هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
#96

هوگو ويزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۰:۳۶ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۴۰۲
از لینی بپرسید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 362
آفلاین
جیمز که سه متر با رون فاصله داشت گفت : دایی؟جو گیری ها!!من که نگرفتمت میخوای بری برو.کی تورو گرفته؟
رون که کلش رو میخارید گفت: اصن من نمیدونم اول بذار حساب این فرزند نا خلفمو برسم.
و ناگهان رون با یک پرش بلند به سمت هوگو حمله ور شد ولی هوگو جاخالی داد و افتاد روی دامبلدور
رون ریشهای دامبلو گرفته بود میکند و داد میزد: سلام کثافت حرف گوش نکن،مرگوار میشی.واسه من؟ریش درمیاری؟پیر میشی،آبدارچی؟
ناگهان دامبلدور با دستاش رون رو عقب زد و گفت: پسرم،شما اشتباه گرفتی پسرت اونجاس.
رون که برگشت پسرش رو دید و خواست به سمتش حمله ور شود که ناگهان دوتا پنجرهی اتاق شکست و از ان دو دود سیاه وارد اتاق شد.دو دود کنار هوگو امد و ناگهان تبدیل به ایوان و ریگول شد.دو دود دست های هوگو را گرفتند و با خود بردند



خانه ی ریدل




هوگو روی زانو هاش نشسته بود و از ترس به خود میلرزید.
شترق
لرد محکم تو گوش هوگو زد طوری که هوگو تو هوا 4 بار دور خودش چرخید و ناگهان به دیوار کوبیده شد و روی زمین افتاد.
لرد به کنار هوگو امد پاش رو روی صورت هوگو گذاشت و گفت این چه حرفایی بود که زدی ها ها ها؟؟؟
هوگو به سختی پای لرد رو از روی صورتش برداشت و کلی خون از تو دهنش به بیرون پاشید به سختی گفت:
ا..ا..ار.باب ممن هد..دفم جمع کردن رای بود فقط به خاطر شما.
و هوگو بیهوش شد
لرد که دست به کمرش زده بود گفت راست میگی هوگو؟الحق که ابدارچیه خودمی.آفرین به تو با این کلک زیرکانت.لینی؟رز؟زود باشین دوباره این هوگو رو امادش کنین زود.


ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۹ ۱۴:۴۱:۲۲

همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۹:۳۱ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
#95

لودو بگمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۹:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1316
آفلاین
- :worry:

- چرا لالمونی گرفتی ایوان؟ پرسیدم الان هوگو کدوم گوریه؟

- ارباب بیخیال اصلا این روزنامه دروغ نوشته

- بده به من ببینم

- بفرمایید ارباب

- هوگو ویزلی کاندیدای مردمی در راستای شفاف سازی موازع خویش در رابطه با جبهه های سیاه و سفید عصر امروز ملاقاتی با رییس جبهه راست یعنی آلبوس دامبلدور خواهد داشت و با او مذاکره خواهد کرد

-


میدان گریمولد

لیموزین سفیدی در مقابل مقر فرماندهی جبهه محفل ققنوس متوقف شد و هوگو ویزلی با شنل مشکی رنگ و براق از آن پیاده شد و محافظانش نیز به دنبال او، هزاران خبرنگار که مشخص نبود از کجا ظاهر شده اند به سوی او حجوم بردند و میکروفون ها را جلوی چهره ی او که مقابل نورهای بیشمار دوربین ها برنزه می شد گرفتند.
هوگو چشمکی زد و گفت: "علی!"
بلافاصله محافظی غول پیکر تمام خبرنگار ها و عکاس ها را پراکنده کرد و آلبوس دامبلدور از پله های مقر پایین آمده و با هوگو دست داد سپس به همراه محافظان وارد خانه شماره 12 گریمولد شدند.
دامبلدور هوگو را به دفتر شخصیش راهنمایی کرد تا به دور از خبرنگاران فضول به بحث و تبادل نظر بپردازند.

- خوب دامبلدور، خوشحالم که بعد از مدت ها میبینمت! من امروز با پیغام صلح و آرامش اینجا اومدم، پیغام مبارزه با جنگ و جایگزینی گفت و گو به جای درگیری!


طبقه پایین

- جیمز تو بازم رفتی سر کیف من؟ :vay:

- نه دایی من برا چی باید برم سر کیف شما؟

- پس پیام امروز من کجاست؟

- اه دایی بسه دیگه ولش کن همش سرت تو روزنامه است یکمی هم به خونوادت فکر کن شد یه بار از سر کار بیای بگی جیمز برات آبنبات خریدم؟ شد یه بار بگی یکی از اون یویوهاتو بیار با هم بازی کنیم؟ شد یه بار بگی جیمز از نهنگات چه خبر؟ شد یا نشد؟ گفتی یا نگفتی؟ من دلم پوسید تو این خونه همش جلسه کار، این چه کاریه با من می کنید؟ چرا منو تو این موقعیت قرار میدین؟

- تو که حالت خرابه من میرم دفتر آلبوس ...

- نــــــــــــــــــــــــــــــــه

- زهر مار ... درد بی درمون ... چه خبرته بچه؟

- عمو آلبوس که مرده یادت نیست سه چهار تا پست پایین تر روحش اومد سراغت؟

- خوب شد گفتی، جیمز تو میدونستی که هوگو کاندید شده و داره بر علیه ت و استرجس فعالیت میکنه؟

- آره باو تو از دنیا عقبیا عمو الان داره بالا با عمو آلبوس ... نه هیچی ... من نباید اینو می گفتم

- چــــــــــــــــــــــــــی؟ هوگو پدرسوخته بالاست؟


جلسه دامبلدور و هوگو

- بله هوگو ویزلی عزیز، تو میدونی که من همواره به دنبال صلح و آشتی و عشق و روشنایی و ازین مزخرفات بودم

- نه دامبلدور تو فقط شعار این حرف ها رو میدی، خیلی ها به خاطر همین حرف ها کشته شدن، وقتشه که دست از این مبارزات احمقانه ورداریم و سیاه و سفید در کنار هم و در آرامش زندگی ... آخـــــــــــــــــــ

در با شدت باز شد و شیئی موسوم به دمپایی با سرعت نور از پشت آن به دماغ هوگو شلیک شد ...
رون در حالی که تقلا می کرد خودش را از دست جیمز خلاص کند و به پسرش حمله ور شود با صدایی بلند فریاد می زد و فحش می داد.

- پسره ی پدرسگ تو خیلی بی جا می کنی به دنبال صلحی ... [*****] برو زیر دست ارباب عوضی تر از خودت بی پدر ... من تو رو [****] این همه سال من و ننت رو ول کردی رفتی چایی ریز اسمشونبر شدی حالا اومدی اینجا که چی پدر مرده؟ ولم کن جیمز ولم کن بزار پدرشو در بیارم


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
#94

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۰۲:۳۱ سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
ایوان به محض شنیدن سخنان هوگو در رابطه با مرگخوار ها به ساعتش نگاهی انداخت و خود را به هوگو نزدیک کرد.

- دیگه داری زیاده روی میکنی! جمله ی پایانی رو بگو و بیا بیرون، منتظرتم.

هوگو بعد از شنیدن صدای ایوان دوباره به حالت سابقش برگشت و به من من افتاد.

- خلاصه این که اگه به من رای بدید دنیا در آرامش خواهد بود ...

سپس در حالی که سرخ شده بود با عجله از آنجا دور شد. صدای همهمه ی تماشاگران بلند شد. بین همهمه ی مردم شخصی که صدایش از همه بلند تر بود توجه دیگران را به خود جلب کرد.

- دیدید چی میگفت؟ اون با جنگ بین سیاه و سفید ها مخالف بود، اون موافق اونایی هست که با آرامش دارن زندگی میکنن و هر آن ممکنه بر اثر جنگ ای دو جبهه مورد ضربه قرار بگیرن ...

صدای موافقت و اعلام رضایت دیگران فضا را پر کرده بود ...

طولی نکشید که خبر اول صفحه ی روزنامه های جامعه ی جادوگری با عکس بزرگی از هوگو بین مردم پخش شده بود.

" نماینده ی مردمی، هوگوی بی طرف! نابودی دو جبهه ی سیاه و سفید! "

روزنامه توسط لرد مچاله شد و با عصبانیت به گوشه ای پرت کرد. اینبار ایوان روزنامه را در هوا گرفت و صافش کرد چون میدانست لرد چند لحظه بعد دوباره آن روزنامه را میخواهد.

لرد با دست های مشت شده فریاد کشید: این هوگو کدوم گوریه؟ داره گند میزنه به نقشه مون! :vay:


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۴:۲۶:۴۷
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۸ ۱۴:۲۷:۲۱

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۴:۳۸ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱
#93

اسلیترین، مرگخواران

مورفین گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۰۲:۳۳ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۲
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 812
آفلاین
همینطور که دو مرگخوار به سمت میز سخنرانی می رفتند هوگو گفت: آقا ایوان! ما که تا حالا سخنرانی نکردیم که! سخنرانی بلد نیستیم که! ما فقط بلدیم چای بریزیم! یک شیش ماهی هم رفتیم دوره ی قهوه درست کردن ببینیم ولی یاد نگرفتیم دوباره آمدیم سراغ همین قوری و سماورمان. آبدارخانه ی اینجا کجایه؟ ما بریم چای بریزیم. مهمونا چند نفرن؟

ایوان یقه ی هوگو را که داشت فرار می کرد گرفت و دنبال خودش به طرف جایگاه کشید: بیا برو سخنرانیتو بکن. مسخره بازی درنیار.
- به جان عزیزت مسخره بازی نیست آقا ایوان! من همینجوریش درست نمیتانم حرف بزنم حالا برم سخنرانی کنم اونم برای این همه جنس مخالف؟ نه! روم نمیشه آقا! بیا در حق ما بزرگی کن خودت بشو کاندیدای وزارت. خودت هم وزیر شو. ما رو از این همه دردسر خلاص کن.
- مگه از جونم سیر شدم؟ تا همینجاشم به اندازه ی کافی گروه دارم. مگه هیکل استخونی من چقدر قوت داره که وزارت رو هم به گروهام اضافه کنم؟ بعدشم، ارباب تو رو انتخاب کرده. مگه دست خودته که انصراف بدی. وقتی ارباب دستوری صادر می کنن باید بی قید و شرط انجام بشه. فهمیدی؟ حالا برو سخنرانیتو بکن.

و هوگو را هول داد پشت تریبون و خودش هم شروع کرد به کف زدن و ملت ساحره هم هی جیغ کشیدند و هی کف زدند و هی از هوش رفتند.
هوگو با اضطراب نگاهی به جمعیت و بعد به ایوان انداخت: خو حالا چی بگم؟
- یه چی بگو دیگه. این همه سیاستمدار تو دنیا حرف میزنن چی میگن؟ تو هم همونا رو بگو دیگه.
- ها! بله! چشم!
هوگو دستش را بالا برد که زیر بغلش را بخاراند که ناگهان جمعیت فکر کردند می خواهد سخنرانی کند و همه ساکت شدند.
هوگو با دهانی باز و چشمانی گرد و صورتی سرخ و عرق کرده، زیر بغلش را خاراند و سرفه ای کرد: اهم!
ایوان دندان های جمجمه اش را به هم فشرد: شروع کن دیگه.
هوگو آب دهانش را قورت داد و شروع کرد:

اهم! اهم اهم! س... سلام. حال شما خوبه؟ من... آمدم که... چی... وزیر بشم. پس به من رای بدید که... وزیر بشم.

هوگو که دهانش خشک شده بود، ساکت شد که کمی آب بخورد. و جمعیت که انتظار شروعی چنین ساده، صریح و صمیمی را نداشتند ناگهان منفجر شده و با شور و احساسات شروع به تشویق کردند و جیغ کشیدند و بیهوش شدند.
هوگو با تردید لبخندی زد. کمی اعتماد به نفس پیدا کرد و ادامه داد:

من امیدوارم که بتوانم وزیر خوبی باشم و از دنیای جادوگری در برابر خطرات و بحران ها دفاع کنم... (تشویق حضار) من امیدوارم در دوره ی وزارت من امنیت، عدالت، آزادی و آسایش بر جامعه ی ما حاکم بشود.(تشویق حضار) من امیدوارم همه در کنار هم بتوانیم جامعه ای آباد و آزاد بنا کنیم. (تشویق حضار)

پنج دقیقه بعد هوگو دیگر خجالت نمی کشید. اضطراب و لکنت و لهجه نداشت و با شور و حرارت در حال سخنرانی بود:

آنچه که امروز مورد نیاز جامعه ی ماست خودباوری و استقلال است. آزادی و آزادگیست. ما اگر امروز خود را از دست بدهیم به دیروز پدرانمان و فردای فرزندانمان خیانت کرده ایم!
تنها با کار و تلاش است که می توان جامعه را ساخت و تنها با سر خم نکردن در برابر زورگویان می توان طعم آزادی را چشید.

کم کم جو بدجور هوگو را گرفت و چیزهایی گفت که نباید می گفت:

امروز امنیت از جامعه ی ما رخت بربسته. فرزندان ما با ترس از آینده ای تاریک می بالند و افق روشنی را نظاره گر نیستند. جنگ ها و درگیری های داخلی جامعه را عقب نگه داشته و فرصت پیشرفت را از ما گرفته. آبی و قرمز! چپ و راست! سیاه و سفید! تا کی باید سرگردان میان دوگانگی ها باشیم. تا کی باید جوانان ما به اسم اهداف موهومی چون "عشق" و "اکسپلیارموس" در برابر طلسم های مرگخواران از بین بروند؟ تا کی باید فرزندان خود را فدای مطامع اربابان و لردها کنیم؟ این همه خسارت مادی و معنوی به جامعه، کافی نیست؟این همه خونریزی میان دو جبهه، سران آن ها را سیراب نکرد؟ آیا زمان آن نرسیده که دست در دست هم داده و یکبار برای همیشه مهر پایانی بر اقدامات سیاهان و سپیدان بزنیم و خود را از این همه درگیری های بی حاصل رها سازیم؟ به پا خیز ای دنیای جادوگری! به پا خیزید ای جادوگران و ساحره ها! و یکپارچگی و اتحاد و خوشبختی را زیر سایه ی وزارت این بنده ی حقیر به خود و نسل های آینده هدیه کنید.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۷ ۱۵:۳۳:۳۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#92

اسلیترین، مرگخواران

ایوان روزیه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۰۹:۳۸ پنجشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۳
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 1506
آفلاین
کبوتر که معلوم نبود با چه داروی دوپینگی تونسته وزن هوگو رو تحمل کنه همچنان با پشت کار به سمت لونه اش در حرکت بود! هوگو که به خودش اومده و ارتفاع نسبتا مناسب خودش رو با زمین میبینه چوب دستیش رو در میاره و اون رو صاف توی چشم کبوتر فرو میکنه!

...نــــــــــــــــــــــــــــــه...بووووووومب!
هوگو ناسزا گویان از روی زمین بلند میشه و خاک لباس هاش هاش رو میتکونه که متوجه میشه چند جفت چشم مشغول نگاه کردن بهش هستن.
...در تمام عمرم هیچ وقت کاندیدایی به این خاکی ندیده بودم! نگاه کن الیزابت، خاک از سر و کولش میباره! این همون کاندیداییه که من همیشه دنبالش بودم!

ده دوازده ساحره با تکان دادن سرشون و نگاه های عاشقانه شون حرف ساحره اولی رو تایید میکنن!
هوگو آب دهنش رو قورت میده و در حالی که سعی میکنه لبخند گل و گشادش رو حفظ کنه نگاهی به اطراف میندازه و متوجه میشه درست رو به روی ستاد افتاده!
هوگو در فکرش: شانس منو داری؟! دلیوری به این میگن! باید برای ارباب تعریف کنم حتما خیلی خوشش میاد. گرچه کمی دردناک بود مرحله فرودش!

در همین لحظه دستی (دست کاملا فیزیکی) رشته افکار هوگو رو پاره میکنه و بعد از گرفتن یقه اش اون رو به سمت جلو هل میده!
هوگو: چته ایوان چرا همچین میکنی؟
ایوان به آرامی جوری که ده ها ساحره مشتاق که اطرافشون هستن صداش رو نشنون میگه: بابا کجایی تو! کچلم کردن اینا! بیا زودتر یه نطقی، سخنرانی ای چیزی بکن بلکم بشه کنترلشون کرد! ده دقیقه دیرتر میومدی سالن رو روی سرمون خراب میکردن!

هوگو که از این همه اشتیاق کف و خون قاطی کرده همون طور که پیش خودش فکر میکنه حتما لرد معجون عشق روی کل شهر پاشیده، به همراه ایوان به سمت میز بزرگ در انتهای سالن میره!


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۲۲:۰۱:۴۶

ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!


وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#91

ریگولوس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۰ جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۱:۰۱ شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 304
آفلاین
لیتل هنگتون – خانه ریدل ها

روی میز دراز ناهارخوری هوگو ویزلی، این مرگخوار خردسال به فرم صلیب عیسی مسیح، مات و مبهوت ایستاده بوده و چند مرگخوار دور و برش با انواع قلم و مداد رنگی و آبرنگ و لوازم آرایش زنانه و مردانه بچه گانه و غیره از نوک انگشت پا تا آخرین تار موی نارانجی روی سر، مشغول پیراستنش بودند...

هوگو در حالیکه خسته بود و هر چند ثانیه یه تکونی به تنش میداد با خاطری آزرده گفت:

«ئه وا بچه ها ! چیکار می کنید شما؟ کافیه باو ! خواستگاری نمیخوام برم که ! میخوام برم توی ستاد انتخاباتیم بشینم امضا بدم ! خسته شدم ! اهه ! »

در این حین لینی و لونا و رز که مشغول کار رنگ زدن روی جوش های غرور جوانی و دوران سرکشی صورت هوگو بودند، به یک حرکت یک بسته پفک نمکی مینو را گشودند و به دست هوگو دادند و ایشان با رضایت کامل سکوت را در آغوش کشیدند و با دلی باز و قلبی تپنده،" کف کف کلوف کیف کف" را آغاز کردند.

در این حین درب زیر راه پله (درب زیر زمین = شکنجه گاه) باز شد و لرد سیاه، این بار بدون ردا با آستین حلقه ای سفید و شلوار جینی در چارچوب در نمایان شد. عرق از پس کله بی مو و بازوهای کلفت و خون آلود لرد که پیکر و چهره او را مانند Hulk کرده بود، به سان یک باران بهاری به اطراف می پاشید !

لرد نعره کنان چوبدستی کف دستش را به جایی نامعلوم پرتاب کرد و گفت:

«لعنتی ها به حرف نمیان ! هوووف ! هه هه ! هوووف ! هیچ وقت فکرد نمی کردم مرگخوارای اینقدر گستاخی مثل لودو و روفوس داشته باشم ! عجب جونی هم دارنا ! گذاشتم بچه ها الان بذارنشون لای چرخ دنده های جادویی بلکه به حرف بیان ! :vay: »

لونا: «ارباب ! الهی بگردم ! سخت نگیرید ! به حرف میان حتما ! هوگو آماده ست ارباب ! بفرستیمش لندن ؟! راستی ارباب ! یه تیکه چشم انگار به بازوتون چسبیده ! :pretty: »

لرد سیاه بی تفاوت چشم روفوس را که مثل آدامس به بازویش چسبیده بود با تلنگر انگشتش به ناکجا شوت کرد. در حالیکه کله اش را با ردای ریگولوس خشک می کرد و در حین حرکت ریگول را مثل جارو برقی به دنبال خودش روی زمین می کشید، به سمت میز ناهار خوری رفت، نگاه مختصری به هوگو انداخت و گفت:

«نه آفرین خوبه ! بفرستینش لندن ! ستادش هم آماده شده تا الان ! میلیون ها طرفدار اونجا صف کشیدن که فقط هوگو رو بغل کنن ! هوگو ! پسرم ! وقت طی کردن پله ها ترقی و افتخاره ! بدو بینم پسر ! »

و از روی شوخی مشتی به صورت هوگو زد، هوگو مثل کالباس به کف میز ناهارخوری چسبید، سپس به عمل اومد و کالباس شد ! لرد بی توجه از آنجا دور شد. دم پنجره هم کبوتر ماده گشنه ای که بچه داشت نشسته بود، دید یه تیکه کالباسی با برند هوگو روی میز افتاده، پری زد، کالباس را به دهان گرفت و از پنجره در رفت. لینی و لونا نیز با وحشت دنبال کالباس و کبوتر از پنجره بیرون پریدن...


لندن – خیابانی جادوگر نشین - ستاد انتخاباتی هوگو ویزلی

صدها هزار دختر از انواع دم بخت، نیمه بخت، خوشبخت، بدبخت، بیوه، عروس شانزده سال فوری، ننه جان و غیره درون ستاد سه در چهار هوگو مثل صدها هزار کرم خاکی می لولیدند. هر کسی به سر دیگری می زد، در اون بین چندین اخگر از چوبدستی ها خارج می شد که شخصا قسم میخورم توشون رنگ سبز و صداهای مثل "آوادا" و اینا دیدم و شنیدم !

خلاصه همه میزدن همو که زودتر به یک میز چوبی برسن که پشت آن ایوان روزیه با کاغذ و قلم نشسته بود و با آرامش و غرور خاصی اسامی بانوان گرامی را جهت عضویت در ستاد و بهره مندی از تسهیلات آن ، می نگارید !

ایوان: «با نام و یاد سالازار کبیر شروع می کنم ! خانم های عزیز، آقایون – البته آقایی نمی بینم، لطفا از لبه میز فاصله بگیرید. به ترتیب بیاین جلو. سر و صدا نکنید ! سوال تکراری هم نکنید ! کاندیدای محبوب شما، هوگو ویزلی، با اون وعده هایی که روی پوسترا نوشتیم و زدیم به در و دیوار، دقیقا یک ساعت دیگه تشریف میارن به اینجا ! سوال تکراری نپرسیدن. خب. خانوم شما بیا اول جلو. اسم محترم تون ؟! »

پیر زنی نود و خرده ای ساله با صورتی سه ضلعی و چروک، در حالیکه لباس و مقنعه مدرسه دخترونه پوشیده بود جلو آمد و با شوق زیادی گفت:

«معصومه دورهمیان هستم ! :aros: »

ایوان: «چند سالتونه ؟! حاضر هستید چه کاری توی ستاد انجام بدید؟ در آینده حاضرید برای وزیرتون چه کاری کنید؟»

دخترک: «پونزده سالمه ! مادر هفده فرزند ! حاضرم براش خادمی و مادری کنم ! ببرمش پارک ‍! ببرمش دستشویی ! دیگه مجبور نباشه خودش دکمه ماشین لباسشویی رو بزنه پسرم ! پوشکشو عوض کنم ! »

ایوان: «ببخشیدا مادر جان ! یعنی دختر جان ! هوگو ویزلی، کاندیدای محترم کودک نیستن ! ایشون چهارده سالشونه ! از پذیرشتون معذوریم ! می تونید توی بخش سیاهی لشگر اما فعالیت داشته باشید ! میگم کارتتون رو صادر کنن ! نفر بعدی لطفا ! »

...
رون که فکرشم نمی کرد اینها در مورد پسر مرگخوار و سرکشش صحت داشته باشد، به قیافه ای شش در چهار به تابلوی آن دکان سه در چهار از خیابان نگاهی انداخت و به این باور رسید. بدون اینکه از میان انبوه جمعیت بانوان داخل مغازه را واضح تر ببیند، سریعا به سمت تلفن همگانی رفت (از این قرمزا که هست توی لندن ! )، داخل شد و در را بست. به جای سکه یک دستمال کاغذی لوله کرد و داخل تلفن انداخت، گوشی را ورداشت و شماره ای گرفت که در آن پانزده بار عدد صفر تکرار می شد...

«جییییییییییییییییغ ! الوووووو؟! کیه؟ کیه ؟ هان؟ اگه جرات داری جواب بده. کیه ؟! »

صدای جیمز جیغول به قدری بود که رون با وحشت گوشی را از گوشش جدا کرد و بعد چند ثانیه گفت:

«جیمز ! بسه ! با توئم ! جیغ نکش ! منم ! دایی رون ! منم بچه جان ! »

جیمز: «ئه؟ راست میگی؟ آخه من که تو رو نمی بینم دایی ؟ از کجا بدونم تویی؟ اگه راست میگی دستتو نشون بده. مامانم گفته تا ندیدم طرف رو با غریبه ها تلفن حرف نزنم ! »

رون: «لوس بازی در نیار پسر ! گوشی رو بده به بابا هری ! زود باش ! »
جیغول: «بابام حمامه ! »
رون: «خو بده به مامان جینی گوشی رو ! »
جیغول: «مامانمم حمامه ! »

رون با قیافه ای مات و مبهوت مانند مهران مدیری در مرد هزار چهره توی دوربین خیره میشه و این بار پشت تلفن میگه:

«به به ! خب گوشیو بده به آبجی لیلی ! »
جیغول: «آبجیمم حمامه ! »

رون رو به دوربین: « به به ! به به ! خانوادگی اینا تشریف میبرن کارواش ! »

جیغول: «هووووی ! دایی ! فکر بد نکنا ! حمام عمومی زدیم ! همه توی حمامن الان ! »

رون: «خیله خب ! خودم میام اونجا اصلا ! فقط یه جوری به گوش بابات برسون که تمام بیلبورد و پوسترای تبلیغاتی رو گرفتن کندن ! متاسفانه از طرف یه کاندیدای جدیدی که اصلا معلوم نیست تایید شده ست یا نه. از طرف هوگوئه. پسرم ! »

جیغول: «دایی دایی ! یه چی بگم؟! »
رون: «هاآآآآآ ؟! »
جیغول: «خاک توی سر تو و پسرت کنن با این بچه بزرگ کردنت ! قط ! بوق بوق بوق بوق !»

و همینطور صدای بوق قطعی بود که درون کله ی رون در باجه تلفن طنین می انداخت...

در این حین روح دامبلدور در افکار رون که درون باجه خوابش برده بود، نفوذ کرد. دامبلدور در افکارش لگدی به چانه رون زد و گفت:

«رون ! پسرم ! لگدو ببخش ! باید میزدم به خاطر تربیت کردن این هوگو ! اما در مورد اتفاق ! بهتره استرس ندی به هری و استر ! بذار هوگو کارشو بکنه ! شما از پشت حمله کنید ! برید با متحدین پیشین تام متحد بشید ! با دمنتور ها ! با غول ها ! میدونی که ! امسال به مخلوقات جادویی حق رای دادن ! اینو تام نمیدونه ! من باید برم بهشت ! خدا صدا داره میکنه منو ! این دنیا سرم شلوغه حسابی ! خداحافظ ! »

و رون با وحشت از خواب بیدار میشه و می بینه یه پیر مرد عصا بدستی داره به زور اونو از باجه تلفن میندازه بیرون...


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۷:۱۳:۴۱
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۷:۲۰:۰۱
ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۷ ۱۶:۰۷:۱۱


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#90

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۱۳ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 5467
آفلاین
گوشه و کنار خیابون:

مرگخوارا ایلی میریزن تو یکی از خیابونا و گروه گروه هرکدوم به یه سمت حمله ور میشن. سریع به سمت دیوارا و تابلوها و ... میرن و هر عکس و نشونی که از روفوس، استر یا جیمز باشه رو نابود میکنن. دقت کنین نابود! اونا نمیخوان امکان بازسازی مجدد عکسا و تبلیغات وجود داشته باشه.

بلا یه بسته کاغذو که دست یه پسر بچه س از دستش میقاپه و میگه: هوی پسر! یه بار دیگه ببینم این تبلیغارو میزنی به در و دیوار مردم خودم شخصا ...

مورفین حرف بلارو تکمیل میکنه: دشگیرت میکنه مینداژدت ژندان!

پسر بچه با لجبازی یه قدم به جلو برمیداره و میگه: ولی آخه چرا؟ اونا کاندیدای وزارت هستن، تاییدیه دارن، چطور میتونین اینطوری رفتار کنین؟

بعد به سمت دست بلا هجوم میبره و سعی میکنه تبلیغاتو از دستش بکشه بیرون و در این حال میگه: جیمز! استر! جیمز! استر! ملت بهشون رای بدین!

بلا عصبانی میشه و میخواد چوبدستیشو بیرون بکشه که پسربچه توسط رودولف از صحنه خارج میشه ( ک.ر.ب لونا )! بلا با خشم بیشتر شروع به نیست و نابود کردن بقیه ی تبلیغات میکنه.

همون موقع مردی بلند قامت ضربه ی آرومی به پشت بلا میزنه و میگه: شما به چه جراتی تبلیغات رو از بین میبرین؟ ازتون شکایت میکنیم!

بلا میخواد واکنش نشون بده که یهو ایوان خودشو میندازه وسط و شروع به صحبت میکنه:

- خب میدونین این دستوریه که از طرف مامور وزارتخونه لاگرام به ما داده شده.

ایوان اینو میگه چهره ی بسیار متعجبی به خودش میگیره و میگه: واقعا غیر قانونیه؟ مگه میشه که یه مامور دستور به انجام یه کار غیر قانونی بده؟ امکان نداره. شما اشتباه میکنین!

مرد ابروشو بالا میندازه و میگه: هر آدم عاقلی میدونه اینکار درست نیــ...

ایوان حرف مردو قطع میکنه و میگه: ولی مامور اینو به ما گفته. مطمئنا مامور وزارتخونه چنین اشتباهی نمیکنه، شاید شما اشتباه میکنین. میشه حکم نشون بدین؟

مرد نفسشو با عصبانیت بیرون میده و از اونجا دور میشه. بلا چینی به صورتش میده و میگه: این چی بود که گفتی؟ خب الان با حکم میاد گیرمون میندازه.

- خو بیاره! ما که نمیدونستیم غیر قانونیه میدونستیم؟! وقتیم بیان دوباره تبلیغات جدید درس کنن کلی وقت ازشون میره. تو خیابونا هم که اثری ازشون نمیمونه!




پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#89

لونا لاوگود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲:۰۲:۳۱ سه شنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
لرد لحظه ای با چشمانی گشاد تر از حالت عادی به روفوس خیره شد و بعد دوباره به حالت عادی برگشت و اینبار با چشمانی باریک به روفوس نگاه کرد.

- لینی و رز! روفوس و لودو رو ببرین سیاه چال تا ببینم دقیقا واسه چی این همه اصرار میکنن واسه وزیر شدن روفوس! مواظب لودو باشین، مشکوک میزنه!

لینی و رز لودو و روفوس را کشان کشان از صحنه خارج کردند و لرد به بقیه ی مرگخوارا نگاه کرد.

- شماها! به چند دسته تقسیم میشین و قدم اول فقط تبلیغاتی رو که بقیه ی کاندیداها کردن از خیابونا و اماکن عمومی حذف میکنین و واسه هوگو تبلیغ میکنن.

مرگخوارا هم بعد از تعظیمی از صحنه حذف میشن و تنها کسایی که تو صحنه هستن لرد و هوگوی سینی به دست هست.

هوگو که مضطرب به نظر میرسه سینی چای رو به سمت لرد دراز میکنه و چشماشو میبنده.

- بفرمایید چای اربااااب!

لرد نیشخندی شیطانی نثار هوگو میکنه و وردی زیر لب میخونه و سینی چای درون دستان هوگو به یک دست ردای خوش جنس تبدیل میشه.

- لودو تو دیگه چای واسه ارباب نمیاری! تو قراره کارای مهم تری انجام بدی، البته بعد از وزیر شدنت چای هم میاری واسه م. ولی اوقات بیکاری!

هوگو:

لرد از جاش بلند میشه در حالی که انگار داره با خودش حرف میزنه از صحنه خارج میشه.

- شاید لودو و روفوس هم حرفی واسه گفتن داشته باشن ...

و تنها کسی که تو صحنه باقی میمونه هوگو هست و ردای نوش!


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۲:۴۳:۵۸

Only Raven !


تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#88

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
ولی ارباب من بعد از وزیر شدن بیشتر میتونم بهتون خدمت کنم!

با شنیدن صدای روفوس اولین جرعه چای در گلوی لرد سیاه پرید و او را به سرفه انداخت.موهای بلاتریکس سیخ سیخ شد و لینی وارنر با حالتی بهت زده و دهانی باز به روفوس خیره شد.لرد سیاه بعد از تمام شدن سرفه اش رو به روفوس کرد و گفت:چی گفتی؟انگار نشنیدی چی گفتم؟تو فقط دو راه داری.راه سومی در کار نیست.بدم نجینی به عنوان آدامس ازت استفاده کنه؟

روفوس که ترس و وحشت از چهره اش مشخص بود میخواست بی خیال ماجرا شود.ولی لودو از پشت سر هلش میداد و او را تشویق به حرف زدن میکرد.سر انجام روفوس با احتیاط تکه کاغذ مهر شده ای را از جیبش خارج کرد و گفت:ببخشید ارباب.من به عنوان کاندیدای وزارت تحت حمایت مخصوص وزلرتخانه هستم.این تو نوشته کسی حق نداره منو تهدید کنه،یابهم فحش بده یا به عنوان آدامس ازم استفاده کنه. :worry:
لرد سیاه کاغذ را گرفت.با چوب دستیش ضربه کوچکی به آن زد.کاغذ تبدیل به پودر شد.لرد با صبر و حوصله پودرها را از روی میز جمع کرد و داخل فنجان چای روفوس ریخت و گفت:حالا میتونی بخوریش!تو فراموش کردی که هیچ قانونی جلودار ارباب نیست؟ارباب هر کاری دلش بخواد میکنه.

برای چند ثانیه پچ پجی بین لودو و روفوس رد و بدل شد.روفوس با کسب اجازه از ارباب جرعه ای از چای کاغذیش را نوشید و گفت:بله ارباب.درحالت عادی همینطوره که میفرمایین.ولی حالا که قصد شرکت در انتخابات وزارتخونه رو دارین باید به قوانینشون احترام بذارین.وگرنه کاندیدای شما حذف میشه.البته ارباب من نمیفهمم این لودو چی به خورد من داده و من با چه جراتی دارم این حرفا رو میزنم.ولی فکر میکنم راهی بجز قانع کردن من ندارین.منم که عمرا قانع بشم.


ویرایش شده توسط وینسنت کراب در تاریخ ۱۳۹۱/۴/۶ ۱۱:۵۱:۲۴

ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: وزارتخانه سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱
#87

هری جیمز پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۲ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 232
آفلاین
مرگخواران با تعجب به هوگو خیره شده بودند. برای چند لحظه سکوت سنگینی حکم فرما شده بود. ولدمورت در حالی که لبخندی بر روی لبانش بود رو به هوگو گفت:
- هوگو، نظرت راجع به وزارتخانه سحر و جادو چیه؟ می خوای وزیرش بشی؟

هوگو سینی چایی را روی میز جلسه گذاشت و گفت:
- ارباب من نمی دونم از پسش بر میام یا...

اما قبل از اینکه هوگو حرفش را تمام کند ولدمورت گفت:
- این اشتیاق تو برای وزارت، شایسته است. ارباب تو را برای کاندید شدن مناسب میدونه. میتونی روی یکی از صندلی ها بشینی.

هوگو از ترس اینکه اگر مخالفت کند مورد هجوم کروشیو قرار میگیرد مخالفتی نکرد و بر روی صندلی که در کنار لینی بود نشست. همه مرگخواران نگاهشان را از روی ولدمورت به هوگو بر گرداندند.

همهمه ای سالن جلسات را فرا گرفت. همه مشغول صحبت با یک دیگر بودند. از چهره تک تک مرگخواران مشخص بود که از انتخاب ولدمورت راضی نیستند، اما جرئت مخالفت کردن نداشتند. گویا ولدمورت، نقشه در سر داشت. وقتی که مرگخواران متوجه اشاره ولدمورت به منظور سکوت کردن شدند، دوباره سکوت همه جا را فرا گرفت و ولدمورت گفت:
- فکر کنم با کاندید جدیدمون آشنایی کافی داشته باشید. اسمش هوگو ویزلیه. پسر رونالد بیلیوس ویزلی و هرمیون جین گرنجر است. اما بر خلاف پدر و مادرش، راه خودش را پیدا کرد و به ما ملحق شد.

ولدمورت با دستش به هوگو اشاره کرد. هوگو از روی صندلیش بلند شد و با قیافه ای ماتم زده به مرگخواران نگاه کرد. ولدمورت پوزخندی زد و ادامه داد:
- حالا که با کاندیدمون آشنا شدید بهتره بریم سر اصل مطلب. اولین کاری که باید بکنید اینه که دو دسته بشید و یک دستتون کلک جیمز سیریوس پاتر را بکنه و یه دسته دیگتون هم کلک استرجس پادمور را. لودو و روفوس، شما هم برید هوگو را به شهرت برسونیدش. در ضمن روفوس تو دو راه داری. یا میتونی از کاندید شدن انصراف بدی یا خودمون انصرافت میدیم. هوگو، حالا اون چایی را بده بنوشیم.


این شناسه قبلیمه

شناسه جدیدمه

ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک ولدک

ای جادوگران و ساحره ها. بدانید که هری مرد بزرگی بود. راه او را ادامه دهید.
ارزشی ولدک کش

تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.