شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- فراموش نکن سایرن، اون می تونه خطرناک باشه، اما در عین حال می تونه نجات بخش جهان باشه، بستگی داره چطورر بزرگش کنی. سرنوشت دنیا دوباره در دستان توعه؛ پس این بار ناامیدمون نکن.
این حرف ها برای هزارمین بار در ذهن سایرن پخش شد. اخرین حرف یک دوست قبل از این که ترکش کند و او این بار قصد نداشت او را ناامید کند.
فردای ان روز
لونا از خواب پرید؛ خواب عجیبی دیده بود. جوری نفس نفس می زد انگار ساعت ها در حال دویدن بود. صبر کرد تا نفسش جا بیاید و به اطراف نگاه کرد. دو دوستش، امیلی و لیسا در دو طرفش روی تخت هایشان خواب بودند. کورسوی نور صبحگاهی از پنجره اتاق وارد می شد و اتاق را روشن می کرد. لونا به ساعت بالای تختش نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید؛ هنوز چند دقیقه تا زنگ بیداری مانده بود.
در ان زمان کوتاه، لونا سعی کرد انچه را که در خواب دیده بود، به یاد اورد. اما تنها چیزی که به خاطر می اورد یک جمله بود: - تو خاص هستی. سرنوشت دنیا در دست تو خواهد افتاد. بستگی به تو دارد که در ان زمان، همه چیزت را بابت نجات دنیا از دست بدهی یا دنیا را بابت دارایی هایت قربانی کنی.
سعی کرد به یاد اورد که این جمله را چه کسی گفته بود؛ اما به جای یک نفر، دو نفر را به خاطر اورد. دختری که موهایی طلایی داشت و هاله ای از نور دورش می درخشید، و دختری که موهایش مشکی بود و هاله ی تیره رنگی دورش در تکاپو بود. زنگ بیداری به صدا در امد. دوستانش از اتاق خارج شده و لونا را با ان خواب نصفه و نیمه تنها گذاشتند.