وینسنت کراب
از هر جا ارباب دستور بدن!
- تولد نقش
- 1390/07/17
- آخرین ورود
- سهشنبه 9 مهر 1398 12:54
- عضویت
- 1390/07/12
- پستها
- 595
هر سه نوجوان نفس نفس زنان میدویدند.حتی فرصت نداشتند پشت سرشان را نگاه کنند.نمیدانستند در یک جهت فرار کرده اند یا با گذشت هر لحظه از هم دورتر میشوند.فقط به خاطر یک اشتباه.بردن نام لرد سیاه با صدای بلند.
رون اولین کسی بود که خسته شد.نفسهایش تندتر میشدند.ضربان قلبش را کاملا احساس میکرد.چشمانش سیاهی میرفت.شاخ و برگ درختان سرعتش را کم کرده بودند.بالاخره دستی از پشت سر شانه اش را گرفت. و رون فهمید که به آخر خط رسیده است. در اوج ناامیدی تقلا کرد ولی دست خشن مرگخوار ناشناس او را به سختی گرفته بود.در جستجوی دوستانش به اطراف نگاه کرد.هرمیون در میان بازوهای قدرتمند فنریر گری بک اسیر شده بود.ولی هری...
اثری از هری نبود.
گری بک بطرف مرگخوار دیگر رفت و گفت:
اینم گرفتم.ولی سومی فرار کرد.مهم نیست.هدف ما این دو تا بودن.من مطمئنم اینا کلید رسیدن ما به پاتر هستن.گفتی اینا دوستاشن نه؟
مرگخوار دیگر تایید کرد.گری بک یکی ازناخنهای سیاه و کثیفش را روی صورت رون گذاشت و کمی فشار داد.رون نفسش را در سینه حبس کرد.نگران هری بود.درست در لحظه ای که گری بک ناخنش را با خشونت روی صورت او کشید و ردی از خون روی گونه اش باقی گذاشت ، رون هری را دید که از لای درختان جنگل آنها را زیر نظر گرفته بود.
هری از آن فاصله دوستانش را میدید که در چنگ مرگخواران گرفتار شده بودند.به خوبی مشخص بود که گری بک چقدر از آزار دو بچه مدرسه ای لذت میبرد.موهای هرمیون را دور انگشتانش پیچیده بود و بشدت بطرف عقب میکشید.برای لحظه ای هری فکر کرد پوست سر هرمیون در حال کنده شدن است.نمیتوانست صبر کند.مطمئن بود چند ثانیه دیگر همه آنها به محل دیگری منتقل میشوند و او ردشان را گم میکند.مجبور بود ریسک کند.از لابلای حرفهایشان، کلمه قصر مالفوی ها را تشخیص داده بود.اگر شانس میاورد و مقصد بعدی آنجا بود،شاید موفق میشد.
بازجویی مقدماتی ساعتی طول کشید.گری بک و دوستانش بیشتر از کسب اطلاعات به دنبال تفریح و شکنجه زندانیانشان بودند.بالاخره دست از سر هرمیون و رون برداشتند و همه با هم به مقصدی نامعلوم آپارات کردند.رون از شدت درد دندانهایش را به هم فشار میداد.سعی میکرد از خودش ضعف نشان ندهد، ولی بیشتر نگرانیش از این بود که از حدود نیم ساعت پیش دیگر هری را نمیدید.
چند ثانیه بعد مرگخواران به همراه زندانیانشان در مقابل قصر مالفویها بودند.چند ضربه کوتاه به در زدند.صدای ظریفی به گوش رسید.صدای نارسیسا مالفوی بود.
نارسیسا:کی هستی؟
صدایی ضمخت جواب داد:گری بک هستم بانو.دو تا زندانی باارزش آوردم.
به جای نارسیسا ساحره خشمگینی جواب داد:
همونجا ولشون کن و برو عقبتر.خودم تحویلشون میگیرم و شخصا ازشون بازجویی میکنم.
گری بک با خشونت زندانیانش را عقب کشید و با حالتی اعتراض آمیز گفت:
نمیشه خانم لسترنج.میخوام شخصا ببینم که تحویل ارباب داده شدن.اینا با ارزش ترین زندانیایی هستن که تا حالا گرفتیم.ممکنه جای پاتر رو بدونن.
بلاتریکس قهقهه بلندی زد و به آرامی لای در را باز کرد.رون سرش را پایین انداخته بود ولی هرمیون با شجاعت به چشمان بلاتریکس خیره شد.سعی کرد همه نفرتش را از چشمانش به ساحره بی رحم منتقل کند.ولی با فهمیدن دلیل خنده بلاتریکس خشکش زد.
رون متوجه شده بود که اوضاع غیر عادی است.سرش را کمی بلند کرد.چهره آشنایی را درمقابلش دید.بلاتریکس یقه زندانی نحیفش را گرفت و به گری بک نشان داد و گفت:منظورت اینه؟نشناختیش؟کمی بیا جلوتر.هنوزم نه؟این خود پاتره.میفهمی؟خود خودش!قیافش کمی عجیب غریب شده ولی دراکو شناساییش کرد.برای نجات این دو تا اومده بود اینجا.پشت در کمین کرده بود.غافل از اینکه اینجا طلسمهای حفاظتی قدرتمندی داره.لای بوته های چسبنده گیر افتاد.خیلی راحت گرفتیمش.اولش فکر کردیم فقط یه بچه فضول و کنجکاوه.ولی قضیه جالبتر از این حرفها بود.مثل همیشه حرکت حساب نشده و ابلهانه ای بود.اگرچه شجاعتش رو تحسین میکنم.حالا دیگه وقت ما رو نگیر.اون دو تا رو تحویل بده و برو.باید به ارباب خبر بدم.خودم.شخصا!
از تصور شادی لرد سیاه لبخندی روی لبهای بلاتریکس نقش بست.
رون اولین کسی بود که خسته شد.نفسهایش تندتر میشدند.ضربان قلبش را کاملا احساس میکرد.چشمانش سیاهی میرفت.شاخ و برگ درختان سرعتش را کم کرده بودند.بالاخره دستی از پشت سر شانه اش را گرفت. و رون فهمید که به آخر خط رسیده است. در اوج ناامیدی تقلا کرد ولی دست خشن مرگخوار ناشناس او را به سختی گرفته بود.در جستجوی دوستانش به اطراف نگاه کرد.هرمیون در میان بازوهای قدرتمند فنریر گری بک اسیر شده بود.ولی هری...
اثری از هری نبود.
گری بک بطرف مرگخوار دیگر رفت و گفت:
اینم گرفتم.ولی سومی فرار کرد.مهم نیست.هدف ما این دو تا بودن.من مطمئنم اینا کلید رسیدن ما به پاتر هستن.گفتی اینا دوستاشن نه؟
مرگخوار دیگر تایید کرد.گری بک یکی ازناخنهای سیاه و کثیفش را روی صورت رون گذاشت و کمی فشار داد.رون نفسش را در سینه حبس کرد.نگران هری بود.درست در لحظه ای که گری بک ناخنش را با خشونت روی صورت او کشید و ردی از خون روی گونه اش باقی گذاشت ، رون هری را دید که از لای درختان جنگل آنها را زیر نظر گرفته بود.
هری از آن فاصله دوستانش را میدید که در چنگ مرگخواران گرفتار شده بودند.به خوبی مشخص بود که گری بک چقدر از آزار دو بچه مدرسه ای لذت میبرد.موهای هرمیون را دور انگشتانش پیچیده بود و بشدت بطرف عقب میکشید.برای لحظه ای هری فکر کرد پوست سر هرمیون در حال کنده شدن است.نمیتوانست صبر کند.مطمئن بود چند ثانیه دیگر همه آنها به محل دیگری منتقل میشوند و او ردشان را گم میکند.مجبور بود ریسک کند.از لابلای حرفهایشان، کلمه قصر مالفوی ها را تشخیص داده بود.اگر شانس میاورد و مقصد بعدی آنجا بود،شاید موفق میشد.
بازجویی مقدماتی ساعتی طول کشید.گری بک و دوستانش بیشتر از کسب اطلاعات به دنبال تفریح و شکنجه زندانیانشان بودند.بالاخره دست از سر هرمیون و رون برداشتند و همه با هم به مقصدی نامعلوم آپارات کردند.رون از شدت درد دندانهایش را به هم فشار میداد.سعی میکرد از خودش ضعف نشان ندهد، ولی بیشتر نگرانیش از این بود که از حدود نیم ساعت پیش دیگر هری را نمیدید.
چند ثانیه بعد مرگخواران به همراه زندانیانشان در مقابل قصر مالفویها بودند.چند ضربه کوتاه به در زدند.صدای ظریفی به گوش رسید.صدای نارسیسا مالفوی بود.
نارسیسا:کی هستی؟
صدایی ضمخت جواب داد:گری بک هستم بانو.دو تا زندانی باارزش آوردم.
به جای نارسیسا ساحره خشمگینی جواب داد:
همونجا ولشون کن و برو عقبتر.خودم تحویلشون میگیرم و شخصا ازشون بازجویی میکنم.
گری بک با خشونت زندانیانش را عقب کشید و با حالتی اعتراض آمیز گفت:
نمیشه خانم لسترنج.میخوام شخصا ببینم که تحویل ارباب داده شدن.اینا با ارزش ترین زندانیایی هستن که تا حالا گرفتیم.ممکنه جای پاتر رو بدونن.
بلاتریکس قهقهه بلندی زد و به آرامی لای در را باز کرد.رون سرش را پایین انداخته بود ولی هرمیون با شجاعت به چشمان بلاتریکس خیره شد.سعی کرد همه نفرتش را از چشمانش به ساحره بی رحم منتقل کند.ولی با فهمیدن دلیل خنده بلاتریکس خشکش زد.
رون متوجه شده بود که اوضاع غیر عادی است.سرش را کمی بلند کرد.چهره آشنایی را درمقابلش دید.بلاتریکس یقه زندانی نحیفش را گرفت و به گری بک نشان داد و گفت:منظورت اینه؟نشناختیش؟کمی بیا جلوتر.هنوزم نه؟این خود پاتره.میفهمی؟خود خودش!قیافش کمی عجیب غریب شده ولی دراکو شناساییش کرد.برای نجات این دو تا اومده بود اینجا.پشت در کمین کرده بود.غافل از اینکه اینجا طلسمهای حفاظتی قدرتمندی داره.لای بوته های چسبنده گیر افتاد.خیلی راحت گرفتیمش.اولش فکر کردیم فقط یه بچه فضول و کنجکاوه.ولی قضیه جالبتر از این حرفها بود.مثل همیشه حرکت حساب نشده و ابلهانه ای بود.اگرچه شجاعتش رو تحسین میکنم.حالا دیگه وقت ما رو نگیر.اون دو تا رو تحویل بده و برو.باید به ارباب خبر بدم.خودم.شخصا!
از تصور شادی لرد سیاه لبخندی روی لبهای بلاتریکس نقش بست.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!

>
>
>
>
>

) ایگور در وسط کلبه نشسته بود و سخت خوابیده بود. برایش سخت بود نشسته بخوابد اما از دیشب که یک سوسک بهش حمله کرده بود ، ترجیح داده بود در وسط کلبه بخوابد چون سوسک ها تمایل دارند بیشتر در گوشه و کناره حرکت کنند.
»


