جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد درحال سبک‌سنگین کردن پیشنهاد سیبل بود. از یک طرف دلش نمی‌خواست کسی تو ذهن پیچیده و شیکش وول بخوره، از طرف دیگه جمله‌ی «ایده‌های تاریک و سیاه» به شدت جذاب بود. مخصوصاً اون‌جاش که گفت ذهن شما باز میشه! کسی چه می‌دونه، شاید پشت یه ذهن باز، یه نقشه‌ی کشتار جمعی خلاقانه هم پنهون باشه.

اما پیش از آن‌که لرد تصمیمی بگیرد، صدای خش‌خش‌مانند عبور یک موجود خوش‌پوش از میان جمع به گوش رسید. مرگخواران به طور غریزی خودشان را کنار کشیدند؛ چون کسی داشت می‌اومد که اگه پاتکش به ردای یکی از مرگخوارای بخت‌برگشته می‌خورد، طرف باید بقیه عمرش رو با نیش‌گون‌های ممتد زندگی می‌کرد.

ارباب…
صدایی صاف، کشیده، و همراه با طنین کلاس بالا بلند شد.
–اجازه بدید من پیشنهادی بدم... بدون دخالت تفاله‌های چای و بخارهای اسطوخودوس!

همه برگشتند. لوسیوس مالفوی مثل یک جلد مجله‌ی تبلیغاتی ویزنگاموت وارد صحنه شده بود. موهای صاف و براقش در نور سالن مثل آب‌نبات نعنایی می‌درخشید، و ردای سیاهش با هر حرکت مثل پرده‌ی تئاتر بالماسکه باز و بسته می‌شد.

–ما هم می‌خواستیم ببینیم کجا موندی! گفتیم نکنه وسط راه، برق مویتو قطع کرده باشن!

لوسیوس نگاهی از بالا به پایین به بلا انداخت، که داشت از حسادت دندان می‌سایید.
–ارباب، چه کاری فرهنگی‌تر از برگزاری یک رقابت رسمی، با نظم، داوری و امتیازدهی دقیق؟
او یک قدم جلو آمد و ادامه داد:
–ما می‌تونیم یک «جشنواره‌ی هنری مرگخواری» برگزار کنیم. نمایشنامه، نقاشی، آوازهای جادویی، و مثلاً… هنرهای مفهومی با اجزای بدن دشمنان!
(همان‌جا دو سه تا مرگخوار با اشتیاق خاصی پلک زدند.)

سیبل که همچنان دود اسطوخودوسش را به هوا می‌فرستاد، زیر لب زمزمه کرد:
–اما من دیدم که تو آینده قراره یه شعر عاشقانه از ارباب بخونید که...

–سکوت کن سیبل!
لوسیوس اخم‌ناکی نثارش کرد.
–جشنواره فرهنگی من با شعرهای تو خراب می‌شه. نمی‌خوام وسط اجرا یه‌دفعه بوی جوهر قهوه‌ای و تفاله‌ی نعناع بلند شه.

لرد آرام دست به چانه زد. معلوم نبود از پیشنهاد لوسیوس خوشش آمده یا داشت فکر می‌کرد بین این دو تا کیو اول کروشیو بزنه.
–رقابت فرهنگی؟ با نمایشنامه و آواز و اجزای بدن؟... ما علاقه‌مند شدیم!

جمع با صدای آه کشیده‌ای به نشانه‌ی هیجان واکنش نشون داد. بلا از شدت خشم موهاشو جوید. سیبل با دودهای بنفش رنگ، تصویر یه قلب شکسته تو هوا کشید. و لوسیوس، با لبخند متکبرانه‌ای، راضی از اینکه لرد نظرش رو پسندیده، کمی بیشتر یقه‌ی رداش رو مرتب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
لوسیوس مالفوی | استاد نفوذ و جادوی سیاه | وارث خاندان اصیل‌زاده مالفوی
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 16:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
وقتی حرف و سخن از ذهن خونی به میون میاد، یک نام هستش که همیشه میدرخشه... یکی که همیشه میپره وسط و زمام کارو دست میگیره. میخواید بپرسید کی؟ واقعا میخواید بدونید کی؟ اصلا زشته که نمیدونید! اصلا هم به اینکه ندونستن عیب نیست، نپرسیدن عیبه اعتقاد ندارم. حالا که به اندازه‌ی کافی وقت تلف کردیم بریم سراغ دامه داستان.

بعد از پایان جمله‌ی لرد از اون انتهای صف مرگخواران در هم گره خورده، سری با موهای وزوزی با هر زوری که بود خودشو جلو میکشه.
- اربابا من بگم؟

الان میتونم تو چشماتون بخونم که همه فکر کردین این بلا بوده. ولی سخت در اشتباهین. چون این اصلا بلاتریکس نبود. یه مو وزوزیه دیگه بود به نام سیبل تریلانی!

سیبل در حالی که چهار تا گوی پیشگویی رو جلوی پای لرد پهن میکنه، یه فنجون چای اسطوخودوس رو زیر چونه لرد میگیره.

- این الان چیه دقیقا؟
- ارباب اینو بنوشید تا از تفاله های چایتون به آینده سیاهتون پی ببرم و هر چیزی که در ذهنتون میگذره رو برای بقیه بازگو کنم!
- ما نمیخوایم بیقه بدونن تو ذهنمون چی میگذره!
- ولی ارباب شما خودتون گفتید حدس بزنیم ایده تو ذهنتون چیه!
- گفتیم حدس بزنید ایده ما چیه نگفتیم توی ذهن ما وول بخورید!

اما سیبل فرصت به دست اومده رو حاضر نبود به این سادگی ها از دست بده. در حالی که با تلاش زیاد دود سفیدی که از زیر رداش بیرون میزد و مشخص بود یکی از افکت های خفن به نظر رسیدن پیشگویی هاشه رو به سمت لرد هدایت می‌کرد، دستش رو روی یکی از گوی های پیشگویی کشید و با صدایی گرفته و لحنی مرموز شروع به صحبت کرد.
- ارباب من دارم در آینده ی نزدیکی از شما نوشیدن یک فنجون اسطوخودوس میبینم. نوشیدنی که موجب میشه ذهن شما باز بشه و ایده های تاریک و سیاهی به ذهنتون بیاد!

به نظر میومد سیبل تونسته بود با ین حرف کمی لرد رو نرم کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 10 خرداد 1404 20:38
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد خوشنود از جماعت مرگخواری که جلوش ردیف شده بودن و برای رسیدن بهش همدیگه رو زیر دست و پا له می‌کردن، دقایقی به مرگخوارانش وقت می‌ده تا نظم خودشون رو پیدا کنن و بعد...

خب این بعد هنوز نرسیده متاسفانه. از خوانندگان محترم تقاضا می‌کنیم کمی بیشتر صبر پیشه کنن. چون یکم مرگخوارا بیشتر از حالت معمول درگیر مرتب و منظم شدن، شدن. بالاخره جلوی اربابشون برای خدمت کردن حضور پیدا کردن کم چیزی نیست که.

اما شاید شما صبرتون زیاد باشه، ولی مال لرد نه! لرد که می‌بینه مرگخوارا خیلی دیگه دارن لفت می‌دن، با صدای بلندی گلوش رو صاف می‌کنه تا توجه همگان رو به خودش جلب کنه.

ولی همگان اونقد درگیر بودن که متوجه نمی‌شن!

پس لرد این‌بار خشن‌تر از قبل دوباره فریاد می‌زنه:
- مرگخوارانمان!

و این‌بار دیگه جوابه! مرگخوارا در کسری از ثانیه در همون جایی که هستن مرتب و منظم می‌ایستن و گوش به فرمان برای اجرای دستورات لرد می‌شن.
لرد برای بار دوم خوشنود می‌شه و آرامش به وجودش باز می‌گرده.
- مرگخوارانمان؟

مرگخوارا یک صدا جواب می‌دن:
- بله ارباب.

لرد حتی راضی‌تر از قبل هم می‌شه.
- ما ایده‌ای در ذهن برای انجام یک کار فرهنگی خفن داریم. کدومتون می‌تونه حدس بزنه ایده‌ی ذهن ما چیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1403 00:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ولی تلما بعد از اینکه رفت توی اتاقش دیگه از اتاق بیرون نیومد. کسی هم نمیدونه که چرا بیرون نیومد. شما هم نپرسین که چرا بیرون نیومد. زشته توی کارای بقیه دخالت کنین! عه... بی‌ترادبا! خب دیگه کتاب اخلاق رو ببندیم و بریم سراغ اصل مطلب...

لرد دید که درصد فرهنگی بازی و با فرهنگ بودن و این چیزاش کم شده، خواست به این فکر کنه که چه‌جوری می‌تونه درصد با فرهنگ بودن و اینجور مسائل رو بالا ببره. ولی نه خودش به فرهنگ اهمیت می‌داد، نه اصلا علاقه‌ای داشت به این مسائل، نه حال داشت که فکر کنه.

بالاخره اون لرد بود. کارش فقط لردیت بود و بس. خرده کاری‌ها رو باید مرگخوارانش انجام می‌دادن. کار اون فقط نظارت بود و ایرادگیری و تخریب و شکنجه و آسیب زدن و کروشیو زدن و در مواردی هم قر دادن و حتی قهر کردن. دیگه بالاخره لرد هم در برهه‌ای از دوران زندگیش ناخواسته قلب داشته بود. گناه داره، به روش نیارین!

پس یکی از مرگخوارانش رو صدا زد.
- یکی از مرگخوارانمان!

کسی نیامد. پس دوباره صدا زد.
- یکی از مرگخوارانمان!

باز هم مورد اهمیت واقع نشد و کسی نیامد. پس تصمیم گرفت عصبانی شود و رخی نشان دهد و با رخش قلعه حریف رو بزنه و بعد بره برای کیش و مات. پس فریاد زد.
- مرگخوارنمان!

در کسری از ثانیه لشکر انبوهی از مرگخواران درحالی که از سر و کول و کله‌ی همدیگه بالا می‌رفتن جلوی لرد ظاهر شدن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1403 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

توی فرهنگستان خانه ریدل، مرگخوارا مشغول کارای فرهنگی هستن.

____________


-امروز آسمون آبی بود. خورشیدم طلایی بود. زمینم دور خورشید میچرخید. تاحالا همچین روزی دیده بودین؟
-آره. هر روز!

مرگخواران با ترکیبی از تاسف و دل بهم خوردگی، صندلی های خود را از صندلی گابریل دور کردند. گابریل برای مرگخوار بودن زیادی عجیب بود. او بر خلاف سایر ساکنین خانه ریدل ها، سوزن روی صندلی معلمان هاگوارتز نمی گذاشت. مشنگ هارا در دستگاه آبمیوه گیری نمی انداخت و گربه هارا سلاخی نمی‌کرد.

-هی هی... صندلیتو نزدیک من نیاریا! من که میدونم پشت اون لبخند معصومانت چه نقشه شومی داری! می‌خوای بغلم کنی و از پشت بهم خنجر بزنی. بعدم جسدمو قطعه قطعه کنی و بندازی تو چرخ گوشت بانو مروپ. لابد بعدشم می‌خوای به عنوان نذری ببریم بدی محفلیا تا از قحطی نجات پیدا کنن! نه؟ دیدی دستتو خوندم؟
-من فقط میخوام روباهتو بغل کنم تلما. چه نارنجی و خوشگله!

تلما روباهش را دور گردنش انداخت و به سرعت از سر میز شام برخاست. در حالی که چنگالش را برای دفاع از خودش به سمت گابریل نگه داشته بود، آرام آرام به اتاقش برگشت و در را پشت سرش بست‌.

-اینطوری نمیشه...من باید فرهنگ دوست داشتن رو بین مرگخوارا رواج بدم. مطمئنم همشون یه قلب مهربون تو وجودشون دارن، فقط باید دوست داشتنو یادشون بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: پنجشنبه 30 شهریور 1402 20:15
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی ریز تر- شپش‌های هاگرید.

- واااااای! داریم می‌سوزییییییییییم!
- فراااااااااااااااااااااار کنیییییین!

شپش‌های موجود در سر هاگرید، به‌خاطر فشار روحی‌ای که به آن‌ها نازل شده‌بود، به سمت تخم‌هایشان حرکت کردند؛ آن‌ها هر یک از تخم‌هایی را که در روبه‌رویشان بود را خوردند، و با هرگازی که می‌زدند قسمتی از خون شپش‌های کوچولو به بیرون می‌پاشید. پس از آن‌که تمام تخم‌های موجود در سطح سر هاگرید خورده‌شد، شپش ها شروع به تغییر شکل کردند. سر شپش کوچولو‌های که خورده‌بودند، از شکمشان بیرون آمد؛ دست‌هایشان از قسمت آرنج تبدیل به یک دست کوچک بی‌انگشت و یک دست بزرگ‌تر شدند؛ انگشت‌هایی کوچک از هر یک از گوش‌هایشان بیرون آمد و پا های ناقص و عجیبی از حدقه‌ی چشمان آن‌ها در آمد.
یکیِشان قسمتی از پوست کپک‌زده‌ی سر هاگرید را کند و آن را خورد، سپس در حالی‌که دهانش پر بود، فریاد زد:
- می‌دونین تنها راه نجات ما چیه؟
- پناه بردن به باربی از شر اوپنهایمر رانده‌شده؟
- نــــــــه، شـــورش، فقط شـــورش!

شپش‌های جهش یافته به سمت آتش هجوم بردند، در آن آتیش گرفتند و به سطح جدیدی از شپشیت رسیدند و تبدیل به شپش‌های جهش یافته آتشی شدند. شپش‌ها داشتند به سمت صورت پیتر هجوم می‌آوردند.
***


سر هاگرید می‌سوخت، جزغاله می‌شد و هاگرید با هر فریاد شیر بسته‌بندی پاستوریزه از ریش دامبلدور می‌خواست.
- مواَاَاَاَاَاَاَاَاَ مواَاَاَاَاَاَ! من شیر بسته‌بندی از ریش دامبلدورو می‌خوامممم! چرا این‌جا هیچ عشقی احساس نمی‌کنم؟ من عشق می‌خواممم، مواَاَاَاَاَاَاَ!

پیتر می‌خواست نازش کند، اما کله‌اش و به ویژه موهایش زیادی داغ بود. او به مقادیر زیادی مغزش پیچ در پیچ شده‌بود و مقداری دود نیز از چشم‌هایش بیرون زده‌بود. او مثل مجسمه‌ای در جایش ایستاده‌بود که شپش‌های جهش‌یافته‌ی آتشی از قسمت‌های مختلف صورت او داخل رفتند، صورتش را کندند و شروع به خوردن ادامه‌ی بدنش کردند. خون از سوراخ‌های صورت پیتر مانند فواره بیرون می‌زد؛ اما مغز پیتر سوخته بود و عصب‌هایش کار نمی‌کردند و او فقط لبخندی ملیح بر صورتش داشت.

کتی مضطرب و بهت‌زده شده‌بود؛ نه به‌خاطر پیتر، بلکه بخاطر این‌که در بالای نام گروه آن‌ها "مدل موی آتشین" را نوشته‌بودند و به امتیازشان نهصد و دو امتیاز اضافه کرده‌بودند؛ آن‌ها هم‌اکنون مقام اول را در اختیار داشتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1402 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی رفیق آتیش داری؟...پیس پیس...خانم شما آتیش نداری؟...ای بابا این وسط همه سبک زندگیشون سالمه؟ یه معتاد پیدا...

دستی که در میان تماشاگران بلند شده بود باعث شد کتی ادامه جمله اش را نادیده بگیرد. فردی که دستش را بلند کرده بود شبیه عصاره خالص تمام موادهای مخدر سنتی، صنعتی و جادویی جهان بود! کتی با خوشحالی به سمتش دوید و به آرامی گفت:
- میشه دو دقیقه فندک یا کبریتت رو قرض بگیرم؟

مرد لاغر مردنی دستش را توی جیب ردایش کرد و فندکی فلزی و زنگ زده را از آن بیرون کشید و کف دست کتی گذاشت. بر روی بدنه فندک نام مورفین حک شده بود!
کتی با تعجب به مرد نگاه کرد و گفت:
-مورف...تویی؟!

مورفین نگاه عاقل اندر صفیحی به او انداخت و به ارامی گفت:
- هیششش...شدات در نیاد، من ممنوع الورودم! برو به کارت برش بژار منم به کارم برشم!
کتی خوشحال از اینکه توانسته فندک پیدا کند شلنگ تخته کنان به پیش پیتر برگشت.

- بیا پیتر یه فندک گیر آوردم.
پیتر فندک را از دست کتی قاپید و به پشت انبوه موهای هاگرید پناه برد و زیر لب گفت:
- هیچ مویی حریف من نمیشه، الان ظرف چند ثانیه یه جوری موهات رو کوتاه میکنم که اسمم توی گینس ثبت بشه! میخوام برات مدل موی سموری بزنم!

فندک با اولین تلاش روشن شد و شعله اش به جان موهای هاگرید افتاد. موها با سرعتی دلچسب میسوختند و هر لحظه به امتیاز پیتر و کتی اضافه میشد. پیتر هم الکی ادای قیچی کردن در میاورد تا کسی شک نکند. چند لحظه بعد صدای کتی پیتر را به خودش آورد:
-پیتر...پیتر خاموشش کن!

پیتر با نارضایتی گفت:
- هنوز زوده، صبر کن یکم دیگه اش بسوزه!

کتی سیخونکی به پیتر زد و با دستپاچگی گفت:
- لعنتی موهاش داره دود میکنه! الان همه متوجه میشن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 شهریور 1402 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
کتی و پیتر بسی زحمت می کشیدند، ولی به جایی نمی رسیدند. هاگرید بسیار بسیار انبوه بود!

پیتر رقبایش را بررسی کرد. یکی از آن ها داشت از موی مدلش لانه عقاب درست می کرد. حتی یک عقاب واقعی به همراه جوجه هایش منتظر بودند که در پایان کار به مو ها اضافه شوند.
یکی دیگر در حال طراحی قلعه هاگوارتز بود و سومی مدل بید کتک زن را انتخاب کرده بود.

- فایده ای نداره. خیلی از ما جلوترن. آبرو و حیثیت تجاریمون در خطره. باید یه کاری کنیم کتی.

کتی در حال بافتن مقداری از موهای هاگرید، برای کمتر کردن حجم آنها بود.
- از یه قیچی بزرگتر استفاده کنیم؟ یا مثلا ساطور! تبر! اره برقی؟

پیشنهاد های بدی نبودند. ولی پیتر فکر بهتری کرده بود.
- مقداری از مو و ریششو آتیش می زنیم. مو سریع می سوزه و کسی متوجه نمی شه. اینجوری حجمشون کمتر می شه و کارمون راحت تر می شه.

کتی تایید کرد. پیتر زیر چشمی تماشاگران را از نظر گذراند.
- با چوب دستی که نمی شه. یه وسیله آتش زا برای من پیدا کن. ببین کسی سیگار نمی کشه؟

کتی برای یافتن فندک یا چیزی شبیه به آن، به میان تماشاگران نفوذ کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آذر 1400 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- خانم‌ها و آقایان! این شما و اینم از آخرین شرکت کننده‌ها، تیم پیتر و کتی!

در برابر تشویق پرشور و پرحرارت تماشاگرای حاضر توی استادیوم آرایشگری، پیتر و کتی همونطور که با افتخار مشت‌هاشونو توی هوا به اینطرف و اونطرف تکون می‌دادن، به جمع شرکت کننده‌ها اضافه شدن.

جلوی هر کدومشون یه صندلی به چشم می‌خورد که ملّت با موهایی با ارتفاع 20 متری روشون نشسته بودن. جلوی پیتر و کتی، صندلی گنده‌ای وجود داشت که هاگرید روش نشسته بود و کیک می‌خورد.

تشویقات تماشاگرا کم‌کم خوابید و صدای ناظر مسابقات به گوش رسید:
- هرچی بیشتر اصلاح کنین، امتیازی که روی اسکوربورد مشاهده می‌کنین، بیشتر میشه. برنده‌ی مسابقه اونیه که زودتر از همه 1000 امتیاز کسب کنه!

پیتر و کتی اول به اسکوربورد و بعدش به شرکت کننده‌ها که داشتن خودشونو گرم می‌کردن، زل زدن. بعدش زاویه به زاویه‌ی موهای بیش از حد پر پشتِ هاگرید رو بررسی کردن. جفتشون سعی کردن وانمود کنن که چیز خاصی نیس و سه سوته اصلاح میشه.

- هی کتی، تو موهاشو با شونه بگیر، منم قیچی می‌زنم. اوکی؟
- اوکی.
- خوبه. ابزار آرایشگری! لتس گووو!

چند دقیقه بعد

- میگم... هن هن... کتی... هن هن... فعلاً امتیازمون چقده؟
- 5 از 1000.
-

موهای هاگرید خیلی تسترال تو تسترال‌تر از این حرفا بودن و ابزار آرایشگری، هر کدوم داشتن یه گوشه نفس نفس می‌زدن و در حال ریکاوری بودن.

- با این روال که تا فردا هم تموم نمیشه!

تقریباً همه‌ی شرکت کننده‌ها از 500 امتیاز رد شده بودن، به جز پیتر و کتی 5 امتیازی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: فرهنگستان ريدل
ارسال شده در: یکشنبه 10 مرداد 1400 16:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

پیتر یه سالن مد و زیبایی تاسیس کرده و منتظر مشتری های عجیب و غریب با درخواست های عادی و غیر عادیشونه.
ولی قبل از اومدن مشتری ها تصمیم می گیره به همراه دستیارش کتی، سری به مسابقه آرایشگری بزنه.

..................

پیتر و کتی در آخرین لحظه خودشان را به داخل اتاق شرکت کننده ها پرتاب کردند.
-ما شرکت می کنیم!
-حتما می کنیم!

و اسمشان ثبت شد.

پیتر در گوشه ای نشست و سرگرم صحبت با قیچی طلایی اش شد.
-ببین... خوب دقت کن. نوک موها رو مورب می زنی که تیز تیز بشن. اگه صاف کوتاه کنی بی ریخت می شه. یه کمی هم خودتو برق بنداز. لکه داری. شونه کو؟

شانه فلزی خمیازه ای کشید و سر بلند کرد.
-کی رو شونه کنم؟

پیتر شانه را تکان داد.
-کسی رو شونه نکن. حواستو جمع کن. مسابقه الان شروع می شه، تو گرفتی خوابیدی. پاشو خودتو گرم کن. اگه بلاتریکس رو بیارن و بگن موهاشو شونه کن، قراره چیکار کنی؟

شانه وحشت کرد. بلاتریکس، کابوس ثابت شب هایش بود. تنها موهایی که هیچ شانه از عهده باز کردن گره هایشان بر نیامده بود.

شانه و قیچی سرگرم در جا زدن شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!