تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
34 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
31
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
مکانهای اهریمنی (گریفیندور)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

خانه تکانی شب عید
با سلام
این تاپیک یکی از تاپیک های کلیدی رول تالار گریفیندور است ... این تاپیک باید هر چه سریعتر خلاصه بشه ... از افرادی که مایل به همکاری هستند دعوت میکنیم اسم خودشون(شناسه) به همراه انگیزشون برای خلاصه کردن رو در این تاپیک ذکر کنند ...
*اون هایی که میخوان تالار فعال بشه ... خودی نشون بدن ...
ارادتمند
استرجس پادمور
با سلام
این تاپیک یکی از تاپیک های کلیدی رول تالار گریفیندور است ... این تاپیک باید هر چه سریعتر خلاصه بشه ... از افرادی که مایل به همکاری هستند دعوت میکنیم اسم خودشون(شناسه) به همراه انگیزشون برای خلاصه کردن رو در این تاپیک ذکر کنند ...
*اون هایی که میخوان تالار فعال بشه ... خودی نشون بدن ...
ارادتمند
استرجس پادمور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/02
آخرین ورود: جمعه 19 تیر 1388 18:23
از: يه ذره اون ور تر ! آها خوبه
پستها:
334

بوي خوش ياس ها و نرگس ها فضا رو پر كرده بود و كم كم مستي و حس خواب آلود در آنها تشديد مي شد .
در نگاه اول هيچ اثري از اهريمن و خشم و نفرت نبود همه چيز نشان از عشق و محبت داشت مانند دوران اول حكومت الداردو *
آرام آرام راه ميرفتند تا كلبه اي بسيار زيبا ديدند و به طرف آن شروع به دودين كردند .
هگريد دستش را به طرف دستگيره ي نعل مانند كلبه برد و خواست كه وارد بشود اما شعشعه ي آبي رنگي وجودش را پر كرد و .......
كم كم روشنايي چشم هاي هاگريد را ميزد آخرين چيزي كه به خاطر مي آورد شعشعه ي آبي رنگ بود و اينكه زير پايشان خالي شده بود و سقوط كرده بودن حالا كم كم اينها يادش ميامد چشم هايش را كم كم باز كرد . انگار در چمنزاري بودند . روي پايش ايستاد به جستجوي بقيه سعي كرد از جايش بلند شود اما تواني نداشت !
هگريد دوست قديمي هنوز هم همونطوري!
هاگريد سرش را به طرف منشآ صدا برگرداند با نا باوري فرياد خفه اي زد و گفت : كورا ! مرد تويي
سخت همديگر را فشردند .
كورا مردي كه تنومند بود و با موهاي بلند و پر كلاغي چشماني سياه و ته ريشي رنگ پوستش كمي سبزه بود .
پياله ي آهني كه در دستش بود به طرف هاگريد دراز كرد و اشاره كرد كه آن را بخورد .
طعم تلخي داشت اما با لب كم كم مزه مزه كرد و فرو داد .
قوايش تدريجآ در حال بازگشت بود .
هگريد : ممنون بهتر شدم . از بقيه ي افرادم خبر نداري؟!
كورا در حالي كه علف هاي جلي يك صخره را كنار مي زد گفت :
بلند شو خودت ميبيني و دستش را زير شانه ي هگريد گذاشت !
چند لحظه بعد همه در غاري نشسته بودند كه خانه ي كورا محسوب مي شد !
دارن :يادم مياد سالها قبل كه براي اولين بار اينجا اومده بودم كورا
در قصر نارسيسا زندگي ميكردي ! همينطور تو راه هيچ اثري از قصر نديدم ولي نخواستم بقيه رو هم نگران كنم و سكوت كردم .
كورا : درست است اما اول من يه سوال داشتم ازتون شما اينجا چكار ميكنيد ؟! براي چي به چنين جاي نفرين شده اي پا گذاشته ايد ؟! و همچنين شايعه هايي شنيدم كه ميخوام صحتش رو از زبون خودتون بشنوم ؟! قبل از اينجا كجا بوديد ؟!
هاگريد نيشخندي زد و گفت : كورا خيلي پري خب من بهت ميگم ! درست حدس زدي من دوباره گروه تجسس را راه انداختم فكر كنم هميشه ميدونستي چنين كاري رو ميكنم و به نظرم موقعش بود . قدرت اهريمن كم كم داشت به اوج مي رسيد . پس اول به غار وحشت رفتيم و با خوش شانسي محض اهريمن رو در اونجا شكست داديم . و همينطور اژدهاي اهريمني نابود شد . اما من نمي فهمم اينجا چرا اينجا مكان اهريمني شده ؟!
________________________________________________
پاورقي :
الداردو : پدر شاهزاده ادوارد پسر نارسيسا
نارسيسا : مادر بزرگ ادوارد كه پس از كشته شدن الواردو به دست ارباب اهريمن در مبارزه با آنها كشته شده بود درست از آن زمان اين مكان به مكان اهريمني تبديل شده بود .
________________________________________________
ادامه ي داستان به شرح زير است :
كورا توضيح ميدهد كه چه اتفاقي افتاده و كلبه اي كه در راه ديده بودن دروازه ي قصر يخ ( مركز قدرت اهريمن در جلگه ي عشق است ) و نيز آنها به راه ميفتند و كورا نيز آنها را همراهي ميكند و ..... !
اين موضوع را ادامه پرورش دهيد !
نقد میشود (پادمور)
در نگاه اول هيچ اثري از اهريمن و خشم و نفرت نبود همه چيز نشان از عشق و محبت داشت مانند دوران اول حكومت الداردو *
آرام آرام راه ميرفتند تا كلبه اي بسيار زيبا ديدند و به طرف آن شروع به دودين كردند .
هگريد دستش را به طرف دستگيره ي نعل مانند كلبه برد و خواست كه وارد بشود اما شعشعه ي آبي رنگي وجودش را پر كرد و .......
كم كم روشنايي چشم هاي هاگريد را ميزد آخرين چيزي كه به خاطر مي آورد شعشعه ي آبي رنگ بود و اينكه زير پايشان خالي شده بود و سقوط كرده بودن حالا كم كم اينها يادش ميامد چشم هايش را كم كم باز كرد . انگار در چمنزاري بودند . روي پايش ايستاد به جستجوي بقيه سعي كرد از جايش بلند شود اما تواني نداشت !
هگريد دوست قديمي هنوز هم همونطوري!
هاگريد سرش را به طرف منشآ صدا برگرداند با نا باوري فرياد خفه اي زد و گفت : كورا ! مرد تويي
سخت همديگر را فشردند .
كورا مردي كه تنومند بود و با موهاي بلند و پر كلاغي چشماني سياه و ته ريشي رنگ پوستش كمي سبزه بود .
پياله ي آهني كه در دستش بود به طرف هاگريد دراز كرد و اشاره كرد كه آن را بخورد .
طعم تلخي داشت اما با لب كم كم مزه مزه كرد و فرو داد .
قوايش تدريجآ در حال بازگشت بود .
هگريد : ممنون بهتر شدم . از بقيه ي افرادم خبر نداري؟!
كورا در حالي كه علف هاي جلي يك صخره را كنار مي زد گفت :
بلند شو خودت ميبيني و دستش را زير شانه ي هگريد گذاشت !
چند لحظه بعد همه در غاري نشسته بودند كه خانه ي كورا محسوب مي شد !
دارن :يادم مياد سالها قبل كه براي اولين بار اينجا اومده بودم كورا
در قصر نارسيسا زندگي ميكردي ! همينطور تو راه هيچ اثري از قصر نديدم ولي نخواستم بقيه رو هم نگران كنم و سكوت كردم .
كورا : درست است اما اول من يه سوال داشتم ازتون شما اينجا چكار ميكنيد ؟! براي چي به چنين جاي نفرين شده اي پا گذاشته ايد ؟! و همچنين شايعه هايي شنيدم كه ميخوام صحتش رو از زبون خودتون بشنوم ؟! قبل از اينجا كجا بوديد ؟!
هاگريد نيشخندي زد و گفت : كورا خيلي پري خب من بهت ميگم ! درست حدس زدي من دوباره گروه تجسس را راه انداختم فكر كنم هميشه ميدونستي چنين كاري رو ميكنم و به نظرم موقعش بود . قدرت اهريمن كم كم داشت به اوج مي رسيد . پس اول به غار وحشت رفتيم و با خوش شانسي محض اهريمن رو در اونجا شكست داديم . و همينطور اژدهاي اهريمني نابود شد . اما من نمي فهمم اينجا چرا اينجا مكان اهريمني شده ؟!
________________________________________________
پاورقي :
الداردو : پدر شاهزاده ادوارد پسر نارسيسا
نارسيسا : مادر بزرگ ادوارد كه پس از كشته شدن الواردو به دست ارباب اهريمن در مبارزه با آنها كشته شده بود درست از آن زمان اين مكان به مكان اهريمني تبديل شده بود .
________________________________________________
ادامه ي داستان به شرح زير است :
كورا توضيح ميدهد كه چه اتفاقي افتاده و كلبه اي كه در راه ديده بودن دروازه ي قصر يخ ( مركز قدرت اهريمن در جلگه ي عشق است ) و نيز آنها به راه ميفتند و كورا نيز آنها را همراهي ميكند و ..... !
اين موضوع را ادامه پرورش دهيد !
نقد میشود (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/26 9:57:27
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/11/03
آخرین ورود: چهارشنبه 31 مرداد 1386 22:39
از: میدان گریملود شماره ی 12
پستها:
290

بچه ها به صورت صف هايي دو نفره پشت سر هم به طرف جلگه ي عشق حركت مي كردند.نور خورشيد به زحمت در ميان شاخ و برگ هاي انبوه درختان كه در هم فرورفته و به هم پيچيده ده بودند نفوذ مي كرد.درختاني كه هرچه به جلگه ي عشق نزديكتر مي شدند بر قامتشان افزوده مي شد و جاوراني كه ورجه وورجه كنان به اين طرف و آن طرف مي رفتند و به دنبال غذاي آن روزشان بودند.
هگريد كه تقريبا توانايي خود را بازيافته بود دوباره با همان قدم هاي با صلابت و چابك راه مي رفت.با يك دستش آن نقشه ي رنگ و رفته را نگه داشته بود و با دست ديگرش به بچه ها اشاره مي كرد و راه را به آنان
نشان مي داد.آن گاه بدون آنكه رويش را برگرداند گفت:
ديگه چيزي نمونده . علائم جلگه كم كم داره پيدا مي شه.اين نقشه در مورد علائمش يه چيزايي نوشته.
جسيكا كه رز سرخ رنگ زيبايي را نزديك بيني اش گرفته بود گفت:
تا اينجا كه هيچ نشاني از اهريمن نديديم.
هگريد رويش را به سرعت برگرداند و به تندي گفت:
اونجا هرچيزي خطرناكه.هرچيزي كه تصورش رو بكنيد.بنابران تا مي تونين به هيچ چيزي دست نزنين.جسي حتي اون گل كه تو دستته ممكنه خطرناك باشه.
جسيكا در حالي كه صورتش از ترس سفيد شده بود رز را به سرعت روي زمين انداخت.
كم كم كه جلو مي رفتند از تعداد جانوران كاسته مي شد و ديگر خبري از پرندگان رنگارنگ كه با جيك جيك دلنشين خود به بچه ها آرامش مي دادند نبود.اشكال زيبايي كه درختان با شاخ برگ در هم پيچيده ي خود بوجود ورده بودند محو شده بود و به جاي آن طرح هايي خشن و نامنظم جايگزين شده بود.گاهي شاخ و برگ درختان بدون آنكه نسيمي بوزد به آرامي حركت مي كردند و شكاف هايي كه گويي دهان آن درختان بود به شكل خميازه باز و بسته مي شدند.
كم كم نشانه هايي از اهريمن و جادو به چشم مي خورد.هاگريد با دستش به جلو اشاره كرد و گفت:
اونهاش رسيديم.
چند متر جلوتر تابلوي چوبي كهنه اي به چشم مي خورد.قسمتي از آن با حالتي زيگزاگي خورده شده بود و پايه ي خميده ي آن تا نيمه در زمين فرو رفته بود.بر روي آن تابلو كلمه ي love plain (جلگه ي عشق) با بي دقتي كنده شده بود.مكاني كه با نام آن هيچ گونه مطابقتي نداشت و نيرويي شيطاني در همه جاي آن احساس مي شد.آن مكان نفرين شده جلگه ي عشق بود.
................................................
توصيفات مربوط به جلگه رو گذاشتم به عهده ي نفر بعدي.
با تشکر نقد میشود (پادمور)
هگريد كه تقريبا توانايي خود را بازيافته بود دوباره با همان قدم هاي با صلابت و چابك راه مي رفت.با يك دستش آن نقشه ي رنگ و رفته را نگه داشته بود و با دست ديگرش به بچه ها اشاره مي كرد و راه را به آنان
نشان مي داد.آن گاه بدون آنكه رويش را برگرداند گفت:
ديگه چيزي نمونده . علائم جلگه كم كم داره پيدا مي شه.اين نقشه در مورد علائمش يه چيزايي نوشته.
جسيكا كه رز سرخ رنگ زيبايي را نزديك بيني اش گرفته بود گفت:
تا اينجا كه هيچ نشاني از اهريمن نديديم.
هگريد رويش را به سرعت برگرداند و به تندي گفت:
اونجا هرچيزي خطرناكه.هرچيزي كه تصورش رو بكنيد.بنابران تا مي تونين به هيچ چيزي دست نزنين.جسي حتي اون گل كه تو دستته ممكنه خطرناك باشه.
جسيكا در حالي كه صورتش از ترس سفيد شده بود رز را به سرعت روي زمين انداخت.
كم كم كه جلو مي رفتند از تعداد جانوران كاسته مي شد و ديگر خبري از پرندگان رنگارنگ كه با جيك جيك دلنشين خود به بچه ها آرامش مي دادند نبود.اشكال زيبايي كه درختان با شاخ برگ در هم پيچيده ي خود بوجود ورده بودند محو شده بود و به جاي آن طرح هايي خشن و نامنظم جايگزين شده بود.گاهي شاخ و برگ درختان بدون آنكه نسيمي بوزد به آرامي حركت مي كردند و شكاف هايي كه گويي دهان آن درختان بود به شكل خميازه باز و بسته مي شدند.
كم كم نشانه هايي از اهريمن و جادو به چشم مي خورد.هاگريد با دستش به جلو اشاره كرد و گفت:
اونهاش رسيديم.
چند متر جلوتر تابلوي چوبي كهنه اي به چشم مي خورد.قسمتي از آن با حالتي زيگزاگي خورده شده بود و پايه ي خميده ي آن تا نيمه در زمين فرو رفته بود.بر روي آن تابلو كلمه ي love plain (جلگه ي عشق) با بي دقتي كنده شده بود.مكاني كه با نام آن هيچ گونه مطابقتي نداشت و نيرويي شيطاني در همه جاي آن احساس مي شد.آن مكان نفرين شده جلگه ي عشق بود.
................................................
توصيفات مربوط به جلگه رو گذاشتم به عهده ي نفر بعدي.
با تشکر نقد میشود (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/24 15:53:30
[i][size=small][color=3333CC]هيچ وقت نگوييد كه اي كاش زندگي بهتر �
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

ياهو
در راه به مكاني كه در افسانه ها نام آنجا را " جلگه ي عشق " آورده بودند حركت ميكردند.
هگريد كه هنوز احساس بي حالي در وي مشهود بود با كمك دارن جلوتر از همه راه ميرفت.
صداي چهجه پردنگان و كندن درختان توسط داركوب باعث شده بود بچه ها براي مدتي احساس آرامش به آنها دست دهد و به سختي هايي كه پشت سر گذاشته بودند توجهي نكنند و با فراغ بال به راه خود ادامه دهند ، جنگلي پر از درختان سر به فلك كشيده كه تازه جوانه زده بودند و شكوفه هاي كوچك گلهاي پامچال همه چيز را براي زيبايي فراهم كرده بود بخصوص نسيم ملايمي كه در حال وزيدن بود و آسمان آبي آن روز !
همه سكوت را ترجيح ميدادند و با شگفتي به اطراف و بالا رفتن حيوانات از درختان نگاه ميكردند .
بعد از كمي پياده روي ، هگريد نگاهي به نقشه ي قديمي كه در دستش بود انداخت و گفت:
- بهتره از اينجا به بعد احتياط كنيم! اين نقشه داراي ابهام هستش، ولي هر دو در آخر به مكاني ميرسيم كه بايد جاي مورد نظر ما باشه!
همه ي بچه ها با حركت سر موافقت خودشون رو اعلام كردند و به راه افتادند.
گروه هر جلوتر ميرفت شكل درختان دچار تغيير ميشد ، تعدادي در هم تنيده بودند و بقيه داراي نقش ها و اشكالي به شكل قلب تير خورده يا حروف اول اسم ها نوشته شده بود.
همه با كنجكاوي به هگريد نگاه ميكردند و انتظار توضيح از طرف وي را داشتند ، در همين حال هگريد دست دارن را رها كرد و روي تخته سنگي نشست و گفت:
- اين داستان برميگرده با سالها قبل ، درست زماني كه شاهزاده ادوارد در دوران كودكي خودش به سر ميبرد ، ادوارد در دست نوشته هاي خودش به چنين مكاني اشاره كرده و گفته " اينجا يادگار پدربزرگ من است ، عشقي آتشين ولي كوتاه ! " گويا پدربزرگ شاهزاده ادوارد عاشق دختري ميشده ، ازقضا اين دختر يك معشوق ديگر هم داشته! اين دو تصميم ميگيرن با هم دوئل كنند تا هر كدوم كه پيروز شد بره و با دختر مورد علاقش ازدواج كنه! همينطور هم ميشه و بعد از دوئل پدربزرگ شاهزاره پيروز ميشه ، اما وقتي وارد كليسا شدند ، خانواده ي اون پسره كه كشته شد ميان و براي دختر آرزو ميكنن كه دچار جنون و نفرين بشه! در اون روز هيچ كس توجهي نميكنه اما به مرور زمان حال مادربزرگ ادوارد بد و بدتر ميشه! پدربزرگ هر كاري از دستش بر مياد انجام ميده تا عشقش سلامت رواني خودش رو بدست بياره ولي نتيجه اي نميده و در يكي از روزهاي سرد زمستاني جنازه ي مادربزرگ شاهزاده ادوارد كه خودش رو از ساختمان پرت كرده بود پيدا ميشه! از اون روز به بعد پدربزرگ ادوارد همه چيز رو رها ميكنه و به مكاني دوردست مياد و اينجا رو پيدا ميكنه و تا آخرين روزهاي عمرش اينجا زندگي ميكنه! ولي بعد ها فهميد كه يكي از خدمتكارانش ، همسرش رو دچار جنون كرد!
و باز هم سكوت!
پس از چند دقيقه فكر كردن پاتريشيا گفت:
- پس چرا اين مكان اهريمني شده؟؟ مگه نبايد از محبت و عشق لبريز باشه؟؟
هگريد نقشه را تا كرد و گفت:
- اوهوم! ولي همون كسايي كه مادربزرگ ادوارد رو به قتل رسوندند تا اينجا به دنبال همسرش اومدن و با انواع حيله ها توانستند بعد از مرگ پدربزرگ شاهزاده اينجا رو تصرف كنند.
- بسيار خب بهتره بلند شيم براي شادي روح پدربزرگ شاهزاده اين مكان رو از دست شياطين انسان نما پاك كنيم!
همه ي بچه ها با اعتماد به نفسي كه پيدا كرده بودند به راه افتادند.
---*---*---*---
بهتره نفر بعدي جلگه و افرادي كه اونجا هستند رو توصيف كنه!

با تشکر نقد میشود(پادمور)
در راه به مكاني كه در افسانه ها نام آنجا را " جلگه ي عشق " آورده بودند حركت ميكردند.
هگريد كه هنوز احساس بي حالي در وي مشهود بود با كمك دارن جلوتر از همه راه ميرفت.
صداي چهجه پردنگان و كندن درختان توسط داركوب باعث شده بود بچه ها براي مدتي احساس آرامش به آنها دست دهد و به سختي هايي كه پشت سر گذاشته بودند توجهي نكنند و با فراغ بال به راه خود ادامه دهند ، جنگلي پر از درختان سر به فلك كشيده كه تازه جوانه زده بودند و شكوفه هاي كوچك گلهاي پامچال همه چيز را براي زيبايي فراهم كرده بود بخصوص نسيم ملايمي كه در حال وزيدن بود و آسمان آبي آن روز !
همه سكوت را ترجيح ميدادند و با شگفتي به اطراف و بالا رفتن حيوانات از درختان نگاه ميكردند .
بعد از كمي پياده روي ، هگريد نگاهي به نقشه ي قديمي كه در دستش بود انداخت و گفت:
- بهتره از اينجا به بعد احتياط كنيم! اين نقشه داراي ابهام هستش، ولي هر دو در آخر به مكاني ميرسيم كه بايد جاي مورد نظر ما باشه!
همه ي بچه ها با حركت سر موافقت خودشون رو اعلام كردند و به راه افتادند.
گروه هر جلوتر ميرفت شكل درختان دچار تغيير ميشد ، تعدادي در هم تنيده بودند و بقيه داراي نقش ها و اشكالي به شكل قلب تير خورده يا حروف اول اسم ها نوشته شده بود.
همه با كنجكاوي به هگريد نگاه ميكردند و انتظار توضيح از طرف وي را داشتند ، در همين حال هگريد دست دارن را رها كرد و روي تخته سنگي نشست و گفت:
- اين داستان برميگرده با سالها قبل ، درست زماني كه شاهزاده ادوارد در دوران كودكي خودش به سر ميبرد ، ادوارد در دست نوشته هاي خودش به چنين مكاني اشاره كرده و گفته " اينجا يادگار پدربزرگ من است ، عشقي آتشين ولي كوتاه ! " گويا پدربزرگ شاهزاده ادوارد عاشق دختري ميشده ، ازقضا اين دختر يك معشوق ديگر هم داشته! اين دو تصميم ميگيرن با هم دوئل كنند تا هر كدوم كه پيروز شد بره و با دختر مورد علاقش ازدواج كنه! همينطور هم ميشه و بعد از دوئل پدربزرگ شاهزاره پيروز ميشه ، اما وقتي وارد كليسا شدند ، خانواده ي اون پسره كه كشته شد ميان و براي دختر آرزو ميكنن كه دچار جنون و نفرين بشه! در اون روز هيچ كس توجهي نميكنه اما به مرور زمان حال مادربزرگ ادوارد بد و بدتر ميشه! پدربزرگ هر كاري از دستش بر مياد انجام ميده تا عشقش سلامت رواني خودش رو بدست بياره ولي نتيجه اي نميده و در يكي از روزهاي سرد زمستاني جنازه ي مادربزرگ شاهزاده ادوارد كه خودش رو از ساختمان پرت كرده بود پيدا ميشه! از اون روز به بعد پدربزرگ ادوارد همه چيز رو رها ميكنه و به مكاني دوردست مياد و اينجا رو پيدا ميكنه و تا آخرين روزهاي عمرش اينجا زندگي ميكنه! ولي بعد ها فهميد كه يكي از خدمتكارانش ، همسرش رو دچار جنون كرد!
و باز هم سكوت!
پس از چند دقيقه فكر كردن پاتريشيا گفت:
- پس چرا اين مكان اهريمني شده؟؟ مگه نبايد از محبت و عشق لبريز باشه؟؟
هگريد نقشه را تا كرد و گفت:
- اوهوم! ولي همون كسايي كه مادربزرگ ادوارد رو به قتل رسوندند تا اينجا به دنبال همسرش اومدن و با انواع حيله ها توانستند بعد از مرگ پدربزرگ شاهزاده اينجا رو تصرف كنند.
- بسيار خب بهتره بلند شيم براي شادي روح پدربزرگ شاهزاده اين مكان رو از دست شياطين انسان نما پاك كنيم!
همه ي بچه ها با اعتماد به نفسي كه پيدا كرده بودند به راه افتادند.
---*---*---*---
بهتره نفر بعدي جلگه و افرادي كه اونجا هستند رو توصيف كنه!

با تشکر نقد میشود(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جسيكا پاتر در 1385/12/18 12:45:20
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/19 17:32:22
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/19 17:32:22
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/04/02
آخرین ورود: جمعه 19 تیر 1388 18:23
از: يه ذره اون ور تر ! آها خوبه
پستها:
334

ابتدا از همه دوستان به خاطر تغيير موضوع تاپيك معذرت ميخوام چون سوژه ي تاپيك هم خوبه و هم پست دار حيفه بي كار بمونه !پس با اجازه از همه يه تغيير كلي و تمام شدن عمليات غار وحشت و زنده شدن من نمايشنامه ادامه پيدا ميكنه !
_______________________________________________
جسي سنگيني شديدي را بر چشمانش احساس ميكرد و ديدگانش كم كم تيره و تار مي شد اما مي ديد كه از محل اصابت شمشير با سينه ي اژدها خوني نقره اي رنگ بيرون ميريخت و در همين حال با فراغ بالي از حال رفت .
صداي مهيبي مانند به هم خوردن دو فلز برخاست جسي كم كم چشمانش را باز كرد هدويگ بود كه با شمشيرش صربه ي محكمي به طابوت يخ زده بود . كم كم ارتعاشاتي از ترك بر روي طابوت ظاهر شد .
طابوت يخي به دو نصف شد و كالبد آرميده ي هاگريد نمايان شده بود جسي رويش را برگرداند و آهي كشيد آيا ديگر هاگريد ....
اما در اين حال فرياد خفه اي شنيد كور سوي اميدي در چهره اش ديده شد به طرف هاگريد برگشت اما تغييري در حالت او ديده نميشد و چشمانش باز و منتظر مانده بود !
اين صداي استرجس بود كه به هوش آمده بود پس وداع با هگريد قطعي شده بود تا امروز به اين اميد مسيرشان را طي ميكردند تلاش ميكردند همه ي اميدهايشان بر باد رفته بود .
هدويگ به جلو رفت دندان هايش را بر هم فشار ميداد دستهايش را بالا برد تا چشمان منتظر هگريد را به آرامش ابدي برساند . پلكهايش را بست . دستانش را بر سينه ي او گذاشت و بر نماد شمشير ادوارد بزرگ قرار داد . كم كم گرمي حس ميكرد . ضرباني
هق هق جسي برخاسته بود كه كنار استرجس نشسته بود .
هدويگ باور نميكرد اما بعه معجزه اعتقاد داشت شايد براي اين بود عكس العملي نشان نداد . ثانيه تي گذشت همديگر را در آغوش گرفتند . و با دست بر پشت هم كوبيدند .
جسي و استرجس و دارن به طرف هدويگ نگاه كردند ! جسي دستي بر چشمانش كشيد و همزمان همه به طرف هاگريد هجوم بردند .
غرق در شادي در حال نقل دقايقي كه به مانند قرني مي گذشت
بودند . لحظاتي قبل پيكر اژدهاي مرده افروخته شده بود و كاغذ كهنه اي را به جا گذاشته بود ! كاغذي كه قطرات خون بر روي آن نيز ديده ميشد .
كاغذ نقشه اي بود . نقشه اي كه آنها را به راه سرنوشت و تقدير مي گذارد و به سوي (( جلگه ي عشق )) هدايت ميكرد مكاني كه اهريمني ديگر در آن قرار داشت ميرفتند .
غار وحشت را ترك كرده بودند . و اكنون در راه .....
_____________________________________________
نكاتي براي ادامه ي نمايشنامه :
بار ديگر فرشته ي رنگين كمان ( فرشته ي مرگ بر راه جنگل وار ظاهر مي شود و آنها ارابه هاي حركتي خود را باز ميگيرند تا 3 پست در راه ! جنگ در راه (( جنگي با درختان كه خدمتگزاران اهريمن جلگه ي عشق اند ))
با تشکر نقد میشود (پادمور)
_______________________________________________
جسي سنگيني شديدي را بر چشمانش احساس ميكرد و ديدگانش كم كم تيره و تار مي شد اما مي ديد كه از محل اصابت شمشير با سينه ي اژدها خوني نقره اي رنگ بيرون ميريخت و در همين حال با فراغ بالي از حال رفت .
صداي مهيبي مانند به هم خوردن دو فلز برخاست جسي كم كم چشمانش را باز كرد هدويگ بود كه با شمشيرش صربه ي محكمي به طابوت يخ زده بود . كم كم ارتعاشاتي از ترك بر روي طابوت ظاهر شد .
طابوت يخي به دو نصف شد و كالبد آرميده ي هاگريد نمايان شده بود جسي رويش را برگرداند و آهي كشيد آيا ديگر هاگريد ....
اما در اين حال فرياد خفه اي شنيد كور سوي اميدي در چهره اش ديده شد به طرف هاگريد برگشت اما تغييري در حالت او ديده نميشد و چشمانش باز و منتظر مانده بود !
اين صداي استرجس بود كه به هوش آمده بود پس وداع با هگريد قطعي شده بود تا امروز به اين اميد مسيرشان را طي ميكردند تلاش ميكردند همه ي اميدهايشان بر باد رفته بود .
هدويگ به جلو رفت دندان هايش را بر هم فشار ميداد دستهايش را بالا برد تا چشمان منتظر هگريد را به آرامش ابدي برساند . پلكهايش را بست . دستانش را بر سينه ي او گذاشت و بر نماد شمشير ادوارد بزرگ قرار داد . كم كم گرمي حس ميكرد . ضرباني
هق هق جسي برخاسته بود كه كنار استرجس نشسته بود .
هدويگ باور نميكرد اما بعه معجزه اعتقاد داشت شايد براي اين بود عكس العملي نشان نداد . ثانيه تي گذشت همديگر را در آغوش گرفتند . و با دست بر پشت هم كوبيدند .
جسي و استرجس و دارن به طرف هدويگ نگاه كردند ! جسي دستي بر چشمانش كشيد و همزمان همه به طرف هاگريد هجوم بردند .
غرق در شادي در حال نقل دقايقي كه به مانند قرني مي گذشت
بودند . لحظاتي قبل پيكر اژدهاي مرده افروخته شده بود و كاغذ كهنه اي را به جا گذاشته بود ! كاغذي كه قطرات خون بر روي آن نيز ديده ميشد .
كاغذ نقشه اي بود . نقشه اي كه آنها را به راه سرنوشت و تقدير مي گذارد و به سوي (( جلگه ي عشق )) هدايت ميكرد مكاني كه اهريمني ديگر در آن قرار داشت ميرفتند .
غار وحشت را ترك كرده بودند . و اكنون در راه .....
_____________________________________________
نكاتي براي ادامه ي نمايشنامه :
بار ديگر فرشته ي رنگين كمان ( فرشته ي مرگ بر راه جنگل وار ظاهر مي شود و آنها ارابه هاي حركتي خود را باز ميگيرند تا 3 پست در راه ! جنگ در راه (( جنگي با درختان كه خدمتگزاران اهريمن جلگه ي عشق اند ))
با تشکر نقد میشود (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/12/19 8:12:44
شناسه قبلیم
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
اگه میخواین سوابقمو بدونید حتما یه سر به اطلاعات اضافی من بزنید !
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

ياهو
ببخشيد الان نميتونيم اينجا پست بزنيم؟؟
يا اول بايد خلاصه بديم؟
اگه ميشه ناظرين لطف كنن اطلاع بدن !؟!

برای این تاپیک میتونید پست بزنید تا بعد از پایان مدرسه هاگوارتز عملیات مخصوص تالار (
) آغاز بشه!!!(پادمور)
ببخشيد الان نميتونيم اينجا پست بزنيم؟؟
يا اول بايد خلاصه بديم؟
اگه ميشه ناظرين لطف كنن اطلاع بدن !؟!

برای این تاپیک میتونید پست بزنید تا بعد از پایان مدرسه هاگوارتز عملیات مخصوص تالار (
) آغاز بشه!!!(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/11/20 18:55:27
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/11/20 18:57:16
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/11/20 18:57:16
جزئیات کاربر

نام:آلیشیا اسپینت
هدف برای خلاصه کردن:برای تاپیک های جدی مثل اینجا از نظر من بهترین روش فعال کردن نوشتن خلاصه داستانه.البته خلاصه نباید به همراه داستان پیش بره و باید کمی از داستان عقب تر باشه تا افراد پست ها رو بخونند.به هر حال من در اینجا آمادگیم رو اعلام میکنم.(در ضمن من مسئول خلاصه تاپیک ارتش سفید هستم و تجربه هم دارم
)
هدف برای خلاصه کردن:برای تاپیک های جدی مثل اینجا از نظر من بهترین روش فعال کردن نوشتن خلاصه داستانه.البته خلاصه نباید به همراه داستان پیش بره و باید کمی از داستان عقب تر باشه تا افراد پست ها رو بخونند.به هر حال من در اینجا آمادگیم رو اعلام میکنم.(در ضمن من مسئول خلاصه تاپیک ارتش سفید هستم و تجربه هم دارم
)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیشیا اسپینت در 1385/10/28 3:02:32


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/03/07
تولد نقش: 1396/08/07
آخرین ورود: دوشنبه 11 مرداد 1400 20:30
از: یک جایی!
پستها:
3574

به نام دوست
با سلام
در راستای تالار تکانی برای این تاپیک برنامه ای در نظر گرفته شده است ...برنامه ی مورد نظر خلاصه کردن پست های زده در این تاپیک هستش !!!
لذا برای اجرای این برنامه به تعداد از اعضای فعال و آماده به کار نیاز داریم برای همین منظور هر شخصی که امادگی خلاصه نویسی این تاپیک و پستاشو داره فرم زیر رو پر کنه (فرم برای جلوی گیری از زدن پست یک خطی است)
نام:
هدف برای خلاصه کردن:
بعد از پر کردن فرم زمانی که تعداد اعضا به حد کافی رسید تقسیم پستها انجام میگرد و به اعضا تحویل داده میشود!!!
ضمنا اگر سوالی دارین میتونین در همین تاپیک مطرح کنید !!!
ارادتمند
استرجس پادمور
ناظر تالار عمومی گریفیندور
با سلام
در راستای تالار تکانی برای این تاپیک برنامه ای در نظر گرفته شده است ...برنامه ی مورد نظر خلاصه کردن پست های زده در این تاپیک هستش !!!
لذا برای اجرای این برنامه به تعداد از اعضای فعال و آماده به کار نیاز داریم برای همین منظور هر شخصی که امادگی خلاصه نویسی این تاپیک و پستاشو داره فرم زیر رو پر کنه (فرم برای جلوی گیری از زدن پست یک خطی است)
نام:
هدف برای خلاصه کردن:
بعد از پر کردن فرم زمانی که تعداد اعضا به حد کافی رسید تقسیم پستها انجام میگرد و به اعضا تحویل داده میشود!!!
ضمنا اگر سوالی دارین میتونین در همین تاپیک مطرح کنید !!!
ارادتمند
استرجس پادمور
ناظر تالار عمومی گریفیندور
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!


جزئیات کاربر

اطلاعات ارکها
لوییس جسی را آماده به حمله پشت درختی یافت چیتا که خشم در چشمانش موج میزد با دیدن لوییس از حمله منصرف شدباقی گروه خود را در پشت درختان مخفی کردند و به حالت اولیه درآمدند لوییس و جسی نیز به گروه پیوستند
استرجس با نگاهی نگران همهرا از نظر گذراند میخواست مطمئن شود تمام گروه حضور دارند یا شاید هم میخواست بداند در این لحظه تمام گروه در امنیت هستند استرجس با صدایی سنگین شروع به سخن گفتن کرد:بچه ها هاگرید روی تخت درمانگاه بیهوشه و ما نمیدونیم کی بهوش میاد حق دارین ناراحت باشین ولی ما باید خودمونو کنترل کنیم
جسی چشمانش را به زمین دوخت
استرجس ادامه داد:ما میتونیم الان از پس این چندتا ارک بربیایم ولی وقت الان برای ما خیلی با ارزشه
استرجس صدایش را کمی پایین تر آورد آنها با ارکها فاصله ی چندانی نداشتند:ما باید همین الان راه بیوفتیم فک کنم باید بریم به غار وحشت این تنها سرنخ باید عجله کرد غاروحشت هیولایی که تنها به یه چیز احتیاج داره وقت.
گروه کاملا متقاعد ولی افسرده به راه افتاد هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که پاتریشیا که مابین گروه حرکت میکرد ایستاد چوبش را بیرون کشید و به سمت خودش گرفت بچه ها که شوکه شده بودند تنها نگاه میکردند سارا که پوزخندی بر لب داشت :چوب عمل نمیکنه پاتی
پاتریشیا در حالی که به سارا چشم دوخته بود با صدایی آهسته و هس هس کنان گفت:سایا هلسینکی نرود دی مورتیتا الفسو هنز کامپر دی واداه
پوزخند سارا روی صورتش ماند پاتریشیا در حالی که چوبش هنوز به سمتش نشانه رفته بود با صدایی قاطع گفت:تغییر شکل بده
پاترشیا چرخشی کرد و به ارک تبدیل شد
استرجس دستش را رو دهان جسی گذاشت و صدای جیغ جسی قبل از اینکه بیرون بیاید خاموش شد
پاتریشیا آهسته از میان دختان بریون رفت و در حلقه ای که پنج تن ارک دور آتش نشسته بودند داخل شد ارکها درحالی که سرگرم نوشیدن بودندنگاه منگی به پاتریشیا انداختند
ارکی که از همه خشنتر به نظر میامد گفت:گفتم این ارکای غریبه با ما نیان ولی فرمانه دستو داده بود دستورم دستور ببین چقدر ضعیفه حتی تاشونه ی منم نیست
پاتریشیا نگاه خشمگینی به ارک انداخت و در پاسخ با صدای ارکی اش پاسخ داد:فرمانده منو فرستاد تا مراقب اوضاع باشم چون این کاریه که از دست شما هشتا بر نمیاد و جام نوشیدنی را درون آتش ریخت آتش زبانه کشید ارک فرمانده از جا برخواست گروه ضربت دست به چوبهایشان بردند
پاتریشیا نیز بلند شد ارک فرمانده شروع به سخن گفتن کرد:ما هشتتا هم قویتر از توییم هم خشنتر
پاتریشیا در حالی که گرز ی که در آن نزدیکی بود را برمیداشت گفت: تو نه از من قوی تری نه خشنتر اگه اینطور بود الان ماموریت مهمتری داشتی و اطلاعات بیشتر
پاتریشیا گرز را بلند کرد و و درون آتش زد آتش به هوا برخاست
ارک فرمانده به سمت پاتریشیا هجوم آورد پاتریشیا با این که به ارک تغییر شکل داده بود ولی باز هم از ارکها کوچکتر بود
جسی که خشمش هر لحظه بیشتر زبانه میکشید قدمی به جلو گذاشت استرجس دستش را کشید جسی را بیرون کشید:استساچوبش عمل نکرد
جسی نا خودآگاه قدمی به عقب برداشت درگیری بین پاتریشیا و ارک فرمانده بالا گرفت پاتریشیا فریاد زد:تقصیر من نیست که به تو چیزی در باره ی اتفاقای مهم نمیگن
ارکها پاتریشیا ارک فرمانده را از هم جدا کردند ارک فرمانده گفت:کی گفته به من چیزی نمیگن من میدونم که اوون پیش یه گروه دیگست تا مخفیش کنن
صدایش راب لندتر کرد و گفت:فکر کردی من نمیدونم که اوون قدرت غارو کم میکرد واسه همین فرستادندش طرف شمال کوه بزرگ تا مخفی و شاید نابودش کنن
پاتریشیا دوباره شروع کرد:دیدی اطلاع نداری چیرو دارن میبرنن و میخوان چی کارش کنن تو حتی از مسیری که اونو میبرن اطلاع نداری نمیدونم چرا فرمانده که به تو اعتماد نداره تورو فرمانده ی این گروه کرده
ارک فرمانده گفت:من نمیدونم چی ولی مییخوان اوونو نابود کنن حتی به من گفتن که اونا از طرف جاده ی جیسینگ میبرن
چشمهای پاتریشیا برقی زد ارک فرمانده با خشم گفت:دیدی به این اندازه به تو نگفته بودن
پاتریشیا سرش را پایین انداخت ارک فرمانده خوشحال جامی دیگر را بلند کرد و سرگرم بررسی غنایم قدیمی شد
پاتریشیا از جایش برخاست و به سمت درختان آمد ارک فرمانده داد زد:اگه منم جای تو بودم چند وقت میرفتم حالا دیدی کی بهتره
پاتریشیا به میان درختان خزید تغیر شکل داد چند زخم دیگر روی صورتش ایجاد شده بود و سرش خون میریخت ولی برقی در چشمانش بود و همینطور در چشمان دیگران حالا آنها کمی بیشتر از آن چه در پیشرویشان قرار داشت میدانستند
-----------------------------
جسی متاسفم من درست متوجه نشدم که فقط ارکها بودن یا هیولای آتشینم همراهشون بود واسه همین تنها ارکارو فرض کردم
دوستان مسیر داستان عوض نشد ه فقط الان نفر بعد میتونه اوون چیز که دربارهاش صحبت شدو به شمشیر نسبت بده وما بریم دنبال اون ارکهایی که اونو میبرن تا نابود کنن و شمشیرو پس بگیریم البته من اینو واگذار میکنم به خودتون
یه خواهشی دارم حداقل تا پایان بسته شدن غار پست بزنین تا داستان نیمه نمونه
نقد ميشود ممنون (پادمور)
توضیح:حتما توی نمایشنامه متوجه شدین که یه جا نوشته حلقه ی پنج تنی ارکها
ولی بعد پاتریشیا تو نمایشنامه رو به ارکها گفته شما هشتتا
و ارک هم پاسخ داده ما هشتا
برای این که شفاف تر باشه اینو اضافه کردم
پاتریشیا به اون پنج ارک میگه شما هشتتا تا مطمئن بشه اونا توانایی شمردن و آگاهی از این که چند نفرنو ندارن اوون میخواسته مطمئن بشه اونا نمیفهمن که اوون یه غریبست
توضيح اضافه شد (پادمور)
لوییس جسی را آماده به حمله پشت درختی یافت چیتا که خشم در چشمانش موج میزد با دیدن لوییس از حمله منصرف شدباقی گروه خود را در پشت درختان مخفی کردند و به حالت اولیه درآمدند لوییس و جسی نیز به گروه پیوستند
استرجس با نگاهی نگران همهرا از نظر گذراند میخواست مطمئن شود تمام گروه حضور دارند یا شاید هم میخواست بداند در این لحظه تمام گروه در امنیت هستند استرجس با صدایی سنگین شروع به سخن گفتن کرد:بچه ها هاگرید روی تخت درمانگاه بیهوشه و ما نمیدونیم کی بهوش میاد حق دارین ناراحت باشین ولی ما باید خودمونو کنترل کنیم
جسی چشمانش را به زمین دوخت
استرجس ادامه داد:ما میتونیم الان از پس این چندتا ارک بربیایم ولی وقت الان برای ما خیلی با ارزشه
استرجس صدایش را کمی پایین تر آورد آنها با ارکها فاصله ی چندانی نداشتند:ما باید همین الان راه بیوفتیم فک کنم باید بریم به غار وحشت این تنها سرنخ باید عجله کرد غاروحشت هیولایی که تنها به یه چیز احتیاج داره وقت.
گروه کاملا متقاعد ولی افسرده به راه افتاد هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودند که پاتریشیا که مابین گروه حرکت میکرد ایستاد چوبش را بیرون کشید و به سمت خودش گرفت بچه ها که شوکه شده بودند تنها نگاه میکردند سارا که پوزخندی بر لب داشت :چوب عمل نمیکنه پاتی
پاتریشیا در حالی که به سارا چشم دوخته بود با صدایی آهسته و هس هس کنان گفت:سایا هلسینکی نرود دی مورتیتا الفسو هنز کامپر دی واداه
پوزخند سارا روی صورتش ماند پاتریشیا در حالی که چوبش هنوز به سمتش نشانه رفته بود با صدایی قاطع گفت:تغییر شکل بده
پاترشیا چرخشی کرد و به ارک تبدیل شد
استرجس دستش را رو دهان جسی گذاشت و صدای جیغ جسی قبل از اینکه بیرون بیاید خاموش شد
پاتریشیا آهسته از میان دختان بریون رفت و در حلقه ای که پنج تن ارک دور آتش نشسته بودند داخل شد ارکها درحالی که سرگرم نوشیدن بودندنگاه منگی به پاتریشیا انداختند
ارکی که از همه خشنتر به نظر میامد گفت:گفتم این ارکای غریبه با ما نیان ولی فرمانه دستو داده بود دستورم دستور ببین چقدر ضعیفه حتی تاشونه ی منم نیست
پاتریشیا نگاه خشمگینی به ارک انداخت و در پاسخ با صدای ارکی اش پاسخ داد:فرمانده منو فرستاد تا مراقب اوضاع باشم چون این کاریه که از دست شما هشتا بر نمیاد و جام نوشیدنی را درون آتش ریخت آتش زبانه کشید ارک فرمانده از جا برخواست گروه ضربت دست به چوبهایشان بردند
پاتریشیا نیز بلند شد ارک فرمانده شروع به سخن گفتن کرد:ما هشتتا هم قویتر از توییم هم خشنتر
پاتریشیا در حالی که گرز ی که در آن نزدیکی بود را برمیداشت گفت: تو نه از من قوی تری نه خشنتر اگه اینطور بود الان ماموریت مهمتری داشتی و اطلاعات بیشتر
پاتریشیا گرز را بلند کرد و و درون آتش زد آتش به هوا برخاست
ارک فرمانده به سمت پاتریشیا هجوم آورد پاتریشیا با این که به ارک تغییر شکل داده بود ولی باز هم از ارکها کوچکتر بود
جسی که خشمش هر لحظه بیشتر زبانه میکشید قدمی به جلو گذاشت استرجس دستش را کشید جسی را بیرون کشید:استساچوبش عمل نکرد
جسی نا خودآگاه قدمی به عقب برداشت درگیری بین پاتریشیا و ارک فرمانده بالا گرفت پاتریشیا فریاد زد:تقصیر من نیست که به تو چیزی در باره ی اتفاقای مهم نمیگن
ارکها پاتریشیا ارک فرمانده را از هم جدا کردند ارک فرمانده گفت:کی گفته به من چیزی نمیگن من میدونم که اوون پیش یه گروه دیگست تا مخفیش کنن
صدایش راب لندتر کرد و گفت:فکر کردی من نمیدونم که اوون قدرت غارو کم میکرد واسه همین فرستادندش طرف شمال کوه بزرگ تا مخفی و شاید نابودش کنن
پاتریشیا دوباره شروع کرد:دیدی اطلاع نداری چیرو دارن میبرنن و میخوان چی کارش کنن تو حتی از مسیری که اونو میبرن اطلاع نداری نمیدونم چرا فرمانده که به تو اعتماد نداره تورو فرمانده ی این گروه کرده
ارک فرمانده گفت:من نمیدونم چی ولی مییخوان اوونو نابود کنن حتی به من گفتن که اونا از طرف جاده ی جیسینگ میبرن
چشمهای پاتریشیا برقی زد ارک فرمانده با خشم گفت:دیدی به این اندازه به تو نگفته بودن
پاتریشیا سرش را پایین انداخت ارک فرمانده خوشحال جامی دیگر را بلند کرد و سرگرم بررسی غنایم قدیمی شد
پاتریشیا از جایش برخاست و به سمت درختان آمد ارک فرمانده داد زد:اگه منم جای تو بودم چند وقت میرفتم حالا دیدی کی بهتره
پاتریشیا به میان درختان خزید تغیر شکل داد چند زخم دیگر روی صورتش ایجاد شده بود و سرش خون میریخت ولی برقی در چشمانش بود و همینطور در چشمان دیگران حالا آنها کمی بیشتر از آن چه در پیشرویشان قرار داشت میدانستند
-----------------------------
جسی متاسفم من درست متوجه نشدم که فقط ارکها بودن یا هیولای آتشینم همراهشون بود واسه همین تنها ارکارو فرض کردم
دوستان مسیر داستان عوض نشد ه فقط الان نفر بعد میتونه اوون چیز که دربارهاش صحبت شدو به شمشیر نسبت بده وما بریم دنبال اون ارکهایی که اونو میبرن تا نابود کنن و شمشیرو پس بگیریم البته من اینو واگذار میکنم به خودتون
یه خواهشی دارم حداقل تا پایان بسته شدن غار پست بزنین تا داستان نیمه نمونه
نقد ميشود ممنون (پادمور)
توضیح:حتما توی نمایشنامه متوجه شدین که یه جا نوشته حلقه ی پنج تنی ارکها
ولی بعد پاتریشیا تو نمایشنامه رو به ارکها گفته شما هشتتا
و ارک هم پاسخ داده ما هشتا
برای این که شفاف تر باشه اینو اضافه کردم
پاتریشیا به اون پنج ارک میگه شما هشتتا تا مطمئن بشه اونا توانایی شمردن و آگاهی از این که چند نفرنو ندارن اوون میخواسته مطمئن بشه اونا نمیفهمن که اوون یه غریبست
توضيح اضافه شد (پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/10/16 9:51:29
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/10/23 20:51:33
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/10/23 20:51:33
پ.و
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/30
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: جمعه 4 اسفند 1396 12:16
از: تالار قحط النساء گریف!
پستها:
1540

ياهو
درمانگاه هاگوارتز!!
تاريك ، ساكت و غم آلود از ويژگيهاي مهم درمانگاه مادام پامفري در آن شب طولاني بود!.... شبي پر از اتفاقات هيجان انگيز و سرنوشت ساز براي ياران گروه ضربت !!
هگريد آرام و بي صدا روي تختش خوابيده بود و با چشماني بسته و دستاني مشت كرده منتظر يك شوك براي ابراز وجود بود.هر از چند گاهي غرق سردي بر پيشاني اش نقش مي بست اما به همان سرعت محو ميشد و گرما باعث ايجاد تب و لرز در بدن نيمه جان وي ميكرد.
او با چشماني بسته و دستاني مشت كرده منتظر يك شوك بود!!
ياران ضربت!!!
وزش باد ملايمي كه وزيده ميشد ، باعث آن شده بود تا در و پنجره هاي قديمي و فرسوده ي خانه به صدا در آيند و ناله كنند!
استرجس اعضاي گروه را وسط خانه جمع كرد و انها در حالي كه روي زمين حلقه زده بودند به حرفهاي اون گوش ميدادند!
در همين حال كه استرجس مشغول صحبت در مورد نقشه اش بود ،ريموس گفت:
- ميشه قبل از هر چيزي بگي اونايي كه اون بيرون هستن كيان؟؟
استرجس مكثي چند ثانيه اي كرد و گفت:
- خب اونا مطمئنن ارك ها هستن!.... فراموش نكنين كه ما هنوز نزديك اونا هستيم و اون اژدهاي آتشين يكي از اسلحه هاي اونا در برابر مهاجمينه.
زمانه نسبتا ط.لاني سپري شد !... همگي بچه ها مشغول گوش دادن بودند كه صداي خرد شدن شيشه ي پنجره ي به خود آمدند!
بچه ها:
!
چشمان اعضاي گروه از تعجب گرد شده بود ، آنها در كمال شگفتي و ناباوري به پنجه هاي جسي كه داشت از پنجره بيرون ميرفت نگاه ميكردند!
جسي باز گستاخي كرده بود!
صداي شكسته شدن شاخ و برگ و غرش چيتا برخاست ، بچه ها با تكان استرجس از جا بلند شدند و به دنبال او به بيرون خانه حركت كردند!
سارا:
همگي به هيبت جانوري خود در بياين اينجوري سرعتمون بيشتره!!
چند لحظه بعد *
سايه ها به فاصله ي دو متري گروه رسيدند ، و بچه ها توانستند چهره هاي كُريه آنها را ببينند... غلبه كردن بر آنها كار سختي نبود زيرا با وجود اعضاي شجاع ضربت در برابر 5 تن از آنها به وضوح مشهود بود.
اما قبل از آنكه درگيري شروع شود لوييس به دنبال جسي رفت تا وي را از جنگيدن تنها در مقابل اژدهاي آتشين منصرف كند.

ممنون نقد ميشود(پادمور)
درمانگاه هاگوارتز!!
تاريك ، ساكت و غم آلود از ويژگيهاي مهم درمانگاه مادام پامفري در آن شب طولاني بود!.... شبي پر از اتفاقات هيجان انگيز و سرنوشت ساز براي ياران گروه ضربت !!
هگريد آرام و بي صدا روي تختش خوابيده بود و با چشماني بسته و دستاني مشت كرده منتظر يك شوك براي ابراز وجود بود.هر از چند گاهي غرق سردي بر پيشاني اش نقش مي بست اما به همان سرعت محو ميشد و گرما باعث ايجاد تب و لرز در بدن نيمه جان وي ميكرد.
او با چشماني بسته و دستاني مشت كرده منتظر يك شوك بود!!
ياران ضربت!!!
وزش باد ملايمي كه وزيده ميشد ، باعث آن شده بود تا در و پنجره هاي قديمي و فرسوده ي خانه به صدا در آيند و ناله كنند!
استرجس اعضاي گروه را وسط خانه جمع كرد و انها در حالي كه روي زمين حلقه زده بودند به حرفهاي اون گوش ميدادند!
در همين حال كه استرجس مشغول صحبت در مورد نقشه اش بود ،ريموس گفت:
- ميشه قبل از هر چيزي بگي اونايي كه اون بيرون هستن كيان؟؟
استرجس مكثي چند ثانيه اي كرد و گفت:
- خب اونا مطمئنن ارك ها هستن!.... فراموش نكنين كه ما هنوز نزديك اونا هستيم و اون اژدهاي آتشين يكي از اسلحه هاي اونا در برابر مهاجمينه.
زمانه نسبتا ط.لاني سپري شد !... همگي بچه ها مشغول گوش دادن بودند كه صداي خرد شدن شيشه ي پنجره ي به خود آمدند!
بچه ها:
!چشمان اعضاي گروه از تعجب گرد شده بود ، آنها در كمال شگفتي و ناباوري به پنجه هاي جسي كه داشت از پنجره بيرون ميرفت نگاه ميكردند!
جسي باز گستاخي كرده بود!
صداي شكسته شدن شاخ و برگ و غرش چيتا برخاست ، بچه ها با تكان استرجس از جا بلند شدند و به دنبال او به بيرون خانه حركت كردند!
سارا:
همگي به هيبت جانوري خود در بياين اينجوري سرعتمون بيشتره!!
چند لحظه بعد *
سايه ها به فاصله ي دو متري گروه رسيدند ، و بچه ها توانستند چهره هاي كُريه آنها را ببينند... غلبه كردن بر آنها كار سختي نبود زيرا با وجود اعضاي شجاع ضربت در برابر 5 تن از آنها به وضوح مشهود بود.
اما قبل از آنكه درگيري شروع شود لوييس به دنبال جسي رفت تا وي را از جنگيدن تنها در مقابل اژدهاي آتشين منصرف كند.

ممنون نقد ميشود(پادمور)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1385/10/2 13:01:14
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج