جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  140 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم ماگل شناسی!


در کلاس ماگل شناسی،هیاهویی به پا بود!
رودولف لسترنج به عنوان مدرس با آنکه نیمی از ساعت کلاس گذشته بود،هنوز به کلاس نیامده بود و دانش آموزان با خیال راحت در حال بازیگوشی بودند!

اما با پدیدار شدن جسمی سایه مانند در چارچوب در،تمام هیاهوی کلاس فروکش کرد...رودولف لسترنج رسیده بود!

دانش آموزان سریعا هرکذام به سمت صندلی های خود رفتند و مدرس در ماگل شناسی را مشاهده میکردند که به سمت تخته حرکت میکرد!

رودولف در حالی که هنوز در میانه کلاس بود،چوب دستیش را بیرون آورد و ورد هایی را به سمت تخته کلاس فرستاد!
بلاخره وقتی که به تخته رسید،نوشته های روی تخته برای دانش اموزان قابل خواندن شدند!

"جادوگر یا ساحره،مشنگ،دورگه،فشفشه،گند زاده!"

برخی از دانش آموزان با دیدن کلمه آخری کمی غر غر کردند...اما چه کسی بود که نمیدانست افکار یک لسترنج در مورد خون خالص جادوگری چیست؟

رودولف درحالی که تمام کلاس را زیر نظر داشت گفت:
_شباهت این سه کلمه میدونید چیه؟هیچکی نمیدونه؟خودم میگم...همه اونها انسان هستند...فرقشون رو چی؟

آستوریا دستش را بالا برد...
_جادوگر و یا ساحره قدرت جادویی و جادو کردن دارن..همچنین دو رگه ها...و البته گندزاده ها!
_درسته...فرق اینها با ماگل ها همینه..اما فشفشه ها چی؟
_خب..فشفشه ها هم خون جادوگری دارن،ولی توانایی جادو کردن به اراده خودشون رو ندارن!
_آفرین..پس مسئله در مورد خون هست!

آستوریا توقع داشت که به خاطر جوابش امتیازی به اسلیترین تعلق بگیرد،ولی به نظر میرسید رودولف چنین قصدی نداشت!
_فرق بین ساحره یا جادور با دورگه و گند زاده هم دقیقا همینه...خون...میبینید؟تقسیم بندی ها بر اساس خون هست،پس چجوریه که بعضی این مبحث رو نادیده میگیرن؟

پس از پایان این جمله اسلیترنی ها با غرور خاصی به باقی دانش آموزان نگاه کردند...اما رودولف بدون آنکه حرفی بزند کاغذ های پوستی روی میز خودش را با وردی بین تمام دانش آموزان تقسیم کرد و گفت:
_برای جلسه اینده باید در این مورد بنویسد!

و سپس به سرعت از کلاس خارج شد!

-----------------------------------------


تکلیف شما اینه...باید رولی درباره خودتون بنویسید که توی اون با مباحثی مثل خون خالص یا مشنگ و جادوگر و فشفشه برخورد کردین...میخواییم ببینیم که شخصیت شما چجور برخورد و تفکری در این امر (تعصب به خون خالص یا تعصب نداشتن،برخوردتون با فشفشه ها،ماگل دوستی یا ماگل گریزی و...) داره!

پ.ن:سوژه ی رول و موضوع یکم کلی هست،ولی مثال نزدم که دستتون باز تر باشه و گزینه هاتون کم نشه...سوال داشتین حتما برام پخ بفرستین!


نمرات جلسه اول هم در پست قبلی قابل مشاهده اس!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 00:51
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه اول ماگل شناسی!




ریونکلاو:

مایکل کرنر:24
مایکل...تکلیفت چندتا مشکل داشت به طور کلی...که دلیلش احتمالا صرفا بی تجربگی هست...مطمئنا با شرکت توی کلاس های هاگ و نقد شدن بهتر خواهی شد!

نقل قول:
مایکل کرنر علاقه ای به ماگل ها نداشت ، چون بیشتر عمرش رو کنار جادوگرها بود ، با کندی به سمت کلاس ماگل شناسی رفت ، کلاس شلوغ بود و مایکل بر روی صندلی ته کلاس نشست ، پروفسور لسترج وارد کلاس شد و سکوت شکسته شد ، پروفسور لسترنج شروع به صحبت کرد ، صحبت های پروفسور لسترج جالب و منطقی بود ، علاقه مایکل به ماگل ها کمی‌ بیشتر شد ، بعد از جادو کردن تخته توسط پروفسور لسترج و پدید آمدن نوشته ، پروفسور از بچه ها خواست تا همه به ترتیب در صفی بایستند و به سمت تخته بیایند و چشمانشان را ببندند و به تخته دست بزنند و بعد چشمانشان را باز کنند ، هر کس که اینکار را میکرد ناپدید میشد ، آخرین نفر مایکل بود ، با کمی ترس جلو آمد و چشمانش را بست و به تخته دست زد اما وقتی چشمانش را باز کرد خود را در مکانی دید که افراد ماگل با وسیله ای به نام اسلحه یا تفنگ به مایکل شلیک می کنند ، مایکل با بزرگترین ترس خود از ماگل ها رو به رو شده بود ، مایکل چوبدستی نداشت که جادو کند بنابراین در جایی پناه گرفت ، مایکل به یاد حرف پروفسور افتاد

اینجا تو توی یک جمله و کلا یک پاراگراف،بدون اینکه نقطه بذاری،اول توضیح دادی که مایکل حسش نسبت به کلاس چیه،بعد کلاس چجوری بود،بعد معلمت چیکار کرد،بعد کجا رفتی و بعد تو اونجایی که رفتی چه اتفاقی افتاد!
و خب..این کاملا اشتباهه...هر کدوم از این بخش هایی که گفتم باید توی یک یا چند جمله و هر کدوم توی یک پارگراف باشه..اینجوری که مینویسی،خواننده اولا گیج میشه و نمیفهمه که چی نوشته شده،دوما ظاهر پست زیبا نیست!

مورد بعدی اینه که از یک خورده پستت غیر منطقی بود...اینکه یه جایی ظاهر شدی که تیراندازی میکنن و بعد میایی میگی لطفا بس کنید و بس میکنن و بعد خیلی دوستانه با هم صحبت کنید و اینا!

ولی خب...ایده ات بد نبود..هرچند که خیلی بهتر میشد پردازشش کرد،ولی اینکه یه فاز " پیام صلح طلبی" داشت،بد نبود!



ریتا استیکر:28
خب ریتا...توی اولین نگاه،پستت خیلی هیجان آور و ترغیب کننده اس..به خاطر شکلک ها و دیالوگ ها...دیالوگ ها و دیالوگ نویسی یکی از قسمت های مورد علاقه من توی پست هاست..که البته برای اینکه بشه خیلی از دیالوگ استفاده کرد،باید واقعا دیالوگ های خوبی نوشت و کمتر دیالوگ بی فایده به کار برد که خب کار سختیه!

توی رولت هیچ اشاره مستقیمی به ترس ریتا نشده،ولی با خوندن پست، خواننده کاملا میفهمه ترس ریتا چیه!

دیالوگ هات خوب بودن..به طور کلی رول خوبی بود،هرچند یک خورده بیشتر میشد بهش پرداخت!



لینی وارنر:29
به طور کلی پست خوبی بود...هم خواننده فهمید ترس لینی چیه و هم رول یک سوژه فرعی بامزه داشت که باعث سرگرم کننده بودن رول شده!

یه مورد صرفا...دیالوگ اول که متعلق به میمونه،بیشتر متعلق به یک ادم خواره..چون نه صدا و زبون میمون اینجوریه و نه اون شکلکه کمک خاصی میکنه!
باقی شکلکا واقعا خوب و بامزه بود..لحن ساده رول هم خیلی به این امر کمک کرد!



لیسا تورپین:27
به طور کلی رولت یکم ماست مالی طور بود!:همر:یعنی میدونی؟بذار بریم توی خود رول بهتر میشه توضیح داد!

نقل قول:
لیسا با بی حوصلگی در حال کتاب خواندن بود.

- لیسا حوصلم سر رفته میای بریم خرید؟
- اره! اتفاقا منم از بس این کتاب رو خوندم خسته شدم. بریم کش پاشنه بلند بخریم!

خب...این دیالوگ ها و اون توضیح نیم خطی واقعا نیازی بهش نبود...تمام اینا رو میشد توی یک جمله ی مثلا "لیسا تورپن و لینی وارنر که حوصله شان سر رفته بود،تصمیم گرفته بودند که به خرید بروند" و یه چیزای بامزه هم لابلاش،گذاشت...لاکن اینجا چنین چیزی شاهد نیستیم!

کل رولت در مورد اینه که لیسا میره کفش بخره،ولی کفش پاشنه بلند دیگه نیست و ترس لیسا هم دقیقا این بود که دیگه نتونه کفش پاشنه بلند بخره...خب...این تم اصلی بود،ولی توی رول هیچ دیالوگ خاص،هیچ چیز طنزی با توجه به اینکه رولت طنزه خب،و کلا چیز خاصی که رولت رو بامزه کنه نیست!
ولی خب ترس لیسا رو دیگه مطمئنا خواننده تونست بفهمه!



جیسون ساموئلز:24
رولت کم بود...نه صرفا از لحاظ حجم،بلکه از لحاظ محتوا!

شکلک فروشنده بلیط که هی تکرار میشد خیلی نامناسب بود...مشخص نبود فروشنده بیخیال بود یا چی؟

صحنه دعوا و مجبور کردن فروشنده به فروش بلیط هم خیلی ابتدایی بود و چیزی نداشت!

ترس جیسون سفر نکردن با وسایل مشنگی بود؟
میبینی...اینکه برای خواننده سوال ایجاد کنی و خواننده متوجه نشه که بلاخره ترس جیسون چی بود،ضعف حساب میشه!



گرنت پیج:29
به طور کلی رول بامزه و جالبی بود گرنت...هم ترس مشنگی رو نشون دادی و هم رول سرگرم کننده ای بود...فقط چنتا نکته رو توجه داشته باش...تو به خودی خود میتونی خنده دار و طنز بنویسی،لاکن هیچ وقت سعی نکن "به زور" خواننده رو بخندونی..این نتیجه عکس میده و تو نیازی به "به زور" خندوندن نداری...مثلا:
نقل قول:
دیگر بد تر از این نمیشد. تمام دانشمندان معتقدند که بدتر از سوسک، عقرب نیست بلکه سوسکی است که پرواز میکند.


نکته بعدی توی انتهای پستت هست...ببین هیچ مشکل خاصی نداره پست حال حاضر،ولی بهتره هیچ اجازه ای ندی که پستت گنگ باشه قسمتیش...
انتهای پستت یه تیکه هست که ممکن باعث بشه خواننده یک خورده دچار مشکل بشه و نفهمه که چی شد! اون قسمتی که خاله گرنت صداش میکنه و گرنت چشماش رو باز میکنه!
اونجا معلوم نیست چه اتفاقی افتاده دقیقا...به نظر میرسه که مثلا گرنت خوابش گرفته و با صدای خاله اش از خواب بیدار میشه (چون روی تخت بود!)...بهتره خودت قبل از این یه توضیحی میدادی توی جمله قبل که مثلا "گرنت بعد از کشتن سوسک آسوده به خواب رفت!" و بعد این صحنه بیدار شدن و اینا رو میوردی!

ساده بود،ولی خوب بود!





هافلپاف

جسیکا ترتینگ:23
خب جسیکا...تکلیف این بود که "ترس مشنگیتون چیه؟باهاش روبرو بشین"...به نظرت خواننده میفهمه تو این رول که جسیکا از چی میترسه؟نه!

تو بیشتر از دیالوگ استفاده کردی و کمتر توصیف کردی...اما مشکل اینجاست که دیالوگ هات اونقدر قوی نیستن که بشه بهشون تکیه کرد تا خواننده متوجه فضا،زمان و موضوع بشه!
با استفاده از این دیالوگ هات خواننده متوجه میشه (البته به سختی و بعد از اینکه چند بار رولت رو خوند) دختر خاله جسیکا مشنگه...و جسیکا خونه اون هاست...و این تنها چیز واضح توی رول بود!
ما ابتدا نفهمیدیم که چی هنگ کرد،و فردا قراره با چه کسی روبرو شد که این هم منجر به این شد که نفهمیم که از کی میترسه!

نقل قول:
پس از چند ثانیه صدای شیون دلخراش جسیکا محله را پرکرد..

-عهه اینکه...پروف...رودو...لس... اهم..شما مشق.. لولو...
- خب پس حتما همدیگه رو میشناسین
رودوف و جسیکا:نه..
جسیکا نفس رحتی کشید و گفت:لولوخور خوره نبود پروف... اهم

اگه گوینده دیالوگ اول جسیکاست،نباید دوتا اینتر میزدی بعد از جمله!

نقل قول:
خلاصه جسیکا و دختر خالش بعد از حرف هایی

سعی کن این کار رو نکنی...این "خلاصه" گفتن و امثال این، بیشتر شبیه تعریف کردن یک قصه و ماجراس و لحن رول رو خراب میکنه!

در کل پستت به شدت گنگ بود...نه فهمیدیم ترس جسیکا چیه،نه از کی میترسه،نه اینکه اون قسمت اول چی بود و نه اینکه آخرش چی شد...میدونم که میتونی بهتر از اینا بنویسی...پس بنویس!



دورا ویلیماز:24
خب دورا..رولت یکسری اشکالات کوچیک داشت که با رفعشون نوشته ان خیلی بهتر میشه...
به عنوان مثال توصیه نمیشه که شکلکها توی توصیفات به کار بره..و شکلکها هم معمولا قریب به اتفاق شکلک های خود سایته و این شکلکهایی که گذاشتی مثل "~_~" یا "@_@" نباید قرار بگیره!
نکته بعدی لحن توصیفات هست...لحن دیالوگ که محاوره ای هست همیشه طبیعتا، لحن توصیفات هم بیشتر محاوره ای بود تا کتابی ولی حتی اگه محاوره باشه باید یکسری نکات رو رعایت کنیم!

نقل قول:
یکی صداش زد:

_هی دختر تا اخر عمرت میخوای همونجا وایسی و هیچ کاری نکنی ؟< "_" >پس چرا باید بهت پول بدن؟$ هاااان؟

اینجا چون دیالوگ مربوط به شخص بود نیازی نبود دوتا اینتر بزنی و یکی کافی بود!

نقل قول:
دورا به خود نگاهی کرد لباس خاکستری پوشیده بود و روش یک پیشبند سفید دالبر بسته بود اه لعنتی خدمتکاررر.

اه لعنتی خدمتکار رو کی میگه؟راوی یا دورا؟اگه دوراس که مثلا باید مینوشتی "دورا با خودش گفت،اه لعنیتی...خدمتکار؟"

نقل قول:
+من باید چکار کنم؟

تمام قاشق ها و چنگال هارو برق بندازی و رختارو بشوری-_-

اولا که "+" نداریم..دوما که دیالوگ دوم هم باید خط تیره میذاشتی و سوم اینکه یک اینتر کافی بود و نیازی به دو اینتر نداشت!

نقل قول:
(داداش بدبختشو بگید که تنها کاربردش همینه) اصلا از این کارا خوشش نمیومد اخه ،والا به خدا این کارا یه وقتی دوباره قراره همه جارو بریزیم؟

همونطور که گفتم دخالت راوی اشتباههه و اینجا جدای از اون یک جور نامفهومی توی جمله داریم!
این موضع هی توی رولت تکرار شده..هم دیالوگ ها و هم مهمتر از اون لحن راوی!

اما در مورد شخصیت پردازی...چیزی که ما از دورا فهمیدیم توی این رول و یک اشاره ای هم همون اول تو رولت بهش کردی (سعی کرد اصلا و ابدا به اتاق جمع کردن فکر نکند) ترسشه و اینکه یک برادر اسلیترینی داره و الی اخر...خیلی بیشتر و بهتر میشد پرداخت ولی خب...رول های اولته،کم کم جا میوفتی!



رز زلر:29
به دلیل سو استفاده از علاقه هافلی استاد ازت نمره کم میکنم!

پستت خوب بود رز...ترس رز رو بدون اینکه مستقیم بگی،واضح به خواننده فهموندی...تنها موندن و از دست دادن دوستان...به نظر من خوب بود...با توجه به اینکه پست جدی حساب میشه هم سعی کن جملات رو به زیباترین شکل ممکن بنویسی!



سوزان بونز:28
رول جالبی بود سوزان...ساده بود ولی خوب بود...صرفا چیزی که میتونم بگم اینه که تو همون اول به خواننده گفتی ترست چیه...گم شدن بالشت یا خوابیدن کسی روی بالشتت...و این باعث شد خاصیت تمام دیالوگ های بعدی توی تالار هافلپاف کم بشه...چون خواننده میدونست که ترس سوزان چیه و کنجکاوی براش پیش نمیاد توی اون دیالوگ ها!

مسئله بعدی اینه که شاید بهتر بود بیشتر از سوزان میگفتی...که چرا بالشتش اینقدر مهمه...میدونی؟فرصت خوبی بود جنبه تنبلی سوزان رو اینجا به نمایش میذاشتی،ولی این کار رو نکردی!

به هر حال خوب بود رولت!



آملیا فیتلورت:27
شما هم مثل به صورت خاطره وار و از دید شخصیت روایت کردین...

توی رولت یک قسمت هایی هست که مستقیم و غیر مستقیم در مورد شخصیت و گذشته آملیاست و این خوبه...ترس آملیا یکم کلی بود ولی خب دلیل اون رو هم خواننده توی رول میبینه!

نکته ای هم توی رولت بود که باید بگم...نیاز نیست بعد از توصیف و تعریف اینکه مثلا "پدر فریاد زد"،حرفی که زده یا بهتره بگم دیالوگ رو دوتا اینتر بزنی...یک اینتر کفایت میکنه!


استوارت مک کینلی:17
آم...برات یک پخ خواهم فرستاد که رولت رو کاملا نقد کرده باشم،لاکن صرفا بگم داستان اینه که ترست باید ترس مشنگی میبود و خب اکثر نمره کم شده ات برای همینه،لاکن خب امضای خوبی داری که اینم بی تاثیر نبوده تو امتیازات!





گریفندور

مینورا مک گونگال:25
مینورا...میدونی؟ربطی به کوتاه بودن پست نداره...بلکه پستت یک خورده کمه...کم پردازش شده...یک قسمت های گنگی هم داره!
نقل قول:
به آن مستطیل عجیب و غریب که رویش عکس یک مرد بود و حرکت نمی کرد ، خیره شد . با ترس از آن شیء ساده اما واقعا خطرناک فاصله گرفت که از پشت به یک خانم چاق خورد .

آن؟کدام آن؟مشخص نکردی و خواننده نمیتونه متوجه بشه که مستطیل عجیب غریبی که عکس یک مرد روشه و حرکت نمیکنه دقیقا چیه؟
و یا اون خانوم چاق کیه؟

نقل قول:
لسترنج و بچه ها با تاسف نگاهش می کردند . مغموم و ناراحت از کلاس بیرون می رود و به دستشویی دخترها پناه می برد.

وسط جمله شکلک نزن!
و اینجا نفهمیدیم که چرا با تاسف باید بهش نگاه کنن و مینورا ناراحت و مغموم باشه!

اینجا ما نفهمیدین دقیقا ترس مینورا از چیه..از وسایل مشنگی؟اینطور به نظر نمیرسید...از خجالت زده شدن جلوی بقیه؟معلوم نبود!
ولی یه چیزای دیگه از شخصیت مینورایی که میخوای ارائه بدی (و نباید متفاوت از کتاب باشه) میشد فهمید...جدی بودن مینورا رو مثلا میشد فهمید،مخصوصا توی قسمت اول رول!

در کل...برای شروع چندان هم بد نیست!



جینی ویزلی: 27
بد نبود جینی در کل...فقط یکخورده..آم...لوس؟کلیشه ای؟قابل پیشبینی؟بدون هیجان؟نمیدونم...فکر نکنم زیاد عدالت باشه که این کلمات رو برای رولت به کار ببرم،لاکن رگه هایی از اینایی که گفتم توی رولت بود!
چیز خاصی از جینی ندیدم ولی بازم با این حال یک جینی منطبق بر کتاب بود که این هم بازم خوبه!

ظاهر پستت خوبه،نکات نگارشی و شبیه اون رو رعایت کردی...فقط اگه یکم بیشتر روی شخصیت جینی میپرداختی و بیشتر از جینی توی پست میفهمیدیم،نمره بهتری میگرفتی!



نیوت اسکمندر:29
به طور کلی رول خوبی بود...خوب نوشته شده بود،داستان کشش داشت و حتی تیکه های بامزه و جالبی رو هم داشت.

نقل قول:
خانم رئیس خنده ای کرد وگفت:
-ببخشید آقای اسکمندر من کلیپسم زیادی بزرگه و اگه بشینم به صندلی گیر میکنم...

بامره بود!

نقل قول:
نیوت خشکش زده بود. او باید انسان میکشت. به یاد آورد که آخرین باری که خواسته بود جانوری را بکشد موفق نشده بود و تا چند روز شب ها خواب بد می دید.
او همچنین از منفجر شدن می ترسید. هیچ زمانی دوست نداشت که بدنش از هم گسیخته شود

همین که ترس نیوت این بود که کسی رو بکشه یا باعث آسیب رسوندن به کسی بشه،کافی بود...نیاز نبود که از منفجر شدن هم بترسه!

نقل قول:
-ما فکر میکردیم که شما برای جانوران ارزش قائل هستین.

رئیس ماکوزا روی نقطه ضعف نیوت دست گذاشته بود. نیوت از این حرف عصبانی شد و گفت:
-من قبول می کنم. برای فرزندانم حاضر هستم هر فداکاری تحمل کنم

اینجا حتی خواننده متوجه دلیلی که نیومت به خاطر اون به استقبال ترسش میره رو هم متوجه میشه...هرچند شکلک نیوت تو این دیالوگ زیاد به آدم عصبانی نمیخوره!

همونطور که گفتم رول خوبی بود،ولی من به جات بودم حتی اسم ترامپ رو هم توی رولم نمیوردم!



آرتور ویزلی:24
راوی رول خودت بودی و این باعث شده بود که رولت حالت "دفترچه خاطرات" داشت..یه سری نکات توی رولت بود که باید سعی کنی در رول های بعدیت اصلاحشون کنی!
نقل قول:
مالی ازم خواست که تنهایی نریم جنگل و خیلی خطرناکه. اما هر طور که بود من میخواستم برم ماجراجویی.

از شروع رولت تا اینجا کاملا بیهوده است!
یعنی صرفا خواننده خسته میشه و چیز خاصی رو بهش نمیدی،نه نکته خاصی داشت و نه دیالوگ ها و یا صحنه بامزه ای رو به دنبال داشت...کل این دیالوگ ها و پارگراف ها رو میتونستی توی یکی دو خط و در یک جمله خلاصه کنی...مثلا: "آرتور که حوصله اش سر رفته بود،تصمیم گرفت که با خانواده اش به قصد پیک نیک به جنگل برود، ولی هیچ کدام آنها به جز رون،او را همراهی نکردند!"

نقل قول:
صبح روز بعد

وسایلم رو که از قبل آماده کرده بودم برداشتم.
رون رو صدا کردم.
صبحونه رو زدیم تو رگ و راه افتادیم.

همچنین این...کاملا اضافیه...چه اهمیتی داره یا چه نکته ای داره که ارتور صبحونه بخوره و رون رو صدا کنه و بعدش راه بیوفتن؟بهتر بود مستقیما به قسمت جنگل میپرداختی!

نقل قول:
در مسیر جنگل

بولد باید کرد این جابجایی _فضا_مکان_زمان رو!

ترس مشنگی آرتور ماره..دلیلش رو هم توضیح دادی...یه سری تیکه هایی هم بود که سعی کردی بامزه باشه و توی خیلیاش موفق بودی در انتهای پستت بود..به هر حال سعی کن توی رولهای بعدیت این نکاتی که گفتم رو رعایت کنی تا نوشته هات بهتر هم بشن!



کتی بل:24
دلیل این امتیاز نوشته ات نیست...رولت خیلی بامزه بود اتفاقا و من خوشم اومد...ولی به موضوع و تدریس ربطی نداشت متاسفانه...منظورم این نیست که آخرش معلوم شد کتی ترسی نداره و دلیلش هم اینه که خب عقل درست حسابی نداره،بلکه اینه که اصولا با ترس "مشنگی" مواجه نشدی...اگر قرار بود که لولوخوخوره مواجه بشیم که تکلیف رو درباره مواجهه با لولوخورخوره میدادم!



پالی چپمن:29
رولت یکم طولانی بود و میشد یکم خلاصه تر باشه،البته اونقدر هم نبود که باعث مشکل برای خوندنش باشه!
چیزی که توی رولت دوست داشتم این بود که نقش پالی و علایق پالی توش پر رنگ بود...ابعاد شخصیت پالی و علایق و عادت هاش به ما نشون داده شده!

نقل قول:
- محله های مشنگی بازه. برو از اونجا بخر.

لحن سرد و خشک آستوریا خوب بود...ولی نکته اینجاس که تو برای روبرو شدن با مشنگا هم یک دلیل اوردی!

دیالوگ هات خیلی خوبن...این در کنار معرفی شخصیت پالی،نقطه قوت پستت بود...واقعا خوبن دیالوگ هات...آفرین!

ترس مشنگیت که خوردن گوشت بود هم جالب بود و هم قابل قبول...صرفا اگه این داستان نحوه خوردن گوشت پالی خاص تر بود،مطمئنا نمره کامل میگرفتی!



آنجلینا جانسون:29
هوم...من عاشق نوشته هایی هستم که اقتباسین...خوبه!

نقل قول:
برای همین شمع کوچک روی میز کنارِ آنجلینا برای مطالعه کفایت می کرد. آنجلینا تازه از مدرسه برگشته بود و بخش هایی از یک کتاب مشنگی که در ارتباط با کلاس ماگل شناسیش تهیه کرده بود را میخواند

از اونجایی که نوشته ات جدیه،باید یه سری نکات ریز رو بهشون توجه کنی...اول اینه که منطق توی رول جدی برعکس رول طنز مهمه...اینجا یه نکته ریز هست...آنجلینا داره از شمع استفاده میکنه...کاملا جادویی...و داره کتاب مشنگ شناسی میخونه و کلاس مشنگ شانسی داشته..مطمئنا هاگوارتز میره..پس چجوری بعدظهر برگشته خونه؟
البته این توی این رول مشکلی نیست...میشه حتی اینطور توجیه کرد که تابستون تازه شروع شده یا تعطیلات کریسمسه یا هر چی دیگه...صرفا گفتم حواست باشه که رول جدی این چیزاش مهمه!

نوشته ات طولانی بود...ولی این اشکالی داره؟نه...رول تو جوری بود که خواننده از خوندنش خسته نمیشه..میدونی چی میگم؟هم داستان و هم نوع روایت کشش و حتی کنجکاوی ایجاد میکنه برای خواننده!

نقل قول:
-مامان من باید با مایکل حرف بزنم.

اینجا ما یه شخصیت ناشناخته یا کم شناخته شده داریم...وقتی اسم مایکل میاد،خواننده یک لحظه مکث میکنه و با خودش میگه مایکل کیه؟
در این حالت باید سریعا مایکل رو یه جوری به خواننده معرفی کنیم!
نقل قول:
- مگه مایکل هم اینجا زندگی می کنه؟

-همه ی ما با هم زندگی می کنیم مادر جان، من و تو و برادرت. حالا برو یکم دراز بکش.

دقیقا همین کاری که تو الان کردی...خواننده فهمید که مایکل برادر آنجلیناس!

یک چیزی هم که توی رولت به چشم اومد اینه که بین دیالوگ ها پشت سر هم دوتا اینتر میزنی که توی اکثر دیالوگ هات نیازی بهشون نیست...دیالوگ های پست سر هم رو یک اینتر بزن!

توی این رول یک چیزایی رو در مورد آنجلینا میفهمیم که نکته مثبتیه...ماگل بودن مادر و جادوگر بودن پدر و برادر!
ولی نکته ای که هست اینه که برادر آنجلینا هم مشنگ شده،ولی برعکس مادرش سریع حرفای آنجلینا رو باور میکنه و باهاش راه میاد!

اون قسمتی که آنجلینا روبروی آینه ها قرار میگره هم یکم سنگینه و یک خوره هم گیج کننده...بعضی جاهاش نیاز هست که خواننده دوبار جمله رو بخونه و یا وقتی جمله رو خوند روش یه چند ثانیه ای فکر کنه..که البته خب ناگزیر هست این امر توی رولت!

به طور کلی رول خوبی بود...دلیل این امتیازی که ازت کم شده هم صرفا این بود که ترس آنجلینا ماگل بودن بود که خب...ماگل بودن یک خورده اصطلاح جادویی هست تا مشنگی!

خوب بود آنجلینا!



ناتالی هالکام:27
بد نبود ناتالی..تصویر سازی و فضا سازیت هم خیلی خوب بود!
فقط به این نکته ها دقت کن...بعضی قسمت های رول و روایت کتابی بود و یه قسمت هاییش محاوره ای...باید توی رولت یا همه اش محاوره ای باشه و یا کتابی (طبیعتا توی جفتش ولی دیالوگ ها محاوره ای هستن!)

نقل قول:
اون نمیتونست با ترسش رو به رو بشه , حداقل با ترسش از کوسه ها

نیاز نبود که به طور مستقیم این رو بگی،خود رول اینو به خواننده میفهمونه که ناتالی مرگ و غرق شدن رو به خورده شدن توسط کوسه ها مثلا ترجیح میده!

یه نکته دیگه...مهمترین قسمت رول های جدی پایانش هست...دفعه بعد به این نکته دقت کن!



ترسی اورسون:28
واقعا خوب بود ترسی...خیلی...همونطور که به دوستات گفتم رول جدی باید پایانش خیلی خوب باشه...و تو همه قسمت های رولت خیلی خوب بود، به غیر از پایانش!

به خوب نوشتن ادامه بده ترسی و برای پایان رول هات بیشتر وقت بذار!





اسلیترین:

گرگوری گویل:24
اولا که نیاز نیست بعد هر جمله دوتا اینتر بزنی...دوما که شکلک عموما برای دیالوگ ها استفاده میشه...سوما لحنت اشتباس و حتی محاوره ای هم نیست..اگه لحن بخواد محاوره ای باشه هم باید املاش صحیح نوشته بشه!
این سه نکته ای بود که به طور کلی بولدترین نکات منفی پستت بود!
نکته بعدی خود رول و ماجرا بود...ولی...صادق باشیم! از سمبل کردن و زرنگی آخرت برای جمع و جور کردن پست خوشم اومد!
فراموش نکن که گویل توی کتابا بهش پرداخته شده تقریبا...حواست باشه که نباید زیاد مغایر گویل کتاب باشه چیزی که از گوییل قراره ارئه بدی!



آستوریا گرینگریس:30
خیلی خوب بود استوریا...هرچند من زیاد طرفدار روایت های "اول شخص طور" نیستم،ولی واقعا خوب بود...مخصوصا قسمت تصورات آستوریا..حلال و نوش جونت نمره کامل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1396/4/27 1:09:17
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 26 تیر 1396 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

بهم گفتن

:از چی میترسی

کمی فکر کردم چشمم را بستم و وقتی باز کردم مرگخواره ای را دیدم که داشت منو از بین می برد من نمی دونستم چی کار کنم هول شده بودم داشتم دیوانه می شدم نمی دانستم باید چه وردی بخوانم یادم رفته بود با خودم فکر کردم که آخرین لحظات زندگی ام است تا صدایی در سرم پیچید اکسپکتو پاترونوم و من سریع همین ورد را فریاد زدم

:اکسپکتو پاترونوم

گرگی از نوک چوبدستی ام بیرون آمده و به مرگخواره حمله کرد و این اولین تجربه ام بود که با یک مرگخواره رو به رو شدم و او را شکست دادم و من حس خوبی داشتم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 12:49
نمایش جزئیات
آفلاین

*

-بيا ديگه آستوريا...ديرمون شد!

در اتاق، با صدا به ديوار كوبيده شد.

-باورم نميشه... تو كه هنوز تو تختى. پاشو آستوريا!

با غرغر از روى تخت بلند شدم.
-من نميفهمم...ما تو خونه ى اون مشنگا چيكار داريم؟!
-غر نزن آستوريا...بدو...ديره!

از ديد و بازديد با فاميل هام هم متنفرم، چه برسه به همسايه ى مشنگمون...نميدونم چرا مجبورم ميكنن!

بالاخره رفتيم...مراسم مزخرف سلام و عليك و تعارف هاى مزخرفى كه چپ و راست، به هم ديگه تكه پاره ميكردن هم تموم شد.

-آستوريا جون؟ مياى بريم داداشم رو نشونت بدم؟!

داداشت رو؟! آخه بچه، من با داداش تو چيكار دارم؟!

چشمم افتاد به مامان، از نگاهش معلوم بود كه نگرانه عكس العمل منه...ولى سعى ميكرد تهديد آميز نگاه كنه.

-بريم.

پله هارو رفتيم بالا. وارد يه اتاق شديم و...

يه نوزاد...

نگفته بود برادرش نوزاده...گفته بود؟!
جلوى در ايستادم. يه لحظه خودم رو تصور كردم كه اون بچه تو بغلمه...

با اون چشم هاى درشتش زل زده بهم.
سعي ميكنم بهش لبخند بزنم...ميزنه زير گريه!
آب دماغش آويزون ميشه و كل دستم رو تفى ميكنه...
سرش رو ميذارم رو شونم، دو تا ميزنم پشتش و... بوى بدى راه ميوفته!
ميخوابونمش رو تخت تا عوضش كنم كه...لباسام خيس ميشه!...آخه توله تسترال...دقيقا منتظر بودى پوشكت رو در بيارم تا كار خرابى كنى؟
ميبرمش حموم.
دست هاش رو ميگيرم بالا و...
خودش تو وانه و دستاش تو دست من!
ميزنه زير گريه...با حرص سعي ميكنم دست هاش رو بچسبونم سر جاش.
نميچسبه!
جيغ ميزنه...گريه ميكنه...دست هاش مونده تو دستم...


يهو سرم رو تكون ميدم و به خودم ميام.

-خب...ديديم ديگه...بريم!

دويد و اومد جلوم ايستاد.
-نه...هنوز كه نديديش...بيا بغلش كن ببين چه نازه!

ناز؟! به اون آگرومانديلو ميگه ناز؟! بغلش كنم؟!
دستم رو گرفت و سمت تخت كشيد.
-بيا ديگه!

با عصبانيت دستم رو از تو دستش كشيدم بيرون.
-ببين يه قدم ديگه من رو بكشي سمت اون مانتيكور، يه كروشيو ميزنم ته حلقت ها.

چشماش شده بود اندازه ى گاليون. معلوم بود هيچي از جمله ام نفهميده. از فرصت استفاده كردم و از اتاق اومدم بيرون.

ترجيح ميدم به جاى دست زدن به نوزاد ها، به مهمونى غول هاى غارنشين برم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در 1396/4/25 12:53:05
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 23 تیر 1396 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید

پله های برج را یکی پس از دیگری بالا می رفتند.
پاهایش از ترس آنقدر می لرزید که هر لحظه احتمال داشت مثل یک ژله روی دوستانش پخش شود. هرچقدر بیشتر فکر میکرد،بیشتر میترسید. می خواست ذهنش را از این موضوع دور نگه دارد.
تریسی باید به چیزهای دیگری فکر میکرد. ناخودآگاه ذهنش همچون خری که اژدها دیده، افسار پاره کرد و تریسی را به چندساعت پیش برد.

فلش بک:

-هی تریسو ترسو!بازم حقیقت؟!

جیسون، پسرکی که در چهره اش مقدار زیادی حماقت دیده میشد، درحالی که سعی می کرد ادای غش کردن دربیاورد این را گفت.
تریسی که سعی داشت خونسردی خود را حفظ کند، گفت:
-اوه معلومه که نه جی جی. من شهامتو انتخاب میکنم.

تریسی وقتی این تصمیم احمقانه را می گرفت هرگز به اینکه قرار است چه بلای آسمانی ای بر سرش نازل شود، فکر نمیکرد.
دوستانش خندیدند و سر تکان دادند. آنها همگی جمع شدند و به گوشه ای رفتند تا درباره ی شهامت تریسی تصمیم گیری کنند.
تریسی هم در گوشه ای از باغ نشسته بود و سعی میکرد با لب خوانی بفهمد که آنان درباره ی چه حرف می زنند. بالاخره دوستانش همچون سربازان هیتلر از کنار درختان بلوط گذشتند و پیش تریسی آمدند.
سربازان هیتلر لقبی بود که تریسی مدت ها قبل به آنها داده بود، و با آن لبخندهای ژکوند و نگاه های تیز، واقعا سزاوار آنان بود.

به محض اینکه جیسون دهان باز کرد، تریسی فهمید که عامل همه ی این نگاه های خبیثانه، نقشه ای شوم است که در ذهن کثیف وی به وجود آمده است. بالاخره جیسون پس از مقداری تلاش و کم رنگ کردن لبخند خبیثانه اش، گفت:
-خب...تو تریس کوچولو...

او با نیشخند ادامه داد:
- باید بری بانجی جامپینگ انجام بدی. از روی مرتفع ترین برج ممکن!

نفس تریسی در سینه اش حبس شد. این پسرک از چه حرف می زد؟! بدون شک یک نفر بزرگترین ترس تریسی را جار زده بود.

پایان فلش بک

تریسی نفسش را بیرون داد. وقتی به خودش آمد که به بالای برج رسیده بودند. حالت او جوری بود که انگار آماده ی پریدن است.
همه چیز آماده بود. هیچوقت تا این اندازه به حریفش نزدیک نشده بود.
رنگی به صورتش نمانده بود. قیافه اش شبیه ماست شده بود. همانقدر شل و سفید. زیر پایش را نگاه کرد.
ساختمان های بزرگ و کوچک، سیاه و سفید، همگی زیر پای تریسی جمع شده بودند تا شاهد فیلم زیبا و جذاب وحشت او باشند.

جیسون در حالی که سعی میکرد لحنی مهربان و ترغیب کننده داشته باشد، گفت:
-هی منتظر چی هستی؟! بپر دیگه! نکنه میترسی؟ هان؟

تریسی همچنان به زیر پایش خیره شده بود. کسانی که به اصطلاح دوستانش بودند هم در گوشه ای کنارهم ایستاده بودند و مضطرب به تریسی زل زده بودند. ماریا بهترین دوست تریسی جلو آمد و با صدایی مملؤ از ترس گفت:
-تریس...اممم...میدونی که تو راحت میتونی برگردی؟ نظرت چیه؟ بیا پایین و این بازی مسخره رو تموم کن.

تریسی هرچقدر هم که کر و لال و نفهم می بود، بازهم میتوانست صدای پوزخند بلند جیسون را بشنود. با اینکه هر لحظه امکان این را داشت که از ترس غش کند، بالاخره تصمیمش را گرفت، نفس عمیقی کشید و پرید!
برای لحظه ای قلبش ایستاد. چشمانش بسته بودند. حرکت سریع باد و مقاومت هوا را بر روی بدنش حس میکرد. قلبش شروع به حرکت کرد. ولی این بار محکم تر و پرصداتر از هميشه.
تریسی احساس پوچی میکرد. گویی تمام اجزای بدنش از بین رفته بودند و جایشان را به عضو جدیدی به نام ترس داده بودند. دستش همچنان کمربند را سفت گرفته بود. البته که کمربند شلوار نه...کمربندی که به آن وصل بود.
درذهنش میتوانست خیابان ها و ساختمان ها را تصور کند که با سرعت از کنارش می گذشتند.
از ترس زبانش بند آمده بود.
اشک از چشمانش جاری شد.
ذهنش را منحرف میکرد.
افسار به دست، آن را به سمت بهترین خاطرات عمرش سوق داد. هق هق گریه اش بلند شد.
اگر جیغ نمی کشید، قطعا خفه میشد. به وسعت تمام ترس هایش جیغ کشید. به پایان نزدیک بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 20:12
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید

تکلیف سختی بود, کی دوست داره با ترساش رو به رو بشه؟ اونم به عنوان یه ماگل؟ بدون هیچ جادویی؟
ناتالی آهی کشید و با خودش تکرار کرد:
_ فکر کن ناتالی , فکر کن تو میتونی , بزرگترین ترست چیه؟

ناتالی چشماشو بست و تمام ذهنش رو روی ترسش گذاشت , چشماشو که باز کرد دیگه توی اتاقش نبود , دورو برش فقط و فقط آب بود. آبهای خروشان و صدای رعد و برق که خبر از طوفان و باران میداد.
اون با یکی ازسخت ترین ترساش رو به رو شده بود.
_ نه نه! این امکان نداره!

ناتالی به وضوح داشت میلرزید و این فقط از سردی هوا نبود , اون داشت مرگشو با چشم میدید توی اقیانوسی که تا چشم کار میکرد هیچ خشکی ای دیده نمیشد , مگر چقدر میتونست دوام بیاورد؟

ترس ناتالی زمانی بیشتر شد که 3 تا کوسه را در دورترین فاصله ای که میتونست با چشم هایش ببیند , دید که به سمت او می آمدند و این قطعا بدترین ترس ناتالی بود...

ناتالی به خود میلرزید و به پهنای صورت اشک میریخت هیچکس نمیتوانست اینجا کاری بکند , کدام ماگلی میتوانست با کوسه ها مذاکره بکند که اورا نخورند؟!

ناتالی با خود فکر کرد:
_ فقط یه راه دارم ...حداقل اگر قراره بمیرم ترجیح میدم توی تصوراتم جوری که دوست دارم بمیرم!

ناتالی نفسش را حبس کرد و کامل زیر آب رفت چشمانش را باز کرد و بعد از آن تمام هوایی که در شش هایش ذخیره کرده بود را آزاد کرد , آب به درون ریه هایش هجوم می آورد و ارا به اعماق اقیانوس میبرد و هر لحظه چیزهایی که میدید به چشمش محو تر و تاریک تر میشد...
-------------
ناتالی چشمهایش را باز کرد و شروع به نفس نفس زدن کرد. به دورو برش نگاه کرد روی صندلی , پشت میز کار و توی اتاق خودش بود ولی این تجربه خیلی واقعی تر از یک تصور بود. او مرگ را تجربه کرده بود.

اون نمیتونست با ترسش رو به رو بشه , حداقل با ترسش از کوسه ها

ناتالی دوباره نگاهی به اطرافش انداخت نفس راحتی کشید و از اینکه واقعا ماگل نیست و میتواند جادو کند خوشحال بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ناتالی هالکام در 1396/4/22 20:22:31
?after all this time
ALWAYS
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 22 تیر 1396 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

یــک سال تحصیلی دیگر نیز به پایان رسیده بود و گرنت باید به خانه بر می گشت. در ذهنش، حتی تصورش را هم نمیکرد که زندگی در دنیای مشنگی پس از یک سال در هاگوارتز بودن کار سختی باشد.
وقتی در خانه را باز کرد، کسی خانه نبود. وارد خانه شد و آهسته از پله ها بالا رفت تا وسایل خود را در اتاقش بچپاند.

گرنت در حالی که وسایل خود را روی تخت می انداخت گفت:
- اع؟ باز خاله اینجا رو تمیز کرده! چند بار باید بگم وقتی اتاقمو جمع میکنین وسایلم گــم میشه!

با بی حوصلگی در چمدانش را باز کرد و یکی یکی لباس هایی که بوی گند عرق نمی دادند را مچاله کرد تا در کشوی آخر لباس هایش بچپاند. گرچه لزومی برای این کار نمی دید چون سه ماه دیگر باز باید همه را به چمدانش منتقل میکرد ولی در هر حال روی زمین زانو زد و در کشویش را باز کرد.
در حالی که یکی یکی لباس هایش را داخل کشو فرو میکرد،موجودی را دید که از رو به رویش رد می شود.

- پنـــاه بـــه ریـــش مــرلـــیــن! این دیگه چیه؟

موجود قهوه ای زشت از رو به رویش رد شد و گوشه ای ایستاد. شاخک های حال به هم زنش را تکان داد و تا خواست به سمت گرنت حرکت کند، گرنت سه متر در هوا پرید و روی تخت خوابش پناه گرفت.

- از من دور شو موجود زشت! واقعا مشنگ ها چطور با این موجود زندگی میکنن؟ اینکه از صد تا موجودی که ما هر روز میبینیم بد تره.

سپس گرنت سر خود را به سمت دوربین کج کرد و با حالتی متکبرانه گفت:
- البته یه وقت فکر نکنین من از این میترسما! یه وجبه دیگه تازه بال هم...

گرنت با دیدن سوسک در حال پرواز بر فراز سقفش، حرف خود را قورت داد و فریاد زد:
- واااااااای پــــرواز میـــکنههههه!

دیگر بد تر از این نمیشد. تمام دانشمندان معتقدند که بدتر از سوسک، عقرب نیست بلکه سوسکی است که پرواز میکند.

گرنت به سرعت در آن وضعیت قاطی قاراشمیش، حشره کش جادویی خود را در آورد. او در اتاق خود می پرید و می جهید و بی وقفه حشره کش بر سر و صورت سوسک خالی میکرد ولی لا مصب سوسکه نمیمرد که سگ جون رو گفته بود زکی! ببخشید یک لحظه از حالت کتابی خود خارج شدم!

- اها کشتمش! به این میگن قدرت یک جادوگر!

گرنت این را گفت و روی تخت خود ولو شد. اصلا برایش مهم نبود که با این حرکات نا شایست و ناشیانه خود تمام اتاقی که خاله اش تمیز کرده بود به گند کشیده بود. فقط خوشحال از این بود که دیگر سوسکی در اتاقش نیست.

- گـــــرنت!

صدای فریاد خاله گرنت از طبقه پایین به گوش رسید. گرنت چشمانش را باز کرد و ...
سوسک را دید که روی دماغش نشسته و شاخک هایش را تکان می دهد! گرنت با دیدن این صحنه فشارش افتاد و همانطور روی تخت غش کرد و پیروز میدان جناب سوسک بــود که در اتاق گرنت می چرخید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 14:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید.

فرودگاه شلوغ بود و صدای پرواز هواپیما ها گوش آدم رو کر میکرد. جیسون درحالی که از خوشحالی بندری میزد میپرید منتظر بود که صف جلوتر بره تا عازم یک سفر دیگه بشه. جیسون به مسافرت به وسایل مشنگی علاقه داشت.

- فقط 68 نفر جلوم هستن!

2 ساعت بعد:

بالاخره آخرین نفر هم از جلوی جیسون رفت کنار و اون میتونست بلیط هاش رو بگیره. جیسون روش به مردی که مسئول بلیط ها بود کرد و گفت:
- یه بلیط برای بورکینافاسو میخواستم.
- خیلی ببخشید اما همین الان بلیط هامون تموم شد.
- بلیط های بورکینافاسوتون؟ خب یه بلیط دیگه بدید! مهم نیست واسه کجا باشه! من سفر خونم کم شده!
- نه کلاً هیچ بلیطی نداریم.
- چی؟
- یعنی دیگه هیشکی نمیتونه بره سفر.
- چی؟
- یعنی تو نمیتونی بری سفر.

انگار چیزی در قلب جیسون شکست. بخشی از روحش نابود شد. حالا باید چیکار میکرد؟
جیسون یقه ی مسئول بلیط هارو گرفت.
- من باید برم مسافرت! میفهمی؟! من باید برم مسافرت!
- آروم باش دادا. من که کاره ای نیستم. برو به مقامات مسئول بگو.
- الان که مقامات مسئول رو کردم تو حلقت میفهمی!

تق!...تق!...بنگ!...دیش!...دیش! [افکت صوتی دعوا و بزن بزن]

- چشم داداش. همین الان سفرت رو اوکی میکنم.

جیسون جواب داد:
- خیلی ممنون.

و به آرامی به سمت هواپیما روانه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ظهر آن روز آنجلینا در اتاق پذیراییِ راحت خودش روی کاناپه ای نزدیک پنجره نشسته بود. هوا هنوز تیره نشده بود برای همین شمع کوچک روی میز کنارِ آنجلینا برای مطالعه کفایت می کرد. آنجلینا تازه از مدرسه برگشته بود و بخش هایی از یک کتاب مشنگی که در ارتباط با کلاس ماگل شناسیش تهیه کرده بود را میخواند:

نقل قول:
من قبلاً به آنچه مردم‌شناسان «ترس از چیزهای نو» نامیده اند اشاره کرده ام یک ترس عمیق و خرافی از چیز های نودر مردم ابتدایی در برابر وقایع مبهم، درست مانند حیوانات وحشی واکنش نشان می‌دهند... این امر را می‌توان به آسانی در واکنش هر فرد در برابر رویاهای خود، وقتی که به اعتراف به یک پندار حیرت‌انگیز مجبور می‌شود، مشاهده کرد. ۱


آنجلینا غرق در تفکر کتاب را بست. به سمت دست شویی رفت تا آبی به صورتش بزند. در همان حال از آینه دست شویی به تصویرِ خودش چشم دوخت. آنجلینا هیچ وقت دختر ترسویی نبود، از چه چیز دنیای ماگلی بیشتر می ترسید؟ در نهایت تعجبش اتفاقی افتاد که حتی برای یک جادوگر هم طبیعی نبود. صورتِ تصویرش در آینه به لبخندِ شرارت باری باز شد. چشمکی به آنجلینا زد و سپس چرخید و آهسته آهسته دور شد تا اینکه در انعکاس دیوار پشت سر آنجلینا محو شد. انواع احساسات به آنجلینا هجوم آوردند که قوی ترینشان احساس خطر بود. به سرعت به سمت اتاقش رفت تا چوبدستی اش را پیدا کند، اما چوب دستی اش هیچ جا نبود! روی میزِ کنارِ تخت اثری از قفس جغدش نبود! هیچ کدام از عکس های روی میزش که تصویر آنجلینا و دوست های گریفندوریش بودند، و هیچ کدام از پوستر های تیم های کوییدیچ مورد علاقه اش روی دیوار، نبودند. آنجلینا با وحشت از خانه خارج شد. پله ها را دو تا یکی تا طبقه همکف رفت و از در زد بیرون. در کمال وحشتش خودش را در یک محله ی کاملا متفاوت دید. خیابان پر بود از مشنگ هایی که از چهار راه های پشت سر هم بالا و پایین می رفتند. مشنگ بودنشان را می توانست از نحوه لباس پوشیدنشان تشخیص دهد. کت و شلوار های خاکستری و مشکی و کراوات های زرد و آبی همه جا به چشم میخورد. آنجلینا بی هدف در عرض خیابان به را افتاد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ هنوز چند متری از خانه دور نشده بود که چهره ی آشنایی را دید.
-مامان! مامان چی شده؟ چه بلایی سرِ خونه ام اومده؟ چوب دستیم رو پیدا نمی کنم ماما!

مادر با قیافه محزون و فوق العاده دلسوزانه ای به آنجلینا نگاه می کرد.دستش را دور شانه آنجلینا انداخت و با لحن آرام کننده ای گفت:
-آروم باش مادر جان. مگه تو به مادر قول ندادی تا من برنگردم از خونه بیرون نیای؟ بیا برگردیم خونه دختر گلم. بیا بریم.
-چی میگی مامان؟ من خرس گنده ام، الان سالهاست واسه خودم تنها زندگی می کنم‌!

-باشه عزیزم. باشه دختر نازم. بیا بریم خونه تا بهت توضیح بدم.

و آنجلینای هاج و واج را با خودش به سمت خانه برگرداند. به محض اینکه به خانه رسیدند مادر به سمت یکی از قفسه های آشپزخانه رفت و از درون یک قوطی چند عدد قرص کشید بیرون:
-اول اینها رو بخور! معلوم نیست مال چند روزت رو نخوردی.

-این قرص ها چیه مامان؟

-بخور کمکت میکنه.

آنجلینا علاقه ای به این کار نداشت اما دلیلی هم برای مخالفت نمی دید. بعد از اینکه قرص ها را خورد مادر او را به سمت تخت خواب برد و به زور وادارش کرد تا کمی استراحت کند. احساس کرختی و خواب آلودگی دلچسبی در بند بندِ بدن آنجلینا حس می شد. باید به این خواب آلودگی غلبه می کرد. باید از مغزش کار می کشید. چه بلایی سرش آمده بود. سپس صدای مادر را شنید که مشخصاً داشت آرام حرف میزد. به زور خودش را از روی تخت به پشت در کشید و گوشش را به در چسباند. مادر با کسی حرف می زد و گاهی منتظر جواب می ماند، اما صدای نفر دوم نمی آمد. تقریباً مثل این بود که با یکی از آن وسایلی که ماگل ها برای تماس با هم استفاده می کنند حرف بزند. صدای مادر بغض داشت و آنجلینا فکر کرد که شاید حتی دارد گریه می کند:

- بله آقای دکتر. دوباره حمله داشته امروز...

-نمی دونم آقای دکتر، نمیدونم چند روزه نخورده. شمردمشون، به تعداده، حتما ریختتشون دور...

-نه، فقط بهش آرام بخش دادم که بخوابه. فردا میارمش خدمتتون. ما فقط چشم امیدمون به شماست آقای دکتر...

اتاق دور سر آنجلینا شروع به چرخیدن کرد. به سختی روی پاهایش ایستاد. به سمت دستشویی رفت و به آینه زل زد. مادر دوان دوان پشت سرش آمد:
-چی شده دخترم؟

-نگاه کن مامان! نگاه کن تصویرم تو آینه نیست!

-آروم باش مادر! نگاه کن! همونجایی! کنارِ ماما! ببین چشمای خو‌‌شگلت رو!

آنجلینا فهمید قانع کردن مادر فایده ای ندارد.
-مامان من باید با مایکل حرف بزنم.

- مایکل هم تا چند دقیقه ی دیگه میاد خونه.

- مگه مایکل هم اینجا زندگی می کنه؟

-همه ی ما با هم زندگی می کنیم مادر جان، من و تو و برادرت. حالا برو یکم دراز بکش.

آنجلینا به اتاقش برگشت و همانطور که در برابر خوابیدن مقابله می کرد منتظر مایکل شد. به محض اینکه مایکل وارد شد و لباس مدرسه اش را عوض کرد آنجلینا او را به اتاق کشید.
-مایک باید کمکم کنی!

-چی شده انجی؟

حداقل مایکل مستقیم به چشمهایش نگاه می کرد.
- مایک من اسکیزوفرنیک نیستم! مایک تو باید حرفم رو باور کنی! دخترِ توی آینه زندگی من رو دزدیده! شاید باورش برات سخت باشه اما یه دنیای دیگه وجود داره. من توش ساحره ام! تو هم جادوگری! مامان اونجا هم ماگ... معمولیه اما راجب ما و بابا همه چیز رو میدونه!

-بابا سالهاست که بیمارستان روانی بستریه انجی...

- تو اون دنیا بابا سالهاست ما رو ول کرده...

-حالا من باید چجوری کمکت کنم؟

-برام یه جادوگر پیدا کن! من باید با یکی ارتباط بگیرم! باید به یکی بگم به اعضای جبهه ام خبر بده! من هیچ توانایی جادویی ای ندارم! همه اش رو دخترِ توی آینه ازم دزدیده! یکی باید گیرش بیاره!

-ولی من هیچ جادوگری رو نمیشناسم انجی!

-یکم فکر کن پسر! هیچ وقت توی دوست های من هیچ کسی رو ندیدی که عجیب غریب حرف بزنه، لباس عجیب غریب بپوشه؟

-نه!

آنجلینا سرش را پایین انداخت.

-البته به جز... اگه بشه به حساب آورد... یکی رو میشناسم که حرفهایی شبیه حرف های تو میزنه...

-کیه مایک؟

-بابا.

مایکل به مادر قول داده بود مراقب آنجلینا باشد، به او گفته بودند به گردش می روند، اما در یک اتوبوس مشنگی به سمت بیمارستان پدر عازم بودند. وقتی به بیمارستان رسیدند دکتر جوانی آنها را به یک اتاق خالی هدایت کرد و رفت تا پدر را بیاورد.
آنجلینا از آخرین باری که پدر را دیده بود بارها این لحظه را در ذهنش مجسم کرده بود. اینکه قیافه پدر چه شکلی شده بود... اینکه به سمت او می آمد و او را مثل قدیم روی دست بلند می کرد... قلبش جایی نزدیک گردنش می زد. اما مرد تکیده ای که از در وارد شد و به کمک دکتر روی صندلی نشست خیلی از همه تجسمات آنجلینا دور بود. صورت زرد رنگی داشت و دست های نحیفیش در پیرهن مخصوصش قفل بودند. مایکل زمزمه کرد:
-بابا...

ناگهان مرد نعره کشید و سعی کرد دست دکتر از روی شانه اش بردارد و بایستد:
-من رو برگردون! بَرَم گردون اتاقم! اینها بچه های من نیستن!

آنجلینا جلو رفت و جلوی پدر زانو زد:
-بابا به حرفام گوش بده! بابا به کمکت احتیاج دارم! من ماگل نیستم.

-پدر با شنیدن کلمه ماگل ساکت شد. نگاهش را به آنجلینا دوخت و چشمانش پر از اشک شد:
-آنجلینا؟

آنجلینا پدرش را در آغوش گرفت.
- بابا! بابا من اینجا گیر کردم. چطوری برگردم؟

- تنها راه شکستِ آینه، ضد آینه است آنجلینا. برو دخترم. برگرد...

آنجلینا و مایکل در وسط زیرزمین خانه شان ایستاده بودند. مایکل دو آینه قدی بزرگ آورده بود.
- آماده ای؟

آنجلینا سرش را به نشانه تایید تکان داد. مایکل یکی از آینه ها را مقابل آنجلینا ایستاند.
-چیزی میبینی؟

آنجلینا به تصویر تنهای مایکل در آینه نگاه کرد و سرش را به نشانه نفی تکان داد. مایکل آینه دوم را مقابل آینه اول گذاشت. تصویر آینه ها از همدیگر تا بینهایت در هم نقش بستند. در همه ی آنها آنجلینا جلوی مایکل ایستاده بود. آنجلینا با خشم به تصویر خودش که حالا گستاخانه یک مدال جادویی کوییدیچ هم به ردایش چسبانده بود خیره شد. تصویرش اما خشمگین نبود. ترسیده هم نبود. فقط همان لبخندِ زشتِ شرارت بار را به لب داشت. همین طور که آنجلینا به تصویرش خیره شده بود، تصویرش دستش را دراز کرد و روی شانه ی مایکل گذاشت. سپس در کمال وحشتِ آنجلینا، دوتایی برگشتند و از آنجلینا دور شدند. آنجلینا برگشت تا به برادرش نگاه کند اما از جای خالی مایکل چشمش به آینه دیگر افتاد که پشت سر مایکل و تصویر آنجلینا را در حال رفتن نشان میداد. آنجلینا یک دفعه به هق هق افتاد:
-نه نه نه! مایک! مایک! مایکل! خواهش میکنم برگرد! برادرم رو پس بده عوضی!

و در همان حال زجه زدن با مشت به آینه کوبید. آینه خرد شد و آنجلینا با تکانی چشمانش را باز کرد.
در حال کتاب خواندن روی کاناپه خوابش برده بود! آنجلینا به تکلیف ماگل شناسی اش فکر کرد. مسلما بزرگ ترین ترس ماگلی آنجلینا این بود که ماگل باشد!


۱. انسان و سمبل هایش، کارل گوستاو یونگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در 1396/4/21 11:35:25
کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 21 تیر 1396 03:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول با موضوع روبرو شدن با لولوخورخوره مشنگیتون بنویسید...این لولوخورخوره یک ترس مشنگی هست..از چی میترسین؟روبرو شین باهاش..میتونید شکست بخورید و یا شکستش بدین...طنز یا جدی فرقی نمیکنه،مهم این هست که شخصیتتون رو بشناسید و بشناسونید!

مرگخوارن در سالن غذا خوری خانه ریدل مشغول خوردن صبحانه بودند.

- کسی کلمای منو ندیده؟
این صدای فریاد پالی بود که دست به کمر و با لباس خواب خال خالی اش ایستاده بود.
- نه!
- آخه کلمای تو به چه درد ما می خوره؟
- گفتم شاید بخواید کلم بخورید تا مثل من خاص بشید! من که می دونم شما به من حسودی می کنید.

گویندالین آهی کشید.
- آخه چرا باید بهت حسادت کنیم؟
- خب معلومه چرا! آخه من ،خاص، جذاب ، خوشگل و کسی هستم که آقای لسترنج بهش علاقه خاص داره گوین!
- من الینم! تازه تو تنها کسی هستی که مجذوب رودولف شدی.
- به هر حال من کلمامو می خوام.

آستوریا درحالی که داشت مربایش را با خونسردی رو نان می ریخت گفت:
- خب برو از بیرون بخر.
- همه جا بسته ست.
- محله های مشنگی بازه. برو از اونجا بخر.

فکر بدی نبود. فقط مشکلی کوچک داشت. پالی چیز زیادی در مورد مشنگ ها نمی دانست، زیرا تا وقتی که پرفسور درس مشنگ شناسی شان عوض نشده بود، او در تمام کلاس ها چرت می زد.
جستی زد و به اتاقش برگشت. او حتی یک لحظه هم نمی توانست بدون کلم هایش زندگی کند پس فورا باید دست به کار می شد. خاص ترین و عجیب و غریب ترین لباسش را پوشید. او فکر می کرد با این لباس ها چشم هر ساحره ای را از حدقه بیرون درمی آورد. پس از اینکه سر و وضعش را مرتب کرد به سمت اتاق لرد سیاه رفت.

تق تق!


- کی مزاحم استراحت همایونی ما شده؟
- من ارباب؟
- چه طور جرئت کردی پالی؟
- ارباب کار مهمی باهاتون دارم.
- امیدوارم این کار مهمت اونقدر ارزش داشته باشه که بخاطرش مزاحم استراحت ما شدی. بیا تو!

پالی در اتاق را به آهستگی باز کرد. لرد سیاه روی صندلی نشسته بود و پرنسس نجینی هم کنار پایش چنبره زده بود.

- ارباب! می شه اجازه بدید برم کلم بخرم؟
- خیر نمیشه!
- چرا ارباب؟
- گوشت بخور پالی! بذار جون بگیری!
- ارباب من به گوشت حساسیت دارم. اگه گوشت بخورم کهیر می زنم اندازه یه تخم اژدها! تازه ارباب کلم فواید گوناگونی داره؛آنتی اکسیدا...

- توضیح اضافه لازم نیست! متوجه شدیم. باشه برو. قیافه تم اونجوری نکن شبیه رودولف می شی!
- ممنونم ارباب!

تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق خارج شد. او از در ساختمان خانه ریدل خارج شد و باغچه بزرگ و حیاط زیبای آن رسید. او یادش آمد چطور از فرط گرسنگی به خوردن چمن ها روی آورده بود. او حاضر بود چمن با چاشنی سنگ ریزه بخورد ولی گوشت نخورد. همینطور او رز را دید که داشت غنچه های جدیدش را ترو خشک می کرد و به او سلام داد؛ ولی سر رز آنقدر شلوغ بود که حتی صدای اورا نشنید.
سرانجام به دکه دربانی رودولف لسترنج رسید. پالی که تا نوک گوش هایش از خجالت سرخ شده بود در دکه را زد.
- سلام آقای لسترنج!
- سلام پالی!
- می شه درو باز کنید من برم؟
- کجا؟ فکر کردی من می ذارم یه ساحره ی با کمالات تنها از این در بره بیرون؟
- من فکر می کردم شما دربون اینجایید و نباید از اینجا تکون بخورید.
- خب از ارباب اجا...
- اجازه نمی دیم رودولف!

پالی و رودولف برگشتند و لرد سیاه را که، با خشم به آن دو نگاه می کرد، دیدند.

- ارباب!
- رودولف قیافه تو اینجوری نکن، اجازه نمی دیم! تو هم هر چه زودتر برو پالی وگرنه نظرمون عوض می شه.

پالی سریع دوید تا می توانست از خانه ریدل دور شد.


محله مشنگ ها خیلی با محله جادوگران فرق داشت. در آنجا از افراد ردا پوش و صحبت درباره بازی کوییدیچ خبری نبود. همه مشنگ ها لباس های رسمی و عجیب غریب پوشیده بودد و درباره بازی کریکت صحبت می کردند. البته در نظر آنها پالی لباس عجیب و غریبی پوشیده بود. او وقتی این موضوع را متوجه شد که بچه مشنگی او را با دست به مادرش نشان داد.
او همه جا را به دقت گشت تا اثری از سبزی فروشی چیزی پیدا کند، اما انگار مردم این محله چیزی به جز گوشت نمی خوردند. چون همه جا پر از عکس گاو ، گوسفند، بره و اینجور چیز ها بود. پالی کم کم نا امید شد و تصمیم گرفت به خانه ریدل برگردد و به چمن خوری اش ادامه دهد؛ اما چیزی دید که نظرش را عوض کرد. "رستوران گل های داوودی" پالی با دیدن "گل" به این فکر افتاد که شاید در این رستوران چیزی برای خوردن پیدا شود، چون به نظر می رسید که روده کوچک او در حال هضم کردن روده بزرگش است!
با احتیاط وارد رستوران شد. همه چیز خوب به نظر می آمد. گارسون خوشتیپی او را به میزی خالی هدایت کرد و منو را به دست او داد. پالی نگاهی به منو رستوران انداخت. همه غذا ها با گوشت طبخ می شدند اما به جز یکی. ساندویچ سبزیجات چیز عالیی برای او بود، اما او پول مشنگی نداشت. فکر پلیدی از سر پالی گذشت.
- کاری نداره همه شونو می فراموشونم!

او گارسون را صداکرد و ساندویچ سبزیجات سفارش داد. ساندویچ او به راحتی آماده شده بود. ساندویچش را با شادمانی برداشت و گز گنده ای به آن زد. هنوز کامل آن را نجویده بوده که ناگهان، چشمانش گرد شد، بدنش لرزید، چشمانش پر از اشک شد و یک کهیر درست هم اندازه تخم اژدها کنار چشم چپش در آمد. انگار کسی به او مشت زده بود. طولی نکشید تمام بدن پالی پر از کهیر هایی به اندازه تخم اژدها شدند. او در حالی که از عصبانیت منفجر می شد فریاد زد:
-توش گوشت داشت؟

گارسون با دستپاچگی جواب داد:
- مگه نباید می داشت؟!

بیمارستان سوانح و بیماری های جادویی سنت مانگو- چند ساعت بعد

پالی درحالی که در تختخواب با لباس گل منگولی بیمارستان خوابیده بود و مجله ساحره را با بی حوصلگی ورق می زد با خود گفت:
- آیا تونستم با ترس مشنگیم کنار بیام؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده