جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

38 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1391 18:23
نمایش جزئیات
آفلاین
کودک بود ، طفل بود .
پسرک مو قرمز از رول نویسی هیچ نمیدانست ، به گروهایی رفت ، برای اولین بار در عمرش چت کرد ، از دوستان خوبی که پیدا کرده بود رول نویسی یاد گرفت ، ولی باز بوقی بود ، میگذارم پای کودک بودنش .
سر مسائلی بلاک شد . رفت . . . رفت. . . و رفت. . .

با شناسه ای جدید بازگشت ، نوجوان شده بود و قدر بزرگتر ، اینبار یکی از شخصیت های بزرگ گریف بود، رول نویسی اش بهتر شده ود ولی باز هم بوقی بود ، می گذارمش پای تینج بودنش . کار کرد ، با شوخی و مسخره بازی پست میزد ، برای اولین بار در عمرش ناظر شد ، آن هم یک انجمن خصوصی .
یکی از دوستهای پر ادعایش برگشت ، با پا در میانی و جلو انداختن رفقای مشترک خانه و کاشانه اش را گرفت .
دیگر نمی توانست با آن شخصیت بماند ، رفت و در جبهه ی کاملا مخالف قبلش بازگشت .
بزرگتر شده بود ، با تجربه تر شده بود ، متوجه شده بود که نباید سر هرچیزی ناراحت بشود ،دوستان تازه ای یافت و عاشق رنگ جدیدی شده بود . پست میزد ، زول می نوشت ، با همان شیطنت سابق ، نمی دانم پیشرفت داشت یا نه ولی دوباره ناظر شد ، مدتی از شخصیتش فردی با مزه تولید کرد ، آنتونین او را "بابالرد" خطاب می کرد ، خوشحال و راحت بود با این دوستان جدید و این گروه خوب .

و اکنون با آرامشی بی وصف و خوشحالی فراوان به آینده اش نگاه می کند . . .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1391 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چون به هاگزمید رسیدیم ، از برهنگی و عاجزی به دیوانگان آزکابان ماننده بودیم و سه ماه بود موی سر بازنکرده بودیم و می خواستم که در گرمابه رَوم باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و دوستم هریک لنگی کهنه پوشیده بودیم و پلاس پاره ای در پشت بسته از سرما.

گفتم اکنون ما را که در حمام گذارد ؟ پاتیلکی بود که شامکی در آن می پزاندم ، بفروختم و از بهای آن گالیونی چند،سیاه، در کاغذی کردم که به گرمابه بان دهم تا باشد که ما را دَمَکی زیادت تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود بازکنیم .

چون آن گالیونها را پیش نهادم ، در ما نگریست ؛ پنداشت که ما دیوانه ایم . گفت :

-« بروید که هم اکنون مردم از گرمابه بیرون می آیند .»

و نگذاشت که ما به گرمابه در رَویم . از آنجا با خجالت بیرون آمدیم و به شتاب برفتیم .
ما به گوشه ای باز شدیم و به تعجب در کار دنیا می نگریستیم و مکاری از ماسی پولی خارجکی می خواست ، و هیچ چاره ندانستیم .
ولی شنیده بودمی که ولدمورت امروز به هاگزمید بآمده و این بود فرصتی خوب تا ما هم به گرد او آییم و هم فرصتی بیابیم که شوخمان را آخر باز کنیم .

با آخرین ورق های مانده و مرکب خشک شده ، رقعه بنوشتم و هرگونه که بود آن را به لردسیاه رساندمی .
در حال دیدم که چهل گالیون بر ما فرستاد تا با آن به حمام رویم و جامه ای نو بر تن کنیم و روز بعد به مجلس لرد وزیر شدیم .
مردی بود لاغر و کچل و در عین حال ادیب و فاضل و بارز .

ما را به نزدیک خویش باز گرفت و مرا در بغل و گفت :

- « آیا از این خواسته ات مطمئن می بودی.»

و علامت مثبت مرا از سر بگرفتی .

پس آستینم را بالا زدی و چوب دستی را به طرف دست عریان من بگرفت .

نوری بدیدم سبز رنگ و سپس احساسی خوش و بوی زندگی تازه .


با تلخیص،خاطرات ناصر ژوزف مرگخوارانی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مرداد 1391 15:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز در خانه نیشسته بودیم ، یَک دفعه دیدم تیلیفون زنگ زد ، تیلیفونَ برداشتم گفتم "کیسه؟"
گفت دیوید کاپرفیلد هَسه.
گفتم دیوید با من چه کّار داری؟ گفت : بیا اینجا یه خورده به من جادو یاد بده می خوام مجسمه آزادی رو غیب کنم .

تیلیفونه قطع کردم سریع خودم را رساندم پیشَ دیوید .
گفتم : سلام ، گَسَ رها به کاره هو؟
دیوید هم گفت : هو .
گفتم : مجسمه آزادی غیب کاره سانامنتو به کاری ییلاخا گوتزا؟

دیوید یَک نیگاه بهم کرد و گفت : چَرا مثل آدم سخن نَمی گویی؟
گفتم : فکر کردم خارجی بیدی خواستم باهات خراجکی صحبت کنم ، بهت گفته بیدم که مگه فشفشه نبیدی؟

گفت : هو ، ولی اینیکی پای آبروم در میون بید ، جان ننه جانت یه کاری کن که بتانم غیبش کنم .

ادنکی تفکر کردم ، سپس تامل کردم و در آخر بفهمستم که کافی نیست ، بنابراین به سمت مرلینگاه در برفتم که کمی فکر کنم .
بعد از ساعاتی از مرلینگاه خارج شدم و پیش دیوید رفتم .

- دیوید فهمیدم ، تو ورو جلوی سین ، ادا در بیار که مثلا داری موجسمه غیب مَکنی ، منم این پشت وای میستم و واقعا غیب مَکنم ، نظرت چیه؟ گَسَ به کاره؟

دیوید خوشحال شد و گفت : هو به کاره.

ساعاتی بعد من پشت موجسمو ایستاده بیدم و دیوید همین که شروع کرد به ادا در آوردن مو هم غیبش وکردم، دوباره با علامت او ظارهش کردم .

و اینگونه بید دفترچه ی دروغها ببخشید خاطرات عزیز مو موجسمه آزادی رو غیبیدم .




از خاطرات دوشنبه ، یک مرگ خوار شپلخ شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 25 مرداد 1391 10:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات هوگو آبدارچی

یک روز در ابدارخانه ی ریدل نشسته بودم و از پنجره رو به بیرون انجا گیس و گیس کشی ریگول و لودو را تماشا میکردم و تخمه میشکاندم که ناگهان سوزشی را روی علامت مرگخواری ام احساس کردم.
سراسیمه به اتاق لرد رفتم.کنار در ایستادم و در زدم.
تق تق تق تق.
-بیــــــــــــــــــــا
از صدای کشدار ارباب خیلی تعجب کردم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم
ارباب:
من :
بعد از مدتی که بخود اومدم گفتم : ارباب کاری داشتین؟
ارباب درحالی که کمرش رو لیف میزد گفت: اره داشتم زود برو واسه من یک نوشیدنی خنک بیار.
-اخه ارباب من بلد نیستم.
-بیار
-باشه.
و از اتاق به سوی آبدارخانه رفتم.
ناگهان فکری به سرم زد.سریع یک چای درست کردم و ریختم تو لیوان.بعد یکم شکر و آبلیمو بهش زدم و چهار تا یخ انداختم توش و برای ارباب بردم.
در اتاقو زدم و وارد شدم.
ارباب که حالا از وان بیرون اومده بود.و حوله به تن کرده بود جلوی نور افتاب وایساده بود.
-ارباب؟چرا جلوی نور خورشید واسادین؟پوستتون میسوزه ها.
-میخوام موهام خشک بشه اشکالی داره؟
-خب چرا افتاب؟بیاین خودم با سشوار خشکش میکنم.
- :vay: تو کی میخوای بفهمی که من مو ندارم؟
-پس چرا جلوی افتاب واسادین؟
- حالا بگو بیبنم نوشدینیو اوردی؟
-اره ارباب بفرماین.
-هوووووورت هووورت.چقد بدمزس.هوووووووووووووورت.این نوشیدنیه بیخود اسمش چیه؟هووووووووووورت
-ارباب اسم نداره
-چی؟
-ینی منظورم بود اسمش ice tea هست
-هووووورت.به هر حال خیلی بیخوده.ولی میشه بازم برام بیاری؟



و اینگونه بود که ice tea اختراع شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 24 تیر 1391 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاریخ رسیدگی به خاطرات و یادها و دفترچه های خاطرات مرگخواران همیشه و فکر میکنم تا به ابد مهمترین خاطره وجودی تشکیل انجمن مرگخواران هیچ گاه از ذهن هیچکدام از اعضای این محفل و همچنین نماد اصلی آنها که یک مار می باشد خارج نگردد.
از آنجایی که این مار هر ساله خود را می‌خورد و دوباره و دوباره از خورانیده خود زاییده می‌شود ترس بسیار شدیدی و مهلکی در دل اعضای محفل مارها ایجاد شده است که هیچ کدام از روز ازلیت و تا به ابدیت نتوانسته اند خاطره‌ی این چنین مهمی را حتی برای ذهن سرشار از تحرک و تعقل خود نیز تعریف کرده و زبان به کنایه بگشاند.


اما بعد از سالها و بازهم یکی از اعضای طرد شده‌ی این گروه بود که این واقعیت بسیار بسیار ترسناک را آشکار کرده و پرده از راز دیرینه این محفل برداشت و آن چیزی نبود جز نامه‌‌ی لرد ولدمورت به تام ریدل کبیر که از دیرین میزیست و چنان که باید تا شاید پیش میرفت و هیچ کس را توان مقابله با او نبود. و اما متن نامه چنین بود:


" به نام کبیر "

لرد ولدومورت: و آن زمان که هیچ نبود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 13:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خسته شده بود .
از مطرود بودن خسته شده بود . از یکدندگی و لجبازی خسته شده بود . حال که فکرش را می کرد تد ارزش طرد شده از خانواده را نداشت .

چند سالی بود در این فکر بود اما اگر خانواده اش او را می دیدند قطعا زنده نمی ماند . زیرا آخرین روزی که آن ها را دیده بود خواهر بزرگترش به او گفته بود :

_ خواهر خون لجنی دوست من ! اگه روزی دوباره ببینمت مطمئن باش اون روز ، روز آخر زندگیت خواهد بود !

و ار آن روز به بعد هرگز آن ها را ندیده بود .

می خواست دوباره پیش خانواده اش برگردد . دلش برای روز هایی که همراه با بلاتریکس و نارسیسا به هاگوارتز می رفتند تنگ شده بود . دلش برای دعواهایشان تنگ شده بود . برای رنگ آبی تالارشان ، برای عقابی که سوال می پرسید ، حتی برای روح خرابکار هاگوارتز ، پیوز ، دلش تنگ شده بود .

اما آن روز که بلا به دیدنش آمد ، فهمید هنوز هم راه برگشت هست .

فلش بک :

آن روز صبح ، بعد از رفتن تد به سر کار ، صدای در زدن بلند شد .
او به طرف در رفت و آن را باز کرد که با صحنه ی عجیبی رو به رو شد :
زنی قد بلند ، با مو های سیاه مجعد و صورتی سفید و بی روح پست در ایستاده بود .

_ اوه ! خدای من ! بلا ؟!
_ می بینم که بعد از 16 سال هنوز خواهرتو به یاد داری خون لجنی دوست ! ازم دعوت نمی کنی به داخل خونت بیام ؟
_ اممم .. . اوه حتما ! بیا تو !

و آن هنگام بود که خواهرش موضوع را به او گفت :

_ لرد سیاه من رو پیش تو فرستاده . او می دونست که تو دوست داری دوباره پیش خانوادت برگردی . تو میتونی پیش ما برگردی اما باید بهای سنگینی به خاطرش بپردازی .

_ اوه ! هر چی باشه انجام میدم !

_ لرد سیاه میدونه که تا چند روز دیگه که کله زخمی 17 ساله میشه ، قراره اون رو جا به جا کنن . و همچنین میدونه که یکی از جاهای که ممکنه آورده بشه خونه ی توست و تو اطلاعاتی در این باره داری . او از تو میخواد چند تا کار براش انجام بدی تا به جمع ما بپیوندی :

1. اطلاعاتت در این زمینه رو تحوبل ارباب بدی .
2. شوهر خون لجنیت رو بکشی .
3. کله زخمی رو براش ببری .


.... و این گونه بود که اولین ماموریت او آغاز شد
آوردن پسر برگزیده


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اردیبهشت 1391 06:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خسته و خندان به خانه رسید.(واج آرایی خ)
خسته از کار و خندان از دوست جدید مرگخوار.
به زودی از هم جدا میشدند اما خوشحال بود که قبل از تغییر محل کار دوستی جدید پیدا کرده. دوستی که باعث دلگرمیش میشد. مثل او به دنبال آرزوهایش بود... هنوز.

-----

صبح برایش جغد فرستاده بود. قبل از بیرون رفتن. آنروز تماما دلشوره داشت. دلشوره ای شیرین. تلاطم بدنی قبل از یک اتفاق خوشایند.

شب به خانه برگشت. چیزی خورد. روی مبل دراز کشید و به رادیوی جادوگری گوش داد. قبل ها قبل از خواب متوجه میشد. چشمانش سنگین میشد. این روزها اما حتی پلک هایش نیز سنگین نمیشد...

خُـــــــــــــــر پُــــــــــــــف

حتی متوجه نشد کی خوابید. نیم ساعت بعد از خواب پرید. سراسیمه ساعت را نگاه کرد و نفسی به راحتی کشید. هنوز سه ساعت وقت داشت. ساعت نه شب بود. با خود فکر کرد اگر بیدار بماند مانند شب های قبل، خواب او را با خود میبرد. پس زنگ ساعت جادوگریش را کوک کرد و روی دو ساعت بعد گذاشت. دو ساعت بعد خوب بود. یک ساعت به شیرین ترین اتفاق زندگیش باقی میماند.

باز از خواب پرید. دوباره سراسیمه. ساعت را نگاه کرد. دقیقا دو ساعت از نیمه شب گذشته بود. ناراحت شد. زنگ ساعت هم حتی نتوانسته بود زودتر بیدارش کند. اما هنوز چند ساعت به صبح مانده بود. هنوز اولین ساعات بعد از نیمه شب و اوایل تولد محسوب میشد.

پس هنوز تبریک لطف خودش را داشت. نامه ای نوشت. عکسی از کیک تولد، مزین به نام زیبای یار نیز به آن ضمیمه کرد. نامه را به پای جغد بست و فرستاد.

عقربه بزرگ به ساعت شش صبح نزدیک میشد. هنوز اما منتظر بود. منتظر جواب جغد. به احترام یار بیدار مانده بود. منتظر بود اما خوشحال بود. خوشحال و خرسند از بهترین اتفاق زندگیش که امروز اتفاق افتاده بود.

بیست و یک سال پیش در چنین روزی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1391 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
دیر رسید!

افتاده از پا و از کاروان مانده.. نمی شود کاری کرد! این حالا آن مهمانیست که به اجبار آمده حالا باید کاری بهتر از نگاه کردن داشته باشد.


قبلا هم به این تالار آمده بود.. بارها حضور شکوهمندی در آن داشت. روی صندلی رؤسا می نشست. از بزرگان مجلس بود. چاپلوسان ریز و درشت از هر سوی سالن به سمت او سرازیر بودند و سعی در خودنمایی داشتند.

و حسودانی که تظاهر به آرامش می کردند و در درون بند بند وجودشان در کام آتشی شیطانی بریان بود. هر بار که در دایره ی حضور او قرار می گرفتند سکوت را ریاکارانه پیشه می کردند و هنگامی که سایه اش بر سرشان کمرنگ می شد زیر لب عجوزه وار شکواییه می سراییدند.

و دوستان مورد اعتمادی که وفاداریشان اساطیری بود. سایه ی آنها سایه ی او بود و حضورشان حضور او.. بندهای آتشینی که آنها را مرتبط می کرد و نور تابان و گرمای سوزانشان کورکننده و پزنده بود برای خفاشهای غارهای سیاست.

نخست وزیر بود.. سالهای متمادی، دست راست ملکه، مایه ی مباهات، دارنده ی مدالهای افتخار.. صاحب امضا.. مشهور و والا مقام اما در انتها هر چیزی پایان می پذیرد.

افتخارات خاطره می شود.. خاطره ها تاریخ، تاریخ افسانه می شود و افسانه ها، اسطوره!

افسانه ای بود در دل تاریخ، مرحله ای دیگر از عمر چند هزار ساله ی یک کهنه درخت.. گذر می کرد و می آموخت و امتحان پس می داد.

حالا این جشنی دیگر بود. جشنی دور افتاده برای یک خاطره! همان تالار همیشگی.. مهمانهایی آشنا و غریبه.. از خیلی دور و خیلی نزدیک..

سرو صدای حضورش به گوش می رسید و سایه ای بزرگ از مردی کوچک بر روی سنگفرش آرمیده بود. وقار را می آورد اما اگر غرور می دید می شکست.

حالا وقت آزمونی فرا رسیده بود که تنها علما می گیرند و عقلا باز از آن باز می پرسند و هشیاران سربلندان آنند و با آن نادانها برای همیشه کنار گذاشته می شوند.

در هنگامه ی رقص ناگزیر این جشن نخست وزیر هم می رقصید.. با شور و حرارت و تمام عشقش.. در کمال توجه به او و بی توجهی به هر که قبلا بود.

بی توجه به آتش گرفته ها.. بی توجه به آتشزنه ها و هرکس که در غار سیاست فقط نگاه می کند؛ او می رقصد. رقص آرمانی و فوق العاده ی یک تاریخ.. یک گذشته ی خاک گرفته و سرد شده..

خاطره ی از دل بیرون رفته ی بی جواب.. به تلافی تمام اینها.. بی توجه به آن کس که بود.. این بار او با گنجشکش می رقصد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مهران در 1391/2/23 20:12:48
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 23 اردیبهشت 1391 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
-این قهوه چقدر تلخه!

لرد فنجون قهوه رو بطرف سیبل پرتاب میکنه.با جاخالی موفقیت آمیز سیبل فنجون درست توی دماغ تابلوی سالازار که به دیوار آویزون شده میخوره.سیبل نفس راحتی میکشه و میگه:
-این توطئه محفله ارباب.من مطمئنم.دانه های این قهوه از برزیل وارد شدن.و حدس بزنین برزیل کجاس؟تو قاره آمریکا.و این معنیش چیه؟اگه تو نقشه نگاه کنیم میبینیم که برزیل در مقایسه با خانه ریدل به گریمولد نزدیکتره.پس دانه های قهوه برای رسیدن به ما باید از جلوی مقر محفل عبور کرده باشه و اصولا اونا میتونن هر نوع فعل و انفعالاتی روی این قهوه انجام داده باشن.:pretty:

-هووم؟چی میگه این؟من اصلا قهوه دوست ندارم.چایی بیارین برام.سیبل.تو فال چایی هم بلدی بگیری؟

-نه ارباب!خواهش میکنم دست نگه دارین.شما نمیدونین اون برگهای چای از لحظه کاشتن تا چیده شدن و خشک شدن و بقیه کارا چه بلاهایی سرشون میاد.شما تا حالا اسم ویروسی به نام چایمونلا رو شنیدین؟نشنیدین دیگه...شک دارم که حتی خودمم تا حالا شنیده باشم.این یه ویروس قویه که از چای به انسان منتقل میشه.

روفوس حرف سیبل رو اصلاح میکنه:ارباب که انسان نیست.

سیبل:البته من پاچه خاری روفوس رو تایید میکنم.ارباب از رده بشریت خارج شدن.اصلا ذره ای انسانیت در وجود ارباب یافت نمیشه.ولی به هر حال ممکنه این ویروس روی ارباب اثر بذاره.

لرد فنجان چاییشو روی میز میذاره.دیگه مطمئن نیست که میخواد اونو بخوره یا نه.
-خب، این ویروس چه تاثیری روی بدن میذاره؟
سیبل:اممم...ارباب...کسی که چای حاوی این ویروس رو بنوشه چیز میشه...موهاش همیشه بوی چایی میده!:worry:

لرد با خونسردی از جا بلند میشه.قدم زنون بطرف سیبل میره.جلوش وایمیسه و مستقیم توی چشماش زل میزنه و میگه:
-سیبل؟اولا ما مطمئن نیستیم ویروسی توی این چای باشه.دوما بوی چای که بد نیست و سوما شما مویی روی سر من میبینی؟

سیبل که از فاصله بسیار کم بین خودش و لرد شدیدا ناراضیه سرش رو تندتند به دو طرف تکون میده که ناگهان چشمش به دست لرد که روی میز قرار داره میفته.
سیبل:یا مغز متفکر سالازار.خواهش میکنم دستتونو از روی میز بردارین.این شیشه ها میتون حاوی سمی مهلک به نام...اوه؛الان که از نزدیک به ردای شما نگاه میکنم متوجه شدم نخهاش از پیله نوعی کرم درست شده.خودتون حتما میدونین که کرم موجود چندان تمیز و دلنشینی نیست.اوه.دکمه هاتون ارباب.این فلز میتونه در دراز مدت روی اعصابتون تاثیر بذاره..که البته فکر میکنم گذاشته.چرا دندوناتونو روی هم فشار میدین؟چشماتونم سرخ شده...اوه نه...اون که از اول سرخ بود...

با اشاره لرد، سیبل تریلانی موقتا به آسایشگاه روانی ریدل(شکنجه گاه)منتقل میشه.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 15 اردیبهشت 1391 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی پاورچین پاورچین از پله ها بالا میاد و شروع به قدم زدن تو راهرو میکنه. هر از گاهی با شنیدن صدای ریزی، پشت مجسمه ای قفسه ای چیزی پنهان میشه تا کسی متوجه حضورش نشه.

بعد از اطمینان از خالی بودن راهرو، دوباره راه میفته. یکی دو طبقه ی دیگه رم طی میکنه و در نهایت پشت یه در سیاه مخوف وایمیسه. سیاهی در این اتاق، از هر سیاه دیگه ای بیشتر بود، انگار که داری به شب بدون ماه و ستاره زل میزنی.

دستگیره ی در، به شکل ماره و روش حرف N حک شده. دیگه همه مرگخوارا میدونن که منظور از این N، همون نجینیه. لینی دست از خیره شدن به در برمیداره، درحالیکه زبونش از لا دندوناش زده بیرون، اطرافو میپائه تا مطمئن شه کسی اون اطراف نیست.

بعدش یاد حرف رز میفته: " برنامه ی روزانه ی ارباب؟ اممم خب میدونی که، من اصولا از این چیزا خبر ندارم! اما میدونم که امروز ساعت سه و نیم اینا ارباب به حمام آب گرمشون میرن. بلا هم که طبق معمول فرصتو از دست نمیده و با چند تا مرگخوار همراه ارباب میره و ... "

همین میزان از حرف رز کافی بود. لرد اونجا حضور نداشت و این یعنی با اتاقی خالی مواجه بود. از اونجایی که لرد میدونس هیچ مرگخواری جرات ورود به اتاقش رو نداره، برای قفل کردن در وقتشو تلف نکرده بود. پس لینی براحتی دستگیره درو میگیره، اونو باز میکنه و به درون اتاق قدم میذاره!

در ِ جعبه ای که همراشه رو سریع باز میکنه و گلدونی رو بیرون میاره و به سمت میز گوشه ی اتاق میره. گلدونو روش میذاره و بعد از دقایقی زل زدن و لذت بردن ازش، به خودش میاد و به سمت دیگه ای حرکت میکنه.

یه شاخه گل رز دیگه رو میذاره روی تخت شاهانه ی لرد. یادش میاد یه چیزی رو از قلم انداخته، پس دوباره به سمت میز و گلدون میره و اینبار یه قاب عکس رو از جعبه بیرون میاره. اما بلافاصله پشیمون میشه و قاب عکس دیگه ای رو بیرون میاره و کنار گلدون، روی میز میذاره. ترجیح میداد قاب عکس اول رو همراه خودش ببره.

بعد از اتمام کارش، برای آخرین بار اتاق رو برانداز میکنه. تا یک سال دیگه نمیتونه اونجارو تماشا کنه. نمیتونه با اربابش حرف بزنه و نمیتونه از فش فش های نجینی بترسه. آهی میکشه و از اتاق خارج میشه.

اینبار بدون نگرانی از دیده شدن توسط کسی، به آرامی پله هارو طی میکنه و وارد اتاق خودش میشه. چمدوناش آماده و حاضر گوشه ی اتاق قرار دارن. لونارو میبینه که سرش از پشت کمد بیرون زده و میپرسه: " کاری که میخواستی انجام بدی رو دادی؟ "

لینی جعبه ای که تو دستشه رو میذاره روی تخت و جواب میده: " آره! " بعدش چمدونای نیمه باز لونارو میبینه و میگه: " تو کاراتو کردی؟ آماده ای؟ "

لونا طبق معمول سوت زنان میگه: " یه ذره ش مونده. نمیشه تو به جای من این کارو بکنی؟؟؟ " لینی روی تخت دراز میکشه و بدون توجه به حرف لونا چشماشو میبنده. خوش حاله که لونارو داره. بهترین دوستش، تا ابد. هرچیو تو این یه سال از دست بده، لونارو از دست نمیده.

بالاخره با فریاد لونا که میگه همه چی آماده س، لینی از رو تخت بلند میشه. چمدوناشون رو با جادو رو هوا نگه میدارن و به جلو هدایتش میکنن. خودشونم دستاشونو دور گردن هم میندازن و پشت سر چمدونا راهروها، پله ها و طبقه هارو رد میکنن و وارد حیات میشن.

لرد و مرگخوارا از حمام آب گرم (!) برگشتن و از سمت دیگه ای دارن به خانه ی ریدل نزدیک میشن. لینی و لونا، پشت پرچینی قائم میشن و برای آخرین بار تو این سال، وحدت و در کنار هم بودن مرگخوارا رو میبینن. وقتی وارد خونه میشن و ماری، آماندا، رز، لودو، آنتونین، تریلانی، ریگولوس و کلی مرگخوار دیگه بعنوان نفرات آخر ناپدید میشن، از پشت پرچینا میپرن بیرون.

نفس عمیقی میکشن، برای آخرین بار نمای خانه ی ریدلو از نظر میگذرونن و دست در دست هم از حیاط خارج میشن، درو میبندن و به خیابون قدم میذارن. لینی با اشتیاق عکسی رو بیرون میاره و همراه لونا بهش خیره میشن. لبخند غمگینی به هم میزنن و به امید بازگشت دوباره و دیدار مجدد لرد ... پق! هردو ناپدید میشن.


~ Pixie ~

-------------------------------------------------------------------

آبی نوشتم، به خاطر یادی از راونکلاو! در مورد ریدل نوشتم، به خاطر یادی از مرگخوارا و بخصوص لرد ولدمورت!

I love all of u, بای تا سال دیگه!

پ.ن: ریونیا اینجا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1391/2/15 16:19:02
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1391/2/15 16:23:37