] تصمیم گرفته مدتی بین آدمهای عادی، زندگی انسانگونه رو تجربه کنه. اما خوب... به جای آدمهای عادی، با لات و لوتها و جاهلهای پایینشهر لندن بُر خورده! باهاشون سوار پیکان جوانان گوجهای میشه و دور دور میکنه، میره قهوهخونه برای قُلقُل، و با گودریک قرار دعوا با قمه میذاره!لرد که نگران آبروی خاندانشونه، از مرگخوارها میخواد سالازار رو تعقیب کنن و مراقب باشن دستهگل به آب نده.
حالا دلفی سالازار رو با رفیق جدیدش «شگی» توی قهوهخونه پیدا کرده و حواسشون رو از قمهکشی با گودریک پرت کرده؛ اما به وضعیتی بدتر: دلفی میگه دنبال خواستگاره. جاهلهای قهوه خونه همگی آب از لب و لوچهشون آویزون میشه. سالازار غیرتی میشه و جمعیت برای این که نشون بدن حسن نیت دارن، میرن دنبال گل و شیرینی که آداب خواستگاری رو به جا بیارن!
چیزی نگذشت که اولین داشمشتی به قهوهخانه برگشت. با یک جعبه نونخامهای در دست و یک عدد کاکتوس که با گلدان در جیب جلوی کتش جا داده بود. ترکیب کت تک مشکی، با شلوار شیشجیبِ دمپا زیپِ سبز لجنیِ طرحِ کُردی، و کتونی زیرنگی زدایکس سفید آدیداس با سه خط زرد که پشت ترمینال جنوب لندن یک جفتش را میدهند 240 چوق، دل از دلفی ربود!
- میبینین بابابزرگ؟ انقده دوسُم دِرِه که بِرِیِ مُو تیپ متگالاییش ره زده!

در همین لحظه @ایوا موقعیت را مناسب دید تا دومین مرگخواری باشد که موقعیت سالازار را پیدا کرده و به سوژه میپیوندد. بدون این که نقش خاصی ایفا کند، نشست یک گوشه و با جعبهی نونخامهای مشغول شد.
- تو چرا لهجه گرفتی دختر؟

- اهم... نمیدونم.
دیدم شما با این ابهتتون کفتری نشستین رو تخت و دارین حلقه میدین بیرون، گفتم منم یه تغییری بکنم. 
دلفی خودش را جمع و جور کرد و دوباره توجهش را به خواستگاری داد که اکنون مقابل سالازار زانو زده بود و همزمان زیرچشمی دلفی را میپایید. کنج لبش را گزید و چادر گلگلی که همین حالا روی سرش ظاهر شده بود را جمع کرد تا رو بگیرد و سرش را با عشوه طوری پایین بیندازد که یعنی مثلا خجالت کشیده.
- آق سالازار! غلام ادبت که بودیم... مرحمت کن، ما رو به غلامی دختر جیگــــ... یعنی دختر نجیبت قبول کن، اجزه بده یه عمر نوکریش رو کنیم!

خواستگار به کلمهی نجیب که رسید، ایوا پقّی زد زیر خنده. اما توجهی به سقلمهی دلفی نکرد تا تمرکزش روی باقی نونخامهای ها از بین نرود.
- هوم... نوکری؟ غلامی؟ آق شگی این چی میگه؟

سالازار داشت خوشش میآمد! شنیدن این کلمات با طبع و روحیهاش سازگار بود. دلفی نیز این ماموریت را حسابی میپسندید. انگار داشت بهترین رویایش را میزیست و همزمان برایش حق ماموریت میگرفت!
- جون تو داره خوشم میاد شگی جون.

- از چی سالی جون؟!
سالازار خوراکش بود! چه چیزی؟ این که نگوید و نشان بدهد! عمیقترین افکار و ایدئولوژیهایش را چنان در دل رفتار و روایت بکارد که مخاطب اصلا نفهمد از کجا خورده و سالها بعد، آن فکر در مغزش جوانه بزند!
- همین فاز غیرتیبازی و اینا!
به نظرم که روشنفکر بازی اینجا آنتن نمیده و همین فرمون برم جلو بهتره. بله رو بگم غلامم شه؟ 
گفته بودم که سالازار احساسش را به این راحتیها رو نمیکند.

- زکّی! یعنی سر اوّلی وا بدی؟!

- به نظر من که به لحاظ استراتژیک اصلا به صلاح نیست.

این جمله را ایوا در حالی گفت که به چارچوب در چشم دوخته بود. به خواستگار دوم که در آن ظاهر شد. به جعبهی کیک یزدی که در دست خواستگار دوم بود.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



به دلفی خیره شده بودن و هر کدومشون شصت دستشون رو به زبون کشیده و بعد سیبیلشون رو باهاش صاف میکردن که قدم بردارن. سالازاری که با این صحنه روبهرو شد، غدهی غیرتش یهدفعه درد گرفت. غیرت؟ این احساس از کجا اومده بود؟ در طول این هزار سال عمرش چنین حسی تجربه نکرده بود. حس محدود کردن افراد رو همیشه میشناخت و حتی ازش لذت هم میبرد، اما این یکی فرق داشت. انگار دوست داشت وانمود کنه که برای سرنوشت و آبروی خود دلفی پا پیش میذاره و همهی حاضرین رو نابود کنه، در حالی که در عمق ماجرا، نگرانی از این بود که ماجراجوییهای دلفی به آبروی خودش در محل و بین اطرافیان لطمه بزنه. حس عجیبی بود. انتظار نداشت اولین احساسی که بعد از این تغییر تجربه میکنه، همچین چیزی باشه. با این حال، واقعیت این بود که غیرتی شده بود. همزمان به خودش قول داده بود که برای مدتی کسی، مخصوصاً ماگلها، رو نکشه تا بتونه ازشون یاد بگیره. در نتیجه گیر کرده بود؛ چه بکنه که هم این حس آروم بگیره و هم کسی آسیب نبینه؟
ایدهای به ذهنش رسید… اما قبل از اینکه بتونه ایدهش رو پیاده کنه، دلفی که ماموریتش رو کامل فراموش کرده بود و حالا با موجی از خواستگارها روبهرو شده بود، تصمیم گرفت مسیر داستان رو بهتنهایی تغییر بده. (این ایده ناب سالازار، که قطعا خیلی هم هوشمندانه و جذاب بود، به خاطر دخالت دلفی برای همیشه از دسترس شما خوانندهها خارج شد. لطفاً شکایات خود را مستقیماً به خود دلفی ارائه دهید.

