آریانا به سمت گیبن برگشت و پرسید:
_چرا باید پیوز رو به تالار برگردونیم؟

گیبن با تعجب به آریانا نگاه کرد و جواب داد:
_یعنی چی؟خب اگه نریم سراغش کل قلعه رو میسوزنه،اون وقت جواب سیو رو چی بدیم؟!از تالار ما اومده بیرون خب،یقه ما رو میگیرن!
اعضای تالار هافل کف کردند!
آیا این حرف منطقی را از زبان گیبن بیرون آمده بود؟اصلا آیا او گیبن بود؟امکان نداشت!گیبن غیر از چرت و پرت چیز دیگری تلاوت نمیکرد!
و حالا او ی حرف منطقی زده بود؟به هر حال ملت هافلپافی بیشتر از این نمیتوانستند تعجب کنند،چون در حال غرق شدن در کفی کرده بودند،بودند!
بلاخره لاکی لب به سخن گشود....
_خب...پس بریم جلوی پیوز رو بگیریم!

فردای آن روز!
بازرسان وزارت سحر و جادو پا بر خاکسترهای به جا مانده از قلعه هاگوارتز گذاشته بودند!
آنها با تعجب به اطراف خود نگاه میکردند...
_چه اتفاقی اینجا افتاده؟

_دیشب هاگوارتز سوخت!
_خب چرا؟
_اینو دیگه نمیدونم!

و راز سوختن هاگوارتز در تالار اسرار هافلپاف دفن شد و هیچکس غیر از هافلی هایی که آن شب دست گل به آب داده و بدون درس گرفتن،معجون دیگری به پیوز دادند که باعث سوختن کل قلعه شده بود!
پایان!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








درآمده بود را نداشتند. پس "بیشور" بودند.




)،سوژه راهب را تمام میکنیم!




" نگاهی به ملت انداخت و درحالی که آن هارا تهدید میکرد که چشمانشان را از کاسه درمیاورد تا دیگر آن طور زل نزنند دست انداخت تا ساندویچ سالاد اولویه یک سال اولی را بقاپد که ناگهان دستی، دستش را در هوا نگه داشت.




...ها؟