ملتها آنقدر وایسادند و پرخشم و زیادحرص به گابریلا نگاه کردند که گابریلا یکذره خجالت کشید و سرش را انداخت پایین و به کفشهاش نگاه کرد و چشمهاش را روی گرههای پروانهایشان چرخاند و از لایشان تاب خوراند و این یکی نگاهش را روی آن یکی نگاهش برد و آن یکی نگاهش را از زیر این یکی رد کرد و انگشت دیدش را گذاشت وسطشان و جفت نگاهاش را دورش پیچاند و آنقدر اینور و آنور چرخاندشان که چشمهایش هم توی هم گره پروانهای خوردند و عصبهایشان لای هم دوزیدند و رفتند سمت مغزش و مغزش هم تاب خورد و تمام فکرهایش زیر و رو شدند و یک یارو فکره که از همه فکر بهتری بود تانست از زیر کوهستانهای فکرهای نابهتر آزاد شود و تا بقیه فکرها حواسشان نبود، در برود و قل بخورد و بپرد توی دهان گابریلا و شنا کند به سمت ساحلهایی پرمغزتر.
- میگما... چرا در نزنیم؟
- زدیمش یه بار. ناراحت شد.
- نه نه. میگم در بزنیم. اینطوری یعنی.
و گابریلا رفت سمت در و دستش را پنجه کرد و چرخاند و با پشتش زد به در.
-
تق، تق و تق.
آنطرف تر، پشت سر راهرویی که گابریلا پرنتیس و باقی کنکوریها تویش بودند و آنور پیشخوان دربوداغانش و ورای دیوارش که پر بود از تبلیغها برای همه یاروهایی که بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک) کمکشان کرده بود پاتیلشناسی عمومیشان را صدهزار درصد بزنند و هیپوگریفرانیشان را میلیونتراز کنند و رتبه تسترالیسیسمشان را آنقدر دراز پهن کنند که هیچ هاگوارتزی آنقدر بزرگ نباشد برای پذیرش مغزهایشان... آره... آنطرف همه ایناها و حتی پشت درهایش که باز میشدند به سالنهای دیگر و حتی توی آن سالنها و زیر لامپهایشان که منحوسانه روشن-خاموش میشدند و بین سایههای خالیشان و لای اکوهای چشمبرگشتهشان که مدام به در و دیوار میخوردند و برمیگشتند و بیشتر و بیشتر توتَر:دیفرانسیل مجنون، قویترین هیولای اینور کهکشان، توی تاریکترین و متعفنترین چنبر بادک میخزید. دیفرانسیل همینطوری میرفت و میرفت و پشت سرش یک لایه لزج قرمز میگذاشت زمین و هزارتا دندهاش روی زمین
کلنککلنک صدا میکردند و صدایشان خفقان اطراف را زخمی میکرد ولی دیفرانسیل ککش هم نمیگزید و همچنان باز هم میرفت. دیفرانسیل مجنون - که دوستهاش بهش میگفتند
دیمی - هیچ دست و پایی نداشت جز دوتا بازو که از حدقه چشمهایش درآمده بودند و وقتهایی که دیمی خیلی سریع سرش را می چرخاند، به هم میخوردند و دست میزدند و تازه هیچ مویی هم نداشت اما عوضش دستهایش هر روز اندازه یک تار مو رشد می کردند و وقتهایی که خیلی دراز میشدند و روی پنجاهتا دهانش را میگرفتند، این خود دیمی بود و دندانهایش که وظیفه کوتاه کردنشان را داشتند.
دیفرانسیل مجنون یک کم سرش را چرخاند. بعد وسطیترین دهانش را باز کرد و گفت:
- کعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون هوا را بو کرد؛ یک بار... و یک بار دیگر...
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون سرش را چرخاند سمت خواننده.
دیفرانسیل مجنون با یک دستش بهت اشاره کرد.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاع؟
دیفرانسیل مجنون دستهایش را گذاشت روی زمین و سمتت خرید.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ... کعــــــــــــــــجــــــــــــــــ...
هزارتا دندهاش روی زمین صدای هزار اسکلت مُرده بودند. هزارتا دندهاش پوست زمین را کنار می زدند تا گوشتش را ببُرند. چهارده میلیارد سال پیش جهان ساخته شده بود تا یک زندان باشد برای آن هزارتا دنده.
دیفرانسیل مجنون به یک قدمیات رسیده بود. یک قدمیِ تو با نخاع قفلشدهات و صماخت که زیر صدای خزیدنش اره میشد و نفست که توی سینهات می تپید. نفست که نفسش بود: معطر به ادویه موردعلاقه کرمها و قارچها و چشمهای بیپلکی که به سقف یک تابوت زل زده بودند. نفسش که از پنجاه پنجره مرگ بیرون میریخت.
دیفرانسیل مجنون با تمام دهانهایش ازت پرسید:
-
کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاااااع؟تق، تق و تق.دیمی سرش را چرخاند سمت جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود.
همه پنجاهتا دهنش با هم لبخند زدند.
- جعــــــــــــــــعاااااع.
جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود:یک عالمه یارو چانههاشان را خاراندند.
- باز نشد که.

- میشه. وایسین.

یک عالمه یارو وایسادند.
- باز نشد بازم.

- چرا تو بازی؟ در باید باز شه.

- نه نه.
دوباره منظورمه.
- ها.

ها.

- باز میشه. شاید صاحبش داره دنبال کلیداش میگرده. :relax
گابریلا هنوز شکلکش را کامل نکرده بود که یکهو درِ بنیاد آموزش داوطلبان کنکور روی لولاهای پر سر و صدایش چرخید و یکذره یکذره شروع کرد به باز شدن.