جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (25 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1394 20:48
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بچه های تیز هوش راونکلاو متوجه شدند که اتفاق عجیبی در آسمان رخ داده و اون دو ماه در یک آسمان شب بوده! پروفسور فلینت ویک برای یافتن دلیل این اتفاق نادر، پیش پروفسور ستاره شناس، پروفسور سینسترا، مراجعه کرد و فهمید که هر دو ماه واقعی هستند. آماندا هم بی خبر از همه ی اتفاقات از پنجره به پایین پرید و وقتی که پایین رسید، متوجه دو ماه شد. فلور و ادما هم کنجکاوانه دنبال آماندا حرکت کردند و تصمیم گرفتند در پیدا کردن راز این دو ماه، به آماندا کمک کنند. از آن سو هم موجودی در حال بازی کردن با افکار فلینت ویک است و لونا نیز درباره ی دو ماه چیزی پیدا کرده: اين اتفاق فقط دو حالت دارد يک، هنگام شوخي بچگانه و دو.. بازگشت ارباب سياهي. فلینت ویک هم خرسند از پیدا شدن سرنخ، در حال خارج شدن از اتاق خودش بود که ریتا رو به رویش سبز میشود!

- پروفسور فلینت ویک

فلینت ویک سرعت خودش را بیشتر کرد و سعی کرد به ریتا اسکیتر فوضول، توجه نکند.

- پروفسور، صبر کنید! من اطلاعاتی دارم که ممکنه به شما کمک کنه.

پروفسور فلینت ویک ایستاد. کلمه به کلمه ی جمله ی ریتا را با خود مرور کرد. « اطلاعاتی دارم که ممکنه به شما کنه! » یعنی ریتا اسکیتر چه اطلاعاتی درباره ی دو ماه در آسمان دارد؟

ریتا نفس زنان خودش را به فلینت ویک رساند. در چهره ی پروفسور، دیگر هیچ آرامشی دیده نمی شد. حتی برای بزرگ ترین پروفسور راونکلاو، دو ماه بسیار عجیب بود!

- مرلین رو شکر که ایستادین پروفسور.. من اطلاعاتی دارم درباره ی این اتفاق. امیدوارم کمی کنجکاو شده باشین.

فلینت ویک حرفی نزد. ریتا اسکیتر آدمی نبود که برای رضای مرلین به افراد کمک کند. او همیشه در پی منافع شخصی خودش بوده و هست. پس برای چه..

- پروفسور، خوابتون برده؟

رشته ی افکار فلینت ویک با جمله ی ریتا از هم پاره شد. به خودش آمد. ریتا اسکیتر رو به رویش ایستاده بود و چهره ی نگرانش را با دقت نظاره می کرد!

- خیر خانوم اسکیتر! امیدوارم اطلاعات مفیدی داشته باشین وگرنه به جرم گرفتن وقت ارزشمندم می تونم شما رو تنبیه کنم. حالا این اطلاعات رو به من بده.

ریتا اسکیتر در حالی که پوزخند میزد، گفت:
پروفسور، فکر می کردم بیشتر از این ها من رو بشناسین! من چیزی رو به کسی نمیدم مگر اینکه برای من سود و منفعتی داشته باشه. فکر می کردم این رو بدونین.

- بله، می دونستم! حالا در ازای این اطلاعات از من چی می خوای؟

- خب، این شد یه حرف حساب. دوست دارم در جریان تمامی قضایای این دو ماه باشم و اینکه هر چی رو که میدونین به من بگین. البته، نگران نباشید. من در آخر روزنامه از شما هم یادی میکنم!

فلینت ویک کمی فکر کرد. بودن ریتا اسکیتر در کنارش قطعا جذاب نیست! باید حدس میزد که همچین خواسته ای دارد.. اما چه میشود انجام داد. باید ریتا اسکیترِ فوضول را تحمل کند!

- باشد.. جهنم و ضرر! فقط به دست و پایم نپیچ. حالا اطلاعات و بده!

- هر چی شما بگید پروفسور فلینتی. این هم یک روزنامه از سال 1902. آن زمان هم این اتفاق افتاده بود. بیشتر کتاب ها درباره ی ظهور یک تاریکی حرف زدن. اینم تشبیه شده به اسمشو نبر در کتاب ها. اما منظور از تاریکی، مرگه. مرگ!

کلمه ی مرگ، لرزه ای بر اندام پروفسور انداخت. ریتا ادامه داد:

- مرگ تک تک کسانی که دوست دارند راز دو ماه رو بدونند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1394 18:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اون ور توي تالار ريونکلاو

پروفسور فليت کلافه راهي حياط هاگوارتز شد.باورش برايش محال بود دو ماه در يک شب ؟آيا جهان ديگر وجود داشت؟وجود ماه دوم چه نتيجه در بر خواهد داشت؟اين سوالات به ترتيب از ذهن پروفسور فليت مي گذشتند.که صدايي شبيه به صداي يک انفجار سکوت بي پايان اين شب سهمگين را شکست.پروفسور با خونسردي تمام به سمت صدا برگشت ولي کسي را نديد همانطور که در حال گشتن بودچشمانش روي يه وسيله مشنگي ثابت ماند.

_اين ديگه چيه؟

_اين يه وسيله است که مشنگا توي جشن ها از اون استفاده مي کنند.

پروفسور که از شندن اين صدا متعجب شده بود.ترسان ترسان به دنبال صدا مي گشت.تمام تمرکزش بر روي چشمانش متمرکز شده بود ولي فليت هيچ چيز پيدا نمي کرد جز سايه در ختان هيچ چيز نديد.

_گشتم نگرد نيست!

_تـ... تـ...تو کي هستي؟

_منو خوب مي شناسي پروفسور!

_صدات خيلي آشناست ولي...

_ولي نمي شناسيش درسته؟

_بله کاملا درسته!ميشه خودتو معرفي کني؟

_منـ....

_پغوفسوغ؟پغوفسوغ؟

اين صداي گابريل بود که با چهره هراسان فليت مواجه شد.

_پغوفسوغ چه اتفاقي افتاده؟

_چه طور مگه؟

_غنگو غوتون پغيده دغ حد غوح.

_تو برو داخل منم ميام.

_باشه پغوفسور.

گابريل رفت دوباره فليت در اين شب عجيب و مرگبار با دو ماه و يک صدا تنها مانده بود.

_خب خودتو معرفي کن.

فليت جوابي نشنيد اما همچنان منتظر بود.باز هم همان صدا با يک جسم دو باره پرتاپ شد.که به ان يک کاغذ وصل بود.

فليت شروع کرد به خوندن:

پروفسور شناسايي من به همين راحتي هم نيست.به تالار برگرد.

يعني چه فليت بايد چي کار مي کرد ؟مي رفت يا مي موند؟درباره ان صداي اشنا چيزي به کسي مي گفت يا نه؟در تمام مسير فليت داشت جواب اين سوالات را مي داد که اصلا متوجه نشد کي وارد تالار ريونکلاو شده؟ولي وقتي به خودش اومد فقط متوجه شد دوباره بچه ها در حال همهمه بودند.تا چشم لونا به فليت افتاد و گفت:

_پروفسور ما يه چيزي پيدا کرديم!

_چه چيزي پيدا کردي لو نا جان؟

_يه کتاب.

_خب اون کتاب چي داره؟

_توش يه چيزي نوشته.

_خب بخون برام.

_دو ماه و يک اسمان.
اين اتفاق فقط دو حالت داره يکي هنگام يک شوخي بچگانه و بازگشت ارباب سياهي.

_اين يه شوخيه من مطمئنم.

_پروفسور اگر هم شوخي باشه فقط کار بچه هاي گروه اسليترينه.

_نمي دونم!نمي دونم!

فليت اين را گفت و کتاب را برداشت و خواست از تالار بيرون برود که گفت:

_دو شيزه اماندا مي شه همراه من بيايد؟

_پروفسور اماندا با چند تا از بچه ها از پنجره زدن بيرون.

_من حتما به کاراونها رسيدگي مي کنم فقط حيف کار مهم تري دارم.

به سمت دفتر معلمان رفت در ذهنش اساي تمامي افرادي که مي توانستند چنين کاري کنند به ترتيب توي ذهنش مي گذشت :

_بچه هاي اسليترين هافلپاف؟يا ولدمورت

با اين فکر رعشه به جون فليت افتاد.

_نه غير ممکنه اون با هري مشکل داره اگه بخواد هري رو تهديد کنه چرا اتفاقي توي گريفندور نيفاتاده؟

در تالار راونکلاو

_اماندا برنگشته؟

_نه .

_نکنه براشون اتفاقي افتاده باشه؟

_ نه بابا!

لونا داشت به اين فکر مي کرد که چه جوري بايد به هرd کمک کن؟

_که چو به پشت شانه هايش زد و گفت:

_خب بايد بهش بگيم.

_تو از کجا فهميدي دارم به چي فکر مي کنم؟

_از تو چه پنهون يه مدته دارم سعي مي کنم ذهن افرادو بخونم که فعلا توي اين کار موفق بودم.

_اخه مساله اينه چه جوري بريم پيشش؟

_خب بايد فکر کنيم.

دفتر معلمان

اسنيپ که شادي از صدايش واضح بود گفت:

_پروفسور دم در کارت دارن.

_با من؟

_بله با شما.

فليت به سمت در رفت و به محض باز شدن در با کسي مواجه شد که حتي انتظارش نداشت.زير لب گفت:

_ريتا؟ريتا اسکيتر؟اييييييييي

_سلام.

_سلام کاري داشتيد؟

_بله مي خواستم درباره راز دو تا ماه ازتون بپرسم.

_من نمي تونم به شما چيزي بگم .

اين را گفت و با سرعت تمام به سمت دفترش حرکت کرد.
اين اولين بار بود که فليت خونسرد نبود انگار انتظار اتفاق بدي را داشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/1/29 20:47:29
ویرایش شده توسط زنو فیلیوس لاوگود در 1394/1/29 20:55:08

تصویر تغییر اندازه داده شده

آدما دو جور زندگی میکنن :
یا غرور شونو زیر پاشون میذارن و
با انسانها زندگی میکنن،
یا انسانهارو زیر پاشون میذارن و
با غرورشون زندگی میکنن
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: دوشنبه 13 بهمن 1393 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
یعنی ممکـن اسـت چه اتفاقی افتاده باشد؟ دو ماه در یک شب ؟ آخر مگر میشود؟ اگــر با چشمان خود نمی دیدم هرگز باور نمی کردم ...
این ها جملاتی بود که آماندا در مدت زمان کوتاهی آن ها را با خود تکرار می کرد.
هر لحظه حس بد آماندا افزایش پیدا می کرد که یک دفعه به خودش آمد و با خود گفـت :«من آمده ام تا ببینم که چه اتفاقی افتاده نه این که از بترسم...من باید جواب را پیدا کنم و بفهمم که چرا دو ماه در یک شب در آسمـان خودنمایی می کند.».پس از گفتن این جملـات کمی آرام تر شده بود اما هنوز در درونش آن حـس بدخود نمایی می کرد..
به راهش ادامه داد. خیلی از قلعـه دور نشده بود که ناگهان صدایی از پشت بوته ها آمد. آماندا که حسـابی ترسیده بود یک جا ماندن ار به فـرار ترجیح داد و با صدایی لـرزان فریاد زد:«ک....ککی....کی اونجاست؟»
صدایی شنیده نشند و همین موضوع ،در بیش تر شـدن وحشت آماندا نقش بزرگی داشت .تصمیم گرفت پا به فرار بگزارد اما ناگهـان دو سایه از پشت بوته های روبه رویش بیرون آمد...
فلور! پادمـا ! شمایید؟!!! وای حسابی منو ترسوندین. بگین ببینم شما دوتا کی اومدین؟اصلا این جا چی کار میکنین؟ شما مگه تو قلعـه نبودین؟
-خب آره ما تو کـاخ بودیم ولـی خیلی نگرانت بودیم گفتم بیایم تو یافتن جواب کمکت کنیم این جوری خیال فلور هم راحت تره.
(صدای خش خش برگ ها)
ببینم کسه دیگه ای هم با شما دوتا اومده؟
-نه.نه من مطمئنم کسی با ما نیومده.من و پادمـا مواظب بودیم کسی دنبالمون نباشه تا تو درد سر نیفتیم.آره کسی دنبال ما نیومده.
-خ...خخخ....خب بگین ببینم با این حسـاب کی می تونه پشت اون بوته ها باشه !؟!؟!؟





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 25 تیر 1393 03:03
نمایش جزئیات
آفلاین
فلیت ویک خود را کنار پنجره رساند. با دیدن دو ماه، قیافه ی حیرت زده ای به خود گرفت که ناگهان آرام شد. با لحن همیشگیش گفت: میرم ببینم چه خبره. ممکن نیست دو تا ماه تو آسمون باشه. اون چیز مطمئنا ماه نیست.

و بلافاصله با قدم های کوتاه از کلاوس دور شد.


دفتر مدیر مدرسه

پروفسور فلیت ویک زمزمه کرد: که این طور... پس جفتشون واقعین.

پروفسور سینسترا در حالی که از روی صندلیش بلند می شد گفت: سطح آب دریاها بیش از حد معمول بالا اومده. اون جسم هر چی که هست، جاذبه ش به اندازه ی ماهه.

مک گونگال با صدای نسبتا بلندی گفت: حرف هاتون تموم شد پروفسور سینسترا؟ ماه دوم از کجا اومده؟ نظری ندارید؟

و ناگهان به فلیت ویک نگاه کرد. پروفسور فلیت ویک گفت: این پدیده بی سابقه ست. اینکه دلیلش انسانی بوده یا نه... باید تحقیق کرد. اما اگه بخوایم دور اندیشانه به قضیه نگاه کنیم، باید وضعیت رو بحرانی اعلام کرد.


خوابگاه دختران ریونکلا

پادما که روی تختش نشسته بود با عصبانیت آه کشید و گفت: پرده رو بکش فلور. دیگه نمی خوام اون منظره رو ببینم!

کنار پنجره سناریوی هر شب تکرار می شد. فلور کنار پنجره ی طویل و باز خوابگاه ایستاده بود و به آسمان می نگریست. صدای پادما را نشنید. آماندا بستن بند چکمه هایش را تمام کرد و آماده شد تا زندگی شبانه اش را آغاز کند. همانطور که به سمت پنجره می رفت، مثل هر شب زمزمه کرد: وقتشه بخوابی فلور.

فلور بجای پاسخ همیشگیش ــ وقتشه یاد بگیری پنجره برای رفت و آمد نیست ــ با صدایی گرفته گفت: یه حس بدی دارم مندی.

این حس را سال ها پیش از یاد برده بود. بعد از آن سال هایی که با بیل گذرانده بود... و حالا دوباره به سراغش آمده بود، قوی تر از همیشه.

آماندا شانه هایش را بالا انداخت؛ از لبه پنجره پایین پرید و روی چمن های خیس اطراف قلعه فرود آمد. به محض قرار گرفتن زیر نور ماه، منظور فلور را دریافت. او هم این حس شوم را شبهایی که ماه کامل بود و فضای قلعه را عوعو ی آن موجودات منفور فرا می گرفت، تجربه می کرد. ناخودآگاه به بالای سرش و دو هلال باریک ماه نگاه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
×سوژه جدید×


جیغ گوشخراش و زنانه ای در خوابگاه ریونکلا، همه را از خواب پراند. چند لحظه بعد، راه پله های خوابگاه ها، مملو از دانش آموزان خواب آلود و هراسانی بود که نمی دانستند چه اتفاقی افتاده است. پچ پج ها و همهمه ها بالاگرفته بود و هر کسی چیزی می گفت.

با آمدن پرفسور فلیت ویک جو کمی آرام شد. لینی وارنر و لودو بگمن، دو ارشد گروه ریونکلا، در پشت سر او حرکت می کردند. پرفسور هم گیج بود اما به قصد آرام کردن دانش آموزان و فهمیدن علت آن جیغ سرژناک آمده بود.

- لطفا ساکت باشید. ساکت باشید..
- پرفسور، پادما بوده که جیغ کشیده..
- احتمالا خواب نما شده..
- شاید دیونه شده.

همه به گوینده جمله آخر نگاه کردند و او که به شدت ضایع شده بود، کم کم در بین جمعیت محو شد. بالاخره پرفسور فلیت ویک به حرف آمد.
- به خوابگاهاتون برگردید.. چیزی نیست، احتمالا دوشیزه پاتیل خواب زده شدند. لطفا به آرامی به خوابگاه ها تون برگردید.. دوشیزه وارنر و لودو بگمن، دانش آموزان رو راهنمایی کنید.

کلاوس بودلر در بین جمعیت به سمت طبقه بالا رفت اما در میانه راه خودش را کناری کشید و به آرامی به دنبال پرفسور فلیت ویک رفت. پرفسور به گوشه ای از سالن عمومی رفت. گوشه ای که در تاریکی فرو رفته بود و چشمانی سیاه رنگ در آن تاریکی می درخشیدند.

- چه اتفاقی افتاد، پادما..؟

پاسخی نیامد. پرفسور چند قدم جلوتر رفت و دوباره جمله اش را تکرار کرد.
- چه اتفاقی افتاد، پادما..؟
- آسمون.. ماه.
- ماه چی، پادما؟
- آقای بودلر.. شما اینجا چیکار می کنید؟ الان باید توی رختخوابتون باشید؟
- پوزش می خوام پرفسور.. اما کنجکاو شدم که قضیه رو بدونم، به نظرم چیز عجیب تری از یک خواب رخ داده!
- برای چی همچین فکری می کنی؟

ناگهان دوباره فریادی کر کننده خوابگاه ریونکلا را پر کرد. کلاوس بودلر پرده کوچکی را که پنجره آبی رنگ آن قسمت سالن را می پوشاند کنار زد و گفت:
- ماه، پرفسور.. دو ماه در آسمونه!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 7 خرداد 1393 22:19
نمایش جزئیات
آفلاین
با پایان یافتن سخنان رز، سکوت دوباره بر آن تالار بی انتها سایه افکند. لذت نابــــــودی تـمــام دنـیـا، حکمـــرانی به کل جهان و بودن ِ مطلق ِ سیاهی بـــا نـکـتـه ای ظــــریف خـدشـه دار می شد...!

ماه دیگر مردمان، مــاه آن هـــا نیز بود...
و اگــر نـابــودی مـــــاه دیگر مردم را به جنون و در آخر مرگ می کشید...
آن ها نیز...

-"می میریم؟"

گــویی حتی دیوار های تالــار نفـسـشـان را حبس کرده بودند تا کسی سوالی را که در ذهــن هـمـه مــوج مـی زد بـیـان کـنـد.
حـتـمـا دیـوار های تالار هم یادشان نبود که لرد سیاه ذهن همه شان را می خواند و بر کمترین شک و تردیدشان نیز آگاه است...

کسی سکوت را نشکست...! شاید جرئت نداشتند بپرسند... شاید هم حقیقت آن قدر بدیهی و آشکار بود که دیگر به پرسیدن نیاز نداشت... لرد قصد نداشت به آنان در این راه کمک کند...

در آخر خود لرد با آوایی زمزمه گون ولی با حکم فریاد در آن سکوت، به سوال ناگفته ـشـان جواب داد:
- شما ها هم مثل بقیه... تا وقتی که نتونید از عزیز ترین چیز هاتون در راه من دست بکشید، می میرین! کسی که نتونه از خواسته های خودش در راه لرد دست بکشه... مرگ بهترین مجازاتشه!

و لبخندی روی لب هایی که هرگز نبودند می رقصید. ادامه داد:
- و طی این نقشه... شما تک تک... گروه به گروه... لیاقتتون امتحان میشه تا فقط بهترین ها در پایان دنیا با ما باشن... و شما نمی فهمید کی امتحان شروع شده... همونطور که ریون کلاوی ها نخواهند فهمید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: پنجشنبه 30 آبان 1392 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل

- نقشه به خوبی، و بدون هیچ نقصی پیش می ره، سرورم!

در گفتن کلمه ی سرورم تاکید بیشتری کرد، و آن را با مکث کوتاهی در حال یک تعظیم طولانی ادا کرد.

لرد ولدمورت نگاهی سرد داشت. برق پیروزی در چشمانش دیده نمی شد. در حقیقت هیچ حسی در آن چهره سرد و تاریک و آن چشمان بی روح قابل تشخیص نبود.

چشمانش را در حدقه گرداند. دستش را، بر سر نجینی که مغرورانه زیر پای اربابش خوابیده بود، کشید و نگاه سردش روی چهره لوسیوس مالفوی ثابت ماند.

کلمات را با ظرافتی خاص بیان می کرد. البته به نظر می آمد، کلمات به سرعت از دهان او فرار می کردند!

- خب لوسیوس، گزارشِ کار رو میخوام، ... سریعتر!

لوسیوس آب دهانش را قورت داد. ماموریت را با موفقیت انجام داده بود. اما هر لحظه نگاه اربابش، تکه ای از وجود او را می کَند.

****
فلش بک
بیشتر از دو روز قبل


اوایل شب بود. ستارگان در آسمان نور بی فروغی را بر سر زمین گسترانیده بودند. سکوتی محض بر تالاری عظیم و طویل حکم فرما بود. میز چوبیِ کهنه ای که با نشانه های مار، مزین شده بود، در وسط تالار خودنمایی می کرد.

عده ی کثیری از مرگخوارانِ لرد ولدمورت در تالار شبیه سازی شده خانه ریدل که به دستور لرد سیاه، همانند هاگوارتز ساخته شده بود، نشسته بودند.

همه با چهره ای مملو از تشویش و اظطراب! گویی به استقبال مرگ می روند و تنها دو تن از افراد حاضر، لبخندی بر لب داشتند. لبخندی که از هرچه نشات گرفته بوده باشد از شادی نیست!

لرد ولدمورت روبروی خادم ویژه اش که آن زمان، لوسیوس مالفوی بود، نشسته بود. صندلی اش از سنگ مرمر بود و مارهایی از پایه های تا پشت صندلی آن را احاطه کرده بودند.

نجینی با غرور روی میز چنباته زده بود. بدن قطورش را به گونه ای جمع کرده بود که گویی ماری 1 متری است. دست نوازش لرد سیاه همواره بر سر نجینی بود.

بالاخره سکوت مرگبارِ تالار شکسته شد؛ همه، چشم به لبانِ اربابشان دوخته بودند.

لرد سیاه برای صحبت کردن از دستانش کمک گرفت و هر از گاهی آن را مطابق با گفته اش به حالاتی در می آورد.

- خادمان وفادارِ سیاهی! ای مرگخواران و ای ارتش اصیل زادگان من!

مکثی کرد! چشمان لرد سیاه به نقطه ای فرای آن اتاق خیره شده بود.

- امروز، مفتخرم که کشف جدیدی رو توسط اربابتون به شما معرفی کنم؛ نیروی ماه!

صدای لرد ولدمورت می لرزید. به وضوح از هیجان بود و این برای همه حاضرین تازگی عجیبی داشت.
اما با وجود این لرزش کلمات را چون گذشته وسوسه انگیز ادا می کرد. شیوه سخنرانی آن جهره ی مارگونه بی نظیر بود!

- بلند شو، رز! می خوام افتخار تشریح این کشف رو به تو واگذار کنم.

رز یکی از همان شخصی بود در آغاز لبخندی بر لب داشت. پس از این گفته، رز که سعی می کرد بر خودش مسلط باشد، با حرکتی سریع از جا جست و موقرانه شروع به صحبت کرد.

سوروس اسنیپ آرام و قرار نداشت و انتظار به پایان رسیدن سخنرانی رز ویزلی را می کشید. اخبار شومی را برای رئیسش داشت!

رز کشف و در پی آن نقشه ای را شرح می داد که به نابودیِ تمام نابودکندگان احتمالیِ لرد سیاه می انجامید و شاید تمام دنیا! و این لذت بخش بود، حداقل برای مرگخواران و ارابشان این گونه بود!



--------------------------

خب، نمیدونم منِ نفرت انگیز رو دیدید یا نه؟
به هر حال من از ایده اون فیلم استفاده کردم. میخوام نه با تکنولوژی بلکه با جادو و نه از راه کوچک کردن بلکه از راه تخلیه نیرو تا سر ناپدید شدنِ ماه، یک همچین ماجرایی رو رقم بزنیم.

در ضمن هیچ یک از مرگخوران ریونکلایی به دلایلی در جلسه حضور نداشتند!

بک سوژه پیشنهادی برای ادامه دادن: عکس العمل احساسی ریونکلایی های مرگخوار در برابر تصمیم لرد! بوی خیانت میاد!

اما مختارید!

فیلیوس فلیت ویک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: جمعه 17 آبان 1392 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
آماندا با ترس فلور را بلند کرد و خود را به خوابگاه دختران رساند و او را روی تخت گذاشت.
نمیدانست چه بلایی بر سر فلور آمده. اینگونه گریه کردن هایـش دیگر برای همه عادی شده بود، اما گم شدن ماه... واقعه ای غـریب تر از عـجایب همیشگی بود!
سـوال ایگور سـوال پر معنایی بود. سـوالی که هیچ وقت فکر آماندا را مشغول نکرد، با آن که هر روز فلور را مـی دید که اینگونه ماه را نگاه می کند بـغـض کرده و گاه جلوی خود را نمی گیرد و سـیلی بی تمام از اشک راه می اندازد... اما حـسـی در پساپــس ذهنش به او هـشـدار می داد که نـپـرسد چـرا، نـداند بهتر است.

-مــنــدی؟ حـالش چه طوره؟

آماندا بدون این که ســرش را به طرف لینی که کنارش ایستاده بود برگرداند، جواب داد:
-زیاد خوب نـیسـت! تو تموم پونصد سال زندگیم همچین چیزیو ندیده بودم! گم شدن ماه؟

لیــنی چیزی نگفت، صـورت ماه گـونه و رنگ پریده فلور را مـی دید که همچون الهه ی ماه در خواب هم از اشـک خـیـس می شد. لیـنی با صـدای بسیار آرامی که می دانســت برای آماندا قـابل شنیدن است پـرسید:
-حــالــا چی کار کنیم؟!

اما بــاز شدن ناگهانی در فـرصتی برای جواب دادن بـه آماندا نداد. لـونا با لباس خواب خــرسی اش که هم رنگ چشمانش بود آشفته حال درون اتاق آمد و با چشمانش که دیوانه وار حرکت می کردند و اتاق را می کاویدند، همراه کمی بـغـض پــرسید:
-خــرسم کـوش؟ تـدیو ندیدین؟

لینی که فـاجعه را قـبل از وقوعش حـس کرده بود، سـریع کنار لونا رفــت و قـبـل از افتادنش او را گــرفـت.
-مــن تـدیمو می خوام! گم شده نیستش... همیشه تو تختم بود، ولـی الآن نیست!

گـویی تمامی این اتفاقات بـرای یک شب فوق العاده زجر آور و وحشتناک کم بود که در همین حـیـن چشمان پادما در حـرقه چرخیدند، او آرام آرام از زمین فـاصله گرفت و بـا آوای هولناکی زمزمه کرد:
- و در اساطیر همیشه طلسم ماه، طلسم بـا ارزش ترین دارای های آدمی بوده... و نـقـل است که گـر ماه گم شـود فـاجعه ای اتفاق می افتد. گم شـدن امـید بـه ادامه حـیـات...

کـمی تا اندکی پـایین تر، کنار شومینه

اندک پـسـران ریون گـرد شومینه نشسته بودند و همدیگر را نگاه می کردند. که ناگهان صـدای جــیـغی از خوابگاه دختران بـلـند شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1392 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

- چرا داری بیرون رو نگاه میکنی فلور؟ چیزی شده؟

- هیسسسس! مگه نمیبینی محو تماشای نور ماه شده؟ خو تازه واردی نمیدونی، فلور همیشه این موقع میاد و اینجا میشینه و به ماه خیره میشه. بعضی وقتا هم گریه میکنه و هیچ کس نمیتونه آرومش کنه!

- هومممم، ببخشید، نمیدونستم.

صدای هق هق از فلور بلند شد و اشک سراسر چشم ها و صورتش را پوشاند و ایگور و لینی با ناراحتی به سمت پله های خوابگاه هایشان رفتند و فلور را با نور ماه خود تنها گذاشتند!

دو روز بعد، شب، کنار شومینه:

تمام اعضای ریون بجز فلور که هنوز به نور ماه نگاه میکرد، دور هم جمع شده بودند و با هم صحبت میکردند که ایگور با اشاره ای به فلور، از جمع خواست که ساکت شوند.
- اونطوری که من فهمیدم، فلور همیشه این کار رو میکنه، ولی هیچ کدومتون نگفته بودید که گریه میکنه، پس چرا توی این چند وقت اخیر این همه گریه میکنه؟

آماندا سری به نشانه ی تایید نشان داد با لحنی غمگین گفت:
- حق با ایگوره، من هم هیچوقت ندیدم که اینطوری شده باشه فلور، به نظرم...

ادامه ی صحبت های آماندا در جیغ فلور گم شد:
- نـــــــــــــــــــــــه! ماه من کوش؟

و فلور با صدای خفه ای روی زمین افتاد و حرکتی نکرد!
همه ی ریونی ها به سرعت بالای سر فلور که هذیان گویان به پنجره خیره شده بود، جمع شدند و هر یک به نحوی سعی در آرام کردن فلور داشتند که آندرومدا با صدای بلندی گفت:
-ساکت بشین یه لحظه، فلور سعی داره یه چیزی بگه!

فلور با دست لرزانش به پنجره اشاره کرد و با صدای ضعیفی گفت:
- ماه من نیست...

و بیهوش روی زمین افتاد!
تمام ریونی ها به پنجره خیره شدند، شب چهارده ماه بود و آسمان بی ابر و خالی از هرگونه باد و یا مزاحمی برای دیدنش، اما ماه در هیچ کجای آسمان قابل رویت نبود.

============================
من این پست رو جدی نوشتم، ولی نفر بعدی آزاده که جدی بنویسه یا طنز، چون سوژه ی جدی ای ندیدم، واسه همین جدی زدمش، ولی انتخاب با شماست. :)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زير نور ماه!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 تیر 1392 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
فلور با لحن گزنده ای،گفت:دوشیزه آماندا ماری اول،یکم کمتر راهنمایی کن!ما الآن خودمونو نمی تونیم نجات بدیم چه برسه به توی پنج قرن پیشو!

آماندا غرید:من نمی دونم،اصن یادم نیست!تو فک می کنی حافظه ی من چه قدر گنجایش داره؟!به نظرت یه خون آشام می تونه تک به تک حوادث پونـــصـــــــد(!!!!!)سالو حفظ باشه؟!تو که فقط یه نیمه پریزادی بگو یادته همین شب قبل شام چی خوردی؟!

فلور به شیوه ی دختر بچه های تخس پنج ساله ()زبانش را برای آماندا در آورد و اصلا به روی خودش نیاورد که نمیداند شام شب قبل چه خورده!

تری با خونسردی عینکی از جیبش در آورد،بر چشم هایش گذاشت،نفس عمیقی کشید و به شیوه ی آمبریجی سرفه ای کرد و منتظر ماند تا توجه بقیه را به خود جلب کند بالاخره پس از چند ثانیه گفت:از قدیم گفتند که ریونی ها به هوششون معروفن.اگه ما از هوشمون استفاده نکنیم کی کنه؟!اگه ما...

وزیر با لبخندی پر تنش نطق تری را کور کرد و گفت:دخترم،یکم به زمان دقت کن فقط نیم ساعت دیگه وقت داریم!

تری با چشم غره ای ادامه داد:در هر حال ما از همه بیشتر درباره ساختمان قرن شونزدهم می دونیم!هر کاخ و خونه ی قرن شونزدهمی پنجاه تا راه فرار داره!

فلور قبل از آن که نور امید در دل هایشان جرقه بزند گفت:توی راهرو و پشت تابلو ممکنه،ولی نه تو زندان...ما هم که بیرون از زندان نمی ریم!

آماندا ی جوانتر که به زور خودش را بالا کشیده بود با بغض زمزمه کرد:ولی مارو که جادوگریم می برن بیرون تا بسوزوننمون!

چو با تعجب به آماندای پنج قرن پیش خیره شد و به طور ناگهانی چوبش را در آورد فریاد زد:اکسپرلیاموس!

تام خمیازه ای کشید و گفت:واو! الآن چه اتفاقی افتاد؟!

چو با لبخند گفت: می بینین!

ناگهان در باز شد و نگهبانی فریاد زد:می دونستم،می دونستم!اینا هم جادوگرن!اینا هم باید بسوزن!

فلور لبخند لرزانی زد و گفت:چو عزیز دلم،همین الآن تضمین کردی که کابوسای من به واقعیت می پیوندن،ما رو هم می سوزونن!

سکوتی وحشتناک بر زندان سرد و نمور ریونی ها حاکم شد که فقط با صدای قفل که دوباره توسط نگهبان بسته می شد می شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)