همهچی از اینجا شروع شد که بردلی وسط تمرین کوییدیچ، گوی زرین رو گرفت و با افتخار فرود اومد؛ اما به محض اینکه عینکشو پاک کرد، فهمید چیزی که گرفته گوی زرین نبوده... دم پنجم سلوینیا بوده!
سلوینیا که از شدت تعجب حتی یادش رفته بود عصبانی بشه، فقط به دمش نگاه کرد و گفت:
ـ بردلی... تو دقیقاً به چی فکر کردی اینو گرفتی؟!
بردلی هم خیلی خونسرد عینکشو زد سر جاش:
ـ خب... نارنجیه.. از دور شبیه گوی دیدمش!
از همون لحظه دعوا شروع شد.
آخرش هلنا پیشنهاد داد بهجای ادامهی جر و بحث، همون شب توی حیاط رپبتل بذارن و هرکی کم آورد، رسماً اعتراف کنه اشتباه کرده.
نیمهشب بود و حیاط هاگوارتز شده بود زمین مسابقهی یه رپبتل عجیبوغریب. دور تا دور حیاط پر بود از جمعیت هیجان زده .
بردلی با لباس کوییدیچش وسط حیاط وایساده بود و گوی زرین هم طبق معمول دور سرش وول میخورد.
عینکشو بالا زد .
ـ خب خانم روباهه آمادهای؟
سلوینیا ۹ تا دمشو آروم تکون داد.
ـ من؟ همیشه. تو فقط گویتو گم نکن.
بردلی چوبدستیشو مثل میکروفون جلوی دهنش گرفت:
ـ بردلی اومده، با عینک و جارو،
گوی زرین میچرخه، میگه: «بزن بترکون»
تو نه تا دم داری، ولی حریف من نیستی،
تو دنبال شکارچیای، من دنبال برد و پیروزی!
جمعیت:
ـ اووووووو!
سلوینیا جلو رفت:
ـ گوی زرین دورته، فکر کردی قهرمانی؟
یه بازیکن کوییدیچی، ولی هنوز توی تمرینی!
ـ میگی توی آسمون، سلطان پروازی،
ولی هنوز با جارو، دنبال یه رازی!
گوی زرین میپره، تو دنبالش روانی،
آخرش نمیفهمی شکارچیای یا قربانی!
بردلی پوزخندی زد.
ـ دنبال گوی؟ نه، اون خودش میاد سراغم،
تو نه تا دم داری، من یه گوی دارم، ولی میبرم!
سلوینیا سریع جواب داد:
ـ یه گوی داری و اینهمه ادعا؟
من نه تا دم دارم، هر کدوم یه بلا!
تو اگه دنبال بردی، پس خوب گوش کن،
قبل از اینکه بجنگی، اول عینکتو تمیز کن!
جمعیت منفجر شد.
بردلی عینکشو برداشت، یه نگاه به شیشهش انداخت و گفت:
ـ اتفاقاً تمیزه!
سلوینیا گفت:
ـ پس مشکل از عینکت نیست... از انتخاب حریفته!
گوی زرین هم همون لحظه پرید روی سر بردلی.
بردلی زیر لب گفت:
ـ حتی اینم با توئه؟
سلوینیا خندید.
ـ نه، اون فقط فهمیده برنده کیه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





)
