صبح روز بعدآماندا سرحال و شاداب در آشپزخانه کافه را باز کرد و وارد شد. از آنجایی که مسئولیت تهیه صبحانه را برای ساعات تفریح دانش آموزان هاگوارتز بر عهده داشت آماده کار گشت. (ماه پیش، رز و هوگو ویزلی به علت حمایت از مادرشان در دفاع از جن های خانگی، آشپزخانه قلعه را به همراه ساکنینش آتش زده بودند تا جن های خانگی را از زحمت بازدارند.)
- ای بابا! پس کو این شکلات تلخای تری؟
پس از اینکه آماندا با اوقات تلخی تمام کابینت ها را جستجو کرد، تصمیم گرفت با شکم گرسنه صبحانه را حاضر کند.
- خب...امروز نوبت ساندویچ تسترال بندریه! بیچاره دانش آموزا!
با سرعتی باور نکردنی یک قرص نان لواش را روی تخته باز کرد و روی آن پیاز رنده شده ریخت. سپس روی پیاز ها کمی نمک و فلفل زد، نان را پیچاند و داخل پلاستیک گذاشت.
- این از اولیش! این دومی، این سومی... و اینم آخریش!
- خیار، خیار، مرکز!؟
آماندا با تعجب چرخید و به یخچال نگاه کرد. این "خیار" که بود؟ صدای کسی از آن داخل می آمد:
- مورد مشکوک رویت شد، تمام.
آماندا در یخچال را باز کرد. شخصی که خود را در یخچال چپانده بود، با ردای خاکستری رنگ مخصوص "سرپرست بخش بهداشت وزارت خانه " بیرون افتاد. آماندا یک قدم عقب پرید و سعی کرد خونسردیش را حفظ کند. مامور اشاره ای به ساندویچ کرد و گفت:
- ینی شما به بچه های ما نون و پیاز میدین بخورن؟
- تو از تو یخچال همه چیو دیدی؟
- به سوال من جواب بده! مگه نون و پیاز کسیو سیر می کنه؟ چند می فروشین حالا؟ دونه ای 5 گالیون؟!
- این ساندویچ تسترال بندریه. خب گوشتاش دیده نمی شن دیگه! شما اگه یکی شونو تست کنی متوجه میشی که چرا دونه ای 5 گالیون میفروشیمشون.
آماندا از گفتن اینکه دانش آموزان گرسنه چاره ای جز خوردن اینها ندارند اجتناب کرد و دست به دعا شد تا مامور از چشیدن ساندویچ صرف نظر کند. در همین حال دافنه با سطل سنگین شیری وارد آشپزخانه شد. بر روی گونه اش زخمی ایجاد شده بود و خون قطره قطره داخل سطل شیر می چکید. سطل را بر روی پیشخوان روبروی آماندا گذاشت و گفت:
- بفرما! با اینکه هیپوگریفه هنوز یکم وحشیه ولی تونستم شیرشو بدوشم.
سپس با اشاره به مامور ادامه داد:
- چی شد؟ بالاخره تصمیم گرفتی یکیو بیاری مرلینگاهای عمومیو تمیز کنه؟
چشم غره های آماندا و اشارات نامحسوس او به مامور که به سطل کثیف شیر خیره شده بود، به هیچ وجه دافنه را متوجه خود نکرد. دافنه شیر را داخل تعدادی پاکت "شیراژدها، پاستوریزه و هموژنیزه" ریخت و پس از بسته بندی کنار ساندویچ ها گذاشت.
مامور نچ نچ کنان رو به آماندا گفت:
- امیدوارم ناهارتون بهتر از این باشه. جای شکر داره که فعلا هیچ خون تک شاخی تو خوراکیاتون ندیدم. حالا بفرمایین بیرون صبحونه بچه ها رو تحویل بدین.
پس از خروج اجباری دافنه و آماندا به همراه خوراکی ها، مامور نفس عمیقی کشید. بسته شکلات تلخی را که از داخل یکی از کابینت ها برداشته و تمامش کرده بود، سر جایش گذاشت. باید فکر جای امن تری را برای پنهان شدن و غافل گیر کردن تدارک دهندگان ناهار می کرد.