جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  181 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  199 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 اردیبهشت 1385 19:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمان سامانتا برقی زد و بعد از مشورت و چک و چانه زدن با آن دو وارد تالار شد
البته بماند که بعد از رد شدن سامانتا در پشت سرش نور ممد به خواب مشکوکی فرو رفته بود.
سامانتا بسیار ناگهانی وارد تالار شد.شنلش را گوشه ای پرت کرد و خود هم روی یکی از صندلیها لم داد.این اعلام حضور همه را متوجه کرد که با یک اسلی اصیل زاده روبرو شده اند.
بچه ها که هرکدام اینطرف و انطرف مشغول کاری بودند با دیدن این حرکت کنجکاوانه به او خیره شدند.آیدی که گوئی از این وضعیت بیشتر از دیگران راضی بود مانند میزبانی مهربان جلو رفت و دست سامانتا را به گرمی فشرد(توی گرمای خرداد حرف زدن از گرمی و حرارت چقدر کیف میده نه؟ ):

-"سامانتا گلم!خوش اومدی!باهات که بدرفتاری نشد؟"

سامانتا با لبخندی شیطانی سر تکان داد و گفت:

-"نه...اتفاقا چه بچه های گلیند!چقدر ساکت میخوابند."

سپس از روی صندلی بلند شد و شروع به وارسی اطراف کرد.
ده صندلی سبز رنگ،یک شومینه خاموش که گوئی سالها روشن نشده و چندین تابلو که صاحبانش او را می پاییدند،تالار با شکوه اسلی را زینت داده بودند.
در همین حین دراکو به حالت مشکوکی از اتاقی وارد تالار شد و بچه ها که هرکدام یک طرف ولو شده بودند صدا زد:

-"برادر ها و خواهر های آسلامی تبار.جمع شید میخواییم سر و ته قضیه رو با یک تعهد هم بیاریم...."

ناگهان چشمش به سامانتا افتاد و با ابروهای گره کرده گفت:

-"خواهر ...شما اینجا چکار میکنید؟استغفرا... حالا روز از نو روزی از نو!"

لارا،سامانتا را که گیج شده بود با سلام خود از مخمصه نجات داد:

-"به...سلام سامانتا.خوش اومدی.فکر نمیکردم از این کوه
گوشتی پشت در بتونی رد بشی."

سامانتا با حالت تفاخر امیزی جواب داد:

-"بچه های حرف گوش کنی بودن.گفتم این شکلات رو بخور،اون هم گرفت و خورد و مثل بچه ادم خوابید."


دیمبل و دیمبل...دیش دیش....
حاجی ،در حالیکه نور ممد غش کرده را در بغل داشت وارد تالار شد و داد زد:

-"کی نور ممد من رو به این روز انداخته؟"

سامانتا جسورانه جلو امد و گفت:

-"من......."

با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایدی مالفوی در 1385/2/26 19:16:12
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 24 اردیبهشت 1385 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو عصبانی آنچنان در را کوفت که خودشم نفهمید چطور در را کوفت ولی بالاخره در رو کوفت و اومد تو اتاقو خودشو پهن کرد رو صندلی.....
برو بچس یه نگاهی به وزیر انداختنو همچین که دیدن چیزی دستگیرشون نشد دوباره برگشتن رو کار خودشون که به یک باره صدای دراکو آنها را از جا کند.
-این بلیز کجاست ققط دوست دارم همین الان اینجا بود تو خودم قیافشو اون شکلی می کردم!
و بعد ادامه داد:
-از در اومدم تو اون نور ممد تا جورابای من رو هم بو می کشه که چی؟که آسلامی باشه .....این چه وضعشه ...من به دیوان عالی شکایت می کنم آقا ....اینا دیگه شورشو در آوردن!....واساده به من به ریشه وزیر قاه قاه می خنده ......!
پنسی که تا آن موقع داشت به دراکو نگاه می کرد بار دیگر سرشو انداخت پایین رو درسو مشقش!
لارا یه آرام به طرف دراکو اومد(از اون مدل اومدنایی که از نوع شیرین عسل گریه!) یه نوشیدنیه کره ایی داد دستش و با دراکو شروع به صحبت کرد!
ملت اسلی چند صباحی بود که روز های سختی را از جلوی دیدگانش می گذراند...خفقان ناشی از دیکتاتوریسم آسلامی آنها را وا داشته بود سکوت اختیار کنند و مانند پنسی تنها به درس و مشقشان فکرنمایند باشد که در طول زمان معجزه ایی پیش آمده آنها را از دست استکبار جهانی خلاص نماید......!
خب می دونید من اون موقع کار چندان زیادی نداشتم ....و حالا تا مرگ خوار ها دوباره جمع می شدن یه عالمه
وقت اضافی داشتم بنابراین وقتی نامه لارا به دستم رسید نتونستم ردش کنم و عرق ملیم رو نسبت بهش بروز ندم .....وسایلمو جمع کردم و به سمت تالار عمومی اسلی به راه افتادم.....!
جلوی در تالار:
-اسمتون؟ با کی کار داشتید؟
-من اسمم سامانتاست .لارا یکی از دوستای منه که می خواستم ببینمش!
-مجوز ورود از حاجی گرفتید؟
-نه
-پس باید صبر کنید تا بیان .....چون حاجی برای یه عملیات انتحاری کوبیده رفته لندن!!!
-چی لندن.....حتما دارید شوخی می کنید.....کی بر می گردن؟
نورممد:وفته گله نی...! برید خونه باهاتون تماس می گیریم ..!
سامانتا عصبانی شد و گفت:
ببخشید انگار اشتباهی متوجه شدید من نیمدم اینجا کار کنم اومدم دوستمو ببینم !!!
نورممد:خب بازم فرقی نمی کنه باید منتظر بمونید!
سامانتا:که باید منتظر بمونم ...آها....خب آقایون بذار ببینم اینجا تو کیفم چی دارم...یه شیرینه بادومی.یه مربای آلبالو.....نون برنجی ...شکلات شوکوپارس......!
-من شکلات شوکوپارس خیلی دوست دارم....
چشمان سامانتا برقی زد و بعد از مشورت و چک و چانه زدن با آن دو وارد تالار شد........

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 18 اردیبهشت 1385 08:18
نمایش جزئیات
آفلاین
جون مادرتون این بحث آنیتا و زن و زندگی رو دوباره وسط نکشید به خدا خوبیت نداره همون بلاک میشیم از من گفتن از شما نشنیدن
______________________________________________
در همین لحظه چشم دراکو به حاجی افتاد

حاجی: به به وزیر مردمی مشرف فرمودید تشریف آوردید
بعد حاجی روشو به سمت ملت قهرمان برگردوند وگفت: برای سلامتی وزیر همگی به دکتر مراجعه کنید

بعد حاجی رو به پانسی کرد و گفت: خوب خواهرم بگو ببینم کی داشت اینجا شیطونی میکرد

پانسی اول ترسید جواب بده ولی بعد با اصرار حاجی گفت: این دراکو بود و این مونتاگ با هم موچ مینداختن اون میکی هم بود با کله میزد تو دیوار

حاجی: جاسم نور ممد زود این ستا رو ببیرد به دفتر منکرات قزوین باید ارشادشون کنیم

بلیز رفت جلو در گوش حاجی گفت: حاجی جون دمت گرم همینجا یه کاری بکن دیگه اگه اینا رو ببری داستان از تالار خارج میشه این خوب نیست

حاجی در گوش بلیز: موافقی همینجا یه شعبه بزنیم

بعد از موافقت بلیز حاجی رو به ملت قهرمان کرد و گفت : تصمیم بر این شد که برای مقابله با تهدیداد آستاکبار و ارشاد شما جوانان این مرزو بوم یک شعبه از منکرات قزوین اینجا راه اندازی بشه که فعلا خودم مسئولش میشم

بعد رو کرد به جاسم و نوذر ممد: شما دوتا زود با ماشین این بلوریچ برید ستاد وسایل رو بیارید

______________________
جون مادرتون دو باره برای کسی زن نگیرید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 17 اردیبهشت 1385 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
من بعنوان یک ساحره فمنیست باید صبر میکردم این موضوع جلف(روی ج حرکت ضمه قرار داره!)تموم بشه ولی خون اسلی بر ساحره بودنم غالب شد و این شد که پستیدم...
--------------------------------------
در تالار:
آیدی که برای چند روزی (همینجوری )وارد تالار نشده بود،از همه جا بی خبر وسط تالار پرید و داد زد:
-"دراکو،بچه ها،امروز معلم جغرافیای دنیای جادوگران امتحان نگرفت!"
ملت:
آیدی:
دراکو ارام از جا بلند شد و دم گوش آیدی چیزهایی را زمزمه کرد که نیمساعتی طول کشید.
بعد با همان ارامشی که بلند شده بود،روی صندلی نشست و منتظر عکس العمل خواهرش شد.
آیدی مانده بود.چند لحظه تکان نخورد و سپس با خونسردی گفت:
-"دراکو،حالا این موضوع به تو چه مربوطه؟مگه تو الان خانواده تشکیل ندادی؟نکنه نامرد به همین زودی انیتا رو فراموش کردی؟"
دراکو گوئی تازه چیزی را که گم کرده بود،پیدا کرده باشد،از جا پرید و داد زد:
-"راست گفتی باب!دیدی چه خاکی بسرم شد!"
سپس با یک حرکت انتحاری از کادر خارج شد.
ملت جوانمرد اسلی با دیدن این کار ناجوانمردانه سر تکان دادند و هرکس سعی کرد خود را جایی پنهان کند تا مورد حمله آیدی و مونتاگ که اینک خون به گوشهایشان اجازه شنیدن نمیداد قرار نگیرند.
آیدی اب دهانش را قورت داد و در حالیکه سعی میکرد خود را مسلط نشان دهد نعره زد:
-"اسلیهای جوانمرد و غیور...ناز غیرتتون!(یه دستمال یزدی و کلاه شاپو کم داشت تا مدل جاهلیت رو تموم کنه!)پانسی یه عمره همراه ما توی این تالار بوده اون وقت شما..."
سپس لحن صحبتش تغییر کرد و کم کم به نجوا تبدیل شد:
-"راستی من که میومدم پانسی داشت توی کوچه دیاگون با یه قشون منکراتی حرکت میکرد.نکنه؟؟؟؟"
سپس با لبخندی موذیانه دنباله حرفش را بلند بیان کرد:
-"دوستان اماده باشید تا منکرات حال همه تون رو جا بیاره!"
که در همین حین صدایی بم و تکان دهنده از پشت در تالار به گوش رسید:
-"از سوی منکرات قزوین و حومه...در رو باز کنید!"
مونتاگ مشتاقانه در را باز کرد و در کمال تاسف بینی اش در اثر برخورد با شکم بزرگ حاجی کاملا خرد شد!
حاجی جلو امد و پانسی با اشاره او وارد تالار شد.حاجی سرش را پایین انداخت و پس از فرستادن نیم دور ذکر،با صدایی کلفت داد زد:
-"من از طرف این ضعیفه،ببخشید خواهر گرامی،از شما معذرت میخوام.ایشون هم دیگه تعهد داده از اینکارها نکنه و مثل بچه ادم بشینه سر درس و مشقش!"
صحنه عاطفی:پانسی با یک حالت مظلومانه ای گریه میکرد که ادم مشمئز میشد!مونتاگ و بقیه بچه ها حق به جانب به او نگاه میکردند که یکدفعه مایکل نمیدونم از کجا بیرون پرید و کارت اینترنت به دست وارد سالن شد...
-"بابا این جنگل عجب کارتای توپی داره...همگی دویست ساعته فقط 10000 تومن!
که با چشم غره بچه ها از حرفش پشیمان شد!
در همین حین دراکو ناله کنان درحالیکه چشم سمت راستش را با دست سمت چپش (آرایه تضاد! )گرفته بود به حالت شوتینگ از در به درون تالار پرتاب شد!....
---------------
زیادی ارزشی و بی محتوا بود و در ضمن بلیز جان میدونم که یه کم زیادی مثل دنیای واقعی فضاسازی شده بود!به بزرگی خودتون ببخشید.فشار درسها و امتحاناته دیگه....
با احترام
A.M

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایدی مالفوی در 1385/2/18 20:02:38
"صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت...ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت"


[b][color=006600]"گل بخندید که از ر
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
یهو مونتاگ ومالفوی تو کف میمونن که چی شد
بلیز: این پانسی کجا غیبش زد؟

لارا یه جیغ بنفش میزنه که مورو به تن ملت قهرمان سیخ میکنه

ولی میکی که اصلا تو باغ نبود هنوز مشغول انجام عملیات تمرینی بود

دراکو: هوی بچه یه دقیقه بشین سرجات ببینیم چی شد

میکی: ها کجا چی شد

لارا: تو هنوز نفهمیدی چه خبره

میکی نه:

لارا: پانسی رو بردن هی هی کاش نمیبردن هی هی میکی رو جاش میبردن هی هی

میکی: الان خودم میرم نجاتش میدم
بعد مثل تارزان داد میزنه : ای پانسی اومدم به دادت برسم

دراکو و مونتاگ بعد از دیدن این صحنه از شدت عصبانیت داشتن منفجر میشدن
بعد با انجام عملیاتی انتحاری به سمت بیرون تالار حمله ور میشه ولی یهو با کله میره تو دیوار

قبل از اینکه میکی کاری بکنه مونتاگ و دراکو میگیرنش و

لارا: این مسخره بازی ها رو تموم کنید باید دنبال پانسی بگردیم

_________________

ستاد آسلام و...

پانسی توی ستاد نشسته ( البته توی اتاق مخصوص ارشاد)

یه دفعه در باز میشه و یه نفر وارد میشه

حاجی: سلام خواهر شما خوب هستی؟

پانسی تا حاجی رو میبینه خودشو لوس میکنه: آی حاجی به دادم برس این جاسم و نور ممد منو دزدین آوردن اینجا

حاجی: میدونم خودم گفتم بیارنت

پانسی: چرا
حاجی: به دلیل اعمال خلاف آسلام

پانسی: مگه من چیکار کردم:



حاجی: بازی با احساسات دوتا پسر تو روز روشن توی تالار اسلی

پانسی: حاجی به خدا اشتباه کردم یه لحظه اغفالم کردن

حاجی: پس اغفالت کردن اشکال نداره الان میریم به تالار تا من اون ها رو به آغوش آسلام برگردونم

___________________
حس فضا سازی نبود

خوب مونتاگ عزیز .
اینکه شما بخواهید فضا سازی بکنید یا نکنید به موقعیت بستگی داره . بعضی موقع ها لازمه و بعضی موقع ها هم لازم نیست .
شما هم در پستتون میتونستید که از فضاسازیه بیشتر استفاده کنید ولی در این پست وجود فضاسازی زیاد لزومی نداره .
ضمنا خودتون که توی نحوه برخورد بودید بهتره به جای استفاده از نام فقط کلمه ساحره رو بکار ببرید اونم موقعی که دارین راجع به پانسی دوست دراکو حرف میزنید
در هر حال پست بدی نبود . چندتا ایراد جزئی داشت . ولی چون بیشتر دستوری بودن فکر نکنم گفتنشون زیاد ضرورتی داشته باشه چون کلا پستت طنز بود
دوستان همین پست رو ادامه بدید .
موفق باشی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/13 13:44:18
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 13 اردیبهشت 1385 03:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در راستای اهداف خدمت برو بچس بگم که چند تا نکته!

اولا اسم تاپیک رو بخونین بعد پست بزنین!

دوما مایکل انجلو تو که گوفی و اینا رو لازم نداری تو باید دنبال رافئل و لئوناردو و دانوتلّو بگرد!

سوما برادر مونتاگ اون پسته یا چت با کسه!

چهارما یکی نیست به من بگه به توچه
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
حالا منم برای اینکه دلیل داشته باشم که اون بالایی رو نوشتم مجبورم یه پست ارزشی بزنم!

-=-=- توجه با اجازه بزرگترها پست کسی رو ادامه نمیدم ! چون من تو تالار کار دارم نه موزه لوور پاریس!
*
ملت اسلیترین نشستن تو تالار کنار شومینه گرم و نرم برای خودشون دارن تیله بازی میکنن!
مونتاگ و ملفوی دارن سر اینکه کی فردا با پانسی بره هاگزمید مچ میندازن! ملفوی هم سر میز وزارت شرط بسته که اگه ببازه بره کله اشو اسموت کنه!!!!
در این بین الکتو و بلیز نشستن و دارن کشتی کچ نگاه میکنن! که در نهایت الجونا بگیرنا! یعنی جو گیر میشن میفتن رو هم دِ بزن!
لارار هم اون وسط با خیال راحت نشسته داره ناخوناشو مانی کور میکنه!
ملت تو این احوالات بودن که یهو در تالار باز میشه و مایکل انجلو با لباس نینجا! (رجوع شود به کارتون نینجا ترتلز! ) وارد تالار میشه!
ملت وقتی مایکل رو میبینن :
لارا خیلی ریلکس با صدایی که انگار همین الان از خواب بلند شده میگه :
لارا : وا میکی چرا قیافتو همچین کردی ! شبیه چهل دزد بغداد شدی!
مایکل : چند تا دزده بغداد!؟
لارا در حالی که پشت چشم نازک کرد جواب دار
چهل تا ! البته اگه تو رو حساب کنیم میشن 39 تا!
و سپس مشغول کار خودش شد!
و اما بشنوید از لفوی که قدر بروسعلی از بازوش رگ زده بیرون! مونتاگ هم ریلکس داره بازی بازی میکنه!
رنگ پانسی هم هی در حال تغییر! تا مونتاگ میاد مچ رو بخوابونه سفید میشه! تا ملفوی میاد بخوابونه سرخ میشه!
بعد یه ده دقیقه ای ملت میبینن صدای دنگ دونگ میاد! با اولین نگاه به اطراف منشا صدا مشخص میشه!
مایکل انجلو :
ملفوی : باز چت شد میکی؟
مایکل ؟: مگه چیه دارم تمرین کاراته میکنم
ملت
در همین موقع ناگهان همه جا تاریک میشه و بعد از چند لحظه دوباره همه نور ها بر میگرده!
ملت یه نگاهی به اطراف میندازن و میبینند پانسی سر جاش نیست! و فقط دستمال گلدوزی شده اش رو زمینه
. . . . .
*-*-*
بیابید پرتقال فروش را!
میدونم خیلی ارزشی بود لطفا کم فحش بدین!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/13 13:31:24
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/25 21:11:46
نمایشنا
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 17:50
نمایش جزئیات
آفلاین
من میخوام ارزشی بازی رو بکذارم کنار نمیشه
هی ملت میان منو به راه های بد میکشونن
البته تقصیر من نیست ها
من نمیدون چرا وقتی شبکه ی هوشمند مخابرات هست ملت هنوز کارت میخرن
راستی میکی سفرش شما آمادس فردا پست میگردد
راستی یه چیز دیگه من چون نفهمیدم اون بخش از ملت قهرمان که تو جنگل بودن چی شدن بهشون توجه نمیکنم هر کی فرستادشون تو جنگل خودش برشونگردونه به من چیه اه

راستی یه سوال : چرا من مجبورم اول پستم اینقدر داستان بگم

__________________________________

ادخل ال رول

الکتو: بلیز پسرم تو حالت خوبه
بلیز: ها چی آره خوبم یه لحظه گیج شدم
لارا: انگار یه چیزی خورده توی کلت نه بلیز؟

بلیز: چی آره ها نه هیچی نیدونم

لارا : نه این مشکلش شدیده بلیز جون بیا یه دونه بزنم تو سرت حالت خوب شده

ملت قهرمان: او ها ها هاذ ها ( الف اول اسلی دیگه)

بلیز صعی کرد اون ها رو نادیده بگیره ولی هنوز میتونست کلمه به کلمه ی صدای اون ها رو مشغول مسخره کردنش بودن بشنوه داشت کنترل خودش رو ازدست میداد
هر لحظه ممکن بود بزنه یکی از ملت رو نفله کنه اون وقت هم دستور رو انجام داده بود هم عقده های درونیش خالی بشه

در همین فکر بود که متوجه شد ملت دوباره سرشون به کار خودشونه

وقت داشت فکر کنه که اصلا درسته کسی رو بکشه یا نه

یه نمه که فکر کرد فهمید الان اگه زیاد در این مورد فکر کنه ممکنه دوباره قات بزنه برای همین تصمیم گرفت موضوع فکرش رو عوض کنه

ول چه موضوعی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نفس خبيث: فکر کن ببین کی رو بکشی؟

بلیز : ها ... ایول خوبه

بلیز با خودش: حالا کی رو بکشم

لارا نه خیلی خشنه اصلا خطر ناکه اونو ولش کن

الکتو ؟ نه اون مرگخواره اون وقت ولدی حسابمو میرسه

تنها یه راه داشت یعین یه انتخاب داشت اون هم کسی نبود جز میکی

_____________________________

بلیز جون من که نمیتونم مفتی جات آدم بکشم

البته اگه خواستی یه آمار بده سر قیمت کنار میایم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1385 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مونتاگ تو كه مارو ميكي كردي يهو گوفي و ميني و پولوتو هم ميووردي ديگه جمعمون جمع ميشد
===================================

ناگهان دنیا تیره و تار شد و بلیز خودش را در چندین متری بروبچز اسلی دید.
بلیز:اخیش خواب بودااا.
اما سوزشی که روی پایش حس می کرد و ناشی از رعد و برق ها بود به او فهماند که همه چیز واقعی بوده نه خواب.
بچه ها همه بليزو زير نظر گرفته بودن
لارا: بليز اتفاقي افتاده؟
بليز با حواس پرتي: چي...آهان...نه
بچه ها داشتن راه ميفتادن كه يهو بليز گفت : كجا ميريد اگه ما همينجوري پيش بريم كه سر از سالن عمومي گريفندور در مياريم،بيايد برگرديم
الكتو :پس كارت اينترنت چي ميشه ؟
مايكي: كارت اينترنت؟ خب من دارم ديگه بهشون ميدم
برو بچز اسلي:
لارا: تو كارت داشتيو نگفتي؟
مايكي:

======== يك ساعت بعد تو تالار اسلي ========

هركس مشغول يه كاري شده بود
لارا داشت چوبدستيشو برق مينداخت
الكتو داشت با وسايلي كه از برزيل اورده بود ور ميرفت
مايكي هم طبق معمول علاف داشت اون دور و ور ميچرخيد
بليز تو فكر بود: حالا كه تو تالاريم ديگه در امانم لازم نيست كسيو بكشم
يهو آسمون چنان رعد و برقي زد كه تالار لرزيد
الكتو:هوا كه افتابيه
لارا: ديگه آسمونم قاطي كرده
مايكي:چه جلب
همه دوباره مشغول شدن
بليز در حالي كه صداش ميلرزيد گفت:باششششه الاااان مييييرررم
در همين حين بليز يه صداي آهنگين شنيد :نه ...بيلز تو نبايد اين كارو بكني حتي اگه به قيمت جونت تموم بشه
بليز: تو كي هستي در ضمن اسم منم بليزه نه بيلز
صدا: من وجدانتم بيلز...اهم اهم ....بليز
بليز دوباره به فكر فرو رفت
كه يهو يه صداي خشك و خشن گفت: نه بليز به حرفاش گوش نده جونتو به خطر ننداز
بليز : تو ديگه كي هستي
صدا: من نفس خبيثتم...نو ها ها ها
وجدان : اه باز تو پيدات شد برو سراغ يه نفر ديگه بزار دوزارم ما كاسب شيم
نفس خبيث: تو حرف نزن با اون آلت موسيقي مسخرت
(( چون نفس خبيث و وجدان ديده نمي شن از هرگونه فضا سازي معذوريم))
وجدان : ما قبلا درباره ي اين با هم صحبت كرديم اين يه چنگه
نفس خبيث : ولي اين دليل نميشه كه من مسخرش نكنم
بليز مات و مبهوت داشت به صدا ها گوش ميداد
وجدان:ااااااااا بگير كه اومد
نفس خبيث : آيييييييي ... منو ميزني اينو داشته باش
ديشششش تق تق بووم
بليز كه ديگه طاقتش تموم شده بود داد زد: آهاااااااااااااي ميشه تمومش كنيد شما تمركزمو بهم ميزنيد اگه كمكي نميكنيد از اينجا بريد
يهو صدا ها قطع شد
وجدان : باشه
پاق پاق (هردو شون رفتن)
بليز: آخيش راحت شدم ميخواست دوباره فكركنه ه متوجه شد بقيه دارن نگاهش ميكنن
ظاهرا همه حرفاشو شنيده بودن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه وظیفه ی آدمیان است.
[size=medium]همه چیز تنه
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 11 اردیبهشت 1385 15:48
نمایش جزئیات
آفلاین
الکتو:عمرا.مگه دیونه ایم که بریم اونجا ملت قهرمان اسلی از همینجا برامون دست تکون می دن.من که رفتم.
همگی ملت اسلی که کارت اینترنت داشتند با سر حرف الکتو را تصدیق کردند.ناگهان فکری به ذهن بلیز رسید با سرعتی اعجاب آور به سمت نمایشنامه دوید .کارگردان صحنه آهسته رو شنون داد.بلیز به نمایشنامه نزدیک می شد و....
دانگگگگگگگگگگ.بلیز با سرعت به شیشه ی محکمی که دورتا دور نمایشنامه را اشغال کرده بود برخورد کرد.
الکتو:من هر وقت هر کاری می کنم نمی ذارم دیگرون هم از من تقلید کنن.خوب ملت قهرمان به پییییش.ما می ریم دنبال کارت اینترنت.
بلیز که از بچگی لج باز بود بی اعتنا به سایرین به سمت صدا حرکت کرد.همچنان که به صدا نزدیکتر می شد .قرمز پوشانی را که از درد ناله می کردند می دید.روی لباس این قرمز پوشان آرم گریفندور خودنمایی می کرد.
بلیز:ای وای اینا که ملت قهرمان گریف هستن.
بلیز این را گفت و پا به فرار گذاشت .صدایی از پشت سرش به گوش رسید:ای اسلیترینی بایست.تو باید به ما کمک کنی.مگر نه می کشیمت.
بلیز با شنیدن این حرف از خود بی خود شد و فریاد زنان گفت:شما نمی تونین خودتون رو نجات بدین می خواین منو بکش..ای اوخ آخ.
صاعقه هایی از آسمان به بلیز می خوردند که هر یک درد هزاران سال شنکجه را به وجود می آوردند.
بلیز:باشه کمکتون می کنم.چی کار دارین؟؟
دوباره همان صدا به گوش رسید:تو باید یکی از ملت اسلی رو به انتخاب خودت بکشی و مغزش رو به ما بدی.فکر فرار نکن ما همیشه با تو هستیم اگر فرار کنی در جا خاکستر میشی.
بلیز آب دهان خودش را قورت داد و سرش را خاراند.چه کسی را باید می کشت؟او ناظر بخش اسلی حالا باید یکی از پستنده های تالار را می کشت؟؟
با صدایی لرزان گفت:ممممننننن.قققبول می کنننم.ففقط مممنو نکشین.
ناگهان دنیا تیره و تار شد و بلیز خودش را در چندین متری بروبچز اسلی دید.
بلیز:اخیش خواب بودااا.
اما سوزشی که روی پایش حس می کرد و ناشی از رعد و برق ها بود به او فهماند که همه چیز واقعی بوده نه خواب.

پ.ن:من سوژه رو دو گانه کردم هر کسی می تونه به یکی از سوژه ها یا حتی دوتاش هم زمان بپردازه.

دوستان عزیز .
توجه داشته باشید که دارید کم کم از موضوع اصلی تاپیک خارج میشید . چرا که اسم این تاپیک تالار اسراره نه جویندگاه جنگل ممنوع . به هر حال از ملت قهرمان اسلی خواهش دارم که موضوع رو دوباره به خود تالار برگردونند . ( البته به تدریج )
اما در مورد خود رولتون بگم که چند نکته مبهم وجود داشت .
اولیش اینکه اون شنل پوشها دقیقا چه کسانی بودند و در اون قسمت جنگل چی کار میکردند ؟
یا مثلا جریان این صاعقه ها چی بود ؟
کلا موضوع رولتون یک موضوع جدی بود یا طنز ؟
به هر حال پیشنهاد میکنم این چیزا رو یک خواب ترقی کنید و و سعی کنید بقیه داستان رو به تالار برگردونید و در اونجا پستها رو ادامه بدید . چون در حال حاضر من ارتباطی بین جنگل ممنوع و تالار اسلی نمیبینم .


به نظر من می تونیم کاری کنیم که بگیم نه توی جنگل نبوده نقشه اشتباه خونده شده بلکه کارت اینترنت توی زیر زمین تالاره.خوب نبید؟؟؟؟؟

شما در رول اختیار دارید هر جور که میخواین موضوع رو جلو ببرین . فقط باید سعی کنید پستای قشنگ و مطابق با تاپیک بزنید دیگه موضوعش زیاد مهم نیست. ( البته نباید موضوع تاپیک رو منحرف کنید )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/11 17:51:30
ویرایش شده توسط الکتو در 1385/2/11 21:13:46
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/11 21:48:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1385 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
من نمیدونم چرا اینقدر ارزشی هستم شما میدونید چرا ؟

_________________________________

مايكي :الكتو تو بودي؟!
_ : الكتو گفتم تو بودي؟
پشت سرشو نگاه كرد و ديد به غير از خودش كسي اونجا نيست


باز هم آن صدا آمد البته اینبار بلند تر گویی گروهی در آن نزدیکی مشغول زجه و زاری بودند در حال التماس

بلیز که کمکم داشت میترسید: ببینم شما هم اون صدا رو شنیدین

الکتو و میکی با سر جواب مثبت دادن

باز آن صدا شنیده شد اینبار بلند تر گویی آن افراد از ته دل فریاد میزدند ولی زوزه های شبانه ی باد ( که گویی صدای قدم های مرگ اورا بیدار کرده بود و از خوشحالی فریاد میکشید ) مانع شنیدن درست صدای آن افراد میشد

آن افراد هر که بودند سرنوشت تلخی در انتظارشان بود . سرنوشتی که با صدای بلند به تمام ساکنان جنگل خبر میداد. مرگ در راه است برای استقبال آماده باشید

این پیام برای تمام ساکنان جنگل آشنا بود . با آن بزرگ شده بودند . زندگی کرده بودند و به دست صاحبان آن صدا کشته شده بودند

ولی این صدا برای مسافران جنگل نا آشنا بود . برای همین از آن میترسیدند در حالی که ساکنان جنگل آن را بخشی از زندگی خود میدانستند زندگی که با آن صدا به پایان میرسد

بلیز بعد از این که حسابی ترس هاش رو کرد گفت: فکر کنم این صدای ملت قهرمان اسلی بود بهتره بریم طرف صدا

میکی و الکتو

مونتاگ عزیز:
یکی دو نکته در پست شما به چشم میخورد .
اول اینکه در پست مایکل درست یادم نیست ولی میدونم که مایکل با یکی دیگه رفته بودن دونبال هیزم و بلیز و لارا داشتن چادر ها رو درست میکردن . در هر حال در این پست شما چیزی که مشخصه اینه که شما همه اعضای گروه رو در یک محل توصیف کردید .
نکته دوم اینکه شما در نمایشنامتون کاملا لارا رو از یاد بردید که فکر میکنم علتش درست نخوندن پست نفر قبل بوده
کلا سعی کنید قبل از پست زدن پست نفر قبلی رو دقیقا بررسی کنید تا چنین بی نظمی هایی پیش نیاد
اما خود پستتون همونطور که خودتون گفتید یک پست ارزشی بود و چون هدف شما هم ارزشی نویسی بود ایراد خاصی نداشت معمولا نقد های دستوری مربوط به پستهای جدیه . اما بهتره سعی کنید . در پستهای ارزشی از سوژه های ارزشی هم استفاده کنین .

پ ن : مزه پستهای ارزشی به اتفاقات ارزشیه که برای ملت ارزشی میفته دیگه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/11 14:58:02
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1385/2/11 14:59:48