جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  195 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: یکشنبه 29 آذر 1388 20:58
نمایش جزئیات
آفلاین
درون یک آسیاب سحر آمیز تلسکوبی بسیار بزرگ بود.آنقدر کهنه بود که پوسیده بود. درون آسیاب متروکه بود.وقتی به آنجا میرفتی خاطرات گذشته ی خود را میدیدی.با آن تلسکوپ میتوان ارتش دامبلدور را که در دور دست ها به سمت هاگوارتز در حرکت بود را دید.شاید این حرف ها احمقانه بنظر بیاید اما اجاق کوچک جادویی را که در آسیاب باعث می شد تا آن آسیاب فرسوده که هر لحظه ممکن بود فرو بریزد را استوار نگه دارد رو چه میگویید؟
من به تمام جمله هایم مصمم مصمم هستم. حال میخواهید باور کنید یا نکنید!!!

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/9/30 12:09:31
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: چهارشنبه 25 آذر 1388 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- - پوسیده - خاطرات - - - - - - احمقانه

م . بی : نه بیخیالش خیلی کوچک شده!
ن . د : دوباره ببین.
م . بی : نخیر عزیز من حتی با تلسکوپ هم نمیشه دیدش!
ن . د : همچین میگی انگار داری دنبال یه آسیاب متروکه توی یه بیابون درندشت میگردی، فکر کنم اینجا خیلی معروف ،تو چشم ، جمع و جور و دوستداشتنی باشه ها...
م . بی : آره خیلی! منتهی الان فکر میکنم اگر یه ارتش رو هم استخدام کنی نتونی پیداش کنی.
ن . د : ولی من مصممم که حداقل یه اثر کوچک از هزاران ردی رو که گذاشته پیدا کنم ، دیگه از کاغذ که بدتر نیست ، حتی اونم توی اجاق پس از سوختنش یه خاکستر میزاره .
.
.
.
.
.
.
.
م . بی: نخیر احمقانه است الان شش ساله داریم میگردیم اما تو دوزار هدف پیدا کردی ؟ یدونه شو ، یدونه شو بگو حتی پوسیده و فرسوده من راضی میشم...
ن . د : آره فکر کنم یه کلمه بتونم بگم! پیداش کردم، خاطراتمو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1388 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
اندام کوچکش را پشت تلسکوپ جابجا کرد و به منظره روبرو چشم دوخت. نیازی نداشت که تا اعماق آسمان را برای ستاره اش جستجو کند، فقط کافی بود شمع کوچکی که پشت پنجره شکسته آسیاب متروک در جزیره ای فرسنگ ها دورتر هر شب روشن میشد را بیابد و تا خود صبح در دریای خاطرات همراه شمع ذره ذره بسوزد. باز هم با خود اندیشید... خیلی دور، خیلی نزدیک!
چیزی به شدت آزارش می داد، وسوسه ای که به جانش افتاده بود و او را به کاری دعوت میکرد، کاری بس احمقانه !
ساعتی بعد، در حالی که بند کوله پشتی اش را در دست میفشرد، در پوسیده کلبه اش را بست. مطمئن بود شمع ها او را در مسیر درست نگه خواهند داشت. هرگز در زندگی تا این حد برای هیچ کاری مصمم نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1388 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
راه طولانی را آمده بود و نیاز به استراحت داشت که ناگهان آن آسیابی را که از دور متروک به نظر میرسید را دید.مصمم شد که به آنجا برود.وقتی داخل شد بوی معجونی که در اجاق کوچکی در حال جوشیدن بود نظر او را به خود جلب کرد.وقتی از تلسکوپی که نزدیک پنجره ای با چهار چوب پوسیده ی چوبی قرار داشت به بیرون نگاه کرد ارتشی از غول ها را دید که در همان نزدیکی اتراق کرده اند.به نظرش فکر احمقانه ای آمد که بیرون برود وبا آن ها جنگ یا مذاکره بکند چون در این صورت باید با خاطرات زندگیش خداحافظی میکرد.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/9/24 17:39:03
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1388 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از جشن هرمیون از وکتور کرام خداحافظی کرد و وارد سرسرا شد و با دیدن رون که کنار شومینه ایستاده بود و به او چپ چپ نگاه میکرد راهش را کج کرد وبه سمت کتابخانه رفت.هری که از رفتار آنها متحیر مانده بود جاروی پرنده اش را برداشت و ازسرسرا خارج شد.به این فکر بود که مقاله ای که به تازگی در مورد ماگل ها نوشته شده بود را بخواند .

لطفا با این کلمات داستان بنویسید. ممنون
آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط serita در 1388/9/24 13:51:50
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/9/24 17:36:23
شاید نگویم هر آنچه که می اندیشم
اما قطعا درباره ی هرچه می گویم اندیشه می کنم
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آبان 1388 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
وسط بیابانی ایستاده بود . در مقابلش [color=0000FF]ارتش عظیمی از هیولا های خبیث وجود داشتند هر چند او تنها یک پسر بچه کوچک بود . هر چند می دانست که نمی تواند اما مصمم بود که ارتش را نابود کند . در کمال حیرت ناگهان هیولا ها ناپدید شدند و آسیاب بزرگی جای آنها را گرفت . به نظر می رسید که متروک باشد . تصمیم گرفت که به درون آسیاب برود . وقتی که در آسیاب را باز کرد پیر مردی را در اتاق کوچکی دید . پیر مرد داشت با دقت به درون یک تلسکوپ نگاه می کرد و هر از گاهی درون دفترچه ای پوسیده که ظاهرا دفتر خاطرات بود چیز هایی می نوشت . پیرمرد ناگهان برخاست و فریاد زد :(( الان تو رو پرت می کنم توی این اجاق . )) و اجاقی را نشان داد . . .
الکس از خواب برخاست . پنج دقیقه بعد او در حال خندیدن به رویای احمقانه اش بود . [/color]

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/8/12 17:52:46
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 11 آبان 1388 17:21
نمایش جزئیات
آفلاین
هری بر روی صندلی در مقابل [color=0000FF][color=0000FF]شومينه[/color] ی برج گریفندور نشسته بود . داشت فکر می کرد . در همین هنگام رون وارد شد . او گفت :
- بجنب هری ، جشن کریسمس داره شروع می شه . باید بریم توی سرسرا . هی ! پسر فکرت مشغوله . چت شده ؟
هری گفت : رون ، راستشو بگو . کوییدیچ چیه ؟
رون ابتدا متحير ماند . سپس به هری چپ چپ نگاه کرد و گفت :
- دیگه شوخی بسه . اصلا بامزه نبود . بجنب بریم توی . . .
- من شوخی نکردم . واقعا نمیدونم کوییدیچ چیه .
رون گفت :
- آهان یادم نبود که تو بعضی چیزارو نمیدونی . خب کوییدیچ یه چیزی مثل شسکتبال ماگل هاست که . . .
- اون شسکتبال نیست ، بسکتباله !
- به هر حال ، یه چیزی مثل بسکتبال ماگلاست که روی جاروی پرنده انجام می شه .
و شروع به توضیح دادن کرد . هنگامی که به بازیکن جست وجوگر رسید هری با خوشحالی گفت :
- یعنی من می تونم یه جست و جوگر شم ؟
رون گفت :
- شاید اگه استعدادشو داشته باشی بتونی . اما دردسر داره . مثلا همین ويكتور كرام که جست و جوگر تیم بلغارستانه کلی خودشو به آب و آتیش زده تا تونسته این قدر مشهور بشه .
سپس تقریبا بلافاصله پروفسور مک گونگال وارد شد ( رون با گفتن یک هيس هری را ساکت کرد ) و گفت :
- پاتر ، ویزلی . اگه نمیخواین به جشن بیاین مجبور میشم ازتون امتیاز کم کنم .
- الان میایم پروفسور ! [/color]

لطفا با این کلمات داستان بنویسید در ضمن خیلی کوتاه تر:
آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Siverus در 1388/8/11 17:24:20
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/8/11 17:56:44
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 11 آبان 1388 13:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات اسنیپ در دفتری پوسیده روی اجاق است
هرمیون از روی کنجکاوی ان را بر میدارد و پیش هری که در محل متروکی بود می رود و دفتر را باز می کنند ناگهان دفتر ناپدید شده و هری و هرمیون به اسیابی قدیمی رفتند درست34 سال پیش اسنیپ 14 سال داشته و همه او را مسخره می کردند.هاگوارتز تصمیم گرفت که ارتشی درست کند و این مصمم است که دانش اموزان اسنیپ را راه نمی دهند و می گونند که این احمقانست که اسنیپ را راه دهیم و اسنیپ به اتاقش می رود و با تلسکوب قدیمی خود ارتش راه نگاه می کند با حسرت و اندوه و اسنیپ بیچاره کوچکترین دوستی هم ندارد

تایید شد!
ولی بهتره بیشتر برای داستانهاتون وقت بزارید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشباح هاگوارتز در 1388/8/11 13:19:16
ویرایش شده توسط اشباح هاگوارتز در 1388/8/11 13:31:12
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/8/11 17:52:02
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: شنبه 9 آبان 1388 20:18
نمایش جزئیات
آفلاین
من و پروفسور دامبلدر به لندن رفته بودیم که ماگل ها مارا با تعجب نگاه می کردندما به جای خلوت رفتیم و سوار جاروی پرنده شدیم دامبلدر گفت من 35 سال است سوار جارو نشدم وقتی به فروشگاه سر سرا رسیدم ویکتور کرام هم انجا بود .امده بود که چوب دستی خود را تعمییر کند
کرام مارا چپ چپ نگاه میکرد که ناگهان دامبلدر گفت هیس حرفی نزن انگار که ما با هم نیستیم
بعد منو دامبلدر به کنار شومینه سرسرا رفیتم که گرم شویم ولی ناگهان صدای شادی بلند شد که ما فهمیدیم جشن است ما که خیلی متحیر شده بودیم

لطفا با این کلمات داستان بنویسید:

آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشباح هاگوارتز در 1388/8/10 17:13:10
ویرایش شده توسط اشباح هاگوارتز در 1388/8/10 17:15:47
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/8/10 18:39:05
Re: بازي با كلمات
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1388 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آسیاب - تلسکوپ - پوسیده - خاطرات - مصمم - ارتش - متروک - اجاق - کوچک - احمقانه


در آسياب دهكده اي نشسته بود.داشت فكر ميكرد. به خود ميگفت:كاري از اين احمقانه تر وجود داره؟!

از حماقتي كه كرده بود افسوس ميخورد.چرا كه تحمل اين رو نداشت كه بدون ارتشش به وطن برگرده .مردم چي ميگفتن؟ روحيه سربازان چي ميشد؟

خاطرات دو روز پيش رو به ياد ميآورد. مصمم بود كه رو در رو با سپاه دشمن بجنگه و هر چي ديگر فرمانده ها ميگفتن قبول نميكرد.و استدلال ميآورد كه دشمن تعدادش كمتر هست.حمله رو در رو به دشمن .اون هم وقتي كه تعداد بيشتر بود فقط يه خواب بود.دشمن به خوبي نيروهاشو پنهان كرده بود و او به راحتي فريب خورده بود.قل و قم شدن سربازاش.شكست در نبرد.عقب نشيني يا بهتر بگم فرار به سوي رصد خانه شهر .اقامت يا باز بهتر بگم قايم شدن در آنجا.با تلسكوپ تشخيص دادن موقعيت خودش از طريق ستاره ها.گرسنگي.تشنگي.به بن بست رسيدن و بيرون اومدن از رصد خانه متروك.و رفتن به خونه اي كه به نظر خلي از سكنه بود.پيدا كردن مقداري غذا و خوردن آن وكنار اجاق كوچك نشتن و كمي گرم شدن.بعد از 1 روز تازه طعم گرما رو چشيده بود.دستهاش رو بهم ميماليد.هجوم خستگي به بدنش .تصميم گرفت با رو اندازي پوسيده كه در خانه پيدا كرده بود و آن رو روي خودش انداخته بود كمي بخوابه.كه صداي سربازاي دشمن رو شنيد.دوباره فرار .و عاقبت رسيدن به اين آسياب متروك.ديگه تحمل نداشت.چه جوري پيش هم وطنان برميگشت.چه جوري خبر شكست احمقانشو به اونها ميداد.بالا رفتن از پله هاي آسياب .رسيدن به بالاي آن.به بن بست رسيدن.بي لياقتي همه دست به دست هم انداختند تا او در رويايي ابدي فرو برود.رويايي كه سختر از زندگي بود.

با تشكر
ممد

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1388/8/4 17:39:38