جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  124 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: چهارشنبه 7 آذر 1386 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه :



خلاصه سوژه از پست 27 كه سوژه جديد آغاز شد تا پست 35 :

بارتي و گابي تو دفترشون كار مي كردن كه يه دفعه ملت ساحره ريختن تو ستاد و گله و شكايت از قانوني كه تازه تصويب شده بود . قانون از اين قرار بود " ساحره ها نمي تونستن با ساحر ها و جادوگران ارتباط برقرار كنن و بايد چادر مي ذاشتن و اينا "
بارتي و گابي هم در اين راه كارهايي كردن از قبيل " مرحله ي اول : رفتن بين مردم و نظرشونو پرسدين , مرحله ي دوم : خواستن لايحه رو بردارن به كمك مرگخواران كه از طريق رودلف لو رفتن و بدست فاطي كماندو ها خفت شدن "
ولي كالين اومد و نجاتشون داد و بهشون مأموريتي داد كه " بايد يم رفتن حق زن همساده ي كالينو از شوهرش مي گرفتن " كه گابي و بارتي اونا رو آشتي دادن تو يه مهموني و يه دفتر جديد كه خونه هم بالاش بود رو از كالين گرفتن .
بعد گابي و ملت مرگخوار رفتن كه رودلفو خفت كنن كه اونو با 40 تا فاطي كماندو در تاريكي ديدن و بالاخره گابي و بارتي و بليز با رودلف يه جلسه گذاشتن و قرار شد كه رودلف لايحه رو از تصويبي در بياره , ولي از فرداش بدتر كرد و ملت ساحره دوباره ريختن تو ستاد و گله و شكايت و اين حرفا كه " بارتي و گابي با رودلف دستشون تو يه كاسه اس " بارتي هم اونا رو ريخت بيرون و با گابي به فكر كردن پرداختند كه " چه كنن چه نكنن ؟ " بالاخره هم به اين فكر رسيدن كه برن پيش وزير .


خلاصه سوژه از پست 37 تا پست 47 :

اونا مي رن دفتر وزير ولي اثري از اون نمي بينن غير از چوبدستيش و سعي مي كنن كه اونو پيدا كنن . در نتيجه به دو گروه تقسيم مي شن كه يكي زن داداشا كه چادر صورتي و گل گلي دارن و دائما مي خوان چادرا رو در بيارن كه با بارتي مي رن و ديگري خاله خان باجي ها كه چادر سياه دارن و دائما غيبت مي كنن و با گابريل مي رن .
بارتي اينا با قاليجه ي پرنده مي رن و خاله خان باجي ها و گابريل با پاي پياده كه بالاخره وزير رو پيدا مي كنن و مي رن كه نجاتش بدن ولي در حن ورود گابريل روي زمين پخش مي شه و البته بايد ذكر كنم كه شخصي كه وزير رو دزديده همون مانديه (ماندانگاس فلچر) و ماندي به طرف اون چوبدستيشو مي گيره ولي بارتي به دادش مي رسه و كلا وزير و بقيه رو نجات مي ده .
بعد وزير تصميم مي گيره كه لايحه رو عوض كنه ولي روحشو به الياس مي فروشه در قبال يك دوربين 2 مگاپيكسلي و يك كارت خبرنگاري ايسنا و اين لايحه رو ور نمي داره و بد تر ميكنه .
بعد پير بابا مياد و يه دوربين 10 مگا پيكسلي بهش مي ده با يه كارت خبرنگاري بي بي سي و الياس رو خفت مي كنه و به كالين مي گه كه اين لايحه رو ورداره . البته در اين مابين پير بابا روح كالين رو از الياس كش مي ره و بهش بر مي گردونه !
بعد گابر اينا به دفتر وزير حمله مي كنن (با گروهي از ساحران ازادي خواه) و خواستار تسليم شدن وزيرن كه پير بابا باهاشون حرف مي زنه و مي گه كه وزير آدم شده و مي خواد لايحه رو ور داره .
لطفا پست قبلي رو بخونين بعد ادامه بدين .

حال بايد ديد كه كالين چه مي كند . آيا لايحه را بر مي دارد يا دوباره تحت تأثير عوامل خارجي عمل مي كند و بدتر مي كند ؟



با احترام
بارتي كراوچ
وزير حمايت از ساحره ها

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: پنجشنبه 1 آذر 1386 15:19
نمایش جزئیات
آفلاین
كالين :تصویر تغییر اندازه داده شده

- بابا ترس نداره كه !
- يا ريش مرلين كمكم كن !
- مي خواي من باهاشون صحبت كنم ؟
- آري همي !

پير بابا به طرف پنجره رفت و يك عدد پارچه ي سفيد را تكان داد و امان خوسات تا بتواند به پايين برود .
بالاخره آنها امان دادند و دامبلدور هم از وسط يسري زن دايي و فاطي كماندو و فاطي نينجا رد شد تا بالاخره به يه خوشگله رسيد و شروع كرد به صحبت كه وزير مردمي حاضربه صلح مي باشد و همين الان فكوسي ( فكوس = فكس ) به تمامي مراجع داده كه اين لايحه حذف شده است .
گابريل كه خيلي خوشحال شده بود صورت دامبل را بوسيد و به فاطي نينجاها و كماندوها و زن دايي ها و زن عموها و هر چي زن و ساحره ها و اينا بودن دستور عقب نشيني داد .

بارتي از دور :
گابريل : ببخشيد بارتي !
- حالا چون اين پير بابا همون دامبل بود هيچ شكالي ( شكال نه اشكال ) نداره ولي بدون كه واسش حرف درست مي كنن

بارتي و گابي به سمت منزل رفتن و گابي چون چنيناشتباهي كرده بود گناه بارتي كه در يكي دو پست قبل بود را از خاطر برده بود .


شب تو رخت خواب - ساعت 12

- اِ دست نزن ! امشب خبري نيست .
بارتي :تصویر تغییر اندازه داده شده
- يادت نيست چجوري منو جلوي بقيه ضايع كردي ؟
- حالا ببخشيد . امشب رو گير نده !
- نخير امكان نداره !
- فقط يكم !
- نهتصویر تغییر اندازه داده شده
- باشه ديگه ! من اگه گذاشتم ديگه از ليوانم آب بخوري . نصفه شبي يه قلپ آب () خواستما !
- حالا ناراحت نشو ! اگه يه قلپ مي خوري ! بيا بخورتصویر تغییر اندازه داده شده
- ممنونتصویر تغییر اندازه داده شده
گابريل :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
اما گابر زبل تر از این حرفا بود...به محض اینکه پاشو خونه گذاشت پیام هایی اکسپرس به سران فاطی کماندوها، خانباجی ها و زن داداشا فرستاد و بهشون گفت برای جنگی خونین آماده بشن!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در درفتر كالين
كالين با گريه:
- بابا چي مي‌خواي از جونم؟! من روحمو به الياس فروختم!! ديگه چيزي ندارم به تو بدم!! بعدشم ببين الياس واسم چه دوربيني خريده، بهم كارت خبرنگاري هم داده!!
و با شوق و علاقه به دوربينش كه در گردنش بود اشاره كرد و كارتي را از جيبش دراورد و نشون پيربابا داد!!
پير بابا با مهرباني گفت:
- كالين جون! پسرم ! گلم بيا بغل عمو ببينم!!
كالين كه با اين حالت () نگاه به دامبل...ببخشيد پير بابا مي‌كرد با حالت بچه‌گونه‌اي گفت:
- نميام!! همه جا مي‌گن نزديك تو شدن خطرتاكه(خطرناك)!!
پير بابا كه از اين حرف كالين عصباني شده بود ايستاد و گفت:
- تف تو گور هر چي شايعه پراكنة!! ببين سر پيري چه آبرومونو اين رولينگ خاك تو گور برد!!
دامبل كمي مكث كرد و نفس عميقي كشيد، سعي كرد باز به بازي زير پوستيه نقش پير بابا بپردازه!!
دامبل با آرامش ادامه داد:
- ببين كالين جونم من برات دوربين 10 مگا پيكسل مي‌خرم اين دوربينا به درد نمي‌خوره 2 مگا پكسله! بيبينم كارتتو! اِي بابا اينم كه كارت ايسناست!!‌ اينو هر جا نشون بدي، مي‌زننت كه! بيا من يه كارت خبرنگاريه بي‌بي‌سي برات مي‌گيرم!!
كالين كارتش را از پير بابا گرفت و با كلي ذوق گفت:
- مي‌خوام ‌مي‌خوام! اگه راست مي‌گي الان بده بهم!!
پيربابا از غيب يك دوربين و كارت خبرنگاري ظاهر كرد و به كالين داد، كالين كه از خوشحالي در پوست خودش نمي‌گنجيد گفت:
- من چي كار كنم حالا؟!
پير بابا با خوشحالي گفت:
- هيچي پسرم زنگ بزن الياس بياد اينجا! من اينجا قايم مي‌شم بعد يواشكي خفتش مي‌كنم! روحتو پس مي‌گيرم! همانا تو روحتو با مرلين داري معامله مي‌كني اينكه واضحه!
كالين سري تكان داد و شروع به گرفتن شماره‌ي الياس كرد و پير بابا پشت جالباسي (!) پنهان شد و به آرامي گفت:
- حواسش رو پرت كن نفهمه من دارم نزديكش مي‌شم!!
كالين سري تكون داد و با الياس شروع به حرف زدن كرد:
- سلام الي جون! خوبي؟! يه دقيقه مياي اينجا كارت دا...
ناگهان الياس در دفتر كالين حاضر شد و با مهرباني گفت:
- كالي گلم! من اينجام! كاري داري باهم عزيزم؟! من كه بيكار نيستم جيگر هي ميگي بيا كارت دارم!! بي‌خيال!چي كارم داشتي جيگرم؟!
كالين گوشي تلفن رو سر جاش گذاشت. دوربين رو از گردنش دراورد و با كارت روي ميز گذاشت و گفت:
- من اينا رو نمي‌خوام، روحمو پس بده!!
پيربابا از مخفيگاهش (!) بيرون اومد و آرام آرام نزديك الياس شد...
الياس كه از اين حرف كالين شوكه شده بود سعي كرد باز با همان لحن مهربان جواب كالين رو بده، گفت:
- كالي گلم كسي چيزي گفته؟! دوربين به اين خوبي! عزيزم اينجوري كه نميشه روح تو الان بايگاني ش...
الياس ناگهان متوجه دوربين ديگري روي ميز كالين شد و با عصبانيت ادامه داد:
- اين يكي دوربينه چيه؟! كي بهت داده؟! آي پير باباي...
الياس فرصت پيدا نكرد تا ادامه‌ي حرف خودش رو ادامه بده چون پيربابا با پاتيلي(جهت هري پاتري شدن رول) محكم بر سر الياس زد!!
الياس كمي پيج خورد و به آرامي گفت:
- خيلي نامرديد!!
و بيهوش شد!!
پيربابا كه از غلبه به الياس خوشحال بود به كالين گفت:
- ايول ايول اين پاتيلتو(كسي مي‌تونه توجيح كنه پاتيل تو دفتر كالين چي كار مي‌كرد؟!) از كجا خريدي؟! خيلي خوف بود!!
كالين با افتخار گفت:
- ندانم! وسايل اتاقمو يكي ديگه خريده!!
كالين ناگهان ياد حرف الياس افتاد و با نگراني گفت:
- پيربابا اين الياس گفت روحم بايگاني شده!!
پير بابا در حال گشتن جيب‌هاي الياس بود. با خونسردي گفت:
- چرت گفته! بزار الان پيداش مي‌كنم!آهان ايناهاش ايناهاش!!
پير بابا ايستاد و در دستش گوي كوچك بلوري اي كه درونش ماده‌‌اي دود مانند و به رنگ سفيد بود و با ولع خاصي گفت:
- روحتم مثل خودت سفيد مفيده‌ها!!
و به كالين خيره شد!! كالين كه يه لحظه برق خاصي در چشمان پيربابا ديده بود سرش رو پايين انداخت و خجالت زده گفت:
- حال چه كنيم همي؟!
پير بابا خودش رو جم و جور كرد و گفت:
- اِم! اول بايد از شر اين الياس خلاص شيم!!
پيربابا پخ گردن الياس را گرفت و او را از پنجره بيرون انداخت و صدايي اين چنين (بومپ!!) به هوا رفت كه بيان كننده‌ي رسيدن الياس به زمين و يكي شدن مولكول‌هاي بدنش با زمين بود!
پيربابا به سمت كالين رفت و گفت:
- خوب اين از اولين كار!! حالا راجع به قانوني كه جديدآ گذاشتي، من از علم غيبي كه دارم مي‌دونم الان دارن لشكر جمع مي‌كنند تا بيان باهات بجنگ...
ناگهان پاره آجري به ابعاد يك توپ بازدارنده (!) پنجره‌ي دفتر كالين رو شكست و روي ميز كالين افتاد!!
كالين كه زير ميز پناه برده بود با گريه گفت:
- كمك، كمك گراپي كجايي؟! حمله شروع شد!!‌ به من چه به چيز مرلين قسم منو اغفال كردند...
ناگهان گراپ با عجله وارد دفتر كالين شد و گفت:
- چه كس صدا زد گراپ؟!
پيربابا با خونسردي گفت:
- شلوغش نكن كالين! چيزي نست با اين آجره يه پيغامم فرستادن!! مصبت‌و شكر! آجر كوچيك‌تر از اين پيدا نكردند؟!
پيربابا نامه را از دور پاره آجر جدا كرد، آنرا باز كرد و شروع به بلند خواندن نامه كرد:

يا كالين خائن رو تا 1 ساعت ديگه تحويل ما مي‌ديد يا منتظر شروع جنگي بس خونين باشيد!!

فرمانده‌ي كل ستاد لشكر بزرگ ساحره‌هاي آزاده
گابريل دلاكور


ادامه بديد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1386 08:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی با تعجب به گابر خیره شد:
- ردولف کیه؟ من بارتی ام بابا.
- چرت و پرت نگو، ردولفه!
- ای بابا! حالا هی بگو ردولف، ردولف! نه انگار بین تو و ردولف یه خبرایی هست.
گابر که حوصله اش سر رفته بود پس کله بارتی رو گرفت و سرش رو به سمت ماشین گشت آرشاد چرخوند که ردولف اونجا با یه بلندگوی توی مایه های بلندگوی سبزی فروشها داشت حرف، ببخشید فریاد می زد:
- به اسم شخص وزیر، کالین بن الکریوی بهتون دستور می دم واستین!
بارتی و گابر به این حالت توقف ماشین و پیاده شدن ردولفو نگاه می کردن.
ردولف بشکن زنون از ماشین پیاده شد و درست روبروی اونا ایستاد.
ردولف: خب خب خب! این مورد خیلی جالبه! فکر کنم امروز دو تا از مقامات وزارتخونه اخراج بشن
بارتی هاج و واج به ردولف: واقعا" ؟ آخه واسه چی؟ حالا کیا قراره اخراج بشن؟
گابی و ردولف:
بارتی:
ردولف که فهمید بارتی حسابی از مرحله پرته دست کرد زیر رداش ( ردای خودش بابا! ) و یه طومار بلند بالا در آورد و داد به گابر!
ردولف: اینو بلند واسه بارتی بخون!
گابر: به من چه! خودش بخونه.
ردولف: این شوهرت خیلی شوته، شک دارم اصلا" بتونه بخونه.
بارتی: ها ؟ نه من چن کلاس اکابر رفتم بلدما!
ردولف : نخواستیم اصلا"! خودم میخونم.
ردولف سینه سپر کرد و طومار رو مدل داروغه کارتون رابین هود جلوی صورتش گرفت و شروع به خوندن کرد:
"همی با یاد ریش مرلین و به پاس زنده داشت سنن نیک خود مرلین و برای ساکت کردن دشمنان آسلام و پیروزی موعود بر آنها بدین وسیله لایحه ای بدیع و نیکو به تصویب همی رسانم و زین پس ظهور هر نوع ساحره ای اعم از آسلامی و غیر آسلامی در معابر عمومی را ممنوع همی گردانم و حضور آنها همی در ملاء عام محل ایراد است و قانون جدید با این عنوان وضع همی شود: مرد بیرون دنبال نون - زن توی خونه حفه خون! در صورت تخطی از این قانون بار اول هر ساحره به صد بار طلسم کروشو و دفعه دوم آوادا کداورا خواهد شد - وزیرالوزرا، کالین بن الکریفی ملقب به کالین ابن ال لادن"

بارتی(): اوهوی ضعیفه! همین الان آپارات کن خونه. خوش ندارم جلو دست و پام ببینمت.
گابر:
ردولف:
گابر با چشمانی اشکبار از اونا دور شد و یه کم بعد...پوف! غیبش زد.
ردولف و بارتی هم دست گردن هم انداختن و به سمت وزارتخونه راه افتادن تا به همراه وزیر اولین روز بدون حضور ساحره ها رو جشن بگیرن.

اما گابر زبل تر از این حرفا بود...به محض اینکه پاشو خونه گذاشت پیام هایی اکسپرس به سران فاطی کماندوها، خانباجی ها و زن داداشا فرستاد و بهشون گفت برای جنگی خونین آماده بشن!

آیا بزرگترین جنگ تاریخ جادوگری در حال شروعه؟ آیا بارتی و گابی می تونن بعد از این زیر یه سقف زندگی کنن؟ آیا کالین روحشو از الیاس بازخرید می کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: چهارشنبه 30 آبان 1386 08:50
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی با تعجب به گابر خیره شد:
- ردولف کیه؟ من بارتی ام بابا.
- چرت و پرت نگو، ردولفه!
- ای بابا! حالا هی بگو ردولف، ردولف! نه انگار بین تو و ردولف یه خبرایی هست.
گابر که حوصله اش سر رفته بود پس کله بارتی رو گرفت و سرش رو به سمت ماشین گشت آرشاد چرخوند که ردولف اونجا با یه بلندگوی توی مایه های بلندگوی سبزی فروشها داشت حرف، ببخشید فریاد می زد:
- به اسم شخص وزیر، کالین بن الکریوی بهتون دستور می دم واستین!
بارتی و گابر به این حالت توقف ماشین و پیاده شدن ردولفو نگاه می کردن.
ردولف بشکن زنون از ماشین پیاده شد و درست روبروی اونا ایستاد.
ردولف: خب خب خب! این مورد خیلی جالبه! فکر کنم امروز دو تا از مقامات وزارتخونه اخراج بشن
بارتی هاج و واج به ردولف: واقعا" ؟ آخه واسه چی؟ حالا کیا قراره اخراج بشن؟
گابی و ردولف:
بارتی:
ردولف که فهمید بارتی حسابی از مرحله پرته دست کرد زیر رداش ( ردای خودش بابا! ) و یه طومار بلند بالا در آورد و داد به گابر!
ردولف: اینو بلند واسه بارتی بخون!
گابر: به من چه! خودش بخونه.
ردولف: این شوهرت خیلی شوته، شک دارم اصلا" بتونه بخونه.
بارتی: ها ؟ نه من چن کلاس اکابر رفتم بلدما!
ردولف : نخواستیم اصلا"! خودم میخونم.
ردولف سینه سپر کرد و طومار رو مدل داروغه کارتون رابین هود جلوی صورتش گرفت و شروع به خوندن کرد:
"همی با یاد ریش مرلین و به پاس زنده داشت سنن نیک خود مرلین و برای ساکت کردن دشمنان آسلام و پیروزی موعود بر آنها بدین وسیله لایحه ای بدیع و نیکو به تصویب همی رسانم و زین پس ظهور هر نوع ساحره ای اعم از آسلامی و غیر آسلامی در معابر عمومی را ممنوع همی گردانم و حضور آنها همی در ملاء عام محل ایراد است و قانون جدید با این عنوان وضع همی شود: مرد بیرون دنبال نون - زن توی خونه حفه خون! در صورت تخطی از این قانون بار اول هر ساحره به صد بار طلسم کروشو و دفعه دوم آوادا کداورا خواهد شد - وزیرالوزرا، کالین بن الکریفی ملقب به کالین ابن ال لادن"

بارتی(): اوهوی ضعیفه! همین الان آپارات کن خونه. خوش ندارم جلو دست و پام ببینمت.
گابر:
ردولف:
گابر با چشمانی اشکبار از اونا دور شد و یه کم بعد...پوف! غیبش زد.
ردولف و بارتی هم دست گردن هم انداختن و به سمت وزارتخونه راه افتادن تا به همراه وزیر اولین روز بدون حضور ساحره ها رو جشن بگیرن.

اما گابر زبل تر از این حرفا بود...به محض اینکه پاشو خونه گذاشت پیام هایی اکسپرس به سران فاطی کماندوها، خانباجی ها و زن داداشا فرستاد و بهشون گفت برای جنگی خونین آماده بشن!

آیا بزرگترین جنگ تاریخ جادوگری در حال شروعه؟ آیا بارتی و گابی می تونن بعد از این زیر یه سقف زندگی کنن؟ آیا کالین روحشو از الیاس بازخرید می کنه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 آبان 1386 12:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتي و گابر كه هر دو به هدف خود رسيده بودند از دفتر وزير با خوشنودي خارج شدند و به يه رستوران رفتن تا غذايي بخورن و دلي از عذا (؟!) در آورند !
پس از شام به خونشون كه بالاي دفترشون بود رفتند تا با خيالي راحت بخوابند !
----------------------------------------------------------------------------------
در حالي كه بارتي و گابر در اتاقشون خواب بودن و بارتي خواب ساحره‌هاي مردم رو مي‌ديد ( منحرف‌ها مربوطه به كارش بود ديگه ) و گابر هم خواب ساحره سالاري در جامعه جادوگري ، در دفتر وزير اتفاقات مهمي و غيرمنتظره‌اي در حال وقوع بود.
* دفتر وزير - ساعت ؟؟؟؟؟ ، شما نصفه شب بگيريد ، آخه اون وقت شب ساعت از كجا گير مي‌آوردم *
يك شخص ناشناس ريش و پشم‌‌دار داشت با وزير مي‌حرفيد.
( شخص ناشناس : ش.ن )
ش.ن : ببين تو وزيري نبايد هر چي اين ساحره‌ها مي‌گن رو گوش كني كه ، براي مقامت خوب نيست ، فردا اينجا رو هم از تو مي‌گيرن.
وزير : همانا ما عضو هيئت رئيسه زز ان جادوگري مي‌باشيم. باشد كه ريش مرلين قبول كند.
ش.ن : تو روحت رو به من بفروش ( همون هر چي گفتم تو عمل كن ديگه ) ، من تضمين مي‌كنم براي هميشه وزير سحر و جادو باشي و قول مي‌دم كه قدرت ولدمورت رو هم داشته باشي.
وزير : مرلين كجايي كه ببيني بر وزير سحر و جادو چه پيشنهادهاي ننگيني مي‌دهند. اگر يك بار ديگر از اين پيشنهاد‌ها دهي همانا حساب تو با دامبل و گراب خواهد بود.
ش.ن: باب اشتباه كردم ، حالا مي‌‌شه با اين گراب كنار اومد ولي اين دامبل خيلي خطرناكه ، حتي نمي‌شه چند ثانيه هم باهاش تنها باشي.
پس از كمي فكر كردن شخص ناشناس دوباره به حرف آمد
ش.ن : جهنم و ضرر ، اصلاً يه كار ديگه مي‌كنيم. تو روحت رو به من بفروش من قول مي‌دم برات دوربين ديجيتال بخرم و يك كارت خبرنگاري هم برات مي‌گيرم تا بتوني هر وقت خواستي از اين كله زخمي بدون مزاحمت عكس بگيري.
وزير تا اين پيشنهاد ننگين را شنيد ، ديگه نتونست تحمل كنه.
وزير : همانا اين كارهايي را كه فرمودي خواهي كرد ، الياس ؟ ( شخص ناشناس لو رفت. )
و بالاخره وزير بي‌اراده و عقده عكس گرفتن از كله زخمي روحش رو به الياس فروخت. ( الياس بعد از اينكه مرد ، خودش روحش رو به شيطان فروخت تا بتونه دوباره زنده بشه ) ، و فروختن روح وزير به الياس همان و وضع قانون سخت‌تري عليه ساحره‌ها همان.
* صبح آن شب كه ميشه فردا صبح *
بارتي و گابر بعد از اينكه صبحونشون رو خوردن ، رفتن بيرون كه هم يه هوايي بعد از چند روز پر مشغله عوض كنن و هم مردم ازشون تشكر كنن ولي در كمال ناباوري ديدن هيچ ساحره‌اي در خيابان‌ها نيست. بعد از طي طريقي چند صدايي از پشت سرشون شنيده شد.
ويو ويو ويو ويو ( صداي آژير پليس ). و صدايي از بلندگو بلند شد:
- : گابر و بارتي. دستاتون رو ببريد بالا و پاهاتونم بزاريد رو سرتون.
گابر كه صدا رو شناخته بود با حالت بهت زده ( اين شكلي ) گفت:
- : رودلف ...

قانون وضع شده چه بود؟ آيا وزير مي‌تواند در مقابل زز بودنش مقاومت كند ؟ آيا بارتي و گابر باز هم خواهند توانست اين مأموريت رو با موفقيت به پايان برسانند؟ همه اينها در پست‌هاي آينده مشخص خواهند شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک ندارم که اگر خداوند قبل از حضرت آدم تورا می آفرید شیطان اول از همه سجده می کرد
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: یکشنبه 27 آبان 1386 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
دي ري ري ري ري دِ دِ دن ! ( موزيك متن فيلمو داشتي ؟ )

ماند همونكاري رو مي كنه كه بارتي گفت و به صورت خنده داري خم شده بود و مراقب بود چوبدستيش نيفته زمين كه گابريل اونو بر مي داره و مياد بچرخونه مثل كابويا كه چوبدستي از دستش ميفته و اينشكلي مي شه ====> تصویر تغییر اندازه داده شده

بارتي : تصویر تغییر اندازه داده شده
گابريل : ببخشيد حالا !

ماندي كه داشت از در عقب در مي رفت تا پاشو گذاشت بيرون باز با چهره ي خشن بارتي روبرو شد و بارتي اوو به داخل هدايت كرد و دستور داد دستان مبارك وزير گرامي را باز كنند و ايشان را به دفتر خصوصيشان فرستاد به همراه گابريل .
و ماندي را نيز با دستور وزير اعظم به بازداشتگاه موقت آزكابان فرستادند تا خودشان به حسابش برسن !
بارتي كه مثه بچه مثبتا نشسته بود و گابي هي به وزير در مورد شجاعت هاي بارتي مي گفت كه بالاخره وزير خسته شد و گفت :

- آخه يه مرگخوراه ! واسه همين انقدر شجاعه !
- خب منم مرگخوارم ولي انقدر شجاع نيستم !
- راست مي گه تصویر تغییر اندازه داده شده

وزير كه بيخيال شده بود باز به حرفاي گابي گوش كرد و بالاخره پس از چندين ساعت صحبت راضي شد كه مقدراي پول به اونا بده و حقوقشونو ببره بالاتر !
بارتي كه انسان وظيفه شناسي بود در مورد مشكل ساحره ها هم با وزير صحبت كرد و ايشان كه از انسان دوستي بارتي بسيار خشنود شده بودند قول دادند كه به زودي اين لايحه را از تصويبيت در بيارن و كلا بذارن كه ساحره ها راحت باشن و با جادوگرا و ساحرها راحت اپارات كنن و هر كاري مي خوان بكنن !
بارتي هم به ايشان قول دادند كه در اسرع وقت براي ايشون يه ساحره از نوع آسلاماتيك يا غير آسلاماتيك ولي زيبا پيدا كنند تا به عقد دائم در بياورند و كلا تنها نباشن آخر عمري

بارتي و گابر كه هر دو به هدف خود رسيده بودند از دفتر وزير با خوشنودي خارج شدند و به يه رستوران رفتن تا غذايي بخورن و دلي از عذا (؟!) در آورند !
پس از شام به خونشون كه بالاي دفترشون بود رفتند تا با خيالي راحت بخوابند !



مي تونين سوژه رو تموم شده حساب كنين , ولي اگر دوست دارين مي تونين يه كاري كنين كه وزير نتونه اين لايحه رو برداره و كار بارتي و گابي ادامه پيدا كنه !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: شنبه 26 آبان 1386 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
طبقه ی بالا

کالین : هااااااا ! ای ماندی ، من که میدانم ، من که میدانم تو چرا مرا دزدیدیدیه ای !( الان این کلمه رو هر کی بتونه بخونه جایزه میدم بهش )
ماندی : منم دزدیدمت به بفهمی دیه ! موها... ها .. اهم ! هاها !
دزد 2 : هی آقای وزیر ، بهتره که دیه با وزارت و اینا خدافظی کنی ! اوکی ؟
کالین : همانا مرلین پشت من است و متاسفانه باید بگویم که نمیدونستم قزوینی هم هست ! بیا بیرون بینم !


کالین دستشو (مگه دستش بسته نبود ؟ ) میبره پشت صندلی ، یخه ی لباس ِ مرلین رو میگیره شوتش میکنه از پنجره بیرون . ----- این تیکه از پست ، فقط برای طولانی تر شدن ِ پست بود و ارزش دیگری ندارد . -------- بعد هم به ماندی لبخند میزنه وادامه میده :


- داشتیم میگفتیم ، بنده همیشه همی مرلین پشت و پناهم بوده و خواهد است ! ، تازه اشم شوما دزدان را به زندان می فکنم . کجاشو دیدی ! بوقی !
ماندی : این چرا اینقد شیر شده یه هو ؟

صدای زد و خوردی از سوی در و اون ورا شنیده میشه و ماندی با همون حالت ِ با یه حرکت ِ سریع ، و وزیر کش ! به سوی در برمیگرده . گابر که از در وارد شده بود و شتلق ! رو زمین ولو بود ، با حالت به ماندی خیره شد .

گابر : اهم ... ، اومدم که ببینم خوبید خوشید ؟ در سلامتی کامل به سر میبرید ؟ ها ؟
ماندی : تو دیگه چی میگی !
گابر : اا ! اینکه ویزیر ِ خودمونه ! هییییییی ! ماندی ، تو ؟
کالین : خب ابله خدا ! مرا نجات بده تا نزدم بوقتون نکردم !

ماندی چوبدستی اشو میکشه ولی از اون سریع تر ، چوبدستی دوست ِ ماندی رو با یه طلسم ِ فوق خطرناک جادومیکنه و بعد روی گردن ِ ماندی ، همون چوبدستی جا خوش میکنه .

بارتی : دستاتو بذار رو زمین ، چوبدستی اتو بذار رو سرت ! ( با صدای این شخصیت بدای فیلما بخونید . )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1386 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریل گوشهاش رو تیز کرد. شنیدن این صحبت ها خیلی مهم بود و میشه گفت آینده حرفه ایش به این صحبت ها وابسته بود، واسه همین سرعتش رو کمتر کرد و چوبش رو تکونی داد و گفت:
- نویز ماکسیموس!
به جای اینکه صداهای مورد نظر گابی زیاد بشه فقط صدای بوق ماشین و خالی کردن بار و سر و صدای کارگرها توی گوشش رفت.
- ای بابا غلط کردم. سایلنسیو!
دوباره همه چی به حالت اول برگشت ولی هنوز نفهمیده بود اونا چی میگن. اینطوری فایده نداشت! باید اراده و قدرتش رو ثابت می کرد، ترس که نداشت. لولو خور خوره هم راه دفاع داره! با این قوت قلب، هر چی نیرو توی خودش سراغ داشت جمع کرد و به سمت اونها برگشت:
- چیه دارین دو ساعته پچ پچ می کنین؟
خانباجی ها با چادر جلوی دهنشون رو گرفته بود اما از لرزش های پارچه چادر و نگاه های تند و تیزی که به گابی و گاهی به هم دیگه مینداختن معلوم بود جلسه غیبت هنوز داغه! گابی که دیگه کاسه صبرش لبریز شده بود به یکیشون اشاره کرد که بیاد جلو و گفت:
- دارین غیبت منو می کنین؟
- ما؟ اوا مرلین به دور خواهر. شوما به این خوبی،خانومی!
-
اما یکی دیگه از خانباجی ها اومد جلو و اون یکی رو هل داد کنار و درست جلوی گابی ایستاد:
-آره آبجی! ما با این قضیه مشکل داریم.
- کدوم قضیه؟
- اون شوهر بی دست و پات عرضه نداشت واسه من هم از اون پارچه های گل من گلی جور کنه؟
- پارچه؟
- همونایی که سوارش شدن و پرواز کردن!
- آهان! قالیچه پرنده رو میگی. بابا همونم به زور گیر آورد بدبخت! الانه خیلی کمیاب شده.
- اون وقت ما باید عین این موگل ها پیاده راه بیفتیم توی خیابون. خودتو نبین کتونی پوشیدی! ماها همه کفش پاشنه بلند پا کردیم!
گابی که مونده بود چیکار کنه مشغول فکر کردن شد. بدون اینا نمی تونست ماموریتش رو انجام بده و کلی راه تا خونه لسترانج ها بود. توی این فکر ها بود که صدای فریاد آشنایی اون رو از تفکراتش در آورد:

صدای فریاد: همی مگر مرلین ترا آرشاد نماید.

گابی: شما هم شنیدین؟ از کجا بود؟
خانباجی: از بالای همین ساختمون متروکه بود.
گابی: سفر ما به پایان رسید! همه با هم برای نجات وزیر میریم بالا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1386/8/26 0:05:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ستاد مركزي حمايت از ساحره ها
ارسال شده در: جمعه 25 آبان 1386 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
قالیچه ی پرنده - روش دقیقا !

بارتی : وا خانوم . شوما رو بنده جایی دیده ام ؟
خانوم : نه !خرس .
بارتی : خرس کو ؟
خانوم : اینا!
بارتی : خب وقتی نمیتونی فرق آدمو از خرس تشخیص بدی و اینا ..
خانوم : جیییییغ ! بابا خرس پشتته !
بارتی برمیگرده و میبینه که ای باب ! یه خرس در ابعاد ِ گراپ سفار ! بر جاروی اونا شده . فاطی ها هم که بارتی قربونشون بره (!) دو برابر گراپ . بنابراین ، برای مدتی قیافه ی حالتی بارتی دیده میشه بعد گردنش کش میاد و می افتن .

یه جای مرموز

کالین : همانا وقت ِ اذان است ! بنده باید روزه بشکنم .
دزدا : چی ؟
کالین : همی من امروز روزه بودم که دگر جادو نکنم وگرنه هر دو را قزوینیوس میکردم .
دزدا :
کالین : همی بنده را آزاد بنمایید که میخواهیم شوما را وزیر بکنیم . وزیر حمایت از دزدان !

یکی از اون دو نفر جلو میاد ؛ جورابی که روی سرش بوده رو میکشه بالا و در میاره .

کالین با دیدن ِ اون چهره ی آشنا : !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب