جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دارالمجانین لندن

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 05:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- ینی الان باید پول بدیم به اینا؟

- ولی ما که پول مشنگی نداریم

- بد نیست بدونید من پول خودمون رو هم ندارم! شما چطور؟

- نچ

- من یه ایده دارم مگه اینا هر وقت غذامون تموم بشه ازمون پولشو نمیخوان؟ خوب میتونم بازم غذا سفارش بدیم که فعلا ازمون پول نگیرن

- من موافقم این ایده خلی عالیه لودو تو حرف نداری

- خوب پس با اکثریت آرا تصویب شد

- گارسون، سه پرس قرمه سبزی دیگه بیار

- :vay:

██████████████████

شب بی ستاره ای بود. ستاره های آسمان توسط ابر های سیاه و متراکم پوشیده شده بودند و این باعث میشد سرتاسر خیابان تاریک باشد. همه جا تاریک بود جز حیاط قصری بزرگ در انتهای خیابان که آن هم از دید اکثر مردم خیابان پنهان بود.
سرتاسر حیاط وسیع قصر با چراغ های پرزرق و برق و منقوش و پرنوری که همیشه روشن بودند منور شده بود و زیر نور چراغ ها چند طاووس سفید پرهایشان را باز کرده بودند و خودنمایی می کردند.
ناگهان موش خاکستری و بسیار چاقی که با سرعت به آن سمت می آمد آرامش باشکوه طاووس ها را برهم زد و از میان آن ها دوان دوان عبور کرد و پشت سرش جغد سیاهی که با ارتفاع کم پرواز می کرد نیز عبور کرد. موش به سمت قصر تغییر مسیر داد و جغد که زیرلب فحش های طولانی و کشدار می داد نیز ...

فضای تاریک سالن قصر مالفوی ها آنقدر سنگین و یخ زده بود که حتی نجینی هم جرئت شکستن سکوت جمع را نداشت و از خشم لرد ولدمورت می ترسید.
مرگخوار ها با چهره های مظطرب دورتادور میز با حالت عصا قورت داده نشسته بودند و به چشم روبرو ایشان خیره شده بودند. لرد ولدمورت سرش پایین بود و به بریده های روزنامه و مجلاتی که جلویش روی میز تلنبار شده بود خیره بود و هیچ نمی گفت.
بالاخره سکوت سنگین قصر را صدای هوهو و بالا بال زدن جغدی شکست ... صدای بال بال زدن لحظه به لحظه نزدیک تر می شد تا این که بالاخره لحظه ای مقابل چارچوب در قرار گرفت و ذره ای از خشم فراوان لرد ولدمورت در قالب اشعه ای سبزرنگ بر سر آن حیوان بیچاره خالی شد.

- افتضاحه افتضاح! سه تا مرگخوار نسبتا عاقل و بالغ گم شدن ... گم شدن! سه تا جادوگر سیاه و خادم لرد ولدمورت!

- ارباب شما که این همه خادم وفادار دارید ... واقعا اون سه نفر این قدر هم بااهمیت نیستن ...

- خفه شو بلاتریکس، به نظرت ارباب به اون سه تا حیف نون اهمیتی میده؟ مهم اینه که خبر گم شدن اونا و عدم اطلاع ما از این که کجا رفتن درز کرده و پیچیده و همه در این رابطه خیالبافی و شایعه سازی میکنن. این خبرهایی که جلوی منه رو خوندی؟ چه سوال مسخره ای بلاتریکس لسترنج که وقتی برای خوندن خبر نداره اون کل وقتشو جلوی آینه در حال وز دادن به موهاش و آرایش میگذرونه. چیه بلاتریکس چرا قرمز شدی؟

- هیچ ... هیچی سرورم.

- خوبه که مشکلی نداری. مسخره است! این همه مانور روی این خبر بی ارزش مسخره است ... تا حالا این همه مرگخوار از ترس ارباب سر به کوه و بیابون گذاشتن و مفقود شدن اما هیچوقت این همه پرت و پلا پشتش نبوده. پشت این قضیه اون ریش دراز و عینکی هستن و الان دارن با دمشون گردو میشکونن ... مهم نیست، مهم خدشه ایه که به اعتبار مرگخوار ها ارد شده و این خدشه باید از بین بره. اونقدر شایعات زیاده که حتی اگر روزنامه ها و مجلات رو هم مجبور کنیم دلیل هایی که ما مبپسندیم رو در این مورد انتشار بدن بازم تردید تو ذهن مردم میمونه، ما باید اعتبار گروه رو با پیدا کردن اون سه تا احمق برگردونیم! همه شما از این لحظه وظیفه اصلیتون پیدا کردن این سه مرگخواره، فهمیدین؟

- بله ارباب.

- خوبه! بعد از این که پیدا شدن و همه شایعات مسخره از بین رفت میدونم چی کارشون کنم.


██████████████████

- عجــــب غذاییه این قرمه سبزی روفوس، یادم باشه دستورشو بگیرم که بدیم به آنی مونی

- موافقم

- بسه دیگه ... من از دست شما دوتا دیوونه شدم، تا کی میخواید اینجا بشینید؟ دیگه صبح شده بهتره یه راهی برای فرار پیدا کنیم

- برو باو! تازه داره به ما خوش میگذرونه ... گارسون؟

- بله قربان؟

- صبحونه هم قرمه سبزی سرو می کنید؟

- نخیر قربان، برای صبحونه کله پاچه و حلیم داریم

یک ساعت بعد

- هی لینی ... لینی؟

- من لینی نیستم من پیکسی ارباب هستم

- اوهوی پاشو دیگه کم کم میخوایم بریم

- نه باو کجا بریم روف من میخوام یه دس کلپچ دیگه با چشم و زبون اضافه بزنم

- بزار واسه فردا، گارسون بیا اینجا حساب کن ببین چقدر شد

- مهمون ما باشید

- من نوکرتم داداچ ما که دیگه مشتری هستیم بزن به حساب، نوکرتم

- باشه داداش راحت باش شما اصن حساب نکن

- کرتیم

- بریم لینی

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/4/8 7:05:03
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/4/8 7:08:08
ویرایش شده توسط لودو بگمن در 1391/4/8 7:09:48
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 04:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- اممم... خوب یکم از اون هوش راونیت استفاده کن دیگه! ببین تو چه دردسری گیر کردیم! :worry:

- من از هوشم استفاده کنم؟ دست گل شما دو تا بود همه اینا ها!

- کار لودو بود!

- چی...-

لینی قبل از اینکه لودو بخواد حرفی در دفاع خودش بگه حرفشو قطع می کنه.
- حالا مهم نیست که تقصیر این بوده! اصلا از اول هم من نباید حرفای شما رو باور می کردم... . حالا دیگه جروبحث کردن فایده نداره! باید یه فکری بکنیم! افتخار می دم از هوش ریونیم استفاده می کنم! شما هم یه کم از اون مغزتون استفاده کنین!

- امم... می گم من گشنمه!

لینی دوباره به دو تا جادوگر فوق العاده باهوش و صبور کنارشون نگاه می کنه و آهی می کشه.
- اینقدر فکر کردی دنبال راه حل گشتی خسته نشدی؟!

- خوب باید انرژی بهم برسه که مغزم کار کنه بتونم فکر کنم دیگه... اونجارو ببینین! فکر کنم یه کافه ای چیزی باشه! بریم؟

چند دقیقه بعد مرگخواران به در کافه می رسن و با احتیاط وارد می شن و یه میز رو انتخاب می کنن.
- چرا اینجوری به ما نگاه می کنن اینا؟ آدم ندیدن؟

لینی در حالی که داره گرد و خاک روی لباسشو می تکونه جواب می ده.
- یه نگاه به سر و وضعمون بنداز, یادت نرفته که تو شهر مشنگاییم؟! اینا که تا به حال ندیدن کسی مثل ما لباس بپوشه!

همون لحظه گارسون به میز نزدیک می‌شه.
- می‌تونم کمکتون کنم؟ چی‌ میل دارین؟

و بدون دادن هیچ فرصتی به مرگخواران ادامه میده: غذای امروزمون قورمه سبزی ( :دی ) با ته دیگ سیب زمینی‌ هست! دسرمون هم شله زرده!

لودو و روفوس نگاهی‌ به معنا - چی‌ میگه این - لینی میندازن.لینی هم که انگار هیچی‌ نفهمیده رو به گارسون میکنه:
- همون که گفتین؟ خوشمزست دیگه؟ بیارین واسمون!

نیم ساعت بعد:

لودو در حالی‌ که به بشقاب‌های خالی‌ با حسرت نگاه میکنه میگه: تموم شد؟ من بازم می‌خوام خوب!

لینی در حالی‌ که سعی‌ میکنه تا بیشترین حد ممکن آبرو داری کنه جواب میده:
- نصفه بشقاب منم تو خوردی! خوب دیگه پاشین! وقت زیاد تلف کردیم! بهتره بریم!ولی‌ واقعا این مشنگا هم عجب غذا‌های خوبی‌ دارنا!

در همون حال گارسون نزدیک میز می‌شه و با گفتن " نوش جان " صورت حساب رو جلو مرگخواران میذاره.

لودو، روفوس و لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"







پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: پنجشنبه 8 تیر 1391 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای قهقهه اراذل فضای اتاق را پر کرد.رئیس کمی بیش از حد مجاز به لینی نزدیک شد.
-تو چی هستی؟یه بار دیگه تکرار کن ببینم!

لینی که با شنیدن صدای زمزمه وار رئیس، بشدت دلتنگ لرد سیاه شده بود دستش را در جیب ردایش کرد...ولی همانطور که انتظار داشت خبری از چوب دستی نبود.پس به سختی لبخند زد!
-گ...گفتم...من تحت فرمان شما هستم.اصلا بیایین درباره رئیس پلیس حرف بزنیم.گفتین اسمش گودرکه.گریفیندور که نیست؟صد در صد نیست.چون همون اول گفتیم که اینجا شهر مشنگاس...چرا این شکلی شدین الان؟ناراحت شدین گفتم مشنگ؟خب من حرفمو پس میگیرم.فراموشش کنین.اصلا گفته بودین علامت اراذلی رو کجا میزنین؟بفرمایین بزنین دیگه!

رئیس کمی عقبتر رفت.اشاره ای به معاونش کرد.
-آستیناشونو بزن بالا.باید علامتگذاری بشن.قبل از اینکه گروه های دیگه بیان سراغشون.

معاون آستین چپ لودو را بالا زد...با دیدن علامت شوم برای چند ثانیه به آن خیره شد.
-ارباب؟اینا خودشون علامت دارن...چقدرم مخوفه!

رئیس اراذل نگاه وحشتزده ای به علامت شوم انداخت.
-یه جوریه...انگار زنده اس!آدمو خوف برمیداره...میگم اینا رو ردشون کن برن.من حوصله دردسر ندارم!

به این ترتیب سه مرگخوار با لگد از مقر حکومتی اراذل اخراج شدند!

لینی با دیدن خیابان تاریک و صدای جغدی که مشخص نبود در شهر چکار میکند و همچنین حضور دو مرگخوار شجاع و قدرتمنددر کنارش، از وحشت به خود لرزید.
-حالا باید چیکار کنیم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لردولدمورت در 1391/4/8 2:40:12
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1391 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین

رئیس اراذل همراه چند اراذل دیگر شروع به دویدن کردند و در حین دوید گفت: « بیایین! زود باشین! »

لینی بی اختیار شروع به دویدن کرد و لودو و روفوس نیز ناچار به دنبال لینی رفتند. مدتی دویدند تا اینکه پلیس ناامید شد و ولشان کرد. رئیس اراذل به طرف کوچه ای پر از خانه های متروکه رفت و از دری داغون وارد شد.

خانه ای متروکه و کاملا خاک گرفته بود اما بعد از گذر از چند پلکان به سمت پایین ، همه چیز معلوم شد. مخفیگاه گروه اراذل شهر!!

دیوار های پر از پوستر های عجیب و ترسناک بود و در بعضی نقاط هم اشیایی مانند پنجه بوکس ، چاقو و غیره اویزان شده بود.

در یک طرف چند اراذل در حال کشیدن قلیان و سیگار بودند و حسابی دود ایجاد کرده بودند. یکی از آنها گفت: « سلام رئیس! اینا کی هستن؟ »

رئیس گفت: « اینا افراد جدید هستن! »

رئیس اراذل آن سه را دعوت کرد تا روی مبل های داغون و دزدی بنشینند و بعد از کمی درنگ شروع به صحبت کرد و گفت: « خب بچه ها! خوش اومدین! شما از این به بعد اراذل هستین! همین امشب هم نشون اراذلی رو تو بازوی چپتون می زنیم! »

لینی گفت: « چه گروهیه؟ چی کار می کنیم؟ »

رئیس اراذل سرفه ای کرد و بعد گفت: « ما هدفمون اینه که شهر رو در دست بگیریم و شر پلیس ها رو کم کنیم! »

لودو با حالتی خودنمایانه گفت: « پلیسا؟ اونا کین؟ »

رئیس اراذل گفت: « اونا مخالف کار های خلاف ما هستن و با ما مبارزه می کنن! رئیسشون هم گودریک هست!»

هو سه اونا شکه شدند ولی حرفی نزدند تا اینکه لینی از روی مبل بلند شد و کمی روی مخفیگاه قدم و چند و کمی وارسی کرد همه چیز را! لودو و روفوس هم که انگار ترسیده بودند ، فقط لینی را نظاره می کردند.

لینی بالاخره متوقف شد و یک بلوز عجق وجق رو برداشت و پوشید و بعد رو به رئیس اراذل گفت: « خب باشه! ولی از این به بعد من رئیسم! منتظرم باش گودی! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در 1391/4/8 0:15:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 7 تیر 1391 10:12
نمایش جزئیات
آفلاین
رییس ارازل به آنها اشاره کرد که به دنبالش بروند. او به داخل کوچه ای پیچید و سه نفر دیگر نیز به دنبالش رفتند. بعد از اینکه احساس امنیت کرد گفت:

- خب داشّم! زود تند سریع بگین کــــــــه میخواین عضو شین یا نه؟

لینی با حالتی تهدیدآمیز به رییس ارازل نزدیک شدو گفت:

- مرگخوارای ارباب، هیچ وقت عضو گروه دیگه ای نمیشن! عمرا تو گروه کثیفتون که همه اعضاش چشم چرونن عضو بشیم! مگه نه بچه ها؟! :zogh:

لینی به پشت سرش نگاه کرد و کسی را ندید. زمزمه کرد:

- نکنه اونا غیب شدن و منو- اونا آپارات کردن!

لینی با خوش حالی چند قدمی از مشنگ مبهوت دور شد. چشمانش را بست و بر روی مقصدش تمرکز کرد...

ناگهان صدای روفوس را شنید:

- نمی تونیم آپارات کنیم. قدرت جادوییمونو از دست دادیم!

لینی تلو تلو خوران عقب رفت. اما خودش را نباخت و گفت:

- شما یهو کجا غیبتون زد؟

اینبار لودو جواب داد:

- خب...یه نور عجیبی دیدیم که هی از قرمز به آبی تغییر رنگ می داد. ما هم رفتیم تا منبعشو پیدا کنیم. خیلی عجیب بود! نوره رو چسبونده بودن رو یه گاری چرخ دار!

رییس ارازل با صدای گوش خراشی گفت:

- پلیـــــــس!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 13:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به وضعیتی که توش گیر افتاده بود فکر کرد و بعد از کشیدن آهی لودو و روفوس رو از جلوی خودش کنار زد.

- یه شما دو تا هم میگن مرد؟ حالا اگه لرد اینجا بود با یه کروشیو از صحنه ی روزگار پاکشون میکرد!

نیش لودو باز شد و گفت: ما که چوبدستی نداریم اگرنه مث ارباب کارشونو میساختیم!

روفوس با من من باعث شد لینی نتونه جواب لودو رو بده.

- میگم بهتر نیست بیخیال بشین؟ این یاروها هی دارن نزدیک تر میشن! :worry:

هر سه به ارازل مشنگی که هر لحظه نزدیک تر میشدند نگاه کردند. لینی برای دومین بار اه کشید و بعد جلو رفت و ترق تروق انگشتاش رو در آورد.

سه مشنگ وقتی آمادگی لینی رو برای مبارزه دیدن بیشتر مشتاق شدند و قدم هاشون رو بیشتر کردن.

روفوس با نگرانی گفت: لینی میخوای فرار کنیم؟

لینی بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند گفت: نگاه کنید چطوری آسفالتشون میکنم!

- هر جور راحتی

سه مشنگ تنها سه قدم با لینی فاصله داشتند و روفوس و لودو وقتی از نزدیک به مشنگ های مقابلشان نگاه میکردند بیشتر خون در رگ هایشان خشک میشد.

لینی لبخند کجکی زد و دستانش را مشت کرد و با خشن ترین حالت ممکن به طرفشان رفت.

یک مشت به اولی
یک لگد به دومی
و ضربه ی سر به سومی

سه مشنگ با آه و ناله روی سعی میکردند بلند شوند ولی ضربه ها زیادی سنگین بود.

لودو با قیافه ای عجیب انگار تا حالا لینی رو ندیده گفت: لینی؟ تو از کی تا حالا قدرت ِ بدنیت انقدر زیاد شده؟

لینی با رضایت خاطر گفت: خب یه ریونی واسه هر چیزی آماده س.

همان موقع سایه ی شخصی روی زمین توجه آن ها را به خود جلب کرد، لینی، روفوس و لودو به صاحب سایه نگاه کردند. شخص مشنگ ظاهری شبیه به سه مشنگ داغون ِ روی زمین داشت.

مشنگ چهارم با خنده گفت: به گروه ارازل شهر خوش اومدید! شما تو امتحان قبول شدید!

روفوس، لینی و لودو با سردرگمی به یکدیگر نگاه کردند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لونا لاوگود در 1391/4/6 14:15:43
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 12:16
نمایش جزئیات
آفلاین
سوووووت سووووووووت!


با شنیدن صدای سوت هر سه نفر ایستادند و به دنبال منبع صدا گشتند.سرانجام لودو منبع را پیدا کرد:اوناهاشن.اون سه تا مشنگ سوت زدن.
لینی به سمتی که لودو اشاره میکرد نگاه کرد.سه مشنگ با لباسهایی گل و گشاد ایستاده بودند و زنجیر باریکی را دور انگشتانشان تاب میدادند.

لینی:اینا چرا اینجوری زل زدن به من؟

لودو و روفوس که هنوز نگران مشنگ تفنگ دار بودند دست لینی را کشیدند و هر دو با هم گفتند:ولشون کن بابا.بیا بریم.اون خشنه ممکنه دنبالمون کرده باشه.خوششون میاد سوت بزنن.اصلا دارن تسترالاشونو صدا میزنن.بیخیال.

لینی با عصبانیت دستش را عقب کشید و گفت:نه!تسترال کدومه؟اینا دارن برای من سوت میزنن.غیرتتون کجا رفته؟برین یه چیزی بهشون بگین خب.

لودو:روفوس مگه نشنیدی لینی چی گفت؟ازش دفاع کن.
روفوس:نه دقیقا.من گوشام کمی سنگین شده.تو که شنیدی تو دفاع کن.قول میدم دفعه دیگه من دفاع کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینسنت کراب در 1391/4/6 12:24:23
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 08:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لودو در رو با لگد باز میکنه و بعد به همراه لینی و روفوس وارد مغازه میشه و میگه: آهای پیری زودتر چوب دستیت رو رد کن بیاد!
مغازه دار:
روفوس بند انگشتانش را شکست و با پوزخند گفت: هی بچه ها، طرف از دیدن ما کپ کرده!
لینی که زیاد علاقه نداشت شان خودش را در حد لات های خیابونی پایین بیاره به زور لبخندی زد.

پیرمرد که پشت پیشخوان مغازه روی صندلیش نشسته بود دستی به سر کم مویش کشید و گفت: هی عوضی ها، من الان اصلا حوصله درگیری ندارم. اگه قصد خرید ندارین مثل یه پدر دلسوز بهتون توصیه میکنم خودتون با پاهای خودتون از این در برین بیرون، قبل از اینکه من مجبورتون کنم برین!

لودو یکی از آن نگاه های غضبناکش را تحویل پیرمرد داد و گفت: مگه کری؟ گفتم زودتر چوب دستیت رو تحویل بده تا بلایی سرت نیاوردیم.
پیرمرد از پست پیشخوان بلند شد و با دست به چماقی که کنار دیوار تکیه داده شده بود اشاره کرد: این که میبینین چوب دستی منه. نمیدونم چرا اینقدر بهش علاقه دارین، چون معمولا ازش برای زدن سگ های ولگرد هار استفاده میکنم. اما چیزی که به درد شما میخوره این نیست...

پیرمرد به آرامی خم شد و چیزی رو از زیر پیشخوان بیرون کشید و با لبخند شیطنت آمیزی گفت:...چیزی که شما لازم دارین این تفنگ دولول خوشگل و خوش دسته که مخصوص اراذل و اوباشی مثل شما گذاشتمش کنار! تا سه میشمرم، اگه این مغازه خالی نشده باشه سه تا دونه آبکش به اجناسم برای فروش اضافه میکنم!!

لودو با سردرگمی نگاهی به روفوس و لینی انداخت: اینجا چه خبره؟ این یارو که مشنگه!
پیرمرد با عصبانیت گفت: مشنگ جد و آبادته مرتکیه! به من فحش میدی؟
و بعد تفنگ را ناسزا گویان به سمتشان نشانه رفت! لینی که متوجه وخامت اوضاع شد یقه روفوس و لودو رو گرفت و با آخرین سرعت از مغازه بیرون زد!
همان طور که هر سه نفر میدویدند لینی گفت: این جا شهر مشنگ هاس!! اینجا رو نگاه کنین پر از این ماشین های مسخره شونه. من هیچ ردی از جادو نمیبینم، ما کجا گیر کردیم آخه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1391/4/6 8:57:21
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
پاسخ به: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 01:36
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-به من اعتماد کن روفوس.
-مگه مغز داکسی خوردم که به تو اعتماد کنم؟میگی اگه این معجونو بخوریم ارباب میشیم.خب یعنی چی؟دماغمون کنده میشه؟موهامون میریزه؟خودشیفته میشیم؟

لودو بگمن شیشه نقره ای رنگ را به طرز وسوسه انگیزی جلوی چشمان روفوس تکان داد.
-نه...ما قدرتهای فوق العاده پیدا میکنیم.همه دانش ارباب از مغز اون به مغز ما منتقل میشه.و بعد چی میشه؟مغز ارباب خالی میشه!ما ارباب میشیم.باور کن.این دفعه موفق میشیم.

روفوس به یاد دفعات گذشته افتاد.سه مورد شکنجه، هفت مورد آویزان شدن از سر در خانه ریدل و شانزده مورد حبس در اتاق تسترالها و سر انجام، دارالمجانین لندن نتیجه کودتاهای قبلی بود!
روفوس نگاهی به محتویات شیشه کرد و با کمی تردید آنرا سر کشید.ولی متوجه چشمان تیزبینی که او را زیر نظر گرفته بودند نشد.


چند دقیقه بعد:

لودو سرفه کنان کنار روفوس ظاهر شد.
-هی...ما چرا غیب شدیم.قرار نبود اینجوری بشه.محتویات مغز ارباب چی شد؟من چرا هنوز احساس خنگی میکنم؟
اینجا کجاس؟

روفوس با عصبانیت به نقطه نامعلومی اشاره کرد.
-ببینم لودو...اینم جزو نقشه درخشانت بود؟

لودو به محلی که روفوس اشاره میکرد نگاه کرد.با دیدن ساحره ای که دسته گلی در دست داشت شوکه شد.لینی وارنر که شیشه خالی در دست دیگرش بود دسته گل را به روفوس داد.
-هی...سلام!چرا هنوز قدرتهای ارباب رو حس نمیکنم؟!

-لینی؟تو برای چی دنبال ما اومدی؟
-برای اینکه یه ریونی دقیقا همین کارو میکرد.اومده بودم ملاقاتتون که حرفاتونو شنیدم.اگه بین مرگخوارا کسی لیاقت هوش و ذکاوت ارباب رو داشته باشه اون منم!شاید کمی هم لونا!
-فعلا که میبینی معجون درست کار نکرد و سر از ناکجاآباد در آوردیم!

لودو و روفوس و لینی شروع به بررسی اطراف کردند.خیابانی خلوت در شهری نامعلوم.هیچ موجود زنده ای در خیابان دیده نمیشد.لینی گرد و خاک روی ردایش را تکاند.
-هی لودو...تفریح دیگه بسه.بهتره زودتر برگردیم.چوب دستی من اینجا نیست.چوب دستیتو بده.

لودو جیبهای ردایش را گشت...خبری از چوب دستی نبود.در اوج ناامیدی نگاهی به روفوس انداخت.روفوس هم سرش را به دو طرف تکان داد.
-چوب دستی من که دیشب افتاد تو پاتیل سو‍پ...همون موقعی که ادعا میکردی میتونم ازش به جای نی استفاده کنم!

لودو کمی فکر کرد.وضعیت اضطراری بود.با کمی تردید دستش را بطرف علامت شومش برد و انگشتش را روی آن گذاشت.ولی اتفاقی نیفتاد.کمی اطراف را بررسی کرد.هوا داشت کم کم تاریک میشد.به مغازه ای که ظاهرا باز بود اشاره کرد.
-مهم نیست.میریم اون تو.یکی از اون نگاههای اراذل و اوباشیمون به مغازه دار میندازیم!وقتی حسابی ترسید،چوب دستیشو میگیریم و یارو رو میکشیم و به آغوش گرم ارباب برمیگردیم.نقشه های لودو نقص ندارن!

ولی این بار هم نقشه لودو نقص کوچکی داشت! لودو،روفوس و لینی با لبخندی شیطانی بطرف مغازه رفتند...نکته کوچکی وجود داشت که هنوز نمیدانستند.هرگز گذر هیچ جادوگر یا ساحره ای به آن شهر دورافتاده نیفتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: دارالمجانین لندن
ارسال شده در: یکشنبه 23 مرداد 1390 13:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دارالمجانین لندن

- من به شخصه با مرلین حرف زدم و نظر ایشون رو در مورد ...

- هه..هه...اژدهای قشنگم....قشنگی و نازی...حالا من میخوام برم به بازی...

- من دیوونه نیستم....من وزیر سحر و جادوئم!کمــــــــک!


دراکو که در این هیاهو واقعا در معرض دیوانگی بود سعی میکرد که حواسش به مرد میانسالی متمرکز باشه که با چشمان نیمه باز خوابیده بود...حتما خودش بود....او ریگولوس بلک خائن بود.اما مگه چه چیزی از لرد دزدیده بود که اینقدر مهم بود؟ آخه یه دیوونه اینقد ارزش داره؟!

دراکو آروم از تختش پایین اومد و یه سمت ریگولوس بلک روانه شد.خودش رو به گوش چب ریگولوس رسوند و آروم گفت:

-خاله بلا از شما خیلی برام تعریف کرده...

ریگولوس آرام چشمانش را باز کرد و گفت:

تو باید دراکو باشی نه؟؟...اونموقع که من دیدمت فقط یه ماهت بود...هه.ههه...الان خوش تیپ تر شدی!ههه.ههه...هاه..هه

نگاه مرد به ساعد پسرک افتاد و خنده ی زشتی کرد که تمام دندان های زردش نمایان شد...با لحن خشنی فرباد زد:

پس تو ام به اون کثافت دونی کشیده شدی! ینی لرد تاریکی اینقدر بزدل شده که یه بچه رو مرگخوار میکنه؟؟هــــاها...هـــــه هه.

دراکو وسط خنده های زشت ریگولوس فریاد زد:

دهن کثیفت رو ببند دزد بیشعور...به چه جراتی به ارباب تاریکی توهین میکنی؟؟

خنده های مرد از قبل بیشتز شد و گفت:

اوهوی...تند نرو بزار به پات برسیم بچه مالفوی...تو فقط یه مامور بدبختی که اومده از زیر زبونم چیز بکشه بیرون...میدونستم یه روز میفهمه ولی داشت دیگه حوصلم سر میرفت!هـــه هه.

دراکو به سرعت چوبدستیش رو از از چیبش در آورد ولی ناگهان متوجه چیزی شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/5/23 13:54:31
ویرایش شده توسط آقای الیواندر در 1390/5/23 13:55:29