جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
14 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یه روز هری جون سوار جارو شده بود بعد مک گونگال میفهمه میگه هری بیا پایین ولی هری نمیاد چون میخواد ببینه شنل قرمزی در چه حالیه
----------
شوخی بود ولی ادم یاد این داستان ها میفته من یه چیزی رو نفهمیدم خودم رو بذارم جای کدوم شخصیت به صورت شخص سوم فقط صحنه رو بنویسم یا انگار نوشته ای باشه که این عکس براش در نظر گرفته شده باشه ( یه کم فرق داره ) هان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384 19:14
نمایش جزئیات
آفلاین
نمید هری رو مجبور میکنه که ساعت 9 شب بخوابه اما هری خودش رو به خواب میزنه و وقتی نمید خوابید میره سراغ کامپیوتر و میره تو نت و تا نزدیک های صبح تو سایت پرسه می زنه و ضد حال میزنه و صبح از روی خستگی پشت کامپیپتر خوابش می بره
نمید صبح که از خواب بیدار می شه و هری رو تو اون وضع می بینه

نمید : هری هری بلند شو پاشو که باید تنبیه بشی

هری با صدای خواب آلود : پات رو از رو سیم بردار الان داد مردم در میاد
نمید : بلند شو وگرنه میرم لباس کارتمو می پوشم و ...

هری: باشه باشه الان میام ... باز هم تنبیه ؟!

نمید : اندفه یه تنبیهی برات در نظر گرفتم که دیگه وقتی من خوابیدم دزدکی نری تو نت

اما هری از روی تجربه یواشکی جارویی که قدرتش دو برابره آذرخش هست رو با خودش به حیات می بره

نمید : خب صاف اون گوشه وایسا تا من با این سیم حالت رو جا بیارم ... آماده ؟ یک دو سه ...

تا نمید خواست به خودش بجنبه و هری رو کتک بزنه هری سوار جارو شد و پرواز کرد

نمید تعجب زده : صبر کن هری تا ابد که نمی تونی اون بالا یمونی بالاخره تو هم میای پایین اندفه جریمت دو برابر میشه فهمیدی تازه گراپی هم میارم تا اینجا نگهبانی بده و به محض این که پات به زمین رسید من رو صدا کنه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شک نکن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1384 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب خوب..می بینم که دوستان کلی ایده ریختن!
خوب من ماله همه رو خوندم...
در مورد بعضی ها نکاتی رو قابل ذکر می دونم..

اول در مورد آلیشیای عزیز...
اولین نکته این بود که شما برای توصیف یه صحنه ماشالا این همه نوشتی! اگه بهت یه صحنه ی متحرک! یعنی چند تا تصویر در واقع بدم..چقدر می نویسی!!
بنا بر سوژه ای که داشتی...جملات زائد خیلی توی متن به چشم می خورد...
این یه جمله ی خوب بود توی متنت:
نکنه دوباره اون زخمت درد گرفته.این که مسئله ای نیس.ما که دیگه با ولدی این حرفا رو نداریم.بخور قوت بگیری.

البته نظراتی که من می دم کاملا شخصیه!!!

ولی از این که بازم برای اینجا وقت گذاشتی متشکرم! امیدوارم بازم ازت کار ببینم!

در مورد گودریک:

یه نمایشنامه ی کاملا عادی...و می شه گفت مثه قسمتی از کتاب! کاملا در واقع...خشک و چی بهش می گن...هومممم...نمی دونم چی می گن! یعنی معمولی و عادی!!دیگه!
یه اتفاقی که واقعا ممکن بود برای هری بیفته و توصیف کردند.

در مورد پاتر:

اولا که پاتر قرار نبود کسی ادامه بده..قرار بود یه ایده بدی و در کوتاه ترین حالت تمومش کنی!
دوما...توی متن تو هم...مکالمات زائد خیلی زیاد بود..و می شد در واقعا ازشون فاکتور گرفت..مکلاماتی که طنز نبودن که در صورت حذف شدن لطمه ای بزنن..و یا حادثه ساز...مکالمات توصیفی!

در مورد بقیه دوستان چیز خاصی به نظر نیومد که بخوام ایراد بگیرم!
سوژه ی بعضی دوستان واقعا تازه و جالب بود.
مثلا گیلدی ...کریچر... چو چانگ!واقعا سوژه ی جالبی بود!
و در اخر هم سیریش عزیز!

خوب من عکس بعدی رو می زارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دلورس جین آمبریج
سازمان ملل جادوگری!
سفیر صلح.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
هري : بچه ها اينجا رو ببينيد !
رون : هان چي شده ؟ دوباره سيريوس نامه نوشته ؟ رولينگ نامه نوشته بايد توي كتاب بعدي بميري !؟ نميدم كه رفته مسافرت ...
هري : نه بابا نميتوني حدس بزني چي شده !
هرميون : نميد مرده حتما .... ميدونستم ! هيچ چيزي انقدر تورو خوشحال نميكنه ! دختره بيچاره ! هووووي هري ! بابا اون نامزدته بي غيرت !
هري : نه بابا ! يه نامه از سيريوسه ... از مشهد برام فرستاده !!! يه عكسم از خودش برام فرستاده نيگا كنين !
( عكسش از اين عكساست كه عكس خونوادگيشون رو قيچي ميكنن ميذارن روي بك گروند مرقد! )
رون : بَهَع ! پدر خونده اين يكيو داشته باش !
هري : تازه گفته با جغد بعدي دو بطري عطر مشهدي برام مياره !
( يه هو يه جغد مشكي مياد و دو تا بطري گلاب پرت ميكنه پايين ! جفتشون ميخورن توي سر هري . هري بيهوش ميشه و سرش ميفته روي ميز بعد همونجور كه چشاش بسته ميزو كه از گلاب خيس شده بود ليس ميزنه ! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دنيس كريوي در 1384/2/29 10:27:10
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1384 18:25
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعت ناهار بود و هری و رون و هرمیون تو سرسرا نشسته بودن.رون و هرمیون بدون این که فرصت رو از دست بدن مشغول خوردن بودن اما هری دستش رو به زیر چانه زده بود و به نقطه ای در دوردست نگاه میکردو لب به غذا نزده بود.
رون محکم میزنه به پشت هری و با دهان پر میگه:هییی!!!چته پسر؟چرا غذا نمیخوری.نکنه دوباره اون زخمت درد گرفته.این که مسئله ای نیس.ما که دیگه با ولدی این حرفا رو نداریم.بخور قوت بگیری.
هری بدون این که چشم از اون نقطه برداره میگه(با لهجه):دلم برای ولایتمون خیلی تنگ شده...خیلییی...برای نمید که هر روز واسم کته نیمرو درس میکرد...
رون و هرمیون:
(همون موقع دسته ای جغد وارد سرسرا میشن)
هری ادامه میده:برای بوی پهن...برا نم نم بارون...
همون موقع هری برخورد چیزی با سرش رو احساس میکنه.به بالا نگاه میکنه.بله این جغدی بود که بارون رحمت خودشو بر هری نازل کرده بود.جغد نامه ای رو رها میکنه که میخوره تو سر هری.هری با بی حوصلگی نامه رو باز میکنه و شروع میکنه به خوندن.
با خوندن نامه برقی از شادی در چشمهای هری نمایون میشه.
هری(با خوشحالی):فکر میکنین از طرف کیه؟
رون و هرمیون:کی؟
هری:نمید!!!.وای باورم نمیشه...یعنی ممکنه که...
رون و هرمیون:چی ؟
هری:زایید!!!
رون و هرمیون:کی؟ نمید؟؟؟؟!!!!
هری:نه بابا!!گاومون!دوقولو زایید...نگاه چی نوشته
(و مشغول خوندن نامه میشه(با لهجه)):
((سلام هریووووووووووو!حالت چطوره؟درس و مشقاتو خوب میخونی یا نه؟نرفتی اونجا که پول بابای منو هدر بدی!ها؟؟حدس بزن چی شده!خال خالی رو که یادته.؟؟.همون که قدر بچمون دوستش داشتیم.دوقلو زایید...آره دوقلو...باید ببینیشون.
هرررری خان نمیشه مرخصی بگیری بیای ولایت؟؟؟....))
هری به سرعت از جاش بلند میشه و به رون و هرمیون میگه:میرم بقچمو ببندم
و به سرعت از اونجا دور میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط alishia spint در 1384/2/27 18:59:37
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1384 20:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه نمایشنامه خودم:
هری که میبینه اینا دارن داد و بیداد راه میندازن به دست و پاشون میافته: تو رو به جون هر کی دوس دارید بس کنید بابا من غلط کردم هرمیون جان بی خیال شو هی رون رفیق جون من داد نزن دیگه
رون یه نگاهی به هرمیون میکنه بعد هر دو از جیغ و داد دست ور میدارن: خب حالا اگه خفه خون بگیریم چی گیرمون میاد؟
هری: هر چی بگید هر چی بخواید؟
رون: خب با توجه به اینکه بچه مایه داری و زندگی رو به راهی هم داری من فقط یه چیز کوچولو ازت میخوام همین نصف گالیونای گریگاتنزو بهم بدی کافیه
هری: آی دس رو دلم نزار اونا رو که همه رو خرج پیدا کردن این نمید مادر مرده کردم
رون: خب من این حرفا حالیم نیست باید ...
هرمیون میپره وسط حرفشون: رون بیا اینور مشورت کنیم بعدا ردیفش میکنیم
در نتیجه هرمیون رون رو به کناری میکشه: ببین این که الان به این سادگی ما رو عمری سر کار گذاشته بود حتما کلی اسرار دیگه داره من یه فکری دارم یخورده معجون حقیقت میدیم میخوره بعد که از همه اسرارش با خبر شدیم اونوقت میتونیم با دید باز تصمیم بگیریم
رون: افرین الحق که الکی نیست بهت میگن خانم همه چیز دان
هرمیون رو میکنه به سمت هری و با مهربونی میگه: هری من و رون تصمیم گرفیتم که مرام بزاریم واست و چیزی ازت نخوایم خب الانم مثل اینکه رنگت خیلی پریده بیچاره بیا این فنجون آب کدوی حلوایی رو بزن ردیف بشی
در حالیکه هری داره فنجونو سر میکشه هرمیون یه نگاه از سر کیف به رون میندازه دو دقیقه بعد سوال های اساسی آغاز میشه
هرمیون: خب هری جون عزیزم بگو ببینم از نظر تو من چطور آدمی هستم
هری: تو آخرشی من بدون تو چی کار میکردم از کجا یکی مث تو پیدا میکردم که
هرمیون به شدت ذوق زده میشه
هری: آره دیگه همه کتابا روئ که از حفظی راست کار امتحانا بالاخره یه جوری همیشه خرت میکنم سوالا رو بهم بدی
هرمیون دستاشو مشت میکنه
هری: و تو رون دوست خوبم جون میدی برای اینکه بتونم تقصیرا رو همیشه بندازم گردنت از بس که هالو بازی در میاری
دوباره رون و هرمیون شروع میکنن به داد زدن:
آی بچه ها اسلایا گریفینیا بیاید اینجا باید این یه فس کتک مفصل بزنیم طلسم های نابخشودنی از همه رقم خریداریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1384 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
یه ربع قبل از گرفته شدن عکس...پشت در خوابگاه دخترا...

مچ رون که توسط دین توماس اخفال شده بود تا بره یواشکی از خوابگاه دخترا عکس بندازه توسط هرمیون گرفته میشه!!!
هرمیون: خودت که میدونی من اعصاب درست حسابی ندارم... اون دوربینو بده به من!!!
رون: عمرا!!! تو عمرم عکس به این تیمزی نگرفته بودم...
هرمیون: پس نمیدی؟؟
رون: نمید که زن پاتر بدبخته.... ولی به هر حال نخواهم داد...
و در این لحظه هرمیون از شدت عصبانیت میزنه دوربین رون، که با پول تو جیبی های سه سالش خریده بودو میشکونه و رون قات میزنه و در گیری شدیدی پیش میاد...

یه ربع بعد (هنگام گرفته شدن عکس) رون و هرمیون که حواس هر دو تاشون شدیدا پرته میان دو طرف هری که از طرف نمید براش نامه اومده میشینن!!!
هری که داره از خوشحالی میمیره: رون... رون... حدس بزن چی شده؟!! نمید میخواد با دوستاش بره مسافرت...
رون: خوب به من چه... بیا این نونو بگیر، من مرگ موشا رو بریزم لاش، بعد بده به هرمیون!!!
هری که میبینه رون بهش محل نمیزاره، روشو میکنه سمت هرمیون که بهش خبرو بگه ولی با دیدن اینکه هرمیون داره محتویات یه بطری که روش عکس اسکلت داره رو توی چایی خالی میکنه و هم میزنه، متن خبرو فراموش میکنه!!!
هرمیون توی دل خودش: حالا اینو به چه بهانه ای بدم دست رون؟!!
=======================
نکته بهداشتی: خداییش عکسش خیلی ردیفه!!! قیافه رون و هرمیون شبیه ایناس که دفعه اولشونه آدم میکشن و هنوز تو فکر قتلن!!! هری هم که اون وسط اصلا تو باغ نیست، برای خودش خوشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1384 13:07
نمایش جزئیات
آفلاین
هري كاغذي كه دورنگه و يه طرفش صورتيه ور گفته دستش
هري: اِ اِ اِ بچه ها اينجارو نگاه كنين!
رون: چيه بابا كاغد نديده كه نيستيم!
هري: اين كاغد مد 2013 هست!
هرمي: بذار ببينم برا چي اينو فرستادن برات؟؟؟؟
هري: حتما هاگريد فرستاده!
رون: وا مگه هاگريد از اينده اومده!
هرمي: بذار ببينم بايد مثل نقشه غارتگر باشه!
هري: من رسما قسم ميخورم كه كار بدي انجام بدم!
يه خطايي روي كاغذ ظاهر ميشن
كاغد منفجر ميشه و صداي يه زن ميپيچه تو سرسرا!و با يه كم دقت متوجه ميشيم كه اين صداي امبريجه!
امبريج: اي پاتر خنگ بلاخره رمز نقشتو گفتي!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 25 اردیبهشت 1384 12:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هري: واي بچه ها اينجا رو ببينيد.
رون با قيافه درهم : چيه باز جاروي جديد برات اومده
هري: نه
هرميون: نكنه يه كاري كردي دوباره اخطاريه فرستادن برات؟
هري: نه باب
رون: بايد خودتو به ازكابان تسليم كني؟
هري: اي بابا نه اين گواهي عدم اعتيادمه كه سازمان منكرات جادويي تاييدش كرده

هرميون و رون هر دو با هم يهو جيغ زدن: مگه تو معتاد بودي؟

هري: نه باب فقط چون بايد ازدواجمو قانوني ميكردم نياز بود بهش

هريمون و رون يه جيغ بلندتر كشيدن : هي مگه تو زن داشتي؟

هري: زن زن كه نه يه جورايي با هم بوديم البته از وقتي كه آواتار فروشي رو از دست دادم با هم زياد خوب نيستيم اونم پيله كرده كه بايد ازدواج قانوني بكنيم

رون يقه هري رو گرفت هرمايني يه لگد از زير ميز زد به پاش : لعنتي تو مغازم داشتي مگه ما نميدونستيم پس بگو زن ... زندگي ...مغازه.
بعدش دو نفري شروع به داد زدن كردن:
آهاي بچه ها گريفيندوريا اسليترينيا دامبلدور پروفسور مك گونگال زود باشيد بيايد اينجا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 24 اردیبهشت 1384 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
هری رون و هرمیون در حال خوردن صبحانه

هری : شنیدین یه جارو اومده تو دیاگون که قدرش 2 برابر آذرخشه ؟
رون : واااااااای جدی میگی ؟! حالا چقدر هست ؟

هری :700 گالیون !

هرمیون : بهتره به این چیز ها فکر نکنید ! به فکر درس و مقشتون باشین !!

رون : باز این گیزر شروع کرد ... ا ... جغده صاف داره میاد تو دهنت هری!!!

هررمیون در حالی که داره به نامه ی تو دست هری نگاه میکنه:

زود باش بخون ببین چی نوشته

هری:

رون : یعنی چی؟

هری : نمیگم تو خماریش بمونی

رون : یا می خونی چی نوشته یا می زنم همین جا شل و پلت می کنم !!

هری : نوشته ت وقرعه کشی بانک یه دونه از اونو جارو ها برنده شدم !!

رون :!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هرمیون :!!!!!!!!!!!!!!!

هری : میرم تو یه نامه به سیریوس بگم

هری : امروز که مست مستم ... امروز که مست مستم ...


___________________________________

این تایپک خوبی میشه ... فقط زنندش یک کم باید توش دقت کنه که خراب نشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط همزاد هری در 1384/2/24 16:19:44
شک نکن!