جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  39 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  117 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  306 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  369 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
خلاصه ی داستان
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1387 17:14
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی شماره ی 1
(از پست شماره ی 42 بارتی کراوچ تا پست شماره ی 63 آرماندو دیپت)


تابستان است و اسلیترینی ها تصمیم می گیرند جهت مسافرت به بندرعباس بروند. بنابراین سوار بر اتوبوسی مشنگی راه سفر را در پیش می گیرند و در مسیر خود در جاهایی مانند یک رستوران مشنگی و گور تام ریدل توقف هایی نیز دارند.
هنگامی که برای بار دوم گرسنگی به سراغ آنی مونی می آید، ملت تصمیم می گیرند به یک رستوران سنتی بین راهی بروند. اسلی ها به غیر از لرد،بلا و آنی مونی بعد از خوردن کله پاچه ی رستوران مسموم می شوند و به علت دور بودن سنت مانگو مجبور می شوند که به یک بیمارستان مشنگی بروند. در آنجا بر اثر یک سوءتفاهم به اجبار بینی لرد را عمل می کنند ولی لرد با یک ورد ساده بینی اش را به حالت اول برمی گرداند.

ملت اسلی سرانجام به بندر می رسند و در آنجا با عکس آنی مونی که تحت تعقیب پلیس مشنگی است و برای سرش جایزه گذاشته اند روبرو می شوند. لرد از اینکه برای سر مرگخوارش جایزه گذاشته اند عصبانی می شود و تصمیم می گیرد تا تمام مشنگ های کلانتری منطقه را قتل عام کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1387/3/16 14:36:54

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا :
ولی خوش عکسیا آنی
انی:

ولدمورت :
کی جرأت کرده برای سر مرگخوار من جایزه بذاره
بارتی :
کلانتری ده بخش زرهی
ولدمورت :
کوروشیـــــو بارتی بخاطر اینکه وسط حرف من میپری ... کروشیــو بارتی بخاطر اینکه اسم اون رو جلوی من اوردی

بلا :
حالا چه کار کنیم
بارتی :
باید فعلا از اینجا در ریم
ولدمورت :
- کروشیو بارتی بخاطر اینکه نخود هر آشی .. کروشیو بارتی بخاطر اینکه دستور دادی
و اضافه کرد:
ما میریم به این کلانتری ده بخش زرهی هر چی مشنگ توش هست میکشیم خیلی وقته مشنگ نکشتم
ملت مرگخوار:

ولدمورت :
- حالا بارتی برو یه تاکسی بگیر
بارتی :
- چشم سرور من

- در بست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
در بست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژز
در بست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژ
در بست
ویژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژژز
ولدمورت :
- بیا اینور کار تو نیست از من یاد بگیر
- در بست
پسسسسسسسسسس (صدای ترمز یه نیسان)
- سلام اقا کجا میری
ولدمورت :
کلانتری ده بخش زرهی
راننده :
بپر سوار شو
ولدمورت :
ملت مرگخوار پشت وانت
ملت مرگخوار :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اتوبوس را به راه انداختند و به طرف هتل حرکت کردند . این بار به جای بلیز ، آنی مونی رانندگی می کرد . همه جز خود او کمربند ایمنی شان را بسته بوده و محکم در صندلی هایشان فرو رفته بودند زیرا اتوبوس با سرعت صد و ده کیلومتر برساعت در حال حرکت بود . کمی جلوتر خیابان به وسیله ی ترافیکی سنگین مسدود شده و آنی از این مسئله خبر نداشت و همچنان بر سرعت خود می افزود .
لحظاتی بعد آنی مونی که ترافیک سنگین را در خیابان دید راهش را به سمت دیگر خیابان یعنی خلاف جهت کج کرد و ناگهان ... نـــــه
پیکانی از طرف جلو به اتوبوس بر خورد کرده و اتوبوس را مچاله کرد .
ولدمورت و به دنبال او بقیه ی مرگخواران از اتوبوس خارج شده اند . لحظاتی بعد اتوبوس جهان فانی را بدرود گفت و منفجر شد .
بارتی که خیلی حیران به نظر می رسید . گفت :
- کجا رفت اون نامرد ، زد و در رفت . مشنگ بوقی
رودلف که کنار او ایستاده بود یکی ضربه به سر بارتی زد و گفت :

- احمق جان ، ما زدیم بهش ، مقصر ما هستیم ... نه ما نه ، اون

سپس با دست به آنی اشاره کرد . آنی رنگش مثل گچ سفید شده بود از ترس به خود می لرزید .
- من ... من ...
رودلف چوبدستی اش را بیرون کشید و وسط خیابان کروشیویی به روی آنی اجرا کرد .

لرد خبیث گفت :

- بسه دیگه ... خودم به موقش حسابش رو می رسم . بیاین بریم . صدای پلیس های مشنگی رو نمی شنوید ؟ الان می یان اینجا

سپس چوبدستی اش را در آورد و ده چوبجارو ظاهر کرد .

- بیباین بریم ، ملت مرگخوار

لحظاتی بعد در آسمان :

بقیه ... رودلف بلاتریکس ولدمورت




ملت آواره تا صبح را در خیابان ها سر کردند . سپس همگی از خواب بیدار شده و به سوی هتل بوق ستاره ی " جاسم دریا " به راه افتادند .

بیرون هتل :

ملت اسلی پس از دزدیدن چند لباس مردانه ، زنانه ، بچه گانه و ساحلانه از مغازه ای درون شهر به طرف در هتل " جاسم دریا " حرکت کردند .

بارتی از همه جلوتر حرکت می کرد . ناگهان

بارتی : ... هاااااااا ... اه ... آنی ، اه ... اینجا رو نگاه ... معروف شدی !!!!!!!!!!! ... عکست رو به دیوار زدن ، چه خوشکل افتادی ...

آنی : شوخی بامزه ای بود
بارتی : به جان خودم
آنی به طرف بارتی رفت و به دیوار نگاه کرد .
آنی و ملت اسلی :

روی دیوار :



تحت تعقیب ... 100000000 تومان جایزه برای کسی که سرش را به کلانتری ده بخش زرهی خیابون جاسم بیاورد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/14 19:07:11
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 خرداد 1387 01:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت به ارامی چشمانش را باز کرد.هوا تاریک بود هنوز افتاب طلوع نکرده بود.
نارسیسا از ان طرف اتوبوس فریاد زد :اخ جوون ..دو ساعت دیگه طلوعه افتابه،من همیشه می خواستم طلوع رو ببینم
بارتی به ارامی گفت :سرورم ما دقیقا توی ساحل ایستادیم.اینجا اصلا منظره ی خوبی نداره! فکر کنم اومدیم قسمت خانم ها.
ولدمورت لبخندی زد و گفت :اخ جوون!
بارتی گفت :سرورم اگر اجازه بدید حرکت کنیم به طرف قسمت اقایون ....
بلاگفت :بارتی بعد ما چی میشیم؟
بارتی پاسخ داد :شما؟ شما هم اینجا پیاده شیددیگه
ولدمورت با خونسردی گفت :کریشـــــــیو بارتی،از کی تاحالا دستور می دی؟ کریشــــیو..بارتی مرگخواران من باید با من باشند کریشـــــیو .همینجا خوبه منظرش هم مناسبه!
بارتی لبخندی زد و گفت :سرورم مایو های اینا رنگش..یک جوریه
ولدمورت گفت:کریشــیو بارتی.خیال کردی من نمی بینم رنگش سبزه؟کریشــیو بارتی این برای این بود که بدونی لرد هنوز کور نشده .کریشــیو بارتی این هم برای این بود که دور هم باشیم.!
بارتی گفت :سرورم هوا تاریکه .،نگاه کنید ...مایو ها قرمز هستند.
ولدمورت :کریشــیو بارتی ،اسم قرمز رو جلوی من نیار.هرچند دیروز پریسپولیس برنده شد.من نمی دونم چرا پریسپولیس استقلال داریم تیم سالازار نداریم.کریشیو بارتی این هم برای این که تیم سالازار نداریم.
بارتی گفت :انی حرکت کن به طرف ویلا سمت راست خیابون..فردا توی هوای روشن می ایم لب دریا
ولدمورت :باز که دستور دادی کریشــیو بارتی.!
بلا گفت :سرورم ببخشید میشه نریم ویلا؟من معدم با اب لوله های ویلا نمی سازه.اگر میشه بریم هتل شهر
ولدمورت :کریشــیو بارتی،این برای این بود که گفتی بریم ویلا.تو نمی گی توی ویلا جای ادم های متشخصی مثل من نیست؟کریشــیو بارتی ..به انی بگو بریم همین جایی که بلا میگه.
.........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: دوشنبه 13 خرداد 1387 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به خاطر اینکه تاپیک فراموش شده بود ؛ اومدم دوباره پشت پستم پست زدم .


----------------

ولمورت چوبدستی اش را در آورد رو با حرکاتی چرخشی به دور بینی اش ، آن را ترمیم کرد .
ملت مرگخوار :
ولدمورت : شما مگه امراض معده نگرفته بودید ؟
ملت مرگخوار :
ولدمورت : نترسید ، کاریتون ندارم ، پس همه اش کشک بود ...
ملت مرگخوار :
ولدمورت : اه عزیزان من ، می خوام یک جایزه بهتون بدم ... کروشیو
ملت مرگخوار : نـــــــــــــــــــــه ، ارباب جان ما غلط کردیم ، ببخشید .
ولدمورت : باشه ... پس سریع تر راه بیفتید .
مرگ خوارن یکی پس از دیگری بیرون رفتند و ولدمورت که حالا لباس سابقش را به تن داشت و کلاهی به روی سرش دیده نمی شد پشت سر آن ها از بیمارستان خارج شد و از همه زود تر وارد اتوبوس شد . لرد ولدمورت بر روی صندلی اول نشست و رو به بلیز گفت :
- هر چه سریع تر می خوام بندر باشم ... زود باشید .


نیم ساعت بعد

بلیز با صدای بلندی فریاد زد :

- ارباب پاشید ... رسیدیم ... نصف شب که وقت خواب نیست ... من ساحل رو می بینم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/13 23:14:55
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1387 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت پرستار :
لرد ولدمورت کبیر :
زن چشم غره ای به پرستاران رفت و ثانیه ای طول نکشید که همه آماده شدند و لرد ولدمورت را روی تخت خواباندند . زن ماسکش را به صورت زد و بالای سر ولدمورت آمد .

- آه ، جک عزیزم ، قول می دم که این دفعه درست بشه .
اشک های بلورین از چشمان زن جاری بود . ولدمورت برای یک لحظه احساس کرد که عاشق شده است . اما بعد به خود گفت : من لرد خبثم ، من اهل این کارا نیستم
ولی زن که از خود بی خود شده بود به طرف جلو آمد و ...
... ...
ارباب لرد ولدمورت کبیر :
جمعیت اسلی از پشت شیشه ( در حال استراق بصر ) :
لحظاتی بعد پرستار ها سر جاهایشان ایستادند و آماده برای عمل جراحی شدند .
ماری ( زن ) :
- بوی نامطبوع ، لطفا
پرستار به طرف جلو آمد و شیشه ای را حاوی گاز های بیهوش کننده و همراه با کمی مخلفات را به دست دکتر ماری داد .
ارباب لرد ولدمورت کبیر :
- نه ، خواهش می کنم ، نه ، نــــــــــــــــــــه
... پیسسسسسسسسسسسس ...
حالا ولدمورت در حال دیدن خوابی بود از بچگی اش و ماری با چاقویی در حال گشاد کردن سوراخ های بینی اش بود .
- جارو برقی
جارو برقی روشن شده به طرف چهار سوراخ بینی ( با دو سوراخ جدید ایجاد شده = چهار تا ) ولدمورت رفت و مخلفات درونش را بیرون کشید .
- من از این چیزا خیلی بدم می آید باید بینی انسان تمیز باشه ، نمی دونم چرا این چند وقت جک اینقدر کثیف شده ! حالا سیمان بدید .
- چشم خانم دکتر
ماری زیر لب زمزمه می کرد :
- خــب ، حالا یک کم سیمان می زاریم اینجا ، یک کم هم ماسه ، اها ... این شد یک چیزی ، بابام این شکلی بیشتر می پسنده .
سپس رو به پرستاران گفت :
خب پرستاران عزیزم ، جراحی تمام شد ، فکر کنم این دفعه رکورد زمان رو شکستم در ضمن این گوشت ها و خون و از این جور چیز ها رو هم از کف زمین بردارین ، نمی خوام جک عزیزم ، بترسه
پرستاران :
ماری از اتاق بیرون رفت و پرستاران هم بعد از تمیز کردن اتاق پشت سر او به راه افتادند . ملت مرگخوار به داخل اتاق ریختند . ولدمورت که تازه به هوش آمده بود به اطافش نگاه کرد و فقط آرام ناله می کرد .
آنی مونی به سرعت به طرف سطل آشغالی رفت که پرستاران ان مواد را در آن ریختند و آن را رو به دهانش خالی کرد . :pint:
بلاتریکس : خیلی بدی ، ارباب ، از تو چنین انتظاری نداشتم ، حال می ری با اون زنیکه ...
سوروس :
توبیاس : ، چقدر قشنگ شدین ارباب جان
بارتی : من می تونم درستش کنم
سپس چوبدستی اش را به سمت لرد ولدمورت کبیر گرفت و چیزی زیر لب گفت ، گردی سفید از چوبدستی بیرون آمد و روی بینی ولدمورت نشست و لحظه ای بعد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 13:39:54
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 13:42:46
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 13:44:20
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/3/9 13:45:56
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1387 09:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فضای بیمارستان بشدت خفقان اور بود.گویی از گاز های خفقان اور استفاده کرده باشند.ولدمورت به ارامی پیش می رفت و مرگخواران به دنبال او حرکت می کردند.بلاتریکس با روبان صورتی رنگ {} و ردای بلند بنفش اکلیلی {} که از اتاق شماره ی سه در تالار بیماران روانی بیمارستان کش رفته بود با وقار حرکت می کرد و انی مونی که لباس سفید اشپزی را از اشپزخانه کش رفته بود پوشیده و با لبخند به بلا خیره شده بود.سایر مرگخواران با طلسم تغییر شکل لرد سیاه به شکل مشنگ ها در امده بودند تا مشنگ ها شک نکنند.ولدمورت همراه با لوسیوس به اطلاعات بیمارستان رفت
_سلام
_سلام اقا ...بفرمایید.
_خانم محترم..لطف کنید به پزشک بگید لرد ولدمورت و مرگخوارانش اومدن تا ویزیت بشن
_ببخشید؟
لوسیوس گفت :سرورم..این جا بیمارستان مشنگ هاست.
ولدمورت که سرخ شده بود گفت :خانم محترم لطفا به اقای دکتر بگید که تام ریدل و دوستانش برای معالجه مسمومیت به بیمارستان شما اومدن.
_یک لحظه اجازه بدید.
ناگهان صدای جیغی از ان طرف بیمارستان بگوش رسید
زن به سرعت از جاش بلند شد و گفت :برمی گردم اقا.
و به سمت بیمار روانی رفت که سعی به فرار از بیمارستان داشت.
خانم دیگری که رژ براق خز صورتی زده بود روی صندلی نشست و گفت :چند نفرید اقا؟
ولدمورت گفت :20 تفر
_ پس باید توی نوبت واستید.اتاق دکتر اونجاست .پشت در صف وایسین
ولدمورت و مرگخواران پشت در اتاق رفتند که ناگهان یک خانم با رژ قرمز و گونه های فرو رفته ی صورتی و پوست چروکیده از شدت کرم پودر از کنار لرد و مرگخواران عبور کرد ناگهان با دیدن لرد گفت :ببینم ..هی جک...وقت تو مگه دیروز نبود؟ واسه چی امروز اومدی؟.
ولدمورت گفت :مم...مم.من؟ مامان
زن به ارامی گفت :جک..این قدر ترسو نباش .شانس اوردی من امروز سرم خلوته...بیا امروز بینیتو ببینم.
سپس دست ولدمورت را کشید و به سمت اتاق رفت.
بلاتریکس با عصبانیت به زن خیره شده بود :خجالت نمی کشه با اون ماتیک قرمزش

در اتاق :
_جک...نترس اه...دستتو بکش کنار..چسب بینیتو بکنم ببینم این عمل اخر تاثیری روی مدل بینیت داشته یا نه
_
_اه.
زن چسب را با تمام قدرتی که می توانست از بینی ولدمورت کند و موجب شد نوک بینی اش قرمز شود.
_اخه..از من خجالت نکش...چرا قرمز شدی؟
_
_خب...بزار ببینم....چرا این عمل جراجی اخر دماغتو درست نکرده؟ هنوز هم که همون دماغ قناصه...بزار ببینم...انگار بدتر هم شده ..خاک بر سرم شد...دیگه بابام نمی زاره باهات عروسی کنم.من هرکاری تونستم کردم جک.ولی اون از تو بدش می اد.نمی زاره دیگه باهات عروسی کنم .همین امروز دوباره عملت می کنم.اگر درست نشد دیگه ....باید قید منو بزنی..هرجند می دونم خیلی دوستم داری
_من؟
_چیه دوستم نداری؟؟اون دختر مو مشکیه کی بود باهات اومده بود؟ نامزدت؟؟؟
_نـ..نه اون مرگخ...یعنی خواهر دوستم بود.
زن اهانی گفت و سپس فریاد زد :جک رو بستری کنید امروز هم باید عمل شه.
ملت پرستار : چند بار؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/3/8 10:44:39
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی فرمون رو کج کرد و فریاد زد :
- ارباب من یک تابلو دیدم نوشته بود : بیمارستان 10 کیلومتر . اونجا می ریم ، نزدیک هم هست .

ملت مرگخوار که کمی امید وار شده بودند . همه کمر بند ایمنی اشان را بستند و محکم در جای خود مستقر شدند . آنی مونی که حال تقریبا با سرعت 200 کیلومتر در ثانیه حرکت می کرد از جلوی اتوبوس فریاد زد :

- رسیدیم . پیاده شید تا اتوبوس رو به بوق نکشیدید .
ملت مرگخوار :
و در ادامه ... ملت مرگخوار :
و ناگهان ... بیگ بنگ ؛ ثانیه ای طول نکشید که چندین نفر از مرگخواران در اثر ترکیدن از سقف اتوبوس به بیرون پرتاب شدند و آنی مونی که به شدت عصبانی شده بود بقیه به جز لرد کبیر را به بیرون از اتوبوس شوت کرد . لرد که آرام آرام و جلو تر از همه حرکت می کرد گفت :
- مثل مشنگا رفتار کنید . نمی خوام بترسونمشون ، یه کلاه و یه چسب زخم به من بدید .
آنی مونی به سرعت به سمت اتوبوس پیش رفت و کلاه و چسب را برای لرد بزرگ آورد . لرد سر براقش را به وسیله ی کلاه پوشاند و چسب را روی بینی اش زد که کسی متوجه سوراخ های عجیب دماغش نشود . سپس وارد بیمارستان شدند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در دست ساخت ...
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 خرداد 1387 15:23
نمایش جزئیات
آفلاین
.آخ...
اوخ.....
واي........

اتوبوس به آرامي حركت ميكرد و هر از گاهي صداهاي مورد اشاره در بالا به گوش ميرسيد.
آني موني با آرامش كامل رانندگي ميكرد و زير لب آواز ميخواند.لرد سياه سرش را روي شانه بلاتريكس گذاشته و خوابيده بود.رودولف با عشق به همسرش خيره شده بود.انگار نه انگار...

-اووووووووخ.

لرد سياه باشنيدن فرياد بليز از خواب پريد.
-چه خبره بابا.چتون شده؟نميذارن آدم دو دقيقه بخوابه.

بليز در حاليكه دلش را گرفته بود و رنگش مرتب تغيير ميكرد به سختي از جا بلند شد.
-ارباب ببخشيدا..ميگم اين چيزايي كه خورديم انگار چيز شده...خب..چيزه.ما حالمون خوب نيست.

ولدمورت سرگرم بررسي بقيه اسلي ها شد.آني موني سوت زنان به رانندگي ادامه ميداد و به نظر سرحال ميرسيد.بلاتريكس در چشمان سرخ ارباب خيره شده بود.حال او هم خوب بود.ولي بقيه اسلي ها روي صندليها ولو شده بودند و از درد به خودشان ميپيچيدند.
-آي ارباب...اينا چي بود به خورد ما دادي؟اوخ ماماااااااان.

بليز كه حالت تهوع شديدي داشت براي احتياط جايش را بابارتي كه كنار پنجره نشسته بود عوض كرد.
-ارباب ما داريم ميميريم.ملت اصيل زاده دارن از دست ميرن.به زودي هاگوارتز فقط مال مشنگ زاده ها و دو رگه ها ميشه.نسل ما منقرض ميشه.
ولدمورت با تعجب به آني موني شاد و سرحال نگاه كرد.بلاتريكس هم همچنان آرام بود.

-هوم...نه دو نفر حالشون خوبه.مجبور ميشيم بلاتريكس رو بديم به آني موني كه نسل جادوگرا از بين نره.
بلا: ارباب منم يهويي حالم بد شد.

ولدمورت قيافه متفكري گرفت.
-ميگم شما دو تا چرا طوريتون نشد؟

بلاتريكس با خجالت سرش را پايين انداخت.
-ارباب اون آني موني كه عادت داره.معدش هر آت آشغالي رو هضم ميكنه.منم كه...چيزه...روم نشد به شما بگم نميخورم.همه غذامو ريختم تو گلدون روي ميز.بعدش ديدم گله فوري پژمرده شد ها..ولي فكر كردم از ابهت و جذبه شما اينجوري شده.

لرد سياه با عصبانيت فرياد زد:
موني...دور بزن.بايد اينا رو برسونيم دكتر.سنت مانگو كه خيلي دوره.بهتره بريم همين اطراف يه دكتر مشنگي پيدا كنيم تا موقتا ملت اصيل زاده رو از مرگ نجات بده.خودم سر فرصت ميكشمشون.بعدش برميگرديم.شماها لياقت مسافرت نداشتين .دفعه بعد تنهايي ميام.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تعطیلات تابستانی
ارسال شده در: شنبه 4 خرداد 1387 16:58
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس به آرامی گفت :سرورم..بارتی رو ول کنید.
بارتی با خوشحالی را به سوی بلاتریکس باز کرد و گفت :ممنونم بلا.
بلاتریکس با غرور به بارتی نگاه کرد و گفت :سرورم..حیفه اشعه ها و اوادوکارا تون رو هدر بدید.
بارتی سرخ شد و به زمین نگاه کرد.
بلیز از سر اتوبوس جیغ کشیــــد :سرورم الان کجا می خوایم بریم؟
ولدمورت به آرامی گفت :بندر عباس .
..........................
دخت بندر نازه والله همگی بگین ماشلله...حالا بیــا..چشای حنایی داره اخ عجب وفایی داره ....بیا ..حالا

تمام مرگخواران تمام راه این اواز را می خواندند و پیتر هم به طرز فجیحی می رقصید.ولدمورت خردمندانه به طلوع زیبای افتاب خیره شده بود و بلاتریکس سعی می کرد از همان موادی که قبلا اشاره کردیم و ........{بدلیل تضاد با قوانین جمهوری اسلامی ایران ویرایش شد }کرم ضد افتاب درست کنه.

اتوبوس به جاده ی سرسبزی رسید.صنوبر ها و توسکا های صورتی رنگ و درختان بلند نارنجی تمام راه را پوشانده بود و گل های بنفشه عطر خوش زندگی را در هوا پخش می کرد.انوار طلایی رنگ خورشید از پس کوهای بلند سفید پوش جاده نمایان میشد و منظره ی شکوهمندی را بوجود اورده بود.
ناگهان ولدمورت به جان پنجره افتاد تا بازش کند.
ملت مرگخوار:
لوسیوس گفت :چی کار دارید می کنید یا لرد؟
ولدمورت گفت :هوا خوبه..می خوام سرم از پنجره ببرم بیرون ..موهام باد بخوره..کلی صفا داره...شما که نمی دونید...
بلیز گفت :اما سرورم شما لرد هستید.و باید مقامتون رو حفظ کنید ..بعد شما که مو..
بلاتریکس با عصبانیت گفت :چیه؟...مگه ارباب دل نداره؟شما ها درک نمی کنید که چه کیفی میده موهای ادم باد بخوره.سرورم می خوان موهاشون در معرض باد قرار بگیره {در دل بلاتریکس : }بعدش هم من یک دوستی داشتم البته لازمه بگم که خودش جادوگر بود.مادرش هم جادوگر بود.پدرش هم جادوگر بود.مادر پدرش و مادر مادر پدرش و مادر مادر مادر پدرش و مادر مادر مادر مادر پدرش و پدر پدرش و پدر پدر......هم جادوگر بودند.خودش هم خیلی خوش قیافه بود.نمی دونم چی شد که با این رودولف عروسی کردم.
رودولف چشم غره ای به بلاتریکس رفت و بلاتریکس بی توجه ادامه داد :اون دوست من یک سگ داشت که پدر و مادرش جادویی بودند اما خودش مشنگ سگ {}بود..برای همین هم بود که من با اون دوستم عروسی نکردم چون یک سگ مشنگ نگه می داشت.بعد.....اون سگه هروقت می رفتند مسافرت سرش رو از پنجره می برد بیرون و کلی حال می کرد....ما که نمی تونستیم سرمون ببریم ولی اون جای هممون کیف می کرد.
ولدمورت که هنوز درگیر پنجره بود متوجه ی حرف بلاتریکس نشد و ملت مرگخوار زدن زیر خنده ....که ...
ولدمورت دست از باز کردن شیشه کشید و رویش را برگرداند.آنی مونی از ته دل گریه می کرد .
بلیز گفت :باز چته؟
_من گشنمه..االان سه روز و شیش ساعته که غذا نخوردم
_رستوران از کدوم گوری بیاریم الان برای تو؟

پیتر با خوشحالی گفت : من یک دونه می شناسم..راستش اونموقع ها که با هری می اومدیم بیرون....صفا..توی جاده ی بندر عباس یک رستوران هست سنتی ابگوشت و کله پاچه و همه چی داره کلا ...میریم اونجا

ولدمورت : باکی میرفتی صفا؟
_با هری
ولدمورت :گفتی چی ؟
_با هری دیگه.
ملت مرگخوار:
ناگهان پیتر که متوجه حرفش شده بود گفت :ا...ببخشید منظور من که هری نبود..اه ....می خواستم بگم با اسبم هنریشان..اشتباه گتفم هری.ببخشید سرورم..دوران جاهلیت است دیگه.
ولدمورت:خب حالا..برای این که دهن این انی رو ببندیم می بخشمت....بگو ببینم رستوران کجاست؟
پیتر لبخندی زد و گفت :دو کیلومتر جلو تر ..نزدیکای بندر عباس..
ولدمورت گفت :گفتی غذاش چیه؟
_غذای سنتی سرورم..ابگوشت و کله پاچه و سیراب شیردون.
ولدمورت در فکر :خیلی وقته که مزه ی سیرابی رو زیر دندون هام حس نکردم.....یا کله پاچه نخوردم..اخرین باری که با ملت اسلاگهورن رفته بودیم سفر..اه..یادش بخیر.
سپس با صدای بلندی گفت :میریم اونجا
ملت مرگخوار:
انی مونی
بلاتریکس:کله پاچه؟

....................................
پیتر فریاد کشید :بلیز بزن کنار رسیدیم.
ملت مرگخوار به طور فجیهی همه باهم ریختند بیرون و ولدمورت با وقار از اتوبوس خارج شد .رودولف فریاد کشید :بلاتریکس کجا موندی؟ بیا بریم دیگه..حالا که یک غذای درست و حسابی به حساب ارباب گیرمون اومده هم نمی ای بخوری؟همش باید مرغ ماسیده شده ی ازکابان رو نوش جان کنی؟ بچمون خب..کم بنیه می شه دیگه.
بلاتریکس: بچه؟
رودلف گفت :خب گفتم شاید بخوای بچه دار شیم .عزیزم..فکر نمی کنی یک بچه زندگیمون رو گرم می کنه؟
بلاتریکس با عصبانیت گفت :رودولف برو سیرابیتو کوفت کن.من اگر بچه دار بشم..چاق میشم..بعد اون پیرهن خوشگله که ارباب واسم خریده رو نمی تونم بپوشم
رودولف گفت :تو نمی ای؟به حساب اربابه ها..من پول ندارم از این چیزا بخرم ها.
بلاتریکس گفت:خب..برو....زود باش..برو سیرابیتو بخور..از جلو چشمم دور شو
ناگهان صدای سرد ولدمورت بگوش رسید که می گفت :بلا...مرگخوار عزیزم ....بیا نهار...دور همی می چسبه..یاد دوران جاهلیت
بلا با بی میلی پیاده شد و به سمت رستورانی رفت که کمی ان ور تر قرار داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!