جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

داستان های پنــچ کلمه ای!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را به ولدمورت برساند و با او....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
در اين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی ماهرانه خود را از...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ن حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و آن این بود که با یک ترفندی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 11:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ن حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت تا همه زنده بمانند و اون...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي هنوز امیدی وجود داشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 11:07
نمایش جزئیات
آفلاین
ين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر هيچ اثري از او نماند ولي....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 10:48
نمایش جزئیات
آفلاین
مين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار که دامبلدور کرد، خودش به جایی کشانده شد که دیگر...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 10:40
نمایش جزئیات
آفلاین
مين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کاری که دامبلدور کرد، خودش ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 دی 1384 10:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی خود بکشاند اما با این کار...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: داستان های سه کلمه ای!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 دی 1384 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
مين حال مرگخوارا براي كمك به ولدمورت رويس خودوارد صحنه شدندولي از دست آنها كاري بر نمي آمد جون هري يكجا تمام آنها را خشك كرد!!!ولي اثر طلسم به همان سرعتي كه آمد،رفت.جون قدرت طلسم براي همه ي مرگخوارا كافي نبودو مرگخوارا شروع به فرستادن طلسم هايي عجيب كردند كه هري و دامبلدور سعي در دفاع كردند،ولي تعداد وردهاي فرستاده شده خيلي زياد شدند و از دست هري كاري جز رد طلسم ها و جا خالي داد بر نمي آمد.دامبلدور كه نيز در حال رد كردن طلسم ها بود نمي توانست توجه زيادي به ولدمورت بكنه.ولدمورت هم در لحظه اي مناسب طلسمي به طرف اونا فرستاد ولي در كمال ناباوري اين نويل بود كه طلسم رو برگرداند و وارد مبازره شد و وردي رو به طرف ولدمورت فرستاد.به دونبال نويل اعضاي محفل يكي يكي وارد شدند و روند جنگ به نفع هيچ كدام از آنها ادامه مي يافت و هري واقعا از آن ناراضي بودولي فرصتي براي فكر به آن نبود جون الان وقت عمل بود بايد در مقابل طلسم هاي فرستاده شده دفاع ميكرد.
ناگهان فكري به ذهن هري رسيد كه حلي براي اين مشكل بود او ميخواست كاري بكند تا همگي نجات پيدا كنندو ولدمورت را نابود نمايند ولی ناگهان صدایی را از پوشت خود شنید و متوجه شد كه تانكس در اثر برخورد طلسمي به زمين افتاد و بی هوش شد. فکری به ذهن هری خطور کرد و آن این بود که بايد با يكديگر متحد شوند تا حداقل با این کار بتوانند از پیشروی آنها جلوگیری کنند و برعکس خودشان پیروز شوند. داد زد (خطاب به همراهانش) صبر کنید ولی به دلیل صداهای انفجار زیاد صدایش را هیچکس نشنید و بعد چوبدستی را به طرف گلویش برد و گفت همه گوش کنند باید همه به یه سمت برویم و همه به سوی یک حرفش را ادامه نداد و با چشمانی گرد به ان سوی اتاق نگاه کرد زیرا در انجا نور بسیار پررنگی بود و افراد زیادی هم از جمله دامبلدور رويش را برگرداند تا همان حقه ی هری را كه باعث نجات همگي بود را اجرا کنند.دامبلدور خیلی سریع خود را به هري رساند تا او را به درون حلقه ی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دامبلدر تا وقتی مردم یادش باشن زندس و نمرده!

زنده باد دامبلدور
زنده باد گریفی?