جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]یکی از اعضای ریون توسط شبحی دزدیده میشه. هرکس که از ماجرا بویی میبره و میفهمه چه طور این اتفاق افتاده بلافاصله توسط شبح گرفته میشه. حالا تنها سه نفر از اعضای ریون باقی موندن که ماجرارو میدونن و هنوز توسط شبح گرفتار نشدن. این سه نفر یعنی بادراد ، گابر و بیدل راهی که شبح هر شب داخلش میشه رو پیدا کردن و حالا واردش شدن و ادامه دادن راهو تا اینکه به یه روشنایی رسیدن. پس رفتن داخلش و ... حالا ادامه ش![/spoiler]

- چشام باز نمیشه!

- منم همین طور.

- چشام باز نمیشه!

- ای بابا خب تا چشات به نور عادت کنه طول میکشه دیه.

گابر ، بیدل و بادراد تنها بازماندگان ریون مدتی در نور ایستادند تا اینکه سرانجام چشمشان به نور عادت کرد ، ولی خیلی شدید بود و باعث میشد چشم هایشان را نیمه باز نگه دارند.

- اون چیه اونجاس؟

گابر جلوتر از همه نزدیک شد و گفت: به نظر میاد یه دریچه باشه. صبر کنین ببینم ، اینجا یه چیز جور در نمیاد. مگه اشباح و اینا تو تاریکی نیستن؟ پس چرا اینجا این قدر روشنه؟

گابر خم شد و در دریچه را باز کرد و نگاهی به داخل آن انداخت.

- خیلی تاریکه! چراغ قوه رو بده بادراد.

بادراد جلو آمد و نور چراغ قوه را به درون آن انداخت ، به نظر تونلی مارپیچ می آمد.

بیدل سنگی را به درون آن پرتاب کرد و بعد از مدت طولانی صدای برخورد آن با زمین شنیده شد.

-

- چاره ای نداریم!

و هر سه یکی پس از دیگری وارد تونل شدند. بعد از ثانیه های زیاد هر سه پشت سر هم بر روی زمین پرتاب شدند. گابر سرفه کنان بیدل را از روی خود کنار زد و نگاهی به اطراف انداخت.

- باید یه راه پیدا کنیم. این تونل تنها مسیرش همین بود ، پس یعنی شبح یه جایی همین اطرافه.

بادراد نگاهی به سرتاسر اطرافش انداخت و گفت: خوبه نیازی به چراغ قوه نداریم ، همه جا به وسیله مشعلا روشن شده.

بیدل به سمت راهی اشاره کرد و گفت: اینجا چند تا رد پا دیده میشه. نزدیک تر شد و بر روی زمین نشست.

- هی نگاه کنین!

یکی از وسایل لونا بر روی زمین افتاده بود. بلافاصله صدایی را از پشت سرشان شنیدند.

هر سه با نگرانی به عقب برگشتند و ...

^^^^^^^^^^^^^^

نفر بعدی سوژه رو تموم کنه زیادی کش اومد! حالا یا شبحه رو بگیره یا همه رو بکشه بره. کلا تمومش کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: جمعه 29 خرداد 1388 01:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب بریم تو؟

- اممم نه!!

- چرا؟

- آخه من مضطربم.

- بووووق، خب همه ما مضطربیم

- نه باو، توجه نکردی مضطربم، آدرنالین خونم رفته باله نیاز شدید دارم به مرلینگاه!!!!

- ای خدا، تو هم که همیشه مرلینگاه لازمی، حالا نمیتونی خودتو یکم نگه داری؟

- شرط داره...

- اگه تا 10 ثانیه دیگه راه نیفتادی چنان جیغی میزنم که....

- نه خیلی ممنون شرطش این بود که من جلو برم

بادی و گابر و بیدل، درحالی که ترسی شدید را در خود حس می کردند، و نیاز مرلینگاه را نیز از آن بیشتر() وارد حفره شدند.

تاریکی محض، تنها چیزی که در روبرویشان بود همین بود.بیدل به عنوان آخرین نفر وارد شد و با گفتن کلمه مرگ، هرگونه خطر لو رفتن را از بین برد اما خطر هم اکنون در روبرویشان بود. راه بازگشتی نبود چرا که آن ها نیز دیر یا زود توسط شبح دستگیر می شدند، و آنگاه دیگر کسی نبود و ممکن بود سال ها بعد، اسکلت آنها را در ...

بیدل درست زمانی که تفکرش به اینجا رسید گویی طوفان سردی وزیده باشد لرزید، لرزشی سریع اما وهم آور. به آرامی به سمت گابر و بادراد رفت

- بچه ها یکم به هم نزدیک بشید اینطوری احتمال خطر کمتره.

- اوهوم.

اما گویا قرار نبود شرایط تغییر کند. تاریکی چنان آنها را در کام خود فرو برده بود که گویی از ابتدا جزئی از آن بوده اند. دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آوردند، نه روشنایی، نه آتش، نه تالار را و نه حتی دوستانشان را. تنها چیزی که میدانستند این بود که برای نجات دادن دوستانشان به این دخمه وحشتناک آمده بودند و تنها چیزی که حس می کردند وحشت بود...

- فکر کنم فایده ای نداره، این دخمه قرار نیست تمو....

درست پیش از پایان یافتن حرف بادراد کورسوی نوری در نقطه ای که بنظر می آمد پایان مسیر تاریک است، دیده شد. لحظاتی بعد آنها با چشمانی نیمه باز، از مسیر تاریک خارج شدند....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1388/3/29 1:18:40
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 23:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بادراد دستی به ریشش کشید.
- عجبا! هوی نوحه خون! هوی!
بیدل به طرف بادراد برگشت.
- چته؟

بادراد نگاهی به دور و برش کرد و گفت : تو الان مطمئنی که جای اون یارو ش...

- خفه شو گوساله! اسمشو به زبون نیاریا!
بادراد متوجه شد که گابریل یکی از آخرین بازماندگان تالار راونکلاو در آستانه تالار ایستاده و چماغ بدست داره بادراد رو نگاه میکنه.

بادراد : آخه واس چی؟
گابریل پوزخندی زد و گفت : آخه گاگول تمام این کسایی که شکار شدن بابت به زبون آوردن این اسم لعنتی بوده؟ حالا بگو بیدل ببینم شنیدم که میدونی جای این یارو شموشک کجاست؟!

بیدل : شموشک؟
گابر : خره همون ش...!

دوزاری بیدل تازه افتاد.
- آهــــا! البته با این تفاصیلی که تو داری از این آقا یا خانوم شموشک میکنی فکر میکنم من مسیر رو یادم رفته!

گابریل یکی می خوابونه تو گوش بیدل!
بیدل : حالا تازه داره یادم بیاد! بیاید بریم.

نزدیک خونه لولو خرخره!

گابریل ، بیدل و بادراد جلوی یک حفره واستادن.
بادراد در حالیکه چشم از حفره بر نمی داشت گفت : علی بابا ببین میتونی این حفره رو باز کنی!

بیدل لبخندی که معنای مارو دست کم نگیر بر روی صورتش نقش می بنده و به طرف حفره رو میکنه.
- مرگ!

حفره با صدای قیژ قیژ هراسناکی باز میشه و همراه با باز شدن حفره بوی گند تعفن و صدای قهقهه ای شنیده شد که مو بر تن سه تن باقیمانده سیخ کرد!
- خب بریم تو؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
همه برو بکسو جمع کردن رفتن کتابخونه همه جایه کتابخونه از زیر میزا تا لای کتابارو گشتن ولی نبود.
بادراد:کمکم داره نظرم عوض می شه بیاید بی خیال شیم سرمونو
به باد میدیم ها.
همه از شدت خستگی و نا امیدی رو زمین ولو شدن .
بیدل: تو کف موندم اون چه جوری از کارای ما سر در می یاره.
نویل:جاسوس داره بینمون.
همه خودشونو جمع جور کردند و بهم نگا می کردند.
لیلی:اقا بی خیال بیاین امشبو بخوابیم چون الان هوا تاریکه رو فکرمون اثر می زاره موافقین؟
لونا:ای ول زدی تو خال از صبح گشتیم خسته ایم بریم.
به موافقت همه رفتند به سمت خواب گاه هایشان.

خوابگاه پسرا:
همه بیدار و به هم مینگرند.

خوابگاه دختران:
همه بیدار و یک دیگر را به اغوش کشیده اند{البته خیلی محکم تر از به اغوش کشیدند }

فردا صبح:
بادراد:خرررررررررررررر....پف................خورررررر......پف
بیدل:پی.......دات ....میکنم.......خرررر...پف....میگیرمت...خررر
لونا :خسته شدم چرا اینا همه کپیدن .
لیلی:اصلا احساس مسیولیت ندارند.
لونا:الان درسش می کنم.... جججججججییییییییییغغغغغغغغغغغغغغغ
پسرا همه با هم از جا پریدند .
لیلی:ما با ید فکرامونو رو هم بریزیم و راه حلی پیداکنیم داره کار از کار میگزره.
بادراد:موافقم
بیدل:تو باچی مخالفی
لیلی: خوب ببینید به نظر من ........................................

ساعت 11 شب
بیدل:خوب بچه ها خیلی دیره بریم بکپیم.
اره بریم ، بریم ،اره ،باشه...................
با موافقت همه رفتن فقط بادراد لونا و بیدل قرار شد کتابای کتابخونه رو بزارن بعد بیان.
رفتن کتابخونه کتابارو گذاشتن تو راه بر گشت .
بادراد:اخ گلاب به رو تون دست به اب دارم .
لونا:باشه واسه بعد
بیدل : نبابا این الان همه جارو به گند میکشه برو زود برگرد
همه باهم رفتن به سمت دست شویی
نزدیکه دستشویی لونا خورد زمین و بادراد هم که پشتش داشت راه می رفت افتاد رو لونا لونا برگشت وبادرادم که این موقیعت هارو
از کف نمی ده لونا رو محکم بقل گرفت تو................
بیدل:ای خاک برسرت بادراد ولشکن .
اما دیگه بادراد گوشش به این حرفا بده کار نبود.
بیدل با خودش گوفت برم بی معرفتیه وامیستم براشون ،بیدل روشو کرد اون طرف رفت دو سه قدم اون طرف تر که یک سایه دید دنبال سایه یک شبح بزرگ ترسناک ظاهر شد .
بیدل قد یک سنجد شده بود چیز به این وحشتناکی ندیده بود
سریع بگشت جای بادراد .
گفت:بادراد جان مادرت بسه دیگه پاشو این یارو اومده .
ولی بادراد داشت لونا رو خفه می کرد ،حتما لونا از این به بعد جلو پاشو نگاه می کرد که به این رو نیفته .
بیدل به خودش اومد گفت ولکن من میرم خوابگاه ولی وقتی یاد لیسا افتاد گفت من میرم دنبالش با عزمی راسخ رفت دنبال شبح مراقب فاصلش با شبح بود همین جور رفت رفت رفت تارسید به یک جایکه تا به حال نیامده بود شبح مجسمه بزرگی رو با گفتن کلمه ای کنار زد و با گفتن همان کلمه ان را بست بیدل کلمه رو حفظ کرد {مرگ}
بیدل با خود گفت مرگ به جونت و از این موفقیتی که به دست اوده بود خوشحال بود.

فردا صبح در جلسه ای که بین بادراد وبیدل ولیلی لونا و نویل گذاشته شد مشخص شد که جاسوسانس وجود دارند که برای شبح کار می کنند و قرار شد از این پس مهرمانه کار کنند ولیلی بیدل را به خاطر شجاعت دیشبش یک بوس کرد وبادراد داشت لهلح
میزد
همان شب
بیدل وبادراد در هال کلکل بودند که نویل امد و گفت:
لونا و لیلی رو هم زدیدند و مقدار زیادی خون در راه روست .
بادراد در جا غش کرد.
بیدل گفت :با این حساب شد لونا، لیلی، لیسا،کریچروالفرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ان زمان که بنهادم سر به پای ازادی
دست خود ز جان شس�
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
با دیدن این اعلامیه لیسا با عجله به سمت در تالار رفت.

- لیسا کجا داری میری؟ تنهایی جایی نرو خطرناکـ...

اما لیسا بدون توجه به حرف لونا درو پشت سرش بست.

- اصن به من چه

کتابخونه:

لیسا با عجله از یک قفسه به قفسه ی دیگه می پرید و بدون کوچک ترین گشتی بین کتابا دوباره میرفت سراغ قفسه بعدی. بالاخره سر یه قفسه ایستاد ، نفسش در سینه حبس شده بود!

فلش بک:

لیسا در گوشه ای از کتابخونه با یه خروار کتاب روی یکی از میزا در کنار لیلی و لونا نشسته بود و مث بقیه سرگرم انجام تکالیفش بود.

بعد از چند دقیقه برای گذاشتن کتابی از جاش بلند میشه و به سمت میانی کتابخونه میره. توجهش به آلفرد جلب میشه که در قفسه ی رو به رویی جایی که یه کیلو کتاب با جلدهای سخت و قطور قرار داشت در حال جست و جوست.

توجهی بهش نمیکنه کتابشو میذاره و پیش لیلی و لونا میذاره!

پایان فلش بک


لیسا اون قفسه رو پیدا کرده بود. به سمت کتاب های قطور با جلد خاک گرفته و خاکستری رنگ رفت و یکی از اونا رو بیرون کشید.

- اهه اهه ( افکت پریدن گرد و خاک تو گلو! )

دستی روی جلد کشید و به سمت یکی از میزها رفت و روش نشست.

- قـــــــــــور

- اه تره ور! تو همیشه باید اینورا باشی؟ نویل کو پس؟

نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن نویل وزغ رو به سمتش پرت کرد. بعد به کتابش خیره شد ... نگاهی به لیست اون انداخت ، به نظر چیز عجیبی توش نبود.

چند تا کتابه دیگه هم برداشت و هیچی دستگیرش نشد. ناامید به تالار برگشت ، به خوابگاه پسران!

خوشبختانه هیچ کس تو خوابگاه نبود. پس با عجله به سمت تخت آلفرد رفت و کمدشو زیر و رو کرد. یک کتاب خاکستری در آن میان بود.

همان روز ، عصر:

لیسا با آشفتگی هی از اینور به اونور میرفت و منتظر لونا بود. بالاخره با ورود لونا همراه با لیلی با عجله به سمتشون رفت و گفت: من فهمیدم! میدونم ماجرای این شـ...

بلافاصله یاد چیزی افتاد.

فلش بک 2:

کریچر هیجان زده در تالار ایستاده بود و رو به اعضای ریون گفت: بچه ها یه چیز باحال در مورد هاگوارتز کشف کردم! این مربوط به یه شـ...

- توجه توجه! از این پس تمامی دانش آموزان باید سر ساعت یازده در خوابگاه های خود باشند و هیچ دانش آموزی حق خارج شدن از خوابگاه رو در بعد از این ساعت نداره و به شدت تنبیه میشه!

کریچر بی توجه چشماشو بست تا با حس ادامه ماجراشو بگه ، لبشو باز کرد و بعد از گرفتن حس چشماشو باز کرد و ...

- اَکه هه! داشتم مثلا حرف میزدما! به این زودی رفتین؟

بادراد در آخرین لحظه جلوی پله های خوابگاه وایساد و رو به کریچر گفت: بهتره تو هم زودتر بیای بخوابی تا تو دردسر نیفتادی ، حالا اون موضوع که دیر نمیشه بعدا میگی بمون!

پایان فلش بک 2

لیسا آب دهاش رو قورت داد. هم آلفرد و هم کریچر هردو در حالی که میخواستن این موضوع رو بگن توسط شبح دزدیده شدن. پس اونم نباید به کسی چیزی میگفت وگرنه خودشم دزدیده میشد.

لیلی نگاهی به چهره ی زرد لیسا انداخت و گفت: هی لیسا؟ منظورت شبح بود؟ چی دستگیرت شد؟ هان؟

لیسا با عجله گفت: هیچی باو. من که منظورم شبح نبود! کی گفت من میخواستم شبح بگم؟

- آخه گفتی ش!

- اممم ... منظورم شربت جدیدی بود که تو کلاس مجون سازی یاد گرفتیم. الان که فکر میکنم میبینم کشفم اشتباه بوده ، هیچی ولش کنین!

صبح روز بعد:

لیلی خمیازه ای کشید و گفت: مطمئنم لیسا میخواست یه چیزی در مورد شبح بگه. حالا وللش! الان کجاس؟

لونا میز ریون رو از نظر گذروند و گفت: نمیدونم برای صبونه که نیومده! اون همیشه اولین نفر بود که میومد صبونه بخوره!

لیلی و لونا: نکنه ...

- هی با هم گفتیم! زودباش انگشتتو بیار دعا کنیم.

لونا: خب کردم. آماده ای؟

-

- هی دیوونه مگه چه دعایی داری میکنی؟ بابا بسه دیه!

- هی یه لحظه صبر کن الان تموم میشه ... خب تموم شد! یه روزو در نظر بگیر ... یک دو سه!

هر دو دهن باز کردن و لونا گفت یکشنبه و در همون لحظه لیلی گفت دوشنبه!

- چی گفتی تو؟

- یکشنبه!

- ای جفنگ. صدبار گفتم من یکشنبه دوس ندارم و نگو!

- هی خودت چرا گفتی دوشنبه؟ تو که میدونی من همیشه یکشنبه میگم؟ حالا دعام بر آورده نمیشه!

- نخیر تقصیر تو بود ... دعای من مهم تر بود!

لونا که همیشه عاقلانه تر رفتار میکنه و در عین حال همیشه میکشه کنار گفت: خیله خب بابا اصن من بدم. لیسا می خواست یه چیزی در مورد شبح بگه نه؟ شاید الان تو کتابخونه باشه بزن بریم!

**********

اصنم طولانی نشد ... نخیر طولانی نیس که ... خیر خودتون کم نوشتین ... خب باشه باو یه کوچولو طولانی شد!

اما لیسا هم دزدیده شده! بیچاره هرکی یه چیزی از ماجرا میفهمه و یه نفر مشکوک میشه که اون در مورد شبح میدونه دزدیده میشه! بقیه ش با شما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1388/3/21 1:05:27
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب...بذارید بعدا فک کنم میگم دیگه فعلا برید بخوابید تا صبح نقشمو بگم.

بچه ها ی ریونی همگی به سمت خوابگاه هایشان حرکت کردند و هر یک بدون این که لحظه ای به کریچر فک کنن:دی به خواب عمیقی فرو رفتند!

آلفرد هم اون طرف اینقد درباره ی خاطراتش با کریچر فک کرد تا...خوابش برد.

نیمه شب بود،همه جا ساکت بود،همگان خفته بودند و صدایی نبود، غافل از این که در خوابگاه پسران پنجره ای به سرعت باز شد، سایه ای بر خوابگاه افتاد و لحظه ای بعد رفت و همه چیز به حالت عادی بازگشت.

صبح،خوابگاه پسران!

-آلفرد منتظر نقشتیم زود باش بگو!آلفرد؟
لیلی به مغزش فشار میاره:چرا آلفرد اینقد لاغر شده؟
-خره اینکه لاغر نشده فک کنم آلفردی در کار نیست!
-؟؟؟؟؟

سپس بادراد پرده از روی خقیقت باز میکند(درس گفتم؟)

-جیــــــــــــــــــــــــــــغ!
-آلفردو دزدیدن ، همون شبحه آلفردو دزدیده!

روزنامه ی پیام امروز:

-طبق اطلاعات بدست آمده دو نفر از تالار ریونکلاو به نام های آلفرد بلک و دوست صمیمیش!کریچر، در دو روز ربوده شدند و پروفسور مک گونگال شک ندارند که این همان شبح هاگوارتز است!اکنون دیگر همه ی اساتید هاگوارتز باور کرده اند، که شبح هاگوارتز وجود حقیقی دارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-چون اگه این شبح فقط یه توهم باشه، همه مارو به چشم یه ساده لوح و زود باور نگا میکنن!

آلفرد همچنان همون گوشه كز كرده بود!!ملت با ناراحتي به هم نگاه مي كردن.

- پس هر چه زودتر بريم كشف كنيم قضيه رو!
لونا با ليسا موافقت كرد.
-راس مي گه...خوب...كيا عاشق ماجراهاي ترسناكن؟كيا مي خوان باهامون بيان بريم براي تحقيق و اينا؟

ليسا حرف لونا رو ادامه داد:
-هركي مي خواد بياد طرف من و لونا...

اول ليلي ...بعد بادراد ....بعد آلفرد ...بعدشم گابر بعدش...

كلا همه اومدن!

بادراد خنديد و گفت:
-هه چقدر شجاع و وفاداريم ما!به به!خوش به حال كريچر!

آلفرد كه از ديدن لبخند روي لباي بادراد ناراحت شده بود گفت:
-هي!نخند!

ليسا به آلفرد نگاهي كرد و گفت:
- باو كريچر كه نمرده!بذار خوش باشيم!راستي بچه ها كتاب معجون من پيدا نشدا!!!

- اوه ماي گاشششش!!!امتحان معجون سازي!!!!!!دير شد!!!!

يه دفعه همه دستپاچه شدن.اصلا حواسشون به امتحانشون نبود.زود آمماده شدن و رفتن امتحان بدن...

...
...
يك ساعت بعد...
...
...
...
دو ساعت بعد...
...
...
...
سه...

اي بابا!خوب چيكار كنم من؟امتحانشونو هنوز تموم نكردن ديگه!!!
خوب داشتم مي گفتم!

سه ساعت بعد...
...
...

- برگه ها بالا!

بچه ها برگه هاشونو دادن و از كلاس خارج شدن و همگي ريختن تو تالار!

- اه...عجب امتحان وحشتناكي بود...اه اه اه...گند زدم...
آرنولد با عصبانيت اينو گفت.بقيه ي پسرا هم با ناله و غر و اينا موافقت كردن.

ليلي دست به سينه وايستاد و با اين حالت: گفت:
-هه!شايد برا شما سخت بوده باشه ولي براي ما كه خيلي آسون بو...

گابر با عصبانيت و در حالي كه يكي از ابروهاشو بالا انداخته بود ،حرف ليلي رو قطع كرد و گفت:
- چرت نگو ليلي!خودتم مي دوني كه خيلي افتض زديم همگي...

ليلي به گابر يه نگاه خشانت باري انداخت و به تندي گفت:
-شايد براي شماها...

-هي بسه ديگه!

آلفرد يه نگاه خشانت بار خيلي وحشتناك به هردوشون كرد و گفت:
- شماها شجاعين ديگه؟مگه نمي خواستيم بريم تحقيق و اينا؟اههه!

بادرادم با آلفرد موافقت كرد.
-راس مي گه...آماده شين تا بريم دنبال كريچر!همين الان!

...
...
باو ملت دارن آماده مي شن ديگه!!!
...
-خوب!

همه سرشونو به طرف بادراد برمي گردونن.
- اول بايد بريم تالار خودمونو خوب بگرديم بعد اگه پيدا نشد يه نقشه ي جدي بكشيم براي بيرون از تالار !

آلفرد گفت:
-خوب من كلا يه نقشه و برنامه ي خوب دارم!
سپس به بقيه ي بچه ها چشم غره مي ره و ميگه:
-البته اگه اينا لوس بازي نكنن و بذارن مث آدم به كارمون برسيم!!

-خيله خوب لوس بازيو اينام نمي كنيم بگو تو!
-خوب...

***
چيكار كنم ديگه؟حوصله ي نقشه كشي ندارم!شماها نقشه بكشين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/20 16:31:10
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 10:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

بیرون هاگواتز نسیمی خنکی برگ ها رو نوازش میده و هو هو ی جغد ها نشانگر شادی آن ها از این نسیم است.

داخل هاگوارتز دانش آموزان پس از گذراندن یک روز طولانی هر کدام در خوابگاهای خود در حال رویا دیدن هستند.

خوابگاه پسران؛در همین لحظه

-بچه ها...بلند شین...بلند شین!
پسران با چشمانی خواب آلود به یکدیگر نگاه کردن، هیچ یک نمیدانستند چه اتفاقی افتاده و همه با نگاهی منتظر به آلفرد خیره شده بودند.

-کریچر گم شده، همه جا رو دنبالش گشتم، اما نابود شده!

بادراد دستی به چانه اش کشید و گفت:تو مطمئنی؟شاید رفته بیرون!
-کسی اجازه نداره شبا از هاگوارتز یا تالارش خارج بشه!
-تو دستشویی ها رو گشتی؟
-آره اولین جایی که به ذهنم رسید اونجا بود ولی نبود!
-حالا فردا صبح دنبالش میگردیم، فردا امتحان معجون داریم اگه خوب نخوابیم گند میزنیم!

موافقت بقیه پسرا اعلام شد، گرچه آلفرد موافق نبود و تمام شب را بیدار مانده بود، کریچر دوست صمیمی او بود!


صبح با عربده های لیسا به خاطر گم شدن کتاب معجونش همه بیدار شدند!

-چته؟خوب گم شده که شده!
-
-ای بابا!


آلفرد همان طور که روزنامه ای در دستش بود دوان دوان وارد تالار شد.

گابر:چی شده آلفرد؟
-بدبخت شدیم!
-واقعا؟
-شبح قلعه!
-باز تو کتابای وحشتناک خوندی؟

آلفرد که از شوخی های بیجای بقیه صبرش تمام شده بود، روزنامه را به سمت آن ها پرت کرد و خودش گوشه ای کز کرد!

لیلی پیشقدم شد و شروع به خواندن متن کرد.

-به گفته ی پروفسور مک گونگال دیشب شبحی در قلعه ی بزرگ هاگوارتز پیدا شده البته پروفسور بعد از دیدن شبح پروفسور دامبلدور و بقیه ی اساتید را خبر کردند اما هیچکدام شبح را ندیده اند و گویی باور دادرند که پروفسور مک گونگال توهم دیده!اما برای احتیاط بیشتر به دتنش آموزان توصیه میشود شب ها از خوابیگاه هایشان بیرون نروند!

-
-حالا فهمیدید نگرانی های من بی مورد نبود؟!
-منظورت اینه کــ...
-آره ممکنه کریچرو همون شبح دزدیه باشه!
-باید به پروفسور دامبلدور خبر بدیم!

بادراد مخالفت کرد:نه، اول باید خودمون تحقیق کنیم!
-آخه چرا؟
-چون اگه این شبح فقط یه توهم باشه، همه مارو به چشم یه ساده لوح و زود باور نگا میکنن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 فروردین 1388 20:16
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل با نگاهی حیران اول به خوابگاه پسران که حالا کاملا خیس شده و بعد به جنازه های پسرا که روی زمین افتادن و بعد به بادراد نگاه میکنه.
_ اوه بادی! بادی من!
هیچ حرکتی از بادراد دیده نمیشه.

گابر : حالا باید چی کار کنم؟ الان شوور من از دست میره که! نکنه بمیره؟باید چی کار بکنم؟

در همین لحظه سیل خاطرات بین گابریل و بادراد در ذهن گابر جاری میشه.
بادراد یک گیلاس برای گابر میریزه ... بادراد دراز کشیده ، گابر داره خودشو توی آینه نگاه میکنه... بادراد دراز کشیده ، گابر هم دراز کشیده... بادراد لبشو نزدیک میکنه ، گابر هم لبشو نزدیک میکنه!

گابر : آها! اوره کا! یافتم! تنفس مصنوعی!

و به طرزبسیار جالب روی بادراد خم میشه.
ملچ مولوچ...!

چند دقیقه بعد...

گابر به آرومی از روی بادراد بلند میشه و بادراد شروع میکنه به سرفه کردن!
_ اوهو... اهم... من کجام؟
گابر : نگران نباش عزیزم! تو پیش خودمی!
_ هم؟ اوه توی گابر؟

گابریل یک نگاهی به جنازه آلفرد میکنه.
_ اینجا چرا اینجوریه؟ همه مردن؟ چرا مثل یک آکواریوم شده اینجا؟

درست در لحظه ای که بادراد و گابر از وجود هر گونه موجود زنده ای در خوابگاه پسران قطع امید کرده بودند صدایی به گوش شنید.
_ بسی دیدم این بوقی کارها / بدانید که با این کار ها نوزاد میاد به بار ها!
که من هستم بیدل آوازه خوان / هستم برای خوابگاه نگهبان!

گابر : تو اینجا چی کار میکنی بیدل؟ فکر میکردم تو مردی!

بیدل با انزجار به گابریل نگاه کرد : نخیر خواهرم! من شاهد بی ناموسی بازی های شما هم بودم! یک سری عکس هم از این صحنات مستهجن تهیه کردم که همین الان با یک کفتر پروندمش پیش اولین گشت ارشاد در هاگوارتز!

بادراد : تو چی کار کردی بیدل؟

-----------------------------
بیدل کلاً از این تیریپ جوونای حزبل و بچه مثبت و حاج آقاییه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][color=FF0000][url=http://www.jadoogaran.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=883&post_id=219649#
Re: خوابگاه پسران
ارسال شده در: دوشنبه 3 فروردین 1388 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
مجبورم از خوابگاه دختران شروع كنم ديگه!!!چي كار كنم!تقصير گابريله!

****

گابر سرش رو میندازه پایین و به سمت ِ تخت خوابش میره . مدتی بعد با نگرانی بلند میشه ، از بادراد بد قولی بعید بود ..

مري گابر رو مي بينه و با حالت بسيار خشمگيني به گابريل مي گه:تو خجالت نمي كشي؟

- ها؟

- نه تو خجالت نمي كشي؟!

- اي بابا!!!خوب چرا؟

-جواب منو بده!خجالت مي كشي يا نه؟

گابريل به مري زبون درازي مي كنه مي گه :نه!!!

مري هم با خيال آسوده مي گه :حالا خوب شد...آفرين...چه دخي خوبي...صد باريكلا...بيا بغل‌ ِ مامان...

گابر با حالت به مري مي گه:مري؟تو تب نداري؟ حالت خوبه عزيزم؟نمي خواي ببرمت پيش خانم پامفري؟

مري:نه قربونت برم...

بعد از اينكه اينو مي گه به طور خودكار( )يكدفعه مي افته زمين و غش مي كنه!

گابريل هم از خدا خواسته فرار مي كنه و از خوابگاه دختران خارج مي شه...

***خوابگاه پسران***

- بچه ها ماهي ها رو...!

بادراد در حال شنا مي گه:كدوم ماهيا رو مي گي تري؟اين وريا يا اون وريا؟!

تري ميگه:اينا رو مي گم ديگه!

بادراد مي گه:آها فكر كردم اين عروس درياييا رو مي گي!

آلفرد شنا كنان پيش بادراد و تري مياد.اصلا خوب نمي تونه نفس بكشه و حرف بزنه.

- با...با...د...ر ...با...در....

بادراد با عصبانيت مي گه:اه...چي مي گي تو آلفرد؟

آلفرد با حالت مي گه:با..د..را...ببووووو....

و يه عالمه حباب از دهنش خارج مي شه...

بادراد:نگاش كن تو رو خدا...

تري:خوب چي كار كنه؟!نمي تونه حرف بزنه بدبخت!

آلفرد با سعي و تلاش بسياري مي گه: ن...ه ...اصل...لن...نم...يتتتتتتتتتتتتتت....ن...ف...س

بادراد و تري: و

بادراد با تعجب به تري نگاه مي كنه و مي گه:تري؟يه سوال؟

(آلفرد كنارشون داره از دست مي ره!)

تري در حالي كه خيلي راحت به ماهياي تو آب نگاه مي كرد گفت:چيه؟

بادراد گفت:ببين...به نظرت ما الان چطوري زنده ايم؟

تري اول منظور ‌ ِ بادراد رو نمي فهمه براي همين ميگه:ها؟منظورت چيه؟!

ولي بعد كه متوجه موضوع مي شه و مي گه:مععععععععععع...چي؟ سپس با كمي فكر كردن مي گه:واو...من مردم بادراد...باي باي...

يكدفعه يه عالمه حباب از دهن تري خارج شد و تري روي آب شناور شد و ...

بادراد:واييييييييييييييي...مرلين مرگم بده(بر وزنِ خدا مرگم بده!!)!نكنه من مردم؟نه...نه...!برزخ!واي...

نعره مي زنه:واي مرليننننننننننننننننننننن!مامااااااان!

در همان حال گابريل كه دم در خوابگاه پسران بود صداي نعره ي بادراد رو مي شنوه و تمام تلاششو به كار مي گيره تا درو باز كنه...
همينطور كه ميخواد بازش كنه يه صداهايي مي شنوه...
صداي حركت آب...كنجكاوتر مي شه و بالاخره مي تونه درو با فشار زياد باز كنه و ...

آب با فشار از خوابگاه به همراه چند عدد پسر دريايي (!)خارج مي شه!

هلبلهليباهبليليب(صداي آب!و همچنين حباب هاي آن!)

ادامه بدين...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/3 12:20:02
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/1/3 12:24:27
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج