البته بماند که بعد از رد شدن سامانتا در پشت سرش نور ممد به خواب مشکوکی فرو رفته بود.
سامانتا بسیار ناگهانی وارد تالار شد.شنلش را گوشه ای پرت کرد و خود هم روی یکی از صندلیها لم داد.این اعلام حضور همه را متوجه کرد که با یک اسلی اصیل زاده روبرو شده اند.

بچه ها که هرکدام اینطرف و انطرف مشغول کاری بودند با دیدن این حرکت کنجکاوانه به او خیره شدند.آیدی که گوئی از این وضعیت بیشتر از دیگران راضی بود مانند میزبانی مهربان جلو رفت و دست سامانتا را به گرمی فشرد(توی گرمای خرداد حرف زدن از گرمی و حرارت چقدر کیف میده نه؟
):-"سامانتا گلم!خوش اومدی!باهات که بدرفتاری نشد؟"
سامانتا با لبخندی شیطانی
سر تکان داد و گفت:-"نه...اتفاقا چه بچه های گلیند!چقدر ساکت میخوابند."
سپس از روی صندلی بلند شد و شروع به وارسی اطراف کرد.
ده صندلی سبز رنگ،یک شومینه خاموش که گوئی سالها روشن نشده و چندین تابلو که صاحبانش او را می پاییدند،تالار با شکوه اسلی را زینت داده بودند.
در همین حین دراکو به حالت مشکوکی از اتاقی وارد تالار شد و بچه ها که هرکدام یک طرف ولو شده بودند صدا زد:
-"برادر ها و خواهر های آسلامی تبار.جمع شید میخواییم سر و ته قضیه رو با یک تعهد هم بیاریم...."
ناگهان چشمش به سامانتا افتاد و با ابروهای گره کرده
گفت:-"خواهر ...شما اینجا چکار میکنید؟استغفرا... حالا روز از نو روزی از نو!"
لارا،سامانتا را که گیج شده بود با سلام خود از مخمصه نجات داد:
-"به...سلام سامانتا.خوش اومدی.فکر نمیکردم از این کوه
گوشتی پشت در بتونی رد بشی."
سامانتا با حالت تفاخر امیزی جواب داد:
-"بچه های حرف گوش کنی بودن.گفتم این شکلات رو بخور،اون هم گرفت و خورد و مثل بچه ادم خوابید."
دیمبل و دیمبل...دیش دیش....
حاجی ،در حالیکه نور ممد غش کرده را در بغل داشت وارد تالار شد و داد زد:
-"کی نور ممد من رو به این روز انداخته؟"
سامانتا جسورانه جلو امد
و گفت:-"من......."
با احترام
A.M
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

لارا یه آرام به طرف دراکو اومد(از اون مدل اومدنایی که از نوع شیرین عسل گریه!) یه نوشیدنیه کره ایی داد دستش و با دراکو شروع به صحبت کرد!
ملت اسلی چند صباحی بود که روز های سختی را از جلوی دیدگانش می گذراند...خفقان ناشی از دیکتاتوریسم آسلامی آنها را وا داشته بود سکوت اختیار کنند و مانند پنسی تنها به درس و مشقشان فکرنمایند باشد که در طول زمان معجزه ایی پیش آمده آنها را از دست استکبار جهانی خلاص نماید......!
جلوی در تالار:
-اسمتون؟ با کی کار داشتید؟
)وارد تالار نشده بود،از همه جا بی خبر وسط تالار پرید و داد زد:
مانده بود.چند لحظه تکان نخورد و سپس با خونسردی گفت:
و داد زد:
و هرکس سعی کرد خود را جایی پنهان کند تا مورد حمله آیدی و مونتاگ که اینک خون به گوشهایشان اجازه شنیدن نمیداد قرار نگیرند.
گریه میکرد که ادم مشمئز میشد!
مونتاگ و بقیه بچه ها حق به جانب به او نگاه میکردند که یکدفعه مایکل نمیدونم از کجا بیرون پرید و کارت اینترنت به دست وارد سالن شد...
از حرفش پشیمان شد!
