کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
54
نفر همین الان آنلایناند
40 نفر در «انجمن»
1 عضو
53 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 40
-
بخشهای دیگر 5
اعضای آنلاین
49 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
ژاندارمری هاگزمید
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

صدایی از پشت گفت:
چوبدستی تو بنداز...
هلگا در حالیکه تنش می لرزید چوبدستیشو انداخت...
هلگا: کی هستی چی می خوای....
مایک لوری کلاهش را برداشت و جلو آمد...
هلگا: تو مایک....خیلی مسخره ای....
مایک: من مسخره ام....1 امتیاز منفی در کارنامه برای تو....
هلگا: ما.......برای چه؟؟؟
بیل: حقته...حالا اونا صدای چی بود؟؟؟
مایک: بچه شلوغ کردن من هم جلوشون رو گرفتم....
بیل خواست یه چیز بگه که یهو.....
ادامه دارد...........
چوبدستی تو بنداز...
هلگا در حالیکه تنش می لرزید چوبدستیشو انداخت...
هلگا: کی هستی چی می خوای....
مایک لوری کلاهش را برداشت و جلو آمد...
هلگا: تو مایک....خیلی مسخره ای....
مایک: من مسخره ام....1 امتیاز منفی در کارنامه برای تو....
هلگا: ما.......برای چه؟؟؟
بیل: حقته...حالا اونا صدای چی بود؟؟؟
مایک: بچه شلوغ کردن من هم جلوشون رو گرفتم....
بیل خواست یه چیز بگه که یهو.....
ادامه دارد...........
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

هر کدوم از اعضای ژاندارمری سر پستای خودشون رفتند بلیز و بیل و جاستین هر کدوم سمت پنجره ای رفتند و آنها رو باز کردند و آروم در پشت پنجره ها کمین کردند هلگا آروم میزی رو برگردون ( تا در صورت حمله مرگخواران به داخل از آن به عنوان سنگر استفاده کنند ) سپس خودش هم رفت سمت در و لای آن را آروم باز کرد و او هم مثل بقیه منتظر بود این وسط تنها تریلانی بود که نمیدونست باید چی کار کند هلگا به آرامی به تریلانی گفت : سبیل برو چراغارو خاموش کن نباید از بیرون معلوم باشیم
تریلانی با حالت رویاگونه اش گفت : متاسفم عزیزم نمیشه این کار رو بکنین
هلگا با تعجب گفت : میشه بپرسم برای چی؟؟؟
تریلانی با تعجب به هلگا نگاه کرد و گفت : برای اینکه امشب نیمه های ماه........
بلیز که از قبل فهمیده بود تریلانی میخواهد چی بگوید با دستپاچگی گفت : هلگا جان من چراغارو خاموش میکنم
بلیز چوبدستیش رو سمت چراغها گرفت و آن را حرکت داد بلافاصله چراغها خاموش شدند
تریلانی با حالت آمیخته بترسی گفت : متاسفم عزیزم شما عمر کمی داری
هلگا از کوره در رفت و گفت : برای چی؟ تو الان کارای مهمتر از پیش بینی مرگ این و اون نداری ؟
تریلانی : ولی به نظر من این خیلی مهمه
بیل : بشین دیگه اگر مرگ خوارا بیان راحت میتونن بهت حمله کنن
تریلانی : آه لازم نیست نگران من باشین پس فکر کردین برای چی گویم رو با خودم آوردم
جاستین فریاد زد : ما هممون در معرض طلسم آواداکدورا قرار داریم اون گوی مسخرت به چه درد ما میخوره
تریلانی در حالی که در نور مهتاب به گویش خیره شده بود گفت : خب من میتونم قبل از اینکه مورد طلسمهای شوم قرار بگیرم از قبل پیشبینی کنم اونم به وسیله این گویم
همه اعضای ژاندارمری
مدتها گذشته بود اما هنوز اتفاق خاصی نیافتاده بود همه سر پستهای خودشون منتظر حمله مرگخواران بودند نور مهتاب همه فضای بیرون رو روشن کرده بود و این امکان رو به اعضای ژاندارمری و همین طور اعضای محفل میداد که بخوبی اطراف خودشون رو ببینند ناگهان بیل به آرامی گفت : مثل اینکه یک چیزی دیدم!!!!!؟؟؟؟
هلگا آروم لای در و باز کرد و گفت : کجا رو میگی ؟
بیل : ته کوچه رو نگاه کن
هلگا : من که چیزی نمیبینم
جاستین : اون ور رو حاضرم قسم بخورم که یک چیزایی دارن تکون میخورن
بلیز : چندتاشون رو دارم میبینم دارن به این ور میان
تریلانی : خب چرا از من نپرسیدین تا بهتون جواب بدم
بلیز نگاهی به هلگا کرد و از چشماش خواند که بهتره در اون زمان به حرفهای تریلانی اهمیت ندن
هلگا : آماده باشین
بیل : دامبلدور راست میگفت ببینین بیشتریاشون دارن میرن پشت ژاندارمری
رفته رفته بر تعداد مرگخواران افزوده میشد همه اعضا چه محفل و چه ژاندارمری گوش به زنگ منتظر یک علامت برای شروع جنگ بودند
هلگا : تا اونا حمله نکردن ما شروع نمیکنیم باید منتظر باشیم
هیچ کس حرفی نمیزد همه گوشها رو تیز کرده بودند بلیز مرگخوارانی رو میدید که خودشون رو مخفی کرده بودند و آروم داشتند به سمت ژاندارمری پیش روی میکردند سپس همه شان دست از پیشروی برداشتند و همشون ساکت سر جای خودشون باقی موندند
هلگا به آرامی گفت : اونا هم منتظر دستورند
لحظه ای هیچ اتفاقی نیافتاد ناگهان صدای انفجارهای پی در پیی از پشت ژاندارمری بلند شد و به دنبال آن صدای داد و فریاد
هلگا روش رو دوباره به سمت در برگردوند و در حالی که با چوبدستیش آماده ایستاده بود گفت : بالاخره شروع شد.....
تریلانی با حالت رویاگونه اش گفت : متاسفم عزیزم نمیشه این کار رو بکنین
هلگا با تعجب گفت : میشه بپرسم برای چی؟؟؟
تریلانی با تعجب به هلگا نگاه کرد و گفت : برای اینکه امشب نیمه های ماه........
بلیز که از قبل فهمیده بود تریلانی میخواهد چی بگوید با دستپاچگی گفت : هلگا جان من چراغارو خاموش میکنم
بلیز چوبدستیش رو سمت چراغها گرفت و آن را حرکت داد بلافاصله چراغها خاموش شدند
تریلانی با حالت آمیخته بترسی گفت : متاسفم عزیزم شما عمر کمی داری
هلگا از کوره در رفت و گفت : برای چی؟ تو الان کارای مهمتر از پیش بینی مرگ این و اون نداری ؟
تریلانی : ولی به نظر من این خیلی مهمه
بیل : بشین دیگه اگر مرگ خوارا بیان راحت میتونن بهت حمله کنن
تریلانی : آه لازم نیست نگران من باشین پس فکر کردین برای چی گویم رو با خودم آوردم
جاستین فریاد زد : ما هممون در معرض طلسم آواداکدورا قرار داریم اون گوی مسخرت به چه درد ما میخوره
تریلانی در حالی که در نور مهتاب به گویش خیره شده بود گفت : خب من میتونم قبل از اینکه مورد طلسمهای شوم قرار بگیرم از قبل پیشبینی کنم اونم به وسیله این گویم
همه اعضای ژاندارمری
مدتها گذشته بود اما هنوز اتفاق خاصی نیافتاده بود همه سر پستهای خودشون منتظر حمله مرگخواران بودند نور مهتاب همه فضای بیرون رو روشن کرده بود و این امکان رو به اعضای ژاندارمری و همین طور اعضای محفل میداد که بخوبی اطراف خودشون رو ببینند ناگهان بیل به آرامی گفت : مثل اینکه یک چیزی دیدم!!!!!؟؟؟؟
هلگا آروم لای در و باز کرد و گفت : کجا رو میگی ؟
بیل : ته کوچه رو نگاه کن
هلگا : من که چیزی نمیبینم
جاستین : اون ور رو حاضرم قسم بخورم که یک چیزایی دارن تکون میخورن
بلیز : چندتاشون رو دارم میبینم دارن به این ور میان
تریلانی : خب چرا از من نپرسیدین تا بهتون جواب بدم
بلیز نگاهی به هلگا کرد و از چشماش خواند که بهتره در اون زمان به حرفهای تریلانی اهمیت ندن
هلگا : آماده باشین
بیل : دامبلدور راست میگفت ببینین بیشتریاشون دارن میرن پشت ژاندارمری
رفته رفته بر تعداد مرگخواران افزوده میشد همه اعضا چه محفل و چه ژاندارمری گوش به زنگ منتظر یک علامت برای شروع جنگ بودند
هلگا : تا اونا حمله نکردن ما شروع نمیکنیم باید منتظر باشیم
هیچ کس حرفی نمیزد همه گوشها رو تیز کرده بودند بلیز مرگخوارانی رو میدید که خودشون رو مخفی کرده بودند و آروم داشتند به سمت ژاندارمری پیش روی میکردند سپس همه شان دست از پیشروی برداشتند و همشون ساکت سر جای خودشون باقی موندند
هلگا به آرامی گفت : اونا هم منتظر دستورند
لحظه ای هیچ اتفاقی نیافتاد ناگهان صدای انفجارهای پی در پیی از پشت ژاندارمری بلند شد و به دنبال آن صدای داد و فریاد
هلگا روش رو دوباره به سمت در برگردوند و در حالی که با چوبدستیش آماده ایستاده بود گفت : بالاخره شروع شد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

دامبلدور در كمال خونسردي گفت:مرگخوارها هنوز نمي دونن كه هلگا هم توي محفل ققنوسه و اين خودش يه پوينت مثبته چونكه اونا هلگا رو دست كم مي گيرن!براي همين هيچكس توجهي به اون نمي كنه و هلگا مي تونه خيلي راحت اونا رو از پشت غافلگير كنه به دليل اينكه هيچكدوم از مرگخوارها ماموريت مواظبت از هلگا رو به عهده ندارن!از يه منبع خبر رساني معتبر اطلاع داده شده كه مرگخوارها 37 نفر هستند و اعضايي كه از محفل ققنوس اعزام شدند و اعضاي ژاندارمري روي هم ديگه مي شيم 3 5 نفر و اين خودش خيلي خوبه كه تعداد اونا خيلي از ما بشتر نيست!
سيبل گفت:قربان شما بايد من رو دو نفر حساب كنيد چونكه من و گويم خيلي مي تونيم كمك كنيم!
اين اولين بار بود كه هلگا مي ديد دامبلدور قصد داره به زور جلوي خندش رو بگيره ولي مي تونست بگه كه واقعا موفق بود به خاطر اينكه وقتي دوباره شروع به حرف زدن كرد خيلي جدي بود!
دامبلدور گفت:مرگخوارها هم از در پشتي و هم از در جلويي وارد مي شن و البته من احتمال مي دم كه بيشترشون از در پشتي وارد بشن و براي همين فكر مي كنم كه بليز و جاستين و هلگا و بيل و سيبل 5 نفري هم مي تونن از در جلويي محافظت كنن و البته من چند نفر از محفل هم مي فرستم كه باهاتون بيان!
بليز گفت:قربان مطمئين باشين پشيمونتون نمي كنم!
و جاستين و هلگا و بيل هم به حالت خبر دار دستشون رو به سمت پيشونيشون بردند و سيبل تنها با استفاده از يك جمله كوتاه موافقتش رو اعلام كرد!اون به گوي بلورينش قسم خورد!!!
دامبلدور ادامه داد:من همين الان اين مرگخوارها رو (به مامورين محفل اشاره كرد كه داشتن براي نگاه داشتن مرگخوارها كلنجار مي رفتن!)به دفتر فرماندهي كارآگاهان مي فرستم و ديپت اونجا منتظرشون است و با كمال ميل ازشون استقبال مي كنه!
يكي از مرگخوارها به سختي خودش رو از دست ماموري كه مواظبش بود رها كرد و به سمت دامبلدور حمله كرد و دامبلدور هم در كمال خونسردي با يك ورد پاهاي مرگخوار رو به همديگر گره زد و مرگخواره با مخ رفت تو ديوار!
دامبلدور ادامه داد:من و 10 نفر از اعضاي محفل جلوي در پشتي منتظر مي شيم و بقيه هم مي فرستيم پشت بوم تا از بيرون و وقتي هنوز وارد ساختمون نشدن بهشون حمله كنن!
هلگا پرسيد:قربان ما موفق به شكست اونها مي شيم؟!
دامبلدور جواب داد:به احتمال 95 درصد بله!
هلگا و بيل و جاستين و بليز و سيبل با همديگر يه هوراي بلند گفتن و بعد شعار هميشگي "يكي براي همه و همه براي يكي"رو داد زدن و باعث همراهي بقيه اعضاي حاضر در ژاندارمري براي اداي شعار شدن!
========================
آيا محفليها پيروز مي شوند؟
آيا مرگخوار ها پوزه ي محفل را به خاك مي مالند؟
آيا گوي سيبل در اين راه خرد خاكشير مي شود؟
پاسخ همه اين سؤالها رو در پست بعد "جنگ خونين"بخوانيد!
=========================
لطفا نفر بعدي كه پست مي زنه عنوان پستش رو بذاره "جنگ خونين"!
سيبل گفت:قربان شما بايد من رو دو نفر حساب كنيد چونكه من و گويم خيلي مي تونيم كمك كنيم!
اين اولين بار بود كه هلگا مي ديد دامبلدور قصد داره به زور جلوي خندش رو بگيره ولي مي تونست بگه كه واقعا موفق بود به خاطر اينكه وقتي دوباره شروع به حرف زدن كرد خيلي جدي بود!
دامبلدور گفت:مرگخوارها هم از در پشتي و هم از در جلويي وارد مي شن و البته من احتمال مي دم كه بيشترشون از در پشتي وارد بشن و براي همين فكر مي كنم كه بليز و جاستين و هلگا و بيل و سيبل 5 نفري هم مي تونن از در جلويي محافظت كنن و البته من چند نفر از محفل هم مي فرستم كه باهاتون بيان!
بليز گفت:قربان مطمئين باشين پشيمونتون نمي كنم!
و جاستين و هلگا و بيل هم به حالت خبر دار دستشون رو به سمت پيشونيشون بردند و سيبل تنها با استفاده از يك جمله كوتاه موافقتش رو اعلام كرد!اون به گوي بلورينش قسم خورد!!!
دامبلدور ادامه داد:من همين الان اين مرگخوارها رو (به مامورين محفل اشاره كرد كه داشتن براي نگاه داشتن مرگخوارها كلنجار مي رفتن!)به دفتر فرماندهي كارآگاهان مي فرستم و ديپت اونجا منتظرشون است و با كمال ميل ازشون استقبال مي كنه!
يكي از مرگخوارها به سختي خودش رو از دست ماموري كه مواظبش بود رها كرد و به سمت دامبلدور حمله كرد و دامبلدور هم در كمال خونسردي با يك ورد پاهاي مرگخوار رو به همديگر گره زد و مرگخواره با مخ رفت تو ديوار!
دامبلدور ادامه داد:من و 10 نفر از اعضاي محفل جلوي در پشتي منتظر مي شيم و بقيه هم مي فرستيم پشت بوم تا از بيرون و وقتي هنوز وارد ساختمون نشدن بهشون حمله كنن!
هلگا پرسيد:قربان ما موفق به شكست اونها مي شيم؟!
دامبلدور جواب داد:به احتمال 95 درصد بله!
هلگا و بيل و جاستين و بليز و سيبل با همديگر يه هوراي بلند گفتن و بعد شعار هميشگي "يكي براي همه و همه براي يكي"رو داد زدن و باعث همراهي بقيه اعضاي حاضر در ژاندارمري براي اداي شعار شدن!
========================
آيا محفليها پيروز مي شوند؟
آيا مرگخوار ها پوزه ي محفل را به خاك مي مالند؟
آيا گوي سيبل در اين راه خرد خاكشير مي شود؟
پاسخ همه اين سؤالها رو در پست بعد "جنگ خونين"بخوانيد!
=========================
لطفا نفر بعدي كه پست مي زنه عنوان پستش رو بذاره "جنگ خونين"!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/10/1 1:07:52
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1384/10/1 14:43:01
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1384/10/1 14:43:01
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

ناگهان در ژاندارمري باز مي شه و جاستين مثل يه موش اب كشيده وارد ژاندارمري مي شه
جاستين:يه خبر مهم براتون دارم
هلگا:اول من......
و هلگا شروع به تعريف اتفاقات چند ساعت گذشته مي كنه . در اخر نقشه اي كه كشيدرو به جاستين شرح مي ده.....
هلگا:نظرت چيه؟
جاستين:خووبه اما...اما راستشو بخواي يه كمي ديره
هلگا:اي يعني چه؟
جاستين بدون حاشيه ميره سر اصل مطلب و مي گه:
_تا چند دقيقه ي ديگه تام و سالازار به همراه هوادارانش به ژتندارمري حمله مي كنن.و تنها بيل ميتوونه مارو نجات بده
بليز و سيبل:
هلگا از اينكه نقشش شكست مي خوره عصباني مي شه و همه ي بجه ها رو جمع مي كنه و مي گه:
_بچه ها ما تا آخرين نفس در مقابل اوونها مي جنگيم و نابودشون مي كنيم.
هلگا در حال صحبت بود كه ناگهان صدايي از بيرون ژاندارمري مياد.همگي به طرف پنجره مي رن و به بيرون نگاه مي كنن اما هيچ اتفاقي نيفتاده بود گويي پرنده پر نمي زد.هوا كماكان ابري بود و بارون با شتاب بسياري مي باريد
ناگهان از طرف سلول هاي مرگ خواران صداي فرياد و دست زدن بلند مي شه.همه ي افراد روشونو بر مي گردونن و به سلول ها نگاه مي كنن.
يكي از مرگ خوار ها:اخرين لحظات زندگيتونه..ههه......
ديگري:سالازار مي كشتتون...مخصوصا تو رو هلگا....ههه
بليز عصباني مي شه و به طرف مرگ خوار ها مي ره و مشتي به صورتش مي زنه...
_اخ......نه ......بووم
همهي مرگ خوار ها ساكت مي شن
بليز:حالا اين دفعه هركي حرف بزنه خوونش پاي خودشه.
هلگا بليز رو كه خيلي عصباني بود به كناري فرا مي خوونه و بهش مي گه:ماهنوز اميد داريم و ما اميدمون به بيل هست كه به همراه ارتش به ما كمك كنه.
يكي از مرگ خوارها كه صداي اوونها رو مي شنوه ميگه:
_اينا همش خواب و خياله...ارباب ما رو نجات ميده.
بليز:مطمئني
_اره عوضي
بليز:به من مي گي عوضي....پس بگير
_اخ.....
بليز:بازم كسي هست.......
اون در حال صحبت كردن بود كه ناگهان در با شدت باز مي شه.....
بليز و هلگا و سيبل و جاستين:
هلگا:باورم نمي شه.آلبوس.......
دامبلدور:بيل به من خبر داد و من به همراه محفل ققنوس به اينجا اوومديم
بليز:ايول بيل حقا كه معاون بودن كمته.
جاستين:
هلگا شروع به شرح دادن تمام رويداد ها مي كنه و محفل رو از ماجرا اگاه مي سازه
البوس:خوب شد حالا مي توونيم اوونا رو غافلگير كنيم.... و به اين ماجرا خاتمه دهيم.....پس حالا به نقشه ي من گوش بدين.
========================
اين داستان ادامه دارد
جاستين:يه خبر مهم براتون دارم
هلگا:اول من......
و هلگا شروع به تعريف اتفاقات چند ساعت گذشته مي كنه . در اخر نقشه اي كه كشيدرو به جاستين شرح مي ده.....
هلگا:نظرت چيه؟
جاستين:خووبه اما...اما راستشو بخواي يه كمي ديره
هلگا:اي يعني چه؟
جاستين بدون حاشيه ميره سر اصل مطلب و مي گه:
_تا چند دقيقه ي ديگه تام و سالازار به همراه هوادارانش به ژتندارمري حمله مي كنن.و تنها بيل ميتوونه مارو نجات بده
بليز و سيبل:
هلگا از اينكه نقشش شكست مي خوره عصباني مي شه و همه ي بجه ها رو جمع مي كنه و مي گه:
_بچه ها ما تا آخرين نفس در مقابل اوونها مي جنگيم و نابودشون مي كنيم.
هلگا در حال صحبت بود كه ناگهان صدايي از بيرون ژاندارمري مياد.همگي به طرف پنجره مي رن و به بيرون نگاه مي كنن اما هيچ اتفاقي نيفتاده بود گويي پرنده پر نمي زد.هوا كماكان ابري بود و بارون با شتاب بسياري مي باريد
ناگهان از طرف سلول هاي مرگ خواران صداي فرياد و دست زدن بلند مي شه.همه ي افراد روشونو بر مي گردونن و به سلول ها نگاه مي كنن.
يكي از مرگ خوار ها:اخرين لحظات زندگيتونه..ههه......
ديگري:سالازار مي كشتتون...مخصوصا تو رو هلگا....ههه
بليز عصباني مي شه و به طرف مرگ خوار ها مي ره و مشتي به صورتش مي زنه...
_اخ......نه ......بووم
همهي مرگ خوار ها ساكت مي شن
بليز:حالا اين دفعه هركي حرف بزنه خوونش پاي خودشه.
هلگا بليز رو كه خيلي عصباني بود به كناري فرا مي خوونه و بهش مي گه:ماهنوز اميد داريم و ما اميدمون به بيل هست كه به همراه ارتش به ما كمك كنه.
يكي از مرگ خوارها كه صداي اوونها رو مي شنوه ميگه:
_اينا همش خواب و خياله...ارباب ما رو نجات ميده.
بليز:مطمئني
_اره عوضي
بليز:به من مي گي عوضي....پس بگير
_اخ.....
بليز:بازم كسي هست.......
اون در حال صحبت كردن بود كه ناگهان در با شدت باز مي شه.....
بليز و هلگا و سيبل و جاستين:
هلگا:باورم نمي شه.آلبوس.......
دامبلدور:بيل به من خبر داد و من به همراه محفل ققنوس به اينجا اوومديم
بليز:ايول بيل حقا كه معاون بودن كمته.
جاستين:
هلگا شروع به شرح دادن تمام رويداد ها مي كنه و محفل رو از ماجرا اگاه مي سازه
البوس:خوب شد حالا مي توونيم اوونا رو غافلگير كنيم.... و به اين ماجرا خاتمه دهيم.....پس حالا به نقشه ي من گوش بدين.
========================
اين داستان ادامه دارد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بليز كه حتي يك در صد هم احتمال نمي داد كه با باز كردن در ژاندارمري مجبور به تحمل كردن قيافه عصباني هلگا بشه خيلي جا خورد!ولي توي اون وضعيت مي تونست با تموم وجود به هلگا بگه كه خيلي حلال زادست..درست به موقع و وقتي كارش داشت جلوي در سبز شده بود!...
هلگا كه با ديدن چهره هاي لرزان سيبل و بليز عصبانيتش رو از ياد برده بود پرسيد:بي موقع مزاحم شدم؟!
سيبل گفت:به موقع تر از اين امكان نداشت!
-پس شما دوتا چرا اينطورين؟
بليز كه تازه يادش اومده بود گفت:مطمئن باش كه تا يه ساعت ديگه به جاي ژاندارمري يه قبرستون خوشگل مي بيني!
هلگا كه جا خورده بود گفت:بايد اين حرفت رو جدي بگيرم يا اينكه بذارمش رو حساب شوخيهاي كودكانه؟!
بليز:اگه خيلي علاقه داري كه به بدبين بودنت ادامه بدي مي توني صبر كني و ببيني كه چه طوري مرگخوارها از بيرون و داخل مي ريزن رو سر كارمندات!...همش يه نقشه بود هلگا..دستگيري مرگخوارها نقشه اون سالازار پست فطرت بود نه بيشتر و نه كمتر!...
هلگا:با اينكه خيلي دلم مي خواد همين الان بهم بگين كه چيزي بيشتر از يه دروغ شب عيد نبوده ولي با ديدن قيافه هاتون حرفتون رو باور مي كنم...همين الان همه اسيرها رو از ژاندارمري بريزين بيرون!
سيبل:اگه به جاي اسير از كلمه "سنگ پاي قزوين" استفاده مي كردي شايسته تر بود!
بليز گفت:سيبل راست مي گه..فكر نكنم به اين راحتيها از نقششون صرف نظر كنن!
هلگا كه برافروخته شده بود گفت:توي ژاندارمريي كه رئيسش منم و كارمنداش شماها زنداني و اسير كه سهله..اگه خود ويليام ادواردم نازل بشه حق نداره روي حرف ما حرف بزنه!...
بليز نيشخندي نثار هلگا كرد و گفت:اگه مايك اينجا بود احتمالا از توهيني كه به شناسه قبليش كردي زياد لذت نمي برد!
....
سيبل:من برم زندانيها رو آزاد كنم؟
هلگا احساس كرد كه يه جرقه ذهنش رو روشن كرده و با هيجان كودكانه اي گفت:واستا ببينم..كي از زير زبون اونا حرف كشيد؟
سيبل:من!
هلگا گفت:پس اگه موفق شدي كه مجبورش كني حرف راست رو بزنه مي توني مجبورش كني كه حرف دروغ رو بنويسه نه؟!
هلگا با ديدن چهره هاي نامفهوم سيبل و بليز گفت:مگه ما سفيدا صلح طلب نيستيم؟پس جنگ چرا؟دوگوله هاتون رو به كار بندازين!
سيبل:مي شه واضحتر توضيح بدي؟
بليز:كاملا با سيبل حس همدردي مي كنم!
هلگا گفت:بابا خيلي سادست..سيبل همين الان مالفوي رو مجبور مي كنه كه به ولدمورت نامه بنويسه و بگه كه اوضاع اصلا براي حمله مساعد نيست و ژاندارمري با يك عالمه نيرو در انتظارشونه و در نتيجه حمله كردن اونا مساويه با نوشتن اسمشون روي يه سنگ قبر خوشگل!...
بليز:بابا تو ايكيوساني!
سيبل:چرا به فكر خودم نرسيد؟ولي يه مشكلي هست..ما در هر حال حاضر توي ژاندارمري فاقد هرگونه جغد هستيم!
هلگا:نه بابا..اين رو اون گوي خوشگلت بهت گفت؟..
سيبل:نخير چشم درونم بهم خبر داد!
هلگا:من يه جغد دارم..با اون نامه رو مي فرستيم!
بليز:بعدشم اسيرها رو ميفرستيم دفتر فرماندهي كارآگاهان تا ازشون پذيرايي كنن!..
هلگا:و بعدشم تقاضاي نيرو مي كنيم!..هر چند من چه با نيرو چه بدون نيرو روي اين سالازار رو كم مي كنم!
-ها..چرا دروغ دروكني؟
هلگا:ها...تو كي بيدي؟
-من وجدانت بيدم..دو سه روزيه از خواب بيدار شدم!..
هلگا:دروغ درنوكردم كه!..برو پي كار و زندگيت!...
-نورم!!!
هلگا:نوري؟....
بوم!!!...
سيبل:ااااا....با گوي من چيكار داري؟!
بليز:اين رو ولش كن مساله وجدانيه..ما نبايد دخالت كنيم!..
هلگا:بريم خدمت مالفوي كه كلي كار داريم!
سيبل و بليز:پس پيش به سوي پيروزي!
هلگا كه با ديدن چهره هاي لرزان سيبل و بليز عصبانيتش رو از ياد برده بود پرسيد:بي موقع مزاحم شدم؟!
سيبل گفت:به موقع تر از اين امكان نداشت!
-پس شما دوتا چرا اينطورين؟
بليز كه تازه يادش اومده بود گفت:مطمئن باش كه تا يه ساعت ديگه به جاي ژاندارمري يه قبرستون خوشگل مي بيني!
هلگا كه جا خورده بود گفت:بايد اين حرفت رو جدي بگيرم يا اينكه بذارمش رو حساب شوخيهاي كودكانه؟!
بليز:اگه خيلي علاقه داري كه به بدبين بودنت ادامه بدي مي توني صبر كني و ببيني كه چه طوري مرگخوارها از بيرون و داخل مي ريزن رو سر كارمندات!...همش يه نقشه بود هلگا..دستگيري مرگخوارها نقشه اون سالازار پست فطرت بود نه بيشتر و نه كمتر!...
هلگا:با اينكه خيلي دلم مي خواد همين الان بهم بگين كه چيزي بيشتر از يه دروغ شب عيد نبوده ولي با ديدن قيافه هاتون حرفتون رو باور مي كنم...همين الان همه اسيرها رو از ژاندارمري بريزين بيرون!
سيبل:اگه به جاي اسير از كلمه "سنگ پاي قزوين" استفاده مي كردي شايسته تر بود!
بليز گفت:سيبل راست مي گه..فكر نكنم به اين راحتيها از نقششون صرف نظر كنن!
هلگا كه برافروخته شده بود گفت:توي ژاندارمريي كه رئيسش منم و كارمنداش شماها زنداني و اسير كه سهله..اگه خود ويليام ادواردم نازل بشه حق نداره روي حرف ما حرف بزنه!...
بليز نيشخندي نثار هلگا كرد و گفت:اگه مايك اينجا بود احتمالا از توهيني كه به شناسه قبليش كردي زياد لذت نمي برد!
....سيبل:من برم زندانيها رو آزاد كنم؟
هلگا احساس كرد كه يه جرقه ذهنش رو روشن كرده و با هيجان كودكانه اي گفت:واستا ببينم..كي از زير زبون اونا حرف كشيد؟
سيبل:من!
هلگا گفت:پس اگه موفق شدي كه مجبورش كني حرف راست رو بزنه مي توني مجبورش كني كه حرف دروغ رو بنويسه نه؟!
هلگا با ديدن چهره هاي نامفهوم سيبل و بليز گفت:مگه ما سفيدا صلح طلب نيستيم؟پس جنگ چرا؟دوگوله هاتون رو به كار بندازين!
سيبل:مي شه واضحتر توضيح بدي؟
بليز:كاملا با سيبل حس همدردي مي كنم!
هلگا گفت:بابا خيلي سادست..سيبل همين الان مالفوي رو مجبور مي كنه كه به ولدمورت نامه بنويسه و بگه كه اوضاع اصلا براي حمله مساعد نيست و ژاندارمري با يك عالمه نيرو در انتظارشونه و در نتيجه حمله كردن اونا مساويه با نوشتن اسمشون روي يه سنگ قبر خوشگل!...
بليز:بابا تو ايكيوساني!
سيبل:چرا به فكر خودم نرسيد؟ولي يه مشكلي هست..ما در هر حال حاضر توي ژاندارمري فاقد هرگونه جغد هستيم!
هلگا:نه بابا..اين رو اون گوي خوشگلت بهت گفت؟..
سيبل:نخير چشم درونم بهم خبر داد!
هلگا:من يه جغد دارم..با اون نامه رو مي فرستيم!
بليز:بعدشم اسيرها رو ميفرستيم دفتر فرماندهي كارآگاهان تا ازشون پذيرايي كنن!..
هلگا:و بعدشم تقاضاي نيرو مي كنيم!..هر چند من چه با نيرو چه بدون نيرو روي اين سالازار رو كم مي كنم!
-ها..چرا دروغ دروكني؟
هلگا:ها...تو كي بيدي؟
-من وجدانت بيدم..دو سه روزيه از خواب بيدار شدم!..
هلگا:دروغ درنوكردم كه!..برو پي كار و زندگيت!...
-نورم!!!
هلگا:نوري؟....
بوم!!!...
سيبل:ااااا....با گوي من چيكار داري؟!
بليز:اين رو ولش كن مساله وجدانيه..ما نبايد دخالت كنيم!..
هلگا:بريم خدمت مالفوي كه كلي كار داريم!
سيبل و بليز:پس پيش به سوي پيروزي!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

بلیز تا آخرین لحظه جاستین را نگاه کرد که داشت از در خارج میشد سپس با تعجب رو به تریلانی کرد و گفت : عجیبه چرا این دفعه حرفی نزد و مواقفت کرد؟
بلافاصله تریلانی پاسخ داد من میدونم علتش چیه
بلیز که کنجکاو شده بود گفت : خب علتش چیه؟
تریلانی در حالی که از پنجره به آسمون اشاره میکرد گفت : علتش اینه که امشب مریخ بسیار پر نور شده و این نشون میده که رفتار همه امشب یکم تغییر میکنه
بلیز در حالی که ناامید شده بود گفت : باید خودم حدس میزدم
برای چند لحظه هر دو به هم خیره ماندند سپس بلیز گفت : اا راستی قرار بود من برم از لوسیوس مالفوی بازجویی کنم داشت یادم میرفت
بلیز خواست بره که تریلانی گفت : میشه منم باهات بیام
بلیز سرجاش بی حرکت ماند و سپس به آرامی گفت نه نمیشه
تریلانی : چرا نمیشه منم میخوام بیام ببینم تا حالا از کسی بازجویی نکردم منم دوست دارم در ژاندارمری از این کارا بکنم
بلیز : نه این کارا مردونست
تریلانی : با همین گویم میزنم تو سرتا
خلاصه بعد از پنج دقیقه جر و بحث تریلانی با بلیز هر دو به سمت سلول ها راه افتادند
بلیز : ببین تو هیچ حرفی نمیزنیها
تریلانی : باشه
فقط یک جا بشین و منو نگاه کن
تریلانی : باشه
بلیز : خب اینم از سلولها
آنجا اتاق بزرگی بود که چند طبقه پایین تر از ژاندارمری قرار داشت اتاق تاریکی بود و در آن پنج سلول کوچک مشاهده میشد تریلانی به سمت دیواری رفت و به آن تکیه داد و با علاقه شروع به تماشای صحنه کرد
بلیز به سمت سلول سوم رفت و آرام درون آن را نگاه کرد
لوسیوس مالفوی بر روی تخت دراز کشیده بود و داشت آنهارو نگاه میکرد
بلیز گفت : ااا حتما خودت میدونی که ما برای چی اومدیم اینجا برای بازجویی
مالفوی بلافاصله گفت : من حرفی برای گفتن ندارم
بلیز گفت : مجبوری حرف بزنی
مالفوی : هیچ اجباری وجود نداره
بلیز : بهتره بدونی که دارن تو رو به آزاکابان منتقل میکنند به نفعته که حرف بزنی
مالفوی : ااا از کی تا حالا نشستن تو کافه هم جرم داره و من نمیدونستم هان ؟ مگه من چی کار کردم تازه من میخوام از شما شکایت کنم به جرم استفاده نامناسب از مقام خودتون
بلیز که کم آورده بود فقط در واکنش به حرفهای لوسیوس مالفوی توانست خنده زورکی بزند
همه زندانی ها که داشتند به حرفهای بلیز و مالفوی گوش میکردند شروع به هو کردن بلیز کردن
ناگهان تریلانی از اون گوشه فریاد زد : بلیز زود باش کلید ها رو به من بده مثل اینکه زبون خوش سرش نمیشه
بلیز که جاخورده بود گفت : مگه نگفتم حرف نزن
تریلانی : کیلیدارو بده
بلیز : آخه تو
تریلانی با آخرین توانش فریاد زد کلیدا رو بده
بلیز که ظاهرا یکم از رفتار غیر عادی تریلانی ترسیده بود دیگه حرفی نزد و کلیدا رو سریع به تریلانی داد تریلانی بدون هیچ حرفی کلیدا رو سریع از بلیز گرفت و در سلول رو باز کرد
مالفوی که از شدت خنده بر روی تختش به حالت نشسته درامده بود اشکاش رو پاک کرد گفت : وای خانم عصبانی شدن هاهاهاها
تریلانی : اعتراف کن
مالفوی من چیزی برای اعتراف کردن ندارم
بوووووووومممممم
تریلانی با گویش محکم به سر مالفوی زد و اونو نقش زمین کرد مالفوی به آرامی از روی زمین بلند شد و گفت : این چه کاریه آخخخخخ
تریلانی با آخرین قدرت گویش رو به سمت مالفوی پرتاب کرد و گوی محکم به صورت مالفوی خورد و او دوباره افتاد زمین
تریلانی : حرف میزنی یا نه
مالفوی : من نمیدونم......
بوووومممممممممممممم
تریلانی یک ضربه محکم دیگر به مالفوی وارد کرد و اونو بر زمین انداخت
در اون میان بلیز به همراه بقیه زندانیان داشتند با حیرت و شگفتی به این صحنه نگاه میکردند
بلیز گفت : پروفسور جون ولش کن شاید چیزی ندونه
تریلانی : نه من این مارمولک رو میشناسم میگی یا نه
بووووممممممم
مالفوی در حالی که همه جاش کبود شده بود به سختی گفت باشه میگم سپس زیر چشمی نگاهی به گوی تریلانی انداخت و گفت : باشه .....میگم ....فقط نزن..... خواهش میکنم ...الان میگم
ترلانی فریاد زد : منتظرم
مالفوی : ما نقشه کشیده بودیم که شما ما رو دستگیر کنین و ما رو اینجا زندانی کنید اونوقت وقتی که لرد سیاه برای نجات ما اومد ما هم از داخل و هم از خارج به ژاندارمری حمله کنیم ......لطفا دیگه منو نزنید
برای چند لحظه سکوت بر قرار شد سپس بلیز که به وضعیت عادی خودش برگشته بود وحشت زده تریلانی رو از سلول بیرون کشید و در سلول رو بست و سپس رو به تریلانی کرد و گفت : عجله کن باید بقیه رو خبر کنیم امیدوارم که دیر نشده باشه.......
بلافاصله تریلانی پاسخ داد من میدونم علتش چیه
بلیز که کنجکاو شده بود گفت : خب علتش چیه؟
تریلانی در حالی که از پنجره به آسمون اشاره میکرد گفت : علتش اینه که امشب مریخ بسیار پر نور شده و این نشون میده که رفتار همه امشب یکم تغییر میکنه
بلیز در حالی که ناامید شده بود گفت : باید خودم حدس میزدم
برای چند لحظه هر دو به هم خیره ماندند سپس بلیز گفت : اا راستی قرار بود من برم از لوسیوس مالفوی بازجویی کنم داشت یادم میرفت
بلیز خواست بره که تریلانی گفت : میشه منم باهات بیام
بلیز سرجاش بی حرکت ماند و سپس به آرامی گفت نه نمیشه
تریلانی : چرا نمیشه منم میخوام بیام ببینم تا حالا از کسی بازجویی نکردم منم دوست دارم در ژاندارمری از این کارا بکنم
بلیز : نه این کارا مردونست
تریلانی : با همین گویم میزنم تو سرتا
خلاصه بعد از پنج دقیقه جر و بحث تریلانی با بلیز هر دو به سمت سلول ها راه افتادند
بلیز : ببین تو هیچ حرفی نمیزنیها
تریلانی : باشه
فقط یک جا بشین و منو نگاه کن
تریلانی : باشه
بلیز : خب اینم از سلولها
آنجا اتاق بزرگی بود که چند طبقه پایین تر از ژاندارمری قرار داشت اتاق تاریکی بود و در آن پنج سلول کوچک مشاهده میشد تریلانی به سمت دیواری رفت و به آن تکیه داد و با علاقه شروع به تماشای صحنه کرد
بلیز به سمت سلول سوم رفت و آرام درون آن را نگاه کرد
لوسیوس مالفوی بر روی تخت دراز کشیده بود و داشت آنهارو نگاه میکرد
بلیز گفت : ااا حتما خودت میدونی که ما برای چی اومدیم اینجا برای بازجویی
مالفوی بلافاصله گفت : من حرفی برای گفتن ندارم
بلیز گفت : مجبوری حرف بزنی
مالفوی : هیچ اجباری وجود نداره
بلیز : بهتره بدونی که دارن تو رو به آزاکابان منتقل میکنند به نفعته که حرف بزنی
مالفوی : ااا از کی تا حالا نشستن تو کافه هم جرم داره و من نمیدونستم هان ؟ مگه من چی کار کردم تازه من میخوام از شما شکایت کنم به جرم استفاده نامناسب از مقام خودتون
بلیز که کم آورده بود فقط در واکنش به حرفهای لوسیوس مالفوی توانست خنده زورکی بزند
همه زندانی ها که داشتند به حرفهای بلیز و مالفوی گوش میکردند شروع به هو کردن بلیز کردن
ناگهان تریلانی از اون گوشه فریاد زد : بلیز زود باش کلید ها رو به من بده مثل اینکه زبون خوش سرش نمیشه
بلیز که جاخورده بود گفت : مگه نگفتم حرف نزن
تریلانی : کیلیدارو بده
بلیز : آخه تو
تریلانی با آخرین توانش فریاد زد کلیدا رو بده
بلیز که ظاهرا یکم از رفتار غیر عادی تریلانی ترسیده بود دیگه حرفی نزد و کلیدا رو سریع به تریلانی داد تریلانی بدون هیچ حرفی کلیدا رو سریع از بلیز گرفت و در سلول رو باز کرد
مالفوی که از شدت خنده بر روی تختش به حالت نشسته درامده بود اشکاش رو پاک کرد گفت : وای خانم عصبانی شدن هاهاهاها
تریلانی : اعتراف کن
مالفوی من چیزی برای اعتراف کردن ندارم
بوووووووومممممم
تریلانی با گویش محکم به سر مالفوی زد و اونو نقش زمین کرد مالفوی به آرامی از روی زمین بلند شد و گفت : این چه کاریه آخخخخخ
تریلانی با آخرین قدرت گویش رو به سمت مالفوی پرتاب کرد و گوی محکم به صورت مالفوی خورد و او دوباره افتاد زمین
تریلانی : حرف میزنی یا نه
مالفوی : من نمیدونم......
بوووومممممممممممممم
تریلانی یک ضربه محکم دیگر به مالفوی وارد کرد و اونو بر زمین انداخت
در اون میان بلیز به همراه بقیه زندانیان داشتند با حیرت و شگفتی به این صحنه نگاه میکردند
بلیز گفت : پروفسور جون ولش کن شاید چیزی ندونه
تریلانی : نه من این مارمولک رو میشناسم میگی یا نه
بووووممممممم
مالفوی در حالی که همه جاش کبود شده بود به سختی گفت باشه میگم سپس زیر چشمی نگاهی به گوی تریلانی انداخت و گفت : باشه .....میگم ....فقط نزن..... خواهش میکنم ...الان میگم
ترلانی فریاد زد : منتظرم
مالفوی : ما نقشه کشیده بودیم که شما ما رو دستگیر کنین و ما رو اینجا زندانی کنید اونوقت وقتی که لرد سیاه برای نجات ما اومد ما هم از داخل و هم از خارج به ژاندارمری حمله کنیم ......لطفا دیگه منو نزنید
برای چند لحظه سکوت بر قرار شد سپس بلیز که به وضعیت عادی خودش برگشته بود وحشت زده تریلانی رو از سلول بیرون کشید و در سلول رو بست و سپس رو به تریلانی کرد و گفت : عجله کن باید بقیه رو خبر کنیم امیدوارم که دیر نشده باشه.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

رعد و برق میاد. رگبار بارون به در و دیوار ژاندرمری میخوره. بلیز و جاستین خسته نشستن پشت میز. هلگا هم توی دفترشه و حسابی عصبانیه. جو خیلی سنگینه و همه آمپرا چسبیده. فقط ترلانی یه گوشه تاریک رو به دیوار و پشت به همه وایساده.
جاستین: به من چه که لوسیس حرف نزده
بلیز: آخه اگه تو وسط بازجویی ول نکردی بودی بری بیرون که اینطوری نمی شد. تازه لوسیس داشت نرم میشد که تو رفتی.
جاستین: اخه حوصلم سر رفت. من که بازجویی بلد نیستم .
ترلانی از گو شه ای تاریک میگه: من می دونستم که اون هیچی نمی گه.
جاستین: برو بابا . فقط تو یکی رو کم داریم. تو چرا هیچ وقت قبل از اتفاق افتادن وقایع پیشگویی نمی کنی. اگه راست میگی مثلا پیشگویی نکردی که امروز هلگا عصبانی میشه و 10 روز حقوق منو کم می کنه.
ترلانی میخواد جواب بده که در باز میشه و بیل میاد داخل. خیلی عجله داره و نفس نفس میزنه. سر تا پاشم خیسه. معلومه حسابی زیر بارون دویده.
بلیز: بیل خوبی؟
بیل: اره. هلگا کجاس؟
بلیز با سر اشاره می کنه به سمت دفتر رییس ژاندر مری.
بلیز: راستی بیل حواست باشه که خیلی عصبانیه. حالا چی شده؟
اما بیل جوابشو نمیده و میره داخل و درو هم پشت سرش میبنده.
جاستین رو میکنه به ترلانی و میگه: اگه راست میگی بگو بیل چش بود؟
ترلانی اخمشو تو هم میکنه. یکم این پا اون پا میکنه . بعدم میگه. این خانواده ویزلی ها غیر طبیعین . هیچ پیشگویی در موردشون نمیشه کرد.
در دفتر ژاندر مری باز میشه و بیل و هلگا میان بیرون. صورت هلگا برافروختس. جاستین خودشو جمع و جور میکنه.
هلگا: همتون حواستونو جمع کنید. بیل خبر آورده که سالازار و ولدمورت توی کافه داشتن نقشه می کشیدن برای داغون کردن ژاندرمری. اگه این کارو کنن ما هاگزمیدو از دست میدیم. از این لحظه تا اطلاع ثانوی من حالت فوق العاده اعلام میکنم. کسی حق خونه رفتن یا مرخصی نداره.
هیچ کدومشون انتظار این رو نداشتن. همه ساکتن و دارن با دقت گوش میدن حتی ترلانی.
هلگا ادامه میده: الان ترلانی اینجا می مونه و همه کارآگاها رو خبر میکنه. بلیز و جاستین توی شیفتای 2 ساعته از بالا تا پایین دهکده رو می گردن. بیل، برو به محفل دامبولدور خبر بده. منم باید دفتر کارآگاها و وزارتخونه رو خبر کنم. زود برمی گردم. در ضمن گزارش ساعت به ساعت فعالیت ها رو می خوام.
هلگا بدون کلام حرف دیگه ای می ره به سمت بخاری و یه مشت پودر میریزه توی بخاری و در میون شعله های ارغوانی ناپدید میشه. بیل هم سریع می ره بیرون.
بلیز رو به جاستین: شیفت اول مال تو. من مطمئن نیستم تنها گذاشتن ترلانی اینجا کار درستی باشه.
جاستین هم اخمشو می کنم تو هم و در حالیکه آروم غر می زنه میره بیرون.
بلیز: من دارم میرم سراغ لوسیس. پس حواست جمع باشه. هر اتفاقی هم افتاد خبرم کن. اون گوی کوفتی رو هم بذار کنار و چوبتو بردار.
جاستین: به من چه که لوسیس حرف نزده
بلیز: آخه اگه تو وسط بازجویی ول نکردی بودی بری بیرون که اینطوری نمی شد. تازه لوسیس داشت نرم میشد که تو رفتی.
جاستین: اخه حوصلم سر رفت. من که بازجویی بلد نیستم .
ترلانی از گو شه ای تاریک میگه: من می دونستم که اون هیچی نمی گه.
جاستین: برو بابا . فقط تو یکی رو کم داریم. تو چرا هیچ وقت قبل از اتفاق افتادن وقایع پیشگویی نمی کنی. اگه راست میگی مثلا پیشگویی نکردی که امروز هلگا عصبانی میشه و 10 روز حقوق منو کم می کنه.
ترلانی میخواد جواب بده که در باز میشه و بیل میاد داخل. خیلی عجله داره و نفس نفس میزنه. سر تا پاشم خیسه. معلومه حسابی زیر بارون دویده.
بلیز: بیل خوبی؟
بیل: اره. هلگا کجاس؟
بلیز با سر اشاره می کنه به سمت دفتر رییس ژاندر مری.
بلیز: راستی بیل حواست باشه که خیلی عصبانیه. حالا چی شده؟
اما بیل جوابشو نمیده و میره داخل و درو هم پشت سرش میبنده.
جاستین رو میکنه به ترلانی و میگه: اگه راست میگی بگو بیل چش بود؟
ترلانی اخمشو تو هم میکنه. یکم این پا اون پا میکنه . بعدم میگه. این خانواده ویزلی ها غیر طبیعین . هیچ پیشگویی در موردشون نمیشه کرد.
در دفتر ژاندر مری باز میشه و بیل و هلگا میان بیرون. صورت هلگا برافروختس. جاستین خودشو جمع و جور میکنه.
هلگا: همتون حواستونو جمع کنید. بیل خبر آورده که سالازار و ولدمورت توی کافه داشتن نقشه می کشیدن برای داغون کردن ژاندرمری. اگه این کارو کنن ما هاگزمیدو از دست میدیم. از این لحظه تا اطلاع ثانوی من حالت فوق العاده اعلام میکنم. کسی حق خونه رفتن یا مرخصی نداره.
هیچ کدومشون انتظار این رو نداشتن. همه ساکتن و دارن با دقت گوش میدن حتی ترلانی.
هلگا ادامه میده: الان ترلانی اینجا می مونه و همه کارآگاها رو خبر میکنه. بلیز و جاستین توی شیفتای 2 ساعته از بالا تا پایین دهکده رو می گردن. بیل، برو به محفل دامبولدور خبر بده. منم باید دفتر کارآگاها و وزارتخونه رو خبر کنم. زود برمی گردم. در ضمن گزارش ساعت به ساعت فعالیت ها رو می خوام.
هلگا بدون کلام حرف دیگه ای می ره به سمت بخاری و یه مشت پودر میریزه توی بخاری و در میون شعله های ارغوانی ناپدید میشه. بیل هم سریع می ره بیرون.
بلیز رو به جاستین: شیفت اول مال تو. من مطمئن نیستم تنها گذاشتن ترلانی اینجا کار درستی باشه.
جاستین هم اخمشو می کنم تو هم و در حالیکه آروم غر می زنه میره بیرون.
بلیز: من دارم میرم سراغ لوسیس. پس حواست جمع باشه. هر اتفاقی هم افتاد خبرم کن. اون گوی کوفتی رو هم بذار کنار و چوبتو بردار.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy
between what is right and what is easy
جزئیات کاربر

در کافه ی خانم رز مرتا....
رزمرتا:اه...دوباره سروکلشون پیداشد...
سالازار:سلام
رزمرتا زیر لب می گه:سلامو مرگ......
سالازار به همراه تام به طرف یه میز می رن و روبروی هم می شینن و شروع به صحبت می کنن.
سالازار:من انتقاممو از اوون دختره می گیرم....هنوز منو نشناخته.....من برای کشتن اوون لحظه شماری می کنم....
تام:نگران نباش ارباب این شتریه که دم خوونه ی همه می خوابه.
سالازار:خفه شو......من می خوام انتقام بگیرم....
تام:من یه فکری کردم...البته نمی دونم عملیه یه نه(این قسمت برای جذابیت بیشتر حذف می شه)
-----------
در ژاندارمری
بلیز و جاستین در حال بازی شطرنج هستن.بلیز هم طبق معمول داره به هلگا در انجام کارها کمک می کنه.سیبل هم تو ابدار خوونه در حال درست کردن چایی هست.
جاستین:تا دو حرکت دیگه کیش و ماتی.
بلیز:خواب دیدی خیر باشه.
جاستین:خواهیم دید
بعد از چند دقیقه
جاستین:دیدی گفتم مات می شی.
بلیز:تو کلک زدی.من قبول ندارم تو کلک زدی
جاستین:حقیقت تلخه
جاستین داشت با بلیز جروبحث می کرد که ناگهان هلگا از دفترش خارج شد و با صدای دست بچه ها رو به طرفش خووند
هلگا:بچه ها خسته نباشین البته می دوونم که هیچ کاری نکردین مگه نه بلیز
بلیز که صورتش سرخ شده بود سرشو پایین انداخت
هلگا:خوب بریم سر اصل مطلب.باید بگم که دامبلدور از من خواسته که کل نظم دهکدرو در اختیار بگیرم...من هم به کمک هرچه بیشتر شما دوستان نیازمندم...برای همین از شما می خوام که به فعالیت های خودتون بیش از بیش ادمه بدین..
جاستین میون حرف هلگا می پره و می گه:ها..اینی که گفتی یعنی چه؟
هلگا که عصبانی شده بود سر جاستین فریاد می زنه و می گه:
یعنی اینکه باید به گشت در دهکده بری...حالا فهمیدی
جاستین:مگه تو نگفتی که حرفام همش شوخی بوده.
هلگا:گذشته ها گذشته
جاستین:باشه پس من می رم خوونه مراقب پدر و مادم باشم.
بلیز:این کلکا قدیمی شده داداش....
هلگا:خوب بچه ها شما الان باید از این مرگ خوارا بازجویی کنین
جاستین و بلیز الان شما می رین از لوسیوس باز جویی می کنین
فهمیدین
جاستین و بلیز:بله قربان
هلگا:پس دست بکار بشین
جاستین و بلیز به طرف سلول لوسیوس می رن
جاستین زی لب به بلیز می گه:من که بالاخره استعفا می دم
بلیز:تو هم که یا داری میری یا داری استعفا میدی
جاستین:حالا بذار بریم از لوسیوس باز جویی کنین.
========================
این داستان ادامه دارد
اهم اهم من خیلی وقته می بینم که این تاپیک اینجوریه و به روش قدیمی
فلانی:سلام
بهمانی:منم سلام
و... این جوری پست می زنن یه کم به توصیف صحنه به پردازید جایی که داره اتفاق می افته رو شرح بدین این روش مکالمه ای خیلی قدیمی شده امید وارم از این به بعد پست های بهتری ببینم
رزمرتا:اه...دوباره سروکلشون پیداشد...
سالازار:سلام
رزمرتا زیر لب می گه:سلامو مرگ......
سالازار به همراه تام به طرف یه میز می رن و روبروی هم می شینن و شروع به صحبت می کنن.
سالازار:من انتقاممو از اوون دختره می گیرم....هنوز منو نشناخته.....من برای کشتن اوون لحظه شماری می کنم....
تام:نگران نباش ارباب این شتریه که دم خوونه ی همه می خوابه.
سالازار:خفه شو......من می خوام انتقام بگیرم....
تام:من یه فکری کردم...البته نمی دونم عملیه یه نه(این قسمت برای جذابیت بیشتر حذف می شه)
-----------
در ژاندارمری
بلیز و جاستین در حال بازی شطرنج هستن.بلیز هم طبق معمول داره به هلگا در انجام کارها کمک می کنه.سیبل هم تو ابدار خوونه در حال درست کردن چایی هست.
جاستین:تا دو حرکت دیگه کیش و ماتی.
بلیز:خواب دیدی خیر باشه.جاستین:خواهیم دید
بعد از چند دقیقه
جاستین:دیدی گفتم مات می شی.
بلیز:تو کلک زدی.من قبول ندارم تو کلک زدی
جاستین:حقیقت تلخه
جاستین داشت با بلیز جروبحث می کرد که ناگهان هلگا از دفترش خارج شد و با صدای دست بچه ها رو به طرفش خووند
هلگا:بچه ها خسته نباشین البته می دوونم که هیچ کاری نکردین مگه نه بلیز
بلیز که صورتش سرخ شده بود سرشو پایین انداخت
هلگا:خوب بریم سر اصل مطلب.باید بگم که دامبلدور از من خواسته که کل نظم دهکدرو در اختیار بگیرم...من هم به کمک هرچه بیشتر شما دوستان نیازمندم...برای همین از شما می خوام که به فعالیت های خودتون بیش از بیش ادمه بدین..
جاستین میون حرف هلگا می پره و می گه:ها..اینی که گفتی یعنی چه؟
هلگا که عصبانی شده بود سر جاستین فریاد می زنه و می گه:
یعنی اینکه باید به گشت در دهکده بری...حالا فهمیدی
جاستین:مگه تو نگفتی که حرفام همش شوخی بوده.
هلگا:گذشته ها گذشته
جاستین:باشه پس من می رم خوونه مراقب پدر و مادم باشم.
بلیز:این کلکا قدیمی شده داداش....
هلگا:خوب بچه ها شما الان باید از این مرگ خوارا بازجویی کنین
جاستین و بلیز الان شما می رین از لوسیوس باز جویی می کنین
فهمیدین
جاستین و بلیز:بله قربان
هلگا:پس دست بکار بشین
جاستین و بلیز به طرف سلول لوسیوس می رن
جاستین زی لب به بلیز می گه:من که بالاخره استعفا می دم
بلیز:تو هم که یا داری میری یا داری استعفا میدی
جاستین:حالا بذار بریم از لوسیوس باز جویی کنین.
========================
این داستان ادامه دارد
اهم اهم من خیلی وقته می بینم که این تاپیک اینجوریه و به روش قدیمی
فلانی:سلام
بهمانی:منم سلام
و... این جوری پست می زنن یه کم به توصیف صحنه به پردازید جایی که داره اتفاق می افته رو شرح بدین این روش مکالمه ای خیلی قدیمی شده امید وارم از این به بعد پست های بهتری ببینم
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در 1384/9/24 22:38:50
جزئیات کاربر

سالازار:رزمرتا نگفته بودي مهمون داريم!
رزمرتا:قرار نبود بيان!(توجه:رزمرتا مرگخوار نيستها!!!)
ولدمورت:قربان بهتر ني...
-كسي با كارمند رسمي من كاري داره؟!
سالاز:صداي كي بود؟
جاستين:هلگا؟!
ولدمورت:از كي تاحالا اينا كارمنداي توئن خانوم كوچولو؟
هلگا:از همون موقعي كه تو توي قنداق بودي بابابزرگ!
جاستين و بليزي و ولدمورت و...:
سالازار:نبايد اونجوري حرف مي زدي!
هلگا:مثلا مي خواين چيكارم كنين؟من و بليز و جاستين سه تايي كل ارتش شما رو طرفيم!
بليز و جاستين:
يه مرگخواره:ارباب مي خواين نفلشون كنيم؟
يه مرگخوار ديگه:آره قربون..روشون زياد شده!شما فقط امر كن!(با لهجه قلدري بخونيد!
)
ولدمورت:ها؟..بابابزرگ شما چي ميگين؟!
سالازار:صد دفعه گفتم بگو ارباب..پسره بي چشم و رو!
ولدمورت:چشم بابابزرگ..ا. نه..يعني ارباب!ا..خب آخه عادت كردم!
سالازار:اگه بهشون حمله كنيم ناجور مي شه..مردم واسمون حرف در ميارن!
هلگا:اگه هم حمله نكنين من واستون حرف در ميارم!
جاستين با صدايي كه فقط هلگا و بليز مي شنون:نگو..الان داغونمون مي كننا!
هلگا با صداي آروم:نترس..من مي دونم دارم چيكار مي كنم!
بليز:اه..جاستين ضد حال نزن بابا بچه ننه!
مرگخواره:ارباب..اوا خدا مرگم بده!..اينا چي مي گن؟!(با لهجه اوا خواهري خونده شه لطفا!)
هلگا:اوا خدا مرگت بده..به تو چه جيگگگر؟!
(با تقليد از لهجه مرگخواره!)
بليز و جاستين مي زنن زير خنده!
سالازار:حمله...
ولي هلگا با يك عكس العمل سريع يه ورد و به زبون مياره همه مرگخوارها رو طناب پيچ مي كنه..ديگه نمي تونستن از جاشون تكون بخورن!
جاستين و بليز و ولدمورت و سالازار و رزمرتا:
بليز:چه طوري اونكار رو كردي؟
هلگا:به سختي!
سالازار:من بلاخره انتقام اين مبارزه رو از اون ژاندارمري مسخرتون مي گيرم!تام..بيا بريم!زمين مغازه رزمرتا كجه..نمي شه مبارزه كرد!
هلگا:هووووي..من واسه اين همه آت و آشغال توي ژاندارمريم جا ندارم!(مرگخوارها!)يه دو سه تاشون رو بردار ببر!
سالازار:
ولدمورت:بابا بزرگ..واسه قلبتون بده..من ميارمشون!
سالازار:حرف نباشه!من مي رم ولي بدون كه تو و كارمندات رو زنده نمي گذارم
هلگا:آرزو بر جوانا عيب نيست نيست!
جاستين..بليز..وقت نداريم بايد بريم..فقط برين از سر ميدون دهكده يه دو سه تا كارگر بردارين بيارين اينا رو با خودشون تا ژاندارمري بيارن!
بليز و جاستين:اوكي!
رزمرتا:خدا خيرت بده..من كه ديگه از دستشون عاصی شده بودم..ولي حسابي مراقب باش..دلشون ازت خيلي پره!
هلگا:نگران نباش..من و جاستين و بليز و بيل با اينكه 4 نفريم ولي اونا از پس ما برنميان!
فعلا خداحافظ..بايد برم..!
رزمرتا:خداحافظ!
هلگا از مغازه بيرون مياد و مي بينه كه بليز و جاستين كنار چهارتا كارگر واستادن!كارگرها مرگخوارها و مثل سيگار برگ نگه داشته بودن!
هلگا:آدم دلش واقعا واسه اين كارگرهاي ضعيف بنيه مي سوزه!
****************توي ژاندارمري**********************
بيل:ا...اي كاش منم بودم!
جاستين:بعد من چوبدستيم گرفتم جلوي ولدمورت يه ورد گفتن همه پوستش متلاشي شد!..بعد افتاد غش كرد..نمي دوني ها..
بيل:
هلگا:
بليز:تو نمي خواي بس كني جاستين نه؟!
بيل اين رو ولش كن بابا..نمي دوني من چه جوري با ماكروفر رزمرتا كوبوندم تو سر سالازار كه..!
هلگا:
بيل:هلگا دهنت رو ببند....پشه مي ره توشها!
هلگا:به حق چيزهاي نشنيده..اين دوتا دست شيطون رو از پشت بستن!
بليز و جاستشن:
هلگا:راستي بچه ها...من ديروز شوخي كردما..همه توي ژاندارمري آزادن..فقط بايد خوب بجنگين و شجاع باشين..من زياد به نظم و استكبار و زور و ستم و اينا اونم توي ژاندارمري اعتقاد ندارم!
بيل:جدي مي گي؟!
جاستين:شوخي نمي كني؟
بليز:يعني تكنو هم مجازه؟!
هلگا:بايد روي اين يكي فكر كنم!
=================================
دوستان..من اين نمايشنامه رو يه كم طنز نوشتم..شما جدي تر بنويسيد!البته در مواقع جدي نه الان!الان طنز هم بنويسين!
رزمرتا:قرار نبود بيان!(توجه:رزمرتا مرگخوار نيستها!!!)
ولدمورت:قربان بهتر ني...
-كسي با كارمند رسمي من كاري داره؟!
سالاز:صداي كي بود؟
جاستين:هلگا؟!
ولدمورت:از كي تاحالا اينا كارمنداي توئن خانوم كوچولو؟
هلگا:از همون موقعي كه تو توي قنداق بودي بابابزرگ!
جاستين و بليزي و ولدمورت و...:
سالازار:نبايد اونجوري حرف مي زدي!
هلگا:مثلا مي خواين چيكارم كنين؟من و بليز و جاستين سه تايي كل ارتش شما رو طرفيم!
بليز و جاستين:
يه مرگخواره:ارباب مي خواين نفلشون كنيم؟
يه مرگخوار ديگه:آره قربون..روشون زياد شده!شما فقط امر كن!(با لهجه قلدري بخونيد!
)ولدمورت:ها؟..بابابزرگ شما چي ميگين؟!
سالازار:صد دفعه گفتم بگو ارباب..پسره بي چشم و رو!
ولدمورت:چشم بابابزرگ..ا. نه..يعني ارباب!ا..خب آخه عادت كردم!
سالازار:اگه بهشون حمله كنيم ناجور مي شه..مردم واسمون حرف در ميارن!
هلگا:اگه هم حمله نكنين من واستون حرف در ميارم!
جاستين با صدايي كه فقط هلگا و بليز مي شنون:نگو..الان داغونمون مي كننا!
هلگا با صداي آروم:نترس..من مي دونم دارم چيكار مي كنم!
بليز:اه..جاستين ضد حال نزن بابا بچه ننه!
مرگخواره:ارباب..اوا خدا مرگم بده!..اينا چي مي گن؟!(با لهجه اوا خواهري خونده شه لطفا!)
هلگا:اوا خدا مرگت بده..به تو چه جيگگگر؟!
(با تقليد از لهجه مرگخواره!)بليز و جاستين مي زنن زير خنده!
سالازار:حمله...
ولي هلگا با يك عكس العمل سريع يه ورد و به زبون مياره همه مرگخوارها رو طناب پيچ مي كنه..ديگه نمي تونستن از جاشون تكون بخورن!
جاستين و بليز و ولدمورت و سالازار و رزمرتا:
بليز:چه طوري اونكار رو كردي؟
هلگا:به سختي!
سالازار:من بلاخره انتقام اين مبارزه رو از اون ژاندارمري مسخرتون مي گيرم!تام..بيا بريم!زمين مغازه رزمرتا كجه..نمي شه مبارزه كرد!
هلگا:هووووي..من واسه اين همه آت و آشغال توي ژاندارمريم جا ندارم!(مرگخوارها!)يه دو سه تاشون رو بردار ببر!
سالازار:
ولدمورت:بابا بزرگ..واسه قلبتون بده..من ميارمشون!
سالازار:حرف نباشه!من مي رم ولي بدون كه تو و كارمندات رو زنده نمي گذارم
هلگا:آرزو بر جوانا عيب نيست نيست!
جاستين..بليز..وقت نداريم بايد بريم..فقط برين از سر ميدون دهكده يه دو سه تا كارگر بردارين بيارين اينا رو با خودشون تا ژاندارمري بيارن!
بليز و جاستين:اوكي!
رزمرتا:خدا خيرت بده..من كه ديگه از دستشون عاصی شده بودم..ولي حسابي مراقب باش..دلشون ازت خيلي پره!
هلگا:نگران نباش..من و جاستين و بليز و بيل با اينكه 4 نفريم ولي اونا از پس ما برنميان!
فعلا خداحافظ..بايد برم..!رزمرتا:خداحافظ!
هلگا از مغازه بيرون مياد و مي بينه كه بليز و جاستين كنار چهارتا كارگر واستادن!كارگرها مرگخوارها و مثل سيگار برگ نگه داشته بودن!
هلگا:آدم دلش واقعا واسه اين كارگرهاي ضعيف بنيه مي سوزه!
****************توي ژاندارمري**********************
بيل:ا...اي كاش منم بودم!
جاستين:بعد من چوبدستيم گرفتم جلوي ولدمورت يه ورد گفتن همه پوستش متلاشي شد!..بعد افتاد غش كرد..نمي دوني ها..
بيل:
هلگا:
بليز:تو نمي خواي بس كني جاستين نه؟!
بيل اين رو ولش كن بابا..نمي دوني من چه جوري با ماكروفر رزمرتا كوبوندم تو سر سالازار كه..!
هلگا:
بيل:هلگا دهنت رو ببند....پشه مي ره توشها!
هلگا:به حق چيزهاي نشنيده..اين دوتا دست شيطون رو از پشت بستن!
بليز و جاستشن:
هلگا:راستي بچه ها...من ديروز شوخي كردما..همه توي ژاندارمري آزادن..فقط بايد خوب بجنگين و شجاع باشين..من زياد به نظم و استكبار و زور و ستم و اينا اونم توي ژاندارمري اعتقاد ندارم!
بيل:جدي مي گي؟!
جاستين:شوخي نمي كني؟
بليز:يعني تكنو هم مجازه؟!
هلگا:بايد روي اين يكي فكر كنم!
=================================
دوستان..من اين نمايشنامه رو يه كم طنز نوشتم..شما جدي تر بنويسيد!البته در مواقع جدي نه الان!الان طنز هم بنويسين!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/23 1:57:38
هاف[size=large][color=FF0066]ل[/co
جزئیات کاربر

ادامه....
جاستين:بابا هموون مايک بهتر بود اين هلگا فکر مي کنه کيه.هموون روز اول از حقوق من کم کرد...من که ديگه به حرفاش گوش نميدم تازه مايک از ما انقدر کار نمي کشيد....اه....
اين دختره ي مغرروره تازه به دوران رسيده....فکر مي کنه کيه....
بليز:انقدر غر نزن بابا.خوب اوونم حق داره ديگه...اوون بايد از اين دهکده محافظت بکنه و دامبلدور به اوون اعتماد کرده.
جاستين که اصلا حوصله نداشت با بليز کلکل کنه روشو بر مي گردونه و به راهش ادامه مي ده.
بعد از چند دقيقه...
جاستين:من که حوصله ندارم...دارم مي رم خوونه...بليز فعلا باي
بليز:کدوم گوري ميري.....هلگا به ما اعتماد کرده و از ما خواسته که در اين دهکده گشت بزنيم
جاستين:اولا که گفتم دارم مي رم خوونه دوما هم نمي خواد انقدر احساس مسئوليت بکني....هلگا هر دو تامون رو گذاشته سر کار
بليز:باشه تو برو...منم اگه هلگا رو ديدم بهش مي گم که....
جاستين حرف بليز رو قطع مي کنه و مي گه ساکت باش سپس روشو بر مي گردونه و به طرف خوونه اش مي ره..
بليز که به حرفي که هلگا زده بود پايبند بود تنها به راه خودش ادامه مي ده...
ناگهان صدايي از کافه ي خانوم رز مرتا بلند مي شه.بليز چوب دستيشو از جيبش بر مي داره و به طرف کافه مي ره....
بليز در کافرو رو به ارامي باز مي کنه و با صحنه ي بسيار عجيبي روبرو مي شه.....
سالازار به همراه نوه اش ولدمورت در کافه نشستن و مرگ خوارا هم دور اوونو گرفتن.
ولدمورت:سالازار من به وصيتت عمل کردم و با اين جامعه مبارزه کردم و در راه تو قدم نهادم...اي ارباب حالا تو سرور ما خواهي بود
سالازار:مي دونم پسرم تام.....تو جانشين خوبي براي من بودي و البته خواهي بود....
ناگهان در حاليکه بليز داشت به حرفهاي اوونا گوش مي داد جاستين با صداي بلند اوونو صدا مي زنه و مي گه ....
_رفيق منو ببخش نبايد تو رو تنها ميزاشتم...هرچي فکر کردن نتوونستم کنار بيام و تو رو تنها بذرم حالا برگشتم ....راستي چرا....
بليز حرفشو قطع مي کنه و مي گه:
_ساکت شو......نمي بيني دارم به حرفاشون گوش مي دم....
جاستين:به حرف کي؟......نه
بليز:چي نه؟
جاستين: پشت سر....تو....نگ...نگاه....ک...ن
بليز رو شو بر مي گردونه و مي بينه که سالازار به همراه تام توي چشماش ذل زدن
-----------------------------------------
اين داستان ادامه دارد
جاستين:بابا هموون مايک بهتر بود اين هلگا فکر مي کنه کيه.هموون روز اول از حقوق من کم کرد...من که ديگه به حرفاش گوش نميدم تازه مايک از ما انقدر کار نمي کشيد....اه....

اين دختره ي مغرروره تازه به دوران رسيده....فکر مي کنه کيه....
بليز:انقدر غر نزن بابا.خوب اوونم حق داره ديگه...اوون بايد از اين دهکده محافظت بکنه و دامبلدور به اوون اعتماد کرده.
جاستين که اصلا حوصله نداشت با بليز کلکل کنه روشو بر مي گردونه و به راهش ادامه مي ده.
بعد از چند دقيقه...
جاستين:من که حوصله ندارم...دارم مي رم خوونه...بليز فعلا باي
بليز:کدوم گوري ميري.....هلگا به ما اعتماد کرده و از ما خواسته که در اين دهکده گشت بزنيم
جاستين:اولا که گفتم دارم مي رم خوونه دوما هم نمي خواد انقدر احساس مسئوليت بکني....هلگا هر دو تامون رو گذاشته سر کار
بليز:باشه تو برو...منم اگه هلگا رو ديدم بهش مي گم که....
جاستين حرف بليز رو قطع مي کنه و مي گه ساکت باش سپس روشو بر مي گردونه و به طرف خوونه اش مي ره..
بليز که به حرفي که هلگا زده بود پايبند بود تنها به راه خودش ادامه مي ده...
ناگهان صدايي از کافه ي خانوم رز مرتا بلند مي شه.بليز چوب دستيشو از جيبش بر مي داره و به طرف کافه مي ره....
بليز در کافرو رو به ارامي باز مي کنه و با صحنه ي بسيار عجيبي روبرو مي شه.....
سالازار به همراه نوه اش ولدمورت در کافه نشستن و مرگ خوارا هم دور اوونو گرفتن.
ولدمورت:سالازار من به وصيتت عمل کردم و با اين جامعه مبارزه کردم و در راه تو قدم نهادم...اي ارباب حالا تو سرور ما خواهي بود
سالازار:مي دونم پسرم تام.....تو جانشين خوبي براي من بودي و البته خواهي بود....
ناگهان در حاليکه بليز داشت به حرفهاي اوونا گوش مي داد جاستين با صداي بلند اوونو صدا مي زنه و مي گه ....
_رفيق منو ببخش نبايد تو رو تنها ميزاشتم...هرچي فکر کردن نتوونستم کنار بيام و تو رو تنها بذرم حالا برگشتم ....راستي چرا....
بليز حرفشو قطع مي کنه و مي گه:
_ساکت شو......نمي بيني دارم به حرفاشون گوش مي دم....
جاستين:به حرف کي؟......نه
بليز:چي نه؟
جاستين: پشت سر....تو....نگ...نگاه....ک...ن
بليز رو شو بر مي گردونه و مي بينه که سالازار به همراه تام توي چشماش ذل زدن
-----------------------------------------
اين داستان ادامه دارد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در 1384/9/23 1:54:48
