خلاصه:کنکور به دنیای جادوگری وارد شد اما باز هم متفاوت با دیگر مسائل ماکل ها بود. محلی که کنکور داخلش برگزار میشد نفرین شده بود و هرکس که واردش میشد دیگه نمیتونست ازش خارج شه چون پر بود از هیولا. حالا چندتا از جادوگرا اونجا گیر افتاده بودند. بیرون از اونجا هم لرد گوزن های بابانوئل رو گیر انداخته بود و از اون یک هیولا درخواست کرد که برای دکور خانهی ریدل میخواست اما بابانوئل بهش گوش نداد و رفت پس لرد خودش دست به کار شد و کاری کرد که هیولا ها به خونهی ریدل حمله کنن
..................................................................
لرد داشت با در میجنگید که زمین زیر پاش لرزید، انقدر لرزید که افتاد زمین و چوبدستی اش پرت شد یه سمت دیگه. لرد عصبانی شد و رو به زمین داد زد.
-ای رعیت، میدونی من کیم؟ به چه جرعتی من رو انداختی؟
لرد داد میزد و به زمین ضربه میزد و دستور میداد؛ اما زمین همچنان میلرزید و حتی اجازه بلند شدن هم به لرد نمیداد. ترس توی لرزش های در معلوم بود و پرواز کرد و به نقطه ای که قابل دید نبود رفت. لرد با خودش فکر کرد حتما در از ابهت اون ترسیده. دیواری رو که کنارش بود گرفت و به سختی بلند شد.
هر موجودی اون اطراف بود سریع فرار می کردن و داد میزدن.
-معلومه که باید فریاد بزنید، من ارباب تاریکی هستم و الان شماها ارباب خودتان را روی زمین انداختید.
لرد سرش رو بالا اورد و با یکگله هیولا مواجه شد که داشتن به سمت خانهی ریدل میرفتن. لرد گل از گلش شکفت و به سمت اونا رفت.
تالار محل برگزاری کنکور
هیولاها دویدن اما چون اعتقادی به در نداشتن مستقیم از دیوار رفتن و روی دیوار یک سوراخ بزرگ درست کردن. گابریلا با درست شدن یه راه فرار خوشحال شد اما هیبرینیوس فقط دوید سمت هیولاها تا اونا رو استخدام کنه.
-گجعااااهااا(هیولاهای من!)
-گجعاااااهااااااا(بایستید،بحث کلی پوله!)
هیبرینیوس پشت سر هیولاها میدوید و داد میزد، گابریلا فقط به اون سوراخ و راه فرار نگاه کرد. برگشت تا به بقیه خبر بده که راه فراری از اون نفرین کده پیدا کرده، پس از سالن بیرون رفت و توی تالار با استفاده از چوبدستی اش صداش رو بلند کرد.
-هی ملت، بیاید بریم. راه فرار پیدا کردم!
گابریلا هرچی منتظر موند هیچکس نیومد، پس برگشت تا خودش از اونجا فرار کنه؛ اما وقتی دوباره وارد سالن شد، دیگه سوراخی روی دیوار نبود. دیوار خودش رو ترمیم کرده بود!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
شغل
محافظ جادو، نگهبان دروازههای هاگوارتز

افرادی که لایک کردند
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

درست بیرون ساختمان و زیر همان نور خورشیدی که بچه ها برای رسیدن به آن تلاش میکردند، لرد سیاه و بابانوئل بهم زل زده بودند. لرد سیاه ابرویی بالا انداخته و دست به سینه ایستاده بود و بابانوئل با چهره ای پوکر و بدون کوچکترین حسی به او نگاه می کرد.
چند لحظه به همین منوال گذشت و لرد سیاه با لحن طلبکارانه ای گفت:
- شنیدی چی گفتم؟... من یکی از هیولاهای اون تو رو آرزو میکنم! لطفا با کاغذ کادویی سبز کادو کن! قرمز دوست ندارم!
بابانوئل آهی کشید و گفت:
- اولا که تو خیلی آدم خوبی نبودی که بخوای کادو بگیری! بعد هم گفتم که! من هیولا کادو نمیدم!... اون دوتا گوزن منو بده من برم!
لرد چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:
- کروشیو!... اون دوتا گوزن هم بهت گفتم که میشه مالیات بر ارزش افزوده و ما خوردیمش! میخواستی روی سقف خونه ریدلها فرود نیای!
کروشیوی لرد در لایه پنجم چربی شکمی بابانوئل جذب شد و اصلا به گیرنده های درد نرسید و بابانوئل هم چیزی حس نکرد. تنها ساعتش را نگاه کرد و گفت:
- خب خیلی دیر شد! اصلا بیخیال دو تا گوزن! فوقش یه دمنتور میبندم به سورتمه!... وایسا کادوهای این ملت رو بدم... بعد میام سراغت برای اون دوتا گوزن!
بعد در یک آن غیب شد.
لرد سری تکان داد و گفت:
- این یارو داره از لوله دودکش میره خونه مردم... اونم بی اجازه... اون وقت ملت فکر میکنن آدم خوبیه!... اصلا نمیفهمم! شاید ملت کلا از ریش سفید خوششوم میاد... اگر نه، پس چرا از این پیرمرد و دامبلدور خوششون میاد؟... چطوری او حجم از شکم رو از دودکش رد میکنه اصلا؟
بعد بلافاصله برگشت سمت در و چوبدستی اش را بیرون کشید. نوک چوبدستی را روی دستگیره در گذاشت و گفت:
- ما میخواییم بریم تو!
در جوابی نداد و لرد چوبدستی را چرخاند و به سمت لولاهای در گرفت و در یک آن در را از جا درآورد. در در هوا به پرواز در آمد و چند متر آن طرف تر با صدای بلندی به زمین افتاد.
لرد پا به ساختمان نفرین شده گذاشت و فریاد زد:
- یه هیولای سبز میخوام برای دکور خونه ریدلها! هیولامو بدین برم!
صدای لرد در ساختمان پیچید و به گوش هیولاهایی رسید که آماده پذیرش درخواست هیبرنوس بودند.
هیبرنوس با صدای عصبانی گفت:
- هیولاهای خوشگلم! به این حرفهاگوش نکنید! من بهتون پول میدم... صبر کنین... خونه ریدلها نرین!
ولی هجوم هیولاها به سمت مکان لرد چیز دیگری را نشان می داد.
چند لحظه به همین منوال گذشت و لرد سیاه با لحن طلبکارانه ای گفت:
- شنیدی چی گفتم؟... من یکی از هیولاهای اون تو رو آرزو میکنم! لطفا با کاغذ کادویی سبز کادو کن! قرمز دوست ندارم!
بابانوئل آهی کشید و گفت:
- اولا که تو خیلی آدم خوبی نبودی که بخوای کادو بگیری! بعد هم گفتم که! من هیولا کادو نمیدم!... اون دوتا گوزن منو بده من برم!
لرد چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت:
- کروشیو!... اون دوتا گوزن هم بهت گفتم که میشه مالیات بر ارزش افزوده و ما خوردیمش! میخواستی روی سقف خونه ریدلها فرود نیای!
کروشیوی لرد در لایه پنجم چربی شکمی بابانوئل جذب شد و اصلا به گیرنده های درد نرسید و بابانوئل هم چیزی حس نکرد. تنها ساعتش را نگاه کرد و گفت:
- خب خیلی دیر شد! اصلا بیخیال دو تا گوزن! فوقش یه دمنتور میبندم به سورتمه!... وایسا کادوهای این ملت رو بدم... بعد میام سراغت برای اون دوتا گوزن!
بعد در یک آن غیب شد.
لرد سری تکان داد و گفت:
- این یارو داره از لوله دودکش میره خونه مردم... اونم بی اجازه... اون وقت ملت فکر میکنن آدم خوبیه!... اصلا نمیفهمم! شاید ملت کلا از ریش سفید خوششوم میاد... اگر نه، پس چرا از این پیرمرد و دامبلدور خوششون میاد؟... چطوری او حجم از شکم رو از دودکش رد میکنه اصلا؟
بعد بلافاصله برگشت سمت در و چوبدستی اش را بیرون کشید. نوک چوبدستی را روی دستگیره در گذاشت و گفت:
- ما میخواییم بریم تو!
در جوابی نداد و لرد چوبدستی را چرخاند و به سمت لولاهای در گرفت و در یک آن در را از جا درآورد. در در هوا به پرواز در آمد و چند متر آن طرف تر با صدای بلندی به زمین افتاد.
لرد پا به ساختمان نفرین شده گذاشت و فریاد زد:
- یه هیولای سبز میخوام برای دکور خونه ریدلها! هیولامو بدین برم!
صدای لرد در ساختمان پیچید و به گوش هیولاهایی رسید که آماده پذیرش درخواست هیبرنوس بودند.
هیبرنوس با صدای عصبانی گفت:
- هیولاهای خوشگلم! به این حرفهاگوش نکنید! من بهتون پول میدم... صبر کنین... خونه ریدلها نرین!
ولی هجوم هیولاها به سمت مکان لرد چیز دیگری را نشان می داد.
افرادی که لایک کردند
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر

هیولاهای زیادی از در و دیوار اونجا آویزون بودن. در رنگها و اندازههای مختلف، اینور اونور میجهیدن و روی دیوار گچی ناخون میکشیدن. صحنهی خیلی فجیعی بود، بله، ولی کسی کاری از دستش ساخته نبود. به دو آدم و هیولاها خیره شدن. هر کسی میترسید اگه نزدیکتر بشه، یکی از هیولاها اونو بگیره و تبدیلش کنه به جزوهی کنکور.
هیبرنیوس فکر نمیکرد گابریلا واقعا زبونشون رو بلد باشه، ولی با حس کردن نفسهای وحشیانه و بوگندوی هیولاها روی صورتش، تصمیم گرفت بیش از حد به مغزش فشار نیاره. اگه اون واقعا زبون هیولاها رو بلد بود که به نفعش میشد، چه چیزی میتونه اشتباه پیش بره؟
-اگه میتونی ترجمه کن.
-معلومه که میتونم.
گابریلا، هیولا و هیبرنیوس از زمین تا آسمون با هم فرق داشتن. اما خطهای شخصیت و هدفهای هیچ دو موجودی با هم موازی نیستن و حتی شده یه جای خیلی دور، با هم برخورد می کنن. در اون لحظه، هیبرنیوس به فکر سیرکش، دیفرانسیل به فکر حمله و خوردن، و گابریلا به فکر فرار از این ساختمون بود، و ذهن تیز گابریلا، تونست نقطهی برخورد رو پیدا کنه.
بلندگوش رو دستش گرفت.
-چجعاااااااااااع! (گفت که همتون برین به سیرکش و اونجا اجازه دارین هر کی رو دوست دارین بخورین.)
لبخند شیرینی لب چهارصد و بیست و سوم دیمی رو منوّر کرد.
هیبرنیوس فکر نمیکرد گابریلا واقعا زبونشون رو بلد باشه، ولی با حس کردن نفسهای وحشیانه و بوگندوی هیولاها روی صورتش، تصمیم گرفت بیش از حد به مغزش فشار نیاره. اگه اون واقعا زبون هیولاها رو بلد بود که به نفعش میشد، چه چیزی میتونه اشتباه پیش بره؟
-اگه میتونی ترجمه کن.
-معلومه که میتونم.
گابریلا، هیولا و هیبرنیوس از زمین تا آسمون با هم فرق داشتن. اما خطهای شخصیت و هدفهای هیچ دو موجودی با هم موازی نیستن و حتی شده یه جای خیلی دور، با هم برخورد می کنن. در اون لحظه، هیبرنیوس به فکر سیرکش، دیفرانسیل به فکر حمله و خوردن، و گابریلا به فکر فرار از این ساختمون بود، و ذهن تیز گابریلا، تونست نقطهی برخورد رو پیدا کنه.
بلندگوش رو دستش گرفت.
-چجعاااااااااااع! (گفت که همتون برین به سیرکش و اونجا اجازه دارین هر کی رو دوست دارین بخورین.)
لبخند شیرینی لب چهارصد و بیست و سوم دیمی رو منوّر کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

ولی میدونین ریشهی مشکل در کجاست؟
این که هیولاها هیولا بودن!
یعنی چی؟ یعنی اصلا مهم نیست چیزی که هیبرنیوس به زبون میاره چیه! تهدیده؟ وعده وسوسهآمیزه؟ یا هرچی! کلا متوجه نمیشدن که هیبرنیوس داره باهاشون حرف میزنه، چه برسه به این که اصلا چی میگه!
شاید اگه هیولاها خیلی روی هیولاییشون قوی نبود، حداقل میتونستن احتمالا مثل باقی حیوانات در این حد متوجه بشن که دارن تهدید میشن یا محبت میبینن. ولی خب، اونا خیلی زیاد بیش از حد هیولا بودن و کلا هیچی نمیفهمیدن جز اصوات عجیب در آوردن و حمله کردن.
برای همین احتمالا هیبرنیوس هرچی بیشتر حرف میزد، هیولاها خیال میکردن که هیبرنیوس هرچه بیشتر داره اصواتِ نشاندهندهی حـــمــــله به زبون میاره. قد درازشم که ماشاالروونا کم نداشت از این که بخواد خودش در دستهی هیولاها قرار بگیره!
- شاید بهتر باشه عملی بهشون نشون بدی؟
گابریلا که تمام مدت سرگرم تماشای سر و کله زدن هیبرنیوس با هیولاها بود، این پیشنهادو به زبون میاره. با دیدن چهرهی متعجب هیبرنیوس که نشون میداد منتظر توضیحات بیشتر از سمت گابریلاس، از جاش بلند میشه و در کسری از ثانیه میاد کنار هیبرنیوس میایسته.
- اینا زبونتو نمیفهمن، عملی جلو برو! یعنی مثلا واقعا راه خروج رو نشونشون بده.
هر دو همزمان از حملهای که به سمتشون میشه جاخالی میدن و گابریلا در تکمیل حرفش میگه:
- یا هم اگه بخوای من میتونم حرفاتو به زبون خودشون ترجمه کنم.
هیبرنیوس با تردید نگاهی به گابریلا میندازه. وقت تصمیمگیری بود!
این که هیولاها هیولا بودن!
یعنی چی؟ یعنی اصلا مهم نیست چیزی که هیبرنیوس به زبون میاره چیه! تهدیده؟ وعده وسوسهآمیزه؟ یا هرچی! کلا متوجه نمیشدن که هیبرنیوس داره باهاشون حرف میزنه، چه برسه به این که اصلا چی میگه!
شاید اگه هیولاها خیلی روی هیولاییشون قوی نبود، حداقل میتونستن احتمالا مثل باقی حیوانات در این حد متوجه بشن که دارن تهدید میشن یا محبت میبینن. ولی خب، اونا خیلی زیاد بیش از حد هیولا بودن و کلا هیچی نمیفهمیدن جز اصوات عجیب در آوردن و حمله کردن.
برای همین احتمالا هیبرنیوس هرچی بیشتر حرف میزد، هیولاها خیال میکردن که هیبرنیوس هرچه بیشتر داره اصواتِ نشاندهندهی حـــمــــله به زبون میاره. قد درازشم که ماشاالروونا کم نداشت از این که بخواد خودش در دستهی هیولاها قرار بگیره!
- شاید بهتر باشه عملی بهشون نشون بدی؟

گابریلا که تمام مدت سرگرم تماشای سر و کله زدن هیبرنیوس با هیولاها بود، این پیشنهادو به زبون میاره. با دیدن چهرهی متعجب هیبرنیوس که نشون میداد منتظر توضیحات بیشتر از سمت گابریلاس، از جاش بلند میشه و در کسری از ثانیه میاد کنار هیبرنیوس میایسته.
- اینا زبونتو نمیفهمن، عملی جلو برو! یعنی مثلا واقعا راه خروج رو نشونشون بده.
هر دو همزمان از حملهای که به سمتشون میشه جاخالی میدن و گابریلا در تکمیل حرفش میگه:
- یا هم اگه بخوای من میتونم حرفاتو به زبون خودشون ترجمه کنم.

هیبرنیوس با تردید نگاهی به گابریلا میندازه. وقت تصمیمگیری بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
165

در با صدای جیرینگ جیرینگ آرامی باز شد. همه با خوشحالی به سوی درب دویدند و به خیال خودشان، از آن ساختمان نفرین شده فرار کردند. گابریلا منتظر بود که وزش باد را روی صورتش احساس کند. چشمانش را بسته بود و دستانش را باز کرده بود، و در انتظار هوای تازه بود تا اینکه باد ملایمی به صورتش برخورد کرد.
- میبینین بچه ها؟ نسیم باد... داره دوباره به صورتم میخوره. ما فرار کردیم!
- میگم که، یه لحظه چشماتو باز کن.
- باز کنم؟ میخوای به خورشید که از همیشه سوزان تر درحال درخشیدنه نگاه کنم؟ با کمال میل.
اما باز شدن چشم های گابریلا همانا و پرت شدن یکی از هیولاها به سمتش همانا. آن در، آنها را به بیرون از ساختمان نبرده بود. بلکه به عمق مرکزی سکونتگاه هیولاها کشانده بود! گابریلا از کجا باید میدانست که آن نسیم ملایم، بخاطر برخورد تن سنگین هیولاها به زمین اشت؟ او آب دهانش را قورت داد و دوباره چوبدستیاش را از جیبش بیرون کشید. دوباره چوبدستی بیچاره را به بلندگو تبدیل کرده و داد زد. دادی که کل ساختمان را پر کرد و توجه هیولاها را جمع کرد.
- فرار کنین!
گابریلا منتظر بود تا بقیه سرزنشش کنند که چرا با آن بلندگوی مسخره داد زده، اما هیچ صدایی نیامد. او با تعجب برگشت تا علت سکوت دیگران را گویا شود اما آنجا خالی بود. همه فرار کرده بودند و حالا هیولاها تمام توجهشان را به گابریلا داده بودند.
- نامردای عوضی... اگه به الستور نگفتم منو اینجا جا گذاشتین. میاد یَک یَک موهاتونو تبدیل به مار میکنه.
پایان جملهاش همانا و غرش یکی از هیولاها روی صورتش همانا. گابریلا با وحشت چرخید که فرار کند، اما ناگهان صدایی آشنا متوقفش کرد. صدای هیبرنیوس مالکولم، رئیس کسبهی دیاگون!
- ببین عزیز من، این فرم مال سیرکه. شما فقط کافیه مشخصات خودتو اینجا بنویسی... یا نه اگه نوشتن بلد نیستی، بگی من بنویسم تا عضو خانوادهی ما بشی.
- گعجعاااع.
- بازم که همینو گفتی قربونت برم. دارم میگم میخوام به یه سوپر استار تبدیلت کنم! مطمئنم از همه سوی دنیا قراره بیان سیرک ما تا فقط بتونن اون دستای خوشگلتو که از چشمات زده بیرون، ببینن. حالا امضا کن.
دیمی یا همان دیفرانسیل مجنون، هیولای اعظم! باز هم همان صدای ″گعجعاااع″ را درآورد و سعی کرد به هیبرنیوس حمله کند، اما او تمام ضربه ها را دفع میکرد و دوباره شروع به مذاکره با هیولا میکرد. هیبرنیوس شیفته و مجنون شده بود. مجنون نمایشی که میتوانست از طریق آن هیولا در سیرکش به پا کند!
- برا هر نمایش پنجاه گالیون! کمه؟ باشه بابا صد گالیون. راه بیا دیگه. این قرارداد دو طرف سود و برده همش.
- گعجاااااعععععع.
- هربار این کلمه رو با دلبری میگی، دلم میلرزه ها. نکن با من.
چهرهی گابریلا نمایانگر هیچ چیز نبود! ترس؟ تعجب؟ همهی احساساتی که درحال حاضر میتوانست داشته باشد، از چهرهاش پر زده بودند. هیبرنیوس توجه همه هیولاها را به خود جلب کرده بود پس هیچکس متوجه گابریلا نبود. گابریلا به آرامی گوشهای نشست و حتی هنگامی که شروع به استفاده از بلندگویش کرد، باز هم کسی متوجهش نشد. تصمیم گرفته بود همانجا بماند، شاید ماندن در آنجا بهتر از تلاش های بیهودهای بود که تا چند دقیقه پیش میکردند. اما همینکه این تصمیم را گرفت، هیبرنیوس با جملهای که ادا کرد، تمام تصوراتش را دوباره بهم ریخت.
- هنوزم نمیخوای امضا کنی؟ ببین... من میدونم چجوری باید از این ساختمون رفت بیرون! نظرت چیه؟ اگه اینو امضا کنی، از اینجا میبرمت بیرون تا شرارت هاتو روی آدمای عادی هم اجرا کنی. اینجا فقط یه مشت کنکوری بدبخت داره که اصلا هم خوشمزه نیستن.
- میبینین بچه ها؟ نسیم باد... داره دوباره به صورتم میخوره. ما فرار کردیم!
- میگم که، یه لحظه چشماتو باز کن.
- باز کنم؟ میخوای به خورشید که از همیشه سوزان تر درحال درخشیدنه نگاه کنم؟ با کمال میل.
اما باز شدن چشم های گابریلا همانا و پرت شدن یکی از هیولاها به سمتش همانا. آن در، آنها را به بیرون از ساختمان نبرده بود. بلکه به عمق مرکزی سکونتگاه هیولاها کشانده بود! گابریلا از کجا باید میدانست که آن نسیم ملایم، بخاطر برخورد تن سنگین هیولاها به زمین اشت؟ او آب دهانش را قورت داد و دوباره چوبدستیاش را از جیبش بیرون کشید. دوباره چوبدستی بیچاره را به بلندگو تبدیل کرده و داد زد. دادی که کل ساختمان را پر کرد و توجه هیولاها را جمع کرد.
- فرار کنین!
گابریلا منتظر بود تا بقیه سرزنشش کنند که چرا با آن بلندگوی مسخره داد زده، اما هیچ صدایی نیامد. او با تعجب برگشت تا علت سکوت دیگران را گویا شود اما آنجا خالی بود. همه فرار کرده بودند و حالا هیولاها تمام توجهشان را به گابریلا داده بودند.
- نامردای عوضی... اگه به الستور نگفتم منو اینجا جا گذاشتین. میاد یَک یَک موهاتونو تبدیل به مار میکنه.
پایان جملهاش همانا و غرش یکی از هیولاها روی صورتش همانا. گابریلا با وحشت چرخید که فرار کند، اما ناگهان صدایی آشنا متوقفش کرد. صدای هیبرنیوس مالکولم، رئیس کسبهی دیاگون!
- ببین عزیز من، این فرم مال سیرکه. شما فقط کافیه مشخصات خودتو اینجا بنویسی... یا نه اگه نوشتن بلد نیستی، بگی من بنویسم تا عضو خانوادهی ما بشی.
- گعجعاااع.
- بازم که همینو گفتی قربونت برم. دارم میگم میخوام به یه سوپر استار تبدیلت کنم! مطمئنم از همه سوی دنیا قراره بیان سیرک ما تا فقط بتونن اون دستای خوشگلتو که از چشمات زده بیرون، ببینن. حالا امضا کن.
دیمی یا همان دیفرانسیل مجنون، هیولای اعظم! باز هم همان صدای ″گعجعاااع″ را درآورد و سعی کرد به هیبرنیوس حمله کند، اما او تمام ضربه ها را دفع میکرد و دوباره شروع به مذاکره با هیولا میکرد. هیبرنیوس شیفته و مجنون شده بود. مجنون نمایشی که میتوانست از طریق آن هیولا در سیرکش به پا کند!
- برا هر نمایش پنجاه گالیون! کمه؟ باشه بابا صد گالیون. راه بیا دیگه. این قرارداد دو طرف سود و برده همش.
- گعجاااااعععععع.
- هربار این کلمه رو با دلبری میگی، دلم میلرزه ها. نکن با من.
چهرهی گابریلا نمایانگر هیچ چیز نبود! ترس؟ تعجب؟ همهی احساساتی که درحال حاضر میتوانست داشته باشد، از چهرهاش پر زده بودند. هیبرنیوس توجه همه هیولاها را به خود جلب کرده بود پس هیچکس متوجه گابریلا نبود. گابریلا به آرامی گوشهای نشست و حتی هنگامی که شروع به استفاده از بلندگویش کرد، باز هم کسی متوجهش نشد. تصمیم گرفته بود همانجا بماند، شاید ماندن در آنجا بهتر از تلاش های بیهودهای بود که تا چند دقیقه پیش میکردند. اما همینکه این تصمیم را گرفت، هیبرنیوس با جملهای که ادا کرد، تمام تصوراتش را دوباره بهم ریخت.
- هنوزم نمیخوای امضا کنی؟ ببین... من میدونم چجوری باید از این ساختمون رفت بیرون! نظرت چیه؟ اگه اینو امضا کنی، از اینجا میبرمت بیرون تا شرارت هاتو روی آدمای عادی هم اجرا کنی. اینجا فقط یه مشت کنکوری بدبخت داره که اصلا هم خوشمزه نیستن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/19
تولد نقش: 1393/07/20
آخرین ورود: دیروز ساعت 19:21
از: مسلسلستان!
پستها:
638

ملتها آنقدر وایسادند و پرخشم و زیادحرص به گابریلا نگاه کردند که گابریلا یکذره خجالت کشید و سرش را انداخت پایین و به کفشهاش نگاه کرد و چشمهاش را روی گرههای پروانهایشان چرخاند و از لایشان تاب خوراند و این یکی نگاهش را روی آن یکی نگاهش برد و آن یکی نگاهش را از زیر این یکی رد کرد و انگشت دیدش را گذاشت وسطشان و جفت نگاهاش را دورش پیچاند و آنقدر اینور و آنور چرخاندشان که چشمهایش هم توی هم گره پروانهای خوردند و عصبهایشان لای هم دوزیدند و رفتند سمت مغزش و مغزش هم تاب خورد و تمام فکرهایش زیر و رو شدند و یک یارو فکره که از همه فکر بهتری بود تانست از زیر کوهستانهای فکرهای نابهتر آزاد شود و تا بقیه فکرها حواسشان نبود، در برود و قل بخورد و بپرد توی دهان گابریلا و شنا کند به سمت ساحلهایی پرمغزتر.
- میگما... چرا در نزنیم؟
- زدیمش یه بار. ناراحت شد.
- نه نه. میگم در بزنیم. اینطوری یعنی.
و گابریلا رفت سمت در و دستش را پنجه کرد و چرخاند و با پشتش زد به در.
- تق، تق و تق.
آنطرف تر، پشت سر راهرویی که گابریلا پرنتیس و باقی کنکوریها تویش بودند و آنور پیشخوان دربوداغانش و ورای دیوارش که پر بود از تبلیغها برای همه یاروهایی که بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک) کمکشان کرده بود پاتیلشناسی عمومیشان را صدهزار درصد بزنند و هیپوگریفرانیشان را میلیونتراز کنند و رتبه تسترالیسیسمشان را آنقدر دراز پهن کنند که هیچ هاگوارتزی آنقدر بزرگ نباشد برای پذیرش مغزهایشان... آره... آنطرف همه ایناها و حتی پشت درهایش که باز میشدند به سالنهای دیگر و حتی توی آن سالنها و زیر لامپهایشان که منحوسانه روشن-خاموش میشدند و بین سایههای خالیشان و لای اکوهای چشمبرگشتهشان که مدام به در و دیوار میخوردند و برمیگشتند و بیشتر و بیشتر توتَر:
دیفرانسیل مجنون، قویترین هیولای اینور کهکشان، توی تاریکترین و متعفنترین چنبر بادک میخزید. دیفرانسیل همینطوری میرفت و میرفت و پشت سرش یک لایه لزج قرمز میگذاشت زمین و هزارتا دندهاش روی زمین کلنککلنک صدا میکردند و صدایشان خفقان اطراف را زخمی میکرد ولی دیفرانسیل ککش هم نمیگزید و همچنان باز هم میرفت. دیفرانسیل مجنون - که دوستهاش بهش میگفتند دیمی - هیچ دست و پایی نداشت جز دوتا بازو که از حدقه چشمهایش درآمده بودند و وقتهایی که دیمی خیلی سریع سرش را می چرخاند، به هم میخوردند و دست میزدند و تازه هیچ مویی هم نداشت اما عوضش دستهایش هر روز اندازه یک تار مو رشد می کردند و وقتهایی که خیلی دراز میشدند و روی پنجاهتا دهانش را میگرفتند، این خود دیمی بود و دندانهایش که وظیفه کوتاه کردنشان را داشتند.
دیفرانسیل مجنون یک کم سرش را چرخاند. بعد وسطیترین دهانش را باز کرد و گفت:
- کعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون هوا را بو کرد؛ یک بار... و یک بار دیگر...
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون سرش را چرخاند سمت خواننده.
دیفرانسیل مجنون با یک دستش بهت اشاره کرد.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاع؟
دیفرانسیل مجنون دستهایش را گذاشت روی زمین و سمتت خرید.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ... کعــــــــــــــــجــــــــــــــــ...
هزارتا دندهاش روی زمین صدای هزار اسکلت مُرده بودند. هزارتا دندهاش پوست زمین را کنار می زدند تا گوشتش را ببُرند. چهارده میلیارد سال پیش جهان ساخته شده بود تا یک زندان باشد برای آن هزارتا دنده.
دیفرانسیل مجنون به یک قدمیات رسیده بود. یک قدمیِ تو با نخاع قفلشدهات و صماخت که زیر صدای خزیدنش اره میشد و نفست که توی سینهات می تپید. نفست که نفسش بود: معطر به ادویه موردعلاقه کرمها و قارچها و چشمهای بیپلکی که به سقف یک تابوت زل زده بودند. نفسش که از پنجاه پنجره مرگ بیرون میریخت.
دیفرانسیل مجنون با تمام دهانهایش ازت پرسید:
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاااااع؟
تق، تق و تق.
دیمی سرش را چرخاند سمت جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود.
همه پنجاهتا دهنش با هم لبخند زدند.
- جعــــــــــــــــعاااااع.
جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود:
یک عالمه یارو چانههاشان را خاراندند.
- باز نشد که.
- میشه. وایسین.
یک عالمه یارو وایسادند.
- باز نشد بازم.
- چرا تو بازی؟ در باید باز شه.
- نه نه. دوباره منظورمه.
- ها.
ها. 
- باز میشه. شاید صاحبش داره دنبال کلیداش میگرده. :relax
گابریلا هنوز شکلکش را کامل نکرده بود که یکهو درِ بنیاد آموزش داوطلبان کنکور روی لولاهای پر سر و صدایش چرخید و یکذره یکذره شروع کرد به باز شدن.
- میگما... چرا در نزنیم؟
- زدیمش یه بار. ناراحت شد.
- نه نه. میگم در بزنیم. اینطوری یعنی.
و گابریلا رفت سمت در و دستش را پنجه کرد و چرخاند و با پشتش زد به در.
- تق، تق و تق.

آنطرف تر، پشت سر راهرویی که گابریلا پرنتیس و باقی کنکوریها تویش بودند و آنور پیشخوان دربوداغانش و ورای دیوارش که پر بود از تبلیغها برای همه یاروهایی که بنیاد آموزش داوطلبان کنکور (بادک) کمکشان کرده بود پاتیلشناسی عمومیشان را صدهزار درصد بزنند و هیپوگریفرانیشان را میلیونتراز کنند و رتبه تسترالیسیسمشان را آنقدر دراز پهن کنند که هیچ هاگوارتزی آنقدر بزرگ نباشد برای پذیرش مغزهایشان... آره... آنطرف همه ایناها و حتی پشت درهایش که باز میشدند به سالنهای دیگر و حتی توی آن سالنها و زیر لامپهایشان که منحوسانه روشن-خاموش میشدند و بین سایههای خالیشان و لای اکوهای چشمبرگشتهشان که مدام به در و دیوار میخوردند و برمیگشتند و بیشتر و بیشتر توتَر:
دیفرانسیل مجنون، قویترین هیولای اینور کهکشان، توی تاریکترین و متعفنترین چنبر بادک میخزید. دیفرانسیل همینطوری میرفت و میرفت و پشت سرش یک لایه لزج قرمز میگذاشت زمین و هزارتا دندهاش روی زمین کلنککلنک صدا میکردند و صدایشان خفقان اطراف را زخمی میکرد ولی دیفرانسیل ککش هم نمیگزید و همچنان باز هم میرفت. دیفرانسیل مجنون - که دوستهاش بهش میگفتند دیمی - هیچ دست و پایی نداشت جز دوتا بازو که از حدقه چشمهایش درآمده بودند و وقتهایی که دیمی خیلی سریع سرش را می چرخاند، به هم میخوردند و دست میزدند و تازه هیچ مویی هم نداشت اما عوضش دستهایش هر روز اندازه یک تار مو رشد می کردند و وقتهایی که خیلی دراز میشدند و روی پنجاهتا دهانش را میگرفتند، این خود دیمی بود و دندانهایش که وظیفه کوتاه کردنشان را داشتند.
دیفرانسیل مجنون یک کم سرش را چرخاند. بعد وسطیترین دهانش را باز کرد و گفت:
- کعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون هوا را بو کرد؛ یک بار... و یک بار دیگر...
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ...
دیفرانسیل مجنون سرش را چرخاند سمت خواننده.
دیفرانسیل مجنون با یک دستش بهت اشاره کرد.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاع؟
دیفرانسیل مجنون دستهایش را گذاشت روی زمین و سمتت خرید.
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــ... کعــــــــــــــــجــــــــــــــــ...
هزارتا دندهاش روی زمین صدای هزار اسکلت مُرده بودند. هزارتا دندهاش پوست زمین را کنار می زدند تا گوشتش را ببُرند. چهارده میلیارد سال پیش جهان ساخته شده بود تا یک زندان باشد برای آن هزارتا دنده.
دیفرانسیل مجنون به یک قدمیات رسیده بود. یک قدمیِ تو با نخاع قفلشدهات و صماخت که زیر صدای خزیدنش اره میشد و نفست که توی سینهات می تپید. نفست که نفسش بود: معطر به ادویه موردعلاقه کرمها و قارچها و چشمهای بیپلکی که به سقف یک تابوت زل زده بودند. نفسش که از پنجاه پنجره مرگ بیرون میریخت.
دیفرانسیل مجنون با تمام دهانهایش ازت پرسید:
- کعــــــــــــــــجعــــــــــــــــعاااااع؟
تق، تق و تق.
دیمی سرش را چرخاند سمت جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود.
همه پنجاهتا دهنش با هم لبخند زدند.
- جعــــــــــــــــعاااااع.
جایی که خیلی دوردورها، گابریلا پرنتیس در زده بود:
یک عالمه یارو چانههاشان را خاراندند.
- باز نشد که.

- میشه. وایسین.

یک عالمه یارو وایسادند.
- باز نشد بازم.

- چرا تو بازی؟ در باید باز شه.

- نه نه. دوباره منظورمه.
- ها.
ها. 
- باز میشه. شاید صاحبش داره دنبال کلیداش میگرده. :relax
گابریلا هنوز شکلکش را کامل نکرده بود که یکهو درِ بنیاد آموزش داوطلبان کنکور روی لولاهای پر سر و صدایش چرخید و یکذره یکذره شروع کرد به باز شدن.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

"هشدار هشدار... هیولاها دارن میان!"
ناگهان بلبشویی بین حضار راه میفته و همه مستقیما به سمت در میرن و ازش خواهش میکنن باز بشه چون که دیگه وقتی نمونده. به جز دامبلدور که سرجاش وایساده بود و داشت چونهشو میخاروند.
- وایسین ببینم. این صدای گابریلا نبود؟
ملتی که به در هجوم برده بودن، با شنیدن این حرف برای دقایقی بیخیال هل دادن، ضربه زدن یا التماس کردن به در میشن.
- راست میگین پروفسور! شبیه صدای گابریلا بود.
گابریلا از جایی پشت سر دامبلدور بیرون میاد.
- کسی منو صدا زد؟
تام با تعجب به گابریل نگاه میکنه.
- اگه تو اینجایی پس اون صدای کی بود؟
- صدای من بود دیگه!
- یعنی هیولاها صدامونم میتونن تقلید کنن؟ نکنه تو مرحله بعد قراره شبیهمونم بشن و خودشونو جامون بزنن تا از پشت بهمون خنجر بزنن؟
تام همزمان با گفتن این حرف خودشو میندازه رو زمین و تلاش میکنه از روی زمین خاک برداره و بریزه رو سرش، ولی زمین چوبی بود و موفق نمیشه. پس فقط اداشو در میاره.
- حالا خیلی دراماتیکش نکن!
دامبلدور بعد از دعوت تام به آرامش، به سمت گابریلا برمیگرده.
- پس اون صدای تو بود که از توی بلندگو پخش شد؟
گابریلا چوبدستیشو بالا میاره و به سمت گلوش میگیره تا دوباره صداش از بلندگو پخش بشه.
- آره دیگه خودم بودم، چون اگه یکم دیگه اینجا بمونیم و بلند بلند حرف بزنیم قطعا این اتفاقیه که میفته.
ملت با خشم و حرص نگاهی به گابریلا میندازن که تو اون وضعیت شوخیش گرفته بود!
ناگهان بلبشویی بین حضار راه میفته و همه مستقیما به سمت در میرن و ازش خواهش میکنن باز بشه چون که دیگه وقتی نمونده. به جز دامبلدور که سرجاش وایساده بود و داشت چونهشو میخاروند.
- وایسین ببینم. این صدای گابریلا نبود؟

ملتی که به در هجوم برده بودن، با شنیدن این حرف برای دقایقی بیخیال هل دادن، ضربه زدن یا التماس کردن به در میشن.
- راست میگین پروفسور! شبیه صدای گابریلا بود.

گابریلا از جایی پشت سر دامبلدور بیرون میاد.
- کسی منو صدا زد؟

تام با تعجب به گابریل نگاه میکنه.
- اگه تو اینجایی پس اون صدای کی بود؟
- صدای من بود دیگه!

- یعنی هیولاها صدامونم میتونن تقلید کنن؟ نکنه تو مرحله بعد قراره شبیهمونم بشن و خودشونو جامون بزنن تا از پشت بهمون خنجر بزنن؟

تام همزمان با گفتن این حرف خودشو میندازه رو زمین و تلاش میکنه از روی زمین خاک برداره و بریزه رو سرش، ولی زمین چوبی بود و موفق نمیشه. پس فقط اداشو در میاره.
- حالا خیلی دراماتیکش نکن!

دامبلدور بعد از دعوت تام به آرامش، به سمت گابریلا برمیگرده.
- پس اون صدای تو بود که از توی بلندگو پخش شد؟
گابریلا چوبدستیشو بالا میاره و به سمت گلوش میگیره تا دوباره صداش از بلندگو پخش بشه.
- آره دیگه خودم بودم، چون اگه یکم دیگه اینجا بمونیم و بلند بلند حرف بزنیم قطعا این اتفاقیه که میفته.

ملت با خشم و حرص نگاهی به گابریلا میندازن که تو اون وضعیت شوخیش گرفته بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
165

سوژه جدید: از همون روز که کنکور راهشو به جامعهی جادوگری باز کرد، اینجا قرار بود یه بنیاد آموزش کنکور باشه! جایی که سوالات کنکور رو برای دانش آموز ها تحلیل میکنه و هر هفته ازشون آزمون میگیره! اما حالا دیگه همه چیز تغییر کرده. کنکور آخرین نگرانی جادوگر هاست. چون ساختمانِ بنیاد، نفرین شده. نفرینی که اجازهی خروج از ساختمان رو به هیچکس نمیده. این نفرین هیولاهایی عجیب و ترسناک رو به داخل ساختمون کشونده! اما ترس واقعی از اونجا شروع نشد که قربانی ها هیولا ها رو دیدن! از اونجا شروع شد که بعضی هاشون به دست هیولاها کشته و خورده شدن! اونها باید فرار میکردن... و باید راهی برای خروج از این ساختمون نفرین شده پیدا میکردن.
توجه: این سوژه، قراره به شکل طنز پیش بره.
هربار که هیولاها، قربانیای پیدا میکردند، ساختمان شروع به لرزیدن میکرد. سنگ های مرمرینِ بنیاد، تحمل قدم های سنگین هیولاها را نداشت. آنجا محلی برای نگه داری از موجودات فرا زمینی نبود! بلکه مکانی مدرن و آرام، مخصوص درس خواندن بود. هیولاها که جثهی بزرگ و پوستی سفید داشتند، در گوشه و کنار ساختمان کمین میکردند تا اولین جادوگری که به چشمشان میخورد را ببلعند. و در این میان، جادوگران باقی مانده به سختی خودشان را به در پشتی رسانده بودند.
- این در چرا باز نمیشه؟ چرا این ساختمون داره با هیولاها همکاری میکنه؟
رئیس بنیاد این را گفت و لگدی محکم به در کوبید. در غرولند بزرگی کرد و ناگهان، قفل دیگری رویش ظاهر شد.
- این در الان چیکار کرد؟
- بفرما. در ازت ناراحت شده! الان بیرون رفتنمون سخت تر شد. میبینی ترومرلین؟ کار بلد نیستین یه گوشه وایسین تماشا کنین دیگه.
تام این را گفت و درحالیکه رئیس را به عقب هل میداد، مقابل در زانو زد و با پشت دست به دیگر جادوگران اشاره کرد تا همراهیاش کنند.
- به به چه در باکمالاتی. چقدر خوشگل و ناز. الهی من فدای شما بشم خانوم دَره. بذار ما از اینجا رد شیم، تا ابد پادوی خودت میشم.
- تام راست میگه خانومی! بذار ما رد بشیم دیگه...
در برای لحظهای خام حرف های تام و بقیه شد و قفل هایش را شل کرد، اما قبل از اینکه کاملا تسلیم شود، ناگهان نیرویی در درونش شعله کشید و قفل هایش حتی محکمتر از قبل، سرجایشان باقی ماندند.
- بیا. این کجاش خانومه آخه؟ این آقاس! چون بهش گفتی خانوم، باهامون قهر کرد. الان اگه جوون مرگ بشیم، همش تقصیر توعه.
- به من چه! اصلا چرا خودت یه حرکتی نمیزنی؟
- الان که دیگه بدترش کردین، فایده نداره.
آلبوس که تا به آن لحظه گوشهای ایستاده بود و سعی داشت دیگران را آرام کند، با حس اینکه ممکن است دعوایی بین جادوگران رخ دهد، جلو رفت و دست به ریش، بین جادوگر ها ایستاد.
- آرام باشید عزیزان! چیزی نشده که... یه در زپرتی بهمون نه گفته. میریم سراغ در بعدی!
- تا ما خودمونو برسونیم به در بعدی، هیولاها یه لقمه چپمون میکنن.
- راست میگه داداشی... من میترسم! هیولاها دندونای کثیفی دارن. اگه بخوان منو بذارن لای اون دندونا چی؟
- این اتفاق نمیوفته! آرامش خودتونو حفظ کنین... خیر سرمون جادوگریم، چوبدستی داریم.
- هیچ طلسمی رو اون لندهورا کار نمیکنه.
- یه راه دیگه پیدا میکنیم. دنیا که به آخر نرسیده.
و همان لحظه، درحالیکه جادوگران به راه حلی برای بیرون رفتن از ساختمان میاندیشیدند، بلندگوی ساختمان به صدا درآمد.
توجه: این سوژه، قراره به شکل طنز پیش بره.
هربار که هیولاها، قربانیای پیدا میکردند، ساختمان شروع به لرزیدن میکرد. سنگ های مرمرینِ بنیاد، تحمل قدم های سنگین هیولاها را نداشت. آنجا محلی برای نگه داری از موجودات فرا زمینی نبود! بلکه مکانی مدرن و آرام، مخصوص درس خواندن بود. هیولاها که جثهی بزرگ و پوستی سفید داشتند، در گوشه و کنار ساختمان کمین میکردند تا اولین جادوگری که به چشمشان میخورد را ببلعند. و در این میان، جادوگران باقی مانده به سختی خودشان را به در پشتی رسانده بودند.
- این در چرا باز نمیشه؟ چرا این ساختمون داره با هیولاها همکاری میکنه؟
رئیس بنیاد این را گفت و لگدی محکم به در کوبید. در غرولند بزرگی کرد و ناگهان، قفل دیگری رویش ظاهر شد.
- این در الان چیکار کرد؟
- بفرما. در ازت ناراحت شده! الان بیرون رفتنمون سخت تر شد. میبینی ترومرلین؟ کار بلد نیستین یه گوشه وایسین تماشا کنین دیگه.
تام این را گفت و درحالیکه رئیس را به عقب هل میداد، مقابل در زانو زد و با پشت دست به دیگر جادوگران اشاره کرد تا همراهیاش کنند.
- به به چه در باکمالاتی. چقدر خوشگل و ناز. الهی من فدای شما بشم خانوم دَره. بذار ما از اینجا رد شیم، تا ابد پادوی خودت میشم.
- تام راست میگه خانومی! بذار ما رد بشیم دیگه...
در برای لحظهای خام حرف های تام و بقیه شد و قفل هایش را شل کرد، اما قبل از اینکه کاملا تسلیم شود، ناگهان نیرویی در درونش شعله کشید و قفل هایش حتی محکمتر از قبل، سرجایشان باقی ماندند.
- بیا. این کجاش خانومه آخه؟ این آقاس! چون بهش گفتی خانوم، باهامون قهر کرد. الان اگه جوون مرگ بشیم، همش تقصیر توعه.
- به من چه! اصلا چرا خودت یه حرکتی نمیزنی؟
- الان که دیگه بدترش کردین، فایده نداره.
آلبوس که تا به آن لحظه گوشهای ایستاده بود و سعی داشت دیگران را آرام کند، با حس اینکه ممکن است دعوایی بین جادوگران رخ دهد، جلو رفت و دست به ریش، بین جادوگر ها ایستاد.
- آرام باشید عزیزان! چیزی نشده که... یه در زپرتی بهمون نه گفته. میریم سراغ در بعدی!
- تا ما خودمونو برسونیم به در بعدی، هیولاها یه لقمه چپمون میکنن.
- راست میگه داداشی... من میترسم! هیولاها دندونای کثیفی دارن. اگه بخوان منو بذارن لای اون دندونا چی؟
- این اتفاق نمیوفته! آرامش خودتونو حفظ کنین... خیر سرمون جادوگریم، چوبدستی داریم.
- هیچ طلسمی رو اون لندهورا کار نمیکنه.
- یه راه دیگه پیدا میکنیم. دنیا که به آخر نرسیده.
و همان لحظه، درحالیکه جادوگران به راه حلی برای بیرون رفتن از ساختمان میاندیشیدند، بلندگوی ساختمان به صدا درآمد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

چهار سال و سه ماه بعد!
_ارباب...ارباب...نتایج کنکور اومد!
_کنکور دیگه کدوم صیغه اس؟
_انی زوجتک نفسی نیست؟
_
_خب فکر کردم اون صیغهاس!
_بسه...خب تام...میگی کنکور چه صیغهای هست که وسط شام یکهو بابت اومدنش هوار میکشی!
_عرضم به حضورتون ارباب که...
_نه ارباب...وایسین سر شام خوبیت نداره...حس میکنم تام دیر کنکوری داشت که بابت اومدنش الان اینقدر خوشحاله، و شرح اینکه کنکور چیه، شاید مناسب نباشه سر سفره!
_چی میگین بابا..بذارین به ارباب توضیح بدم خب!
_بده!
_کنکور همون امتحان مشنگهاس که در صورت قبولی در اون میتونن وارد دانشگاه بشن!
_و این برای ما اهمیتی داره؟
_اممم...فکر کنم ارباب...آخه همین الان داشتم میومدم نامهای از طرف نیوت در صندوق پستی پیدا کردم که توش ذکر شده به فرمان شما عمل کرده و بعد از چهار سال در کنکور قبول شده!
_عجب...پس مثل جام جهانیه که هر چهار سال یک بار برگزار میشه!
_نه...سالی یک باره..اما چهار سال پیش خورد به یه بیماری که 6 نفر بر اثر بیماری مُردن و این باعث شد برگزاریش به تعویق بیوفته!
_خب...به نظر میرسه امسال بلاخره بعد چهار سال بیماری رو کنترل کردن و کشته ای ندادن که این کنکوری که میگی رو برگزار کردن!
_نه..اتفاقا امسال دیگه رکورد زد کشته ها و به 6 ملیون نفر رسید!
_واقعا که مشنگ هستن این مشنگها!
_همین دیگه..ارباب....مژدگونی بدین!
_تام...آیا نیوتی رو میشناسی؟
_ام...خب نه ارباب!
_خب چرا فکر کردی که ما باید بشناسیم...ما یادمون نمیاد...چهار سال پیش یه فرمانی رو دادیم؟ دلت خوشه تام...بجا این کارها، اون نوشابه رو رد کن بیاد اینور سفره!
پایان!
_ارباب...ارباب...نتایج کنکور اومد!
_کنکور دیگه کدوم صیغه اس؟
_انی زوجتک نفسی نیست؟
_
_خب فکر کردم اون صیغهاس!
_بسه...خب تام...میگی کنکور چه صیغهای هست که وسط شام یکهو بابت اومدنش هوار میکشی!
_عرضم به حضورتون ارباب که...
_نه ارباب...وایسین سر شام خوبیت نداره...حس میکنم تام دیر کنکوری داشت که بابت اومدنش الان اینقدر خوشحاله، و شرح اینکه کنکور چیه، شاید مناسب نباشه سر سفره!
_چی میگین بابا..بذارین به ارباب توضیح بدم خب!
_بده!
_کنکور همون امتحان مشنگهاس که در صورت قبولی در اون میتونن وارد دانشگاه بشن!
_و این برای ما اهمیتی داره؟
_اممم...فکر کنم ارباب...آخه همین الان داشتم میومدم نامهای از طرف نیوت در صندوق پستی پیدا کردم که توش ذکر شده به فرمان شما عمل کرده و بعد از چهار سال در کنکور قبول شده!

_عجب...پس مثل جام جهانیه که هر چهار سال یک بار برگزار میشه!
_نه...سالی یک باره..اما چهار سال پیش خورد به یه بیماری که 6 نفر بر اثر بیماری مُردن و این باعث شد برگزاریش به تعویق بیوفته!

_خب...به نظر میرسه امسال بلاخره بعد چهار سال بیماری رو کنترل کردن و کشته ای ندادن که این کنکوری که میگی رو برگزار کردن!
_نه..اتفاقا امسال دیگه رکورد زد کشته ها و به 6 ملیون نفر رسید!

_واقعا که مشنگ هستن این مشنگها!
_همین دیگه..ارباب....مژدگونی بدین!

_تام...آیا نیوتی رو میشناسی؟
_ام...خب نه ارباب!
_خب چرا فکر کردی که ما باید بشناسیم...ما یادمون نمیاد...چهار سال پیش یه فرمانی رو دادیم؟ دلت خوشه تام...بجا این کارها، اون نوشابه رو رد کن بیاد اینور سفره!
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/06/06
تولد نقش: 1398/06/21
آخرین ورود: چهارشنبه 21 خرداد 1404 15:28
از: خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
پستها:
172

- سلام نیوت! چقدر به موقع رسیدی... حالا که اومدی می تونیم درس رو شروع کنیم!
نیوت که با مغز روی زمین فرود آمده بود; از جا بلند شد و به استادش چشم دوخت.
- به چی نگاه می کنی؟ برو بشین اونجا و وسایلت رو در بیار.
- چشم پرفسور.
نیوت روی تنها صندلی موجود در کلاس نشست و دفتر و قلم پرش را در آورد.
- خیلی خب... صدا میاد؟... به نام مرلین من پرفسور بینز هستم مدرس کلاس های کنکور فقط در چند جلسه!
- منم...
- آیا شما نگران کنکورمشنگی هستین؟ نگرانید که رتبه خوب تو کنکور نیارید؟ آیا شما نگرانید که ترازتان بالا نرود؟...
مژده! مژده!
دیگر نگران نباشید!
شما می توانید با خواندن جزوه های : " چگونه تست بزنیم؟" و " چه گونه در کنکور رتبه خوب بیاوریم؟" و شرکت در کلاس های خصوصی پرفسور بینز، در کنکور رتبه زیر ده هزار بیاورید! اگر همین الان ثبت نام کنید ۴۰% تخفیف می گیرید.
بشتابید! بشتابید!
کلاس های رفع اشکالات کنکور...
- پرفسور بینز!
- بله، درست شنیدید! کلاس های رفع اشکال...
- پرفسور بینز!
پرفسور بینز دست ازتبلیغ کردن آموزش دادن برداشت و نگاه پوکر فیسانه ای به نیوت انداخت.
- چی شده؟ چرا هی می پری وسط حرفم؟
- ببخشید پرفسور، کی شروع می کنید به درس دادن؟
- اینایی که گفتم همش درس نیوت! مردم باید یاد بگیرن که پول هاشون رو چه طوری و در چه راهی خرج کنن.
- مگه تو چه راهی باید خرج کنند؟
- تو راه رسیدن به جزوه های من علم و دانش.
-راه رسیدن به علم و دانش...
- البته این رو هم بگم که دانش و علم راحت به دست نمیاد، یکم خرج داره!... حالا اگه تو هم می خوای به دانش دست پیدا کنی باید یه مبلغی بپردازی.
نیوت به جیب هایش که پر از خالی بود خیره شد.
- پرفسور من پول ندارم!
-نداری؟ هیچی نداری؟... پس اگه اینطوره باید بگم شرمنده نمی تونم کاریش کنم.
- ولی... .
اگر نیوت در کلاس شرکت نمی کرد، چیزی یاد نمی گرفت و در نتیجه در کنکور رتبه خوب نمی آورد; لرد سیاه هم حسابش را می رسید.
- خب؟ چه تصمیمی گرفتی؟
- من فکر کنم یه مقدار پول داخل بانک...
- آفرین! تصمیم کاملا درستی گرفتی... بیا این شماره حساب منه; برو پول رو جغد به جغد کن بعد بیا جزوه ها رو تحویل بگیر... کلاس هم تموم شد!
پرفسور بینز کاغذی به نیوت داد و از کلاس خارج شد. نیوت هم کاغذ را داخل جیبش گذاشت تا در وقت مناسبی سراغش برود.
- خیلی خب. الان نوبت کلاس بعدیه.
نیوت که با مغز روی زمین فرود آمده بود; از جا بلند شد و به استادش چشم دوخت.
- به چی نگاه می کنی؟ برو بشین اونجا و وسایلت رو در بیار.
- چشم پرفسور.
نیوت روی تنها صندلی موجود در کلاس نشست و دفتر و قلم پرش را در آورد.
- خیلی خب... صدا میاد؟... به نام مرلین من پرفسور بینز هستم مدرس کلاس های کنکور فقط در چند جلسه!
- منم...
- آیا شما نگران کنکورمشنگی هستین؟ نگرانید که رتبه خوب تو کنکور نیارید؟ آیا شما نگرانید که ترازتان بالا نرود؟...
مژده! مژده!
دیگر نگران نباشید!
شما می توانید با خواندن جزوه های : " چگونه تست بزنیم؟" و " چه گونه در کنکور رتبه خوب بیاوریم؟" و شرکت در کلاس های خصوصی پرفسور بینز، در کنکور رتبه زیر ده هزار بیاورید! اگر همین الان ثبت نام کنید ۴۰% تخفیف می گیرید.
بشتابید! بشتابید!
کلاس های رفع اشکالات کنکور...
- پرفسور بینز!
- بله، درست شنیدید! کلاس های رفع اشکال...
- پرفسور بینز!
پرفسور بینز دست از
- چی شده؟ چرا هی می پری وسط حرفم؟
- ببخشید پرفسور، کی شروع می کنید به درس دادن؟
- اینایی که گفتم همش درس نیوت! مردم باید یاد بگیرن که پول هاشون رو چه طوری و در چه راهی خرج کنن.
- مگه تو چه راهی باید خرج کنند؟
- تو راه رسیدن به
-راه رسیدن به علم و دانش...
- البته این رو هم بگم که دانش و علم راحت به دست نمیاد، یکم خرج داره!... حالا اگه تو هم می خوای به دانش دست پیدا کنی باید یه مبلغی بپردازی.
نیوت به جیب هایش که پر از خالی بود خیره شد.
- پرفسور من پول ندارم!

-نداری؟ هیچی نداری؟... پس اگه اینطوره باید بگم شرمنده نمی تونم کاریش کنم.
- ولی... .
اگر نیوت در کلاس شرکت نمی کرد، چیزی یاد نمی گرفت و در نتیجه در کنکور رتبه خوب نمی آورد; لرد سیاه هم حسابش را می رسید.
- خب؟ چه تصمیمی گرفتی؟
- من فکر کنم یه مقدار پول داخل بانک...
- آفرین! تصمیم کاملا درستی گرفتی... بیا این شماره حساب منه; برو پول رو جغد به جغد کن بعد بیا جزوه ها رو تحویل بگیر... کلاس هم تموم شد!
پرفسور بینز کاغذی به نیوت داد و از کلاس خارج شد. نیوت هم کاغذ را داخل جیبش گذاشت تا در وقت مناسبی سراغش برود.
- خیلی خب. الان نوبت کلاس بعدیه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج