جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  96 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  293 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  279 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  350 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 15 اسفند 1394 21:25
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن وات د هل ایز دیس سوژه وار به نویسنده ی قبلی نگاه میکرد و خیلی دوست داشت به خاطر بیژامه نامیده شدن شلوار بگ جدیدش او را حسابی تنبیه کند. اما الان وقت اینکار ها نبود، وقت نوشتن بود. قلم بدست گرفت و بقیه ی ان روز را به خاطر اورد.

سیوروس همچنان تهدید امیز به گیبن و شلوارش خیره شد معلوم بود که نمیخواست سوالش را تکرار کند پس گیبن شروع به صحبت کرد.
-امممم راستش این شلوار خوش شانسیمه. و اخرین باری هم که این شلوار پام نبود نتونستم به دوئل به موقع برسم.
-چرا فکر میکنی خودت یا شلوارت برای من مهمن؟ تا موقعی که اینجایی باید طبق قوانین اینجا عمل کنی وگرنه از هافلپاف میارمت بیرون و گروهتو به زباله دونی گروه ها تغییر میدم. فهمیدی؟

گیبن شیر فهم که هیچ، خر فهم و فنگ فهم و هر حیوانی که شما بگید فهم شد. با حرکت سر حرف های سیوروس رو تایید کرد و به سمت تالار به راه افتاد و به درب تالار رسید خوشبختانه در تالار هافلپاف نیازی به پاسخ به سوال یا کار های دیگر نداشت تنها لگد محکمی نیاز بود تا بتوانی وارد تالار کاملا سری هافلپاف با تمامی اسرار اعضایش بشوی. گیبن همین که لگد محکمی به در زد پیوز را پشت در دید. تلاش کرد سریع در را ببند اما دیر شده بود پیوز از روی گیبن پرید و به سمت انتهای راهرو دوید و فریاد کشان و جیغ کشان خودش را به هر طرف میکوبید.

دیگر اعضا که پوکر وار به هم نگاه میکردند. که صدای اریانا در امد.
-من دیگه نیستم. اصلا من میرم بخوابم. :vay:
-نه صبر کن اریانا باید پیوز رو هر چه سریع تر به تالار برگردونیم.

---
کوتاه بودن به دلیل نبودن خلاصه.
میشه بعدی خلاصه بزنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیبن در 1394/12/15 21:52:29
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 23:09
نمایش جزئیات
آفلاین
گيبن از پنج تا مغزى که داشت هم استفاده کرد، هر چه دست داشت هم به کار برد ولى راه در رويى پيدا نکرد. بايد حواسش را جمع مى کرد که دفعه ي بعد با پيژامه راه نيافتد به اين سو آن سو. بايد حواسش را جمع مى کرد که ديگر سر به سر سال اولى ها نگذارد چون خودش هم يک روزى سال اولى بوده.

فلش بک به دوران سال اولى بودن گيبن

گيبن که لباس زردى به تن داشت از دور ديده مى شد که گوشه ى ديوار تنها ايستاده بود. کروات مشکى اش کج بود و لباس هايش هم کثيف. موهاى سرش را از وسط فرق باز کرده بود و عينک ته استکانى به چشم داشت. يک پسر ترم آخرى يقه ى پيراهنش را گرفت و با يک دست گيبن را بلند کرد و تا مقابل صورتش بالا آورد.
- گفتى اسمت چيه فسقلى؟

پايان فلش بک

گيبن سرش را تکان داد و از گذشته اش بيرون آمد. خوشحال بود که حالا عينک ته استکانى نداشت. خوشحال بود که حالا سال اولى نيست ولى واقعا خوشحال نبود که اسنيپ با موهاى چرب و دماغ عقابى اش به او زل زده بود.

- منتظر جوابم آقاى گيبن؟

و گيبن اولين جوابى که به ذهنش رسيد را گفت.
- پرفسور نکه امروز نمايشگاه غذا بود... منم گفتم نمايشگاه شلوارهاى مامان دوز برگزار کنم. :worry:

اسنيپ به فکر فرو رفت.
- شلوارهاى مامان دوز؟

گيبن با اعتماد به نفس ادامه داد.
- بله پرفسور. اين شلوارها زيبا، جا دار، مطمئن يخچال امرسان هستند. شما شب ها با اين شلوارها ديگه کابوس نمى بينيد. باعث کاهش وزن مى شه و يک سال هم گارانتى داره.

همه محو شلوار مامان دوز گيبن شده بودند ولى گيبن بايد زودتر به تالار برمى گشت. اما گويا اعضا نمى خواستند بيخيال شلوار مامان دوز شوند.

آن سمت، تالار خصوصى هافلپاف

اعضا هنوز دعوا داشتند که چه کسى برود و سر و گوشى آب بدهد. سرانجام آريانا چونکه نويسنده ى پست بود چون خيلى باهوش و با استعداد بود چوبدستى اش را گرفت و جلو رفت. پيوز ديگر آتش فوت نمى کرد. شايد واقعا اثر معجون از بين رفته بود.

- هى پيوز!

پيوز به سمت آريانا بازگشت.
- يوهاهاها... کى بود که هاهاها... منو هوهوهو... صدا کرد پوهوهوهو؟
- اين اداها چيه پيوز؟

پيوز چرخى در هوا زد و به سمت آريانا هجوم برد. و بعد همه چيز خيلى سريع پيش رفت. صداى" هاهاهاها"ى پيوز، جيغ آريانا، بالا آوردن چوبدستى و در کمال تأسف فرياد زدن طلسم اکسپليارموس و خوردن طلسم به پيوز.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 اسفند 1394 16:36
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن فکر کرد. خیلی فکر کرد. در واقع طی روزهای گذشته خیلی فکر کرده بود. آن موقع هم داشت فکر می کرد. تصمیم داشت روزهای آینده را هم فکر کند. و ماه ها و سال های آینده را هم.

فلش بک _ روزهای گذشته

- یه توپ دارم قلقلیه. سرخ و سفید و آبیه. می زنم زمین... عه. وایسااا!

اما آن نایستاد. توپ ها اشیاء "بیشور"ی هستند. یعنی شور و نشاط بازی با یک دانش آموز ممتاز و شاگرد اول سال سوم هاگوارتز را که از بس درس خوانده بود به این صورت درآمده بود را نداشتند. پس "بیشور" بودند.

توپ "بیشور" از پله ها پایین رفت و رفت و رفت، تا اینکه...
- وای. چیکار کنم؟ نکنه اگه برم اونجا مدیریت مجازاتم کنه. نکنه دیگه ممتازم نکنن.

خب. توپ درون انبار جاروها افتاده بود و صاحب توپ "بیشور" ما می ترسید. می ترسید اگر آنجا دیده شود مجازاتش کنند.
- عیب نداره. اون توپ جایزه ی ممتاز شدن سال اول منه. هرچه بادا باد.

پسرک از پله ها پایین رفت. به انتهای پله ها که رسید، به اطرافش نگاه کرد. در آن تاریکی چیز زیادی مشخص نبود. تنها یک صدا... صدای خش خش ناشی از جارو زدن زمین.
- ک.. کی.. کی اونجاست؟ خودتو نشون بده.

صدا متوقف شد.

- من.. من توپم افتاده اینجا. اومدم برش...

از آن به بعد پسرک دیگر ممتاز نبود.

پایان فلش بک

درون مغز گیبن غوغا بود و دلیل آن یک چیز بود. تلاش برای قسر در رفتن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1394/12/11 17:10:39
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اسفند 1394 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت هافلی بلاخره روزنه را پیدا کردند...پنجره ای که راهب چاق از آن عبور کرده بود،مصدر این باد خنک بود...آریانا هم رفت و پنجره را بست...و برگشت دوباره پشت دیوار نزد بقیه هافلی ها پناه گرفت...اما با نگاه متعجب دوستان هافلیش مواجه شد...
_چرا اینطوری نگاه میکنید؟!
_تو...الان رفتی...پنجره...رو بستی ؟!
_خب اره!
_و چرا نسوختی؟!چرا پیوز نسوزندت؟!
_هومممم...راس میگین!

ملت هافلی به فکر فرو رفتند...آیا تاثیر معجون هکتور تمام شده بود؟!و یا آیا اینکه پیوز قابلیت جدیدی از معجون هکتور پیدا کرده بود؟! و یا حتی شاید این یک حقه از طرف پیوز بوده تا آنها را از پشت دیوار بیرون بیاورد!شاید هم پیوز از تالار خارج شده بود!
_به نظر من یکی داوطلب بشه بره یه سروگوشی آب بده،ببینه پیوز کجاست و چرا خبری از آتیش و صداش نیست!
_نظر خوبیه...خودت برو!
_من؟!من فقط نظرای خوب میدم...یکی دیگه بره!

همزمان با آنکه ملت هافلپافی در حال تصمیم گیری و در هچل انداختن یکی از اعضا بودند،دو تن دیگر از اعضای تالار،یعنی گیبن و راهب چاق،در خارج تالار به سر میبردن...پس به سراغ آنها میرویم تا پرونده یکی از آنها را مختومه اعلام کرده و سوژه پراکنده نشود تا از سرنوشت آنها مطلع شویم!

سرزمین بیناموسی!

_جووووون...چقدر بیناموسی!

درست است که هافل معروف به بیناموسی بوده،اما حالا بنا به شرایطی نمیشود اتفاقاتی که در سرزمین بیناموسی رخ داده را بیان کرد!
پس تمام آن را سانسور کرده و با بیان اینکه راهب چاق را از دست دادیم()،سوژه راهب را تمام میکنیم!

نمایشگاه غذای سال اولی ها،راهرو طبقه دوم!

گیبن که حالا سیوروس اسنیپ دستش را در هوا گرفته بود،نمیدانست چه جوابی به اسنیپ بدهد:
_چیزه آخه...ما تالارمون یکم چیزه...نمیتونم برم سراغ کد لباسام،لباس مناسب بپوشم!
_چرا نمیتونی؟!
_گفتم دیگه...چون چیزه!
_چیزه؟!چیزه چیه؟!

گیبن واقعا نمیدانست چه بگوید....ایا باید واقعیت را مبگفت و یا یکجوری سیوروس را میپیچاند؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/12/4 22:12:49
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 20 آذر 1394 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
گیبن درحالی که دستانش را در جیب شلوار عجیب و غریبی که این روزها ماگل ها میپوشند فرو برده بود و آسته آسته قدم می زد، راهب چاق را پاک فراموش کرده و مشغول بازدید از نمایشگاه غذای سال اولی ها در راهرو طبقه دوم بود و خوب طبیعتا چون دیوار کوتاه تری از سال اولی ها پیدا نمیشد، هر غذایی را که سر راهش قرار میگرفت میبلعید. مگر سالی چندبار از این برنامه ها در هاگوارتز پیش می آمد؟راهب چاق همیشه در کنارشان وجود داشت و میتوانستند روز های دیگر مشکلات را حل کنند اما امشب همین یک شب بود و اگر شب بود که مثل دیشب نبود و ....
-هی...اینا چقد خوشمزن...اسمشون چیه؟
-آپومورالیتاکالیونایاف نارگیلی!
- آپومورالیتاکالیونایاف چی؟این آخری خیلی سخته!

ملت حاضر در صحنه:
-خوب سخته دیگه!
ملت حاضر در صحنه:
-هی منو اونجوری نگاه نکنیدا!
ملت حاضر در صحنه:

گیبن با فرمت"" نگاهی به ملت انداخت و درحالی که آن هارا تهدید میکرد که چشمانشان را از کاسه درمیاورد تا دیگر آن طور زل نزنند دست انداخت تا ساندویچ سالاد اولویه یک سال اولی را بقاپد که ناگهان دستی، دستش را در هوا نگه داشت.
-جناب گیبن....بنظرت اونقدری گنده شدی که بتونی به دیگران زور بگی و با هر تیپی که خواستی تو مدرسه حاضر بشی؟
گیبن:

سرزمین بی ناموسی!

تعریف از خود نباشد، هافلی ها اصولا موجودات مصممی هستند و هیچ وقت وسط راه جا نمی زنند و تا آخر راه ادامه میدهند. شاید برای همین بود که راهب چاق درحالی که آواز "چقد خوبه،پاهام تا خود صب میکوبه، دست بانوی راون ازم دوره، خوش میگذره به هرکی که بینمونه" را میخواند و شاد و شنگول راهش را ادامه میداد و اصلا متوجه ملت بی ناموسی که پشتش قطار بسته بودند نبود.
البته در سرزمین بی ناموسی تکنولوژی پیشرفت کرده و ملت هم با شخصیت تر شده بودند اما خوب بدنامی به از گمنامی است.
راهب چاق:
ملت بی ناموس:

تالار هافلپاف

-گیبن رو کسی ندیده؟
-راهب رو کسی ندیده؟

هافلپافی ها بعد از این که شامشان را خورده بودند و مسواکشان را زده بودند تازه یادشان آمده بود که دوتااز دوستانشان نیستند...به اینها میگویند دوستان خوب.
-اونارو بیخیال، حداقل یه شب از دست خروپف هاشون راحتیم...میگم یکم سرد نیست؟
-چرا یه باد خنکی میوزه!

هافلپافی ها با فرمت"" به دنبال روزنه خروج و ورود هوا بودند و پیوز همچنان آتش فوت میکرد...باد و آتش میتوانند خانمان سوز باشند....قبل از این که هافلپافی ها بخواهند مغزشان را به کار بگیرند.

پیوز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1394/9/20 17:15:57
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 9 آذر 1394 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
راهب چاق شناکنان و در حالی که زیر لب برای هافلیون خط و نشون می کشید، به سمت پنجره ها رفت تا برود و با بانوی خاکستری صحبت کند ولی مشکل اینجا بود که پنجره های تالار هافلپاف از زمانی که راهب چاق در آن درس می خواند، تغییر زیادی کرده بود. در واقع چند پنجره ای به آن اضافه شده بود. راهب چاق هم طبق عادت دیرینه اش از پنجره ای که خیال می کرد پبجره ی اصلی هست بیرون رفت و سر تز سرزمین های بیناموسی در آورد.

هافلیونِ گل ننه دست به سینه نشستند و منتظر شدند تا اینکه راهب چاق برگردد و راهنمایی بانوی خاکستری را به آن ها برساند، غافل از اینکه راهب چاق در سرزیمن بی ناموسی گم شده است!

ولی کاملا آشکار است که ملت پرکاری همچون هافلی ها محض رضای هلگا هم نمی توانند دو دقیقه سر جای خود بنشینند. پس هنوز سه دقیقه نشده بود که لاکرتیا سیبیلش را خیس کرد و با صدای ریزی خواند:
- ننه جون یادم داده دست تو مماخم نکنم...میو میو در نیارم...چایی رو دم نکنم...به حرف اون گوش بکنم... ولی چه کنم که دوست دارم دست تو ممخامن بکنم....میو میو در بیارم(مــیـــو)...چایی رو دم بکنم به حرف اون گوش نکنم!

آریانا در حالی که دو دستی توی سرش می زد و به این فکر می کرد که گیر چه کس هایی افتاده، گفت:
- ما نمی تونیم همین جوری وایسیم اینجا منتظر راهب چاق...و متاسفانه با لاکرتیا موافقم که باید به حرف اون گوش نکنیم و خودمون وارد عمل شیم!

رز پشت سرش با ویبره گفت:
- پس با فریاد ویبره حمله کنید!

قبل از اینکه کسی بتواند چیزی بگوید، وندلین جلو پرید و فریاد کشید:
- آتـــــــــــــیــــــش!
و مانند عاشقی که به عشقش رسیده باشد، آتشی که پیوز ایجاد می کرد را بغل کرد.

وقتی که سرپرست گروه تان هرچه قدر هم که دیوانه ی خود آزارِ مردم آزار باشد، حمله می کند، شما هم پشت سرش روان می شوید. بنابراین وقتی که وندلین آتش افزار پرید وسط آتش، هافلیون هم به دنبالش پریدند.

گیبنشتاین که از آتش می ترسید مانند هافلیون به دنبال وندلین نرفت و فهمید که وندلین کسی نیست بتوان در مورد آتش بهش اقتدا کرد.
در عوض تصمیم گرفت به دنبال راهب چاق، و به دیدار بانوی خاکستری برود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 9 آذر 1394 13:34
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:(خلاصه بذارن جون ننه هلگا هر چهار،پنج پست یه بار!)
پیوز توی تالار رخنه کرده و مثل همیشه قصد ازار و اذیت داره...اینبار هم بنا رو به سر و صدا کردن و داد زدن و عر زدن به اصطلاح گذاشته.اعضای تالار بعد از مرور چند نقشه برای ساکت کردن پیوز،بلاخره به این نتیجه میرسن که یه معجون دست ساخت هکتور به خورد پیوز بدن تا پیوز به فنا بره!حالا بلاخره به لطایف الحیلی بهش معجون رو میخورنن و اینک ادامه ماجرا...

--------------


دو ساعت بعد!

راهب چاق که مثل بقیه توی پست باید خودش رو بندازه وسط در حالی که روی هوا شناور بود،رو به به اعضای تالار که پشت مبل پناه گرفته بودند کرد و گفت:
_معجون هکتور آخه؟!هکتور؟!این ایده کدومتون بود؟!

همه با دست به سمت لاکریتا اشاره کردند...
_میو؟!
_میو چیه؟!الحق که نواده هلگایی...اگه نواده روونا بودی باید میدونستی در هیچ وجه من الوجوه نباید سمت معجون هکتور رفت...بیا نتیجه اش این شد!

راهب چاق با دست به پیوز که از دهانش آتش خارج میشد،به عنوان نتیجه معجون هکتور اشاره کرد!

_خب ما از کجا میدونستیم چنین تاثیری داره معجون هکتور که به پیوز این امتیاز رو بده از دهنش اتیش بیاره بیرون؟!
_همیشه نتیجه معجون های هکتور برعکس نیست...بلکه همیشه اشتباهه...بین این دوتا فرق هست!
_خب حالا چیکار کنیم راهب چاق؟!:worry:
_اممم...من میرم یه جلسه ارواح برگزار کنم،از بانوی خاکستری که شبح ریونکلاو هست بپرسم ببینم راه حلش چیه...تا اون موقع سعی کنید نه خودتون و نه تالار جزغاله نشین!


راهب چاق این را گفت و از تالار خارج شد و اعضای تالار را با پیوز تنها گذاشت.آنها باید منتظر میماندند تا راهب چاق با یک نقشه جدید سر بزند و امیدوار بمانند تا آن موقع هاگوارتز در آتش نسوزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی رو سرت این همه منقار سیاهست...مشکلات تورو میبره کنار دیوار
گاردتتو باز کن تا قوی تر بشی...بدون همه تاریکی ها یه جور فریبندگی ست
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 29 آبان 1394 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
آدم ها موجودات عجیبی هستند...تا میتوانند شخصی را در سرو کله ات می کوبند، با یک عملیات انتحاری تخریب شخصیتت میکنند، وجودت را زیر ذره بین می برند و بعد، وقتی که می خواهی عزمت را جزم کرده و یک سری تغییر در رفتار و ظاهرت به وجود بیاوری، با لحنی متاسف میگویند:
-این اداها به تو نیومده...یکم خودت باش!

پیوز، مثالی بارز در این مسئله هست. اگر در چنین شرایطی گربه ای خودخواه شمارا مورد پند و نصیحت قرار دهد، چکارش میکنید که مرگش طبیعی تر جلوه کند؟!
-میدونی پیوز من نمی خوام ناراحتت کنم ولی خوب تو باید خودتو هرجور که هستی قبول کنی...

دختری که کنار پیوز با رعایت فاصله نشسته بود، چشمانش را از زمین برگرفت و مثل دانش اموزانی که شب قبل از پرسش کلاسی تا دیروقت کلش زده اند و فردا پای تخته ملتمسانه به همکلاسی هایشان نگاه میکنند، به افرادی نگاه کرد که از پشت کاناپه تقلب می رساندند.
وندلین شگفت انگیز موی کنان زمزمه کرد:
-این نبود..این نبود!:vay:

آریانا با حرکت لب اشاره کرد:
-بگو باید ادامه بدی...
-ببین به نظر من تو باید به زندگی ادامه بدی...نه...به خودت بودن...ها؟...نه...ام به خودت نبودن ادامه بدهsilent::...چرا اینجوری نیگا میکنی؟همین بود دیگه!
ملت:

پیوز دستش را زیر چانه اش زد و با بی تفاوتی پرسید:
-داشتی چی میگفتی؟

لاکرتیا با فرمت "" به افراد پشت مبل خیره شد و با حس کسی که پس از دوساعت گل لگد کردن، دوبار میخواهند تا باز هم گل را لگد کند، گفت:
-داشتم میگفتم این معجونای اسنیپ افزایش قدرت عر زدنه...اگه اینارو بخوری زودتر دق مرگمون میکنی!

برقی در چشمتان بی فروغ پیوز جهید و بعد بدون هیچ تعارفی، بطری معجون را سر کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1394 20:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لاکرتیا گفت:
اصلا موی مامور وزارت خونه رو فراموش کنید.اون میتونه با لوازم مختلف تغییر شکل بده.

گیبن گفت:
-اصلا اسپلمن رو بی خیال شین.
-چی؟کسی گفت اسپلمن؟
-هیچی!تو کجا بودی اسپلمن؟
-هیچی!داشتم با پیوز حرف میزدم.ما دیگه باهم دوست شدیم.

گیبن کمی مکث کرد و گفت:
-پس همه نقشه هامون نقش برآب شد.
-کدوم نقشه؟
-هیچی با تو نیستم.
-پس با کی هستی؟
-با لاکرتیا.
-لاکرتیا که اینجا نیست.
-پس کجاست؟

ناگهان لاکرتیا با یک عالمه معجون برگشت و گفت:
-هکتور گفته این معجونا قدرت روح ها رو زیاد میکنه.خودتونم میدونید که معجونای هکتور به درد لای جرز نمیخوره.پس...بهتره هرجور شده این معجونا رو به خورد پیوز بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
casper
پاسخ به: تالار اسرار هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 24 مهر 1394 17:18
نمایش جزئیات
آفلاین
در این هنگام سوزان از ناکجا آباد وارد تالار شد و گفت :
- گیریم که تغییر شکل جواب میده ؟ هیچ به این مسئله فکر کردید که میخواید موی کارمند وزارت خونه از کجا گیر بیارید ؟ نه ، جدا ... به فکرتون رسیده بود ؟

برای چند لحظه ، حضار موجود در تالار با فرمت به سوزان خیره شدند تا اینکه وندلین سکوت را شکست و گفت :
- اینم حرفیه . خب پس به نظر شما الآن چیکار کنیم ؟

باز هم همه با فرمت خیره شدند اما اینبار به وندلین.
سوزان که از دیدن سردرگمی دوستانش ناراحت شده بود ، گفت :
- من حاضرم این فداکاری را به جان خریده و برای شما هافلیان ، نوادگان ننه هلگا ، موی کارمند وزارت خانه تهیه نمایم. باشد تا پیوز دست ازعر زدن برداشته و آرامش باز هم به تالار مقدسمان باز گردد.

عده ای که تازه از آشپزخانه باز گشته بودند ، اینک سر به بیابان گذاشته و عده ای که از قبل در تالار حضور داشتند ، امیدوار گشته و مشغول تحسین کردن سوزان گشتند.

- سوزان ، تو واقعا جزو نوادگان ننه هلگا هستی.
- حالا کی میخوای بری وزارتخانه ؟
- لاکریتا راست میگه. اصلا چجوری میخوای بری ؟

سوزان که به این موضوع فکر نکرده بود ، همینطوری پروند :
- پس شما اینجا چیکاره اید ؟ با هم یه فکری می کنیم دیگه. مهم اینه که من قبول کردم برم.

هافلیان حالا با فرمت به یکدیگر نگاه می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده