هری وحشت کرده بود. حسی عجیب و آشنایی در وجودش موج میزد که برای بیست سال از آن خبری نبود.
او آنجا بود...ترسناک ترین جادوگر قرن...لردولدمورت؛ کسی که هری او را بیست سال پیش نابود کرده بود اما اکنون آن چشمان سرخ طوری به هری خیره شده بودند که هری جز انتقام، چیز دیگری در آنها نمی دید.
هری به آرامی گفت:
-هاگرید؟ اونو می بینیش؟
پاسخی نشنید. هری چوبدستی اش را به طرف ولدمورت گرفت و به آرامی به سمت هاگرید برگشت و از آنچه دید، تعجب کرد.
مرد نیمه غول کف زمین نشسته بود و دستهایش صورتش را پوشانده و گریه می کرد.
-هاگرید چی شده؟!
اما هاگرید متوجه پرسش هری نشد. او همانطور که گریه می کرد، دستهایش را که هرکدام به بزرگی در یک سطل آشغال بود در هوا تکان می داد و سعی داشت چیزی را از خود دور کند.
هری نمی دانست هاگرید چه می کند؛ او به کلی عقلش را از دست داده بود! به سمت ولدمورت برگشت و چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد؛ طوری که انگشتانش درد گرفت. بهتر بود ابتدا خودش و هاگرید را از دست ولدمورت نجات می داد، سپس فکری به حال هاگرید می کرد.
اکنون هاگرید روی زمین زانو زد بود و به شخصی که وجود نداشت، التماس می کرد:
-نه! قسم میخورم کار من نیست! کار من نیست! هرکاری بخواین می کنم ولی آزکابان نه!
رفتار های هاگرید هر لحظه عجیب و عجیب تر می شد و در آن لحظه همچون کودک عظیم الجثه ای به نظر می رسید که کار بدی کرده و مجازات بزرگی در انتظارش است! هری می بایست به او کمک می کرد اما ولدمورت مهم تر و خطرناک تر بود.
قدمی به سمت ولدمورت برداشت.
-آواداکاداورا!
صدایش به همان تیزی، سردی و بی رحمی بود که از بیست سال قبل به خاطر داشت. درست همانند زمانی که پدر و مادرش را کشته بود...همان گونه که سدریک کشته شده بود...همان طور که بیست سال قبل، در نبرد پایانی شان، این طلسم را گفته بود و ...
همان یک لحظه غفلت کافی بود تا لردولدمورت، کار نیمه تمامش را تمام کند. کابوسی که بیست سال هری هرشب آن را در خواب میدید، به وقوع پیوست: لرد ولدمورت برگشته و پسر برگزیده؛ بالاخره کشته شد...
***
نمرده بود. می دانست زنده است. کسی که یک بار طعم مرگ را چشیده است، همچون شخصی است که یک کتاب از یک نویسنده را می خواند و پس از مدتی، کتاب دیگری از همان نویسنده را می خواند؛ اگر دقت کند لحن آشنای نویسنده را به خوبی می فهمد.
شاید اگر هری مرده بود، آن حس برایش همچون همان لحن آشنای نویسنده می بود اما هری بلافاصله پس از به هوش آمدن، متوجه شد نمرده است.
هری همان طور که چشمانش بسته بود، هشیاری اش را به دست آورد ، متوجه شد که بدنش بر روی زمین سردی قرار گرفته است. سردی زمین، همچون تیغ تیزی به تک تک استخوان های هری نفوذ کرده بود و آنها را به درد آورده بود.
چشمانش را به آرامی باز کرد و به سیاهی که در مقابلش قرار داشت خیره شد. از جایش برخاست؛ عینکش را برداشت و کمی چشمانش را مالید.
هری به از جایش برخاست و به اطرافش نگاه کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، گوی بزرگ ، درخشان و سبز رنگی بود که بین سقف و زمین سالن معلق مانده بود و تنها در جای خود، کمی جابجا می شد.
نور آن گوی سبز رنگ، تمام سالن را روشن کرده بود.
هری به سرتاسر سالن را نگاه کرد. آنجا، سالن مستطیل شکل بزرگی بود که شباهت بسیاری به سرسرای بزرگ هاگوارتز داشت؛ تنها سقف سحرآمیز نداشت و از چهار میز طویل خبری نبود. سقف، دیوارها و زمین سالن با استفاده از سنگ مرمر مشکی ساخته شده بود که بر روی آن، خط های نامنظم سفید رنگی به چشم میخورد.
هری احساس کرد در یک مکعب مستطیل تو خالی زندانی شده است.
ناگهان دریچه ای کوچک، درست وسط زمین، زیر گوی سبز رنگ، توجه هری را جلب کرد...
او آنجا بود...ترسناک ترین جادوگر قرن...لردولدمورت؛ کسی که هری او را بیست سال پیش نابود کرده بود اما اکنون آن چشمان سرخ طوری به هری خیره شده بودند که هری جز انتقام، چیز دیگری در آنها نمی دید.
هری به آرامی گفت:
-هاگرید؟ اونو می بینیش؟
پاسخی نشنید. هری چوبدستی اش را به طرف ولدمورت گرفت و به آرامی به سمت هاگرید برگشت و از آنچه دید، تعجب کرد.
مرد نیمه غول کف زمین نشسته بود و دستهایش صورتش را پوشانده و گریه می کرد.
-هاگرید چی شده؟!
اما هاگرید متوجه پرسش هری نشد. او همانطور که گریه می کرد، دستهایش را که هرکدام به بزرگی در یک سطل آشغال بود در هوا تکان می داد و سعی داشت چیزی را از خود دور کند.
هری نمی دانست هاگرید چه می کند؛ او به کلی عقلش را از دست داده بود! به سمت ولدمورت برگشت و چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد؛ طوری که انگشتانش درد گرفت. بهتر بود ابتدا خودش و هاگرید را از دست ولدمورت نجات می داد، سپس فکری به حال هاگرید می کرد.
اکنون هاگرید روی زمین زانو زد بود و به شخصی که وجود نداشت، التماس می کرد:
-نه! قسم میخورم کار من نیست! کار من نیست! هرکاری بخواین می کنم ولی آزکابان نه!
رفتار های هاگرید هر لحظه عجیب و عجیب تر می شد و در آن لحظه همچون کودک عظیم الجثه ای به نظر می رسید که کار بدی کرده و مجازات بزرگی در انتظارش است! هری می بایست به او کمک می کرد اما ولدمورت مهم تر و خطرناک تر بود.
قدمی به سمت ولدمورت برداشت.
-آواداکاداورا!
صدایش به همان تیزی، سردی و بی رحمی بود که از بیست سال قبل به خاطر داشت. درست همانند زمانی که پدر و مادرش را کشته بود...همان گونه که سدریک کشته شده بود...همان طور که بیست سال قبل، در نبرد پایانی شان، این طلسم را گفته بود و ...
همان یک لحظه غفلت کافی بود تا لردولدمورت، کار نیمه تمامش را تمام کند. کابوسی که بیست سال هری هرشب آن را در خواب میدید، به وقوع پیوست: لرد ولدمورت برگشته و پسر برگزیده؛ بالاخره کشته شد...
***
نمرده بود. می دانست زنده است. کسی که یک بار طعم مرگ را چشیده است، همچون شخصی است که یک کتاب از یک نویسنده را می خواند و پس از مدتی، کتاب دیگری از همان نویسنده را می خواند؛ اگر دقت کند لحن آشنای نویسنده را به خوبی می فهمد.
شاید اگر هری مرده بود، آن حس برایش همچون همان لحن آشنای نویسنده می بود اما هری بلافاصله پس از به هوش آمدن، متوجه شد نمرده است.
هری همان طور که چشمانش بسته بود، هشیاری اش را به دست آورد ، متوجه شد که بدنش بر روی زمین سردی قرار گرفته است. سردی زمین، همچون تیغ تیزی به تک تک استخوان های هری نفوذ کرده بود و آنها را به درد آورده بود.
چشمانش را به آرامی باز کرد و به سیاهی که در مقابلش قرار داشت خیره شد. از جایش برخاست؛ عینکش را برداشت و کمی چشمانش را مالید.
هری به از جایش برخاست و به اطرافش نگاه کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، گوی بزرگ ، درخشان و سبز رنگی بود که بین سقف و زمین سالن معلق مانده بود و تنها در جای خود، کمی جابجا می شد.
نور آن گوی سبز رنگ، تمام سالن را روشن کرده بود.
هری به سرتاسر سالن را نگاه کرد. آنجا، سالن مستطیل شکل بزرگی بود که شباهت بسیاری به سرسرای بزرگ هاگوارتز داشت؛ تنها سقف سحرآمیز نداشت و از چهار میز طویل خبری نبود. سقف، دیوارها و زمین سالن با استفاده از سنگ مرمر مشکی ساخته شده بود که بر روی آن، خط های نامنظم سفید رنگی به چشم میخورد.
هری احساس کرد در یک مکعب مستطیل تو خالی زندانی شده است.
ناگهان دریچه ای کوچک، درست وسط زمین، زیر گوی سبز رنگ، توجه هری را جلب کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.


آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!
برای عشق!!!!
برای گریفیندور.


آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.



...


