پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

148
نفر همین الان آنلاین‌اند 76 نفر در «انجمن»
1 عضو 147 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

56 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

شومینه‌های من

۴ مقصد

همهٔ شومینه‌ها

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
آخرین ورود
پنجشنبه 7 مرداد 1395 12:33
عضویت
1394/12/10
پست‌ها
83
هری وحشت کرده بود. حسی عجیب و آشنایی در وجودش موج میزد که برای بیست سال از آن خبری نبود.
او آنجا بود...ترسناک ترین جادوگر قرن...لردولدمورت؛ کسی که هری او را بیست سال پیش نابود کرده بود اما اکنون آن چشمان سرخ طوری به هری خیره شده بودند که هری جز انتقام، چیز دیگری در آنها نمی دید.

هری به آرامی گفت:
-هاگرید؟ اونو می بینیش؟

پاسخی نشنید. هری چوبدستی اش را به طرف ولدمورت گرفت و به آرامی به سمت هاگرید برگشت و از آنچه دید، تعجب کرد.
مرد نیمه غول کف زمین نشسته بود و دستهایش صورتش را پوشانده و گریه می کرد.

-هاگرید چی شده؟!

اما هاگرید متوجه پرسش هری نشد. او همانطور که گریه می کرد، دستهایش را که هرکدام به بزرگی در یک سطل آشغال بود در هوا تکان می داد و سعی داشت چیزی را از خود دور کند.
هری نمی دانست هاگرید چه می کند؛ او به کلی عقلش را از دست داده بود! به سمت ولدمورت برگشت و چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد؛ طوری که انگشتانش درد گرفت. بهتر بود ابتدا خودش و هاگرید را از دست ولدمورت نجات می داد، سپس فکری به حال هاگرید می کرد.
اکنون هاگرید روی زمین زانو زد بود و به شخصی که وجود نداشت، التماس می کرد:

-نه! قسم میخورم کار من نیست! کار من نیست! هرکاری بخواین می کنم ولی آزکابان نه!

رفتار های هاگرید هر لحظه عجیب و عجیب تر می شد و در آن لحظه همچون کودک عظیم الجثه ای به نظر می رسید که کار بدی کرده و مجازات بزرگی در انتظارش است! هری می بایست به او کمک می کرد اما ولدمورت مهم تر و خطرناک تر بود.
قدمی به سمت ولدمورت برداشت.

-آواداکاداورا!

صدایش به همان تیزی، سردی و بی رحمی بود که از بیست سال قبل به خاطر داشت. درست همانند زمانی که پدر و مادرش را کشته بود...همان گونه که سدریک کشته شده بود...همان طور که بیست سال قبل، در نبرد پایانی شان، این طلسم را گفته بود و ...

همان یک لحظه غفلت کافی بود تا لردولدمورت، کار نیمه تمامش را تمام کند. کابوسی که بیست سال هری هرشب آن را در خواب میدید، به وقوع پیوست: لرد ولدمورت برگشته و پسر برگزیده؛ بالاخره کشته شد...

***

نمرده بود. می دانست زنده است. کسی که یک بار طعم مرگ را چشیده است، همچون شخصی است که یک کتاب از یک نویسنده را می خواند و پس از مدتی، کتاب دیگری از همان نویسنده را می خواند؛ اگر دقت کند لحن آشنای نویسنده را به خوبی می فهمد.
شاید اگر هری مرده بود، آن حس برایش همچون همان لحن آشنای نویسنده می بود اما هری بلافاصله پس از به هوش آمدن، متوجه شد نمرده است.

هری همان طور که چشمانش بسته بود، هشیاری اش را به دست آورد ، متوجه شد که بدنش بر روی زمین سردی قرار گرفته است. سردی زمین، همچون تیغ تیزی به تک تک استخوان های هری نفوذ کرده بود و آنها را به درد آورده بود.

چشمانش را به آرامی باز کرد و به سیاهی که در مقابلش قرار داشت خیره شد. از جایش برخاست؛ عینکش را برداشت و کمی چشمانش را مالید.

هری به از جایش برخاست و به اطرافش نگاه کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، گوی بزرگ ، درخشان و سبز رنگی بود که بین سقف و زمین سالن معلق مانده بود و تنها در جای خود، کمی جابجا می شد.
نور آن گوی سبز رنگ، تمام سالن را روشن کرده بود.

هری به سرتاسر سالن را نگاه کرد. آنجا، سالن مستطیل شکل بزرگی بود که شباهت بسیاری به سرسرای بزرگ هاگوارتز داشت؛ تنها سقف سحرآمیز نداشت و از چهار میز طویل خبری نبود. سقف، دیوارها و زمین سالن با استفاده از سنگ مرمر مشکی ساخته شده بود که بر روی آن، خط های نامنظم سفید رنگی به چشم میخورد.
هری احساس کرد در یک مکعب مستطیل تو خالی زندانی شده است.
ناگهان دریچه ای کوچک، درست وسط زمین، زیر گوی سبز رنگ، توجه هری را جلب کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.
تولد نقش
1393/04/16
آخرین ورود
یکشنبه 29 شهریور 1405 18:55
عضویت
1393/03/15
پست‌ها
1125
چکیده:
پسر های پاتر نشانی از سالازار اسلیترین در نزدیکی خانه یشان پیدا کردند. آن را دنبال کردند تا به تالاری پر از وسایل اسلیترین رسیدند، آنگاه بازگشتند و به پدرشان خبر دادند. رون و هری با هاگرید به سوی ماجراجویی رفتند. تالار توسط طلسم های سالازار محافظت می شد و در طول وقتی که هری و هاگرید می جنگیدند دسته ای عنکبوت رون را می برد، هری که به دنبال رون می رود با ولدمورت روی به رو می شود.
-------------

در طرف جینی

جینی اعصاب درستی نداشت! یعنی هیچ وقت نداشت از همون موقع که بچه بود نداشت. جینی خیلی چیز ها داشت و خیلی چیز ها نداشت ولی همیشه ی مرلین اعصاب نداشت!

این روز هم که نورالانور با نحسی خاصی شروع شده بود و نحسی اش هنوز هم ادامه داشت. نحسی از صبح مانند ککی به روز چسبیده بود و خیال کنده شدن هم نداشت.

جینی فنجان چایی را رو به نور گرفت و سعی کرد چیزی از درس های تریلانی به یاد آورد تا بتواند تفاله اش را بخواند. از نظر او تفاله های چایی شبیه خطخطی های دو سالگی جیمز بود. دست از تقلا کردن کشید، چون اصلا سر کلاس توجهی نکرده بود که مطلبی را یاد گرفته باشد و حالا هم چیزی راجب پیشگویی نمی دانست.
- جیمز!زود بیا!

پسر ارشد پاتر ها با غرغر از جلوی تلویزیون و برنامه ی مورد علاقه اش بلند شد. جوری که صورتش رو به تلویزیون باشد و بتواند مسابقه ی کوییدیچ را تماشا کند، عقب عقب رفت تا به آشپزخانه رسید.

جینی به سرعت فنجان را به دستش داد. جیمز که همه ی هوش و حواسش درون تلویزیون بود، بی آنکه به فنجان نگاهی کند و فقط برای اینکه مادرش را از سرش باز کند، گفت:
- فکر کنم یکمی شبیه طالع نحسه!

و بعد چون نزدیک بود جستجوگر تیم مورد علاقه اش گوی را بگیرد، بی آنکه به خشک زدن مادرش توجهی کند فنجان را روی میز گذاشت و به سمت نشیمن دوید تا حتی یک لحظه ی دیگر را هم از دست ندهد.

جینی تا مدتی همان طور خشک زده باقی مانده بود. در فنجان چایی اش طالع نحس بود! جمله ای که ده هابار از همه ی فامیل شنیده بود در ذهنش آمد" عمو یه بار طالع نحس دید بیست و چهار ساعت بعدش مرد! " معنی این طالع چه بود، کی قرار بود بکیرد؟

طرف رون


صدای فریاد های هری و هاگرید می آمد. رون دهانش را باز کرد تا حرفی بزند و هری را متوجه جایش کند ولی فقط دهانش مانند ماهی ای که برای ذره ای آب باز و بسته می شود، حرکت کرد. سعی کرد بلد شود تا حراقل به جایی ضربه بزند ولی حتی بلند هم نمی توانست شود. او فلج شده بود. یا از شدت ترس و یا به خاطر نیش عنکبوت.

صداها کم کم دور تر و دور تر رفتند تا آنکه به زمزمه ای در آن طرف ها تبدیل شدند. هری و هاگرید راه را اشتباه رفته بودند و رون، فلج در زندان عنکبوت ها اسیر شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1394/9/27 2:03:42
آخرین ورود
جمعه 30 مرداد 1394 17:37
عضویت
1393/10/17
پست‌ها
224
- حالت خوبه رون؟

هری طلسم دیگری را سمت عنکبوت روانه کرد و به رون که مانند مجسمه خشک شده بود، نگاه کرد. هاگرید هم با چتری که در آن چوبدستی پنهان بود، عنکبوت ها را دور میکرد. قلب هری به تپش در آمد. عنکبوت دیگری پای او را گرفت، به سرعت برگشت و با طلسمی او را به عقب پرتاب کرد. رون همچنان خشک شده بود و عنکبوت ها از بدن او بالا میرفتند.

خود را از دست یکی دیگر از موجودات خلاص کرد و هاگرید وردش به موجود غول آسای روی بدن رون خورد و متلاشی شد. دوستش مثل بید میلرزید و این موضوع حالش را بدتر کرده بود. هری جاخالی داد تا عنکبوت روی وی نیفتد، سپس رو به هاگرید فریاد زد:
- خیلی نمیتونیم دووم بیاریم، بهتره برگردیم.

هری از تبری که در حال تاب خوردن بود، جاخالی داد و به سمت ورودی غار دوید. غول نیز سری تکان داد و به همراه هری شروع به دویدن کرد. قلب هری هم از ترس و هم از هیجان میتپید، نیروی فرار برای نجات جان، سرعت دویدن او را بیش تر کرده بود. ناگهان جسم بزرگی را جلوی ورودی غار دید، قلبش فرو ریخت، این جسم موقع ورود، آنجا نبود!

- هاگرید؟ ... راه بسته س!

هاگرید با چشمای گشاد شده به تخته سنگ نگاه کرد. کمی جلوتر رفت و شانه اش را روی تخته سنگ گذاشت و فشار داد اما بی فایده بود. ناگهان هری متوجه موضوعی شد، روی خود را به طرف غول برگرداند و فریاد زد:
- رون کجاس؟
- نمیدونم ... همون جوری خشک شده بود، عنکبوتا هم نزدیک شده بودن، نشد که...
- ولش کردی؟!

عصبانیت وجودش را فرا گرفته بود، چرا دوستش را تنها گذاشته بود؟ باید برمیگشت... ممکن بود اتفاقی برای دوست صمیمی اش افتاده باشد. هری بدون اینکه حرفی بزند از راهی که آمده بود، بازگشت. هاگرید دنبال او دوید و گفت:
- کجا میری هری؟
- دنباله رون.
- مگه دیوونه شدی؟ اونجا پر از عنکبوته.
- نمیتونم تنهاش بزارم.

هری با این حرف، قدم هایش را سریع تر کرد، ممکن بود عنکبوت ها بلایی سر رون آورده باشند. ناگهان از دیدن صحنه ی جلوی رویش میخکوب شد، امکان نداشت او اینجا باشد، امکان نداشت! هاگرید نیز با دیدن فرد، تعجب کرد. در آن سوی تبر درحال تاب خوردن، خبری از رون و عنکبوت ها نبود، در آنجا، لرد ولدمورت با قیافه ای سرد و چشمان سرخش در انتظار بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
چهارشنبه 14 بهمن 1394 19:04
عضویت
1393/05/16
پست‌ها
350
هرى و رون که دوباره حس جوانى شان گل کرده بود .. هاگريد هم فکر مى کرد هنوز شکاربان هاگوارتز است و آنجا جنگل ممنوعه. و بدا به حال ما که مى خواهيم داستان چند انسان جو گرفته را پيش ببریم که ظاهرا بزرگ شده اند اما کودک درونشان هنوز يويو بازی مى کند.

هر سه با قيافه هايى جدى از خانه بيرون زدند و رسیدند به درى که آلبوس و جيمز از آن بحث مى کردند. نشان سبز و اصیل سالازار بر روى در جاى گرفته بود. هرى نگاهى به رون و هاگريد کرد و در را به جلو فشار داد. در با صداى" غيژ" بلندى از مهمان هاى ناخوانده پذيرايى کرد. هر سه کلمه ى لوموس را زمزمه کردند و وارد تونل شدند. تونل تهى، صداى قدم هايشان را منعكس مى کرد و سايه هايشان که به خاطر نور اندک چوبدستى شکل گرفته بود فضا را ترسناک تر مى کرد.

سال ها مى گذشت از وقتی که هرى و رون با هم در همه ى کارها سرک کشيده و فضولى مى کردند و حالا هر کدام مردى شده بودند. اما حقیقت تغييرى نکرده بود. رون هنوز همان فردى بود که مى ترسید هر آن عنکبوتى غول پيکر جلويش ظاهر شود و هرى هنوز شکاک بود که اين ها تله ى ولدمورت است و هر لحظه ممکن است زخم کهنه شده اش شروع به سوزش کند. اما خبرى از عنکبوت غول پيکر و ولدمورت نبود. تونل سوت و کور فقط گفته هاى آن ها را تکرار مى کرد. چند دقيقه بعد رسيدند به سالنى که پسرهاى هرى مى گفتند و در همه جا نشان سالازار به چشم مى خورد. هرى عينکش را روى بينى صاف کرد و گفت:
- مى گم..

تونل بلافاصله تکرار کرد:
- مى گ..گم..گم..
- يه چيزى من به اين تونل بوقى مى گم!

رون و هاگريد زدند زير خنده. هاگريد دست بزرگش را طبق عادت همیشه اش زد پشت کمر هرى و بى توجه به تکان شديدى که هرى خورد گفت:
- ولى اشتباه مى کرديد! اينجا هيچى نداره که کنجکاوى شما دوتا رو رفع کنه پسرا مى گم برگر..

حرف هاگريد تمام نشده بود که هرى داد زد" بخوابيد!" و بعد از چسبيدن صورت هاى هر سه به خاک سرد، تبرى يک مترى با فاصله ى کمى از سر هاگريد گذاشت. اولین اخطار به مهمان هاى ناخوانده! رون با وحشت زل زد به گوشه ى سالن و درحالى که صورت کک مکى اش را جمع کرده بود داد زد:
- عنکبوت!

هرى و هاگريد به سمتى که رون اشاره مى کرد بازگشتند. ده ها عنکبوت بزرگ از سوراخى در حال بيرون آمدن بودند و هر لحظه تعدادشان بيشتر مى شد. هرى چوبدستى اش را بيرون کشيد.
- اينجا رو سالازار نفرین کرده! بايد منتظر اتفاق هاى بعدى باشيم.

و طلسمى به سمت عنکبوتى که به يک مترى شان رسیده بود زد و عنکبوت اول روى زمين افتاد.

در آن سمت جينى درصدد اين بود تا رفتن هرى، رون و هاگريد را به دامبلدور خبر بدهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
آخرین ورود
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 01:28
عضویت
1393/10/16
پست‌ها
154
- جیمز! بیا این تو رو ببین!

برادر بزرگتر که با دیدن نشان سالازار اسلایترین بر روی در احساس خطر کرده بود آرام آرام به جایی که آلبوس سوروس ایستاده بود نزدیک شد. چوبدستی ـش رو روشن کرد و بالا آورد تا بتونه بهتر توی حفره ای که پشت اون در قرار گرفته بود رو ببینه.

- آل! چرا بازش کردی؟ این علامت اسلایترین ـه. می دونی که اسلایترین همیشه بوی دردسر میده. ما نباید این کار رو می کردیم!

آلبوس سوروس با لحنی معترض جواب داد:
- اصلاً هم اینجوری نبوده! خود پدر به من گفت یکی از بهترین مدیران هاگوارتز که اسم من هم ازش گرفته شده توی اسلایترین بوده. بعد هم سالازار اسلایترین هم یکی از جادوگرانی بوده که هاگوارتز رو راه انداخته. حالا همه ی آدمای نخاله اسلایترینی بودن ربطی به اون نداره! من که میخوام برم ببینم این تو چیه. اگه تو می ترسی نیا!

آلبوس با گفتن این جمله وارد حفره ی زیرزمینی شد و با نور چوبدستی ـش نگاهی به اطراف انداخت. جیمز هم که بالاخره برادر بزرگتر بود و کسر شأن ـش بود که انگ ترسو بودن بهش بزنن به ناچار وارد حفره شد.

پله هایی که اون ها رو پایین می بردند به یک تونل با دیوار ها و سقف سنگی رسیدند. بر روی دیوار ها نشان سالازار اسلایترین نقش بسته بود و با مشعل های مار نشان تزئین شده بود.
برادر بزرگتر تکانی به چوبدستی ـش داد و همه ی مشعل ها روشن شد. تونل اونقدر طولانی بود که انتها ـش مشخص نباشه.

- ببین آل اینجا بوی خطر میاد. ما نمی دونیم آخر این تونل چه چیزی منتظرمونه. بیا برگردیم!

اما آلبوس سوروس به حرف های برادر بزرگترش بی اعتنا بود. یه جورایی محو زیبایی و سردی اون تونل شده بود و دوست داشت بدونه آخر این تونل چه چیزی می تونه پیدا کنه.

صدای قدم هاشون توی اون تونل نسبتاً عظیم می پیچید. کم کم انگار مسیر حالت سراشیبی به خودش گرفت و آرام آرام به پایین می رفتند. جیمز ناخودآگاه به یاد داستان هایی که پدرش از تالار اسرار تعریف می کرد افتاده بود. نکنه آخر این تونل هم یه تالار اسرار دیگه باشه؟ نکنه یه باسیلیک دیگه انتظارشون رو بکشه؟

درست قبل از این که جیمز بخواد هشداری به برادر کوچکترش بده، تونل پیچید و ناگهان پاتر ها خودشون رو توی یک سالن بزرگ با سقفی بسیار بلند تر از سقف تونل دیدند. باز هم همه جا نشان سالازار اسلایترین دیده می شد.
درست در طرف دیگه ی سالن یک در سنگی مربعی شکل با دو نشان مار بر روی هر لنگه ـش توجه رو به خودش جلب می کرد. شاید سنگینی فضای سالن باعث شده بود که ترس به اندام دو برادر بیفته.

قبل از این که جیمز بتونه اعتراض کنه، آلبوس گفت:
- فکر کنم بهتره بریم و به پدر خبر بدیم!

دقایقی بعد...

جینی با عصبانیت ملاقه ای که توی دست ـش بود رو روی میز کوبید و گفت:
- آخه شماها با چه عقلی رفتین اون تو؟! نگفتین اگه یه اتفاقی بیفته ما چطوری باید پیداتون کنیم؟!

رون که چند دقیقه قبل از بازگشت آلبوس و جیمز به همراه هاگرید رسیده بودند رو به جینی کرد و گفت:
- حالا که دیگه عقلشون رسید و برگشتن. حرص نخور.

هری که به شدت به فکر فرو رفته بود دستی به جای زخم قدیمی ـش کشید و گفت:
- درسته. حالا باید ببینیم این چی بوده که پسر ها پیدا کردن. باید بریم بررسی کنیم!

جینی که انگار بیشتر عصبانی شده بود گفت:
- ولی هری! این کار خطرناکه! باید با وزارت تماس بگیری و قضیه رو به اونا بسپاری.

هاگرید دستی به ریش بلندش کشید و گفت:
- وزارت فعلاً درگیر انتخابات و این حرفاس. کسی به چنین چیزایی توجه نمی کنه. من پیشنهاد می کنم ما مرد ها بریم یه سر و گوشی آب بدیم. البته جینی هم باید یه خبر به پروفسور دامبلدور بده.

هری که برق ماجراجویی توی چشماش دیده می شد گفت:
- کاملاً درسته هاگرید. پس من و رون و هاگرید میریم ببینیم چه خبره!


پ.ن: فرزندانم سعی کنید داستان رو خیلی سریع پیش نبرید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
تولد نقش
1396/10/10
آخرین ورود
شنبه 19 مهر 1399 22:11
عضویت
1385/07/03
پست‌ها
2608
داستان جدید

صدای سُمِ سانتورها و زوزه گرگینه ها و شِیهِه ی تک شاخ ها فرو نشست. تاریکی شب، عزم رفتن کرد و شِنِل سیاهش نیز همراهش کشیده شد. آواز افسانه ای ققنوس، جنگل را از خواب بیدار کرد و خورشید زیر اندازش را روی جنگل پهن کرد.

دست در وسط آن جنگل رویایی تنها محل سکونت آن اطراف دیده میشد. کلبه ای با چوب هایی سپید رنگ که مردی در طبقه دوم آن آرمیده بود. مردی که هنوز حس میکرد خستگی نبرد سالیان پیش در بدنش است و البته هنوز کارهایی برای انجام دادن داشت. در صورتش مشخص نبود و به خاطر غرورش کسی متوجه نشده بود وگرنه درونش بیشتر شبیه پیرمردی شده بود که نیاز به استراحت در دوران بازنشستگی دارد.

منتها هر پیرمردی ممکن است جوان شود اگر هدفی او را سر ذوق آورد. اگر هدفی عالی وجود داشته باشد که بتواند ذوق از دست رفته او را برگرداند که خوشبختانه آن مرد نیز هدفی ناب، در سر میپروراند.
عده ای او را ستایش میکردند. دلیلش واضح بود. به تنهایی در برابر کل لشکر سیاهی ایستاده بود و زنده مانده بود. نه تنها خودش زنده مانده بود که باعث شده بود کل جامعه جادوگری نجات پیدا کند و نه تنها جامعه جادوگری که حتی جامعه مشنگی؛ هر چند خودشان خبر نداشتند.

عده ای نیز او را نکوهش و مسخره میکردند. طبیعی بود. هر شخصی که معروف شود طبیعتا باید جنبه انتقاد و استهزاء را داشته باشد فقط مساله این بود که او هیچ وقت و بهیچ وجه دوست نداشت معروف شود. هیچوقت دوست نداشت که مقام و رتبه خاصی داشته باشد و حتی هیچوقت فکر نمیکرد که روزی قهرمان شود. زمانی در خانه دورسلی ها مانند یک بچه یتیم و بیچاره نگریسته میشد و زمانی در هاگوارتز مانند وصله ای ناجور بود ولی در نهایت همه چیز برعکس شده بود.

وقتی به روزهای گذشته فکر میکرد، به همه ظلم ها، به همه نامردی ها، به همه فریب ها، مانند زمانی بود که بی وقفه در جهنم قدم میزد و هیچ کورسوی امیدی نداشت ولی آن روزها گذشته بود...

صدای بال پرندگان از پنجره اتاق به گوش میرسید. نور خورشید آهسته از پنجره وارد شد و روی تخت کنار هری، خوابید. نم باران، جنگل را خیس کرده بود و بوی درختان در صبحگاه هر جادوگر با احساسی را مست خود میکرد. شامه هری بو را حس کرده بود و درونش ناخوداگاه کیف کرده بود ولی نمیخواست تختخواب را رها کند. به بالشش چنگ زد، پتو را روی خودش کشید و سعی کرد بیخیال بنظر برسد ولی یک دقیقه بعد بویی در کلبه سپید پیچید که حتی از لرد ولدمورت نیز قوی تر بود و هری یارای مقاومت در برابر آن را نداشت. بوی سوسیس!

کورمال کورمال، دستانش را روی میز کشید، عینکش را یافت و از تخت پایین آمد. کش و قوسی به بدنش داد و به طبقه پایین رفت. چشمانش هنوز کاملا باز نشده بودند و بیشتر بینی اش او را راهنمایی میکرد. کار مشکلی نبود فقط باید بوی سوسیس را دنبال میکرد. بالاخره به آشپزخانه رسید، دستی لای موهای جینی کشید، شانه همسرش را بوسید و روی صندلی نشست.

جینی صبح ها مانند فرشته ها میشد. فرشته ای مور قرمزی!
برگشت، به هری خندید و گفت:
_ امروز یکشنبه س؟!
_ اوهوم!
_ فکر میکردم امروز باید توی جلسه وزارتخونه باشی.
_ نظرم رو با جغد براشون فرستادم. میخوان اسلایترین رو از هاگوارتز حذف کنند! احمقانه س! اگه این کارو بکنیم فرقی با ولدمورت نداریم. اونم میخواست بقیه گروه ها رو حذف کنه. بنظر من باید بذاریم اسلایترین بمونه و هر کی هر جا دوس داره درس بخونه.
_ باید خودت شخصا میرفتی.
_ گور باباشون! بیخیالشون!

جینی قهقهه زنان گفت:
_ هِی! تو پسر برگزیده ای! باید همه رو نجات بدی!

هری با غُر و لُند از صندلش اش برخاست، نزدیک جینی شد و با بدجنسی گفت:
_ آره؟! فعلا که تو باید منو نجات بدی...

خانه در میان قهقهه های آن ها گم شد و ما نیز تا سانسور نشده ایم به قسمت دیگر داستان برویم ...

جایی که جینی پسرها را به دنبال نخود سیاه در جنگل فرستاده بود(). جیمز و آلبوس سوروس در جنگل به معنای واقعی کلمه کیف میکردند. یک چوبدستی قاچاقی نیز همراهشان آورده بودند و گاهی جادویی نیز میکردند. از اب چشمه مینوشیدند، از درخت ها بالا میرفتند، با تک شاخ ها مسابقه دو میدادند و خلاصه کیفشان کامل بود تا اینکه آلبوس سوروس دری به شکل زیر در کنار درخت بلوطی یافت و آن را بدون فکر باز کرد و جیمز را نیز دعوت کرد تا همراه او به درون دالان سیاه برود...
تصویر تغییر اندازه داده شده


*******

معمولا داستان جهان بدین شکل است:
سیاهی به مرز مسلط شدن بر جهان و بر هم زدن بالانس طبیعت میرسد، سپیدی قیام میکند و سیاهی را از بین میبرد و تا سالیان سال سیاهی مسکوت میماند ولی این رسم روزگار است که تعادل اگر بر هم بخورد دوباره از گوشه ای نیمه مغلوب شده به پا میخیزد و کسی چه میداند شاید زیبایی زندگی نیز به همین است. بدون سیاهی، سپیدی چه معنایی دارد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تولد نقش
1395/12/19
آخرین ورود
دوشنبه 25 تیر 1397 22:49
عضویت
1391/06/13
پست‌ها
1513
فلش بک:

لرد وارد اتاق شد، به محض ورود چوبدستی اش را در آورد و مرگخواران از ترس کروشیو همگی از نزدیک ترین پنجره پایین پریدند و لرد به آرامی گفت:
- ما فقط میخواستیم چوبدستیمون رو بزاریم رو میز. دلیل این واکنش یارانمون رو نفهمیدیم.

سیوروس که از ترس داشت غالب تهی میکرد و به لکنت افتاده بود گفت:
- س...س...سرورم! ش...ش....شما کی اومدید؟!

لرد به تنها مرگخوار باقی مانده نگاهی کرد و گفت:
- ما هر موقع دلمان بخواهد میاییم سیوروس! تو با این قضیه مشکلی داری؟

- نه ارباب! من غلط بکنم! من معجون های هکتور رو بخورم اگه همچین منظوری داشته باشم.

- خیلی خوب سیوروس! کافیه! تا خودت را هم از پنجره آویزان نکرده ایم بگو ببینیم بقیه شان کدوم گوری رفته اند؟

سیوروس به سختی آب دهانش را قورت داد و سپس گفت:
- فکر کردن شما میخواید شکنجشون کنید! برای همین همشون فرار کردن!

لرد کمی تامل کرد و سپس گفت:
- هوممم.... بعد تو همینجا موندی؟! ما وفاداریت رو تحسین میکنیم سیوروس.

اینبار سیوروس دستش را بالا آورد و یقه اش را کمی تکان داد و تا عرقش خشک شود و سپس گفت:
- ارباب! راستشو بخواید منم قصد داشتم برم، منتها تا اومدم گچ رو بندازم شما اومدید. :worry:

لرد یک نگاه مرگبار به سیوروس انداخت و اینبار واقعا چوبدستی اش را بالا آورد و نعره زد:
- کروشیو!

سیوروس از شدت درد به زمین افتاد و لرد گفت:
- تا نزدیم از پنجره آویزونت کنیم بیا جلو!

- ارباب لطفا...

- کاریت نداریم! میخوایم این توله تسترال های ترسو را احضار کنیم.

لرد فشار بسیار شدیدی به دست سیوروس وارد کرد و پس از چند ثانیه تمام مرگخواران به حالت خبردار مقابل لرد ایستاده بودند.

لرد نگاه غضبناکی به تمام مرگخواران و سپس نگاه متعجبی به تخته انداخت و گفت:
- هوممم.... شما بدون حضور ما نقشه میکشید؟! بلایی به سرتان بیاوریم که مرلین و مورگانا و راک وود و عالم بالا همه باهم به حالتان گریه کنند.

- ارباب! تو رو به مرلین نکنید اینکارو!

- ارباب! غلط کردیم! جوونی کردیم.

- ارباب! اگه مارو بکشید کی بره اونجا مشنگ هارو بیاره واستون؟

لرد چرخشی به چشمانش داد و غرید:
- خوب پس منتظر چی هستید؟ همگی به مقصد خونه ی کله زخمی!

- ارباب... پس نقشه چی میشه؟

- ما به انجام نقشه در حین کار معتقدیم.

مرگخواران:

مرگخواران با یک نگاه دیگر لرد به سرعت غیب شدند.

پایان فلش بک


جلوی در پاتر ها:

- خوب ظاهرا اینجاست.

به محض اینکه لرد این جمله را گفت یک عدد بشقاب از میان پنجره ی نیمه باز خانه به بیرون پرتاب شد و در صورت یکی از مرگخواران خرد شد، لرد دوباره گفت:
- ایندفعه مطمئن شدیم که اینجاست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین ورود
جمعه 30 مرداد 1394 17:37
عضویت
1393/10/17
پست‌ها
224
- دختره ی ایکبیری!

لیلی پاتر با این فریاد روی چو پرید و شروع به کشیدن مو هایش کرد. جیمز با دیدن این صحنه سعی کرد لیلی را از چو جدا کند اما نماد عشق با مهربانی خاصی ( ! ) چو را نوازش کرد. در این میان ارسطو بین لیلی و چو قرار گرفت و گفت:
- آیا زدن زن بنده کار خوبیست؟
- تو ساکت که همه چی از گور تو بلند میشه!

ارسطو:

- عزیزم ولش کن!
- جیمز؟ تو هم ازش دفاع میکنی؟ نکنه با تو هم سر و سری داره؟

جیمز:

در خانه ی ریدل، جلسه ی مرگخواران

- خب ما اینجا جمع شدیم که ببینیم چطوری میشه به خونه ی پاترا رفت و اون مشنگارو دزدید.

با حرف سوروس اسنیپ، همهمه ی مرگخواران آغاز شد. سوروس شروع به قدم زدن میان صندلی ها کرد و با دقت به حرف مرگخواران گوش داد. بعد از چند دقیقه که چیزی دستگیرش نشد بار دیگر به محل قبلی اش بازگشت و رو به مرگخواران گفت:
- راه حل هاتون رو بگید.
- میتونیم با هوش ریونی مشکلو حل کنیم.

سوروس روی خود را به سوی تخته ی پشت سرش برگرداند و با گچ دو کلمه ی " هوش ریونی " که روونا بیان کرد را نوشت.

- میتونیم با قمه درو بکونیم و همه رو بترکونیم و مشنگارو بدزدیم.
- میتونیم با معجون " مشنگ دزد " اونارو بدزدیم.

قبل از آنکه سوروس بتوانددو گزینه ی " قمه " و " معجون " را به تخته اضافه کند در باز شد و لرد وارد اتاق شد. ولدمورت بلافاصله چوبدستی اش را در آورد و مرگخواران از ترس کروشیو از نزدیک ترین پنجره به پایین پریدند. لرد به آرامی گفت:
- ما فقط میخواستیم چوبدستیمون رو بزاریم رو میز. دلیل این واکنش یارانمون رو نفهمیدیم.

جلوی در پاتر ها.

- خب ظاهرا اینجاست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
آخرین ورود
سه‌شنبه 24 شهریور 1394 01:28
عضویت
1393/10/16
پست‌ها
154
در همون موقع ها، خانه ی ریدل

- طلا مال نقی بود! تو مشتش بود!
- ها ها ها ها ها... چقدر این سریال های ماگلی قشنگه ها. کروشیو سریال های ماگلی!

لرد ولدمورت کبیر به همراه بقیه ی مرگخوار ها جلوی تلویزیونی که تازه برای خانه ی ریدل خریده بودند نشسته بودند و پایتخت 74 رو می دیدند. با هر لبخندی که لرد روی لبش میومد، مرگخواران به سرعت و شدت قهقهه های بلندی را سر می دادند. هر چند که همونطور که چند خط بالاتر مشخصه خود لرد هم خنده های جلف و سبکی انجام می داد.

ممد مرگخواری از داخل جمعیت آروم گفت:
- اربابا! این خنده ی سبک و جلف از شأن و مرتبه ی شما دوره!

لرد نگاهی به ممد مورد نظر کرد و در کسری از ثانیه آوادایی به غایت سریع السیر روانه ی اون بدبخت مادر مرده کرد.
- مرگخواری که ندونه این بازیگر ها چیکار می کنن و چقدر خوبن اینا همون بهتر که بمیره!

با خنده ی لرد دوباره ملت مرگخوار با شدت بیشتری شروع به خندیدن کردند به طوری که چند نفر از زور خنده پاره شدن!

رودولف در حالی که می خندید گفت:
- اصلاً ارباب چقدر خوب شد که دوست پسر این چو چانگ رو کشتید که رفت با این ارسطو ازدواج کرد!

لرد ولدمورت دستش رو به چونه اش کشید و گفت:
- ما کشتیمش؟ خیلی ها رو ما کشتیم ولی اینو یادمون نمیاد!

لینی با ذوق گفت:
- ارباب همون پسر سوسوله که توی جام آتش با اون پسره پاتر اومده بود و شما با بی رحمی و شقاوت و سردی به پیتر پتی گرو دستور دادین که بکشتش!

لرد با تعجب گفت:
- عـــه؟! این چو چانگ همون چو چانگه؟! همون که با پاتر یه مدتی صمیمی بودن؟

هکتور در حالی که اون وسط پاتیل ـش رو هم میزد گفت:
- بله ارباب خودشه. الانم ظاهراً با بابا پنجعلی و ارسطو و نقی و دیگر رفقا خونه ی پاتر اینان!

باز هم لرد کنترل خودش رو از دست داد و گفت:
- واااای ارسطو! واااای نقی! واااای بابا پنجعلی!
- ارباب؟!
- آواداکداورا! سریعاً برید و همه ی این ها رو برای ما بیارید اینجا فیلم زنده بازی کنن! دست بجنبونین تا اون مردک ریشو دوباره وارد داستان نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
آخرین ورود
چهارشنبه 14 بهمن 1394 19:04
عضویت
1393/05/16
پست‌ها
350
ليلى آستین هاى پيراهن گل گلي اش را بالا و ردا را دور کمر گره زد.
- يعنى چى بيخيال شو؟ پسر بزرگ کردم عين دسته گل بعد اين چوچانگشون زده دلش رو شکونده!
- بخوابونم دهنش!
- نه بابا جان..نه.

ارسطو که غيرتى شده بود از جاش بلند شد.
- آيا داد زدن سر مهمان کار خوبيست؟
- بخوابونم دهنش؟
- نه بابا جان..نه.

هرى که ديد اوضاع خراب است شروع به سخرانى کرد.
- مامان جان! من و چوچانگ با هم همه چيز رو تموم کرديم.
- زززنته؟!
- هرى ببین اين پيرمردم ميگه چو زنته. نکنه چيزى هست من نمى دونم؟

و فقط جاى نقى خالى بود که وارد داستان شد.
- صبر کنید آقاجان من به عنوان هد فامیل مشکل رو حل مى کنم. هما جان شما اون کاغذ و قلم رو بردار بنویس.

همه با حرف هاى نقى کمى آرام شدند و نشستند. نقى ادامه داد.
- خب بذاريد ببینم کى زن کيه! هرى زن نه خب هرى شوهر چوچانگمون مى خواسته بشه حالا رفته زن هرماينى شده، رون زن جينى بوده حالا شده شوهر هرى، هرماينى زن ارسطو بوده حالا شده شوهر لي لى. هما زن رون بوده حالا شده شوهر من. پنجعلى شوهر ارسطو بوده حالا شده زن چوچانگ. کسى جا موند وارد خانواده نشده باشه؟
ملت:

نقى به اين شکل :ball:لبخند زنان نشست و ملت دوباره شروع به دعوا کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/10/23 13:20:35
ویرایش شده توسط فلورانسو در 1393/10/23 13:23:03
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.