بلاتریکس به آرامی گفت :سرورم..بارتی رو ول کنید.
بارتی با خوشحالی

را به سوی بلاتریکس باز کرد و گفت :ممنونم بلا.
بلاتریکس با غرور به بارتی نگاه کرد و گفت :سرورم..حیفه اشعه ها و اوادوکارا تون رو هدر بدید.
بارتی سرخ شد و به زمین نگاه کرد.
بلیز از سر اتوبوس جیغ کشیــــد :سرورم الان کجا می خوایم بریم؟
ولدمورت به آرامی گفت :بندر عباس .
..........................
دخت بندر نازه والله همگی بگین ماشلله...حالا بیــا..چشای حنایی داره اخ عجب وفایی داره ....بیا ..حالا

تمام مرگخواران تمام راه این اواز را می خواندند و پیتر هم به طرز فجیحی می رقصید.ولدمورت خردمندانه به طلوع زیبای افتاب خیره شده بود و بلاتریکس سعی می کرد از همان موادی که قبلا اشاره کردیم و ........{بدلیل تضاد با قوانین جمهوری اسلامی ایران ویرایش شد

}کرم ضد افتاب درست کنه.
اتوبوس به جاده ی سرسبزی رسید.صنوبر ها و توسکا های صورتی رنگ و درختان بلند نارنجی تمام راه را پوشانده بود و گل های بنفشه عطر خوش زندگی را در هوا پخش می کرد.انوار طلایی رنگ خورشید از پس کوهای بلند سفید پوش جاده نمایان میشد و منظره ی شکوهمندی را بوجود اورده بود.
ناگهان ولدمورت به جان پنجره افتاد تا بازش کند.
ملت مرگخوار:
لوسیوس گفت :چی کار دارید می کنید یا لرد؟
ولدمورت گفت :هوا خوبه..می خوام سرم از پنجره ببرم بیرون ..موهام باد بخوره..کلی صفا داره...شما که نمی دونید...
بلیز گفت :اما سرورم شما لرد هستید.و باید مقامتون رو حفظ کنید ..بعد شما که مو..
بلاتریکس با عصبانیت گفت :چیه؟...مگه ارباب دل نداره؟شما ها درک نمی کنید که چه کیفی میده موهای ادم باد بخوره.سرورم می خوان موهاشون در معرض باد قرار بگیره {در دل بلاتریکس :

}بعدش هم من یک دوستی داشتم البته لازمه بگم که خودش جادوگر بود.مادرش هم جادوگر بود.پدرش هم جادوگر بود.مادر پدرش و مادر مادر پدرش و مادر مادر مادر پدرش و مادر مادر مادر مادر پدرش و پدر پدرش و پدر پدر......هم جادوگر بودند.خودش هم خیلی خوش قیافه بود.نمی دونم چی شد که با این رودولف عروسی کردم.
رودولف چشم غره ای به بلاتریکس رفت و بلاتریکس بی توجه ادامه داد :اون دوست من یک سگ داشت که پدر و مادرش جادویی بودند اما خودش مشنگ سگ {

}بود..برای همین هم بود که من با اون دوستم عروسی نکردم چون یک سگ مشنگ نگه می داشت.بعد.....اون سگه هروقت می رفتند مسافرت سرش رو از پنجره می برد بیرون و کلی حال می کرد....ما که نمی تونستیم سرمون ببریم ولی اون جای هممون کیف می کرد.
ولدمورت که هنوز درگیر پنجره بود متوجه ی حرف بلاتریکس نشد و ملت مرگخوار زدن زیر خنده ....که ...

ولدمورت دست از باز کردن شیشه کشید و رویش را برگرداند.آنی مونی از ته دل گریه می کرد .
بلیز گفت :باز چته؟
_من گشنمه..االان سه روز و شیش ساعته که غذا نخوردم
_رستوران از کدوم گوری بیاریم الان برای تو؟
پیتر با خوشحالی گفت : من یک دونه می شناسم..راستش اونموقع ها که با هری می اومدیم بیرون....صفا..توی جاده ی بندر عباس یک رستوران هست سنتی ابگوشت و کله پاچه و همه چی داره کلا ...میریم اونجا
ولدمورت : باکی میرفتی صفا؟
_با هری
ولدمورت :گفتی چی ؟
_با هری دیگه.
ملت مرگخوار:
ناگهان پیتر که متوجه حرفش شده بود گفت :ا...ببخشید منظور من که هری نبود..اه ....می خواستم بگم با اسبم هنریشان..اشتباه گتفم هری.ببخشید سرورم..دوران جاهلیت است دیگه.
ولدمورت:خب حالا..برای این که دهن این انی رو ببندیم می بخشمت....بگو ببینم رستوران کجاست؟
پیتر لبخندی زد و گفت :دو کیلومتر جلو تر ..نزدیکای بندر عباس..
ولدمورت گفت :گفتی غذاش چیه؟
_غذای سنتی سرورم..ابگوشت و کله پاچه و سیراب شیردون.
ولدمورت در فکر :خیلی وقته که مزه ی سیرابی رو زیر دندون هام حس نکردم.....یا کله پاچه نخوردم..اخرین باری که با ملت اسلاگهورن رفته بودیم سفر..اه..یادش بخیر.
سپس با صدای بلندی گفت :میریم اونجا
ملت مرگخوار:
انی مونی

بلاتریکس:کله پاچه؟
....................................
پیتر فریاد کشید :بلیز بزن کنار رسیدیم.
ملت مرگخوار به طور فجیهی همه باهم ریختند بیرون و ولدمورت با وقار از اتوبوس خارج شد .رودولف فریاد کشید :بلاتریکس کجا موندی؟ بیا بریم دیگه..حالا که یک غذای درست و حسابی به حساب ارباب گیرمون اومده هم نمی ای بخوری؟همش باید مرغ ماسیده شده ی ازکابان رو نوش جان کنی؟ بچمون خب..کم بنیه می شه دیگه.
بلاتریکس:

بچه؟
رودلف گفت :خب گفتم شاید بخوای بچه دار شیم .عزیزم..فکر نمی کنی یک بچه زندگیمون رو گرم می کنه؟
بلاتریکس با عصبانیت گفت :رودولف برو سیرابیتو کوفت کن.من اگر بچه دار بشم..چاق میشم..بعد اون پیرهن خوشگله که ارباب واسم خریده رو نمی تونم بپوشم
رودولف گفت :تو نمی ای؟به حساب اربابه ها..من پول ندارم از این چیزا بخرم ها.
بلاتریکس گفت:خب..برو....زود باش..برو سیرابیتو بخور..از جلو چشمم دور شو
ناگهان صدای سرد ولدمورت بگوش رسید که می گفت :بلا...مرگخوار عزیزم ....بیا نهار...دور همی می چسبه..یاد دوران جاهلیت

بلا با بی میلی پیاده شد و به سمت رستورانی رفت که کمی ان ور تر قرار داشت.