اين صداي مودي هست كه داخل تانكر سوخت ظاهر شده!!! و داره دستو پا ميزنه! تانكري تاريك و بد بود در داخل سيلوي سوخت! اما صداي اون رو تنها خودش ميشنوه و بس!
--------------
مرلين: اينجا ديگه مال ماست!!!
ادوارد در حالي كه چشماي بيحالش رو تنگ كرده رو به مرلين ميگه: ببين مرلين يه چيزي گفته باشم! يا به من يه پست خوب تو اينجا ميدي! يا...
مرلين: يا چي؟

ادوارد در حالي كه انگشت اشارش تا انتها داخل بينيشه و داره تكون ميخوره(!) اون رو بيرون مياره و داخل دهانش ميزاره و بيرون ميكشه(
) و ميگه: هيچي بابا...و اشك در چشمان ادوارد جك، اين جن خاكي حلقه ميزنه! دهنش رو مزه مزه ميكنه(
) و با بغض ادامه ميده:- مرلين جون، فقط ميخواستم ازت خواهش كنم كه بذاري من شبا اينجا بخوابم! آخه من خيلي از اين تخت(!) خوشم اومده! من دوست دارم اين تو بخوابم. خيلي احساس راحتي داشتم توش!
و با دست به همون توالتي فرنگي كه از توش در اومده بود اشاره ميكنه!
مرلين كه دلش براي ادوارد ميسوزه با ناراحتي ميگه: باشه ادوارد جون، علارغم اين كه من هم خيلي از اين خوشم اومده، ولي باشه، اجازه ميدم تو توش بخوابي! من و بقيه ميريم رو اوناي ديگه ميخوابيم!
و ساير توالت فرنگي ها رو نشون ميده (اين در حاليه كه تمام توالت هاي آن دستشويي شبيه هم هستند!!!)
مرلين نگاهي به در و ديوار دستشويي ميكنه و انديشمندانه ادامه ميده:
-
در كل خوابگاه مجهزيه! خوشم اومد!وووووووووووووووووو...
در همين لحظه صداي غرشي به هوا بلند ميشه!
با شنيدن اين صدا مرلين به سرعت دست ادوارد رو ميقاپه و يه ملاق كماندويي ميزنه و خيلي سريع، در حالي كه ادوارد رو رو زمين ميكشيد، از دستشويي خارج ميشن و به محوطه باز ميرن...
مرلين سراسيمه به اطراف نگاه ميكنه و ميگه: خطر... خطر... اين صداي خطره...
ادوارد در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده: مرلين جون، درسته من جن خاكيم؛ ولي ببين، پوست برام نموند!!!

مرلين بدون توجه به صحبت هاي ادوارد انگار كه چيز عجيبي ديده باشه: هي... اونجا رو...
سالاز نيز از داخل ساختمان مركزي، به پشت شيشه مياد و خودش رو به شيشه ميچسبونه و به محوطه خيره ميشه... به جنگنده ي غول پيكري كه داره وسط محوطه جوالان ميده!
جنگنده اي غول پيكر داخل باند در حال حركت بود!
اش ويندر در كابين خيلباني جنگنده داشت از شدت هيجان ذوق مرگ ميشد!
مرلين و ادوارد و سالي هم بهت زده داشتند صحنه رو نگاه ميكردند! غافل از اين كه جنگنده داشت به سمت سيلوي سوخت ميرفت...!!! و هر لحظه ممكن بود به اونجا برسه و "بنگ!!!"...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج



