چند جارو سوار در اسمان ديده ميشن و چندين مامور خفن عينك دودي به چشم از اونها پايين ميريزن و البوس سورس رو در حالي كه دستبند به دست داره به سمت در اصلي وزارت جلو ميبرند.
ملت ميريزن دور نگهابنا و شروع به شلوغ بازي ميكنند و چندين گوجه به سمت البوس سورس پرتاب ميكنن.
چند دقيقه بعد - دادگاه شمار 10
قاضي :
داد گاه رسميست ، لطفا سكوت رو رعايت كنيد.ملت كه ميبينن قاضي با اين قيافه جلف ، مشغول كوباندن چكش روي ميزه جو گير ميشن و با ريتم چكش شروع به بندري زدن ميكنن.
قاضي:
همگي ساكت...ملت خوف كرده و جملگي ساكت ميشن.
قاضي:متهم رديف اول به جايگاه شهود .
چند سكيوريتي گارد البوس سورس رو كشون كشون به سمت جايگاه شهود ميبرن ، البوس سورس هم خوف ميكنه و در نتيجه ميزنه زير گريه.
قاضي:به ريش مرلين قسم بخور كه چيزي جز حقيقت در اين دادگاه نخواهي گفت.
البوس سورس در ميان سيلاب اشك ها:به ريش مرلين قسم كه راست ميگم ، هر چي ميگم.
قاضي:همونطور كه خودت هم در كتاب گينست ثبت كردي ما ميخوايم بدونيم چطور شد كه به اين سرعت زدي مملكت جادويي ما رو منحدم كردي.
البوس سورس:اقاي قاضي به جون پاپا عله من نميدونم چي شد من پسر يازده ساله اي بيش نيستم من نميدونم اصلا چه اتفاقي افتاده چيزي يادم نمياد به مرلين راست ميگم.
قاضي:از اولش تعريف كن.
البوس سورس برگه اي از جيبش در مياره و شروع ميكنه به خوندن:من پسر يازده ساله اي بيش نبودم و در مدرسه علوم و فنون جادوگري هاگواتز به تحصيلات ميپرداختم كه ناگهان روزي ناگهاني نامه اي از دست البوس دامبلدور به سويم رسيد.من شب هنگام سر ساعت به دفتر كار دامبلدور رجوع كردم اما متوجه عدم اون در دفتر شدم و به فكر فرو رفتم ، ناگهان ديدم كه قدح انديشه اش بي حفاظ گوشه اي نگهداري ميشود و از اونجايي كه از پاپا عله شنيده بودم دامبلدور در قدحش چيزاي باحالي داره به سمت قدح عقب نشيني كردم كه ناگهان صداي كلاه گروه بندي رو از روي گنجه شنيدم كه ميگفت اگه مثل پاپا عله وسواس دارم برم يه بار ديگه اون رو رو سرم بذارم ، منم از همه جا بي خبر اونو روي سرم گذاشتم و بعد از اون ديگه چيزي يادم نمياد . تا اينكه از اينجا سر در اوردم ، راستي اقاي قاضي من روي اين متن خيلي كار كردم ، سعي كردم واضح و رسا باشه و تموم ارايه هاي ادبي اي كه يه بچه 11 ساله ازش اگاهي داره رو سعي كردم در اين نوشته ازش استفاده كنم اميدوارم نگارششم خوب بوده باشه .
قاضي:متهم رديف دوم رو به جاي گاه شهود بيارين.
چند باديگارد كلاه گروه بندي رو ور ميدارن و به جايگاه شهود راهنماييش ميكنن.
قاضي:به ريش مرلين قسم بخور جز حقيقت چيزي نميگي.
كلاه گروه بندي:به افتابه مرلين قسم جز حقيقت چيزي نخواهم گفت.
قاضي:من گفتم بگو ريش مرلين.
كلاه گروه بندي:برو بابا چه فرقي داره ، مهم اينه دو تاش مال مرلينه.
قاضي:خب ، اينا كه البوس سورس پاتر ميگه رو تاييد ميكني ؟ همه اين جنگ و دعواها زير سر توئه؟
كلاه:من نميتونم بگم كه بايد خودت امتحان كني.
قاضي:يعني چي كه خودم امتحان كنم؟!
كلا:يعني يه سري بايد منو بذاري روي سرت تا زاواياي مخفي اين پرونده برات اگاه شه.
چند سكويريتي گارد ديگه وارد ميشن و كلاه رو روي سر قاضي ميذارن.
چند دقيقه بعد
قاضي(در حالي كه هنوز كلاه گروه بندي روي سرشه):
.. سكوت رو رعايت كنيد .. زواياي مخفي پرونده بر من روشن شد و متوجه شدم كه همه تقصيرا زير سر البوس سورسه و اون رو من به بيست سال زندان محكوم ميكنم و اين كلاه هم بي گناه اعلام ميكنم و ميتونه بره براي خودش خوش باشه و يه مبلغ پولي هم بهش ميديم تا اين سو تفاهم رو از دلش در بياريم.پايان
پ.ن:سوژه اين پست از پست كلاه گروه بندي در خورندگان معجون راستي گرفته شده.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

سپس به وزارت رفت و بلیز را به بازداشتگاه وزارت ، شعبه آزکابان تحویل داد!
حالا زود باشین رای گیری کنید!
انجمن زدم واسه مرگخوارهام که زدم ! دوستشون داشتم ! قدرشونو می دونستم ! اون -چی ؟ ! ها....؟
