شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
صندلی را کنار زد ، بلند شد تا صورت بی رنگش را همه به خوبی ببینند : - اما کجا؟ لرد در این مورد هم با شما صحبت کرده؟ بلا برای چند لحظه در فکر فرو رفت بعد نگاهی به اسنیپ کرد - تو شاید بهتر بتونی توضیح بدی . چهرهی اسنیپ هم مثل بلا مبهم و گنگ بود اما او شروع به صحبت کرد - ایشون کاملا ما رو به جاودانه ساز نزدیک نکردن فقط یه سرنخه کوچک، یعنی من فکر میکنم یه سرنخ ؛ لرد سیاه فرمودند: تمام وفاداران به من آن را دارند اما وفادارترین به من از نظر من می تواند آن را پیدا کند و بعد از چند لحظه مکث ادامه دادند نشان سبز در سیاهی نمایان است. بلیز بدون اینکه به کسی نگاه کند انگار که هم در حال فکر و هم در حال صحبت کردن بود گفت: -این که معلومه منظور لرد نشان های سیاه بوده اما وفادار ترین و نشان سبز در سیاهی !!! هیچ کس صحبت نمی کرد ، صدای سنگین سکوت در سرسرا پیچیده بود. سوروس با چهره ی سفید همیشگیش اما کمی در هم گفت: - لرد سیاه به طور قطع به هیچ کسی نگفته اند که وفادار ترین چه کسی است پس به این ترتیب ما باید با هم به دنبال نشان سیاه بگردیم. - ما باید به دنبال نشان سبز ( سیاه) بگردیم اما در کجا؟ بلا کنار پنجره رفته بود باران هر لحظه شدید و شدید تر میشد او تلاش کرد تا قطره های باران را ببیند اما آسمان خیلی خیلی سیاه بود خیلی! - فکر کنم باید از همین جا شروع کنیم البته کار دیگه ای هم نمیشه کرد اما ما نباید به دنبال یه نشان سیاه معمولی بگردیم این نشان باید به سیاهی ربط داشته باشه . بلیز بدون هیچ فکری گفت: - این نشان نشانه سیاهی است . - نه ما باید از بعد دیگری سیاهی را وارد نشان کنیم!یعنی خوده سیاهی!
------------------------------------------------------------------------- اگه بد شده بلیز جان زحمتش رو بکش
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/8/5 18:27:58 ویرایش شده توسط بارتیموس در 1385/8/6 14:53:38
[مواظب افکارت باش که تبدیل به گفتار می شود. مواظب گفتارت باش که تبدیل به رفتارت می شود. مواظب رفتارت
- بهتره شروع كنيم. صداي همهمه اي به نشانه ي تاييد شنيده شد. در اتاق كوچك و دايره اي شكلي افراد زيادي منتظر شروع صحبت هايش بودند. فضاي دروني اتاق همانند بيرون سنگين بود. زن با شنل بلند و مشكي خود در اطراف حركت مي كرد و ديگران را از نظر مي گذراند. - همگي مي دونيد كه بعد از " ناپديد" شدن لرد سياه كاراگاه ها دنبال ما هستند....افسوس بر كساني كه امشب به ما نپيوستند....ما بايد لرد سياه رو بر گردونيم! بهتره اين بار سازمان يافته باشيم..اگر مثل قبل همگي به آزكابان بريم و يا قايم بشيم..... افراد حاضر در جلسه با ناراحتي خودشان را جابه جا كردند. اما زن هيچ نشاني از ترحم و دلسوزي بر چهره نداشت. - اما بلا...ما چطور مي تونيم لرد سياه رو بر گردونيم...مگه اون..مگه اون از بين نرفته!؟ نگاه خشن بلاتريكس لسترنج چند ثانيه اي بر روي چهره ي بارتيموس ثابت ماند. - لرد سياه قبل از اينكه به اون نبرد بره با من و دو نفر ديگه صحبت كرد... اتاق از هميشه ساكت تر بود. همگي مشتاقانه منتظر ادامه ي صحبت ها بودند. - البته لرد سياه تصور نمي كردند كه امكان داره اين نبرد به ضررشون تموم بشه...اما براي اطمينان رازي رو با ما در ميون گذاشتند. نگاه چهرش سخت تر از هميشه بود. گويي براي گفتن اين موضوع مدت زيادي با خودش كلنجار رفته بود. لحظه اي رويش را به سمت پنجره ها بر گرداند. نفس عميقي كشيد و با لحني محكم ادامه داد.. - لرد سياه يك جاودانساز از خودش باقي گذاشته و ما بايد پيداش كنيم. صدايي به نشانه ي حيرت شنيده شد. هيچ كس چيزي را كه شنيده بود باور نمي كرد. يك جاودانساز؟!!! اولين كسي كه به سختي خودش را جمع و جور كرد و شروع به صحبت كرد مونتاگ بود. - تو مطمئني!؟ واقعا...واقعا يك جاودانه ساز باقي مونده؟ اينبار به جاي بلاتريكس سوروس اسنيپ جواب مونتاگ را داد. - من هم اونجا بودم. توجه همگي به سمت اسنيپ جلب شد. - لرد سياه جايي اون رو مخفي كرده و ما بايد پيداش كنيم. -------------------------------------------- قصد نداشتم داستان سريع پيش بره...اما براي رفع بعضي ابهامات لازم بود نكاتي گفته بشند...لطفا براي ادامه ي داستان به همه ي پست ها توجه كنيد!
دو ساحره شنل پوش در حالی که سرتا پا خیس شده بودند به داخل آمدند، بلافاصله در با صدای گیژ گیژ مبهمی پشت سرشان بسته شد. همان صدای آشنا بار دیگر شروع به صحبت کرد: - چقدر دیر کردید خیلی وقته که منتظرتون بودیم. بلا در حالی که شنلش را از روی سرش برمیداشت نگاهی کوتاه و گذرا به او انداخت و سپس گفت : - نمیتونستیم از این زودتر بیایم. گندزاده های کثیف همه جا هستند همه راههای ارتباطی زیر نظره. مرد چیز دیگری نگفت تنها با اشاره به آنها فهماند که باید پشت سرش بیایند. راهروی پیچ در پیچ و دور و درازی بود. دیوار های انجا به مرور زمان کاملا سیاه شده بودند و نور مشعل های آنجا کم سو تر از همیشه به نظر میرسید. در طول راه تنها صدای قدمهایشان بود که بعد از برخورد با دیوارهای اطراف انعکاس میافت و به سوی انها بازمیگشت. مرد شنل پوش همانطور که جلوتر از آن دو حرکت میکرد با صدای خش خش مانندی گفت: - باید صبر کنیم بقیه هم برسند هنوز خیلی از مرگخوارها به طور پراکنده خارج از اینجا هستند.
در مکانی نه چندان دورتر مونتاگ به ارامی از کنار پنجره کنار رفت و با صدای ناخشنودی گفت : - دو نفر دیگم اومدن. مونتاگ آرام به سمت میزی طویل و قدیمی راه افتاد که دور ان عده محدودی مرگخوار نشسته بودند و همگی آنها با قیافه هایی مضطرب و عصبی به هم نگاه میکردند. مونتاگ به ارامی کنار مرگخوار عظیم و الجثه ای که خود به تنهایی دو صندلی را اشغال کرده بود نشست و به در خیره شد. ایگور سوالش را برای چندمین بار تکرار کرد: - یعنی هنوزم امیدی هست؟ اما مونتاگ پاسخش را نداد او همچنان با قیافه ای بی احساس به در خیره مانده بود دیری نپایید که صدای گامهای حداقل سه نفر از پشت در شنیده شد و لحظه ای بعد ارامینتا و بلاتریکس همراه با فرد شنل پوش در آستانه در ظاهر شده بودند.
در طبقه بالا جغدی پرواز کنان از پنجره وارد فضای بارانی بیرون شد و خیلی زود در ابرها ناپدید گشت. بلیز در حالی که از پنجره فاصله میگرفت خطاب به سیبل گفت: - امیدوارم غول ها زود با خبر بشند! باید هر چی سریعتر خودشونو دوباره پنهان کنند وگرنه کاراگاهان پیداشون میکنند. باران به شدت میبارید گویی حالا حالا ها قصد تسلیم شدن نداشت. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا شدت حادثه را چند برابر نشان دهد. یعنی ممکن بود؟ آیا لرد سیاه برای همیشه رفته بود؟ سیبل با هراس گفت: - جلسه کی برگزار میشه؟ به نظرت مونتاگ یک ذره کند نیست؟ - نه باید حداقل نصف بیشتر مرگخوارا خودشونو برسونند ... بهتره دیگه ما هم به بقیه بپیوندیم. صدای گامهایی که در حال دور شدن بودند به گوش رسید و لحظه ای بعد هر دو نفرشان در انتهای راهرو ناپدید شده بودند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/8/3 23:46:42 ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/8/3 23:54:59
- آروم!! صداتو مي شنون!! - خيلي خب...ولي مگه ميشه توي اين زير زمين ِ پر از آشغال آروم بود؟!! - يه صدايي مي شنوم آروم باشين! از لابه لاي كانال هاي آب، در حالي كه آخرين قطرات باران ديشب داشتند از دريچه ها به داخل مي چكيدند، سه هيكل شنل پوش داشتند با نگراني به خيابان نگاه مي كردند. چيزي از مقابل دريچه عبور كرد...لحظه اي ايستاد... - اوف! اون فقط يه سگه پشمالويه! بهتره ادامه بديم.
- مونتاگ! اون نامه نيمده؟ - نه...دو ساعت پيش سه نفر رو فرستادم برن سراغش...هنوز بر نگشتن! در گوشه يك اتاق بزرگ و شلوغ چند نفر در حال صحبت كردن بودند. اتاق چهارگوش بود، با ديوار هاي بلند و سخت، شايد چيزي شبيه به يك دژ يا قلعه. قديمي تر ها از اينجا به عنوان قلعه ي سياه اسم مي بردند..چيزي كه حالا به حقيقت پيوسته بود. گرچه تعداد معدودي هنوز از وجود اين مكان خبر داشتند، اما حتي آنها هم به دليل اتفاقاتي كه افتاده بود از بردن اسمش خود داري مي كردند. - نمي دونم تا كي بايد اينجا بمونيم!! - دراكو..تو كه مي دوني! اسمشونبر فعلا از بين رفته و اين كاراگاهاي كثيف هم دوباره دارند مثل ببرهاي وحشي دنباله مرگخوارها مي گردند..اينجا امنه. - ولي آخرش چي؟ - مگه نشنيدي؟ ايگور مي گفت دارند به يك راز پي مي برند...يك راز براي آزاديمون...
درون يكي از كثيف ترين كوچه هاي لندن دو نفر با عجله داشتند حركت مي كردند. باران چندي بود كه باز شروع شده بود. ماشين ها با حركتشان آب را به روي رهگذرها مي پاشيدند.... صداي كوبيده شدن دري شنيده شد. - بلاتريكس...آرامينتا..بياييد تو! -------------------------------------------- خب براي كساني كه يا جدي نويسي آشنا نيستند يا فراموش كردن! 1. از شكلك كم استفاده كنيد. 2. تا موضوع داستان رو نفهميديد پست نزنيد! 3. حوادث خارق العاده خلق نكنيد!! 4.فضاسازي فراموش نشه!
موفق باشيد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1391/10/12 23:32:35 ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:10:25