اسم نداره Vs پرواز سیاه
سوژه: میراث گمشده!
~~ پست دوم ~~
از همون لحظهای که صدای جیغمانند و کشدار «مامیییی!» از پشت سر بلند شد، همهی اعضای تیم کوییدیچ اسمنداره خشکشون زد. حتی کتری که همیشه در حال قلقل کردن بود، برای اولین بار سکوت کرد.
سیاهچاله هم واکنش مخصوص خودش رو داشت؛ شروع کرد به بیرون دادن حبابهای تاریک و مکعبی. بله، حباب مکعبی. قبل از اینکه زیر لب غر بزنید که "مگه حباب مکعبی داریم؟" و بعدش هم داورها سه، چهار امتیاز بابت غیرمنطقی بودن ازمون کم کنن، باید بگم سیاهچالهها همینجوری تعجب میکنن. اگه باز قبول نمیکنین، خب… میتونین برین از نزدیکترین سیاهچاله محلتون بپرسین، البته اگه حوصله داشتین تو افقش محو بشین.
وقتی حبابهای مکعبی یکییکی ترکیدن و فضا رو پر از تفهای مسخرهی سیاهچاله کردن، معلوم شد که صاحب صدا کسی نبود جز هلگا هافلپاف!
اون با ردایی طلایی و براق وایستاده بود، طوری که انگار از وسط یک تبلیغ تلویزیونی برای کره گیاهی با طعم سلامتی تلپورت شده. دست به کمر، یک ابرو بالا، و همون نگاه معروف؛ ترکیبی از دلسوزی معلم اول دبستان و تحقیر یک سلبریتی که فکر میکنه همهی دنیا ازش عقبموندهن.
- خب؟ چی شده؟ این چه وضعیه اینجا؟
سیبل که نصف سیبیلهاش از این ورود با شکوه فر خورده بود و نصف دیگه سیبیلهاش ریخته بودن کف زمین، خواست جلو بره و چیزی بگه، ولی نگاه هلگا مثل تیغ جراحی بود، اونقدر تیز و برنده که حتی سیبل؛ با اون همه سابقهی پیشگوییهای کشکی؛ هم ترجیح داد برای لحظهای ساکت بمونه. اما خب فقط برای لحظهای!
- تو اینجا چی کار میکنی؟
- شنیدم شماها دنبال یه چیزی هستین.
- ما... دنبال... میـ...
سیبل که نیمهی فر خوردهی سیبیل هاشم حالا به نیمهی کف زمین پیوسته بودن، چشم غرهای به کتری میره که دیگه اسرار تیم رو به هر قوری از راه نرسیدهای نگه! هلگا بدون توجه به تهدیدهای وایرلس سیبل، مشغول ادامه صحبتهاش با اعضای تیم میشه.
- حالا مشکلتون چیه؟
بم با صدایی بم که همیشه صدایش انگار از ته چاه میاومد، بالاخره لب باز کرد:
- هیچی… فقط داریم رسما به خاک سیاه میشینیم.
گابریلا، که هیچوقت طاقت نمیآورد کس دیگهای جملهی آخرو گفته باشه، مثل همیشه با ژست «من همهچیزو میدونم» پرید وسط.
- نه نه، بذار من درست توضیح بدم. داستان به این پر هیجانی رو که نباید اینقدر بیرمق تعریف کنی! ببین… ما الان رسما هیچ وسیلهای نداریم. جاروها رفته، پول رفته، ماروولو هم فرار کرده. اینها تنها چیزیه که برامون مونده…
بعد به کتری و گاز پیکنیکی اشاره کرد.
کتری با غرور سوتی کشید، گاز پیکنیکی هم با فیــــــــــــش طولانی شعلههاشو هوا داد، که به زبون بیزبونی یعنی "آمادهی عملیات هستم!"
هلگا ابروش رو جمع کرد و سری به نشونهی تاسف و تمسخر تکون داد. نگاهش دقیقا همون حسو میداد که انگار داره میگه" همه رو هیپوگریف میگیره، شما رو کرم فلوبر." بعد لبهاش رو غنچه کرد و در حالی که خودشو لوس کرده بود با عشوه گفت:
- ای وای… چه مظلومنمایی قشنگی هم بلدین. خب، من میدونم میراثی که دنبالشین کجاست. ولی…
همه مثل گروه کر یک صدا شدن:
- ولی چی؟
دوباره اینجا پیش از اینکه سه امتیاز بابت اینکه بسیار غیر منطقیه، که هلگا میدونه تیم دنبال میراثه و بقیه هم نمیپرسن اصلا از کجا میدونه، ازمون کسر بشه اعلام کنم که برای تیم اینکه میراث کجاست بسیار مهمتر از این بود که هلگا از کجا میدونه.
هلگا ابروی چپش رو با تمرکز بالا انداخت؛ همونجوری که استادهای دانشگاه برای تاکید روی چیزی که حتی خودشونم نمیفهمن انجام میدن.
- ولی شرط داره.
سیبل آهی کشید، دستشو گذاشت رو شقیقهش و با حالت دراماتیک گفت:
- خب معلومه. میدونستم نمیتونه به این راحتیا باشه. حالا شرطت چیه؟
هلگا نفس عمیقی کشید، لبخندی زد که بیشتر به خندهی آدمی میموند که تازه توی یه خیابون کیپ تا کیپ پر، جای پارک پیدا کرده، و گفت:
- شرطم اینه که خودم عضو تیمتون بشم و بازی کنم.
سکوتی که حاکم شده بود یه جوری سنگین باود که میشد صدای شکستن کمر فضا رو زیر بارش شنید. بم دهنش باز موند. دقیقا مثل وقتی که یکی بهت میگه "رمز وایفای از 1 تا 9، به ترتیب".
- چییی؟ شما؟ تو تیم ما؟ ببخشیدا ولی ما اینجا یه تیم کاملا حرفهای تشکیل…
سیاهچاله ناگهان صدایی خفه و بم از خودش درآورد و حرف بم رو قطع کرد.
- حرفهای؟! اینو از کجا آوردی؟ کل پولای تیم و دار و ندارمونو ماروولو به باد داده. جارو نداریم، کم مونده بیان خودمونم توقیف کنن... ما حرفهای فقط تو ورشکستگیایم.
هلگا خونسرد شونه بالا انداخت، مثل کسی که تازه فهمیده شیرینیجاتش رژیمیو بیمزهس.
- خب پس… قبول میکنین یا نه؟
اعضا نگاهی به هم انداختن. نگاههایی پر از ناامیدی، افسوس و کمی هم گرسنگی. غیبت ماروولو، جریمههای مسخره، وضع افتضاح مالی… همه مثل زنجیر تو ذهنشون مرور شد. بعد از پنج ثانیه سکوت مرگبار، سیبل با آهی عمیق گفت:
- باشه… اوکی. به هر حال کسی که تو قرن یازدهم با خاک و داس تیمو جلو میبرده، الانم میتونه به یه تیم بیجارو کمک کنه.
هلگا با ژستی کاملا پیروزمندانه سر تکون داد.
- خیلی خب. منتظر باشد. آدرس مکان میراثو براتون میفرستم.
و با همون اعتمادبهنفس یک آدمی که تازه لایک اول اینستاگرامشو گرفته، پشتش رو کرد و رفت.
***
هشدار: قبل از اینکه امتیاز های تیم بابت عدم داشتن منطق و هماهنگی بین پست ها به دیار مرلین بشتابه قراره توضیحات مفصلی رو در ادامه داشته باشیم.
ماجرا از اونجایی شروع شد که کتری؛ که همیشه وقت بیکاری میل عجیبی به درد دل کردن داشت؛ عصر روز قبل از ملاقات با هلگا نشسته بود کنار قوری چینی گلسرخی. کتری مثل همیشه با غرور صدای سوتش رو بالا برد و گفت:
- ببین… ما الان رفتیم تو یه ماجراجویی خفن. میراث گمشدهی افسانهای کوییدیچ، آدرس و همه چی. خلاصه به زودی قهرمان میشیم. فقط کافیه پیداش کنیم.
قوری که تازه از توی کابینت نجات پیدا کرده بود، با حرص و قورقور جواب داد:
- عه! ما رو نگاه، مامی هلگا یه عمر اینجا بشور و بساب کرد، کسی سراغشو نگرفت. اونوقت تو داری میری دنبال میراث؟ بدون اینکه مامی بدونه؟
کتری با بیخیالی گفت:
- ای بابا… حسود نشو. ما هم کلی بلا سرمون اومده.
و ساعت های متوالی رو نشست به تعریف هزاران بلایی که سرش اومده بود. ولی قوری از همون لحظه داشت نقشه ای رو توی مغز قور قوریش میکشید.
یک ساعت بعد و بعد از دست به سر کردن کتری،در حالی که که قوری داشت با همون لحن کلافهی همیشگیش، این قصه رو برای هلگا توی حیاط تعریف میکرد، مرغک زرین از اون حوالی رد میشد. مرغک که طبق معمول دنبال سوژه برای شایعهپراکنی بود، بالهاشو تند تند زد و گفت:
- وااای! اینو باید به بقیه تیم بگم!
اینجوری شد که مرغک اومد آب بخوره افتاد تو دیگ عسل و داستان، از دهن مرغک زرین مستقیم رسید به گوش تیم پرواز سیاه. به این ترتیب هم پرواز سیاه قضیه رو فهمیدن و هم تیم اسم نداره یه بار دیگه امتیاز منطقی بودنش رو نجات میده.
***
پرواز سیاه توی مخفیگاهشون جمع بودن؛ جایی تاریک، نمور و کمی شبیه انباریای که مامانها میگن هیچی توش نریزه ولی همهچی توشه. دور یه میز گرد نشسته بودن و وسط میز، یک چراغ نفتی دود میکرد. ایزابل؛ که همیشه ژست جیمز باند ورشکسته رو میگرفت؛ با خونسردی صندلیش رو عقب داد، دستهاشو قلاب کرد پشت سرش و گفت:
- ببینید بچهها… اگه این اسمندارهها به میراث برسن، فاتحهمون خوندهست. دیگه نمیتونیم جلوشون وایسیم. باید جلوشونو بگیریم، هر جور شده.
دکتر طاعون که قیافهش بیشتر شبیه کسی بود که به جای باشگاه یوگا تصادفا و اشتباهی سر از تیم درآورده، با صدای نازک پرسید:
- خب… حالا دقیقاً چی کار کنیم؟
ایزابل، خندهای شیطانی کرد؛ از اون خندههایی که تهش بیشتر سرفهس تا خنده.
- سادهست. مرغک گفت از هلگا شنیده که قراره آدرس رو براشون تو نامه بفرسته. نامهشونو میدزدیم. بعد یه نامه جعلی از طرف هلگا براشون مینویسیم. آدرس اصلی رو خودمون برمیداریم، اینا هم میرن دنبال نخود سیاه!
ساکورا انگار که به نکتهای مهم رسیده باشه، پرسید:
- خب اگه بفهمن چی؟
ایزابل با ژست پیروزمندانه دستشو به شکل اسلوموشن بالا آورد و گفت:
- نمیفهمن. کسایی که عقلشون دادن دست کتری و گاز پیکنیکی ممکن نیست بفهمن.
همه قهقهه زدن و با شور و حرارت مشغول نوشتن نامه جعلی شدن. یکی با خط خوش، یکی با غلط املایی عمدی، یکی هم وسط کار شکلک دل کشید! خلاصه آخر سر، نامه آماده شد.
اما در یک پیچش که هیچ عقل سلیمی حاضر نبود قبولش کنه( و ما امیدواریم بابتش امتیازمون نپره)، مختصاتی که روی نامه جعلی نوشته بودن، دقیقا همونجایی بود که نامه اصلی میگفت. چون یکیشون
آدرس بود و اون یکی
مختصات و خب… هیچکدوم هم به ذهنشون نرسید یه بار گوگل مپ رو باز کنن و چک کنن.
***
تیم اسمنداره، بیخبر از همهجا، درست مثل آدمهایی که برای سفرهای قسطی، تور استانبول با وعدهی ۵ ستاره و نتیجهی مسافرخونهی دو ستاره میخرن، چمدون به دست کنار سیاهچاله جمع شده بودن. هر کدوم انگار برای رفتن به جای خاصی اومده بودن؛ یا یه سفر رویایی، یا یه جلسهی فوری توی کمیتهی انضباطی وزارت سحر و جادو.
سیبل تریلانی ردای گشادش رو مرتب کرد، حلقههای دودی عینک تهاستکانیش رو روی دماغش جابهجا کرد و با صدایی که انگار قراره برای هزارمین بار یه راز آخرالزمانی رو فاش کنه، گفت:
- خب بچهها، مختصاتو دادیم به سیاهچاله. آمادهاید؟
بم زیر لب غر زد:
- آماده؟ ما هیچوقت آماده نیستیم. من هنوز حتی یخسازمو پیدا نکردم.
گابریلا چمدونش رو محکمتر بغل کرد، طوری که انگار توش سهام اپل و بیتکوین نگه داشته.
- آره، فقط امیدوارم مقصد مثل دفعهی قبل نباشه… یادته؟ که پرت شدیم وسط بازار قاچاقچیهای جادوگری و تا یک هفته مجبور بودیم با رمز عبور “پولکو” غذا بگیریم؟
کتری با صدای تق تق بلندی مثل تپش قلبی که از هیجان زیاد از ریتم افتاده باشه، اعلام حضور کرد. گاز پیکنیکی هم با یک فیــــــــــــــش طولانی و پرشور شعلههاشو هوا داد؛ ترکیب این دو یعنی؛
بابا بجنبید دیگه! ما از بس اینجا موندیم، قورمهسبزی تولید کردیم.سیاهچاله که همیشه کمی تا قسمتی بداخلاق بود، دود سیاهی از خودش بیرون داد، بعد مثل کسی که هزار بار گفته حرکت کنین» و بازم کسی گوش نداده، نفس عمیقی کشید و گفت:
- خیلی خب… حالا وقت رفتنه. سه… دو… یک…
یک سکوت کوتاه مثل لحظهای که مترو قبل از حرکت چراغاش رو خاموش میکنه، برقرار شد. بعد ناگهان همه با صدای یک
وووووووش طولانی، همراه با کشیده شدن بند کفش بم و جیغ کوتاه سیبل، محو شدند؛ درست مثل آدمهایی که وسط خرید صندلی ردیف دوم فیلم- کنسرت هری پاتر ناگهان به صفحهی خطای ۵۰۴ پرتاب میشن.
وقتی چشمهاشون رو باز کردن، وسط سرزمینی ایستاده بودن که بیشتر به یک خواب نیمهکابوس شبیه بود؛ بارگاه ملکوتی. البته این بارگاه ملکوتی اونی نبود که توی ذهن شماست. این ورژن اورجینال و اصلیش بود. نه اون ورزشگاهی که شما همیشه میشناسیدش.
آسمون از میلیونها نوار نورانی ساخته شده بود، مثل پردههای تئاتری که مدام بالا و پایین میرفتن، و با هر حرکتشون تیکهای ازش رنگ عوض میکرد. صداهایی از دور میاومد؛ چیزی بین آواز گروه کر کلیسایی و تمرین دستهجمعی یک گروه سرود مدرسه. نتیجهاش چیزی بود که فقط میشد اسمش را گذاشت کنسرت مشترک پیامبران.
بم با چشمهایی گرد، مثل کسی که تازه قبض آبش رو دیده، گفت:
- عه! اینجا دیگه کجاست؟
سیبل آهی کشید، انگار همین لحظه کابوسش تعبیر شده باشه.
- به نظر میاد… سرزمین پیامبران واقعی و قلابیه... بارگاه ملکوتی!
قبل از اینکه فرصت کنن بحث فلسفی راه بیندازن، گروهی موجود عجیب و غریب از دل مه پیدا شدند. ترکیبی از فرشتههای روی کارت تبریک و داورای فوتبال؛ بالهای سفید اما کمی چروک، رداهای آهاردار، و سوتی براق که مثل مدال از گردنشون آویزون بود.
یکیشون جلو اومد، سوتش رو فوت کرد که صدا مثل بوق ماشین تو ترافیک بود، و گفت:
- خب! شماها اینجا چی میخواین؟
سیبل جلو رفت و با احتیاط دستهاش را به هم گره کرد.
- ما… ما دنبال میراث اومدیم.
موجود نگاه معناداری به بقیه انداخت، بعد با لحن کسی که تازه شرطبندی داغی پیدا کرده، گفت:
- آها. خب به دست آوردنش آسون نیست. باید تو پنج زمین، کوییدیچ بازی کنین!
همهی تیم با هم داد زدن:
- چییییی؟
حتی گاز پیکنیکی هم یک «پوففف» معترضانه از خودش بیرون داد.
موجود بدون توجه به اعتراضها و جلز ولز کردن هاشون، ادامه داد:
- و البته… شما تنها کسایی نیستین که دنبال میراث اومدین.
همهی تیم با هم سرهاشونو چرخوندن. موجود دستش را به سمت مه سفید اون سمت میدون گرفت. سایههایی تو مه تکون خوردن و کمکم واضح شدن؛ تیمی دیگه ظاهر شد... پرواز سیاه! لباسهاشون سیاه و براق، مثل مانکنهای یک فروشگاه ورزشی با بودجه قاچاق بود.
گابریلا زیر لب، طوری که انگار نه انگار داره فحش میده، گفت:
- روونایا… اینا چرا همهجا سبز میشن؟
همه هنوز گیج و منگ وسط میدون وایستاده بودن که شوک بعدی از آسمون براشون نازل شد. آسمون بارگاه ناگهان مثل پردهی سینما شکافت. نوری خیرهکننده از بالا، با صدای «دینگ» شبیه زنگ مایکروویو، پایین اومد.
هلگا نالید:
- این دفعه دیگه چه سورپرایزی تو راهه؟
و درست همون لحظه، دامبلدور با وقار از دهن آسمون پایین
تپید افتاد. رداش پشت سرش موج میخورد و مثل تبلیغ شامپو پرژک ریشش برق میزد. روی زمین نشست و با ضربهی پایش غبار اکلیل در هوا پخش شد و فضا رو اکلیلی و قلبی قلبی کرد.
بم با دهن باز از این ورود شگفتانگیز، گفت:
- دامبلدور… تو دیگه اینجا چی کار میکنی؟
دامبلدور با آرامشی مرگبار جواب داد:
- من بو کشیدم. کوییدیچ رو از فاصلهی چند بعد اونطرفتر بو کشیدم. بینی عقابیم گفت اینجا قراره یه مسابقه برگزار بشه، گفتم بیام. من مسئول برگزاری مسابقات کوییدیچ در تمام کهکشانها هستم... من مرکز عالم هستم...
سیبل یک قدم جلو اومد و با دست به اطراف بارگاه اشاره کرد؛ جایی که گروه کر پیامبران قلابی همچنان در اوج ناهماهنگی میخواندند:
- ولی… ما برای کوییدیچ نیومدیم اینجا. ما دنبال میراثیم. تو هم برو سر کارای خودت...
دامبلدور ریشش را نوازش کرد و با لبخند مرموز گفت:
- میراث؟ خیلی هم عالیه. به من ربطی نداره هدفتون از رسیدن به میراث چیه. حتی به من ربطی نداره که اصلا میراث چیه. یکی اینجا اسم کوییدیچو آورد منم اومدم برگزارش کنم.
گابریلا با عصبانیتی که سعی میکرد به شکل پوزخند دربیاد، گفت:
- نیست که تا حالا همه چیو به موقع برگزار کردی. هنوز جواب نامه منو تو فدراسیون ندادی!
دامبلدور انگشتش را بالا آورد، مثل استادی که میخواد بگه داری اشتباه میزنی.
- نه نه نه. اون نامه رو که خودت وا نکرده پس فرستادی! من میخواستم جوابتو بدم!
اگه در اون لحظه کارد میزدی خون گابریلا عمرا بیرون نمیاومد. یه جوری قرمز شده بود که هر لحظه انتظار داشتی موهاشم به همون رنگ در بیاد.
- من پس گرفتم؟ بعد ده روز تازه زبونتم درازه؟ شرم نمیکنی؟
دامبلدور ریلکستر از این حرفا بود که با این جمله کنترلشو از دست بده. خیلی راحت شونه هاشو بالا انداخت.
- اعتراض کنین. بهش رسیدگی میکنم!
گابریلا زیر لب جمله ای شبیه اینکه " آره حتما تا لیگ بعدی جواب اعتراضمون میاد" زمزمه کرد. ولی بقیه تلاش کردن یه جوری دامبلدور رو راضی کنن.
- ولی ما… ابزار نداریم، جارو نداریم، ردا نداریم...
دامبلدور همونطور وسط میدان وایستاده بود، مثل مجسمهی آرامش، و فقط گفت:
- همینکه گفتم. همین الان، همینجا، مسابقه شروع میشه.
سیبل با عصبانیت داد زد:
- ما قبول نمیکنیم! این غیرمنصفانهست!
دامبلدور با همان لبخند مرموز، انگار همین حالا موفق شده باشد واتساپ وب را وصل کند، گفت:
- انصاف؟ تو لیگ کوییدیچ من چنین کلمهای وجود نداره.
کتری و گاز پیکنیکی با صدای
تق و
فیش اعتراض کردن. دامبلدور حتی نگاهشون هم نکرد، فقط گفت:
- تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود. ولی جواب همونه؛ بازی همینجاست.
اعضای تیم حس میکردن انگار دارن با مامور اداره مالیات حرف میکردن. در نهایت، بعد از ده دقیقه کلنجار بینتیجه، اعضای تیم با قیافههایی شبیه دانشجوهایی که دم گرفتن امضای آخر فارغالتحصیلی بهشون گفتن مجبورن «اخلاق حرفهای» پاس کنن، به هم نگاه کردن.
سیبل آهی کشید:
- باشه… قبول.
دامبلدور با خوشحالی کودکانه دستهاش رو به هم کوبید. و به این ترتیب اعضای تیم رفتن برای یه مسابقه کوییدیچ پر هیجان!