تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام...
__________________________________________________________________
... تام از اینجور معجون ها خوشش نمی آمد بیشتر دوست داشت با اسلاگهورن در مورد جان پیچ ها صحبت کند . حرکت دقیقه ی پیشش خیلی نا خواسته بود ، نزدیک بود کلاس را بهم بزند .
به سرعت به حرفهای اسلاگهورن گوش سپرد ...
- ... مقدار کمی از این معجون در خوراکی ای که فرد می خوره باعث می شه که به شما کلی علاقه مند بشه و تا مدت ها فقط فکر و ذکرش شما باشین ...
خسته شده بود . دیگر به آنها گوش نمی کرد . برگه ای که دیشب مشغول خواندنش بود را از جیب ردایش بیرون آورد و نگاهی به آن کرد .
__________________________________________________________________
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

جزئیات کاربر

تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام.....
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
صبح دل انگیزی بود،اوای زیبای زمستانی نزدیک شده کریسمس را مژده می داد.با عجله از خواب بیدار شدقلم پر و کاغذ های پوستی و همین طور کتاب معجون سازی پیشرفته اش را برداشت و به سرعت از اتاقش خارج شد.امیدوار بود که امروز بتواند با اسلاگهورن صحبت کند.
کلاس در شور و نشاط کریسمس فرو رفته بود.اسلاگهورن با هیجان طرز ساخت قویترین معجون عشق را اموزش می داد که تام.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/23 16:35:29
جزئیات کاربر

درود سالازار بر شما باد!
تذکر( این پست غیر رول می باشد و تنها جنبه ی اصلاح دارد): توجه کنید دوستان محترم! انتظار میره که دقت کافی رو در این مورد داشته باشید، من بلند بودن طول پست ها رو منع نکردم، تا دست شما رو باز بگذارم ولی ترجیح داده میشه که سعی نکنید که تنها خودتون داستان رو پیش ببرید. چه بسا این کار ، ضایع کردن حق دیگران است. بنابراین از حالا به بعد روند کلی بر اینه که تعداد خطوط بیشتر از هشت خط نباشد! تا همکاری و هماهنگی بین اعضا بالاتر بره و شرکت سایرین هم بیشتر بشه!
ممنان...
تذکر( این پست غیر رول می باشد و تنها جنبه ی اصلاح دارد): توجه کنید دوستان محترم! انتظار میره که دقت کافی رو در این مورد داشته باشید، من بلند بودن طول پست ها رو منع نکردم، تا دست شما رو باز بگذارم ولی ترجیح داده میشه که سعی نکنید که تنها خودتون داستان رو پیش ببرید. چه بسا این کار ، ضایع کردن حق دیگران است. بنابراین از حالا به بعد روند کلی بر اینه که تعداد خطوط بیشتر از هشت خط نباشد! تا همکاری و هماهنگی بین اعضا بالاتر بره و شرکت سایرین هم بیشتر بشه!
ممنان...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در 1387/2/22 14:48:31
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
*بلاتریکس و بقیه بدونین که زیاد بلند ننویسین
قرار نفری 3 خط فوقش 6 خط بنویسیم*
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را ورق زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
"چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ..."
ناگهان متوجه شد که کسی به سمتش می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
__________________________________________________________________
خود را به خوبی به خواب زد . هم خوابگاهیش ، رودلف لسترنج پس از آنکه به سمتش آمده بود و نگاهی به او کرده بود متوجه شد که کاملا در خواب است و به سمت تخت پرده دار خود رفت که با رنگ های سبز و نقره ای تزیین شده بود .
لباس هایش را در آورد و در کوشیی که در تختش فرو می رفت گذاشت و به روی تخت رفت . ملحفه ای را به روی خود کشید و پلک بر روی پلک نهاد .
به سرعت به خواب رفت ، ولی تام مکان را مناسب نمی دانست . دیگر نمی توانست به خواندن ادامه دهد .
همچون قبل با چشمانی بسته روی تخت آرامید و به خواب رفت ...
__________________________________________________________________
*بلاتریکس و بقیه بدونین که زیاد بلند ننویسین
قرار نفری 3 خط فوقش 6 خط بنویسیم*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/2/22 13:51:27
جزئیات کاربر

شروع فصل سوم
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را برگ زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ...
ناگهان متوجه شد که کسی به این سمت می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
تنفّر از معلّم معجون سازی وجودش را فرا گرفته بود . هر بار که به بهانــه ای سر صحبت را با اسلاگهورن باز می کرد ؛ کسی مزاحم آن ها می شد و اسلاگهورن را به خود جذب می کرد .
خوابگاه اسلیترین در سکوت به سر می برد . آرام به گوشه ای رفت و به کتابی که دیروز از کتابخانه دزدیده بود نگاهی انداخت . تمام مطالب مربوط به هورکراکس پیش رویش قرار داشت . آرام آرام کتاب را برگ زد که ناگهان صفحه ای توجه اش را جلب کرد . آهسته کلمات را برای خود زمزمه کرد ...
چگونه یک هورکـــــــــراکس بسازیم ؟
و زمانی که انسان ها به موجودی پلیــد تبدیل می شوند و با ریختن خون دیـگـــری روح خود را در جسمی می گنجانــند تا از مرگ نجات یابند ...
ناگهان متوجه شد که کسی به این سمت می آید . آن برگ از کتاب را کند و در ردایش قرار داد ؛ کتاب را هم به جایش برگرداند و با چند لباس رویش را پوشاند .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/21 23:15:19
در دست ساخت ...
جزئیات کاربر

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده.
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم.
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
__________________________________________________________________
همینطور می رفت و می رفت . اسلاگهورن با لیلی داشت در مورد طعم خوش شکلات داغ صحبت می کردن .
تام به اسلاگهورن نزدیک شد و با سرفه ای صدایش را صاف کرد و گفت :
- ببخشید پروفسور اسلاگهورن ... می خواستم اگه می شه باهاتون صحبت کنم ، می شه ؟
نگاهش را از اسلاگهورن به جایی که قبلا لیلی نشسته بود انداخت و ادامه داد :
- مثل اینکه لیلی هم رفته . می شه صحبت کنیم ؟
- با کمال میل تام . بشین ...
__________________________________________________________________
_پرفسور ،ببخشید می خواستم چیزی درمورد جانپی.......
اسلاگهورن میان حرف تام گفت :تام پسرم نظرت با سالاد سیب زمینی چیه؟
تام با لبخنددلفریبی گفت :عالیه پرفسور .
در حالی که در اعماق وجودش از ان متنفر بود .
اسلاگهورن رفت و از روی میز کمی سالاد ریخت و اورد
تام گفت :پرفسور شما می دونید که جانپی.
اسلاگهورن گفت:اره اره.جانپیووونتان یک سری حیوانات ریز هستند که در خاک زندگی می کنند اما توانایی زیادی در مکیدن خون دارند.
تام گفت :پرفسور منظورم این نبود منظورم جانپ..
اسلاگهورن گفت :تام عزیزم ،موهای زیبایی داری.فکر می کنم دختر ها خیلی جذبت می شن،میشه بگی از چه شامپویی استفاده می کنی؟ من واقعا نیاز دارم که لیلی توجه بیشتری به من بکنه.
تام لبخند ساختگی دیگری زد و گفت:بله پرفسور..بعدا درموردش صحبت می کنیم..راستش من می خواستم در موریک چیزی ازتون سوال کنم.درمورد اشیای جادویی مثله جانپی...
صحبت تام نصفه ماند.دختری با موهای بلند طلایی رنگ و چشمان ابی سرمیز ان ها امد و گفت :پرفسور اسلاگهورن،برای اموزش رقص به من افتخار می دید؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:البته گابریل عزیز.
سپس ادامه داد :شب خوبی بود تام.فردا توی کلاس می بینمت.موفق باشی.
تام با عصبانیت به چهره ی اسلاگهورن خیره شد و بعد به طرف بلاتریکس و رودولف حرکت کرد.
_مگه نگفتید که مهمونی رو تعطیل می کنید؟
بلاتریکس با غرور گفت:چرا گفتیم تام،اما ما فقط قول چند دقیقه رو دادیم نه قول نیم ساعت رو.
تام سرخ شد و با عصبانیت تالار رو ترک کرد .رفت تا برای کلاس معجون سازی فردا اماده باشد.فردا سرکلاس...باید با اسلاگهورن حرف می زد .
.........
پایان این فصل
فصل بعدی رو یکی اغاز کنه.
با تشکر
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده.
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم.
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
__________________________________________________________________
همینطور می رفت و می رفت . اسلاگهورن با لیلی داشت در مورد طعم خوش شکلات داغ صحبت می کردن .
تام به اسلاگهورن نزدیک شد و با سرفه ای صدایش را صاف کرد و گفت :
- ببخشید پروفسور اسلاگهورن ... می خواستم اگه می شه باهاتون صحبت کنم ، می شه ؟
نگاهش را از اسلاگهورن به جایی که قبلا لیلی نشسته بود انداخت و ادامه داد :
- مثل اینکه لیلی هم رفته . می شه صحبت کنیم ؟
- با کمال میل تام . بشین ...
__________________________________________________________________
_پرفسور ،ببخشید می خواستم چیزی درمورد جانپی.......
اسلاگهورن میان حرف تام گفت :تام پسرم نظرت با سالاد سیب زمینی چیه؟
تام با لبخنددلفریبی گفت :عالیه پرفسور .
در حالی که در اعماق وجودش از ان متنفر بود .
اسلاگهورن رفت و از روی میز کمی سالاد ریخت و اورد
تام گفت :پرفسور شما می دونید که جانپی.
اسلاگهورن گفت:اره اره.جانپیووونتان یک سری حیوانات ریز هستند که در خاک زندگی می کنند اما توانایی زیادی در مکیدن خون دارند.
تام گفت :پرفسور منظورم این نبود منظورم جانپ..
اسلاگهورن گفت :تام عزیزم ،موهای زیبایی داری.فکر می کنم دختر ها خیلی جذبت می شن،میشه بگی از چه شامپویی استفاده می کنی؟ من واقعا نیاز دارم که لیلی توجه بیشتری به من بکنه.
تام لبخند ساختگی دیگری زد و گفت:بله پرفسور..بعدا درموردش صحبت می کنیم..راستش من می خواستم در موریک چیزی ازتون سوال کنم.درمورد اشیای جادویی مثله جانپی...
صحبت تام نصفه ماند.دختری با موهای بلند طلایی رنگ و چشمان ابی سرمیز ان ها امد و گفت :پرفسور اسلاگهورن،برای اموزش رقص به من افتخار می دید؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:البته گابریل عزیز.
سپس ادامه داد :شب خوبی بود تام.فردا توی کلاس می بینمت.موفق باشی.
تام با عصبانیت به چهره ی اسلاگهورن خیره شد و بعد به طرف بلاتریکس و رودولف حرکت کرد.
_مگه نگفتید که مهمونی رو تعطیل می کنید؟
بلاتریکس با غرور گفت:چرا گفتیم تام،اما ما فقط قول چند دقیقه رو دادیم نه قول نیم ساعت رو.
تام سرخ شد و با عصبانیت تالار رو ترک کرد .رفت تا برای کلاس معجون سازی فردا اماده باشد.فردا سرکلاس...باید با اسلاگهورن حرف می زد .
.........
پایان این فصل
فصل بعدی رو یکی اغاز کنه.
با تشکر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده.
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم.
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
__________________________________________________________________
همینطور می رفت و می رفت . اسلاگهورن با لیلی داشت در مورد طعم خوش شکلات داغ صحبت می کردن .
تام به اسلاگهورن نزدیک شد و با سرفه ای صدایش را صاف کرد و گفت :
- ببخشید پروفسور اسلاگهورن ... می خواستم اگه می شه باهاتون صحبت کنم ، می شه ؟
نگاهش را از اسلاگهورن به جایی که قبلا لیلی نشسته بود انداخت و ادامه داد :
- مثل اینکه لیلی هم رفته . می شه صحبت کنیم ؟
- با کمال میل تام . بشین ...
__________________________________________________________________
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده.
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم.
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
__________________________________________________________________
همینطور می رفت و می رفت . اسلاگهورن با لیلی داشت در مورد طعم خوش شکلات داغ صحبت می کردن .
تام به اسلاگهورن نزدیک شد و با سرفه ای صدایش را صاف کرد و گفت :
- ببخشید پروفسور اسلاگهورن ... می خواستم اگه می شه باهاتون صحبت کنم ، می شه ؟
نگاهش را از اسلاگهورن به جایی که قبلا لیلی نشسته بود انداخت و ادامه داد :
- مثل اینکه لیلی هم رفته . می شه صحبت کنیم ؟
- با کمال میل تام . بشین ...
__________________________________________________________________
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
.......................
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
بلاتریکس با حالت عصبی خندید و گفت :مطمئن باش تام
سپس به رودولف نگاهی کرد و گفت :فکر می کنم برای دختر های اسلیترین جالب باشه که تام خودش سر صحبت را با من باز کرده
رودولف با خشم به بلاتریکس نگاه کرد و سپس گفت :تام .خیالت راحت.یک جوری دور و برش رو خلوت می کنیم که خودش هم نفهمه.
تام لبخندی زد و گفت :از کی شروع می کنید بچه ها؟
بلاتریکس با وقار گفت :از یک دقیقه ی دیگه .تا تو بری و اسلاگهورن رو از صرف شکلات داغ منصرف کنی...ما هم مهمانی رو تعطیل می کنیم
تام لبخندی زد و به سمت میز اسلاگهورن و لیلی حرکت کرد.
.......................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/02/20
آخرین ورود: یکشنبه 5 آبان 1392 21:32
از: مرلینگاه شوری خانه ریدل
پستها:
1540

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
*بلاتریکس از همین خط چین ها استفاده کن بهتره
*
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
__________________________________________________________________
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
__________________________________________________________________
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
__________________________________________________________________
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
__________________________________________________________________
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
__________________________________________________________________
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
__________________________________________________________________
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
__________________________________________________________________
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم.
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود.
__________________________________________________________________
بلاتریکس لسترنج جوان ، کسی که خیلی ها از او می ترسیدند . خشم و خشانت در چشمانش موج می زد و میشه گفت خیلی ها ازش حساب می برن .
به او نزدیک شد و گفت :
- سلام بلا ، سلام رودلف ... چطورین ؟ خوبی ؟ چیکار می کنین ؟
- سلام تام . خوبی ؟ حالت چرا گرفته اس ؟
- من ؟ امـــــم ... راستش . راستش می خواستم با اسلاگهورن صحبت کنم هر دفعه یکی مزاحم می شد .
- جدی ؟ چی می خوای بگی ؟ کمک نمی خوای ؟
- چیز خاصی نیست . کمک ؟ اگه بشه یه چند دقیقه کسی نیاد طرفش عالی می شه ...
__________________________________________________________________
*بلاتریکس از همین خط چین ها استفاده کن بهتره
*
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

به سرعت به سمت راه پله هجوم برد و از آن بالا رفت ، در میانه ی راه به چند نفری برخورد ولی توانست از آنها بگذرد و
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
...............
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
.......................
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
..........................
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
............................
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
..............................
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
................................
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
................................................................
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود
به در خوابگاهش رسید و وارد شد .
چند تخت با پرده های سبز و نقره ای همجون سالن عمومی تالارشان . به سمت اولین تخت که مجل تر از بقیه بود رفت و کتاب را در پا دری تختش بین چندین لباس پنهان کرد .
لباس نویی را به تن کرد و به سمت آینه ای جادویی که در خوابگاهشان نصب بود رفت و خود را بر انداز کرد .
آماده شده بود تا به مهمانی آن شب اسلاگ برود .
...............
مهمانی اسلاگ... تام یکی از اعضای اصلی مهمانی های پیرمرد بود... تنها موضوعی که تام را آزرده می کرد ، وجود سایر دانش آموزان شرکت کننده در مهمانی بود. گاهی اوقات ، ترجیح میداد در رده ی دیگران قرار نگیرد.
اما اسلاگهورن این موضوع را می دانست، تام برترین بود ، یک نابغه... با استعداد،خوش قیافه، خوش صحبت. تمامی ویژگی های یک جادوگر بزرگ، کسی شاید جاودانه میشد...
.......................
منتظر لحظه ای بود تا پروفسور اسلاگهورن را تنها گیر بیاورد .
ولی امکان پذیر نبود ، هر لحظه دختر یا پسری در کنارش بود .
همه چیز حاضر بود ، غذا نوشیدنی ... همه چیز . خود را مشغول خوردن کرد ولی در این میان دختری بهش نزدیک شد .
- سلام تام ، خوبی ؟ اِمـــــم ... نظرت راجع به این استیک چیه ؟
دلش می خواست همان لحظه او را بکشد ولی حیف که به خاطر اسلاگهورن هم که شده بود نمی توانست .
..........................
تام با وقار به چهره ی زابینی نگاه کرد و ارام گفت :به تو ربطی نداره.
زابینی پوزخندی زد و پاسخ داد :اوه تام،فکر نمی کنی که اسلاگهورن به جلسات خصوصی علاقه ای نداشته باشد؟
تام گفت :بلیز، مطمئن باش که من با تو فرق می کنم
بلیز با خنده گفت :اره تو ،فکر می کنم یک خورده زیبا تر باشی.
تام ادامه داد :و این دقیقا همونی است که باعث میشه اسلاگهورن بامن جلسه ی خصوصی بزاره...ازجلوی راهم برو کنار.
بلیز کمی عقب رفت و گفت : ...
............................
- فکر می کنی خیلی خوشگلی ؟ فکر نکنم از این حرفا و حرکاتت به جایی برسی .
نگاهی به اطرافیانش کرد و پس از مکسی رو به تام ادامه داد :
- بعدا به هم می رسیم تام .
- آره ، بعدا به هم می رسیم . مراقب خودت باش زابینی .
نگاهی خشمگین نانه ای بینشان رد و بدل شد و سپس زابینی خود را از جلوی راه او کنار کشید .
تام هم به سرعت از کنارش رد شد و به سمت پروفسور اسلاگهورن شتافت !
..............................
ا...پرفسور اسلاگهورن میشه دقایقی وقتتون رو به من بدید؟
_اوه ،بله تام .راستی موهات امروز خیلی زیباتر شده ، از چه شامپویی استفاده کردی؟
تام لبخندی زد و گفت :می خواستم در مورد جان پیـ ...
_اوه پرفسور اونجا هستید؟
لیلی که شعف در چشمانش موج می زد حرف تام را قطع کرد و گفت :پرفسور می تونم شما رو به صرف شکلات داغ دعوت کنم؟
اسلاگهورن لبخندی زد و گفت:اوه بله شکلات داغ توی این سرما واقعا لذت بخشه.
سپس دست لیلی را گرفت و گفت :تام متاسفم بعدا می بینمت.
تام بار دیگر عصبی و هاج واج به اسلاگهورن خیره شده بود.باز هم نتوانست در مورد جان پیچ ها سوالی بپرسد.با لحن ارامی گفت :اشکالی نداره!
سپس به گوشه ای رفت تا در وقت بهتری با اسلاگهورن صحبت کند.
در همین لحظه دختری که لباس قرمز به تن داشت و علامت گیریفندور روی بولیزش نقش بسته بود با لبخند نزدیک تام شد.
................................
تام آهی از ته دل کشید و برای اولین بار به روی دختر لبخند زد .
دختری که به او نزدیک می شد کسی نبود جز اورا مینز (ora minz) . هر لحظه بیش از پیش به او نزدیک می شد و لبخندش ملیح تر می شد .
- سلام تام . خوبی ؟ می خواستم ببینم که میای با هم بریم یه چیزی بخوریم ؟
لحظه ای می خواست با او برود ، ولی از گریفندوری ها خوشش نمی آمد ، بنابر این نگاهی به این طرف و آن طرف کرد و گفت :
- ببخشید ، من غذا خوردم . سیرم . من باید برم اونطرف ...
................................................................
اورا گفت :تام چرا این قدر گوشه گیر شدی؟ تو با این موها و چشمان زیبات شخصیت محبوبی بین دخترا هستی.
تام با اضطراب لبخندی زد و گفت :اوه ،بله..باشه..ببین من باید برم ...واقعا باید برم
اورا که رنجیده بود گفت :باشه باشه،فقط بگو تاحالا از معجون عشق استفاده کردی؟
تام به صورت اورا خیره شد که سرخ و سفید می شد و سپس گفت :من برای این مزخرف گویی ها وقت ندارم.
سپس از پشت میز بلند شد و به سمت دختری رفت که در گوشه ی تالار همراه با رودولف ایستاده بود.دختری با موهای مشکی بلند و چشمان سیاه نافذ که با تکبر به رودولف خیره شده بود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج