جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
پاسخ به: شبی از شبهای ریونکلاو
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1395 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد

از همان ابتداي تشكيل گروه هاي هاگوارتز، هيچ ريونكلاوي وجود نداشت كه ريونكلاوي باشد و كتاب "اشعار روونا ريونكلاو" را به عنوان كتاب مقدسي كه بعد از كتاب مقدس مرلين بود را نشناسد، به گونه اي كه يكي از ملاك هاي كلاه گروه بندي براي انتخاب اين گروه، كسي بود كه حداقل بخشي از اين كتاب را از حفظ باشد. شب ها ريونكلاوي ها دور ميز گرد جمع ميشدند مشاعره ي ريونكلاوي راه مينداختند و تا نيمه هاي شب ادامه ميدادند تا وقتي كه خستگي بر آن ها چيره ميشد و صبح روز بعد همگي دور تا دور ميز خود را ميافتند. حال قضاوت با شما، كسي از گروه هاي ديگر حتي جرات نميكرد كلمه اي بد در مورد اين كتاب بزند چه رسد به كسي كه خود، ريونكلايي باشد و به جاي اشعار زيباي روونا، كتاب هاي ديگر بخواند.

ماجرا برميگردد به دو ماه قبل، خبر موثقي مبني بر نگهداري گونه اي جديد از مواد مخدر كه باز هم ساخت دست اسليتريني ها بود توسط پسرهاي تازه وارد ريونكلاو استفاده ميشد، سرگروه ها موظف بودند بيشتر از هميشه بازرسي هاي شبانه را پيگيري كنند. هفته ي پيش وقتي ليني در حال بازرسي خوابگاه ها بود صندوقچه اي كه با هزاران طلسم محافظت ميشد را يافته بود و بعد از فراخوان عمومي به همه ي پسرهاي خوابگاه گفته بود كه تا يك هفته صاحب اين صندوقچه وقت دارد خودش را تسليم كرده و شخصا آن را باز كند و اگر آن فرد خود را معرفي نكند، ليني خودش شخصا در حضور تمام دانش آموزان ريونكلاوي آن را باز ميكند و اگر چيز غيرقانوني در آن باشد، مجازات او دوبرابر ميشود.

يك هفته گذشته بود و كسي خود را معرفي نكرد، حالا همه در تالار اصلي جمع شده بودند و ليني روي سكوي بلندي ايستاده بود و در حالي كه صندوقجه را در دستش نگه داشته بود به افراد مقابل رويش نگاه كرد.

- يه بار ديگه فرصت ميدم، اين صندوقچه مال كيه؟

همهمه اي بين دانش آموزان ريوني پيچيد و با صداي دوباره ي ليني، همگي ساكت شدند.

- خيله خب، من اينو بازش ميكنم.

چوبدستيش را از جيب ردايش درآورد، ابتدا سعي كرد با ورد هاي آسان آن را باز كند، اما به نظر ميرسيد طلسم هاي پيچيده تري روي آن پياده شده باشد، ليني دريافت كه اين صندوقچه متعلق به يكي از پسرهاي قديمي هاگوارتز است چرا كه تازه واردان هنوز توانايي استفاده از چنين وردهايي نداشتند. سرانجام بعد از مخلوط انواعي از طلسم هاي پيچيده، در صندوقچه به صورت غيرمنتظره اي باز شد و چيزي به سرعت، كه فقط ميشد با نگاهي رنگ سرخش را تشخيص داد، جلوي پاي ليني افتاد. ليني خم شد و شي را برداشت، مشخص شد كه آن شي، يك كتاب نسبتا قطوري بود. آن را باز كرد و ناخودآگاه شروع به خواندن آن، با صداي بلند كرد:

نميفهمي قدر اون چيزايي كه داريو
واسه پيجوندن من ميسازي صد تا سناريو
عادتم كردي به هر خري محل بذاريو
خب واسه دل منم انجام نده، يه كاريو...


به محض اينكه متوجه ريتم آهنگ وار شد سريع دو دستش را روي دهانش گذاشت و كتاب با صداي بلندي روي زمين افتاد و سكوت محضي تالار را فرا گرفت.

ليني همانطور كه به قيافه هاي متعجب هم گروهي هايش يكي يكي نگاه ميكرد در حال سبك سنگين كردن اتفاقي كه افتاده بود:

اين قطعا يه كتاب شعره، و قطعا شعري كه خوندم مال كتاب روونا نيست، خوندن كتابي غير از كتاب مقدس يك جرم محسوب ميشد... و نكته ي ديگر اين بود كه اين متن ها متعلق به يك شاعر و خواننده ي جادوگر نبود و محتوياتش سراسر بيخود و بي محتوا بود ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1395/6/20 20:58:56
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: ۩کافه ریون۩
ارسال شده در: شنبه 20 شهریور 1395 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور آهسته خود را به محلي كه ليني كمي دورتر ايستاده بود رفت و آرام در گوشش زمزمه كرد: ليني؟ بودجمون چغدغه؟

ليني بدون جلب توجه و آهسته كمي داخل جيبش را جستجو و كرد و پاسخ داد: فكر كنم اونقدري هست كه پيرزنه رو راضي كنه.

سپس جلوتر رفت و چند سكه اي را كف دست پيرزن گذاشت. بعد از اينكه پيرزن سكه ها را شمرد به ليني اشاره كرد كه به او نزديك شود، ليني با ترديد به بيرزن نگاهي انداخت و آرام به اون نزديك شد.

پيرزن با صدايي كه باعث سيخ شدن موهاي گردن ليني شد به نظر رسيد چند كلمه ي مختصري به ليني گفت و سرش را عقب برد و ليني به جمع ديگر ريوني ها پيوست.

زنوفيليوس با كنجكاوي برسيد: خب؟ كجا بايد بريم؟

ليني كه انگار مايل به پاسخ نبود پس از مكثي گفت: كسي كه بال مگس خون آشام داره يكي از بچه هاي هافله

زنوف: خب اينكه نكراني نداره ميريم ميگيريم ازش

ليني با كلافگي گفت: مثل اينكه يادت رفته پارسال سر برد كوييديچ ازشون اونا با ما قطع رابطه كردن... محاله بهمون چيزي بدن ...

فلور با ناراحتي گفت: عالا چيكاغ كنيم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
ارسال شده در: یکشنبه 17 مرداد 1395 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
نام: لونا
نام خانوادگي:لاوگود
گروه: ریونكلاو
چوبدستي: چوب درخت بلوط ريسه اي از جنس قلب تسترال
سال تولد: سال ١٩٨١
ويژگي هاي ظاهري: قد متوسط، موهاي بلند طلايي، چشمان گرد و صورت گرد.
چوبدستي: معمولي
علاقه مندي ها: چيزهاي عجيب و غريب و خرس مستربين

بيوگرافي: مادرش جادوگر كنجكاوي بود كه وقتي درحال انجام انواع و اقسام جادوها رو امتحان ميكرد از دنيا رفت و لونا بي مادر شد؛ پدرش زنوفيليوس لوگود سردبير مجله ي طفره زن بود و عقايد عجيب و غريبي داشت، ظاهرا لونا هم به پدرش رفته و همانند او اخلاق و رفتار عجيب و غريبي داشت. حتي لباس ها و غذاهاي عجيبي ميخورد و معمولا كسي حرف هايش را نميفهميد.


لونا.
تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/17 14:58:10
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 13:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

همه ساکت بودند ناگهان کسی گفت!

فلور از داخل آزمایشگاه با تکرار مداوم ِ یافتم یافتم همه ی ریونی ها رو به خودش جلب میکنه و نتیجه این میشه که ریونی ها ظرف ِ چند دقیقه تو آزمایشگاه دور فلور جمع شدن

لینی به فلور نگاه میکنه: چی شده؟

فلور چند تا کاغذِ تو دستش رو بالا میاره و با خوشحالی دوباره هی میگه که یه چیزی یافته!

پادما کاغذا رو از فلور میگیره و بقیه نزدیکش میان و به برگه ها نگاه میکنن.

رو کاغذا چند تا شکل کشیده شده و لوازم لازم برای ساختنشون و بازم ریونی ها سردرگم به فلور نگاه میکنن!

فلور که میبینه هیچکس از کاغذا سر در نیاورده نفس عمیقی میکشه و سعی میکنه آروم توضیح بده:

- خیله خب ببینید، من یه ماشین ساختم، که میتونه مهم ترین نیاز بشر رو فراهم کنه! و اون نیاز چیه؟ خیله خب لازم نیست فکر کنید اون نیاز پوله

لینی: منظورت اینه که یه ماشین ساختی که میتونه پول بسازه!!؟

فلور:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: جمعه 10 آبان 1392 13:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

لینی دست ریز چونه پشتِ دخل (!) ِ کافه نشسته و میخواد سعی کنه تغییر حالت بده به این صورت ولی میبینه واقعا حسش نیست.

یه کم اونور تر از دخل یه میز گرد هست برای وقتایی که کارکنای کافه دور هم جمع میشن و پادما غضبناک داره رو به روش رو نگاه میکنه.

کافه سر تا سر خالیه و تنها کسایی که اونجا هستن لینی و پادما و دو پسر بچه ی سال اولی هستن که سراسیمه در حال نوشتن تکالیفشون هستن.

لینی سکوت رو میشکونه: این دو تا چرا چیزی سفارش نمیدن؟

پادما نگاه ِ نفرین بارش رو از پسرا برمیداره و میگه: نمیدونم! یه ساعت دیگه کلاس تاریخ جادوگریشون شروع میشه و انگار اینا فقط دنبال یه میز و صندلی میگردن که بخوان مشقاشونو بنویسن!

لینی که از این حرکت پسرا اعصابش خورد شده از صندلیش بلند میشه و فریاد زنان پسرا رو شوت میکنه بیرون!

چند ساعت بعد - کنار شومینه!

لینی در حالی که رفته بالا منبر: چند وقته که پولمون ته کشیدهف یه زمانی این کافه واسه خودش برو بیایی داشت! الان فقط شده محل دانش آموزای تنیلی که میان مشقاشونو مینویسن فقط!

فلور ناامیدانه میگه: خب میگی چی کار کنیم؟ نمیتونیم ملتو به زور بکشونیم تو کافه که!

لینی از بالا منبر (صندلی) پایین میاد و میگه: من یه فکری دارم، الان میریم کافه و هر کی شروع میکنه یه نوشیدنی یا کیک از خودش میسازه، بعدشم به منو اضافه میکنیم و همه جا تبلیغ میکنیم که کافه با سری نوشیدنی ها و دسر های خوشمزه اومده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: دفتر حمایت از حیوانات جادویی!
ارسال شده در: یکشنبه 11 تیر 1391 21:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابان !

زن و مردی جوان در حالی که پسر بچه ای با چشمانی پر از شیطنت را با خود میکشیدند مقابل ستونی متوقف شدند.

زن و مرد آگهی روی ستون را خواندند و نیششان تا بناگوش باز شد.

زن در حالی که چشمانش برق میزد رو به شوهرش گفت: به نظرت این جیوون خوشگل به عنوان حیوون خونگی واسه پسرمون خوب نیست؟ :pretty:

مرد هم مانند زن چهره اش شاداب شده بود پسرش را از روی زمین بلند کرد و روبه او گفت: این حیوون رو دوست داری جک؟ به عنوان حیوون خونگیت؟

جک درست مثل مادر و پدرش نیشش باز شد و با پاره کردن آگهی رضایت خود را اعلام کرد. و خانواده ی سه نفره برای خرید نجینی رهسپار شدند.

نزد لرد و خانوم سفیر

سفیر بدون توجه به حرف های لرد ظرف های دسر را به سمت لرد هول داد و گفت: بخور دیوید! ما که این حرفا رو نداریم با هم.

در افکار لرد: این احمق منو دیوید صدا زد؟ پس منو با یکی دیگه اشتباه گرفته! بهتر بود قیافه مو یه جور دیگه درست میکردم. لعنتی. من باید ازینجا برم بیرون ...

لرد در دلش احساسی شبیه به قار و قور (!) کرد و تصمیم گرفت کمی از خوراکی های خوش مزه بخورد بعد بهانه ای بیاورد و از آنجا خلاص شود.

- خب دیوید. همه ی کارامون واسه سفر آماده س. فقط متن سخنرانیت رو آماده کردی؟

بازم در افکار لرد: اوه ... اوضاع به هیچ وجه خوب نیست... باید ازینجا برم حتما!

در نتیجه با گذاشتن گیلاس روی دسرش در دهان ادای سرفه ها مکرری در آورد و بریده بریده رو به سفیر گفت: من ... باید ... برم ... الان بر میگردم ...

سپس با عجله از سالن خارج شد. سفیر که چهره اش نگران به نظر میرسید قاشقش را روی میز گذاشت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1391 18:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی بعد از درک کامل اوضاعی که توش گیر افتادن یکی میزنه پس کله ی لونا.

- آی ی ی ... واسه چی میزنی؟

- چرا؟ چون تو هر کنی منم همون کارو میکنم، تو آب بخوری منم آب میخورم، تو غذا بخوری منم غذا میخورم، تو بیفتی تو چاه منم میفتم تو چاه! ببین ما رو تو چه دردسری انداختی!

لونا:

بعد از یه سری تو سر و کله ی هم زدن تصمیم میگیرن راه بیفتن بلکه راه خروج از تونل رو پیدا کنن.

تالار ریونکلا

ریونی ها کنار شومینه کنار هم جمع شدن و نقشه ی حیاط هاگوارتز رو مقابل خودشون باز کردن تا نقشه بکشن.

آماندا: اونایی که مامور محافظت هستن اینجا مواظبن ولی ما باید از یه راه دیگه بریم تا موقع رفتن به کسی بر نخوریم. کسی پیشنهادی نداره؟

آماندا بعد از گذشت چند دقیقه و دریافت نکردن ایده ای کلافه گفت: ای بابا! هیچکس ایده ای نداره؟ لینی؟ تو هیچ ایده ای نداری؟

بعد از اینکه ریونی ها هاج و واج فهمیدن لینی و لونا تو جمعشون نیستن سراسیمه همه ی تالارو دنبالشون گشتن.

- فکر کنم دو نفر دیگه هم دزدیده شدن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو سرشو محکم به دیوار نزدیکش میزنه و با فریاد میگه: این که نشد زندگی! هی از همه جا پرتمون میکنن بیرون، اونا مشنگن واقعا، ولی وقتی بهشون میگیم مشنگ ناراحت میشن، گروه اراذلشون انقدر ترسوئه که پرتمون میکنه بیرونف من خسته شدم میخوام برگردم خونه ی ریــــــــدل! :vay:

لینی برای رفع آلودگی صوتی دستشو مشت میکنه و میکوبه تو سر لودو و سه نفر تو یه خیابون تاریک و باریک در سکوتی سرد فرو میرن.

بعد از چند دقیقه روفوس به شکمش اشاره میکنه و میگه: من گرسنمه!

لینی که از اول این ماجرا حس میکنه یه چند کیلویی کم کرده و داره به وضعیت جسمانی ایوان شبیه میشه میگه: با کدوم پول بریم شکممونو پر کنیم آخه؟

همون موقع ماشین مدل بالایی از مقابلشون میگذره و کمی اون طرف تر متوقف میشه و شیشه ی کنار راننده پایین کشیده میشه و دستی از اون بیرون میاد و شیء کاغذی رو میندازه تو صندوق کنارش.

بعد از دور شدن ماشین سه مرگخوار از سر کنجکاوی به صندوق نزدیک میشن و روش رو میخونن: صندوق صدقات

چند دقیقه بعد زنی با دو تا از بچه هاش به سمت صندوق میاد و مثل سوار اون ماشین دوباره یه چیزی میندازه تو صندوق و میره.

لینی بشکنی میزنه و میگه: حالا فهمیدم! اینایی که اینا میندازن این تو پوله!

لودو صندوق رو ورانداز میکنه و میگه: بعد من میگم مشنگن ناراحت میشن! مگه دیوانه ن پول بی زبونو میندازن تو صندوق؟

لدو با خوشحالی جواب میده: حتما واسه مایی که پول نداریم میندازن! زودباشین در صندوقو باز کنین یه کم پول برداریم بریم شام بخوری! :pretty:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1391/4/8 15:57:07
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان به محض شنیدن سخنان هوگو در رابطه با مرگخوار ها به ساعتش نگاهی انداخت و خود را به هوگو نزدیک کرد.

- دیگه داری زیاده روی میکنی! جمله ی پایانی رو بگو و بیا بیرون، منتظرتم.

هوگو بعد از شنیدن صدای ایوان دوباره به حالت سابقش برگشت و به من من افتاد.

- خلاصه این که اگه به من رای بدید دنیا در آرامش خواهد بود ...

سپس در حالی که سرخ شده بود با عجله از آنجا دور شد. صدای همهمه ی تماشاگران بلند شد. بین همهمه ی مردم شخصی که صدایش از همه بلند تر بود توجه دیگران را به خود جلب کرد.

- دیدید چی میگفت؟ اون با جنگ بین سیاه و سفید ها مخالف بود، اون موافق اونایی هست که با آرامش دارن زندگی میکنن و هر آن ممکنه بر اثر جنگ ای دو جبهه مورد ضربه قرار بگیرن ...

صدای موافقت و اعلام رضایت دیگران فضا را پر کرده بود ...

طولی نکشید که خبر اول صفحه ی روزنامه های جامعه ی جادوگری با عکس بزرگی از هوگو بین مردم پخش شده بود.

" نماینده ی مردمی، هوگوی بی طرف! نابودی دو جبهه ی سیاه و سفید! "

روزنامه توسط لرد مچاله شد و با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد. اینبار ایوان روزنامه را در هوا گرفت و صافش کرد چون میدانست لرد چند لحظه بعد دوباره آن روزنامه را میخواهد.

لرد با دست های مشت شده فریاد کشید: این هوگو کدوم گوریه؟ داره گند میزنه به نقشه مون! :vay:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1391/4/8 15:26:47
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1391/4/8 15:27:21
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به وضعیتی که توش گیر افتاده بود فکر کرد و بعد از کشیدن آهی لودو و روفوس رو از جلوی خودش کنار زد.

- یه شما دو تا هم میگن مرد؟ حالا اگه لرد اینجا بود با یه کروشیو از صحنه ی روزگار پاکشون میکرد!

نیش لودو باز شد و گفت: ما که چوبدستی نداریم اگرنه مث ارباب کارشونو میساختیم!

روفوس با من من باعث شد لینی نتونه جواب لودو رو بده.

- میگم بهتر نیست بیخیال بشین؟ این یاروها هی دارن نزدیک تر میشن! :worry:

هر سه به ارازل مشنگی که هر لحظه نزدیک تر میشدند نگاه کردند. لینی برای دومین بار اه کشید و بعد جلو رفت و ترق تروق انگشتاش رو در آورد.

سه مشنگ وقتی آمادگی لینی رو برای مبارزه دیدن بیشتر مشتاق شدند و قدم هاشون رو بیشتر کردن.

روفوس با نگرانی گفت: لینی میخوای فرار کنیم؟

لینی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند گفت: نگاه کنید چطوری آسفالتشون میکنم!

- هر جور راحتی

سه مشنگ تنها سه قدم با لینی فاصله داشتند و روفوس و لودو وقتی از نزدیک به مشنگ های مقابلشان نگاه میکردند بیشتر خون در رگ هایشان خشک میشد.

لینی لبخند کجکی زد و دستانش را مشت کرد و با خشن ترین حالت ممکن به طرفشان رفت.

یک مشت به اولی
یک لگد به دومی
و ضربه ی سر به سومی

سه مشنگ با آه و ناله روی سعی میکردند بلند شوند ولی ضربه ها زیادی سنگین بود.

لودو با قیافه ای عجیب انگار تا حالا لینی رو ندیده گفت: لینی؟ تو از کی تا حالا قدرت ِ بدنیت انقدر زیاد شده؟

لینی با رضایت خاطر گفت: خب یه ریونی واسه هر چیزی آماده س.

همان موقع سایه ی شخصی روی زمین توجه آن ها را به خود جلب کرد، لینی، روفوس و لودو به صاحب سایه نگاه کردند. شخص مشنگ ظاهری شبیه به سه مشنگ داغون ِ روی زمین داشت.

مشنگ چهارم با خنده گفت: به گروه ارازل شهر خوش اومدید! شما تو امتحان قبول شدید!

روفوس، لینی و لودو با سردرگمی به یکدیگر نگاه کردند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1391/4/6 14:15:43
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
تاپیک انجمن