جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  132 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  261 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  176 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  218 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
راز نفرت
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1405 20:59
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
- فراموش نکن سایرن، اون می تونه خطرناک باشه، اما در عین حال می تونه نجات بخش جهان باشه، بستگی داره چطورر بزرگش کنی. سرنوشت دنیا دوباره در دستان توعه؛ پس این بار ناامیدمون نکن.

این حرف ها برای هزارمین بار در ذهن سایرن پخش شد. اخرین حرف یک دوست قبل از این که ترکش کند و او این بار قصد نداشت او را ناامید کند.

فردای ان روز

لونا از خواب پرید؛ خواب عجیبی دیده بود. جوری نفس نفس می زد انگار ساعت ها در حال دویدن بود. صبر کرد تا نفسش جا بیاید و به اطراف نگاه کرد. دو دوستش، امیلی و لیسا در دو طرفش روی تخت هایشان خواب بودند. کورسوی نور صبحگاهی از پنجره اتاق وارد می شد و اتاق را روشن می کرد. لونا به ساعت بالای تختش نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید؛ هنوز چند دقیقه تا زنگ بیداری مانده بود.

در ان زمان کوتاه، لونا سعی کرد انچه را که در خواب دیده بود، به یاد اورد. اما تنها چیزی که به خاطر می اورد یک جمله بود:
- تو خاص هستی. سرنوشت دنیا در دست تو خواهد افتاد. بستگی به تو دارد که در ان زمان، همه چیزت را بابت نجات دنیا از دست بدهی یا دنیا را بابت دارایی هایت قربانی کنی.

سعی کرد به یاد اورد که این جمله را چه کسی گفته بود؛ اما به جای یک نفر، دو نفر را به خاطر اورد. دختری که موهایی طلایی داشت و هاله ای از نور دورش می درخشید، و دختری که موهایش مشکی بود و هاله ی تیره رنگی دورش در تکاپو بود. زنگ بیداری به صدا در امد. دوستانش از اتاق خارج شده و لونا را با ان خواب نصفه و نیمه تنها گذاشتند.