چای بودم، یکی را روی میزم گذاشتم و دیگری را جلوی خانم رزمرتا روی میز کوچک اتاقم، جرعه ای از چای را نوشیدم، در همین زمان، خانم رزمرتا قلم را روی میز نهاد و گفت:آقای دالاهوف، این هم از توضیح، به طور کامل نوشتم.
از رو صندلی اش بلند شد و به لبه میزم نزدیک شد و برگه را به من داد، با دیدن چهره او کلاه مسخره قرمز و بوقی اش و موهای بی اندازه طلایی اش، از او احساس تنفر می کردم، اما آن را ابراز نکردم، به او لبخندی زدم و گفتم: متشکرم، چایی رو بنوشید، بفرمائید...
او به سرعت و با قاطعیت تمام جواب داد: ترجیح می دم در کافه خودم چیزی بنوشم تا به ژاندارمری شما.
و فوری چرخید و از دفترم خارج شد....
نفس عمیقی کشیدم....
سپس مشغول خواندن گزارش او شدم:
نمیه شب بود، من در بسترم بودم، هنوز خوابم نگرفته بود، به فکر مهمانی فردا در هاگوارتز بودم، دائما در بستر خویش این ور و آن ور می کردم، احساس گرما می کردم، اما این در حالی بود که پنجره باز بود و نسیم خنک و ملایمی می وزید، پتو را کنار انداختم، در فکر بودم که پلک هایم بسته شد.
داشتم به خواب می رفتم، حالت خواب و بیداری داشتم، دیری نگذشت که صدای شکستن چیزی، سکوت فضا را در هم شکست. پلک هایم به سختی باز شد، به خودم آمدم، سپس با خود گفتم: همسایه اس...دوباره با زنش دعواش شده...اعصاب برای آدم نمی ذارن...
آمدم که دوباره بخوام اما دوباره صدای شکستن های پیپی و پشت سر هم به گوش می رسید، ناگهان صدای فریاد یک نفر. از بستر بلند شدم، صدا نزدیک بود....
با لباس خوابم به سمت راهروی خانه رفتم....
سپس فوری چرخیدم و جلوی درب را دیدم، یک جسد خونین جلوی درب افتاده بود، بی اختیار جیغ و شیونی بلند سر دادم، همه همسایه ها به دم خانه من ریخته بودند.
تمام خانه به هم ریخته شده بود، همه چیز درب وداقون، شکسته و خرد شده.
بعدش جسد رو بردند....
تمام شد...
بی اختیار پوزخندی زدم و برگه را از وسط پاره پاره کردم، و روی میز ریختم. با خود گفتم: از رو این گزارش حتی نمیشه فهمید که اصلا قضیه چی به چیه؟
تصمیم گرفتم پرونده را فراموش کنم....
از روی صندلی ام بلند شدم و دوربین رو برداشتم. به لب پنجره دفترم تکیه دادم و بیرون، آن دور دست ها را نظاره کردم، دریاچه هاگوارتز به چشم می خورد. فاصله را کمتر کردم، میدان اصلی هاگزمید را دیدم، دوربین را کمی کنارتر کشیدم، از خانه های هاگزمید گذشتم، ناگهان دوربین را از جلوی چشمانم کنار زدم، من چیزی دیده بودم، انگار تو یکی از خونه ها چیزی به این طرف و آن طرف پرتاب میی شد، این بار با دقت بیشتر فاصله را نزدیک تر بردم، خانه رزمرتا بود....!!!!!!
در داخل خانه یک موجود شبیه جن خانگی بود که گویا چیزهایی به این طرف و آن طرف می انداخت...
رزمرتا داشت به خانه نزدیک می شد....
بی اختیار دوربین را کنار دفترم پرت کردم....
پنجره را بالا دادم و پایین پریدم، نمی دانستم چه می کنم...؟؟؟!!!!
پایین پریدم!!!
فقط چشمانم را بستم، روی یک درخت افتادم، سپس شاخه اش شکست، روی شاخه دیگر و همینطور آن شکست سپس با فشار، محکم روی زمین افتادم، آخ و واخی کردم، از ناحیه کمر احساس درد داشتم....
اما فوری از جایم بلند شدم و به سمت خانه رزمرتا دویدم....سرعت خیلی زیاد بود....
به درب ژاندارمری رسیدم...
اکنون با شتاب خود را به رزمرتا رساندم...
رزمرتا با قیافه عبوسی گفت:
چیه، چرا اومدید؟
در حالیکه نفسم بالا نمی آمد به سختی پاسخ گفتم: همینجا...همینجا بیاستید....تو خونتونه...یه جن خانگیه...
او مات و مبهوت به من نگاه کرد و سرجایش خشکش زد...
من فورا به سمت خانه رفتم....
خسارت درب مهم نبود...
چوبدستی را بیرون کشیدم و تکان دادم، درب خرد و تکه تکه شد....
به داخل پریدم....
جن خنگی با دین من وحشت کرد، فوری روی پریدم و از گردن او را گرفتم...
جن تقالا می کرد که او را رها کنم....
قیافه زشت او حالم را به هم می زد....
او همچنان فریاد سر می داد...ناگهان ساکت شد....او رزمرتا را دید...رزمرتا با قیافه ای عصبانی به جن نگاه می کرد...گویا قصد داشت جن را خفه کند....
بدون توجه به رزمرتا از جن پرسیدم:
قتل آن مرد کار تو بوده؟ جواب بده! کار تو بوده؟ اون که بود؟
گردنش را فشار دادم، جن فریادی از روی درد کشید و با صدای زشتش گفت:
باشه..میگم..اون یک ماگل بود...هاگزمید رو پیدا کرد...او دم در، وقتی داشتم در می رفتم با من روبه رو شد...من کشتمش...
رزمرتا: جناب دالاهوف، این کریتی هستش، جن سابق من...سپس رویش را به جن زشت وحشت زده کرد و با خشم گفت: کریتی، حالا خونه من رو به هم می ریزه، اشیای منو خرد می کنی، من و می دونم و تو.....
در آخر کریتی، خود را غیب ساخت و فرار کرد، وزارت مبلغ 100 گالیون خسارت وارده را به خانم رزمرتا به سختی پرداخت. جسد مرد ماگل بیچاره هم به طور مشکوکی به لندن برده شد.
پیام اخلاقی: به جن های خانگی این دوره و زمونه اعتماد نکنید!
این بود یکی از اتفاقات خانه های هاگزمید...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

زير زميني اسرار آميز
روزي در هاگزميد و خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود هوا بسيار عالي بود ...البته هيچ كس حتي كوييرل فكر نميكرد كه تا آن موقع چيزي به آن عجيبي در منزلش باشد ....
اون از جاش بلند شد و به سمت دستشويي رفت ... بعد از چند دقيقه از اونجا بيرون اومد و به قصد كارش از خانش بيرون زد ...
در بين راه به لوپين بر خورد كرد و با اون به سمت محل كارش رفت.....
پس از اينكه به محل كارش رسيد به سمت رييس كارش رفت و گفت:
رييس جان اين برگه ها رو تمام كردم...لطف كن بقيه برگه ها رو به من بدين....
رييسش برگه ها رو از اون گرفت و گفت:
آفرين كوييرل خيلي خوب كارتو انجام دادي بنابراين 10 در صد به حقوقت اضافه ميكنم !!!
كوييرل خيلي خوشحال شد و با شادي به سر ميزش برگشت....
در كنار ميز اون لوپين , كريچر و لرد كار ميكردند....
اون با خوشحالي رو به دوستانش كرد و گفت:
بچه ها من حقوقم اضافه شد!!!
كريچر كه انگار دنيا رو بهش داده بودن رو به بقيه كرد و گفت:
بروبچ امشب شام افتاديم
نيش كوييرل كه تا بنا گوشش باز شد بود بسته شد و در عوض نيش بقيه باز شد ....
كوييرل با خودش گفت:كاشكي اصلا بهشون نميگفتم امشب بايد تمام اضافه حقوقم رو بدم به اينا بخورن
زمان مثل طلسم شكنجه گر سپري ميشد....بالاخره تمام كارمندان از جايشان بلند شدن كه به خانهايشان بروند ...كوييرل هم هر كاري كرد نتوانست كاري كند كه بقيه به خانه اش نيايند.....
*خانه هاي هاگزميد* - منزل كوييرل -
صداهاي عجيبي از داخل خانه به بيرون مي آمد..صداهاي فرياد خوشحالي و صداي شيپور.....
كريچر شيپوري در دست گرفته بود و در آن ميدميد.......
بوم!!!!!
ديوار خونه ي كوييرل خراب شد....كوييرل با تعجب به پشت ديوار نگاه ميكرد.....و اصلا به خرابي ديوار توجه نداشت ..در اين ميان كريچر فقط ميگفت:
ببخشيد خودم درستش ميكنم ...ببخشيد!!!
كوييرل داد زد و گفت:
بيخيال شو بابا!!!دنبال من بياين.....
در پشت اون ديوار راهي وجود داشت بس تاريك....
آنها از داخل آن راهروي تاريك پيش رفتند تا به ديواري رسيدند ... كوييرل با نوك چوب دستي به ديوار زد....هيچ صدايي از پشت ديوار نمي آمد...
بوم!!!
ديوار خورد شد .....
آنها در شهرداري هاگزميد بودند ... البته در بخش خزانه داريش......
صداي آژير در آمد.....همه ي اونها از ترس خشكشون زد و بعد از چند ثانيه پا به فرار گذاشتن!!!
ولي سر انجام كار آنها زندان بود....
چون كريچر به لوپين برخورد كرد(از ترسش) و اونم به كوييرل و اونم به لرد.....
در نتيجه همه ي آنها روي زمين افتادند
*زندان آزكابان* - زنداني هاي هاگزميد-
كوييرل در زندان به خود گفت:سرانجام اون اضافه حقوق همينه
اين هم ماجراي اين دفعه ي خانه هاي هاگزميد
روزي در هاگزميد و خانه هاي هاگزميد آغاز شده بود هوا بسيار عالي بود ...البته هيچ كس حتي كوييرل فكر نميكرد كه تا آن موقع چيزي به آن عجيبي در منزلش باشد ....
اون از جاش بلند شد و به سمت دستشويي رفت ... بعد از چند دقيقه از اونجا بيرون اومد و به قصد كارش از خانش بيرون زد ...
در بين راه به لوپين بر خورد كرد و با اون به سمت محل كارش رفت.....
پس از اينكه به محل كارش رسيد به سمت رييس كارش رفت و گفت:
رييس جان اين برگه ها رو تمام كردم...لطف كن بقيه برگه ها رو به من بدين....
رييسش برگه ها رو از اون گرفت و گفت:
آفرين كوييرل خيلي خوب كارتو انجام دادي بنابراين 10 در صد به حقوقت اضافه ميكنم !!!
كوييرل خيلي خوشحال شد و با شادي به سر ميزش برگشت....
در كنار ميز اون لوپين , كريچر و لرد كار ميكردند....
اون با خوشحالي رو به دوستانش كرد و گفت:
بچه ها من حقوقم اضافه شد!!!
كريچر كه انگار دنيا رو بهش داده بودن رو به بقيه كرد و گفت:
بروبچ امشب شام افتاديم
نيش كوييرل كه تا بنا گوشش باز شد بود بسته شد و در عوض نيش بقيه باز شد ....
كوييرل با خودش گفت:كاشكي اصلا بهشون نميگفتم امشب بايد تمام اضافه حقوقم رو بدم به اينا بخورن
زمان مثل طلسم شكنجه گر سپري ميشد....بالاخره تمام كارمندان از جايشان بلند شدن كه به خانهايشان بروند ...كوييرل هم هر كاري كرد نتوانست كاري كند كه بقيه به خانه اش نيايند.....
*خانه هاي هاگزميد* - منزل كوييرل -
صداهاي عجيبي از داخل خانه به بيرون مي آمد..صداهاي فرياد خوشحالي و صداي شيپور.....
كريچر شيپوري در دست گرفته بود و در آن ميدميد.......
بوم!!!!!
ديوار خونه ي كوييرل خراب شد....كوييرل با تعجب به پشت ديوار نگاه ميكرد.....و اصلا به خرابي ديوار توجه نداشت ..در اين ميان كريچر فقط ميگفت:
ببخشيد خودم درستش ميكنم ...ببخشيد!!!
كوييرل داد زد و گفت:
بيخيال شو بابا!!!دنبال من بياين.....
در پشت اون ديوار راهي وجود داشت بس تاريك....
آنها از داخل آن راهروي تاريك پيش رفتند تا به ديواري رسيدند ... كوييرل با نوك چوب دستي به ديوار زد....هيچ صدايي از پشت ديوار نمي آمد...
بوم!!!
ديوار خورد شد .....
آنها در شهرداري هاگزميد بودند ... البته در بخش خزانه داريش......
صداي آژير در آمد.....همه ي اونها از ترس خشكشون زد و بعد از چند ثانيه پا به فرار گذاشتن!!!
ولي سر انجام كار آنها زندان بود....
چون كريچر به لوپين برخورد كرد(از ترسش) و اونم به كوييرل و اونم به لرد.....
در نتيجه همه ي آنها روي زمين افتادند
*زندان آزكابان* - زنداني هاي هاگزميد-
كوييرل در زندان به خود گفت:سرانجام اون اضافه حقوق همينه
اين هم ماجراي اين دفعه ي خانه هاي هاگزميد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

سرقت در خانه های هاگزمید
پرفسور کوییرل:
حدود ساعت 3 نیمه شب با صدای جیر جیر درب از خواب پریدم، نگاهی به اطراف اتاق انداختم، پنجره باز شده بود، و باد درب اتاقم را دائما باز و بسته می کرد و جیر جیر صدا می داد، سعی کردم توجهی به آن نداشته باشم اما بلاخره پتو را کنار زدم و بستر خارج شدم و به سوی پنجره رفتم، خمیازه ای کشیدم، سرم را از پنجره بیرون کردم و دهکده آرام و ساکت هاگزمید را تماشا می کردم، هیچ صدایی جز صدای باد به گوش نمی رسید، نفس عمیقی کشیدم، سپس پنجره را بستم و قفل آن را پایین انداختم. به سمت بستر خوابم رفتم، داخل شدم و پتو را روی خود کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که دوباره صدای جیر جیر درب، مرا بیدار کرد، این بار با عصبانیت پتو را بلند کردم و به گوشه اتاق انداختم، دمپایی ام را پوشیدم و از بستر بلند شدم، هنوز صدای جیر جیر به گوش می رسید، به درب اتاق نکاه کردم،اما درب هیچ صدایی نمی داد و ثابت به صورت نیمه باز مانده بود. یعنی صدای درب پایین بود؟ از اتاق خارج شدم، به سمت پله ها رفتم، از پله ها پایین آمدم، تعجب آور بود، درب اصلی خانه بود، درب اصلی خانه باز بود، با عجله به سمت آن رفتم، آن را کاملا باز کردم و بیرون خانه را نگاه کردم، هیچ خبری نبود، به داخل برگشتم و درب را بستم، سپس به سمت میز کنار درب آمدم، کشوی آن را بیرون کشیدم، چوبدستی ام را در دست گرفتم و سپس روی هوا چرخاندم، تمام شمع های داخل خانه روشن شدند، بعد چوبدستی ام را روی میز گذاشتم و با دقت به درب نگاه کردم، آثار کندگی روی آن به وضوح مشاهده می شد، چشمم به سمت قفل درب چرخید، امکان نداشت، قفل شکسته شده بود، یعنی یک سرقت...فوری یک شمع از روی شومینه برداشتم و به سمت اتاق نشیمن رفتم، نه، تابلوها رو دزدیدند، روی دیوار اتاق نشیمن از میان 4 تابلوی ارزشمند، فقط یک از آنها سر جایش بود، خشم تمام وجودم را فرار گرفته بود، آن تابلوها زندگی من بودند.
- خب کوییرل همین بود؟؟
بله..
کوییرل در حالی که بابت تابلوهایش اشک می ریخت، در ژاندارمری هاگزمید، در مقابل دالاهوف رئیس ژاندارمری نشسته بود و در حال توضیح دادن به دالاهوف بود..
دالاهوف در حالیکه که پشت میزش نشسته بود و آب کدو می نوشید گفت:
کوییرل، شما برو منزل، ما پرونده رو پیگیری می کنیم، بهت خبر خواهیم داد، در صورت مشاهده چیز مشکوکی خبرمان کن.
کوییرل سری تکان داد و با غم از دفتر دالاهوف خارج شد....
نفر بعدی وارد دفتر شد....خانم رزمرتا بود...او که عصب به نظر می رسید روی صندلی نشست...
دالاهوف جرعه دیگر آب کدو نوشید و گفت:
خب..خانم رزمرتا، نوبت شماست...از اول تا آخر خودتان توضیح بدید، منشی من توضیحات رو یاداشت می کنه....
و به خانمی که در کنارش نشسته بود اشاره کرد...
خانم رزمرتا:
نمی توانستم بخوابم، اصلا احساس خستگی نمی کردم، ساعت 3 بود به سمت آشپزخانه رفتم، از توی کمد، یک فنجان برداشتم و چوبدستی ام را که در دست داشتم تکان دادم، فنجان پر از قهوه شد، فنجان را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم، روی کاناپه دراز کشیدم و قهوه می نوشیدم، در فکر فرو رفتم، در خلوت خود بودم که ناگهان صدای شکستن چیزی خلوت مرا شکست، صدا از طرفای درب خانه بود، فنجان را روی میز گذاشتم و به سمت آنجا رفتم، در تاریکی هیچ چیز معلوم نبود، بی اختیار با ترس پرسیدم: کسی اونجاست؟ هیچ صدایی نشنیدم، کلید برق را زدم، در کمال حیرت جلوی پایم آینه ایرازد تکه تکه شده روی زمین افتاده بود، سرقت بود، در صورتی که سارق ایرازد را به قصد بردن حمل می کرده، پس حتما نگاهش به کوزه طلا افتاده بود، فوری به سمت اتاقم دویدم، کوزه سرجایش نبود، کوزه گرانقیمت را دزیدند.
دالاهوف ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
شما با توجه با این توصیف چیز مشکوکی ندیدید، اما جالب اینجاست که هر دو سرقت در یک زمان صورت گرفته....ما جهت بررسی صحنه و کشف موردی مزاحم شما خواهیم شد...متشکرم..
رزمرتا هم با نگرانی و اندوه، از دفتر دالاهوف خارج گشت.
3 ساعت بعد
دم درب خانه کوییرل
تق تق تق تق تق تق تق تق تق
اه..کیه..چرا اینقدر زیاد در می زنید...؟
اهم..ببخشید ازژاندارمری مزاحم می شیم!
درب باز شد و کوییرل میان چارچوب درب ظاهر گشت، نگاهی مرموز به مامورین ژاندارمری انداخت، سپس درب را کامل باز کرد و کنار رفت و آرام و با نگاهی سرد گفت: بفرمائید...
همه مامورین داخل شدند و کوییرل درب را بست، از میان ماموران، یکی که گویا ارشدتر بود، جلو آمد و گفت: می بخشید جناب کوییرل، ما از طرف آقای دالاهوف آمدیم جهت بررسی و تحقیق روی پرونده و آثار مانده که...
کوییرل ناگهان حرف او را با جدیت قطع کرد و گفت:
متوجه شدم، توضیح زیادی نیاز نیست....شروع کنید..من در اتاق نشیمن هستم...کارتون تموم شد صدایم کنید... و فوری چرخید و به سمت اتاق نشیمن رفت...
مامورین با تجهیزات عجیب و غریب خاصی مشغول جستجو شدند...
1 ساعت بعد
- قربان یه چیزی پیدا کردم...!!!
مامور ارشد فوری به سمت مامور دیگر رفت، ارشد: چیه؟ چی پیدا کردی؟
- قربان نگاه کنید...آثار کندگی روی درب، مشخصه که برخورد قاب تابلو بود...حالا رو زمین رو با دقت ببینید....این خاک چوبه...جنس قاب تابلو از چوبی نرم با حالت پودری بوده..
- خب خوب بود...اما کافی نیست....
- چرا قربان...نگاه کنید...
مامور درب خانه را باز کرد و ذره بین را روی زمین گرفت، و گفت: ببینید، هنوز پودر روی زمین هست، اگر ادامه بدیم...
مامور کمی با ذره بین جلو تر رفت و از خانه خارج شد...رد پودرها را همچنان دنبال می کرد و بقیه ماموران با دقت پشت سر او...رفتند...رد پودرها را دنبال کردند تا به داخل جنگل رسیدند...
مامور ارشد: خب..با این حساب قابی نمونده..همش در اثر ضربه پودر شده..با دقت روی بوته ها رو بگردید...
همچنان روی بوته های درون جنگل را می گشتند...
- اینجا رو ببینید....
همه به سمت آن مامور آمدند و با منظره حیرت آوری روبه رو شدند....چندین جغد روی 3 تابلو کوییرل نشسته بودند و در حال پاره کردن و تکه تکه کردن بودند...
اما کنار آن....
2 جن خانگی، با قامت های کوچک خود در حال قل دادن و به نوعی بازی با یک کوزه طلایی بودند....
مامور ارشد: این هم از سارقان....باور می کردید سارقان یک مشت حیوون باشند....
جن های خانگی با دیدن افراد ژاندارمری، فوری خود را غیب کردند....
کوییرل با دیدن منظره پاره و پوره شده تبلوهایش با یک حرکت چوبدستی، جغد ها را منفجر کرد، به همین جهت ژاندارمری، او را مبلغ 100 گالیون جریمه کرد.
کوزه رزمرتا که آسیسبی ندیده بود هم بهش بازگردانده شد.
حتی حیوون هم سرقت می کند...
پرفسور کوییرل:
حدود ساعت 3 نیمه شب با صدای جیر جیر درب از خواب پریدم، نگاهی به اطراف اتاق انداختم، پنجره باز شده بود، و باد درب اتاقم را دائما باز و بسته می کرد و جیر جیر صدا می داد، سعی کردم توجهی به آن نداشته باشم اما بلاخره پتو را کنار زدم و بستر خارج شدم و به سوی پنجره رفتم، خمیازه ای کشیدم، سرم را از پنجره بیرون کردم و دهکده آرام و ساکت هاگزمید را تماشا می کردم، هیچ صدایی جز صدای باد به گوش نمی رسید، نفس عمیقی کشیدم، سپس پنجره را بستم و قفل آن را پایین انداختم. به سمت بستر خوابم رفتم، داخل شدم و پتو را روی خود کشیدم و چشمانم را روی هم گذاشتم. هنوز کاملا به خواب نرفته بودم که دوباره صدای جیر جیر درب، مرا بیدار کرد، این بار با عصبانیت پتو را بلند کردم و به گوشه اتاق انداختم، دمپایی ام را پوشیدم و از بستر بلند شدم، هنوز صدای جیر جیر به گوش می رسید، به درب اتاق نکاه کردم،اما درب هیچ صدایی نمی داد و ثابت به صورت نیمه باز مانده بود. یعنی صدای درب پایین بود؟ از اتاق خارج شدم، به سمت پله ها رفتم، از پله ها پایین آمدم، تعجب آور بود، درب اصلی خانه بود، درب اصلی خانه باز بود، با عجله به سمت آن رفتم، آن را کاملا باز کردم و بیرون خانه را نگاه کردم، هیچ خبری نبود، به داخل برگشتم و درب را بستم، سپس به سمت میز کنار درب آمدم، کشوی آن را بیرون کشیدم، چوبدستی ام را در دست گرفتم و سپس روی هوا چرخاندم، تمام شمع های داخل خانه روشن شدند، بعد چوبدستی ام را روی میز گذاشتم و با دقت به درب نگاه کردم، آثار کندگی روی آن به وضوح مشاهده می شد، چشمم به سمت قفل درب چرخید، امکان نداشت، قفل شکسته شده بود، یعنی یک سرقت...فوری یک شمع از روی شومینه برداشتم و به سمت اتاق نشیمن رفتم، نه، تابلوها رو دزدیدند، روی دیوار اتاق نشیمن از میان 4 تابلوی ارزشمند، فقط یک از آنها سر جایش بود، خشم تمام وجودم را فرار گرفته بود، آن تابلوها زندگی من بودند.
- خب کوییرل همین بود؟؟
بله..
کوییرل در حالی که بابت تابلوهایش اشک می ریخت، در ژاندارمری هاگزمید، در مقابل دالاهوف رئیس ژاندارمری نشسته بود و در حال توضیح دادن به دالاهوف بود..
دالاهوف در حالیکه که پشت میزش نشسته بود و آب کدو می نوشید گفت:
کوییرل، شما برو منزل، ما پرونده رو پیگیری می کنیم، بهت خبر خواهیم داد، در صورت مشاهده چیز مشکوکی خبرمان کن.
کوییرل سری تکان داد و با غم از دفتر دالاهوف خارج شد....
نفر بعدی وارد دفتر شد....خانم رزمرتا بود...او که عصب به نظر می رسید روی صندلی نشست...
دالاهوف جرعه دیگر آب کدو نوشید و گفت:
خب..خانم رزمرتا، نوبت شماست...از اول تا آخر خودتان توضیح بدید، منشی من توضیحات رو یاداشت می کنه....
و به خانمی که در کنارش نشسته بود اشاره کرد...
خانم رزمرتا:
نمی توانستم بخوابم، اصلا احساس خستگی نمی کردم، ساعت 3 بود به سمت آشپزخانه رفتم، از توی کمد، یک فنجان برداشتم و چوبدستی ام را که در دست داشتم تکان دادم، فنجان پر از قهوه شد، فنجان را برداشتم و به سمت پذیرایی رفتم، روی کاناپه دراز کشیدم و قهوه می نوشیدم، در فکر فرو رفتم، در خلوت خود بودم که ناگهان صدای شکستن چیزی خلوت مرا شکست، صدا از طرفای درب خانه بود، فنجان را روی میز گذاشتم و به سمت آنجا رفتم، در تاریکی هیچ چیز معلوم نبود، بی اختیار با ترس پرسیدم: کسی اونجاست؟ هیچ صدایی نشنیدم، کلید برق را زدم، در کمال حیرت جلوی پایم آینه ایرازد تکه تکه شده روی زمین افتاده بود، سرقت بود، در صورتی که سارق ایرازد را به قصد بردن حمل می کرده، پس حتما نگاهش به کوزه طلا افتاده بود، فوری به سمت اتاقم دویدم، کوزه سرجایش نبود، کوزه گرانقیمت را دزیدند.
دالاهوف ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
شما با توجه با این توصیف چیز مشکوکی ندیدید، اما جالب اینجاست که هر دو سرقت در یک زمان صورت گرفته....ما جهت بررسی صحنه و کشف موردی مزاحم شما خواهیم شد...متشکرم..
رزمرتا هم با نگرانی و اندوه، از دفتر دالاهوف خارج گشت.
3 ساعت بعد
دم درب خانه کوییرل
تق تق تق تق تق تق تق تق تق
اه..کیه..چرا اینقدر زیاد در می زنید...؟
اهم..ببخشید ازژاندارمری مزاحم می شیم!
درب باز شد و کوییرل میان چارچوب درب ظاهر گشت، نگاهی مرموز به مامورین ژاندارمری انداخت، سپس درب را کامل باز کرد و کنار رفت و آرام و با نگاهی سرد گفت: بفرمائید...
همه مامورین داخل شدند و کوییرل درب را بست، از میان ماموران، یکی که گویا ارشدتر بود، جلو آمد و گفت: می بخشید جناب کوییرل، ما از طرف آقای دالاهوف آمدیم جهت بررسی و تحقیق روی پرونده و آثار مانده که...
کوییرل ناگهان حرف او را با جدیت قطع کرد و گفت:
متوجه شدم، توضیح زیادی نیاز نیست....شروع کنید..من در اتاق نشیمن هستم...کارتون تموم شد صدایم کنید... و فوری چرخید و به سمت اتاق نشیمن رفت...
مامورین با تجهیزات عجیب و غریب خاصی مشغول جستجو شدند...
1 ساعت بعد
- قربان یه چیزی پیدا کردم...!!!
مامور ارشد فوری به سمت مامور دیگر رفت، ارشد: چیه؟ چی پیدا کردی؟
- قربان نگاه کنید...آثار کندگی روی درب، مشخصه که برخورد قاب تابلو بود...حالا رو زمین رو با دقت ببینید....این خاک چوبه...جنس قاب تابلو از چوبی نرم با حالت پودری بوده..
- خب خوب بود...اما کافی نیست....
- چرا قربان...نگاه کنید...
مامور درب خانه را باز کرد و ذره بین را روی زمین گرفت، و گفت: ببینید، هنوز پودر روی زمین هست، اگر ادامه بدیم...
مامور کمی با ذره بین جلو تر رفت و از خانه خارج شد...رد پودرها را همچنان دنبال می کرد و بقیه ماموران با دقت پشت سر او...رفتند...رد پودرها را دنبال کردند تا به داخل جنگل رسیدند...
مامور ارشد: خب..با این حساب قابی نمونده..همش در اثر ضربه پودر شده..با دقت روی بوته ها رو بگردید...
همچنان روی بوته های درون جنگل را می گشتند...
- اینجا رو ببینید....
همه به سمت آن مامور آمدند و با منظره حیرت آوری روبه رو شدند....چندین جغد روی 3 تابلو کوییرل نشسته بودند و در حال پاره کردن و تکه تکه کردن بودند...
اما کنار آن....
2 جن خانگی، با قامت های کوچک خود در حال قل دادن و به نوعی بازی با یک کوزه طلایی بودند....
مامور ارشد: این هم از سارقان....باور می کردید سارقان یک مشت حیوون باشند....
جن های خانگی با دیدن افراد ژاندارمری، فوری خود را غیب کردند....
کوییرل با دیدن منظره پاره و پوره شده تبلوهایش با یک حرکت چوبدستی، جغد ها را منفجر کرد، به همین جهت ژاندارمری، او را مبلغ 100 گالیون جریمه کرد.
کوزه رزمرتا که آسیسبی ندیده بود هم بهش بازگردانده شد.
حتی حیوون هم سرقت می کند...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

این پست با توجه به پست قبلیم توی پیام امروز زده شده.
هوا تاریک بود.با وجود این که هنوز آفتاب کامل غروب نکرده بود، در آن جنگل،باغ یا هر چیز دیگری که میتوان اسمش را گذاشت شب به نظر می رسید.از ترس خودش را خیس کرده بود و به شدت می لرزید. هر چه فکر میکرد نمی فهمید چطور و چگونه به این جنگل راه یافته است، آخر انگاه همین چند لحظه پیش بود که با دوستانش در هاگوارتز به هاگزمید آمده بودند، به هر حال چاره ای جز راه رفتن و امید این که شاید به خانه ای برسد که بتواند شب را درونش به صبح برساند،به فکرش خطور نمی کرد.راه می رفت و راه میرفت اما به جایی نمیرسید، به یاد کتاب جایی میان هیچ جا نوشته ساموئل اسکاین افتاد، شاید مثل شخصیت آن کتاب می رفت و می رفت و می رفت اما به جایی نمیرسید ، شاید هم دور سر خود میچرخید. به هر حال چاره ای نبود جز راه رفتن. و او میرفت و میرفت و میرفت و رفت تا که خسته شد و شلوارش را بالا کشید و روی زمین نشست، روی زمینی که طراوت خاصی داشت و همین طراوت نیز باعث شد کمی آرامش به او دست دهد. چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد ، شاید که کمی خستگی یا خواب آلودگی اش بر طرف شود. چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب نور ضعیفی به چشمانش خورد که از میان شاخ و برگ درختان به زحمت راه باز کرده بود.
دادلی از جا بلند شد و به سمت نور دوید میدوید و میدوید تا این که پایش به چیزی گرفت و محکم به روی چشمن ها مرطوب افتاد. احساس درد شدیدی از جانت زانو به مغز او منتقل میشد و دوباره از مغز ، به زانویش. با وجود این، سعی کرد درد را فراموش کند و راهش را پیش بگیرد. همچنان میدوید و میدوید تا این که به فاصله 20 متری خانه رسید، اکنون میتوانست نوشته ی روی در خانه را بخواند:«خانه شماره 4 هاگزمید». محو تماشای خانه شده بود که دوباره به زمین افتاد، پایش به ریشه یکی از درختان اطراف گیر کرده بود. دوباره بلند شد اما اثری از خانه شماره 4 هاگزمید نبود.
دادلی نگاهی به اطراف کرد اما باز هم اثری از خانه نبود.
دادلی ناامیدانه روی زمین نشست و به آسمان نگاه کرد. اکنون فهمید خیسی که احساس میکند از زمین نیست ، بلکه از شلوارش است که چندی پیش از فرط ترس خیس کرده بود.دادلی در حالی که نهایت سعی اش را میکرد تا چشمانش را باز نگه دارد دوباره نگاهی به اطراف کرد و این بار نیز نور دیگری دید که قوی تر از نور سراب قبلی بود.
دادلی ایستاد و شروع به دویدن سمت نور خانه کرد. این بار مطمئن بود که سراب نمی بینید و خانه ای واقعی در کار است.
کمی که نزدیک تر شد از دور نوشته روی در خانه را خواند : «خانه شما 7 هاگزمید.» دادلی باورش نمی شد نجات یافته است چشمانش را بست و دوباره باز کرد تا مظمئن شود سراب نمی بیند، اما وقتی چشمانش را باز کرد...
جای خانه را درختانی کج و معوج پر کرده بودند.
دادلی با ناامیدی تمام رو زمین نشست و شروع به گریه کرد تا این که خوابش برد.
با افتادن پرتو نور روی چشمانش از خواب برخواست. گوشه ای روی زمین ، پشت یک دکه روزنامه فروشی در وسط دهکده هاگزمید خود را یافت. از تعجب داشت شاخ در می آورد. بلند شد و ایستاد و خاک های شلوارش را تکان داد و به راه افتاد تا به میان مردم برود، قطعا کسی بود که فهمیده باشد دادلی گم شده است و به دنبالش آمده باشد... پس همین کار را کرد. اما مسئله مهم تر چیز دیگری بود.
دادلی در فکر این بود که سرّ خانه های هاگزمید چیست...
ویرایش ناظر:دوست عزیز دادلی.اول از همه به دهکده هاگزمید خوش اومدی.نمایشنامه خوبی نوشته بودی اما ای کاش به جای دیگه ربطش نمیدادی چون امکانش وجود داره که خیلی از دوستان نتونن موضوع دیگه رو مطالعه کنن و این از ارزش پست کم میکنه.موفق باشی...ناظر(جانسون)
هوا تاریک بود.با وجود این که هنوز آفتاب کامل غروب نکرده بود، در آن جنگل،باغ یا هر چیز دیگری که میتوان اسمش را گذاشت شب به نظر می رسید.از ترس خودش را خیس کرده بود و به شدت می لرزید. هر چه فکر میکرد نمی فهمید چطور و چگونه به این جنگل راه یافته است، آخر انگاه همین چند لحظه پیش بود که با دوستانش در هاگوارتز به هاگزمید آمده بودند، به هر حال چاره ای جز راه رفتن و امید این که شاید به خانه ای برسد که بتواند شب را درونش به صبح برساند،به فکرش خطور نمی کرد.راه می رفت و راه میرفت اما به جایی نمیرسید، به یاد کتاب جایی میان هیچ جا نوشته ساموئل اسکاین افتاد، شاید مثل شخصیت آن کتاب می رفت و می رفت و می رفت اما به جایی نمیرسید ، شاید هم دور سر خود میچرخید. به هر حال چاره ای نبود جز راه رفتن. و او میرفت و میرفت و میرفت و رفت تا که خسته شد و شلوارش را بالا کشید و روی زمین نشست، روی زمینی که طراوت خاصی داشت و همین طراوت نیز باعث شد کمی آرامش به او دست دهد. چشمانش را بست و پلک هایش را روی هم فشار داد ، شاید که کمی خستگی یا خواب آلودگی اش بر طرف شود. چشمانش را باز کرد و در کمال تعجب نور ضعیفی به چشمانش خورد که از میان شاخ و برگ درختان به زحمت راه باز کرده بود.
دادلی از جا بلند شد و به سمت نور دوید میدوید و میدوید تا این که پایش به چیزی گرفت و محکم به روی چشمن ها مرطوب افتاد. احساس درد شدیدی از جانت زانو به مغز او منتقل میشد و دوباره از مغز ، به زانویش. با وجود این، سعی کرد درد را فراموش کند و راهش را پیش بگیرد. همچنان میدوید و میدوید تا این که به فاصله 20 متری خانه رسید، اکنون میتوانست نوشته ی روی در خانه را بخواند:«خانه شماره 4 هاگزمید». محو تماشای خانه شده بود که دوباره به زمین افتاد، پایش به ریشه یکی از درختان اطراف گیر کرده بود. دوباره بلند شد اما اثری از خانه شماره 4 هاگزمید نبود.
دادلی نگاهی به اطراف کرد اما باز هم اثری از خانه نبود.
دادلی ناامیدانه روی زمین نشست و به آسمان نگاه کرد. اکنون فهمید خیسی که احساس میکند از زمین نیست ، بلکه از شلوارش است که چندی پیش از فرط ترس خیس کرده بود.دادلی در حالی که نهایت سعی اش را میکرد تا چشمانش را باز نگه دارد دوباره نگاهی به اطراف کرد و این بار نیز نور دیگری دید که قوی تر از نور سراب قبلی بود.
دادلی ایستاد و شروع به دویدن سمت نور خانه کرد. این بار مطمئن بود که سراب نمی بینید و خانه ای واقعی در کار است.
کمی که نزدیک تر شد از دور نوشته روی در خانه را خواند : «خانه شما 7 هاگزمید.» دادلی باورش نمی شد نجات یافته است چشمانش را بست و دوباره باز کرد تا مظمئن شود سراب نمی بیند، اما وقتی چشمانش را باز کرد...
جای خانه را درختانی کج و معوج پر کرده بودند.
دادلی با ناامیدی تمام رو زمین نشست و شروع به گریه کرد تا این که خوابش برد.
با افتادن پرتو نور روی چشمانش از خواب برخواست. گوشه ای روی زمین ، پشت یک دکه روزنامه فروشی در وسط دهکده هاگزمید خود را یافت. از تعجب داشت شاخ در می آورد. بلند شد و ایستاد و خاک های شلوارش را تکان داد و به راه افتاد تا به میان مردم برود، قطعا کسی بود که فهمیده باشد دادلی گم شده است و به دنبالش آمده باشد... پس همین کار را کرد. اما مسئله مهم تر چیز دیگری بود.
دادلی در فکر این بود که سرّ خانه های هاگزمید چیست...
ویرایش ناظر:دوست عزیز دادلی.اول از همه به دهکده هاگزمید خوش اومدی.نمایشنامه خوبی نوشته بودی اما ای کاش به جای دیگه ربطش نمیدادی چون امکانش وجود داره که خیلی از دوستان نتونن موضوع دیگه رو مطالعه کنن و این از ارزش پست کم میکنه.موفق باشی...ناظر(جانسون)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط توماس جانسون در 1385/3/19 17:44:07
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/01/17
تولد نقش: 1396/04/21
آخرین ورود: پنجشنبه 29 خرداد 1404 20:14
از: مدرسه جادوگری هاگوارتز
پستها:
2956

کافه سه دسته جارو طبق معمول پر از افراد مختلفی بود که از جاهای دور و نزدیک به آنجا آمده بودند.در آنسوی رستوران عده ای از مرگخواران در حال صحبت با همدیگر بودند و به دلیل پوشیدن شنل هایِ یکدست به همراه کلاه، قابل تشخیص نبودند.
کمی آنطرف تر پیرمردی خسته در حالی که با دسته سیاه و سوخته اش پرنده سرخ رنگش را نوازش میکرد نشسته بود.ریش بلند و نقره ایش را دو دور، دور گردن خود پیچیده بود تا در اثر کشیده شدن روی زمین کثیف نشود.
فقط گه گاهی صدای خنده ساحرگان و جادوگران جوانی شنیده میشد که در اطراف رستوران سه دسته جارو دور میزهای گرد و کوچک دو نفره ای نشسته بودند و آرام آرام با هم سخن میگفتند.
صاجب رستوران مادام رزمرتا،در پشت سکوی مخصوص سفارش ایستاده بود و بطرز مشکوکی همه را زیر نظر داشت شاید میترسید اتفاق خاصی بیافتد.
یکی از ساحرگان جوان با لبخندی تصنعی به سمت مادام رزمرتا به راه افتاد و لیوان خالیش را بسمتش هل داد.
ساحره:یکی دیگه
رزمرتا در حالیکه داشت لیوانی را تمیز میکرد سرش را به سمت ساحره چرخاند تا صورتش را ببیند:بله حتما
ساحره:تو اون پیرمرده رو که اونجاست میشناسی؟چقدر بنظر آشنا میاد
رزمرتا در حال ریختن مایع غلیط و سبز رنگی به داخل لیوان بود.سعی میکرد به حرف دختر توجهی نکند اما اصرار بیش از حدش او را کلافه کرد
رزمرتا:خب اون آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتزِ
چند تن از مرگخواران با شنیدن این حرف به سمت پیرمرد نگاه کردند اما دامبلدور متوجه نگاه آنان نشد.ققنوس بالاهایش را تکان داد تا زیباییش را به تماشا بگزارد اما تمام نگاهها متوجه آلبوس شده بود.
یکی از مرگخوران که مشکوک شده بود با تعجب پرسید:این همون آلبوسِ معروفه؟همونی که رئیسه محفلم هست؟این که اگه باد بهش بخوره پخش زمین میشه.ما قرارِ با این بجنگیم؟بَهَع ...بابا منکه تنهاییم حریف این پیری میشم
مرگخوار:اینطوری نگاش نکن شعار مدرسه رو یادت رفته،هرگز اژدهای خفته رو قلقلک نده.اینم دقیقا همینطورِ، فعلا بزار تو حال خودش باشه بعدا خود لرد خدمتش میرسه هم این هم اون پسره پاتر
قیــــــــــــــــــــــــــــــــژ
در رستوران با صدای زجر آوری باز شد.در چهار چوب در، مردی ایستاده بود که کلاه عجیبی بر سر داشت. قبل از وارد شدن داخل رستوران رو از نظر گذارند و با چشمانش به نقطه ای در آنسوی میز جاییکه آلبوس نشسته بود متمرکز شد.کمی چشمانش را تنگ کرد و بعد از اطمینان از چیزی که دیده بود وارد رستوران شد.
به سمت میزی خالی در انتهای رستوران حرکت کرد و بر روی صندلی خاک گرفته ای درست در مقابل آلبوس نشست.
مادام رزمرتا در حالیکه لبخند میزد و دستانش را با پیشبند گلداری که به تن داشت پاک میکرد به سمتش حرکت کرد.
رزمرتا:سلام پروفسور ...چی میل دارید؟
کوییرل با چشمانش که از خستگی به سختی باز میشد به رزمرتا نگاه کرد.از سر تا نوک پایش رو خوب ورانداز کرد و در حالیکه سعی میکرد خودش رو فرد مهمی نشون بده گفت:سلام رز...انگار کاروکاسبی خیلی خوبه،بنظرم از دفعه پیش تا حالا یکم چاق تر شدی
رزمرتا با دستانش جلوی صورتش را گرفت تا سرخی گونه هایش دیده نشود:راست میگی پروفسور...بخاطر اینه که مشتری ندارم همش دارم میخورم.خب نگفتید چی میل دارید؟
کوییرل:یه بطری نوشیدنی کره ای
مادام رزمرتا با تکان سر به سمت پیشخوان براه افتاد تا سفارش کوییرل را آماده کند.
دامبلدور:نباید اون حرف رو میزدی.خانوما رو وزنشون خیلی حساسن
کوییرل که سعی می کرد طوری رفتار کند که انگار تازه متوجه حضور او شده به آرامی گردنش را چرخاند و گفت:چی؟با من بودید؟
دامبلدور به آرامی پاسخ داد:بله
کوییرل:آها بله درسته.این حرف یادم میمونه حالتون چطوره پروفسور؟
دامبلدور:هی بد نیستم چرا نمیای اینجا بشیی تا یکم با هم اختلاط کنیم
کوییرل نگاهی به آنطرف رستوران جایی که مرگخوران در حال گفتگو هستند میندازه.بدون جلب توجه به سمت میز آلبوس حرکت میکنه و روی یکی از صندلیها میشنه.
کوییرل:خیلی قشنگه...فوکس رو میگم
دامبلدور:آها بله خیلی زیباست و آرامش بخش
کوییرل:از خونت خیلی دور شدی منظورم هاگوارتزِ.فکر نمیکنی تو این موقعیت کار درستی نباشه مخصوصا الان که لرد سیاه...
دامبلدور با دست سالمش لیوان بزرگی را که روی میز قرداشت برداشت و چند جرعه از آن را نوشید سپس گفت:هاگزمید جایه آرامیه فعلا هم که خبری از جنگ نیست فکر کردم که اگه مردم منو تو دهکده ببنن کمتر نگران بشن.راستی شنیدم که به ولدمورت پیوستی.درسته؟
مادام رزمرتا در کنار میز ایستاد و بطری خاک گرفته ای رو، روبه روی کوییرل قرار داد.
رزمرتا:بفرمایید پروفسور یکی از بهترینهاست.چیزه دیگه ای...
کوییرل:نه ممنون همین عالیه
رزمرتا:قربان شما چطور؟
دامبلدور دستش را به نشانه نه، بالا میاره و رزمرتا بعد از تعظیم کوتاهی از اونها دور میشه.
دامبلدور:خب؟
کوییرل:خب راستش مجبور شدم.بعد از جریان وزارت که خودتونم در جریان بودید زندگی خیلی برام سخت شده بود فکر میکنم یکم تغییر برام لازم باشه حالا رو حساب اینکه سابقه خوبی ندارم بهتر دونستم که یکی از خدمتگزاران لر باشم تا یه ...
دامبلدور:درسته این تویی که سرنوشتت رو تعیین میکنی حالا چه خوب چه بد
دامبلدور بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و فوکس را در آغوش گرفت:من بهتره دیگه برم از مصاحبت باهات لذت بردم.نمیخوام نصحیت کنم ولی فکر میکنم لازم باشه که بیشتر فکر کنی در مورد تصمیمت. تو یه بار اشتباه کردی پس دیگه تکرارش نکن.من برای تصمیمت ارزش قائلم اما یادت نره که همیشه این نوره که تاریکی رو از بین میبره حالا هر چقدرم که طول بکشه.
دامبلدور به سمت در خروجی به راه افتاد و کوییرل رفتنش را تماشا میکرد.رفتار دامبلدور آنروز بسیار عجیب بنظر میرسید خستگی دامبلدور از روی فعالیت زیاد نبود بنظر میرسید که فکرش خسته باشد شاید دامبلدور در پی راهی برای موفقیت هر دو طرف بود.مطمئنا او نمیخواست جنگی صورت بگیرد یا شخص دیگری کشته شود مخصوصا اگه این شخص هری پاتر باشد.
کمی آنطرف تر پیرمردی خسته در حالی که با دسته سیاه و سوخته اش پرنده سرخ رنگش را نوازش میکرد نشسته بود.ریش بلند و نقره ایش را دو دور، دور گردن خود پیچیده بود تا در اثر کشیده شدن روی زمین کثیف نشود.
فقط گه گاهی صدای خنده ساحرگان و جادوگران جوانی شنیده میشد که در اطراف رستوران سه دسته جارو دور میزهای گرد و کوچک دو نفره ای نشسته بودند و آرام آرام با هم سخن میگفتند.
صاجب رستوران مادام رزمرتا،در پشت سکوی مخصوص سفارش ایستاده بود و بطرز مشکوکی همه را زیر نظر داشت شاید میترسید اتفاق خاصی بیافتد.
یکی از ساحرگان جوان با لبخندی تصنعی به سمت مادام رزمرتا به راه افتاد و لیوان خالیش را بسمتش هل داد.
ساحره:یکی دیگه
رزمرتا در حالیکه داشت لیوانی را تمیز میکرد سرش را به سمت ساحره چرخاند تا صورتش را ببیند:بله حتما
ساحره:تو اون پیرمرده رو که اونجاست میشناسی؟چقدر بنظر آشنا میاد
رزمرتا در حال ریختن مایع غلیط و سبز رنگی به داخل لیوان بود.سعی میکرد به حرف دختر توجهی نکند اما اصرار بیش از حدش او را کلافه کرد
رزمرتا:خب اون آلبوس دامبلدور مدیر مدرسه هاگوارتزِ
چند تن از مرگخواران با شنیدن این حرف به سمت پیرمرد نگاه کردند اما دامبلدور متوجه نگاه آنان نشد.ققنوس بالاهایش را تکان داد تا زیباییش را به تماشا بگزارد اما تمام نگاهها متوجه آلبوس شده بود.
یکی از مرگخوران که مشکوک شده بود با تعجب پرسید:این همون آلبوسِ معروفه؟همونی که رئیسه محفلم هست؟این که اگه باد بهش بخوره پخش زمین میشه.ما قرارِ با این بجنگیم؟بَهَع ...بابا منکه تنهاییم حریف این پیری میشم
مرگخوار:اینطوری نگاش نکن شعار مدرسه رو یادت رفته،هرگز اژدهای خفته رو قلقلک نده.اینم دقیقا همینطورِ، فعلا بزار تو حال خودش باشه بعدا خود لرد خدمتش میرسه هم این هم اون پسره پاتر
قیــــــــــــــــــــــــــــــــژ
در رستوران با صدای زجر آوری باز شد.در چهار چوب در، مردی ایستاده بود که کلاه عجیبی بر سر داشت. قبل از وارد شدن داخل رستوران رو از نظر گذارند و با چشمانش به نقطه ای در آنسوی میز جاییکه آلبوس نشسته بود متمرکز شد.کمی چشمانش را تنگ کرد و بعد از اطمینان از چیزی که دیده بود وارد رستوران شد.
به سمت میزی خالی در انتهای رستوران حرکت کرد و بر روی صندلی خاک گرفته ای درست در مقابل آلبوس نشست.
مادام رزمرتا در حالیکه لبخند میزد و دستانش را با پیشبند گلداری که به تن داشت پاک میکرد به سمتش حرکت کرد.
رزمرتا:سلام پروفسور ...چی میل دارید؟
کوییرل با چشمانش که از خستگی به سختی باز میشد به رزمرتا نگاه کرد.از سر تا نوک پایش رو خوب ورانداز کرد و در حالیکه سعی میکرد خودش رو فرد مهمی نشون بده گفت:سلام رز...انگار کاروکاسبی خیلی خوبه،بنظرم از دفعه پیش تا حالا یکم چاق تر شدی
رزمرتا با دستانش جلوی صورتش را گرفت تا سرخی گونه هایش دیده نشود:راست میگی پروفسور...بخاطر اینه که مشتری ندارم همش دارم میخورم.خب نگفتید چی میل دارید؟
کوییرل:یه بطری نوشیدنی کره ای
مادام رزمرتا با تکان سر به سمت پیشخوان براه افتاد تا سفارش کوییرل را آماده کند.
دامبلدور:نباید اون حرف رو میزدی.خانوما رو وزنشون خیلی حساسن
کوییرل که سعی می کرد طوری رفتار کند که انگار تازه متوجه حضور او شده به آرامی گردنش را چرخاند و گفت:چی؟با من بودید؟
دامبلدور به آرامی پاسخ داد:بله
کوییرل:آها بله درسته.این حرف یادم میمونه حالتون چطوره پروفسور؟
دامبلدور:هی بد نیستم چرا نمیای اینجا بشیی تا یکم با هم اختلاط کنیم
کوییرل نگاهی به آنطرف رستوران جایی که مرگخوران در حال گفتگو هستند میندازه.بدون جلب توجه به سمت میز آلبوس حرکت میکنه و روی یکی از صندلیها میشنه.
کوییرل:خیلی قشنگه...فوکس رو میگم
دامبلدور:آها بله خیلی زیباست و آرامش بخش
کوییرل:از خونت خیلی دور شدی منظورم هاگوارتزِ.فکر نمیکنی تو این موقعیت کار درستی نباشه مخصوصا الان که لرد سیاه...
دامبلدور با دست سالمش لیوان بزرگی را که روی میز قرداشت برداشت و چند جرعه از آن را نوشید سپس گفت:هاگزمید جایه آرامیه فعلا هم که خبری از جنگ نیست فکر کردم که اگه مردم منو تو دهکده ببنن کمتر نگران بشن.راستی شنیدم که به ولدمورت پیوستی.درسته؟
مادام رزمرتا در کنار میز ایستاد و بطری خاک گرفته ای رو، روبه روی کوییرل قرار داد.
رزمرتا:بفرمایید پروفسور یکی از بهترینهاست.چیزه دیگه ای...
کوییرل:نه ممنون همین عالیه
رزمرتا:قربان شما چطور؟
دامبلدور دستش را به نشانه نه، بالا میاره و رزمرتا بعد از تعظیم کوتاهی از اونها دور میشه.
دامبلدور:خب؟
کوییرل:خب راستش مجبور شدم.بعد از جریان وزارت که خودتونم در جریان بودید زندگی خیلی برام سخت شده بود فکر میکنم یکم تغییر برام لازم باشه حالا رو حساب اینکه سابقه خوبی ندارم بهتر دونستم که یکی از خدمتگزاران لر باشم تا یه ...
دامبلدور:درسته این تویی که سرنوشتت رو تعیین میکنی حالا چه خوب چه بد
دامبلدور بعد از گفتن این حرف از جایش بلند شد و فوکس را در آغوش گرفت:من بهتره دیگه برم از مصاحبت باهات لذت بردم.نمیخوام نصحیت کنم ولی فکر میکنم لازم باشه که بیشتر فکر کنی در مورد تصمیمت. تو یه بار اشتباه کردی پس دیگه تکرارش نکن.من برای تصمیمت ارزش قائلم اما یادت نره که همیشه این نوره که تاریکی رو از بین میبره حالا هر چقدرم که طول بکشه.
دامبلدور به سمت در خروجی به راه افتاد و کوییرل رفتنش را تماشا میکرد.رفتار دامبلدور آنروز بسیار عجیب بنظر میرسید خستگی دامبلدور از روی فعالیت زیاد نبود بنظر میرسید که فکرش خسته باشد شاید دامبلدور در پی راهی برای موفقیت هر دو طرف بود.مطمئنا او نمیخواست جنگی صورت بگیرد یا شخص دیگری کشته شود مخصوصا اگه این شخص هری پاتر باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

- که اینطور...پس اینو مطمئن باشی چو که من حاضرم که هرچی دارایی در خارج این خونه دارم بدم و نزارم وزارت خونه این کارو انجام بده.
کوییرل در حالی که از خشم سرخ شده بود و دستهایش را به طرز وحشتناکی در هوا تکان میداد این حرف را فریاد زد تا چو که در آشپرخانه دم کرده از بوی اود بود بشنود.آشپزخانه با پارکت های کهنه و ساییده شده فرش شده بود و گلیم کوچک اما زیبایی زیر میز بود.سه پنجره نیمه کوچک کنار هم قرار داشت و از شیشه های رنگی آن نور زیبای میتابید که با دود اود جلوه بسیار زیبایی به آشپزخانه میداد.کابینت های چوب گردو که روی بعضی از آنهای نیم سوخته شده بود و دایره بودنشان خبر از سوخته شدن آن بوسیله قابلمه میداد.یک یخدان جادویی در گوشه آشپرخانه بود.
چو در حالی که یک ظرف چوبی پر از میوه در دستانش بود و دو پیشدستی با چاقوی میوه خوری جلویش در هوا معلق بود از آَشپزخانه که زیر پله بود بیرون آمد و ظرف را جلوی کوییرل گذاشت و گفت:« کم کم دیگه باید پیداشون بشه...فکر میکنم اول از همه آوریل بیاد...امیوارم فقط به جای همسایه های ضد شورشی های وزارت نیان..»
کوییرل به نشانه موافقت سر تکان داد.
.....
صدای زنگ ناقوسی خانه به صدا در آمد و کوییرل چوبدستیش را به سمت در گرفت و در باز شد.پشت در آوریل که به سختی میشد از بین انبوه پاکتهای معلق در هوا چهره اش را تشخیص داد.پاکتها خود به خود و با سزعت به سمت آشپرخانه رفتند و آوریل وارد خانه شد و ردای سیاهش را که بر روی آن طرخ های فانتزی گلدوزی شده بود در آورد و در حین سلام و احوالپرسی آن را در کمد جلوی در آویزان کرد.
- هنوز کسی نیومده؟
کوییرل و چو هر دو با هم گفتند:نه...
- میترسم یه وقت مامورای وزارت زنگو بزنن!
چو که دوباره از آشپزخانه بیرون آمده بود گفت: مگه من نگفتم نون نداریم؟؟پس کو؟!
- اووه...متاسفم یادم رفت!!اشکال نداره الان غیب و ظاهر میشم...
- نمیشه
کوییرل که روزنامه را پایین می آورد و چهره سرخ خود را نشان میداد این را با عصبانیت و در حالی که دندانهایش را بر روی هم فشار میداد گفت.
- چرا؟
- امکان غیب و ظاهر شدن رو مثل هاگوارتز کردن!
- ببینم این کارا رو کی انجام میدن؟یا کِی انجام میدن که ما نمی فهمیم؟ما کسیو نمیبینم که در سطح شهر در حال انجام کار خاصی باشه.فکر کنم ژاندارمری قدرت این کارا رو داشته باشه ها.
این را چو گفت که در حال پوشیدن ردایش بود.(البته در همان هنگان نگاه خشم آلودی هم به آوریل انداخت)
- این کارا رو ژاندارمری نمیکنه!زیر سر شهرداریه!میدونم...همه اینا زیر سر اون جانسون موذیه!!!از وقتی اومده داره خرابکاری میکنه!
- خودم میرم...پیاده!
چو آوریل را کنار زد و از در خارج شد.
....
همه مهمانها در یک ساعت به خانه رسیدند...البته به جای دالاهوف خواهرش آمده بود.همه دور میز بزرگ کوییرل نشسته بودند و بحث زیادی در گرفته بود.
- بهتره جانسون رو تهدید به اسموت کردن کنیم یا نه جانسون رو میکشیم...وزیرو اسموت میکنیم.
کوییرل با تعجب به اندکی روی صندلی چرخشید و با چشمان گشاد شده به رزمارتا که بقل دستش نشسته بود نگاه کرد و بعد دوباره راست نشست و و در حالی که دستهایش را تکان میداد گفت:«اوووف...سه ساعته اینجا داریم حرف میزنیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...چطوره بریم جانسون و...ببینم کاترین...برادرت چرا نیومده؟
- خوب راستش رو بخواین من طرف شمام اما آنتونین الان توی شهرداری نشسته و خوب...چجوری بگم داره برای جانسون خبرکشی میکنه.
کوییرل در حالی که با هر کلمه کاترین قرمز تر و دستهایش مشت میشد با خشم فریاد زد:«خودم دالاهوف رو میارم اینجا...همینطور جانسون....»
اما فریادش با صدای آرامی در پشت سرش متوقف شد.
- پرفسور کوییرل...لازم نیست زحمت بکشید...خودم اومدم
کوییرل که هنوز پشتش به توماس بود با تعجب نگاهی به روبه رو انداخت و سپس از جایش بلند و شد و رو در رو با توماس فریاد زد:
- برو بیرون بی نزاکت...این خلاف قانونه...تو اجازه نداری در خونه ها ظاهر شی...(حتی اگه وبمستر سایت زوپیس باشی!!!!!!!!!)
صدای همهمه بین همسایه ها بلند شده بود.
کوییرل هنوز با خشمو دستهای مشت شده همانطور که به سختی نفس میکشید به چشمان خاکستری توماس نگاه میکرد و توماس با چهره ای بی اهمیت و چشمان خمار به کوییرل پاسخ میداد.
دالاهوف هم در پشت توماس با نگاهی حاکی از تعجب به خواهرش نگاه میکرد و خواهرش هم با اخم و چهره ای وحشتناک به او نگاه میکرد.از قرار معلوم دالاهوف قدرت مقاومت نداشت و هم اینکه متوجه شد خواهرش در حال ذهن جویی است نگاهش را برگرفت و پشت سیخ سیخی موهای توماس نگاه کرد.
لبخندی بر روی لبهای کاترین ظاهر شد و با سیخونکی به چو که کنار او ایستاده بود موضوعی را در گوش او نجوا کرد.چو که هر لحظه چشمانش گشادتر و لبخند روی لبش وسیع تر میشد دهانش را باز کرد تا چیزی را با صدای بلند بگوید اما کاترین جلوی دهانش را گرفت و او را به سکوت دعوت کرد.
توماس که متوجه حرکات آن دو شده بود به آن ها نگاه کرد و سرش را به نشانه موافقت و احترام کمی پایین آورد.کوییرل با تعجب برگشت و با حالت پرسش گونه ای به چو و کاترین نگاه کرد و در عوض فقط یک لبخند تحویل گرفت.کوییرل که کمی گیج شده بود به توماس نگاه کرد اما این بار با چهره ای معمولی.
توماس صدایش را صاف کرد و گفت:اجازه هست؟
کوییرل با اخم به او نگاه کرد و دست به سینه به او زل زد.
- در جلسه شماره 1243 هیات شورای شهر هاگزمید و ارتباط راه دوری که با جناب آقای وزیر انجام شد موجب به تصویب قانونی مبنی بر این گشت که هیچ گونه شرکت یا موسسه ای چه وابسته و چه غیر وابسته به وزارت خانه سازمانهای مربوطه تاجازه هیچ گونه تغییرات مستقیم و یا غیر مستقیم در ساختمانهای قدیمی دهکده های جادویی بلا اجازه از صاحب خود خانه و یا ساختمان نداشته و رعایت نکردن این مهم مشمول قانون گشته و پیگرد قانونی دارد.
سکوتی برقرار شد و فقط صدای خنده آرام دالاهوف به گوش میرسد که با همین خنده گفت:البته شهردارها هم کم زحمت نکشیدن تا این اتفاق بیفته مخصوصا آقا دیگوری و همین آقا جانسون که رزمارتای عزیز پیشنهاد قتلشو داد.و سرش را به سوی رزمارتا تکان داد.
و ناگهان غیر از صدای سوت و تشویق همسایه های کمتر صدایی به گوش میرسید.
کوییرل هنوز با ناباوری به توماس نگاه میکرد که لبخند میزد و به دالاهوف اشاره کرد که باید بروند.
=======================================
خوب بر طبق دستور مدیر محترم کوییرل عزیز باید این موضوع تموم شه و بر طبق روال سابق هرکی هر چی میخواد بنویسه.
کوییرل در حالی که از خشم سرخ شده بود و دستهایش را به طرز وحشتناکی در هوا تکان میداد این حرف را فریاد زد تا چو که در آشپرخانه دم کرده از بوی اود بود بشنود.آشپزخانه با پارکت های کهنه و ساییده شده فرش شده بود و گلیم کوچک اما زیبایی زیر میز بود.سه پنجره نیمه کوچک کنار هم قرار داشت و از شیشه های رنگی آن نور زیبای میتابید که با دود اود جلوه بسیار زیبایی به آشپزخانه میداد.کابینت های چوب گردو که روی بعضی از آنهای نیم سوخته شده بود و دایره بودنشان خبر از سوخته شدن آن بوسیله قابلمه میداد.یک یخدان جادویی در گوشه آشپرخانه بود.
چو در حالی که یک ظرف چوبی پر از میوه در دستانش بود و دو پیشدستی با چاقوی میوه خوری جلویش در هوا معلق بود از آَشپزخانه که زیر پله بود بیرون آمد و ظرف را جلوی کوییرل گذاشت و گفت:« کم کم دیگه باید پیداشون بشه...فکر میکنم اول از همه آوریل بیاد...امیوارم فقط به جای همسایه های ضد شورشی های وزارت نیان..»
کوییرل به نشانه موافقت سر تکان داد.
.....
صدای زنگ ناقوسی خانه به صدا در آمد و کوییرل چوبدستیش را به سمت در گرفت و در باز شد.پشت در آوریل که به سختی میشد از بین انبوه پاکتهای معلق در هوا چهره اش را تشخیص داد.پاکتها خود به خود و با سزعت به سمت آشپرخانه رفتند و آوریل وارد خانه شد و ردای سیاهش را که بر روی آن طرخ های فانتزی گلدوزی شده بود در آورد و در حین سلام و احوالپرسی آن را در کمد جلوی در آویزان کرد.
- هنوز کسی نیومده؟
کوییرل و چو هر دو با هم گفتند:نه...
- میترسم یه وقت مامورای وزارت زنگو بزنن!
چو که دوباره از آشپزخانه بیرون آمده بود گفت: مگه من نگفتم نون نداریم؟؟پس کو؟!
- اووه...متاسفم یادم رفت!!اشکال نداره الان غیب و ظاهر میشم...
- نمیشه
کوییرل که روزنامه را پایین می آورد و چهره سرخ خود را نشان میداد این را با عصبانیت و در حالی که دندانهایش را بر روی هم فشار میداد گفت.
- چرا؟
- امکان غیب و ظاهر شدن رو مثل هاگوارتز کردن!
- ببینم این کارا رو کی انجام میدن؟یا کِی انجام میدن که ما نمی فهمیم؟ما کسیو نمیبینم که در سطح شهر در حال انجام کار خاصی باشه.فکر کنم ژاندارمری قدرت این کارا رو داشته باشه ها.
این را چو گفت که در حال پوشیدن ردایش بود.(البته در همان هنگان نگاه خشم آلودی هم به آوریل انداخت)
- این کارا رو ژاندارمری نمیکنه!زیر سر شهرداریه!میدونم...همه اینا زیر سر اون جانسون موذیه!!!از وقتی اومده داره خرابکاری میکنه!
- خودم میرم...پیاده!
چو آوریل را کنار زد و از در خارج شد.
....
همه مهمانها در یک ساعت به خانه رسیدند...البته به جای دالاهوف خواهرش آمده بود.همه دور میز بزرگ کوییرل نشسته بودند و بحث زیادی در گرفته بود.
- بهتره جانسون رو تهدید به اسموت کردن کنیم یا نه جانسون رو میکشیم...وزیرو اسموت میکنیم.
کوییرل با تعجب به اندکی روی صندلی چرخشید و با چشمان گشاد شده به رزمارتا که بقل دستش نشسته بود نگاه کرد و بعد دوباره راست نشست و و در حالی که دستهایش را تکان میداد گفت:«اوووف...سه ساعته اینجا داریم حرف میزنیم و به هیچ نتیجه ای نرسیدیم...چطوره بریم جانسون و...ببینم کاترین...برادرت چرا نیومده؟
- خوب راستش رو بخواین من طرف شمام اما آنتونین الان توی شهرداری نشسته و خوب...چجوری بگم داره برای جانسون خبرکشی میکنه.
کوییرل در حالی که با هر کلمه کاترین قرمز تر و دستهایش مشت میشد با خشم فریاد زد:«خودم دالاهوف رو میارم اینجا...همینطور جانسون....»
اما فریادش با صدای آرامی در پشت سرش متوقف شد.
- پرفسور کوییرل...لازم نیست زحمت بکشید...خودم اومدم
کوییرل که هنوز پشتش به توماس بود با تعجب نگاهی به روبه رو انداخت و سپس از جایش بلند و شد و رو در رو با توماس فریاد زد:
- برو بیرون بی نزاکت...این خلاف قانونه...تو اجازه نداری در خونه ها ظاهر شی...(حتی اگه وبمستر سایت زوپیس باشی!!!!!!!!!)
صدای همهمه بین همسایه ها بلند شده بود.
کوییرل هنوز با خشمو دستهای مشت شده همانطور که به سختی نفس میکشید به چشمان خاکستری توماس نگاه میکرد و توماس با چهره ای بی اهمیت و چشمان خمار به کوییرل پاسخ میداد.
دالاهوف هم در پشت توماس با نگاهی حاکی از تعجب به خواهرش نگاه میکرد و خواهرش هم با اخم و چهره ای وحشتناک به او نگاه میکرد.از قرار معلوم دالاهوف قدرت مقاومت نداشت و هم اینکه متوجه شد خواهرش در حال ذهن جویی است نگاهش را برگرفت و پشت سیخ سیخی موهای توماس نگاه کرد.
لبخندی بر روی لبهای کاترین ظاهر شد و با سیخونکی به چو که کنار او ایستاده بود موضوعی را در گوش او نجوا کرد.چو که هر لحظه چشمانش گشادتر و لبخند روی لبش وسیع تر میشد دهانش را باز کرد تا چیزی را با صدای بلند بگوید اما کاترین جلوی دهانش را گرفت و او را به سکوت دعوت کرد.
توماس که متوجه حرکات آن دو شده بود به آن ها نگاه کرد و سرش را به نشانه موافقت و احترام کمی پایین آورد.کوییرل با تعجب برگشت و با حالت پرسش گونه ای به چو و کاترین نگاه کرد و در عوض فقط یک لبخند تحویل گرفت.کوییرل که کمی گیج شده بود به توماس نگاه کرد اما این بار با چهره ای معمولی.
توماس صدایش را صاف کرد و گفت:اجازه هست؟
کوییرل با اخم به او نگاه کرد و دست به سینه به او زل زد.
- در جلسه شماره 1243 هیات شورای شهر هاگزمید و ارتباط راه دوری که با جناب آقای وزیر انجام شد موجب به تصویب قانونی مبنی بر این گشت که هیچ گونه شرکت یا موسسه ای چه وابسته و چه غیر وابسته به وزارت خانه سازمانهای مربوطه تاجازه هیچ گونه تغییرات مستقیم و یا غیر مستقیم در ساختمانهای قدیمی دهکده های جادویی بلا اجازه از صاحب خود خانه و یا ساختمان نداشته و رعایت نکردن این مهم مشمول قانون گشته و پیگرد قانونی دارد.
سکوتی برقرار شد و فقط صدای خنده آرام دالاهوف به گوش میرسد که با همین خنده گفت:البته شهردارها هم کم زحمت نکشیدن تا این اتفاق بیفته مخصوصا آقا دیگوری و همین آقا جانسون که رزمارتای عزیز پیشنهاد قتلشو داد.و سرش را به سوی رزمارتا تکان داد.
و ناگهان غیر از صدای سوت و تشویق همسایه های کمتر صدایی به گوش میرسید.
کوییرل هنوز با ناباوری به توماس نگاه میکرد که لبخند میزد و به دالاهوف اشاره کرد که باید بروند.
=======================================
خوب بر طبق دستور مدیر محترم کوییرل عزیز باید این موضوع تموم شه و بر طبق روال سابق هرکی هر چی میخواد بنویسه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�
جزئیات کاربر

چو وقتی از خانه دالاهوف خارج شد در حال رفتن بود که صدای سرفه ای را از پشت سرش شنید، سر جایش بی حرکت ایستاد، فوری به عقب چرخید و آنتونین دالاهوف را با قامت بلندش در مقابل خویش نظاره کرد. دالاهوف با شنل سیاه رنگش و موهای هم رنگ با شنلش با حالت سرد و بی روح به او نگاه می کرد. چو چانگ نمی دانست چه بگوید. کلمه اش را گم کرده بود، که به خودش آمد، سرفه ای مثل دالاهوف کرد و بعد لبخندی بر روی لب هایش نقش بست و با آرامش خاطر گفت: سلام جناب دالاهوف.
دالاهوف نگاهی چپ چپ به او کرد و سرش را تکان داد و به نوع خودش مثلا به چو سلام کرد. سپس نگاهی به درب خانه اش کرد و به طرف چو رفت، جلویش ایستاد، ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب پرسید: اهم..ببخشید شما در خانه من بودید؟ چو که دیگه فکر کرده بود که کارش تمام است و یه چند سالی براش زندون بریدن آهی کشید و گفت: بله..بله..آقای دالاهوف اما دزدی نکردم..من کاری نکردم... باور کنید.. و دیگه کم کم داشت از گونه اش اشک می ریخت. دالاهوف با حالت چندش از چو گفت: مگر من تهمت دزدی زدم، حالا چه کار داشتید؟ چو در یک لحظه از این رو به آن رو شد و با خیالت راحت از اینکه فکر دالاهوف منحرف نشده گفت: بله، من اومدم داخل خانه، با خواهرتون صحبت کردم، صحبت مهمی بود در جریان هستند. راستی خونه قشنگی دارید آقای دالاهوف، بزرگ به نظر می رسه.
دالاهوف بدون توجه به صحبت های چانگ، به طور مشکوکی نزدیک تر شد و پرسید: چه جریان مهمی؟ میشه من رو هم مطلع کنید که درباره چی بود؟ چو در دلش یا مرلین گفت. می ترسید که اگر به دالاهوف بگوید، دالاهوف طرف وزارت باشد و او فرمانده و رئیس ژاندارمری هم بود و ممکن بود به ضررشان باشد. چو نگاهش را به سمت چند ساحره پیرزن عابر چرخاند و آنها را نگاه می کرد که با عصا در حال پیاده روی بودند. سرفه دالاهوف توجه چانگ را به دالاهوف معطوف کرد. چو با دستپاچگی گفت: هان..خب..طولانیه..به خواهرتون گفتم..از ایشون بپرسید...من کار دارم..منو ببخشید...
و فوری چرخید و به سمت خانه کوییرل به راه افتاد. دیگر کم کم داشت مطمئن می شد که دالاهوف طرف وزارت خواهد بود و کار خانه های هاگزمید با این حالت تمام بود... چاره چه بود؟
ادامه دارد...
دالاهوف نگاهی چپ چپ به او کرد و سرش را تکان داد و به نوع خودش مثلا به چو سلام کرد. سپس نگاهی به درب خانه اش کرد و به طرف چو رفت، جلویش ایستاد، ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب پرسید: اهم..ببخشید شما در خانه من بودید؟ چو که دیگه فکر کرده بود که کارش تمام است و یه چند سالی براش زندون بریدن آهی کشید و گفت: بله..بله..آقای دالاهوف اما دزدی نکردم..من کاری نکردم... باور کنید.. و دیگه کم کم داشت از گونه اش اشک می ریخت. دالاهوف با حالت چندش از چو گفت: مگر من تهمت دزدی زدم، حالا چه کار داشتید؟ چو در یک لحظه از این رو به آن رو شد و با خیالت راحت از اینکه فکر دالاهوف منحرف نشده گفت: بله، من اومدم داخل خانه، با خواهرتون صحبت کردم، صحبت مهمی بود در جریان هستند. راستی خونه قشنگی دارید آقای دالاهوف، بزرگ به نظر می رسه.
دالاهوف بدون توجه به صحبت های چانگ، به طور مشکوکی نزدیک تر شد و پرسید: چه جریان مهمی؟ میشه من رو هم مطلع کنید که درباره چی بود؟ چو در دلش یا مرلین گفت. می ترسید که اگر به دالاهوف بگوید، دالاهوف طرف وزارت باشد و او فرمانده و رئیس ژاندارمری هم بود و ممکن بود به ضررشان باشد. چو نگاهش را به سمت چند ساحره پیرزن عابر چرخاند و آنها را نگاه می کرد که با عصا در حال پیاده روی بودند. سرفه دالاهوف توجه چانگ را به دالاهوف معطوف کرد. چو با دستپاچگی گفت: هان..خب..طولانیه..به خواهرتون گفتم..از ایشون بپرسید...من کار دارم..منو ببخشید...
و فوری چرخید و به سمت خانه کوییرل به راه افتاد. دیگر کم کم داشت مطمئن می شد که دالاهوف طرف وزارت خواهد بود و کار خانه های هاگزمید با این حالت تمام بود... چاره چه بود؟
ادامه دارد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج
