هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۶ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
#1
نام:
گرنت پیج


گروه:
ریونکلاو


سن:
26

مشخصات ظاهري:
قد 193 سانتی متر-تقریبا لاغر اندام- موهای سفید که نه کوتاه کوتاهه نه خیلی بلند یه جوریه که توی صورتش ریخته - چشم های طوسی- سفید پوست- کلا رنگارنگ لباس میپوشه و فقط یه دست لباس مشکی داره- عینکی-


خصوصیات اخلاقي:
آزار و اذیت دیگران رو دوست داره. شوخ طبعه و حرف های خنده دار زیاد میزنه و اصلا نمیتونه جدی باشه. همش نیشخند میزنه. شر و شیطون و مقداری خرابکار.بعضی وقتا گند میزنه و خنگ بازی در میاره ولی در عین خنگ بازی باهوشه.همیشه گند کاری هاشو خودش درست میکنه. پررو هم هست و اشتباهاتش رو به سادگی نمیپذیره. اصلا حس رقابت طلبی نداره . توی حل کردن معماها کارش خوبه ولی تنها معمایی که توی زندگیش نتونسته حل کنه معمای بزرگ شدنه.

اطلاعات بیشتر :
یکی از خصوصیات بارزش اینه که موقعی که میخواد یه نظر بده یا یه حرف جدی بزنه عینکشو در میاره.
یک دفترچه با جلد چرم سوسمار و یک خودکار داره که همیشه همراهشه. روی دفترچش با رنگ سبز نوشته شده:

دفترچه فوق سری
متعلق به گرنت پیج ( مخ قشنگ )



یک دوستی که داره که خودش اون رو ساخته. همه خبر ها رو براش میاره و بیشتر مواقع همراهشه. یک مغز سخنگوئه. درست خوندید، مغز سخنگو. یک مغز که دست و پا داره ولی روی هوا معلقه. عینک آفتابی هم میزنه. گرنت میگه که اون مغز دومشه. اسم این مغز هست برایان چون به کلمه برین ( brain) خیلی نزدیکه. اینم از عکس برایان.

پترونوس:
روباه قطبی


چوبدستی:
30 سانتی متر چوب بلوط و خون تک شاخ انعطاف پذیر


خلاصه زندگینامه:

گرنت در روز 6 اکتبر 1991 در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ساحره بودند. و در نبرد با ولدمورت کشته شدند. تمام اجدادش توی گروه اسلیترین بودن. کلاه گروهبندی هم اول شک داشت که اونو کجا بفرسته اما وقتی به هوش و ذکاوتش پی برد اونو به ریونکلاو فرستاد. با وجود شر و شیطون بودن و خنگ بازی هاش خیلی توی درس هاش موفق بود مخصوصا درس معجون سازی. اون همیشه به کتابخونه میرفت و علاوه بر کلاس هاش درس های متفرقه میخوند و به هیمن سبب به جادوی سیاه علاقه مند شد و مقداری از اونو یاد گرفت. برای آزمایش خودش یک بار یکی از جادوهای سیاه رو روی یک دانش آموز امتحان کرد. دامبلدور هم وقتی فهمید مجازات سنگینی برایش در نظر گرفت ولی چون دانش آموز خوبی بود اخراج نشد. به خاطر اینکه جادوی سیاه بلد بود و کمی خطرناک شده بود لقب باد شرقی به او دادند.


لطفا ویرایش شود. با تشکر

جایگزین شد.
خوش برگشتی!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۶/۱۲ ۲۰:۲۰:۵۹

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: انـجــمـن اســـــلاگ
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#2
اینم درس عبرتی برای ضد جوخه ای ها!

سلام گرنت عزیز! خوشحالم که می‌بینمت ... هیچ می‌دونستی مادر و مادر مرلین بیامرزت از شاگردای خیلی خوب من بودن؟

+4


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۱۱:۴۹:۲۰
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳۱ ۱۱:۵۱:۲۰

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: هاگوارتز اکسپرس!!!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#3
گرنت اسپری رنگ موی مشکی را بار دیگر تکان داد.

- خالی شد که! شغل مسخره نگاه به چه کاری آدمو وا میداره باید موهای سفید خوشگلمو سیاه کنم.
و همینطور که داشت غر میزد یک اسپری دیگر را هم روی سرش خالی کرد.
وقتی کارش با موهایش تمام شد وارد اتاقش شد و در کمدش را باز کرد. کمد پر از رداهای بلند و کلاه دار مشکی بود و در قفسه بالایش پر از عینک های آفتابی.
عینک آفتابی ها و رداها با هم تفاوتی نداشتند ولی تا ابد طول کشید تا گرنت یکی از آن هارا انتخاب کند.
گرنت ردایش را به تن کرد، کلاه ردا را تا پیشانی اش پایین کشید و عینک آفتابی اش را زد و آماده برای رفتن شد.

مکان نامشخص- زمان نامشخص

گرنت آرام آرام به مردی که در کوچه ای خلوت تنها ایستاده بود نزدیک شد و آرام با نوک انگشت به شانه اش زد.

- هوی چته عمو؟
- عمو عمته.
- چی؟

گرنت که خودش هم فهمید چرت و پرت گفته است، گلویش را صاف کرد و دو قدمی عقب رفت. سرش را پایین انداخت و زیرچشمی از زیر عینک نگاهی به مرد کرد. لبخند کجی زد و گفت:
-من میخوام نظرت رو راجب به جوخه بدونم.
- برای چی؟
- نظر سنجیه.
- خیلی خوب.
- فقط اول اسمتو به من بگو.
- ها؟ چی چی شد؟ اسممو میخوای چیکار؟ میخوای اسممو بفهمی بعدش اگه حرف بد زدم بیاین منو ببرین زندون آب یخ بهم بدین؟

گرنت پوکرفیس به مرد نگاه کرد و گفت:
- اصلا اسمتو نده خب چرا عصبی میشی. فقط نظرتو بگو.

مرد دستی به چانه اش کشید. سپس به آسمان خیره شد و دوباره به سمت گرنت برگشت.
- خب راستش، ما که دل خوشی ازش نداریم. یعنی کلا فقط بلدن ملتو بندازن توی گونی ببرن هلفدونی. مخصوصا اون یارو جلفه هست... موهاش سفیده اون... اسمش چی چی بود؟

گرنت خشم خودش را فرو برد و با آرامش نفسی کشید و سعی کرد ابهامات را از بین ببرد:
- اولا که ما... چیزه جوخه اینا کسی رو توی گونی نمیکنن. دوما که اسم اون فرد گرنت پیج مخ قشنگه که طبق توصیفاتتون به نظرم خوشتیپم هست.

مرد نگاهی به گرنت کرد و گفت:
- نه بابا خوشتیپ چیه دراز بی قواره شبیه تیر چراغ برقه. خلاصه جونم برات بگه که اصلا به درد نمیخورن ما که راضی نیستیم ایشالا به زمین گرم بخورن...

- چی چی بخورن؟

گرنت که عصبانی شده بود ناگهان عینکش را در آورد و کلاهش را از سرش برداشت. وقتی مرد گرنت را دید تمام پر های کلاغ های منظقه در جا ریخت.

- خوب کردی در آوردی من داشتم به جات خفه میشدم!

نه نه صبر کنین...

گرنت یه بطری آب برداشت و روی سرش خالی کرد و موهای سفیدش نمایان شد.

- یا امام زاده مرلین!

حالا ریخت.

گرنت لبخندی شرورانه زد. گونی بزرگی را از جیبش در آورد و با یک حرکت مرد را داخل گونی کرد و درش را محکم گره زد. سپس رو به دوربین گفت:
- برای گیر انداختن شما، هیچ نیازی به اسمتون نداریم! یوهاهاهاهاها


ناگهان سرفه اش گرفت.

عوامل پشت صحنه:

- از چی دارین فیلم میگیرین؟ برین برای من آب بیارین ببینم. قطع کن اون دوربینو.

* صـــفـــحـه ســیــاه*



من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۷
#4
1-توی چه شرایطی رنگ مه توی گوی عوض میشه؟ (۷ نمره)

یک بنده مرلینی فکر کرد که ایده خوبیه که ژن آفتاب پرست رو با گوی پیشگویی قاطی کنه .لی خب از اونجایی که گوی پیشگویی کور رنگی داره و نمیدونه اطرافش چه زندگی هر دفعه هر رنگی که دلش میخواد میشه و نمیتونخ استتار کنه. فقط واسه دکوری تاقچه خوبه

2-چرا گوی پیشگویی گرده؟( ۳ نمره)

افسانه ها میگن که در سال های خیلی دورِ دورِ دورِ دور... خیلی دور... یکم دورتر... نه یکم نزدیک تر... همونجا خوبه! یک مرد پیری به نام... به نام... حالا نامش اصلا مهم نیست ما ایشون رو آقای ایکس صدا میزنیم. خلاصه این آقای ایکس یک مکعب خیلی صاف و صوف درست کرده بود که باهاش میتونست آینده رو پیش بینی کنه.
کارش هم خیلی زود رونق چون مردم چیزهای صاف و صوف رو خیلی دوست داشتن. اما یه روز... یک اتفاق وحشناکی افتاد...
مکعب از دست پیرمرد افتاد و لبه اش ترک برداشت. حالا چون مکعب صاف نبود، دیگه هیچ کس پیش پیرمرد نمیومد. پیرمرد هم اینقدر اعصابش خورد شد که به بالای بلند ترین کوه رفت و مکعب رو از اون جا پرت کرد پایین.
مکعب قل خورد و قل خورد و اونقدر قل خورد تا دیگه قل نخورد. حالا اینقدر مکعب ضربه دیده بود که گوشه هاش صافِ صاف شده بود و حالا مثل یک گوی بود. یک مرد از مرلین بی خبری هم اونو پیدا کرد و کار پیشگویی رو ادامه داد. مردم هم از گوی بیشتر خوششون اومده بود چون صاف و صوف تر از مکعب بود. برای همینه که دیگه به جای مکعب پیشگویی، گوی پیشگویی میسازن.
البته بعضی ها هم میگن که اینا همش حرف الکیه و گوی پیشگویی مکعبی وجود نداره ولی اگه اینا الکیه پس من چرا یه گوی پیشگویی مکعبی توی خونمون دارم؟


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: سالن ورزشي دياگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ چهارشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۷
#5
ریـونــــسـلی

هوریس اسلاگهورن و گرنت پیج


تقریبا دو روز بود که گرنت دهانش را باز نکرده بود. گرنتی که همیشه ی مرلین دهانش باز بود و درباره هر چیزی نظر میداد. اولین روز همه خوشحال بودند که گرنت صدایش در نمیاید و توی کار کسی فضولی نمیکند ولی حالا دیگر داشت دیگران را نگران میکرد. البته اون دیگران فقط لینی بود که همیشه نگران فرزندان ریونکلاو بود.

پیکسی آبی آرام آرام به گرنت که سرش را لای کتابی که تظاهر میکرد در حال خواندنش است فرو برده بود، نزدیک شد.

- پیس! گرنت منم.

گرنت 3 متر از جایش پرید.

- خب حالا چرا هول میکنی. چه خبرا؟

گرنت با قیافه خالی از احساسات فقط به لینی زل زد.

- چرا جواب نمیدی؟ زبونتو پیتر پتی گرو خورده؟

و گرنت همچنان با اینکه داشت از حرف نزدن زیاد منفجر میشد، حرفی نزد. فقط آهی کشید و دوباره به کتاب خواندن مشغول شد.
لینی پوزخندی زد. سپس دست به کار شد. به سمت گرنت هجوم آورد و او را نیشگون گرفت.

- آخ! دی میخوای دیدی؟
- چی گفتی؟
- هیدی!
سپس سریع جلوی دهانش را گرفت.

لینی به حالت انسانی اش تبدیل شد. یکی از ابروهایش را بالا داد و دستانش را به کمرش زد و گفت:
- لکنت گرفتی؟ برای همین حرف نمیزدی؟

گرنت در حالی که لب و لوچه اش آویزان بود به نشانه تایید سر تکان داد.

- خب بگو ببینم چیکار کردی که به این روز افتادی؟
- داشدم یه دِرد دَید رو امدحان میدَردم. بعد دِدیدونم دی دُد ده ایندوری دُد.
سپس گرنت به لینی زل زد و منتظر جواب ماند. لینی چشمانش گشاد شده بود و فقط همینطوری به گرنت زل زده بود.

- دِدا دَداب دِمیدی؟

لینی سرش را محکم به این طرف آن طرف تکان داد و نفس عمیقی کشید.
- من که درست و حسابی نفهمیدم چی میگی. ولی هر چیزی که شد کار من نیست که درستش کنم. باید بریم پیش دامبلدور.
- دامدِددور؟
- اره همون دامددو... حالا منم لکنت گرفتم! پاشو بریم ببینم.





من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: مرحله اول جام آتش
پیام زده شده در: ۲۲:۴۰ سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۶
#6

زییییییییییینگ!

دانش آموزان هاگوارتز شال گردن های خود را دور گردنشان محکم تر کردند و به سمت در ورودی شتافتند.
برگ های پاییزی آرام آرام بر روی زمین نمناک باران خورده هاگوارتز فرو می ریخت. صدای خش خش برگ ها دل انگیز بود ولی نه برای کسی که سعی داشت تمرکز کند.

گرنت تا جایی که میتوانست سعی کرد روی برگ ها پا نگذارد که این باعث میشد تمام تمرکزش به این کار برود و نتواند درست فکر کند.
- اه اصلا میشینم چه کاریه!

گرنت این را بلند فریاد زد و سپس خودش را روی یکی از نیمکت ها انداخت. ولی حواسش نبود که آنجا نیمکتی نیست و بوم! محکم زمین خورد.

ولی اصلا حال و حوصله بلند شدن را نداشت. حوصله اش خیلی سر رفته بود. همه چیز خیلی تکرار و آرام بود. گرنت دلش کمی تغییر و شلوغ کاری میخواست. کمی هرج و مرج. مدتی با خودش فکر کرد اما به نتیجه نرسید. خب شاید یک مغز به نتیجه نمیرسید ولی دو تا حتما میرسید.

گرنت آهی کشید و با بی میلی دستش را دور دهانش گذاشت و صدای کلاغ در آورد. چند ثانیه بعد دید که موجودی صورتی با عینک آفتابی به سمتش می آید.
- در تقلید صدای کلاغ پیشرفت کردید جناب پیج!

سپس برایان دِ برِین ریز ریز خندید.

- ای کاش تو رو کمتر شبیه خودم ساخته بودم.
- خب حالا چه کاری داشتید؟
- حوصلم سر رفته. همه چیز خیلی آرومه نه هرج و مرجی هست نه آشوبی...
- خب چرا شورش نمیکنی؟
- شورش؟
- آره خب. از دست لرد خسته نشدید ؟
- نه...
- مقداری شک و تردید حس میکنم جناب پیج!

گرنت کمی با خودش فکر کرد. بله جوابش صد در صد جوابی نبود که در ذهن داشت. البته نه این که فکر میکرد میتواند رهبر بهتری باشد ( فکر میکرد میتواند در حد لرد باشد!)، او فقط حکومت کردن و دستور دادن به این و آن را دوست داشت. تازه بهتر از ان شورش و هرج و مرج را هم دوست داشت. اما سوال بزرگی در بین این دوست داشتن ها مطرح بود. او چطور باید شورش میکرد اما در عین حال نزد لرد یک خیانت کار به حساب نمی آمد؟

برایان که ذهن گرنت را خوانده بود گفت:
- جواب ساده است جناب پیج! شما شورش می کنید در حالی که بر ضد شورش هم هستید!
- اگه این ساده اس مرلین میدونه سختش چیه!

برایان لبخند کجی زد سپس به گرنت نزدیک شد و نقشه را برایش توضیح داد. سپس عینک خود را صاف کرد و در حالی که دور میشد گفت:
- پیشاپیش رهبری رو بهتون تبریک میگم، لرد پیج!

دقایقی بعد

گرنت وارد اتاق نیمه روشن شد. به محض وارد شدن رودولف را دید که با مشت و لگد به جان کیسه بوکس افتاده بود.
گرنت خیلی آرام و محتاطانه نزدیک شد. به سمت پشت کیسه بوکس رفت به طوری که رودولف اصلا متوجه حضورش نشده بود. رودولف از مرلین بی خبر هم مشت محکمی به کیسه بوکس زد. کیسه بوکس از دیوار کنده شد و به سمت گرنت پرت شد و گرنت را روی زمین پهن کرد. رودولف با عصبانیت داد کشید:
- تو اینجا چیکار میکنی؟

گرنت در حالی که با یم دست عینکس را صاف می کرد و با دست دیگرش سرش را میمالید گفت:
- باهات کار داشتم.
- تو با من چیکار داری؟
- به وقتش برات توضیح میدم. میبینم که حسابی دلت میخواد یکی رو بزنی! درست نمیگم؟

گرنت شرورانه و موذیانه به رودولف نگاه کرد. او که حسابی در وسوسه کردن مردم مهارت داشت کمی رودولف را نرم کرد و رودولف تصمیم گرفت حرف هایش را بشنود.

گرنت برای رودولف تعریف کرد که قصد دارد بر ضد لرد شورش کند چون به نظرش لرد خسته شده و نیاز به استراحت دارد و چون مستقیم نمیتوانند به او استراحت بدهند شورش بهترین کار است. او به رودولف گفت که بعد از اینکه لرد بر کنار شد، قرار بر این است که رودولف رهبر جدید مرگخوار ها باشد. البته رودولف انقدر ها برایش رهبری مهم نبود و البته به نظرش حرف های گرنت خیلی مزخرف بود. پس گرنت به ناچار به او وعده داد که میتواند به جای کیسه بوکسش هر روز مرگخوار هارا کتک بزند. وعده گرنت همانطور که انتظار می رفت به مذاق رودولف خوش آمد و از اهمیت درست بودن صحبت های گرنت کم کرد . اما رودولف سعی کرد خیلی خود را مشتاق نشان ندهد.
- خب باید بهش فکر کنم... مسولیت سختیه...
- گروه شورشیت بیرون منتظرتن لرد لسترنج!

رودولف تا این را شنید، قمه اش را برداشت و از اتاق بیرون رفت تا گروهش را برای یک شورش بزرگ آماده کند. البته گروه شورشی یک عده از سیاه لشکر های مرگخوار ها بودند ولی همین قابل قبول بود. حالا زمان آن بود که لرد از این شورش با خبر شود.


دقایقی بعد- خانه ریدل


گرنت با هزار بدبختی و آستین بالا زدن و پایین آوردن برای نشان دادن نشان مرگخواری بالاخره وارد اتاق لرد بزرگ شد. لرد روی تختش لم داده بود و آراگوک در عوض گرفتن لینی تک تک حبه های انگور سبز را از خوشه جدا میکرد و در دهان لرد می گذاشت.

- چه اتفاقی افتاده که جرعت کردی به اینجا بیایی و خلوت همایونی لرد را به هم بزنی؟
- اتفاقی وحشتناکی در حال رخ دادنه جناب لرد! البته نه چیزی که شما نتونید از پسش بر بیاید.
- گوش میدهیم گرنت.

گرنت هم برای لرد تعریف کرد که رودولف در حال شورش بر ضد لرد است زیرا فکر میکند لرد فرمانروای قابلی نیست. لرد که نزدیک بود از عصبانیت منفجر شود، بلند شد و روی تختش نشست. باورش نمیشد کسی جرعت کرده بود بر ضد لرد بزرگ شورش کند. گرنت چند حرف دروغ دیگر اضافه کرد تا پیاز داغ قضیه را زیاد کند و لرد را تشویق کند که دست به سرکوب شورشیان بزند.

- تو... کار خوبی کردی که به ما اطلاع دادی. انتظار پاداش نداشته باش چون وظیفه ات بود.
- نه. من پاداشم ررو به زودی میگیرم.

گرنت فوری پس از زدن این حرف پشیمان شد. نباید خودش را ضایع میکرد.

- چطور؟
- اممم... چیزه... همین که شورشی ها سرکوب بشن پاداش منه.
ولی مرلین رو شکر گرنت خوب بلد بود گندکاری هایش را جمع کند.

لرد از روی تخت بلند شد. شنلش را عقب زد. چوب دستی اش را برداشت و با صدایی محکم و رسا گفت:
- ما به جنگ شورشی ها می رویم!

سپس از اتاقش بیرون رفت تا افرادش را برای حمله جمع کند.
نقشه گرنت گرفته بود. حالا گرنت مانده بود و جای خالی رهبر. گرنت به سمت تخت رفت و روی آن نشست. چقدر حس خوبی داشت.

ارتش رودولف و ارتش لرد که از تعداد بسیار کمی تشکیل شده بودند، در جایی بسیار دور تر از خانه ریدل در جنگ بودند و اصلا روحشان هم از اتفاقی که قرار بود بیفتد با خبر نمی شد.

گرنت حدود 1 ساعت اطراف خانه ریدل گشت زد. حالا زمان آن رسیده بود که همه رهبر جدید را بشناسند. او شنل قرمز مخملی خزه داری پوشید و یک تاج به شکل مغز روی سر خود گذاشت. سپس از قصر خارج شد.

گرنت به بالایی سکویی رفت و وردی خواند تا صدایش بلند شود.
- همه اینجا جمع شید!

مدتی نگذشت که تمام مرگخوارها جمع شدند تا ببیند چه خبر شده است.گرنت هم سعی کرد کمی خود را ناراحت نشان بدهد. با صدایی آرام، نارحت و در حالی بغض کرده بود گفت:
- خب... همونطور که میبینید متاسفانه لرد در جمع ما حضور ندارند. اینکه کجا رفتن و چرا رفتن و کی بر میگردن به شما هیچ ربطی نداره. تا زمان غیاب ایشون، من رهبر شما هستم. و شما دیگه مرگخوار نیستید، مغرخوار هستید.

سپس لبخند موذیانه ای بر لبانش نشست.
- حالا در برابر رهبر جدیدتون زانو بزنید!


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: یادگاری
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶
#7
در بین اون جر و بحث لوس "بده ش" و " نمیدم" گرنت وسط اون دو نفر پرید و برگه رو از دستشون گرفت. سپس برگه رو پشت و رو کرد و به محض دیدن اسم روی برگه، برق از سرش پرید.

بله! اون اسمش خودش رو روی برگه دید! صورت های ریونیون نشون میداد که چقدر تشنه به خون فردی هستن که اسمش روی اون برگه است و دهنشون هم آب افتاده بود.

گرنت هم که از دیدن این صحنه وحشت کرده بود، برگه رو توی دست خودش نگه داشت و لبخند زد:
- اع این برگه هه خالیه که!
- خودتو مسخره کن گرنت!
- بدش به ما!

جمیعت یک دفعه به سمتش هجوم آوردن و گرنت هول شده بود ولی یک فکری به سرش زد و بدون معطلی اجراش کرد:
- اع بچه ها اونجارو! مجید!

بچه ها هم همه به سمتی که گرنت اشاره میکرد بگشتن و شروع کردن به گشتن دنبال مجید تا صداش کنن و از واکنشش فیلم بگیرن.

گرنت هم فرصت رو غنیمت شمرد. یک برگه از دفترچه اش کند و اسم " لایتینا فاست" رو روش نوشت. کلا از اینکه لایتینا رو اذیت کنه لذت میبرد. بعدشم با فندک دورش رو سوزوند که مثلا طبیعی به نظر برسه.

ریونیون هم تا اون موقع دست از جست و جو برداشته بودن و در حالی که دوربین و گوشی های خودشون رو توی جیباشون میذاشتن با غم عمیقی که از چهرشون پیدا بود گفتن:
- مجید نبود که!

گرنت هم گفت:
- مجید رو لولو برد!

بعدش هم شروع کرد به قهقه زدن.

و انتظار داشت که همه همراه باهاش به این حرف بی مزه بخندن و مسلما نخندیدن و گرنت ضایع شد.

گرنت هم که از ضایع شدنش مطلع بود، سرفه ای کرد و سپس برگه به ظاهر اصلی رو به خود لایتینا داد تا واکنشش رو ببینه و یکم بخنده.

- اع اسم خودته که گرنت!

و ایندفعه همه خندیدن به جز گرنت!


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفتر فرماندهی کاراگاهان
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#8
مــــامـــوریت با موفقیت انجام شد!

با تشکر.

کارآگاه گرنت پیج


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#9
نام:
گرنت پیج


گروه:

ریونکلاو


سن:
26

مشخصات ظاهري:
قد 193 سانتی متر-تقریبا لاغر اندام- موهای سفید که نه کوتاه کوتاهه نه خیلی بلند یه جوریه که توی صورتش ریخته - چشم های طوسی- سفید پوست- معمولا لباس های مشکی و خفن میپوشه- عینکی-


خصوصیات اخلاقي:
آزار و اذیت دیگران رو دوست داره. شوخ طبعه و حرف های خندا دار زیاد میزنه ولی توی بعضی مواقع که لازم باشه جدی میشه. بسیار باهوش. میتونه ذهن دیگران رو بخونه. خیلی مغروره. در کل بچه مرموزیه خیلی احساساتش رو بروز نمیده ( منظور احساساتی مثل عشق و ایناس که اصلا نداره که بخواد بروز بده. فقط نیخشند میزنه .از اینا ) شر و شیطون و مقداری خرابکار.بعضی وقتا گند میزنه و خنگ بازی در میاره ولی در عین خنگ بازی باهوشه.همیشه گند کاری هاشو خودش درست میکنه. پررو هم هست و اشتباهش رو به سادگی نمیپذیره.

اطلاعات بیشتر :
یکی از خصوصیات بارزش اینه که موقعی که میخواد یه نظر بده یا یه حرف جدی بزنه عینکشو در میاره.
یک دفترچه با جلد چرم سوسمار و یک خودکار داره که همیشه همراهشه. روی دفترچش با رنگ سبز نوشته شده:

دفترچه فوق سری
متعلق به گرنت پیج ( مخ قشنگ )


یک دوستی هم داره که همه خبر ها رو براش میاره و بیشتر مواقع همراهشه. یک مغز سخنگوئه. درست خوندید، مغز سخنگو. یک مغز که دست و پا داره ولی روی هوا معلقه. عینک آفتابی هم میزنه. گرنت میگه که اون مغز دومشه. اسم این مغز هست برایان چون به کلمه برین ( brain) که همون معنی مغز رو میده خیلی نزدیکه. اینم از عکس برایان.

پترونوس:
روباه قطبی


چوبدستی: 30
سانتی متر چوب بلوط و خون تک شاخ انعطاف پذیر


خلاصه زندگینامه:
گرنت در روز 6 اکتبر 1991 در لندن به دنیا آمد. پدر و مادرش هر دو ساحره بودند. و در نبرد با ولدمورت کشته شدند. تمام اجدادش توی گروه اسلیترین بودن. کلاه گروهبندی هم اول شک داشت که اونو کجا بفرسته اما وقتی به هوش و ذکاوت و حس رقابت طلبیش پی برد اونو به ریونکلاو فرستاد. با وجود شر و شیطون بودن و خنگ بازی هاش خیلی توی درس هاش موفق بود مخصوصا درس معجون سازی. اون همیشه به کتابخونه میرفت و علاوه بر کلاس هاش درس های متفرقه میخوند و به هیمن سبب به جادوی سیاه علاقه مند و شد و مقداری از اونو یاد گرفت. برای آزمایش خودش یک بار یکی از جادوهای سیاه رو روی یک دانش آموز امتحان کرد. دامبلدور هم وقتی فهمید مجازات سنگینی برایش در نظر گرفت ولی چون دانش آموز خوبی بود اخراج نشد. به خاطر اینکه جادوی سیاه بلد بود و کمی خطرناک شده بود لقب باد شرقی به او دادند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لطفا اینو جایگزین کنید! خیلی ممنون!
سعی میکنم آخرین بارم باشه!


جایگزین شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۹ ۲۰:۵۴:۰۶

من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۲ پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۶
#10
- هی نیوت حواست کجاست اینجارو نگاه کن ببینم!

نیوت با بی حوصلگی برگشت و به آستوریا نگاه کرد. آستوریا هم ناخن هایش را به اون نشان داد که این حرکت او باعث شد نیوت بیشتر توجهش را به درس جمع کند.

- از اونجایی که فهمیدی رز چیه میخوایم بریم سراغ یک مبحث دیگه ... بزار ببینم اصلا فهمیدی یا نه. رز چیه؟
- ویزلی!
- از کلاس من برو بیرون تا چشمات رو در نیاورم!

نیوت هم از آننجایی که بچه بسیار حرف گوش کنی بود، به سرعت از اتاق بیرون رفت و در را هم از پشت بست. البته از اتاق فرمان اشاره میکنند که، علت در رفتن نیوت ممکنه عامل هایی مثل فرار از درس یا ناخن های آستوریا هم باشه.

اما... حالا نیوت پشت کنکوری بدون استاد مانده بود. در راهرو ها پرسه میزد و نمیدانست باید چه کاری انجام دهد. در همان حال و هوای گیج خود به فردی بر خورد که باعث شد زمین بخورد.

- جلوت رو نگاه کن.

نیوت از روی زمین بلند شد و سرش رو بلند کرد تا کسی که به او برخورده بود را ببیند.

- شما؟
- گرنت پیج هستم. الان نباید در حال درس خوندن باشی؟
- تو از کجا میدونی؟
- خبرا زود میرسه.

ناگهان صدای "دینگ" از توی جیب گرنت آمد. گرنت دست در جیبش کرد و گوشی خود را بیرون آورد. صفحه گوشی را باز کرد و اس ام اس جدیدی که برایش آمده بود را خواند. سپس رو به نیوت کرد و گفت:
- همین الان هم خبر اومد که آستوریا از کلاس پرتت کرده بیرون.

نیوت:

- با اینکه خیلی خنگی، من میتونم بهت درس بدم.

نیوت از ناراحتی جیغ کشید.هر کاری میکرد که از شر کنکور و درس خواندن خلاص شود نمیشد. استاد های داوطلب مدام سر راهش سبز می شدن. گرنت هم طبیعتا یکی از آن ها بود.

سپس گرنت حرفی زد که صدای جیغش را خفه کرد.
- حق التدریسم رو از قبل میگیرم.

نیوت پوکرفیس به گرنت نگاه کرد. اول به این فکر افتاد که پیشنهادش را رد کند ولی مگر از جانش سیر شده بود که فرمان لرد را نادیده بگیرد؟

چند دقیقه بعد

گرنت و نیوت پس از گشت و گذار فروان درراهرو های هاگوارتز، بالاخره یک اتاق قدیمی پیدا کردن که کسی تویش ساکن نبود. جای خیلی ساکتی بود و خیلی به درد درس خواندن میخورد. پس دو تا صندلی آوردند و شروع کردند به درس خواندن.

درست زمانی که گرنت میخواست درس شیرین جغرافیا را شروع کند، اتفاقی افتاد که به کل نظر او را عوض کرد.

- نیوت گوشیت رو بزار توی جیبت.
- اخه یک چیزی خیلی ذهنمو در گیر کرده.
- چی شده؟
- این خواننده، میخواد به 32 کشور بره.
- خب این اشکالش چیه؟
- مگه ما فقط 7 تا کشور نداریم؟

گرنت با شنیدن این حرف به پوکر فیسی عمیقی فرو رفت و فقط یک جمله بر زبان آورد.
- حق التدریسم دو برابر شد.

سپس دفترچه و خودکار مشکی محبوبش- که همیشه همراهش بودند- را از جیبش در آورد و چیزی توی دفترچه اش نوشت. دفترچه جلد چرمی مشکی داشت که روی آن به رنگ سبز نوشته شده بود:

دفترچه فوق سری
متعلق به: گرنت پیج (مخ قشنگ)

برگه را از دفترچه جدا کرد و جعفرِ همیش حاضر در صحنه داد تا حق التدریس دو برابر شده اش را به حسابش بزند.


من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.