جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  28 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  152 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  271 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  186 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 16:25
نمایش جزئیات
با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود.

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:
"می دانید مردم چه تصور می کنند؟
آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.
ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:
"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۱

اقیانوسی برای شستن گناهان

از زبان پطروس


در برابر ویرانه ای نشسته ام که قبلا پناهگاه بود، معبد. گره ای در گلویم بسته شده و پرده ای نمناک چشمانم را پوشانده. این مکان که دستم در آن به گناه آلوده شده بود، این مکان که سعی کرده بودم در آن دستم را از گناه پاک کنم. حالا از دست رفته. و چرا حس می کنم مقصرش من هستم؟

به هق هق می افتم. ناتان که همراه با رزالی و لوسیندا مشغول رسیدگی به زخمی هاست، به سمتم می آید و کنارم می نشیند و دستش را بر پشتم می گذارد.
"پطروس عزیزم، اشک نریز. روح پناهگاه هنوز زنده است. و ما جسمی تازه به آن خواهیم بخشید."

به یاد حرف های زشتی می افتم که به او زدم. رفتار وقیحم. نگاه مرطوبم را به چشمان زمردی اش می دوزم‌.
"ناتان، من خیلی شرم دارم.
آن حرف هایی که درباره ی لوی زدم، درباره ی تو. آن خون شرورانسان. لرد سابیس."

ناتان:
"شرم نداشته باش، عزیزم.
من می دانم تو چه قدر در فشار هستی.
غمگینم که کاری از دستم برنمی آید."

دست آزادش را می گیرم و به لب می برم.
"این طور نگو.
حضور تو آتشیست که قلب سردم را گرم می کند."

لوسیندا به سمتمان می آید. او موهای سیاه بلندش را پشت سرش جمع کرده و آستین های ردایش را بالا زده و فرز و چابک حرکت می کند. با دیدنش ناخودآگاه لبخند می زنم. او مثل یک پرنده ی کوچک قویست برایم.

لوسیندا:
"پدربزرگ گابریل نامه فرستاده. می گوید در آمالثورا و نوکتیرا زلزله ای رخ نداده."

من آهی از آسودگی می کشم.
"خوب است."

لوسیندا:
"او دارد به نوکتیرا می رود تا از لرد سابیس عیادت کند. ما هم می رویم؟"

من:
"بله لوسیندای عزیزم. باید برویم و او را ببینیم و دعا بخوانیم و امیدوار باشیم حالش خوب شود."

لوسیندا سمت دیگر من می نشیند.
"دایی پطروس، خون آشام ها ترسیده اند و فکر می کنند زلزله به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس اتفاق افتاده. تو هم این طور فکر می کنی؟"

من:
"ممکن است. حتی اگر او خدای نوکترنال کتدرال نباشد، موجودی کهن است و وجودش، حافظه اش، دردهایش در تار و پود این دنیا تنیده شده."

لوسیندا:
"او رفتار متناقضی با من داشته‌. گاه تمسخرم کرده و گاه با مهربانی با من رفتار کرده. اما بیش از پدرم گادفری و پدربزرگم مالخازار مرا پذیرفته. نمی دانم دوستش دارم یا نه، اما همیشه خواسته ام به او نزدیک تر شوم و بشناسمش."

و ما همگی آماده می شویم که به نوکتیرا برویم. من به سمت راهب زیردستم ایتاچی می روم. او چندان زخمی نشده، اما نمی تواند مثل خون آشام ها سریع بهبود یابد.
با یادآوری اینکه او یک انسان است و نه خون آشام، در واقع تنها انسان ساکن پناهگاه، انگار صاعقه به من برخورد می کند.
چشمانم گشاد شده و دهانم باز می ماند. ایتاچی با این چشمان سیاه عمیق و با این حضور ساکتش. او که درد بیماری را چشید، درد مرگ و بعد درد برگشت به حیات را. او که زمانی تحت فرمانم خون آشام ها را عذاب می داد و حالا تحت فرمانم از آن ها مراقبت می کند. برون هیچ پرسشی.
و من هیچ گاه به درستی به او توجه نکردم.

در یک قدمی اش می ایستم و به او خیره می شوم، طوری که انگار در جست و جوی چیزی ورای پوست و گوشتش هستم. چشمان او کمی گشاد می شود، اما عکس العمل بیشتری نشان نمی دهد.

من با صدایی ملایم:
"حالت چه طور است، ایتاچی؟"

ایتاچی با لحنی سرد اما مودبانه:
"خوبم سرورم. خواهر رزالی زخم هایم را بست و به من مقداری دوا داد."

آه، این لحن سرد. او در گذشته این طور نبود. آن زمان که به دستور من بر بدن خون آشام ها شلاق می کوباند و به آن ها گرسنگی می داد تا خون را ترک کنند. به خود می لرزم.
دستانم را پیش می برم و دستانش را می گیرم. چشمان آبی ام را به چشمان سیاه او می دوزم.
"ایتاچی، وقتی برگشتم، باید با هم صحبت کنیم."

با شنیدن این جمله لرزشی بر چانه اش می افتد. عضلات صورتش منقبض می شوند‌. آب دهانش را قورت می دهد.
"صحبت کنیم، سرورم؟
حرف های عجیبی می زنید. انگار ناگهان فهمیده اید که من وجود دارم."

لحنش کنایه آمیز است. حس می کنم نگاهش دارد مثل یخ مرا می سوزاند.
نه، نمی توانم تنهایش بگذارم.

من:
"ایتاچی، تو هم با ما می آیی."

ایتاچی با لحن طعنه آمیزش:
"بیایم؟
اما آن وقت چه کسی از این اطفال خون‌نوش وحشت زده مراقبت کند؟"

و با سر به خون آشام ها که زخمی و ترسیده این جای و آن جای بر کف زمین نشسته اند، اشاره می کند.

من:
"آن ها را هم با خودمان می بریم.
اگر لرد سابیس را ببینند، کمی آرام می گیرند."

ایتاچی:
"آه، بله‌.
و در هر حال من، یک انسان فانی چه طور می توانم مشکل جاودانگان را بفهمم و آن ها را دلداری بدهم؟"

تعظیم کوتاهی می کند و پشتش را به من می کند و من برق مهتاب روی موهای سیاه ابریشمین و بلندش را دنبال می کنم و می بینم که چه طور با وجود حرف هایش خون آشام ها را با مهربانی از روی زمین بلند می کند.
اما آیا او در واقع از آن ها نفرت ندارد؟
چون که من به او یاد داده بودم که باید این گونه باشد؟

گروه ما به سمت نوکتیرا راه می افتد. در نور ماه که گاه تمام وجودش را بر ما می تاباند و گاه تنها بخشی از روحش را از لا به لای ابرها با روح ما شریک می شود.
جغدها از میان ساختمان های فرو ریخته می خوانند و نغمه شان هم آرامش می دهد و هم هشدار.

به نوکتیرا می رسیم، به نگهبانان مرزی اش. آن ها بی قرارند و از ما سوالاتی می پرسند. رزالی با خوش خلقی و با لحنی ملایم به آن ها جواب می دهد. صدای او مثل یک دارو عمل می کند و نگهبان ها را آرام می کند.
من چشمانم را به سمت او برمی گردانم و نگاهش می کنم. موهای مجعد طلایی اش از روی شانه هایش سرازیر شده، گونه هایش گل انداخته، چشمان آبی اش می درخشند و لبخندی حجیم بر لبانش است.
آیا او خوشحال است، چون دارد به سوی گادفری می رود؟
گادفری ای که در سیاهچال است؟
شاید ناتان بتواند شاه مالخازار را راضی کند به رهایی اش، اما آن گادفری ای که از سیاهچال درمی آید، به چه بدل شده؟

خیابان های نیمه تاریک نوکتیرا شلوغ هستند. انسان و خون آشام بیرون ریخته اند و درباره ی زلزله ای که در منطقه ی مرزی رخ داده، حرف می زنند.
آن ها نگرانند که حال لرد سابیس وخیم تر شود و دنیای نوکترنال کتدرال فرو ریزد.

به قصر شاه مالخازار می رسیم و وارد می شویم. از راهروها و پلکان ها عبور می کنیم و وارد تالاری می شویم که لرد سابیس در آن داخل یک تابوت دراز کشیده است.
صورتش سپید مرمری است و انگار نور از آن ساطع می شود. موهای سیاه بلند و مجعد حجیمش دو طرف سینه اش قرار دارند. نفس هایش آهسته است و چهره اش آرام. حتی انگار لبخندی کوچک بر لبانش است.
لوی کنار او نشسته و دست او را در دستش گرفته. شاه گابریل و شاه مالخازار با فاصله ای دورتر نشسته اند و در گوش هم زمزمه می کنند. راهب دومینیک مورن، لرد آریل، لرد نیل و دکتر بنجامین هم حضور دارند.

ما جلو می رویم و به شاهان تعظیم می کنیم. لوی سرش را به سمت ما برمی گرداند و با دست آزادش دست مرا می گیرد و می فشارد.

و در این لحظه توجه من به چیزی جلب می شود. صدایی به گوشم می رسد. چیزی از امواج رودخانه را در خود دارد، اما نه کاملا، انگار که فضایی عظیم تر برای رقص در اختیار دارد.

رویم را به سمت منشا صدا برمی گردانم و آن را از پنجره های باز ایوان می بینم.

پهنه ای عظیم و بی انتها از آب، با امواج خروشان.
چشمانم گشاد می شود و با صدایی مبهوت می پرسم:
"این چیست؟"

متوجه حضور بقیه ی همراهان تازه واردم در کنارم می شوم. آن ها هم مثل من مبهوتند.

شاه مالخازار با لحنی ناخشنود می گوید:
"این همان چیزیست که لرد سابیس به خاطرش به این حال افتاده. نامش اقیانوس است."

با صدایی لرزان زمزمه می کنم:
"اقیانوس."

و از شکوهش اشک در چشمانم جمع می شود.

شاه مالخازار با لحنی طعنه آمیز ادامه می دهد:
"می دانید مردم چه تصور می کنند؟
آن ها فکر می کنند لرد سابیس اقیانوس را خلق کرده تا گناهان آن ها شسته شود.
ببینیدشان."

و من آن ها را در زمین ماسه آلود مقابل اقیانوس می بینم. رو به قصر زانو زده اند و دستانشان را به حالت دعا بالا برده اند.

شاه مالخازار با همان لحن پیشین:
"در ساحل نشسته اند و دارند برای سلامتی لرد سابیس به درگاه خودش دعا می کنند."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 17:02
نمایش جزئیات
و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند‌‌.
"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟
که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"

من با صدایی آهسته و محتاطانه:
"پطروس عزیزم،
این مساله پیچیده است.
می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."

--

آزادنویسی شبانه

۲.۱۰

لرزه ای از قلب سیاه

از زبان ناتان


به جنگل منطقه ی مرزی نزدیک می شوم. قلبم را حس می کنم که شدیدتر می تپد. این هجومی از خاطرات گذشته است. آن هنگام که برای اولین بار به همراه گادفری به اینجا آمدم. آن هنگام که برای اولین بار پطروس را دیدم.

بر بستر چمن ها قدم می گذارم. در سقف شاخ و برگ ها از نور ماه جدا می افتم. پیش می روم و به پناهگاه، معبد سابق می رسم. او، پطروس آنجاست، مقابل دروازه. در چشمان آبی اندوهناکش شوق هست. بر لبانش لبخندی کوچک. او می دانست که دارم به دیدنش می آیم.

به سمتش می شتابم و ما همدیگر را در آغوش می گیریم. لحظاتی در همان حال می مانیم و بعد دست در بازوی هم وارد حیاط پناهگاه می شویم و به سمت نیمکتی زیر یک درخت بید می رویم و روی آن می نشینیم.

پطروس آه می کشد، با حالتی که بیشتر آسودگی در آن هست و نه غم.

پطروس:
"ناتان، چه خوب است که آمدی. وقتی فهمیدم قرار است بیایی، انگار چنگال غم که بر قلبم چنگ زده بود، رهایم کرد.
حالا آن غده در گلویم هست، اما شور را هم در رگ ها، در قلبم حس می کنم.
شاید باید خوشحال باشم، شاید بتوانم."

با گرمی به او لبخند می زنم و بازویش را می فشارم.
"معلوم است که می توانی، پطروس عزیزم.
می دانم سخت است که به عقب نگاه نکنی و از خودت نپرسی آیا تصمیماتی که طی جنگ گرفتی، اعمالت درست بود یا نه؟
اما باید دست از قضاوت خودت برداری."

دست آزادش را بالا می آورد و انگشتانم را که بر بازویش است، آرام نوازش می کند‌.
"می دانم.
اما یک چیز هست که می ترسم از آن خلاصی نیابم. این سردرگمی که چه طور هم خودم باشم و هم به پدرم عشق بورزم و هم گذشته را برای گادفری و رزالی جبران کنم.

و جز این من واقعا می خواهم چه باشم؟ یک شبح کمرنگ از راهبی که بودم، صاحب جایی که نه کاملا پناهگاه است و نه معبد، مراقب خون آشام های بی پناه، حتی آن دسته که خون معصومان را می نوشند؟

نکند فقط به این مسیر پافشاری می کنم، چون نمی خواهم شبیه آمالثورا یا نوکتیرا شوم؟

و نگاه های سرد و سرزنشگر رزالی و لوسیندا. آن ها انتظار دارند که من چه کنم؟
نوشندگان خون های معصوم را پشت درهای این پناهگاه به حال خود رها کنم تا اسیر آمالثورا یا نوکتیرا شوند؟

آیا آن ها واقعا گناهکارند؟"

دستم را آرام بر پشتش می کشم‌. می دانم که از من جواب نمی خواهد، هرچند جوابی هم وجود ندارد. او فقط می خواهد کنارش باشم.

در حالی که صدای ملایم وزوز حشرات شب در گوش هایم است، پطروس می گوید:
"لوی به اینجا آمده بود."

قلبم منقبض می شود.
چشمانم کمی گشاد، پوستم کمی سرد و نفس هایم لرزان.

پطروس سرش را اندکی به سمتم می گرداند. او متوجه آن تغییرات در من شده.
او نگاهش را به من می دوزد و من جرات نمی کنم به چشمانش نگاه کنم. نمی دانم در آن ها دلداری خواهم دید یا سرزنش.

پطروس ادامه می دهد:
"ما اینجا نشسته بودیم، کنار هم اینجا روی این نیمکت."

نفسم تنگ می شود‌.
پطروس دارد چه کار می کند؟
می خواهد تحمل مرا بسنجد؟

پطروس:
"قلبش اسیر گناه است.
به خاطر آن راهب هایی که به کشتن داد و لرد سابیس قبول نکرد به زندگی برگرداندشان، هیچ کدامشان را جز ایتاچی.

و لوی در تلاش است تا به لرد سابیس برگردد. من می دانم که کینه ای عمیق از او به دل دارد، اما با این حال می خواهد به او برگردد.
حتما فقط قدرت او برای برگرداندن مردگان را می خواهد. مگر نه؟"

نگاهم را به سمت چشمان او برمی گردانم. آیا پطروس به لرد سابیس حسادت می کند؟

سکوت می کنم، اما می بینم که پطروس این بار انتظار پاسخ دارد. چشمان آبی اش این بار سوزان است. شعله ای را می بینم که در آن ها می درخشد‌‌.

بازویش را با ملایمت فشار می دهم و با صدایی خش دار و غم آلود می گویم:
"پطروس عزیزم، درک می کنم که چه احساسی داری. تو می ترسی دوباره لوی را به خاطر لرد سابیس از دست بدهی‌."

این ها را می گویم، در حالی که در درون خودم غم و درد پیچیده، ترس از دست دادن پطروس به خاطر لوی.

پطروس:
"لرد سابیس او را شکست. مثل یک تکه ابزار از او استفاده کرد و وقتی دیگر نیازی به او نداشت، دور انداختش."

این ها را با لحنی تند به زبان می آورد، در حالی که عضلات صورتش منقبض شده‌‌.

پطروس:
"لوی نباید به او برگردد، حتی به خاطر برگرداندن مردگان."

من به نوازش پشتش ادامه می دهم و سعی می کنم آرامش کنم.
"اکنون که لرد سابیس قدرت برگرداندن مردگان را ندارد. ممکن هم هست که دیگر هیچ وقت آن را به دست نیاورد."

و بلافاصله می فهمم نباید این حرف را به زبان می آوردم. چشمان پطروس گشاد می شود و رگ پیشانی اش بیرون می زند. لب هایش می لرزند‌‌.
"داری می گویی لوی می خواهد برگردد، به خاطر خود لرد سابیس؟
که دوباره در برابرش زانو بزند و خودش را عروسک او کند؟"

من با صدایی آهسته و محتاطانه:
"پطروس عزیزم،
این مساله پیچیده است.
می دانی، داشتن ارباب در این دنیای پوشیده در مه می تواند آرام بخش باشد، حتی اگر آن ارباب به تو صدمه بزند."

پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نمی توانم بگذارم این اتفاق بیفتد.
این بار نباید بگذارم.
باید راهی پیدا کنم."

از جایش بلند می شود و در حیاط به راه می افتد، طوری که انگار دیگر تحمل نشستن را ندارد. با قدم هایی تند و بی قرار عرض و طول حیاط را طی می کند، با دستانی که پشتش قلاب شده و نگاهی رو به پایین.

تماشایش می کنم تا اینکه بالاخره آرام می گیرد. به سمتم می آید و می گوید:
"منتظرم باش‌. می روم از داخل خون بیاورم."

و کمی بعد با یک کوزه ی پر از خون و دو جام برمی گردد و روی نیمکت کنارم می نشیند و یک جام را پر می کند و به دستم می دهد.
من محتویاتش را می بویم و رنگ از صورتم محو می شود. با صدایی لرزان می پرسم:
"این خون انسان است؟"

پطروس:
"بله، خون یک شرورانسان است."

جام را پایین می آورم‌.
"اما تو که خون انسان نمی نوشیدی."

پطروس:
"مدتیست که می نوشم.
باید می نوشیدم، باید بنوشم تا بتوانم بمانم.
تو هم بنوش."

من:
"نمی توانم."

پطروس با لحنی سرد:
"چرا؟
تو که زمانی در نوکتیرا خون انسان می نوشیدی، چه شرور و چه معصوم."

من:
"آن زمان فرق داشت.
آن موقع به حمایت نوکتیرا نیاز داشتم تا موعد مناسب برای انتقامم برسد."

پطروس سرش را به نشانه ی نفی تکان می دهد.
"نه، حتی آن موقع هم حتما راه دیگری وجود داشته.

تو این را نمی نوشی، چون من و آنچه می کنم برایت مهم نیست.
تو خودت را متعلق به آمالثورا و اربابت لرد آریل می دانی."

او این جملات را با لحنی خشمگین و در حالی که نفس نفس می زند، به زبان می آورد. من با حالتی غم آلود و درمانده نگاهش می کنم و دستم را بالا می آورم تا صورتش را لمس کنم، اما او دستم را پس می زند و دوباره از جایش بلند می شود.
"تو و لوی،
هر دو همین طور هستید.
وانمود می کنید که دوستم دارید، که من برایتان مهمم، اما این طور نیست."

در همین لحظه یک خفاش کوچک سیاه مخملی که لوله کاغذی به پایش بسته شده، از آسمان به سمت پطروس می آید. پطروس لوله کاغذ را از پای او باز می کند و محتویاتش را می خواند و بعد شروع می کند به خندیدن با حالتی دیوانه وار‌‌.

پطروس:
"آن لرد سابیس ملعون از هوش رفته، در کماست، تقریبا مرده.
انگار دارم از شر او راحت می شوم.
می شنوی، ناتان؟
هاهاهاها."

و در حالی که من با چشمانی غم آلود و نگران جنونش را تماشا می کنم، زمین زیر پایمان شروع می کند به لرزیدن. خون از داخل جامم به اطراف می پاشد. کوزه از روی نیمکت به زمین می افتد و می شکند و خون داخلش بر زمین جاری می شود. من و پطروس می لرزیم، در حالی که چشمانمان گشاد شده و دهانمان باز مانده.

لرزش هر لحظه شدیدتر می شود و ناگهان صدایی مهیب از سمت ساختمان پناهگاه به گوشمان می رسد. شکاف هایی عمیق در دیوارهایش پدیدار می شوند و شروع می کند به فرو ریختن.

پطروس فریاد می زند:
"رزالی! لوسیندا!"

و به سمت ساختمان می دود و من هم به دنبالش، در حالی که فکری تاریک به ذهنم خطور کرده.
چرا این اتفاق دارد می افتد؟
به خاطر از هوش رفتن لرد سابیس؟
آیا او واقعا خدای این دنیاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 16:25
نمایش جزئیات
و تو، تو هم می خواستی دوستم داشته باشی، اما من مانعت شدم. در برابرم ایستادی و گفتی می توانیم از عشق فاسدمان چیزی دیگر بیرون بیاوریم. تو نمی فهمیدی پیوند تازه ای که من به تو وعده داده بودم، رایحه ی مرگ دارد، نه زندگی.
می گفتی خاکستر در هم رفته مان هنوز گرما دارد، اگر جرات لمسش را داشته باشیم. و خواستی دست بر سینه ام بگذاری. و همان طور که انگشتانت را با احتیاط به قلب سیاهم نزدیک می کردی، چشمان من هر لحظه گشادتر می شد.

--

آزادنویسی شبانه

تو را می شنوم، در موسیقی امواج

از زبان سابیس

صدایت را شنیدم. نام مرا به زبان آوردی. با زمزمه ای که انگار مرا به بیداری خود دعوت می کرد. بلند می شوم، با چشمانی نیمه باز. در برابرم پهنه ای وسیع و خشک از خاک سفت شده است، بی انتها. اینجا مرز دیگر نوکتیراست. سمتی که رو به آمالثورا نیست. این پهنه ی خاکی را ساختم، در حالی که به درونم نگاه می کردم، لجن های متعفن را با دستانم یکی یکی بیرون می کشیدم و سعی می کردم از آن ها نور دربیاورم.

این زمین وسیع، پر از خاک تیره چیست؟ انگار که قرار است بیش از این باشد، اما نمی دانم چه. ذرات وجودم از هم فاصله گرفته اند، مثل آبی که روی آتش است و ذراتش تبخیر می شوند، به هوا می روند، هر کدام به یک سو. مثل خون آشام‌جادوگری که می سوزانندش و خاکسترش را می پراکنند.
آیا دارم ناپدید می شوم؟
نمی توانم بترسم، انگار دستی در درونم خواب ریخته و مرا واداشته که فقط در آرامش حل شدنم را نگاه کنم. آمیختن به تار و پود دنیایی که آن را با عشق ساختم.
هنوز هم آن حس سوزان جایی در روحم لانه دارد. می دانم که بر زخم های مردگان بوسه می زنم و با نامی از عشق آن ها را حیات می بخشم.

چشمان زمردی تو را می بینم که با حالتی طعنه آمیز به من می نگرند. تو امیالم را خواسته هایی دست نیافتنی می بینی و امیدم را مضحک. آنچه در طلبش هستم را در آسمانی می بینی که دیگر نمی توانم به آن صعود کنم.
اما لوی، من نمی خواهم به بالا بروم. می دانم که اگر بخواهم می توانم، اما نمی خواهم. و قدرت هایم همین جا در دنیای محبوبم به اوج خواهند رسید. می دانم که می توانم پایین بمانم و به بالا برسم، به نور.

و زخم های مردگان، فقط من نیستم که تپشی سرخ از عشق را در آن ها می نهم، آن ها نیز در من چنین می کنند. از من متنفر نخواهند بود. مرا می بخشند. مهم نیست این سوزش تلخ در رگ هایم چه زمزمه کند در گوش هایم، آن ها مرا دوست خواهند داشت و نگاهشان به من خواهد بود.

و تو، تو هم می خواستی دوستم داشته باشی، اما من مانعت شدم. در برابرم ایستادی و گفتی می توانیم از عشق فاسدمان چیزی دیگر بیرون بیاوریم. تو نمی فهمیدی پیوند تازه ای که من به تو وعده داده بودم، رایحه ی مرگ دارد، نه زندگی.
می گفتی خاکستر در هم رفته مان هنوز گرما دارد، اگر جرات لمسش را داشته باشیم. و خواستی دست بر سینه ام بگذاری. و همان طور که انگشتانت را با احتیاط به قلب سیاهم نزدیک می کردی، چشمان من هر لحظه گشادتر می شد.

تو می خواستی چه کنی، لوی؟ برده ام شوی یا مرا برده ی خود کنی؟ این را من نفهمیدم. اما بدان که از هر دو ترس داشتم. و به همین خاطر بود که با موجی از درونم تو را به عقب پرت کردم. تو به دیوار کوبیده شدی و پایین افتادی، مثل عروسکی که او را نخواهند و به طرفی پرت کنند. در چشمانت اشک بود و از دهانت خون جاری، اما بر لبانت لبخند بود.

به سمتت آمدم. در یک قدمی ات ایستادم. دستم را بالا بردم تا در سینه ات فرو کنم و قلبت را بیرون بیاورم. منتظر بودم التماس کنی، اما تو فقط گفتی زمان می تواند مهربان باشد، اگر فراموش کنیم لحظات را بشماریم.

تو جرات کردی که امید داشته باشی. تو درد پیوندمان را به هیچ انگاشتی و خیال کردی یک روز زنگار پوسیدگی از روح های به هم گره خورده مان پاک می شود.

موجی دیگر بر تو وارد کردم، بر سینه ات. صدای خرد شدن استخوان های قفسه ی سینه ات را شنیدم. انگار خونی که از قلبت بیرون زد را بر دستانم حس کردم. گرم نبود، سرد بود. اما نه مثل مرگ، مثل آرامش. یا نکند هر دوی آن ها یکی هستند؟
تو فریاد نزدی. فقط آهسته خس خس کردی. و من رویم را برگرداندم و از تو دور شدم تا به گوشه ای پناه ببرم و رویایی ببینم که از حقیقت متعفنم زاده شده، رویایی که گناه نیست.

با قدم هایی سخت از تو دور می شدم، طوری که انگار به پاهایم سنگ بسته بودند. حیات را حس می کردم که با تردید تو را ترک می کرد. و آشوب را که مثل تگرگ بر من می بارید.
نفس های تو تنگ می شد و نفس های من نیز. چرا هیچ کس به کمک تو نمی آمد؟ شاه گابریل، او این گونه از تو مراقبت می کرد؟ تو که جادوگر ارشدش بودی.
آه، لوی، او تو را فقط مثل یک ابزار می دید. شاید حتی در قلبش از تو منزجر بود، تو که برایش یادآور من بودی. من و تو نه مثل گابریل هستیم و نه مالخازار. ما سپیدی یا سیاهی نیستیم. ما گرد خاکستری هستیم. نه آن قدر نرم که نوازش کند و نه آن قدر تیز که بسوزاند. تنها در هوا معلق نگه می دارد، در انتظار چیزی که نمی دانی صعود است یا سقوط.

رویم را برگرداندم. به سمتت شتافتم. رو به رویت نشستم. موجی ملایم را بر سینه ات نشاندم و قلب سوراخ شده و استخوان های شکسته ات را درمان کردم. به ناچار نگاهم را به چشمانت دوختم تا مطمئن شوم که حیات، این معشوق گریزپا ترکت نکرده. چشمان زمردی ات نیمه باز بود. سایه ی مژه های سرخت بر آن ها افتاده بود. با صدایی خشک و کم جان از من خواستی نزدیک تر بیایم. چنین کردم و تو دستت را بر صورتم گذاشتی. گفتی پرده ی چروکیده ی مرگ را می بینی؟ بین نگاه های ماست، اما دارد کنار می رود.

لوی، می خواستم پیوند زنگار گرفته مان همان طور بماند، بمیرد یا شاید بیشتر بپوسد. تلاش برای تبدیلش به چیزی نرم را تباهی بیشتر می دیدم. اما تو با چشمانت مسیری جدید از آینده را برایم باز کردی. دربش را گشودی و گذاشتی نوری را ببینم که نه گرممان می کند و نه سردمان، تنها بر پوستمان می لغزد و ما را وامی دارد روحمان را بچشیم و در خاکستری مان، گاه با بال های گشوده پرواز کنیم و بالا برویم و گاه فقط سقوط کنیم، بی مرگ.

دستانم را بالا می آورم، با انگشتانی که به سمت زمین خاکی وسیع نشانه رفته. می گذارم هر آنچه درونم است، به سمتش برود. انواری که گاه کدر و سنگین است و گاه روشن و سبک. همه ی آن ها از تنم بیرون کشیده می شوند و می روند تا زمین کم کم پر شود. از آب. آبی که هر لحظه بالاتر می آید و به دوردست کشانده می شود. آبی که موج برمی دارد. آزاد و خروشان‌.
در برابرم پهنه ی وسیع و بی انتهایی از آب است. با امواج بلند. می خندم و از صدای خنده ام شگفت زده می شوم، طوری که انگار تا به حال چنین آوایی نشنیده ام.

می بینی، لوی؟ باشکوه نیست؟ شاید به هنگام سقوط بی مرگمان بخواهیم در این پهنه ی پر از آب بیفتیم و فرو رویم.

در حالی که به منظره ی مقابلم چشم دوخته ام، متوجه می شوم کسی از پشت به من نزدیک شده. رویم را به سمتش برمی گردانم. مالخازار است. بهت بر چهره اش نشسته و نگاهش بر پهنه ی پر از آب خیره مانده.

من:
"باشکوه است، نه؟
می خواهم اسمش را اقیانوس بگذارم."

نگاه مالخازار آهسته به سمت من برمی گردد. بهت نشسته در چشمانش به خشم و ترس تبدیل می شود و با صدایی که به سختی از اعماق گلویش برمی خیزد:
"شما چه کار کردید، لرد سابیس؟
بعد از تمام آن تهذیب هایی که روی خودتان انجام دادید، در حالی که جادوگر درمانگرتان گفته بود نباید از قدرت هایتان استفاده کنید، این را ساختید؟"

من طوری به او نگاه می کنم که انگار دارد به زبانی غیر قابل فهم سخن می گوید. از قدرت هایم استفاده نکنم؟ من خدای نوکترنال کتدرالم، خالق آن. لبخندی کمرنگ به لب می آورم و با صدایی که آغشته به اندکی دلخوریست:
"این حرف های بی معنی چیست، مالخازار عزیز؟"

و به سمت پهنه ی پر آب عزیزمان، اقیانوس می روم. می خواهم خودم را به آن بسپارم، لوی. و تصور کنم تو هم کنارم هستی. تا وقتی که بیایی. و خواهی آمد، می دانم.
من تو را در این آبی قلب نواز می بینم، تو را در این موسیقی امواج می شنوم‌.

به نزدیکش می رسم. موج هایش به نوک انگشتانم می خورد. دستانم را به سمتش دراز می کنم، طوری که انگار می خواهم آن را در آغوش بکشم.
اما در همین لحظه اطرافم تار می شود و تلوتلو می خورم و با صورت بر خاک خیس فرود می آیم.
و در حالی که موج ها می آیند و می روند و پوست صورتم را از لا به لای خاک نوازش می کنند، به تو می گویم:
"اسمش را ساحل می گذارم."

و در تاریکی فرو می روم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 27 اسفند 1404 00:28
نمایش جزئیات
حالا دارم می بینم این فکر اوست که مرا احاطه کرده، به من غالب شده. او که جایی بین آمالثورا و نوکتیرا نفس می کشد. پطروس، پسر شاه گابریل، متعلق به هیچ جا. راهب و نه شاهزاده. می توانم صورت غمگینش را ببینم. آن چشم هایی که اندک مرطوب است، لب هایی که به لبخندی کمرنگ آغشته شده. و پاسخش وقتی ابراز تاسف کردم که تو او را نبخشیده ای: برف روی گناه، آرام تر از بخشش می نشیند.
و او می پذیرد که تو گناهش را نگه داری، با دستت آن را روی قلبش فشار دهی.

--

آزادنویسی شبانه

پرنده ای در زخم هایت

از زبان ناتان

خونی که در رگ دستان تو می تپد. من به سمتش خم می شوم. روی زمین زانو می زنم. هنوز هست در برابر دیدگانم، خون رگ تپنده ی گردنت، خون قلب تپنده ات. ولی آن را برای بعد نگه می دارم، بعدی به اندازه ی ابدیت.
من خونت را برای گناهش می خواهم، و تو خونم را برای رهایی.

گادفری، می دانی این جملات چیستند؟ لرد آریل آن ها را جایی در کمدش زیر رداهایش پنهان کرده. آن دستخط را می شناسم. متعلق به شاه گابریل است. و آن متن را برای چه کسی نوشته؟ البته، شاه مالخازار.

می دانم که لرد آریل هر شب به اتاقش می رود. مقابل کمدش می نشیند. با چهره ای رنگ پریده، چشمانی اندک گشاد شده و لب هایی که اندکی از هم باز مانده اند. با دستان لرزانش درب کمد را باز می کند، رداها را کنار می زند، یادداشت را برمی دارد و می خواند و می گذارد گونه هایش گلگون شوند.

شاه گابریل دوباره شروع کرده است به دیدن سرورم آریل. زود به زود به ملاقاتش می آید. و من در چشمان درشت و قهوه ای معصوم سرورم می بینم که می خواهد قلبش را برای شاه گابریل بشکافد و رازهایش را آشکار کند، اما چنین نمی کند.
هرچند شاه گابریل می داند، مگر نه؟ شکنندگی سرورم چیزی بود که شاه گابریل را به سمت افسون خون آشامی کشاند.

اما انگار آن لحظه ی تبدیل خاطره ای است که از برابر چشمان لرد آریل عبور کرده و دیگر برنمی گردد. و فقط یک تار نازک امید است که او را نگه داشته.
اگر شاه گابریل دوباره او را به حال خود رها کند، چه؟

در وان پر از آب جا به جا می شوم. گرمایش مرا خواب آلود کرده و چشمانم دارد کم کم بسته می شود، اما صدای خنده ی ملایم لرد آریل دوباره مرا به عالم بیداری برمی گرداند. دارد با کسی زمزمه می کند. شاه گابریل نیست، دکتر بنجامین است. اما موضوع صحبتشان شاه گابریل است، اینکه او چه طور بنجامین را به خاطر گناهش تنبیه نکرده.

به سختی تنم را که مثل سنگ کند و سنگین شده، از جا بلند می کنم و از وان بیرون می آیم و حوله را دور خودم می پیچم. امشب می خواهم به دیدن پطروس بروم. فرزند تبدیلی ام.
یادت هست یک بار به تو اعتراف کردم که بدلش کردم نه برای نجاتش بلکه برای تسلط به او؟
حالا دارم می بینم این فکر اوست که مرا احاطه کرده، به من غالب شده. او که جایی بین آمالثورا و نوکتیرا نفس می کشد. پطروس، پسر شاه گابریل، متعلق به هیچ جا. راهب و نه شاهزاده. می توانم صورت غمگینش را ببینم. آن چشم هایی که اندک مرطوب است، لب هایی که به لبخندی کمرنگ آغشته شده. و پاسخش وقتی ابراز تاسف کردم که تو او را نبخشیده ای: برف روی گناه، آرام تر از بخشش می نشیند.
و او می پذیرد که تو گناهش را نگه داری، با دستت آن را روی قلبش فشار دهی.

وارد اتاقم می شوم. حوله را باز می کنم و یک ردای ارغوانی ساتن به تن می کنم. جلوی آینه می نشینم و میله ی فلزی را در ظرف آتشین مقابلم فرو می برم. می خواهم موهای سرخم را فر کنم. لوی جادوگر نیز چنین کرده. امشب در قصر دیدمش. احساس کردم او هم می خواهد به دیدن کسی برود. اما پطروس یا لرد سابیس؟ هر کدام که باشد، قلبش را آرامش نخواهد بخشید. اما او به دنبال آرامش نیست، به دنبال شکستن یخ کرخ کننده ایست که بر روحش چنگ انداخته.
و من، اگر به آینه نگاه کنم، ممکن است ترکیبی از خودم و او را ببینم، یک ناتان‌لوی در سکوت شیشه ای رویاها، در ضربانی که هر آن ممکن است خرد شود، به هزاران قطعه تقسیم شود.
آینه خواهد تپید.
و من می گویم این خوب است، گادفری. ما در زمان منجمد نخواهیم شد.

و می دانی، تمام این ها عطش هایی که یا سیراب نمی شوند یا اشباع می شوند، انگار همه رنگ دیگری پیدا کرده اند، انگار حالا فقط وجود دارند تا فراموش کنیم که جنگ اتفاق افتاده است. که شماری از مرده ها ممکن است هرگز بازنگردند.
اما آیا ممکن است از یاد ببریم؟ در حالی که زنده ها هم رایحه ی جسد دارند؟
دستانم بوی کسی را می دهند که هرگز لمس نکرده ام، یک جنازه که هرگز ندیده ام.

گادفری، باید بگویم زمانی این فکر تاریک در سرم بود که لوی را از ذهن پطروس پاک کنم. به او حسادت می کردم، می کنم، درست مثل او نسبت به من. اما من به لوی وصل شده ام. انگار فقط او نبود که راهبان پطروس را به مرگ کشاند تا او را زنده نگه دارد. دستان من هم آلوده شد. من نمی توانم لوی را از ذهن پطروس بزدایم، بی آنکه خود محو شوم.
گه گاه پطروس را در مه فرو می برم تا نه او را ببیند و نه مرا، اما حتی در آن لحظات هم سایه ی انگل های لوی در جانش است و خون من در رگ هایش.

موهایم را فر می کنم. از جایم بلند می شوم و از اتاقم بیرون می آیم. از پلکان پایین می روم. به لرد آریل و بنجامین که در ایوان نشسته اند و پشتشان به من است، نگاه می کنم. اکنون زمزمه نمی کنند و نمی خندند، اما حس می کنم که آرامند. از جام هایشان آهسته خون می نوشند. لبخند کمرنگی به لب می آورم و از خانه خارج می شوم و از قصر.

گادفری، نگران نباش. به زودی به نوکتیرا می آیم و با شاه مالخازار حرف می زنم و از او می خواهم آزادت کند. در زخم های تو پرنده ای آشیانه دارد که نمی خواند. اما به زودی خواهد خواند، حتی اگر یک زمزمه باشد.
تو، دوست قدیمی ام، بدل کننده ام، خالقم. تو که مثل ماه بر آوار ایمانم نشستی و من را واداشتی که تاریکی را مقدس ببینم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 25 اسفند 1404 19:24
نمایش جزئیات
اما من دارم کفر می گویم! این قانون شاه گابریل است که باید مرا به اوج ببرد. عطشی که مرا فرا می خواند و من به صورت مرمری رنگ پریده اش سیلی می زنم. محکم، طوری که به عقب پرت می شود و در مه درونم محو می شود.
اما او برمی گردد، این بار در قالب اشتیاقی سوزناک برای کشف کیستی خونی که در ظرف مقابلم آرام گرفته.
آریل، باید اعتراف کنم این اولین بار نبود که در آزمایشگاه خون انسان چشیدم، خونی که باید آن را در راستای هدف مقدسمان به کار می بردم‌.

--

آزادنویسی شبانه

گناه و آغوش تنهایی

از زبان بنجامین

سنگ های مکعبی سپید که با ملاتی درخشان روی هم سوار شده اند. دیوارهای اطرافم این طور هستند. یک میز طویل، جایی که من و چند محقق دیگر پشتش نشسته ایم و مشغولیم. در هر بخش این تشکیلات محققان در کنار هم برای هدفی مقدس کار می کنند. ساخت خون مصنوعی، ماده ای که نه کاملا طعم خون حیوان را دارد و نه خون انسان را. نه حسرت خون انسان را بر دل خون آشام می گذارد و نه او را به سمت خون انسان وسوسه می کند.

اینجا تنها مکان در آمالثورا است که خون آشام ها می توانند خون انسان را این قدر نزدیک به خود داشته باشند. یک ظرف پر از آن همین حالا مقابلم است. و می دانی رایحه اش مرا به یاد چه می اندازد، آریل؟ به یاد آن زمان که با همدیگر در نوکتیرا زندگی می کردیم.
شاید مرا خودخواه بدانی، اما گاه آرزو می کنم کاش تا ابد آنجا کنار هم می ماندیم. من و تو، مخفیانه‌.

با یک لوله ی شیشه ای مقداری از خون را جمع می کنم و به آن خیره می شوم. این سرخ‌مایع تیره‌. متعلق به چه کسیست؟ تا آن را فرو ندهم، متوجه نخواهم شد. یک لحظه وسوسه می شوم که این کار را بکنم. ضربان قلبم بالا می رود و گونه هایم داغ می شوند. به همکارانم نگاه می کنم که در کارشان غرق هستند. لوله ی شیشه ای را بالا می برم، نزدیک به دهانم. مکث می کنم. دستم می لرزد. می دانم که اگر بفهمند، تنبیهی سخت در انتظارم خواهد بود.

دهانم را باز می کنم و محتویات لوله را در آن می ریزم. لحظه ای آن را نگه می دارم و بعد فرو می دهم. تصاویری در ذهنم پدیدار می شوند. حرف هایی در گوشم زمزمه می شوند. یک انسان، زن زیبا، جسور. موهای بلند ابریشمین و سیاهش در نور ماه برق می زنند. در چشمانش اراده ای آهنین هست. در دستش یک خنجر که بالا می رود و بر قلبم فرود می آید.

فریادی از اعماق گلویم بیرون می جهد. همکارانم نگاه های نگرانشان را به سمتم برمی گردانند. لوله ی شیشه ای از دستم بر زمین می افتد و می شکند.
سعی می کنم لبخند بر لب آورم. با صدایی لرزان می گویم:
"آه، خستگی. خوابم برده بود و داشتم کابوس می دیدم."

آن ها مدتی با حالتی مشکوک به من می نگرند، در حالی که ترس مثل مذاب در رگ هایم می جوشد. نکند فهمیده باشند؟
از جایم بلند می شوم و با گام هایی نامتعادل اتاق و ساختمان را ترک می کنم و به حیاط، به باغ می روم، انگار که امیدوارم سایه ی درختان در نور ماه روحم را آرام کند.

و آن زن، قاتل خون آشام ها. صدایش مثل زمزمه ی سایه در گوش هایم. او چه می گفت؟ ابروهایم را در هم می کشم و سعی می کنم به خاطر آورم.

"شما هیولاها والدینم را کشتید. قانون شاه گابریل جلوی شما را نمی گیرد.

شما حق ندارید زنده باشید."

بله، او این ها را می گفت. و من هنوز می توانم خنجرش را در قلبم حس کنم. دستم را بالا می آورم و روی سینه ام می گذارم. این سوزش، این درد. یک لحظه چشمانم را می بندم. عضلات صورتم منقبض می شوند. تلوتلو می خورم.

آریل، دوست دارم فکر کنم که این یک زخم آسمانیست. چیزی که مرا رستگار می کند. چون می ترسم که چیز دیگری برایم باقی نمانده باشد. نوری که بر روح تاریکم بتابد. یا دستی که گناهانم را بشوید.

اما من دارم کفر می گویم! این قانون شاه گابریل است که باید مرا به اوج ببرد. عطشی که مرا فرا می خواند و من به صورت مرمری رنگ پریده اش سیلی می زنم. محکم، طوری که به عقب پرت می شود و در مه درونم محو می شود.
اما او برمی گردد، این بار در قالب اشتیاقی سوزناک برای کشف کیستی خونی که در ظرف مقابلم آرام گرفته.
آریل، باید اعتراف کنم این اولین بار نبود که در آزمایشگاه خون انسان چشیدم، خونی که باید آن را در راستای هدف مقدسمان به کار می بردم‌.

اشک گناه در چشمانم جمع می شود. لب هایم را به هم می فشارم. روی چمن ها می نشینم. غم گلویم را می فشارد. به این فکر می کنم که به معبد بروم و اعتراف کنم و بگذارم تنبیهم کنند. بگذارم بار تقصیر را از دوشم بردارند.
وقتی شلاق پوست و گوشتم را شکافت و داغ آن را آتش زد و سوزاند، شاید بتوانم یک نفس آسوده بکشم. آن زمان به دیدنت می آیم و با هم در ایوان اتاقت می نشینیم و خون گرم خوک می نوشیم.

با تصور این صحنه لبخند بر لبانم می نشیند. می بینی؟ کمی دردآور است. اینکه گناه می تواند یک شکوفه ی زودگذر باشد.

دارم از جایم بلند می شوم که ناگهان چیزی گوش هایم را پر می کند. سکوتی آهنین است که جای خش خش ملایم برگ ها در نسیم شبانه را گرفته. و ماه، انگار به یک باره پر نورتر ار قبل می تابد.

و من حسش می کنم. نگاهم را به سمتش می چرخانم و او را می بینم. او، شاه گابریل به اینجا آمده. مانند قدیسی که از نقطه ای روشن در درونم زاده شده و به یاری ام آمده باشد.
با قامت برافراشته، ردای بلند سپید آبی، آبشار موهای بلند طلایی و مجعد، و چهره ای که هم مهربان است و هم سخت.

به سمتش می شتابم. در برابرش زانو می زنم و پایین ردایش را با دستانم می گیرم و آن را می بوسم. اعتراف می کنم. با صدایی که انگار از گلویم نمی آید و پژواکیست از عمیق ترین و تاریک ترین بخش های روحم.

او خم می شود، دستش را بر سرم می گذارد و به من لبخند می زند‌.
"بنجامین، تو همیشه اشتیاقی فروزان داشته ای برای لمس روح انسان ها. من تو را می فهمم. به یاد دارم زمانی به آریل گفتم قانون منع نوشیدن خون انسان باعث می شود روح انسان ها را بهتر لمس کنیم."

می شنوی، آریل؟ او از من خشمگین نیست. و او به تو اشاره کرد. آن طور که فکر می کردی، نیست. فراموشت نکرده. هنوز به یاد توست.

از جایم برمی خیزم و به داخل برمی گردم. به اتاق کارم. پشت میز می نشینم و خون خوک را با خون انسان ترکیب می کنم و می چشم. این بار خاطره ای نیست. هیچ. کیستی آن زن در ناآگاهی خوک محو شده، مثل گناه های من که در غبار زمان محو می شوند.

اما می دانم که الان هنوز در باغ هستند. کنار شاه گابریل که نزدشان مانده تا در آغوش تنهایی فرو نروند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 24 اسفند 1404 16:34
نمایش جزئیات
اما گابریل، این را با لبخندی تلخ اما آسوده بر لبانم به تو می گویم. هنوز زمین را زیر پاهایم حس می کنم. فقط گور تنگ تابوتم نیست که برایم معنا دارد. هر شب را طوری نفس نمی کشم، خون نمی نوشم که انگار شب دیگری نیست. هنوز شب فردا هست و شب بعد از آن و شب های بعدی. و در یکی از آن ها، من در باغ روی نیمکت زیر نور ماه کنارت می نشینم، دستت را می گیرم و به تو می گویم که می ترسم.

--

آزادنویسی شبانه

به تو می گویم که می ترسم

از زبان آریل

حس می کنم بین تو و من غباری از مه افتاده، مثل پرده ای خاکستر میان خواب و بیداری. شاید من خودم را اسیر رویا کرده ام تا نیش واقعیت در قلبم فرو نرود.

گابریل، یک چیز هست که بیش از همه مرا می سوزاند. اینکه خاطرات دردآورمان هم برایم حسرت شده. جدایی مان و مرگمان.

و من نمی توانم به تو بگویم که درد دارم. چون این گودال ترس در سینه ام هست که نکند من چیزی نباشم جز پوسته ای از گذشته ات؟
اما گابریل، من همان کسی هستم که تو را تبدیل کرد، زندگی جاودان را به تو بخشید!

شاید یک شب بتوانم به تو بگویم، به خودم اجازه دهم که در برابر چشمانت بشکنم. لبخند غمبار به لب نیاورم و سعی نکنم درد را مثل خون فرو دهم.

گابریل، به یاد می آوری؟ من یک بار به تو گفتم مثل پیوندهای دیگری نیستم که در قلبت داری. نه می توانم سردی ات را تاب بیاورم و نه حرارت سوزانت را. نه می توانم خون را از تو جدا کنم و نه تو را در آن غرق کنم. نه تو را به آسمان ببرم و نه به زیر زمین.

و تو چه جواب دادی؟ گفتی که بله، من فرق دارم. گفتی من ویرانی فرشته گونم، زیبا اما ویرانگرم. با لبخندی گفتی که هم در آن شوق بود و هم شکست.
آیا ترک هایی که به شیشه ی روحت دادم، هم نجاتت داده و هم نفرینت کرده؟ تو در چه غرق شده ای؟ یک باتلاق یا یک اقیانوس؟

کرم های انگلی، ریز و لولنده. آن ها هیچ گاه به اینجا، آمالثورا نرسیدند، اما گاه حس می کنم یکی از آن ها به طریقی به اینجا، به درونم راه پیدا کرده است. از من تغذیه کرده، رشد کرده و عظیم شده، اما آرام و ساکت در گوشه ای چنبره زده تا در وقتی که باید بیرون بخزد.
لوسیندا، نوه ات او چیزی از آن ها را در خود داشت، هنوز هم دارد. می بینم که ترس هنوز چه طور در چشمان آبی اش موج می زند. ترس از اینکه کرم دوباره به او غلبه کند‌.

گابریل، باید اعتراف کنم که افکار وحشتناکی در سر دارم. گاه در کابوس هایم می بینم که بنجامین با یک جام پر از خون آلوده بیهوشم می کند و مرا به بیمارستانش می برد و انگل لوسیندا را از داخل تنش بیرون می کشد و در بدن من می گذارد. به دستور تو.

و من به خود می لرزم. نمی دانم می خواهم این کرم زودتر خود را نمایان کند تا این انتظار تاریک کشنده به پایان برسد یا اینکه می خواهم تا ابد درونم آرام بگیرد.
و من به معبد می روم تا انگلم سرود شبانه ای را بشنود که در رگ های خون می چرخد. و او آرام دور خود حلقه می شود و با خوانندگان همسرایی می کند. شاید این او را نگه دارد.

و ناتان؟ او هنوز کنارم است. حس می کنم نه از عشق، بلکه وفاداری. موهایش آتش شفافی هستند که مرا با درکشان می سوزانند، نه داغی شان. او می داند، می فهمد چه در درونم می گذرد، روح من در برابر دیدگانش برهنه است.
و من با صدایی لرزان از او می خواهم که برود، اما او می ماند. او می ترسد. هنوز هم در چشمان من غمی را می بیند که می کشد. او گذشته را فراموش نمی کند، هر چه قدر هم که نام ناپدید شده ی خدای فراموشی را زیر لب زمزمه کند.

اما گابریل، این را با لبخندی تلخ اما آسوده بر لبانم به تو می گویم. هنوز زمین را زیر پاهایم حس می کنم. فقط گور تنگ تابوتم نیست که برایم معنا دارد. هر شب را طوری نفس نمی کشم، خون نمی نوشم که انگار شب دیگری نیست. هنوز شب فردا هست و شب بعد از آن و شب های بعدی. و در یکی از آن ها، من در باغ روی نیمکت زیر نور ماه کنارت می نشینم، دستت را می گیرم و به تو می گویم که می ترسم.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: جمعه 22 اسفند 1404 18:35
نمایش جزئیات
او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خون‌نوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.

مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."

دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."

--

کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش پنجم

از هم می نوشیم، در فاصله

از زبان گابریل

تالاری با سنگ های مرمر سپید. من بر کف آن گام برمی دارم. یک ردای سپید طلایی دنباله دار به تن دارم. موهای بلند و مجعد طلایی ام از روی شانه هایم سرازیر شده و تاجم روی سرم است. نگاهم به جلو دوخته شده. به دومینیک مورن که در انتهای تالار ایستاده، کنار یک میز که رویش یک کوزه و دو جام قرار دارد.

همان طور که به سمت دومینیک مورن می روم، متوجه کششی در انتهای ردایم می شوم و همهمه ای می شنوم. نگاهم را پایین می آورم و کسانی را می بینم که بر زمین زانو زده و ردایم را در دست گرفته اند و با چشمانی پرستشگرانه به من نگاه می کنند. همه ی آن ها انسان هستند.

به دومینیک مورن می رسم. او کوزه را برمی دارد و جام ها را با سرخ‌مایع درونش پر می کند و با لبخندی تلخ رو به من می گوید:
"امشب خون می نوشیم، نه آب آهن."

من:
"دومینیک مورن، چرا فقط انسان ها اینجا هستند؟ خون آشام ها کجایند؟"

دومینیک مورن:
"سرورم، فراموش کرده اید؟
شما مرز را باز گذاشتید و خون آشام های آمالثورا هم به منطقه ی مرزی مشترک و نوکتیرا هجرت کردند."

من لحظاتی با چشمانی مبهوت به او نگاه می کنم، اما بعد به یاد می آورم‌.
"آه، بله."

یکی از جام ها را به دستم می دهد و هر دو شروع می کنیم به نوشیدن. اولین جرعه را که فرو می دهم، سوزشی سخت گلو و سینه ام را چنگ می زند. چهره ام در هم می رود. به سرفه می افتم و مایعی غلیظ از گوشه ی دهانم بیرون می ریزد. گوشت تنم است که تکه تکه شده. می بینم که دومینیک مورن هم به همین حال گرفتار شده.

من با صدایی گرفته از اعماق گلویم:
"چه کار کردی، دومینیک مورن؟"

دومینیک مورن با لبخندی غم بار اما آرام:
"سرورم، انسان ها ما را می پرستند، ما نجاتشان دادیم. اما حالا می خواهند که ما بمیریم."

رویم را به سمت انسان ها برمی گردانم. می بینم که چشمانشان اشکبار است و در آن ها هم غم هست و هم عزم.

سرفه می کنم و گوشت و خونم از تنم کنده می شود و از دهانم بیرون می ریزد. نگاهم لحظاتی تار می شود و وقتی دوباره همه چیز اطرافم واضح می شود، می بینم که پشت یک میز طویل نشسته ام، در حالی که یک جام نیمه پر از خون به دست دارم و نزدیکانم، دومینیک مورن، آریل، نیل، ناتان و بنجامین اطرافم نشسته اند. حتی پطروس، رزالی و لوسیندا هم هستند. و همگی با نگرانی به من خیره شده اند.

دستم را به سمت دهانم می برم و مایعی که کنارش جاری شده را لمس می کنم. فقط خون است و نه گوشت. و از من نیست، خون چرب خوک است. به سختی لبخند به لب می آورم.
"گویا لحظاتی حواسم منحرف شد و این خون لذیذ از مسیرش منحرف شد."

و از شنیدن کلمات 'خون لذیذ' و 'منحرف' به خود می لرزم. خارشی در گلویم حس می کنم و دوباره به سرفه می افتم. نیل که سمت راستم نشسته، آهسته به پشتم ضربه می زند. آریل که سمت چپم نشسته، دستم را با ملایمت می گیرد.
"گابریل عزیزم، چه شده؟ دقایقی پیش خیلی سخت سرفه می کردی، طوری که انگار جسمی خاردار در گلویت به دام افتاده."

من لبخند محبت آمیزی روانه اش می کنم.
"نگران نباش، آریل عزیزم. فکر می کنم به خون خوک حساسیت پیدا کرده ام."

نیل:
"نوشیدن مداوم آب آهن باعث این اتفاق شده."

و نگاه سرزنشبارش را به سوی دومینیک مورن می افکند، اما نگاه دومینیک مورن روی من متمرکز شده، سرد و معترض.
چرا؟ چون مرز را باز گذاشتم؟ یا چون خواستم به جای آب آهن، خون چرب خوک بنوشم؟ شاید هم چیز دیگریست. به خود می لرزم. آه، بله، همان است. تصویر او در ذهنم زنده می شود. مالخازار، با موهای سیاه بلند و ابریشمین، گونه های استخوانی تو رفته، و چشمان خاکستری تیره. او یک سوگواریست. یک تابوت فلزی ملبس به مخمل مشکی که روی شانه های خون و خون‌نوشان است. و می رود تا در گودالی در دل خاک آرام بگیرد. او اشک هاییست که فرو نمی ریزند، اما به گدازه ی خشم بدل می شوند و زیر پوست می لغزند.

مالخازار:
"گابریل، مهم نیست اگر خون آشام ها یا انسان ها تو را نخواهند. جای تو اینجاست."

دستش را روی سینه اش می گذارد.
"در این قفسه ی استخوانی که تو قلب نیمه مرده اش را در آغوش گرفتی. در زمانی که آمالثورا می خواست رهایش کند و نوکتیرا می خواست آن را به بند بکشاند."

تصویر محو می شود. من از جایم بلند می شوم. سعی می کنم آرام باشم، اما لرزشی لجوج در تنم موج برمی دارد. نفسم را از سینه بیرون می دهم.
"عزیزان من، پوزش می طلبم، اما باید مدتی شما را ترک گویم. شما به شب نشینی تان مشغول باشید، ساعتی دیگر دوباره به شما ملحق خواهم شد."

و رویم را برمی گردانم و به سمت خروجی تالار می روم، در حالی که نگاه های ناخشنودشان را روی خودم حس می کنم.
من قصر و آمالثورا را ترک می کنم و به منطقه ی مرزی می روم، به نوکترنال کتدرال. به تالاری که یک حوض دوار پر از آب برای غسل کردن در آن هست و مالخازار ملبس به ردایی سیاه در آن ایستاده، با صورتی در هم رفته و نگاهی که در فکر غرق است.
وقتی متوجه من می شود، چشمانش را به من می دوزد و لبخندی کمرنگ بر لبانش می نشیند.

من لب حوض می نشینم.
"مالخازار عزیز، چرا داخل حوض رفتی؟"

مالخازار:
"گابریل، من در یک مراسم اعتراف بودم."

من:
"اعتراف؟ چه کسی داشت اعتراف می کرد؟"

مالخازار:
"لرد سابیس. او ردای سپید پوشید و از من خواست تمام ساکنان دنیای نوکترنال کتدرال را باخبر کنم تا به اینجا بیایند و شاهد اعترافاتش باشند."

چیزی در درونم به خود می پیچد. مالخازار ادامه می دهد:
"من از او درخواست کردم که فقط به من اعتراف کند‌. و او..."

مکث می کند و دهانش به شکل خطی شکسته درمی آید و ابروهایش کمی بالا می روند، طوری که انگار همزمان هم منزجر شده و هم درمانده.

مالخازار:
"او همه چیز را به من گفت، گابریل. از آن لحظه که به ادعای خودش دنیایش و موجوداتش را خلق کرد تا آن لحظه که از آسمان به زمین نزول کرد و به تذهیب مشغول شد و همه ی چیزهای دیگر.

و من باید در اینجا، در این حوض، داخل این آب سرد دستانش را می گرفتم و می گذاشتم تمام لجن های درونش را در گوش هایم زمزمه کند."

چیزی نمی گویم. به لرد سابیس فکر می کنم. مردمان آمالثورا مانند نوکتیرایی ها نیستند و وابستگی کمتری به او دارند، اما در عین حال نمی خواهند بر خلاف میل او عمل کنند. بیشترشان او را خدا نمی دانند، اما یک موجود کهن که غمش می تواند دنیا را در خود ببلعد.

و مراسم تذهیبم با او. رنجی که به همه ی ما زخم زد و روحمان را خالی کرد، اما قدرت های او را برگرداند. به خود می لرزم. اما لبخند به لب می آورم، هرچند آلوده به اندکی اضطراب. آرام وارد حوض می شوم و می گذارم سوزن های ریز آب سرد ترس درون روحم را محو کنند.

من:
"تو کار درستی کردی، مالخازار عزیزم. بخشی از او در وجودت جاریست. او بدل کننده ات است. اگر رنج بکشد، تو هم رنج می کشی."

آهسته به سمتش می روم. او نیز آهسته به سمتم می آید. در چند قدمی هم متوقف می شویم. دستان همدیگر را از زیر آب می گیریم. من زمرمه می کنم:
"حالا او کجاست؟"

در حالی که نگاهم به رگ گردنش است و نگاه او نیز به رگ گردن من. پاسخش زمزمه ای آرام اما اندک مضطرب است:
"گفت می رود تا با تو تنها باشم."

و من به این فکر می کنم که لرد سابیس تنها کسیست که نزدیکی من و مالخازار را رد نمی کند و این مثل آوای مرگ در روحم می پیچد. چشمانم کمی گشاد می شود و صورتم منقبض. مالخازار دستانم را می فشارد.
"گابریل، چه شده؟ حالت خوب نیست؟"

سعی می کنم لبخند بزنم.
"حالم خوب است. می دانی، بعد از مدت ها دارم خون خوک می نوشم. چربی اش جسمم را دگرگون کرده."

چیزی نمی گوید. نگاهش به نقطه ای ورای من دوخته می شود. شاید دارد به خون شروری فکر می کند که در رگ هایش جاری شده. به اینکه بدون خون معصوم چه بر سر او و بر سر خون آشام هایش می آید.

و ما دوباره به رگ گردن هم می نگریم، در حالی که می دانیم به وسوسه ی درونمان گوش نخواهیم سپرد. و دلیلش ترس از افتادن تاجمان بر زمین نیست. حتی ویرانی هم نیست. شاید غرورمان است. و شاید آن حس عذاب آور اما زندگی بخش نزدیک بودن به میوه ی ممنوعه است؛ اینکه می دانی فقط به اندازه ی یک دست دراز کردن با آن فاصله داری، اما چنین نمی کنی و می گذاری میوه بر شاخه بماند و تو فقط با نگاهت به آن نفوذ می کنی‌.

و ما نیز چنین می کنیم. از حوض بیرون می آییم، خودمان را خشک می کنیم و پشت یک میز دایره ای در مقابل حوض رو به روی هم می نشینیم. دو جام و دو خنجر بر این میز است. و رگ های دستانمان متورم و در انتظار. ما از هم می نوشیم، در فاصله.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: چهارشنبه 20 اسفند 1404 01:15
نمایش جزئیات
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش چهارم

خدایی که خواهان اعتراف است

از زبان مالخازار

روی صندلی گهواره ای ام کنار پنجره نشسته ام. در حالتی نیمه بیدار، نیمه خواب. کابوس می بینم یا شاید هم رویایی نیمه شیرین. تقریبا مرده ام. مرا در تابوتی سیاه با رگه های سرخ گذاشته اند. دارند مرا به سوی قلعه ی لرد سابیس می برند. دارم دوباره خدای در بند می شوم.

اما نه. افرادی به جمع نوکتیرایی های حامل تابوتم حمله می کنند و مرا می ربایند. آن ها مرا به قصر آمالثورا می برند، نزد گابریل. او درپوش تابوتم را برمی دارد و چشمان آبی غم آلودش را به من می دوزد. دستش را جلو می آورد و روی صورتم می گذارد. لب هایش می لرزند و سیب گلویش به حرکت درمی آید.

در این لحظه دومینیک مورن کنارش پدیدار می شود. او دستش را آرام روی بازوی گابریل می گذارد.
"سرورم، باید زودتر انجامش دهیم. قبل از اینکه نوکتیرایی ها به قصر برسند."

آن ها می خواهند مرا بسوزانند! و من هیچ کاری نمی توانم بکنم مگر اینکه شاهد باشم که چه طور مشعل فروزان را جلو می آورند و شعله ها را بر جسمم می نشانند. و این پایانم خواهد بود. خاکستر من در باد پراکنده خواهد شد. لرد سابیس هرگز نخواهد توانست مرا برگرداند. مالخازار، شاه‌خدای نوکتیرا در دنیای نوکترنال کتدرال محو خواهد شد.

صدایی خفه و ممتد از گلویم خارج می شود. به لرزه می افتم. دستی بر بازویم می نشیند. کسی نامم را آهسته صدا می زند. سراسیمه از حالت نیمه خواب درمی آیم، در حالی که انتظار دارم داخل تابوتم باشم و گابریل مقابلم ایستاده باشد، اما می بینم که بر صندلی گهواره ای ام نشسته ام و لرد سابیس جلویم ایستاده. چیزی در رابطه با او مثل همیشه نیست.

لرد سابیس با صدایی ملایم:
"آمده ام درخواستی از تو بکنم."

چند بار پلک می زنم تا به عالم واقعیت برگردم و می فهمم آنچه در مورد لرد سابیس فرق کرده، ردایش است. او مثل همیشه سیاه نپوشیده، سفید به تن دارد. این باعث می شود اضطراب مثل جانوری کوچک مرا بگزد. انگار می دانم که باید نگران باشم، اما به چه دلیل، نمی دانم.

من با صدایی خش دار:
"لرد سابیس، چرا ردای سپید پوشیده اید؟"

لرد سابیس هوا را آهسته به داخل سینه اش می کشاند.
"من می خواهم به نوکترنال کتدرال بروم و در برابر چشم همگان به گناهانم اعتراف کنم."

من لحظاتی نگاهم را طوری به او می دوزم که انگار مغزم نمی تواند آنچه گفته را هضم کند. لرد سابیس با ملایمت بازویم را می فشارد.
"لطفا به گابریل و پطروس نامه بفرست تا تمامی ساکنان آمالثورا و مرز در نوکترنال کتدرال جمع شوند. از خدمتگزارانت هم بخواه به مردم نوکتیرا اطلاع دهند."

عقب می رود و رویش را برمی گرداند. صدایش می کنم.
"صبر کنید."

دوباره به سمتم برمی گردد. به او نگاه می کنم. به موهای بلند سیاه و مجعد حجیم و باشکوهش که از روی شانه هایش سرازیر شده. به پوست سفید مرمری اش. چشمان خاکستری روشن و پلک های سنگینش. حالت آرام چهره اش. و این نوری که انگار از آن می تابد. این مرد، این موجود، کسی که زندگی جاودان را به من بخشید، اما من به خاطرش از او متنفر شدم. حالا او مقابلم ایستاده، شبیه به روحی که به این دنیا تعلق ندارد و در آستانه ی محو شدن است.
لب هایم را به هم می فشارم و سعی می کنم نگرانی ام را پنهان کنم.
"لرد سابیس، چرا می خواهید این کار را بکنید؟ جنگ چیزی بود که همه ی ما خواهانش بودیم. مسببش تنها شما نبودید."

لرد سابیس:
"مالخازار عزیز، این من بودم که ریشه ی جنگ را شکل دادم. آن امیال را در روح نوکتیرایی ها کاشتم، مشتاقشان کردم به تو، به عنوان شاه‌خدایشان."

من:
"و آن ها خودشان خواستند که توصیه های شما را بپذیرند."

لرد سابیس:
"اما من خدایشان هستم و مسئولیت بزرگ تری نسبت به آن ها دارم."

از جایم بلند می شوم. با چشمانی که اندکی گشاد شده و قلبی که ناگهان تندتر می تپد. به سمتش می روم و دستانم را روی بازوهایش می گذارم. این حرکت توجه آمیزم پرده ی نازکی از حیرت را بر چهره اش می نشاند.

من:
"لرد سابیس عزیز، نمی توانید خودتان را فقط یک خون آشام جادوگر کهن در نظر بگیرید؟"

لحظاتی به چشمانم نگاه می کند و بعد:
"تو همیشه تصور می کرده ای که من این هستم، نه خدای این دنیا."

من:
"بله و حالا می خواهم شما هم چنین تصور کنید."

لرد سابیس:
"اما این ممکن نیست."

دستانم را روی بازوهایش فشار می دهم.
"اگر این طور ادامه دهید، ویران می شوید. به دست همان کسانی که مخلوقاتتان می نامید."

لرد سابیس:
"اگر چنین شود، حتما مستحقش هستم."

عضلات صورتم سخت می شوند.
"آیا شما آرزو نداشتید که من شما را ببخشم، که دیگر از شما نفرت نداشته باشم؟"

چشمانش کمی گشاد می شوند و با صدایی لرزان پاسخ می دهد:
"البته که این آرزو را دارم، مالخازار عزیزم."

دستش را بالا می آورد و بر صورتم می گذارد. از این تماس به خود می لرزم. حس می کنم دستش نه روی صورتم که بر قلبم قرار دارد.

من:
"پس این خواسته ی مرا اجابت کنید. به نوکترنال کتدرال بروید، اعتراف کنید، اما فقط نزد من."

لب هایش می لرزند. اشک در چشمانش جمع می شود. با صدایی گرفته می پرسد:
"این چیزیست که تو از من می خواهی؟ اگر چنین کنم، مرا می بخشی؟"

با شگفتی حس می کنم که چشمان خودم هم دارد از اشک پر می شود.
"نمی دانم. فقط این را می دانم که نمی توانم ببینم که به سمت ویرانی قدم بگذارید و کم کم تکه تکه شوید و از بین بروید."

اشک از چشمانش بر گونه هایش جاری می شود. دستش را پایین می آورد و بازوی مرا می گیرد و من کنارش به راه می افتم، به سمت نوکترنال کتدرال.

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 15:12
نمایش جزئیات
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش سوم

عشقی که نور است، نه بیماری

از زبان سابیس


یک تالار گرانیتی. سیاه با رگه های سفید. مجسمه های قدیسین در انتهای آن. یک میز مستطیلی کوچک در مقابلشان، جایی که من یک سمتش و مالخازار سمت دیگر نشسته ایم و یک جام پر از خون در برابرمان.

انگشتانم را دور جام حلقه می کنم.
"خشنودی سرخ که در رگ جاری می شود. اما هر چه بیشتر شود، حس خیانت به آن هم زیادتر می شود. انگار که لذت فوران کرده نوید از اتفاقی شوم بدهد."

مالخازار پایه ی جام را می گیرد.
"این خون خود یک اتفاق شوم است. خانه اش جسم یک عاشق ناکام بود که نتوانست عدم وصال را تاب بیاورد و رقیبش را به همراه معشوق کشت."

چشمانم کمی گشاد می شود.
"این همان تقدیری نبود که تو داشتی در چنگالش می افتادی؟"

مالخازار جام را به لب می برد.
"بله، همین طور است. و چه کسی بود که مرا از آن نجات داد؟ گابریل! اما با این حال اطرافیانم در نوکتیرا پیوند من و او را نامبارک می بینند."

مقداری از خون را می نوشد و اخمی بین ابروانش می افتد و لب هایش اندکی در هم مچاله می شود، طوری که انگار تلخی ذهنش بیش از شیرینی خون است.

من نیز جام را به لب می برم و خون شرور درونش را کم کم می نوشم.
"مالخازار عزیزم، شاید آن ها فقط می ترسند تو را از دست بدهند. نه به عنوان شاهشان، بلکه تاریکی محافظت کننده در برابر نور."

مالخازار چشم به من می دوزد. نه با نگاهی بیزار، بلکه دقیق و موشکافانه، انگار دارد درونم را می کاود.
"آه، بله. وقتی که یک نور کورکننده هست، دیگر کسی یک نور دوم نمی خواهد. شاید این من هستم که باید بترسم. اگر بدل به گابریل دوم شوم، سزاوار آتش خواهم شد."

به چشمان خاکستری تیره اش نگاه می کنم. نگران نیستم که سیاهی درونم را برهنه ببیند. فکر می کنم این تشویقش کند که مرا در مسیر رستگاری یاری دهد.
"مالخازار..."

با صدایی شکسته اسمش را به زبان می آورم. جامم را پایین می برم و بر میز می گذارم.
"من متاسفم. می دانم راهی وجود ندارد گناهی که در حقت کردم را جبران کنم. اما به تو قول می دهم، این بار آبی بر آتش دردهایت باشم. چه بخواهی در نور بایستی و چه در تاریکی."

پرده ای تار از اشک چشمانم را می گیرد. مالخازار با حالتی آلوده به شک به من نگاه می کند.
"لرد سابیس، نمی دانم واقعا تصمیم گرفته اید که دیگر ارمغان آور رنج نباشید یا اینکه این هم بخشی از نمایش غمبارتان است."

من:
"حق داری به من اعتماد نکنی، اما لطفا یک بار دیگر این فرصت را به من بده که خودم را به تو ثابت کنم."

نفسم را آهسته بیرون می دهم.
"لطفا بگذار اینجا کنارت بمانم."

مالخازار:
"می خواهید اینجا بمانید، در قصر نوکتیرا؟ فکر می کردم مکان های شلوغ روحتان را می خراشد."

من:
"قصد دارم کاری انجام بدهم که در تنهایی جراتش را ندارم. می خواهم لجن های جمع شده در روحم را بیرون بیاورم. شاید این گونه بتوانم قدرتم را دوباره تمام و کمال به دست آورم و بقیه ی قربانیان جنگ را به زندگی برگردانم."

ابروهایش کمی به سمت بالا می روند، طوری که انگار دارد آنچه پشت سخنانم نهفته را می سنجد. در چشمانش چیزی می بینم که شبیه به نگرانیست.

مالخازار:
"چیزی که می خواهید بیرون بکشید، فکر نمی کنید ممکن است شما را از هم بپاشد؟"

لحظه ای لرز بر تنم می افتد، اما سعی می کنم آرامش را به سرعت به قلبم بازگردانم.
"می فهمم چه می گویی، اما آنچه من هستم، چیزی بیشتر از لجن است و همان مرا نگه می دارد. آن عشقی که نور است و نه بیماری."

مالخازار آهی می کشد، انگار به نشانه ی تایید‌.
"شاید این همان چیزیست که همه ی ما را در این جنگ نگه داشت. من حس می کنم بالاخره به اندک آرامشی رسیده ام و می خواهم آن را نگه دارم و رشدش دهم. پس شما را از خود نمی رانم."

لبخندی کوچک و قدرشناسانه بر لب می آورم.
"از تو ممنونم، مالخازار عزیزم."

افرادی که لایک کردند

پاسخ: لبخند اشک آلود ماه (داستان های گادفری و آشنایان)
ارسال شده در: یکشنبه 17 اسفند 1404 16:23
نمایش جزئیات
کتاب دوم دنیای نوکترنال کتدرال

بخش دوم

تو که هستی؟

از زبان مالخازار

مقابل تخت پادشاهی ام ایستاده ام. به صورتک های کنده کاری شده ی فلزی روی آن نگاه می کنم، به آن حالت چشم ها و دهان که انگار لحظه ای در مذاب فرو رفته و بعد به آرامش ابدی رسیده اند. خاطره ای در ذهنم زنده می شود. لززه ای بر تنم می افتد. آب دهانم را قورت می دهم. به یاد می آورم چه طور از گابریل خواسته بودم جسدم را بسوزاند و خاکسترم را بپراکند تا دیگر به زندگی برنگردم و با این حال چه طور برای زنده ماندن تقلا کردم.

آیا وجدانم باید عذاب بکشد؟
اگر فقط مرگ را می پذیرفتم، آن همه جان از دست نمی رفت. اما آن خون آشام های بی مغز، آن دهان های باز شده به نعره ای خاموش، آن چشم های خالی از آگاهی وحشت را مثل محرکی برای زنده ماندن در جانم ریختند.

از تالار بیرون می روم، در راهروهای طویل به حرکت درمی آیم و به دری فلزی و کوچک می رسم که به سیاهچال راه دارد، لانه ی خدمتگزاران وفادارم که سعی کردند مرا از گابریل نجات دهند. اِلَیرا، لورنس، گادفری، آن ها اکنون اینجایند. می خواهم همین جا بمانند، فعلا، نه چون از آن ها خشمگینم، فقط اینکه تحمل نگاه کردن به صورت هایشان را ندارم، آن نگاه هایی که طوری به من دوخته می شود که انگار از دست رفته ام.

اما من آن چیزی که می خواستم را به دست نیاوردم؟ دیگر می توانم فقط یک شاه باشم، نه یک خدا. و دیگر خبری از آن مراسم خون‌نوشی منزجرکننده نیست، آن قربانیانی که با اشتیاق به چشمانت می نگرند و بی صدا از تو درخواست می کنند نیش در رگ هایشان فرو کنی و بنوشی. از فکر آن به لرزه می افتم.
اما حالا من، ما خون آشامان نوکتیرا می توانیم فقط از جام خون بنوشیم و فقط خون شرورانسان ها. و مگر این چیزی نبود که گادفری می خواست؟ پس چرا علیه من به پا خواست؟ چرا آن قدر از نزدیکی من و گابریل وحشت داشت؟ چه اشکال دارد که من مشتاق خون گابریل باشم، وقتی او هم تشنه ی نوشیدن از من است؟

رویم را از در فلزی برمی گردانم و لرد سابیس را می بینم که بی صدا به اینجا آمده و نگاه خاکستری آرامش را از پس پلک های سنگینش به من دوخته. خستگی اش را حس می کنم، اما نوری هم درونش می بینم که او را سر پا نگه داشته. فکر می کردم باید بیش از پیش از او متنفر باشم، چرا که او در نبود من در نوکتیرا گادفری را بر تخت نشانده بود و با خون قیرگونش او را برده ی خود کرده بود. اما در عوض حس می کنم نفرتم به او کمرنگ شده. این به خاطر خون گابریل است؟

او آهسته جلو می آید و در یک قدمی من متوقف می شود. خاطره ی نوشیدن از او و تبدیلم در برابر چشمانم زنده می شود. این بار نه با فوران خشم، بلکه با نوعی فقدان و رنج، با آن حسی که مشتاق است با ناله و اشک جاری شود و نه با فریاد. و همین مرا خشمگین می کند. عضلات صورتم را منقبض می کند.

لرد سابیس با صدایی آرام:
"می دانی چرا به اینجا آمده ام؟"

تصویری از گادفری در ذهنم شکل می گیرد. زانو زده در برابر او. لرد سابیس که رگ دستش را با نیش هایش سوراخ می کند. خون سیاه قیرگون که در دهان باز گادفری می ریزد.
داغ شدن پوستم را حس می کنم.
"اهمیت نمی دهم."

رویم را به در فلزی برمی گردانم. نمی خواهم با حمله به او خودم را کوچک کنم، فرقی ندارد همان طور بی حرکت سر جایش بماند یا مرا عقب براند یا به من صدمه بزند، در هر حال این من خواهم بود که حقیر می شوم. این موجود، هر چه قدر هم در هم شکسته انگار چیزی درونش دارد که همیشه او را بالا نگه می دارد.

دستم را می گیرد. خنکای پوستش بر پوست برافروخته ام.

لرد سابیس:
"من گناهکارم، مالخازار."

با شنیدن این جمله انگار ناگهان چیزی از اعماقم به حرکت درمی آید. انگار که زبان خودم بی آنکه اراده کنم، به اعتراف درآمده باشد. چشمانم کمی گشاد می شود.

لرد سابیس:
"آمده ام از تو خواهش کنم کمکم کنی گناهانم را جبران کنم. می خواهم پاک شوم."

نگاهم را به سمت او برمی گردانم، به چشمان اشک آلودش. لرد سابیس، تو یک جادوگر خون آشام مجنون کهنی یا آن طور که ادعا می کنی، یک خدای نزول کرده؟ تو واقعا که هستی؟

افرادی که لایک کردند