جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  60 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  173 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  193 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
.: تصویر شماره پنج:.



کلاه را مانند یک تاج مجلل روی سرش قرار دادند یا حداقل این حسی بود که به تدریج وجود هری را غرق در لذت کرد. از روی آن چهارپایه ی زوار دررفته ی چوبی، چنان نگاه فخر آلودی به سرسرای غرق در نور می انداخت که گویی پادشاهیست ناظر بر اعمال رعایایش. لبخندی کج به لب داشت و از شدت باد غبغب نفس هایش به شمارش افتاده بود که ناگهان کلاه تا گردنش پایین آمد.


دنیا تاریک شده بود. بوی خاک، چربی کله و قرمه سبزی مشامش را پر کرد و پیش از آنکه مجال اندیشیدن به شرایط را پیدا کند، صدایی در سرش فریاد کشید: هری پاتر!


مو به گردن هری راست شد. سعی کرد با دو دست کلاه را از روی سرش بردارد اما به نظر می رسید که آن تکه پارچه ی هزار ساله اکنون به جزئی جدایی ناپذیر از کله اش تبدیل شده باشد.
- بلاخره به هم رسیدیم! پسره ی دوگانه سوز نخ نما. فکر کردی تموم شده؟ فکر کردی قسر در رفتی؟


کلاه چنان در گوش هایش فریاد می کشید که هری اطمینان داشت در صورت زنده بیرون آمدن از این معرکه، باید به مدرسه ی جادوگران کرو لال منتقل شود.
- تو فکر میکنی لیاقت تحصیل در این مکان مقدس رو داری؟ تو واقعا پیش خودت چی فکر کردی؟ اون از اون مادر مشنگت که با خیانت مذبوحانه ش یکی از بزرگترین تراژدی های تاریخ عشاق رو رقم زد و به جای ازدواج هپی اور افتر طور با اسنیپ گولاخ، رفت زن اون پاتر پوزو شد. اینم از تو که باورت شده با دست خالی و پوشک پُر تونستی لرد والا رو شکست بدی. حالا من همینجا، رو همین صندلی خفه ت میکنم که ملت دیگه عشقشون به یه مدرسه ی جادوگری خفن رو پیوند نزنن به تو بوقی.

و در این صحنه بود که کلاه دو بند آویزان از طرفین خود را دور گردن پسرک حلقه کرد و در همهمه ی هلهله و تشویقی که سراسر تالار را فراگرفت، پسری که به واسطه ی بهانه ی تو روده نرویی مانند ((عشق)) زنده مانده بود را به سرنوشت حقیقی اش مزین نمود.


مرسی اه.

درود فرزندم.

سوژه بسیار خوبی بود. هری رم زدی از هستی ساقط کردی.

تایید شد
!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط wtf در 1396/4/18 23:22:04
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/18 23:49:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 17:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر 5 کلاه گروهبندی ( البته باید بگم که گروهبندی هم قسمتی از داستانه و کلش نیست )

...............................................................................

توی خوابگاه کنار پنجره نشسته بودم ، در حال فکر کردن و مرور کردن اتفاقات چند هفته ی قبل بودم ...


یه روز عادی جمعه بود . هوا بارانی و سرد بود . توی خونه در حال کتاب خوندن با خانواده ام یعنی مامان و بابام بودم . ما معمولا بجز ضدعفونی کردن خونه در روز جمعه چند ساعت مطالعه میکنیم . چون مامان و بابام دکترن وقتشون خیلی هم آزاد نیست . البته بجز وقت اونا خیلی چیزا هم برای من آزاد نیست . مثل کتاب های خیال پردازانه یا هیجان انگیز و یا شکلات و حتی گوشت و مرغ . میدونم که زیادی دارن سختگیری میکنن ... همه در حال کتاب خواندن بودیم که صدای آژیر حصارمون در اومد . به بیرون رفتم تا ببینم کدوم بیچاره ای گیر حصار امنیتی ما افتاده. وای ... یه ج ج جغغدد ...
من عاشق جغد ها هستم . تا سمتش حرکت کردم فرار کرد و یه نامه انداخت روی سرم . روی نامه یه مهر عجیب با یه h گنده و چهار تا حیوون بود . برام عجیب بود وقتی بازش کردم یهو یه صدا از بیرون اومد . باورم نشد . وایییییی امکان نداره . صدای مامانم رو شنیدم که لرزان میگفت :

اایینن...چچییهه ؟؟

وقتی صحبت هاش تموم شد جیغی از خوشحالی کشیدم . اون نامه گفته بود که من جادوگرم جادوگر و یه سری اطلاعات درباره ی چگونگی خرید وسایل مدرسه ای بنام هاگوارتز ...

وقتی از کوچه دیاگون برگشتیم من یه عالمه کتاب اضافه بر کتاب های درسی خریدم تا درباره ی جادو و هاگوارتز بیشتر بدونم تا دیروز که چمدونم رو جمع میکردم در حاله خوندن و حفظ کردن کتاب هام بودم . امروز پس از عبور از دیوار توی ایستگاه قطار بالاخره مامانم قبول کرد که جادو وجود داره پس از خداحافظی گرم با پدر و مادرمگاز اونها خداحافظی کردم . توی قطار همه ی کوپه ها بجز یه کوپه پر بود وارد کوپه شدم دختری همسن من کنار پنجره نشسته بود ، سلام کردم و نشستم . پس از مدتی حرف زدن فهمیدم که اون اصیل زاده است اما نه از اون اصیل زاده های مغرور ازش خوشم اومد ، در همین موقع پسری که ردای دست دوم پوشیده بود ، وارد کوپه شد بعد از صحبت کردن با آن هم معلوم شد که اون پسر دورگه است . ما امشب به قلعه رسیدیم بعد از عبور از دریاچه به جایی به اسم سراسرای بزرگ رسیدیم . اونجا یه کلاه پیر و فرسوده بود که شروع به شعر خوندن کرد . بعد از شعر پرفسور مک گونگال شروع به صدا کردن دانش آموز های سال اولی کرد . ناگهان اسم من رو صدا کرد . با هزار ترس و لرز شروع به حرکت سمت کلاه کردم . ناگهان وجود یه جسم گرم رو روی سرم حس کردم . ناگهان همه جا تاریک شد . صدایی در گوشم گفت :
- هوووومم یه مشنگ زاده ، به هاگوارتز خوش اومدی . بزار ببینم توی کدوم گروه بهتر پیشرفت میکنی... قطعا جات تو اسلیتیرین نیست و کمی هم تنبلی و نمیتونی به هافلپاف بری . هوش خوبی داری اما نه به اندازه ی جسارتت .

یاد کش رفتن شکلات ها از کابینت و خوندن مخفیانه ی کتاب های هیجان انگیز افتادم . لبخندی زدم و بعد صدای کلاه را شنیدم که فریاد زد گریفیندور !

به سمت میز گریفیندور رفتم . بعد از سخنرانی پرفسور دامبلدور بشقاب هایمان ب سرعت پر از غذا های رنگین و دسر های خوشمزه شد . تا جایی که میتونستم خوردم . پدر و مادر من هیچ وقت اجازه ی خوردن این همه غذا رو به من نمیدادن . واقعا باورم نمیشه که من اینجام . و قراره یه جادوگر بشم از فردا که کلاس ها شروع بشه تلاش های من هم شروع میشه مطمئنم .

درود بر تو فرزندم.

جالب نوشته بودی.

اما در مورد دیالوگ نویسی توجه کن که دیالوگ رو از گویندش فاصله نندازی.

صدای مامانم رو شنیدم که لرزان میگفت :
- اایینن...چچییهه؟


از علائمی مثل علامت تعجب و علامت سوال هم یدونه استفاده کنی کافیه، تعداد بیشترش جمله رو سوالی تر یا تعجبی تر نمیکنه.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/18 20:21:05
عشق به کوییدیچ
عشق به درس
عشق به گریفیندور
عشق به ماجراجویی و خطر
و .....
اینهاست که من رو من میکنه
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1396 01:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نمایشنامه شماره 3


اسنیپ وارد اتاق شد.جلوی آینه ایستاد. و به جای اینکه صورت ناراحت و بر افروخته خود را ببیند چهره خوشحال خود و لیلی رامی دید که هم دیگر را عاشقانه در آغوش گرفته بودند.
اسنیپ هرچه دلتنگ خاطره هایش با لیلی می شد رویا های درون آینه زیبا تر و حسرت انگیزتر می شد.
بلورها ی اشک صورت اسنیپ را خیس کرده بود ولی چون نمی خواست دیدن رویا ها رو از دست بده چشمان پر ازاشکش را به زور باز نگه می داشت .
با اینکه اسنیپ در واقعیت لیلی را بغل نکرده بود ولی انگار روح لیلی آمده بود و داشتند واقعا همدیگر را بغل می کردند.
اسنیپ درحال خودش بود که متوجه شد رویا های درون آینه دارد تغییر می کند .
همه چیز به هم ریخته شده بود و اسنیپ چیزی که دید باورش نمی شد در این حین جیمز پاتر آمد و لیلی از آغوش اسنیپ
در آمده وبا خنده به آغوش جیمز رفت و پس از چند ثانیه نوزاد چشم سبزی را دید که در بغل لیلی است و آنها خوشحال هستند .
ولی چند ثانیه بعد ولدمورت وارد شد و لیلی و جیمز جیمز را کشت. اسنیپ زار می زد التماس می کرد که ولدمورت با لیلی
کاری نداشته باشد ولی اثری نداشت. او داشت به شدت زار میزد که یک دفعه صورت دامبلدور را دید که
ایستاده بود و می گفت

-اسنیپ حالت خوبه؟

اسنیپ هنوز نمی دانست چه اتفاقی افتاده . دامبلدور ادامه داد

-تو در خلسه فرو رفته بودی و به هیچ وجه از خلسه بیرون نمی آمدی و من مجبور شدم تو را با جادو بیدار کنم.همش داد می زدی لیلی لیلی
اسنیپ برگشت و به راه خودش رفت و بقیه دورش را خلوت کردند. اسنیپ با خودش گفت
-هر موقع این پسر لعنتی رو میبینم نمیدونم به خاطر لیلی کاری باهاش نداشته باشم یابه خاطر اینکه پسر جیمزه اذیتش کنم.

او در حال خودش بود که هری رو به رویش آمد و گفت:

-آقای اسنیپ شما خوب هستید؟

اسنیپ جوابش را نداد و راه خود را رفت و چند ثانیه بعد در دلش گفت

-اگر پسر لیلی نبودی و چشم های اون رو به ارث نمی بردی به خاطر پاتر بودنت تا حالا یه بلایی سرت می آوردم.

درود بر تو فرزندم.

بهتر شد اینبار.
اما در مورد دیالوگ نوبسی، به این شکل بنویس:

دامبلدور ادامه داد:
-تو در خلسه فرو رفته بودی و به هیچ وجه از خلسه بیرون نمی آمدی و من مجبور شدم تو را با جادو بیدار کنم.همش داد می زدی لیلی لیلی!

اسنیپ برگشت و به راه خودش رفت و بقیه دورش را خلوت کردند. اسنیپ با خودش گفت:
-هر موقع این پسر لعنتی رو میبینم نمیدونم به خاطر لیلی کاری باهاش نداشته باشم یابه خاطر اینکه پسر جیمزه اذیتش کنم.


علائم نگارشی در انتهای جملات و دیالوگ ها هم یادت نره.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/18 20:17:16
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
(مربوط به تصویر شماره 9)

پروفسور دامبلدور در دفتر خود نشسته بود و به اتفاقات اخیر فکر میکرد. اتفاقاتی که توسط لرد ولدمورت به وجود آمده بودند، به قتل هایی که انجام داده بود چه بر روی افراد ماگل و چه جادوگران.
ناگهان پروفسور مک گوناگال بدون در زدن وارد شد .
مک گوناگال: آلبوس آلبوس ... جیمز پاتر ..لیلی پاتر ...آه خدااای من هری کوچولو!
دامبلدور: اروم باش مینروا اروم حالا درست بگو چیشده؟
مک گوناگال: شایعه شده که..
دامبلدور: که چی؟
مک گوناگال: که توسط ولدمورت کشته شدن.
دامبلدور: یا عیسی مسیح!!!
اشک در چشمهای آبی دامبلدور حلقه زد تمام خاطرات محفل با جیمز و لیلی جلوی چشمهاش آمد دستی به چشمهایش کشید و گفت :امیدوارم فقط یه شایعه باشه ، گرچه خودش هم از این حرف اطمینان کامل نداشت چون ولدمورت بارها علیه خانواده پاتر اقدام کرده بود.
دامبلدور: اون نامه توی دستت از طرف کیه مینروا؟
مک گوناگال چشمهایش را چرخاند و گفت: سوروس اسنیپ.
دامبلدور: سوروس ؟؟؟؟یه مرگ خوار برای چه باید به من نامه بده؟؟؟
مک گوناگال شونه ای بالا انداخت .
دابلدور نامه گرفت سعی کرد بازش کنه ولی پاکت به هیچ عنوان پاره نمیشد، نامه را نگاه کرد و نوشته روی آن را خواند: فقط یک گریفیندوری واقعی میتواند این نامه را باز کند. دامبلدور یاد شمشیر گریفیندور افتاد شمشیر را اورد و مقابل چشمان بهت زده مک گوناگال در نامه را باز کرد و شروع به خواندن آن کرد.

البوس دامبلدور احتمالا متعجب شدی از اینکه یه مرگ خوار بهت نامه داده ولی خوب بهتره بدونی که من دیگه مرگ خوار نیستم یعنی هستما ولی نه از روی میل خودم.
راستش خبر بدی دارم ،شایعات حقیقت داره جیمز و لیلی پاتر توسط ولدمورت کشته شدن این خبر مخصوصا برا تو واقعه غم انگیزی متاسفم .من بعد از کشته شدن اونها به خانه شان رفتم همه چیز شکسته و خرد شده بود جیمز بر روی پله ها افتاده بود و لیلی آه لیلی عزیز من در اتاق هری کنار تخت او افتاده بود و اما هری ،هری پاتر زنده مانده بود میدانم تعجب کردی که چرا ولدمورت او را نکشته من هم علت این کارا را از او پرسیدم و اینچنین جواب داد

ولدمورت: لیلی لیلی پاتر احمق پوزخندی زند و گفت یا شاید مادر فداکاراو برای پسر خود حمایت نهایی را خرید از اون شگرد های قدیمی و مسخره من وقتی که سعی کردم طلسم روی هری اجرا کنم لیلی خودش را بین من و اون انداخت و موج برگشت مقداری به هری و مقداری به من و این باعث شد که روی پیشونی پسرک زخمی ایجاد بشه و مقداریی از توانایی های من به او منتقل بشه بعد از اینکه لیلی مرد سعی کردم طلسم روی هری ایجاد کنم که این باعث شد نیروم از دست بدم و دیگه قدرتی نداشته باشم.
بله البوس هری پسرکی که زنده ماند ،از فردا تیتر اول رونامه هاس بهتره یکی از اون خدمتکارت اسمش چی بود؟ بله هاگرید بفرسی دنبال هری که اونو پیش خاله و عموش ببره اونها تنها قوم و خویشان این بچه خوش شانس هستند.
فردا ساعت 10 صبح منتظرم باش.
به امید دیدار سوروس اسنیپ.
البوس سرش را بالا اورد و به مینروا نگاهی انداخت هر دو در شک فرو رفته بودند ،پسرکی که در مقابل ولدمورت زنده ماند؟ پسرکی که قدرت ولدمورت را گرفت؟
دامبلدور سری تکان داد و گفت : فقط خدا میداند امشب چه اتفاقی بین هری و تام ( ولدمورت)افتاده ، من شک ندارم این پسر در آینده دست به کارهای بزرگی میزند.


درود بر تو فرزندم.

جالب بود... خوب بود... ولی بعد از دیالوگ ها، وقتی میخوای توصیفات بنویسی دوتا اینتر بزن.
حله؟

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/17 17:14:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1396 02:05
نمایش جزئیات
آفلاین
نمایشنامه شماره 6


دراکوی مغرور برای اینکه کسی گریه اش رو نبینه به دست شویی رفت داشت به شدت زار مید .

و در این حین ........

-منم همیشه مثل تو گریه میکنم

مالفوی گریه را کنار گذاشته بود. جیغ کشید گفت یا امام زاده اسنیپ این صدای کی بود. توکی هستی دیگه.

-من میرتل هستم روح سرگردان دستشویی راستی چرا گریه میکنی؟؟؟؟

مالفوی پوز خندی زد و گفت

-ناموسن لقبت خیییییییلیییییی ضایس در ضمن به تو هیچ ربطی هم نداره مگه تو فضول کار مردمی روح دستشویی.

-جناب مالفوی من دارم به اصالت شما شک میکنم.

-تو گریه بکن جیغ جیغو لازم دنبال اصالت من بگردی .

دراکور از دستشویی بیرون اومد و از حرس در رو محکم بست.

البته با اینکه کسی گریه اش را نبینه رفت دستشویی ولی همه اون رو با انگشت نشون می دادن و می خندیدند.

-میکشمش من این هری لعنتی رو میکشم .

دراکو به سمت هری رفت و چوبدستی اش را به سمت هری گرفت.

-میکشمت پاتر

تا اومد جمله دیگه ای بگه هرمیون از پشت سرش گفت

-نه تو این کارو نمی کنی مالفوی

دراکو خندید و گفت

-اگر این کارو بکنم چی میشه؟؟؟

رون ازبغلش اومد و گفت

-اون وقت من از بین می برمت دراکو . حالا چوبدستی ات رو بکش کنار.

وبا اتمام این جمله رون و هرمیون چوبدستی شون رو به طرف دراکو نشانه رفتند.

دراکو خندید چوبدستی اش رو در جیبش گذاشت و ادامه داد

-پاتر یک روز دوست های تو نیستن و من اون موقع کارتو میسازم

و تفی جلوی پای هری انداخت و رفت.


درود بر تو فرزندم.

هوووووووووم... بد نبود... ولی سوژه خیلی جای کار داشت. واقعا بیشتر. احساسات و حالت و محیط رو باید بهتر از این حرفا، حداقل یخورده بهتر منتقل کنی به خواننده.
در مورد دیالوگ ها و ظاهر پست... از علائم نگارشی حتما استفاده کن، و دیالوگ ها اینطوری نوشته میشن:

تا اومد جمله دیگه ای بگه هرمیون از پشت سرش گفت:
-نه تو این کارو نمی کنی مالفوی.

دراکو خندید و گفت:
-اگر این کارو بکنم چی میشه؟


بله... از علامت تعجب و علامت سوال هم یکی استفاده کنی کافیه. نیاز نیست سه تا پشت سر هم بزنی.

فعلا تایید نشد... منتظرم که سوژه قوی تر و بهتری بیاری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/17 17:11:24
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفت(از خودم درآوردم)
هوا بسی ترسناک بود.صدای رعد و برق تابلو های هاگوارتز را میلرزاند جوری که همه افراد تابلو از وحشت جیغی سر میدادند.نور های صاعقه های وحشی تمام هاگوارتز را روشن میکرد.اسنیپ عصبانی بود.بیش از حد معمول.چه چیز باعث شده بود که اینقد عصبانی باشد?فرصت را غنیمت شمارد و جوری که هیچ کسی در هاگوارتز نیست پاتر را مجازات کند?(همه به هاگزمید رفته بودند.حتی رون و هرمیون)به راستی چه شده بود?اسنیپ دست پاتر را به طور وحشیانه ای میکشید و به سمت دفترش حرکت میکرد.همان دفتر پر از معجون های حال به هم زن!همه تابلوها با تعجب آن دورا مینگریستند.به دفترش که رسید درا باز کرد.دست پاتر را کشید و محکم به داخل دفترش پرتش کرد.پاتر کم مانده بود این جمله از دهانش بیرون بپرد.
-آرام باش حیوان!!!
اسنیپ وارد دفترش شد و دررا قفل کرد.اینبار محکم تر دست پاتر را پیچوند و روی صندلی پرتش کرد.دردی که در دست هری ایجاد شده بود آنقدر دردناک و غیر قابل تحمل بود که اشکی از چشمانش سرازیر شد.صورت اسنیپ به صورت پاتر خیلی نزدیک بود.جوری که هری میتوانست گرمای نفس های اسنیپ را که به صورتش میخورد حس کند.
-پاتر عوضی بی نظم.خیال کردی میتونی منو جلوی بچه ها اسکل کنی?آره!?
-نه قربان من همچین فکری نکردم
-خفه شو!
سیلی محکمی به صورت هری خورد و کمی لبش خونی شد.
اسنیپ-حالا کارت به جایی رسیده که جلوی بچه ها به من میگی(اونقدر که به موهات روغن میزنی اگه همون اندازه مهر و عطوفت در دلت بود تا حالا خدا شده بودی)آره!?
اسنیپ فریاد میزد.چشمانش از عصبانیت قرمز شده بود و هری از ترس نزدیک بود شلوارشو خیس کند.اسنیپ شروع به سیلی زدنش کرد
-حالا کارت به جایی رسیده که کاری کنی که حتی نورچشمی من(دراکو مالفوی)هم به من بخندد!?وقتی زبانت را بریدم میفهمی که...
اما اسنیپ حرفش را تمام نکرد.انگار فکری به سرش زده بود.لبخندی از سر رضایت و افکار شیطانی به لبش نشسته بود.پاتر اصلا از این لبخند خوشش نیامد چون میدانست هرچی باشه مربوط به اونه.اسنیپ معجونی را برداشت.همان معجون زشت و تهوع آوری که داخل آن دو جنین دوقلوی به هم چسبیده بودند.آب آن را داخل لیوان بزرگی ریخت.آن را آورد و به دست هری داد.
-حالا اینو باید تا آخرش بخوری!?این مجازات من برای تو
هری-چی!?اما این کار تو مدرسه ممنوعه
جمله اش را به سختی گفت چون از بس که سیلی خورده بود از دهانش خون میامد.
-به من چه!?هرکی خربزه بخوره پای لرزشم میشینه
دیگه کم کم پاتر گریه اش گرفت
-قربان!پروفسور ببخشید دیگه...
-نه خیر حالا زود تمامش کن من تا آخر روز وقت ندارم.باید به کارای مهم تری برسم.
پاتر به آن معجون نگاهی کرد بویش حتی از زیر بغل حمام نرفته گندتر بود
-پروفسور اسنیپ تو رو خدا رحم کنید
این جمله را که گفت اسنیپ قیافه اش وا رفت.به چشمانی که درست شبیه مادرش بود نگاه میکرد.ادامه در بعدی...

به دهان پر از خونش...با خودش میگفت:
- وای من...من چیکار کردم!?لیلی منو ببخش
اینبار آروم تر شد.دست پاتر را گرفت و به سمت شیر آب برد و صورت پر از خونش را با دست شست.اینبار لیوانی دیگر با معجونی دیگر را پر کرد و به دست پاتر داد
-این دیگه چیه!?
این جمله را با نهایت بی حالی اش گفت
اسنیپ-نترس چیز بدی نیست.کمک میکنه حالت خوب بشه.
هری که دیگه چاره ای برای کار نمیدید آن معجون را تا تهش خورد.مثل آب گوارایی بود که به تشنه ای بدهند.چون همان لحظه احساس خوبی در بدنش پیدا کرد و توانست بلند شود.اسنیپ قفل درا باز کرد و پاتر را به بیرون راهنمایی کرد.
اسنیپ-پاتر میدونم این کارمو همیشه به ذهنت میسپاری ولی بین خودمون باشه.نه ویزلی و نه حتی گرنجر بفهمند.باشه?
پاتر-چشم پروفسور
احساس خستگی شدیدی پیدا کرد.هنوز کسی نیامده بود.به سمت خوابگاه پسرا در سالن گریفندور رفت.رمز در را به بانوی چاق گفت
-نوشابه گازدار(رمزو برم;))
وارد خوابگاهش شد و خودش را روی تختش پرت کرد.هنوز نمیفهمید که چرا اسنیپ به او رحم کرده بود.اما مهم نبود.چون او هم اکنون به چیز بهتری نیاز داشت و آن خواب آرام و شیرینی بعد از این مجازات بود
(دیگه این تمام تلاشم بود)


درود بر تو فرزندم.

نیازی نبود ادامه رو در بعدی بنویسی.

بد نبود... خوب بود. اما در مورد دیالوگ نویسی:

پاتر:
-چشم پروفسور

احساس خستگی شدیدی پیدا کرد.هنوز کسی نیامده بود.به سمت خوابگاه پسرا در سالن گریفندور رفت.


و اینکه علائم نگارشی آخر جملات رو یادت نره.
امیدوارم بهتر بشی با ورود به ایفای نقش.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 21:08:21
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 3 ( بار اول تصویر شماره ی 5 بود ولی فکر کردم شاید با این تصویر بتونم بهتر بنویسم )
.
( موقع استفاده از سه نقطه میشمردم یک دو سه )
.
به ردای سیاهش چنگ زد ، حس کرد صدایی از راهروی کناری شنیده است ، اخم هایش سخت تر شد و به تندی جلو رفت تا دانش آموزی را که جرئت کرده بود و نیمه شب از خوابگاهش خارج شده بود را پیدا کند ، ناخواسته چشمش به در بزرگ قدیمی سیاهی دوخته شد...نوشته ی حک شده ی بالای در او را وا داشت تا دستگیره ی سرد و مسی در را لمس کند ... نوشته با صدای عجیبی توی گوش او تکرارشد :

*راز دانستن تمام رازهای جهان را هیچ ابدیتی به دست نیاورده است *

در ذهنش به دنبال خاطره ای از این در و نوشته گشت اما دریغ ، ذهن او جوابی جز هیچ نداشت... در را که بازکرد با سیاهی مطلق روبه رو شد.
اتاق انعکاسی از او را در بر گرفت و به ناگاه دریافت در اتاقی پر از آینه است.از کنار همه ی انعکاس های خود گذشت و ناگهان از دیدن انعکاس خود درحالی که مهربان ترین پیکر دنیا را به آغوش کشیده ، پاهایش از راه رفتن ایستاد...شانه هایش مردانه لرزید و کوه غم از چشم هایش جاری شد، چه گونه باور می کرد؟ چشمانی که سبزیشان روحش را آرامش می بخشید اکنون با محبت به تصویر خودش در آینه خیره شده بود ، فاصله ی تا آینه را به تندی طی کرد و زانوانش از لرزشی ناگهانی لرزیدند و درمقابل آن تصویر زانو زد ، صدایش به سختی و شکسته و شکته در اتاق پیچید:

_لیلی! میبینی بدون تو چی شدم؟ میبینی تمام این سال ها رو به خاطر نگاهت زندگی کردم؟ هر..ری،دلم تاب نداره که اون چشمارو توی صورت جیمز ببینم...چه جوری دلت اومد؟...
.
.
.
پایان

درود بر تو

به نظرم رول خوبی بود؛ جور جدیدی احساسات اسنیپ رو نوشته بودی و توصیف ها و تشبیه هات کاملا به جا بود.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 17:10:07


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»



پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین


=================


با استرس به کلاه گروهبندی نگاه میکردم؛ نمیدونستم قراره چی بشه... من یه مشنگ زاده بودم که حتی نمیدونستم "مشنگ زاده" یعنی چی؟! اصلا نمیدونستم قراره چی بشه.. اصلا این گروهبندی که ازش حرف میزنن چی هست؟؟

وقتی اون پروفسور صورت چروکیده با کلاه کجش و ردای سبزش صدام زد، دست و پاهام شروع به لرزش کردن... نمیدونستم چیکار کنم...

با تردید از پله ها تا کنار صندلی بالا رفتم؛ پروفسور مک گوناگال کلاه رو روی سرم گذاشت و صدایی نسبتا بلند توی گوشم پیچید :
- آه... بله... یک مشنگ زاده جدید... تو نمیتونی اسلایترینی باشی...

به محض اینکه این فکر از ذهنم گذشت که "اسلایترین چیه؟"، کلاه، مثل اینکه مستقیما با خودش صحبت کرده بودم، گفت:
-اسلایترین؟ اسلایترین گروهیه که اعضاش همه اصیل هستن و زیرک... که تو نه اصیلی نه زیرک!

با حرف کلاه کمی نا امید شدم و با خودم میگفتم که این اسلایترین، عجب گروه خوبیه! که من امکان نداره عضوش بشم!

کلاه بعد از کمی مکث ادامه داد:
-باهوش هستی اما نه اونقدر که ریونکلاو بپذیرت...

دیگه داشتم نا امید میشدم... بعدش چی؟

- میبینم که میل زیادی به استراحت و خواب طولانی داری... پس نمیتونی متعلق به هافلپاف هم باشی... البته! عضویت توی هر گروه ویژگیهای دیگه ای هم داره، که فعلا فقط ویژگیهای گریفندور رو در تو دیدم... شجاعت و...

حرفش را تمام نکرد و با صدای بلند گفت:
-گریفندور!

بلند شدم و کلاه را به پروفسور مک گوناگال پس دادم... با حالتی مبهم به اطراف نگاه کردم، نمیدونستم حالا باید چیکار کنم، که با اشاره پروفسور مک گوناگال، به سمت میز گریفندور، که اعضاش تشویقم میکردن رفتم... شاید بتونم بگم...

اون روز بهترین روز زندگیم بود...


درود فرزندم

رول خوبی بود؛ توصیفات و دیالوگ ها کاملا مناسب بودن. ظاهر پستم طوریه که خواننده خسته نمیشه.

تایید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 16:52:46
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1396 02:07
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره پنج(دوباره)
وارد هاگوارتز شدم.وای!چه قد بزرگه!یه میز گنده با 1000 تا دانش آموز(عددشو از خودم درآوردم;))یه عالم شمع بالا سرم!خیلی جالبه.قبلا که تو یتیم خونه بزرگ شدم تا قبل از اینکه پدرم(سوروس اسنیپ)منو به فرزند خوندگی خودش قبول کنه یه عالم کتاب داستان راجب جادوگرا خونده بودم و همیشه تو ذهنم تصورشون میکردم اما هیچ وقت حتی تو خوابم نمیتونستم این جوری ببینمش.هاگوارتز.اصلا یعنی چی?معنی کلمش چیه?مردم چه اسمای مضخرفی واسه محلشون انتخاب میکنن!والا!صدای پدرم منو از دریای خیالاتم بیرون آورد
پدرم:
تو خجالت نمیکشی که یکسره با من اینور و اونور میری?ناسلامتی ده سالته.مردم میگن دختر سوروس اسنیپ رو نگا!باباش یکی از استاتید بزرگ هاگوارتزه اونوقت دختر لوس وبدعنقش یکسره باهاش میگرده.
من:
بابا صد دفعه بهت گفتم من به حرف مردم توجهی نمیکنم.اصلا به من چه!چرا باید همیشه از من یه ایرادی بگیری?بابای آلبوسو نگا...
پدرم:
خب لازم نکرده اینقد عصبی شی باز کلاه گروه بندی اشتباهی میفرستت یه گروه دیگه ها!!!
یه لحظه شوکه شدم:
چی?گروه بندی?
پدرم:یعنی من اون همه راجب گریفندور و هالپاف و اسلایترین و ریونکلو برات توضیح دادم بازم حالیت نشد?
من:
چرا بهم گفتی ولی فکر نمیکردم الان گروه بندی کنیم.
پدرم:
پس کی گروه بندی کنیم?فردا درسات شروع میشه
من:
بابا حالا چیکار کنم?نکنه گروهی برم که اصلا دلم نمیخواد?
صدای پروفسور مگ گوناگول به گوشم میرسید که اسمای بچه های گروه بندی رو میخوند:
آلبوس سوروس پاتر!
پدرم:کیف کردی?اسم منو رو بچشون گذاشتند
خندم گرفت:
امان از دستو بابا یکسره منو در پر استرس ترین شرایط میخندونی!
پدرم:راستش کلاه گروه بندی یه کم خنگ میزنه
من:
از چه لحاظ?
اسلایترین!
دهنم وا موند:
یه پاتر?اسلایترین?
پدرم:
حالا دیدی گفتم?البته کلاه بیشتر به حرف دل آدم گوش میکنه.پس از هیچی نترس و خواهشا مثل همه کارات این یکیو گند نزن.باشه دخترم?
من:
چشم بابا.
رفت سر میز اساتید نشست.
امیلی اسنیپ!
وای چه زود!بابام بهم چشمکی زد.با قدم هایی آهسته راه افتادم.همه داشتن منو نگاه میکردن.آدم ندیدن به خدا!چشم چرونا!!!روی صندلی نشستم و کلاه رو روی سرم گذاشتند.
کلاه:
خب بزار ببینم'اوا!تو دختر سوروس اسنیپی?
من:
دخترخواندشم!
کلاه:
حالا همون.خب بزار ببینم...
من:
کلاه جونم?
کلاه:
جانم?
من:
میشه منو تو گریفندوری ها نندازی?آخه شوخی های خرکی میکنن من میترسم.
کلاه:
هالپاف چه طوره?
من:
نه من تنبلم
کلاه:
پس ریونکلو
من:
نه نه جای خرخوناس من نیستم
کلاه:
این چه طرز حرف زدنه?
من:
ببخشید
کلاه:
اسلایترین چه طوره?
من:
چی?
کلاه:
گروهی که پدرت توش بود
من:
عالیه
اسلایترین
نفس راحتی کشیدم.پدرم بهم چشمکی زد.ریزکی خندیدم و رفتم سر میز پیش هم گروهی هام و مشغول شوخی و خنده شدم...
(دیگه این یکی خدا کنه تاعید شه جونم دراومد)

درود دوباره فرزندم

رول شما درواقع از کم بودن توصیف و زیاد بودن دیالوگ رنج میبره. درواقع یه رول خوب باید تناسب رو بین این دوتا رعایت کنه و باعث بشه خواننده بتونه خودشو جای شخصیت ها تصور کنه.

سوژه‌‌ت هم به اندازه کافی خوب نبود و میتونستی داستان بهتری رو برای نوشتن انتخاب کنی.

پس فعلا؛ تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 16:47:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1396 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ی 5
صورتش سرخ شده بود و کک و مک های روی دماغش بیش از قبل به چشم می آمد ، قلبش چنان به تندی می زد ، که هر از چندگاهی از نگرانی شنیده شدن اضطرابش ، نیم نگاهی به اطراف می انداخت، تمام توان خود را براین گذاشته بود که به کف صیغلی زمین چشم بدوزد ، اما تلالو جادویی شمع های معلق در فضا ، تمام توانش را به چشم بر هم زدنی از بین می برد، باور نمی کرد ، به این زودی در جادویی ترین صف رویایش بایستد و از شدت هیجان انتخاب ، دستانش بلرزد.... نام خود را که صدای لرزان پروفسور مک گونگال بر تالار رانده بود ، لرزشی بر پیکر خود حس کرد... زانوهایش از شدت هیجان می لرزید ، دستانش مشت شده طره ای از موهایش را به کناری راند و از سکو ی کوتاه بالا رفت ، نگاه موشکافانه ی پروفسور را که بر خود حس کرد ، نیم جان باقی مانده از هیجانش نیز از دست رفت...بر صندلی بلند قدیمی تکیه زد ، اما نه ، انگار که بر صندلی فرو رفته بود....کلاه به ناگاه بر سر کوچکش فرود آمد و در بر گرفتن چشمانش از فرط بزرگی کلاه به سرش تالار را به خنده ای مهمان کرد...صدایی انگار در سرش پیچید ( صدا خسته و شکسته و شکسته بود) : .... اوممم .... گرمای وجودت به گرمای آتیش کدوم گروه می خوره؟؟.......


درود بر تو فرزندم.

هووووووووم... بد نبود.
ولی لطفا فقط از یک علامت سوال استفاده کن. سه نقطه هم همینطور. ما در زبان فارسی سه نقطه داریم که برای مکث یا نشون دادن ابهام استفاده میشن. ده بیست تا نقطه بیشتر اون مکثتو بیشتر نمیکنن.
سوژت بد نبود. ولی میتونه خیلی قوی تر باشه. توصیف بیشتر، بیان کردن بهتر احساسات.
پس فعلا تایید نشد. منتظر نوشته بهترت هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1396/4/14 0:27:36


Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»