آن شخص بیل نام! به سرعت از پنجره می پره پایین ...
هدی هم زود صورتش آبی میشه و چشماش از حدقه می زنه بیرون و دهنش باز میمونه!( در راستای استفاده نکردن از شکلک بیایید قدرت توصیفمان را بالا ببریم!)
در تالار گریف همه ی بچه ها سوار جاروی پرنده ی خانواده ی مرلین شده و دارن به طرف بیمارستان میان ... این وسط مگورین چهار نعل می خواست خودش رو به هدویگ برسونه و بهش خبر بده ... مگورین به بیمارستان می رسه!( همه چی ممکنه! خواستن توانستن است!) مگورین نفس نفس زنان وارد میشه و قبل از اینکه پرستار سوالی بپرسه اونو با سمش مورد عنایت قرار میده و خودش رو به اتاق شماره ی 157 می رسونه! هدی هنوز دم پنجره به همون حالت واستاده!
- هدی هدی! عجله کن! اونا دارن میان.( در حالی که لبانش می لرزد و چشمانش به این سو و آن سو می رود!)
هدویگ که ورود غیر منتظره ی مگورین براش عجیب بود در حالی که چونه اش رو می خاروند با قیافه ای مشکوک پرسید: کیا؟! اگه بدونی کی رو دیدم!( و یه خنده ی موذیانه می کنه!)
مگورین در حالی داره سماش رو می جوه! با اضطراب تمام می گه: وقت نداریم! باید بریم!
هدی که می فهمه اوضاع خیطه به سرعت همراه مگور به سمت آسانسور میره ولی اعضای گریف با آسانسور داشتن میومدن و هر آن ممکن بود برسن! هدی و مگور که راه دیگه ای ندارن به سمت پنجره ی اتاق شماره ی 157 می رن!
- ولی من که نمی تونم پرواز کنم؟!
- نه تو می تونی! خواستن توانستن است!!!!
مگورین در حالی که فکش گاراژ شده یه چشم غره به هدویگ می ره:
- آهان! من سوار تو میشم! و تو پرواز می کنی و از این جا دور میشیم!!!!
- مااااااااااااع!!! تو شونصد کیلویی!
مگورین در حالی که خنده ی موذیانه ای گوشه ی لبشه می گه:
- خواستن توانستن است!
دیگه فرصتی نداشتن صدای پای بچه ها شنیده می شد که به سرعت به طرف اونا میومدن!
- خیل خب! کاری که می کنیم اینه! تو پاهای منو می گیری و من می پرم!!!
- باشه!
هدویگ بال بال می زنه و مگورین پاهاشو می گیره!
- آماده ای! ایییییییییییییییییییییع( زور زدن!!!)
مگورین برای کمک کردن به هدویگ می ره تو پنجره و می پره پایین!!!( هنوز پاهای هدویگ رو گرفته!)
هییییییییییییییییییییییییییییییییییع پق! (سقوط کردن!)
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
16 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
[[continious]] خوابگاههای گریفیندور
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

همه ی ملت گریف مثل یه کله گاو میش رم کرده (بلانسبت )به سمت مگی یورش بردن که در جلوی گله سالی یر پیشتاز بود
مگی بادیدن اونها :- هووووشش .........چه تونه ؟؟
سالی یر :-زود باش بگو ببینم ....هدی باتو چی کار داشت ؟اصلا"چی در گوش هم پچ پچ می کردین ؟
مگی :-کی من؟
سینی دادزد :-بچه ها هدویگ نیست؟ ویکتور :- یعنی کجا می تونه رفته باشه ؟؟
ملت
مگی با دستپاچه گی در حالی که سعی می کرد ته مونده ای از مغزش رو جمع و جور کنه جواب داد:- هدی ..چیز من می دونما بذار ببینم .......هان (زیر لب : هگزمید ...نه نه ....هاگزهد ...نه اینم نبود ....وای اهان یادم اومد سنت مانگو ) همه با فریاد مگی روی هم افتادن :-یادم اومد ....رفته سنت مانگو ..ولی گفت بگم رفته ......
هیچکس نه ایستاد تا مگی جمله اش رو کامل کنه
گله به سر کردگی سالی در خوابگاهو به مقصد بیمارستان شکوندن
...............................................................................................
هدی به اتاق رسید قلبش مثل یه گنجشک می تپید ..در اتاق رو باز کرد همه جا تاریک بود .سوز سردی از پنجره ی باز اتاق به داخل می وزید و پرده مثل ارواح سرگردان در کنار تخت پرسه می زد و موج می خورد
استر جس بخت برگشته روی تخت خوابیده بود ولی نا گهان چشم هدی به سایه ی شخصی دیگر افتاد ...قلب هدی با صدای پاق خفیفی ترکید
واون سایه هم که متوجه حضور او شده بود بایه حرکت نا شیانه به سمت پنجره دوید نور مهتاب برای چند ثانیه صورتش رو رو شن کرد و هدی داد زد
:-بیلی
........................................................................
بچه ها از تشبیهی که به کار بردم ناراحت نشین چون من یه تازه کارم و تشبیهی بهتر از این به ذهنم نرسید
به بزرگی خودتون معافم کنین
مگی بادیدن اونها :- هووووشش .........چه تونه ؟؟
سالی یر :-زود باش بگو ببینم ....هدی باتو چی کار داشت ؟اصلا"چی در گوش هم پچ پچ می کردین ؟
مگی :-کی من؟
سینی دادزد :-بچه ها هدویگ نیست؟ ویکتور :- یعنی کجا می تونه رفته باشه ؟؟
ملت
مگی با دستپاچه گی در حالی که سعی می کرد ته مونده ای از مغزش رو جمع و جور کنه جواب داد:- هدی ..چیز من می دونما بذار ببینم .......هان (زیر لب : هگزمید ...نه نه ....هاگزهد ...نه اینم نبود ....وای اهان یادم اومد سنت مانگو ) همه با فریاد مگی روی هم افتادن :-یادم اومد ....رفته سنت مانگو ..ولی گفت بگم رفته ......
هیچکس نه ایستاد تا مگی جمله اش رو کامل کنه
گله به سر کردگی سالی در خوابگاهو به مقصد بیمارستان شکوندن
...............................................................................................
هدی به اتاق رسید قلبش مثل یه گنجشک می تپید ..در اتاق رو باز کرد همه جا تاریک بود .سوز سردی از پنجره ی باز اتاق به داخل می وزید و پرده مثل ارواح سرگردان در کنار تخت پرسه می زد و موج می خورد
استر جس بخت برگشته روی تخت خوابیده بود ولی نا گهان چشم هدی به سایه ی شخصی دیگر افتاد ...قلب هدی با صدای پاق خفیفی ترکید
واون سایه هم که متوجه حضور او شده بود بایه حرکت نا شیانه به سمت پنجره دوید نور مهتاب برای چند ثانیه صورتش رو رو شن کرد و هدی داد زد
:-بیلی
........................................................................
بچه ها از تشبیهی که به کار بردم ناراحت نشین چون من یه تازه کارم و تشبیهی بهتر از این به ذهنم نرسید
به بزرگی خودتون معافم کنین
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
جزئیات کاربر

در خوابگاه گریف:
همه به طرز مشکوکی به مگورین نگاه می کنن.. مگورین هم خیلی تابلو خودش رو زده به اون راه و داره شعری رو زیر لب زمزمه می کنه:
- دست می زنه دست دست
پا می کوبه پا پا
پا به زمین.....
- مگور! میشه یه لحظه بیای اینجا!
ولی مگور خیلی تابلو تر خودش رو به کری می زنه!
- مگورین!
- هان؟ چی؟ با منی؟!!!!
- آره صدات زدما!
- نشنیدم!
- هدی با تو چه کار داشت؟!
- کودوم هدی؟!!!
- هدی جغده! هدویگ!
- هیچی اون رفته چیز .... هاگزهد ... نه هاگزمید!
- واقعا؟!
کی رفت؟
و مگورین نشست بیست دقیقه قصه سر هم کرد!
- و آخر سر از من پرسید که چیزی نمی خوای برات بگیرم منم گفتم سنگ نمک!
ملت:
سالی یر: تو اتاقک داشتی با هدی حرف می زدی! چی بهت می گفت؟!
- من تکذیب می کنم!
- شماره ت افتاده ... ما همه می دونیم که با تو حرف می زده!
- خب می خواست حالمو بپرسه!
- پس چرا انقدر مشکوک بودی هان؟!
...........
خیلی دور تر از آن مکان هدویگ بال بال زنان به سمت اتاق شماره ی 156 می رفت:
- تیش تاق پاق پاق ... روزی که با تو بودم ... روز خوش ...( صدای گوشی جادویی هدویگ)
هدویگ به سرعت گوشی رو بر می داره:
- بله! چی می خوای؟
- هدی کمک!!!!
کلی خالی بستم ولی هیچ کی حرفامو باور نمی کنه! به زور تونستم بیام اینجا!
- الان کجایی؟
- مرلین گاه! خلوت تر از اینجا نبود!
- خیل خب من تازه رسیدم ... سوتی ندیا! بای!
...............
در مرلین گاه:
- بمیری! حالا من چه کار کنم!
همه به طرز مشکوکی به مگورین نگاه می کنن.. مگورین هم خیلی تابلو خودش رو زده به اون راه و داره شعری رو زیر لب زمزمه می کنه:
- دست می زنه دست دست
پا می کوبه پا پا
پا به زمین.....
- مگور! میشه یه لحظه بیای اینجا!
ولی مگور خیلی تابلو تر خودش رو به کری می زنه!
- مگورین!
- هان؟ چی؟ با منی؟!!!!
- آره صدات زدما!
- نشنیدم!
- هدی با تو چه کار داشت؟!
- کودوم هدی؟!!!
- هدی جغده! هدویگ!

- هیچی اون رفته چیز .... هاگزهد ... نه هاگزمید!
- واقعا؟!
کی رفت؟و مگورین نشست بیست دقیقه قصه سر هم کرد!
- و آخر سر از من پرسید که چیزی نمی خوای برات بگیرم منم گفتم سنگ نمک!
ملت:
سالی یر: تو اتاقک داشتی با هدی حرف می زدی! چی بهت می گفت؟!
- من تکذیب می کنم!
- شماره ت افتاده ... ما همه می دونیم که با تو حرف می زده!
- خب می خواست حالمو بپرسه!
- پس چرا انقدر مشکوک بودی هان؟!
...........
خیلی دور تر از آن مکان هدویگ بال بال زنان به سمت اتاق شماره ی 156 می رفت:
- تیش تاق پاق پاق ... روزی که با تو بودم ... روز خوش ...( صدای گوشی جادویی هدویگ)
هدویگ به سرعت گوشی رو بر می داره:
- بله! چی می خوای؟
- هدی کمک!!!!
کلی خالی بستم ولی هیچ کی حرفامو باور نمی کنه! به زور تونستم بیام اینجا!- الان کجایی؟
- مرلین گاه! خلوت تر از اینجا نبود!
- خیل خب من تازه رسیدم ... سوتی ندیا! بای!
...............
در مرلین گاه:
- بمیری! حالا من چه کار کنم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

سینیسترا : اون با شماره های لونا لاوگود ، چو چانگ ، مریدانوس ، بیگانه و مگورین تماس گرفته !
شخصی از میان جمع(کمبود شخصیت حاد!) : خب چو و لونا زناشن ... مری و بیگانه شووراشن ... اینا هیچی ... مگورین
ملت : ماشاءالله چه دفتر سیاهی !
سالی یر : هدویگ دقیقا چه زمانی رفت پای تلفن ؟
همون شخصی از میان ملت : ساعت ** ، دقیقه ** ، ثانیه ** !
سالی یر یه فلش بک تو خاطراتش می زنه ...
------
سالی یر پس از شنیدن اعترافات بیل بلند شد و با دستش لامپ رو نگه داشت ... بیل رو به سمت در خروجی فرستاد و نگاهی به مگ انداخت که یه چیز مشکوک تو گوشش بود(هندزفری) و دهنش در حال جنبیدن بود ... صورتش به طرز مشکوکیوسی قرمز شده بود و لپاش گل انداخته بود(احتمالا به دلیل شنیدن جمله "سلام جیگی چطوری؟!)
سالی یر : احتمالا باز داره با خودش حرف می زنه ... خدا عقل بده
!
و به همراه بیل از اتاق خارج می شن ...
------
سالی یر : پس قضیه اینه ...
ملت : چی ؟ ... کو کو قضیه !
... تعریف کن !
..............
هدویگ عینک آفتابیشو به چشم می زاره ... نگاهی به تجهیزاتش می کنه و بعد از حصول اطمینان از مجهز بودنش ، به هوا بلند می شه و به سمت پنجره طبقه پنجم بیمارستان پرواز می کنه .
با رسیدن به پنجره چوب دستی دیجیتالشو! در میاره و با لیزر شروع می کنه به سوراخ کردن هواکش ... هواکش رو در میاره و از اون طریق وارد طبقه پنجم می شه ... اطراف رو نگاه می کنه و دنبال اتاق 156 می گرده ... بعد از دیدن شماره اتاق ، عینک آفتابیشو رو چشمش محکم می کنه و با قاطعیت به سمت اتاق پرواز می کنه ....
شخصی از میان جمع(کمبود شخصیت حاد!) : خب چو و لونا زناشن ... مری و بیگانه شووراشن ... اینا هیچی ... مگورین

ملت : ماشاءالله چه دفتر سیاهی !
سالی یر : هدویگ دقیقا چه زمانی رفت پای تلفن ؟
همون شخصی از میان ملت : ساعت ** ، دقیقه ** ، ثانیه ** !
سالی یر یه فلش بک تو خاطراتش می زنه ...
------
سالی یر پس از شنیدن اعترافات بیل بلند شد و با دستش لامپ رو نگه داشت ... بیل رو به سمت در خروجی فرستاد و نگاهی به مگ انداخت که یه چیز مشکوک تو گوشش بود(هندزفری) و دهنش در حال جنبیدن بود ... صورتش به طرز مشکوکیوسی قرمز شده بود و لپاش گل انداخته بود(احتمالا به دلیل شنیدن جمله "سلام جیگی چطوری؟!)
سالی یر : احتمالا باز داره با خودش حرف می زنه ... خدا عقل بده
!و به همراه بیل از اتاق خارج می شن ...
------
سالی یر : پس قضیه اینه ...
ملت : چی ؟ ... کو کو قضیه !
... تعریف کن !..............
هدویگ عینک آفتابیشو به چشم می زاره ... نگاهی به تجهیزاتش می کنه و بعد از حصول اطمینان از مجهز بودنش ، به هوا بلند می شه و به سمت پنجره طبقه پنجم بیمارستان پرواز می کنه .
با رسیدن به پنجره چوب دستی دیجیتالشو! در میاره و با لیزر شروع می کنه به سوراخ کردن هواکش ... هواکش رو در میاره و از اون طریق وارد طبقه پنجم می شه ... اطراف رو نگاه می کنه و دنبال اتاق 156 می گرده ... بعد از دیدن شماره اتاق ، عینک آفتابیشو رو چشمش محکم می کنه و با قاطعیت به سمت اتاق پرواز می کنه ....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

هدی: خب فهمیدی چه کار باید بکنی؟
مگور: میشه یه بار دیگه از اول بگی؟
هدی : خدااااااااا!!!
مگور : فقط یه بار دیگه!
هدی: ببین من امشب باید برم سنت مانگو یه کار خیلی فوق العاده مهم دارم اونجا ! اما تو باید طوری وانمود کنی که انگار من رفتم هاگزمید! یادت باشه هیچکس نباید بفهمه من دارم کجا می رم؟ فهمیدی ؟
مگور: آره بابا ! مگه خنگم؟!
هدی :
مگور : آره دیگه ! باید به همه بگم که تو رفتی سنت مانگو تا استر رو ببینی!!!
هدی : چی ؟!!!!
مگور : شوخی کردم!
هدی در حالی که دوباره حرف ها را با مگورین چک می کند نویسنده دوربین را به طرف دیگر خوابگاه جایی که بیل با دیگر گریفی ها ایستاده اند می چرخاند!(
)
-------- آن سوی خوابگاه -----------
بیل : به مرلین قسم من هیچ کاره ام ! بابا بی گناه به ترکی چی می شه؟!!
سینیسترا در حالی که متفکرانه به فکر فرو رفته بود (کنایه از پیاده کردن مخ چند جادوگر بی گناه !): همه چیز معلوم خواهد شد؟
ملت گریف :
سنیسترا که صدایش را پایین می آورد تا هدویگ در آن طرف خوابگاه نشود :
سارا گفت که که هدویگ از تلفن عمومی به جایی تماس گرفته ، و از آونجایی که هر تماسی که گرفته می شه در دفتر پروفسور کوییرل ثبت می شه ما می تو نیم بفهمیم که هدویگ با کیا حرف می زده؟!!
و من به کوییرل اس ام اس دادم تا اون شماره رو در اختیارم قرار بده!!
ملت گریف : مگه کوییرل موبایل داره؟!! از کی تا حالا؟
سینیسترا : از وقتی ایرانسل اومده ! از این ثبت نامی هاست. فقط با صد و پنجاه هزار تومان و بعد از پانزده دقیقه صاحب یک خط موبایل شوید! و با هر شماره ی 8 رقمی که دوست دارید!!!
ملت گریف : آقا ما می خوایم ! آقا ما هم میخوایم!!
بیل :
خب نتیجه پیام کوتاه ( نکته : فارسی را پاس بداریم!!)
سینیسترا : آهان اون با شماره های .........
----------------------------------------------------------
با آرزوی موفقیت
مگور: میشه یه بار دیگه از اول بگی؟
هدی : خدااااااااا!!!
مگور : فقط یه بار دیگه!
هدی: ببین من امشب باید برم سنت مانگو یه کار خیلی فوق العاده مهم دارم اونجا ! اما تو باید طوری وانمود کنی که انگار من رفتم هاگزمید! یادت باشه هیچکس نباید بفهمه من دارم کجا می رم؟ فهمیدی ؟
مگور: آره بابا ! مگه خنگم؟!
هدی :

مگور : آره دیگه ! باید به همه بگم که تو رفتی سنت مانگو تا استر رو ببینی!!!
هدی : چی ؟!!!!

مگور : شوخی کردم!

هدی در حالی که دوباره حرف ها را با مگورین چک می کند نویسنده دوربین را به طرف دیگر خوابگاه جایی که بیل با دیگر گریفی ها ایستاده اند می چرخاند!(
)-------- آن سوی خوابگاه -----------
بیل : به مرلین قسم من هیچ کاره ام ! بابا بی گناه به ترکی چی می شه؟!!
سینیسترا در حالی که متفکرانه به فکر فرو رفته بود (کنایه از پیاده کردن مخ چند جادوگر بی گناه !): همه چیز معلوم خواهد شد؟
ملت گریف :

سنیسترا که صدایش را پایین می آورد تا هدویگ در آن طرف خوابگاه نشود :
سارا گفت که که هدویگ از تلفن عمومی به جایی تماس گرفته ، و از آونجایی که هر تماسی که گرفته می شه در دفتر پروفسور کوییرل ثبت می شه ما می تو نیم بفهمیم که هدویگ با کیا حرف می زده؟!!
و من به کوییرل اس ام اس دادم تا اون شماره رو در اختیارم قرار بده!!
ملت گریف : مگه کوییرل موبایل داره؟!! از کی تا حالا؟
سینیسترا : از وقتی ایرانسل اومده ! از این ثبت نامی هاست. فقط با صد و پنجاه هزار تومان و بعد از پانزده دقیقه صاحب یک خط موبایل شوید! و با هر شماره ی 8 رقمی که دوست دارید!!!
ملت گریف : آقا ما می خوایم ! آقا ما هم میخوایم!!
بیل :
خب نتیجه پیام کوتاه ( نکته : فارسی را پاس بداریم!!)سینیسترا : آهان اون با شماره های .........
----------------------------------------------------------
با آرزوی موفقیت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ـ «خدا را دیدی؟»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
ـ «خدا؟… دیوانه شدهای؟… کجا ست؟»
ـ «همین که میپرسی «کجاست؟»، یعنی نخواهی دید!… بگذریم!…»
جزئیات کاربر

مگورین ادم که نیست! طلسم روش اثر نداره که! با عصبانیت تمام از اتاقک خارج میشه یه نگاه بد به همه می ندازه و می ره رو کاه هاش دراز می کشه ... همون موقه هدی میاد طرفش:
-
بیل چیا گفت؟
-
من با آدمای سوء استفاده کن حرف نمی زنم! نگاه کن:
نقل قول:
هدویگ:
تو چرا انقدر گیری؟! اون فیلم بود! ببین جسی و سارا می خواستن .........( ده دقیقه بعد) حالا فهمیدی؟
- خب؟
- هیچی دیگه همش فیلم بود ... فهمیدی؟
- آره
- عمرا اگه فهمیده باشی! خیل خب بیل چی گفت؟!
- تابلو دروغ می گفت! می گفت که می خواسته استر رو با طلسم عشق افسون کنه که عاشق تو بشه بیاد خواستگاریت!!!!
- مطمئنی؟
- اونا منو بستن! بعد ازم خواستن گوشامو بگیرم برا چند لحظه که حرفاشونو نشنوم بعد کلی چیز با هم گفتن!
- خب! چی گفتن؟
- من نشنیدم خب گوشامو گرفته بودم!
-
خیل خب ... الان کاری که می کنیم اینه .....
آنسوی خوابگاه بیل برا بقیه توضیح می داد که بی گناهه :
- آره من اصلا اونو طلسم نکرده بودم! افرادی می خوان وجهه ی منو تو تالار خراب کنن! یه کسایی تو این ماجرا دست دارن!
-
یعنی کار کی می تونه باشه؟!
- بی چاره استر!
و چند تا از دخترا شروع کردن به گریه کردن! و بعضی ها هم شروع کردن به دلداری دادن ... سالی هم گوشه و کنار خوابگاه رو جستجو می کرد تا شاید بفهمه هدی چه کار می خواد بکنه ... و هر از چند گاهی نگاهی مشکوک به مگ و هدی که داشتن در گوشی حرف می زدن می کرد ...
هدی: خب فهمیدی چه کار باید بکنی؟
مگور: میشه یه بار دیگه از اول بگی؟
...................
-
بیل چیا گفت؟-
من با آدمای سوء استفاده کن حرف نمی زنم! نگاه کن:نقل قول:
سلام جیگی چطوری؟!:bigkiss:
هدویگ:
تو چرا انقدر گیری؟! اون فیلم بود! ببین جسی و سارا می خواستن .........( ده دقیقه بعد) حالا فهمیدی؟- خب؟
- هیچی دیگه همش فیلم بود ... فهمیدی؟
- آره
- عمرا اگه فهمیده باشی! خیل خب بیل چی گفت؟!
- تابلو دروغ می گفت! می گفت که می خواسته استر رو با طلسم عشق افسون کنه که عاشق تو بشه بیاد خواستگاریت!!!!
- مطمئنی؟
- اونا منو بستن! بعد ازم خواستن گوشامو بگیرم برا چند لحظه که حرفاشونو نشنوم بعد کلی چیز با هم گفتن!
- خب! چی گفتن؟
- من نشنیدم خب گوشامو گرفته بودم!
-
خیل خب ... الان کاری که می کنیم اینه .....
آنسوی خوابگاه بیل برا بقیه توضیح می داد که بی گناهه :
- آره من اصلا اونو طلسم نکرده بودم! افرادی می خوان وجهه ی منو تو تالار خراب کنن! یه کسایی تو این ماجرا دست دارن!
-
یعنی کار کی می تونه باشه؟!- بی چاره استر!
و چند تا از دخترا شروع کردن به گریه کردن! و بعضی ها هم شروع کردن به دلداری دادن ... سالی هم گوشه و کنار خوابگاه رو جستجو می کرد تا شاید بفهمه هدی چه کار می خواد بکنه ... و هر از چند گاهی نگاهی مشکوک به مگ و هدی که داشتن در گوشی حرف می زدن می کرد ...
هدی: خب فهمیدی چه کار باید بکنی؟
مگور: میشه یه بار دیگه از اول بگی؟
...................
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

ادم خر ببوسه جلو این فیلم نیاد
(خوب مگه خودتون ناموس ندارین به صحبتای خصوصی گوش می دین
بیاین این ورتر جلوی در اتاق )
دیگه همه از استرس به این شکل در امد بودند
که در باز شد وسالی یر همراه بیلی از در بیرون اومدن
بقیه بچه ها
و سارا با چشمانی پف کرده از گریه پرسید:
-چی شد ؟؟؟ سالی یر سرش رو پایین انداخت و بعد بالا اورد و جواب داد:- من فهمیدم کار کی بوده
همهی حاضرین
وسالی یر در ادامه گفت :- ولی نمی گم
سینی می گه : - چرا ؟دوساعته مارو گرفتی حالا می گی نمی گم
سالی یر که از عصبانیت خانوما می ترسید خودشو به معصومیت زد و جواب داد:- خانوما .....اقایون ...اگر نمی گم فقط برای حفظ ارامش عمومی و امنیت خودتونه ! بقیه
هان چی میگه ؟؟
مرلین پرسید :- پس مگور کجاست ؟
سالی :- چون می خواستم قضیه همینجور مخفی بمونه دست و پاش رو بستم تو اتاقه
سارا به اتفاق سینی و مرلین :- چی ؟؟؟؟
سارا:- گناه داره .............! سینی :- خفه نشه ...ای ظالم برو بازش کن !......ویکتور:- زورت به دخترا می رسه ..بچه سوسول ..بدبخت حلزون
سالی یرم که دید اوضاع داره خراب می شه سریع
شد و توی اتاق دوید و بیلی هم دنبالش
سالی یر همینجور که داشت دست و پای مگی رو باز می کرد رو به بیل گفت :- شانس اوردی دلم سوخت ابروت رو نبردم و نگفتم کار تو بوده ...اخه برادرمن تو که بلد نیستی ورد نگو ..اخه ورد عشق کجا ..ورد گزنده کجا !
بیلی با این حالت
و بسیار نادمون در حالی که حلقه ای از اشک تمساح در چشم داشت زمزمه کرد :-خوب من که نمی خواستم نفرینش کنم ......من فقط می خواستم طلسم عشق بهش بزنم تا مهر هدویگ تو دلش بشینه و هدویگم از افسردگی در بیاد
کار ازاد سازی مگورین به پایان رسید مگی بلند شدو ایستاد نگاه نا جوری به اون دوتا کرد
و با ناراحتی گفت :-هیشکی منو دوست نداره سالی یر لبخند زد و گفت :- پس خبر نداری !ولی دیر شده بود مگورین داشت بیرون می رفت
بیلی با وحشت گفت :- وای الان کار دستمون می ده
سالی یر با این لبخندا
چوبدستش رو به سمت مگی گرفت و ورد خاموشی رو گفت
سالی:- نه هیچی نمی گه ....منم به یه شرط هیچی نمی گم به شرط این که قول بدی کمکم کنی تا بفهمم این جغد با هوش چه نقشه ای داره
بیلی هم چون هیچ راه دیگه ای نداشت با سر علامت مثبت داد
..........................................................................................................
امیدوارم خوب شده باشه
(خوب مگه خودتون ناموس ندارین به صحبتای خصوصی گوش می دین
بیاین این ورتر جلوی در اتاق )دیگه همه از استرس به این شکل در امد بودند
که در باز شد وسالی یر همراه بیلی از در بیرون اومدن بقیه بچه ها
و سارا با چشمانی پف کرده از گریه پرسید:-چی شد ؟؟؟ سالی یر سرش رو پایین انداخت و بعد بالا اورد و جواب داد:- من فهمیدم کار کی بوده
همهی حاضرین
وسالی یر در ادامه گفت :- ولی نمی گم
سینی می گه : - چرا ؟دوساعته مارو گرفتی حالا می گی نمی گم
سالی یر که از عصبانیت خانوما می ترسید خودشو به معصومیت زد و جواب داد:- خانوما .....اقایون ...اگر نمی گم فقط برای حفظ ارامش عمومی و امنیت خودتونه ! بقیه
هان چی میگه ؟؟مرلین پرسید :- پس مگور کجاست ؟
سالی :- چون می خواستم قضیه همینجور مخفی بمونه دست و پاش رو بستم تو اتاقه
سارا به اتفاق سینی و مرلین :- چی ؟؟؟؟
سارا:- گناه داره .............! سینی :- خفه نشه ...ای ظالم برو بازش کن !......ویکتور:- زورت به دخترا می رسه ..بچه سوسول ..بدبخت حلزون
سالی یرم که دید اوضاع داره خراب می شه سریع
شد و توی اتاق دوید و بیلی هم دنبالش سالی یر همینجور که داشت دست و پای مگی رو باز می کرد رو به بیل گفت :- شانس اوردی دلم سوخت ابروت رو نبردم و نگفتم کار تو بوده ...اخه برادرمن تو که بلد نیستی ورد نگو ..اخه ورد عشق کجا ..ورد گزنده کجا !
بیلی با این حالت
و بسیار نادمون در حالی که حلقه ای از اشک تمساح در چشم داشت زمزمه کرد :-خوب من که نمی خواستم نفرینش کنم ......من فقط می خواستم طلسم عشق بهش بزنم تا مهر هدویگ تو دلش بشینه و هدویگم از افسردگی در بیادکار ازاد سازی مگورین به پایان رسید مگی بلند شدو ایستاد نگاه نا جوری به اون دوتا کرد
و با ناراحتی گفت :-هیشکی منو دوست نداره سالی یر لبخند زد و گفت :- پس خبر نداری !ولی دیر شده بود مگورین داشت بیرون می رفت بیلی با وحشت گفت :- وای الان کار دستمون می ده
سالی یر با این لبخندا
چوبدستش رو به سمت مگی گرفت و ورد خاموشی رو گفت سالی:- نه هیچی نمی گه ....منم به یه شرط هیچی نمی گم به شرط این که قول بدی کمکم کنی تا بفهمم این جغد با هوش چه نقشه ای داره
بیلی هم چون هیچ راه دیگه ای نداشت با سر علامت مثبت داد
..........................................................................................................
امیدوارم خوب شده باشه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زندگی قمار است, ماجرا است,انسان یامیبرد یا می بازد,زندگی مثل معرکه ایست که پایان ندارد,و
جزئیات کاربر

آقا من می خوام به دفتر حمایت از حیوانات جادویی شکایت کنم!
----------------------------------
سالی یر: خب شروع می کنیم... تعریف کن... از اول اولش!
- اااااا نه واستا!( و عینک ریبونش رو در میاره می زاره چشمش ) حالا بگو!( و یه ضربه به چراغه می زنه )
سالی نگاهی به مگ می ندازه و پس از اینکه یه آه ( که آخرش معلوم نشد از سر تاسف بوده یا دلسوزی) می کشه، دوباره به بیل نگاه می کنه و با اشاره بهش می فهمونه که شروع کنه ...
بیل: من بدون وکیلم صحبت نمی کنم!
سالی یر یه نگاه به مگ می ندازه و می گه: مگ؟!
مگ: هان؟!
سالی یر:
مگه با هم هماهنگ نکرده بودیم؟!!!
مگ: آهان!!!
و به سرعت یه پرتقال جادویی از تو جیب مخفیش در میاره می زاره رو میز و با یه ضربه ی محکم سم اونو می ریغونه به سالی یر!
سالی یر:
و دوباره سمش رو بالا میاره و روبه روی صورت بیل می گیره!
- می گم می گم ... من همه چی رو می گم!
--------------------------------
در خارج از آن اتاقک همه دم در منتظرن تا بفهمن که چه شده واقعا؟! این سوالی بود که ذهن همه رو چنگول می نداخت ... جو عصبی همه رو گرفته بود و صدای هق هق چند تن از دختران گریف به گوش می رسید(
) هیچ کس باورش نمی شد که بیل در این ماجرا دست داشت باشد ... هیچ کس به جز:
هدویگ: سینی! میشه اون موبایل جادوییت رو بدی؟!
- نخیر! کی می خواد این ماه پولشو بده هان؟ :root2:
- حالا بعد با هم حساب می کنیم!
وقتی که سینی داشت به حرف هدویگ فکر می کرد صدایی آسمانی به گوش رسید که:
-هوووووووووی یارو! برو از تلفن عمومی جادویی سکه ای گریف استفاده کن!
هدویگ به سرعت به سمت تلفن عمومی جادویی سکه ای گریف(تعجسگ!) می ره ... در این بین سارا و جسی که خیلی به این موضوع مشکوک می شن به دنبال هدویگ می رن تا مکالمه اونو گوش بدن:
- سلام جیگی چطوری؟!:bigkiss:
- هدی؟!
- چه خبرا؟! امروز چه کاره ای....
....
سارا: واقعا مکالمه ی مشکوکیه!
جسی:
و به جمع بچه های دم در اتاقک می پیوندن!
هدی:
خب رفتن! تا حالا چیزی گفته؟!
اونور خط مگور: هی برا چی تنفس مصنوعی از راه دور فرستادی هان؟!
هدی: بی خیال اون فیلم بود!
- نه اوناهاش! نگاه کن!
- بی خیال بیل اعتراف کرده؟!
- ببینم تو خودت خوار مادر نیستی؟
-
عقده ای! فیلم بود! برا اینکه اینا چیزی متوجه نشن!! بیل چی گفته؟!
- فکر نمی کردم از من سوء استفاده کنی هدی!
-
پاق! صدای قطع کردن گوشی ....
- آدم خر ببوسه جلو این فیلم نیاد!!!!
----------------------------------
در اتاقک تاریک:
----------------------------------
سالی یر: خب شروع می کنیم... تعریف کن... از اول اولش!
- اااااا نه واستا!( و عینک ریبونش رو در میاره می زاره چشمش ) حالا بگو!( و یه ضربه به چراغه می زنه )
سالی نگاهی به مگ می ندازه و پس از اینکه یه آه ( که آخرش معلوم نشد از سر تاسف بوده یا دلسوزی) می کشه، دوباره به بیل نگاه می کنه و با اشاره بهش می فهمونه که شروع کنه ...
بیل: من بدون وکیلم صحبت نمی کنم!
سالی یر یه نگاه به مگ می ندازه و می گه: مگ؟!
مگ: هان؟!

سالی یر:
مگه با هم هماهنگ نکرده بودیم؟!!!مگ: آهان!!!

و به سرعت یه پرتقال جادویی از تو جیب مخفیش در میاره می زاره رو میز و با یه ضربه ی محکم سم اونو می ریغونه به سالی یر!
سالی یر:

و دوباره سمش رو بالا میاره و روبه روی صورت بیل می گیره!
- می گم می گم ... من همه چی رو می گم!
--------------------------------
در خارج از آن اتاقک همه دم در منتظرن تا بفهمن که چه شده واقعا؟! این سوالی بود که ذهن همه رو چنگول می نداخت ... جو عصبی همه رو گرفته بود و صدای هق هق چند تن از دختران گریف به گوش می رسید(
) هیچ کس باورش نمی شد که بیل در این ماجرا دست داشت باشد ... هیچ کس به جز:هدویگ: سینی! میشه اون موبایل جادوییت رو بدی؟!
- نخیر! کی می خواد این ماه پولشو بده هان؟ :root2:
- حالا بعد با هم حساب می کنیم!
وقتی که سینی داشت به حرف هدویگ فکر می کرد صدایی آسمانی به گوش رسید که:
-هوووووووووی یارو! برو از تلفن عمومی جادویی سکه ای گریف استفاده کن!
هدویگ به سرعت به سمت تلفن عمومی جادویی سکه ای گریف(تعجسگ!) می ره ... در این بین سارا و جسی که خیلی به این موضوع مشکوک می شن به دنبال هدویگ می رن تا مکالمه اونو گوش بدن:
- سلام جیگی چطوری؟!:bigkiss:
- هدی؟!
- چه خبرا؟! امروز چه کاره ای....
....
سارا: واقعا مکالمه ی مشکوکیه!
جسی:
و به جمع بچه های دم در اتاقک می پیوندن!
هدی:
خب رفتن! تا حالا چیزی گفته؟!اونور خط مگور: هی برا چی تنفس مصنوعی از راه دور فرستادی هان؟!
هدی: بی خیال اون فیلم بود!
- نه اوناهاش! نگاه کن!
- بی خیال بیل اعتراف کرده؟!
- ببینم تو خودت خوار مادر نیستی؟
-
عقده ای! فیلم بود! برا اینکه اینا چیزی متوجه نشن!! بیل چی گفته؟!- فکر نمی کردم از من سوء استفاده کنی هدی!
-
پاق! صدای قطع کردن گوشی ....
- آدم خر ببوسه جلو این فیلم نیاد!!!!
----------------------------------
در اتاقک تاریک:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

ویکتور عزیز خیلی خوبه که شروع کردی و بالاخره پستت رو زدی ولی همیشه همه کسایی که شروع کردن اشکالات زیادی داشتن ... شما هم متاسفانه یا دقت نکردی یا پستای قبلی رو نخودی و داستان رو اونطور که باید پیش نبردی ... و در ضمن سعی کن پست هات طولانی تر باشن تا یه خورده داستان رو بیشتر پیش ببرن و بهتر بشه راجع بهشون قضاوت کرد .
به هر حال برای شروع خوب بود ولی متاسفانه باید بگم به دلیل همون مشکل سوژه و کم دقتی شما ، از پست قبلی ادامه می دم ... امیدوارم پست بعدیت بهتر و زیباتر باشه .
====
ملت بعد از شنیدن حرف سالی یر از شدت تعجب اول چشماشون از حدقه می زنه بیرون :
... بعد چشماشون میاد سر جاش ولی چهرشون کماکان متعجب می مونه :
... و بعد از اون یواش یواش حالت متفکر به خودشون می گیرن : 
سارا : یعنی بیل چی کار کرده ؟
مگ : خب حتما یه کار کرده دیگه !
ملت :
مگ :

سالی یر به این صحبتا خاتمه می ده و می گه :
- بهتره به جای این بحثای بیهوده بریم دنبال بیل ... یه سری سوال هست که باید ازش بپرسم .
و ملت به همون روشی که داخل شدن ، یعنی مثل اسب! به سمت در خروجی می رن و به پرستار حتی فرصت جیغ کشیدن و خبر کردن نگهبان رو نمی دن و به سرعت از بیمارستان خارج می شن و به سمت هاگوارتز راهی می شن .
...
هدویگ که کارهاشو تموم کرده بود و منتظر برگشتن بقیه بود ، روی یکی از مبلها لم داده بود و مشغول زمزمه کردن آهنگ "جغد سحر!" با صدای بلند بود .
در همین اثنا در تالار باز شد و بیل با قیافه ای گرفته و پیشونی ای تابلو! وارد تالار شد ... با نگاه کردن به اطراف و دیدن هدویگ اخمهاش تو هم رفت و یه راست به سمت خوابگاه پسرا رفت .
چند لحظه پس از اون در خوابگاه با شدت باز شد و ملت سوار مگ! در چهارچوبش پدیدار شدن .
مگ : ای ای ای ای ای !
ملت : آرووووم چته ؟!
مگ : دستی بود
همه از مگ پیاده شدن ... سالی یر به سمت هدویگ اومد و گفت :
- بیل کجاست ؟
هدویگ اخمی کرد و گفت : رفت توی خوابگاه پسران .
ملت به سرعت به سمت خوابگاه پسران رفتن و پشت درش مستقر شدن .... همه چوب دستیاشونو کشیدن بیرون ... سالی یر بلند داد زد :
- بیل اینجا محاصره شده ... بهتره حماقت نکنی و خودتو تسلیم کنی .
چند لحظه بعد در خوابگاه باز می شه و بیل با چشمای پف کرده و پیژامه در آستانه در ظاهر می شه !
.....
اتاقی تاریک ... لامپی از سقف آویزون ... میزی گرد ... سالی یر روبروی بیل بر روی صندلی ای نشسته .
مگ با سمش لامپ رو تکون می ده و نور روی سر سالی یر و بیل به ورجه وورجه میفته .
سالی یر : خب شروع می کنیم ... تعریف کن ... از اول اولش !
به هر حال برای شروع خوب بود ولی متاسفانه باید بگم به دلیل همون مشکل سوژه و کم دقتی شما ، از پست قبلی ادامه می دم ... امیدوارم پست بعدیت بهتر و زیباتر باشه .
====
ملت بعد از شنیدن حرف سالی یر از شدت تعجب اول چشماشون از حدقه می زنه بیرون :
... بعد چشماشون میاد سر جاش ولی چهرشون کماکان متعجب می مونه :
... و بعد از اون یواش یواش حالت متفکر به خودشون می گیرن : 
سارا : یعنی بیل چی کار کرده ؟
مگ : خب حتما یه کار کرده دیگه !
ملت :

مگ :


سالی یر به این صحبتا خاتمه می ده و می گه :
- بهتره به جای این بحثای بیهوده بریم دنبال بیل ... یه سری سوال هست که باید ازش بپرسم .
و ملت به همون روشی که داخل شدن ، یعنی مثل اسب! به سمت در خروجی می رن و به پرستار حتی فرصت جیغ کشیدن و خبر کردن نگهبان رو نمی دن و به سرعت از بیمارستان خارج می شن و به سمت هاگوارتز راهی می شن .
...
هدویگ که کارهاشو تموم کرده بود و منتظر برگشتن بقیه بود ، روی یکی از مبلها لم داده بود و مشغول زمزمه کردن آهنگ "جغد سحر!" با صدای بلند بود .
در همین اثنا در تالار باز شد و بیل با قیافه ای گرفته و پیشونی ای تابلو! وارد تالار شد ... با نگاه کردن به اطراف و دیدن هدویگ اخمهاش تو هم رفت و یه راست به سمت خوابگاه پسرا رفت .
چند لحظه پس از اون در خوابگاه با شدت باز شد و ملت سوار مگ! در چهارچوبش پدیدار شدن .
مگ : ای ای ای ای ای !
ملت : آرووووم چته ؟!
مگ : دستی بود

همه از مگ پیاده شدن ... سالی یر به سمت هدویگ اومد و گفت :
- بیل کجاست ؟
هدویگ اخمی کرد و گفت : رفت توی خوابگاه پسران .
ملت به سرعت به سمت خوابگاه پسران رفتن و پشت درش مستقر شدن .... همه چوب دستیاشونو کشیدن بیرون ... سالی یر بلند داد زد :
- بیل اینجا محاصره شده ... بهتره حماقت نکنی و خودتو تسلیم کنی .
چند لحظه بعد در خوابگاه باز می شه و بیل با چشمای پف کرده و پیژامه در آستانه در ظاهر می شه !
.....
اتاقی تاریک ... لامپی از سقف آویزون ... میزی گرد ... سالی یر روبروی بیل بر روی صندلی ای نشسته .
مگ با سمش لامپ رو تکون می ده و نور روی سر سالی یر و بیل به ورجه وورجه میفته .
سالی یر : خب شروع می کنیم ... تعریف کن ... از اول اولش !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/08/23
تولد نقش: 1394/05/16
آخرین ورود: دوشنبه 2 تیر 1404 00:44
از: مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
پستها:
509

ملت گریف شروع کردن دنبال بیلی هرکی یه طرف رفت بالاخره
ویکتور : بچه ها پیداش کردم
سالی یر: عالیه بگیرش ویکتور تا ما هم برسیم
بیلی : چی شده مگه من چی کار کردم
سالی: هیچی ولی تقصیر توئه اون پرستاره رو طلسم کردی
بیلی: ای خدا چرا من هر کاری میکنم همه میفهمند
سارا: پس کار تو بود باید حدسش رو میزدم برو طلسم رو باطل کن
بیلی : باشه
هدویگ: خوبه آبرومون نرفت دیگه کسی نمیگه تقصیر بچه های گریف بوده
باید بریم ها
........................
نیم ساعت بعد
همه سعی میکردند که که برن با استر دست بدن و خداحافظی کنن
ییهو مگورین فریاد زد : واییییییی ....
بچه ها فرار.....
------------------
اگه قابل قبوله ادامه بدید لطفاً
ویکتور : بچه ها پیداش کردم
سالی یر: عالیه بگیرش ویکتور تا ما هم برسیم
بیلی : چی شده مگه من چی کار کردم
سالی: هیچی ولی تقصیر توئه اون پرستاره رو طلسم کردی
بیلی: ای خدا چرا من هر کاری میکنم همه میفهمند
سارا: پس کار تو بود باید حدسش رو میزدم برو طلسم رو باطل کن
بیلی : باشه
هدویگ: خوبه آبرومون نرفت دیگه کسی نمیگه تقصیر بچه های گریف بوده
باید بریم ها
........................
نیم ساعت بعد
همه سعی میکردند که که برن با استر دست بدن و خداحافظی کنن
ییهو مگورین فریاد زد : واییییییی ....
بچه ها فرار.....
------------------
اگه قابل قبوله ادامه بدید لطفاً
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج