جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: دوشنبه 20 خرداد 1392 20:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار عمومی ریون کلاو

آماندا در حالی که به سال اولی های منزجر شده نون و پیاز ساندویچ تسترال بندری می فروخت به دافنه نگاه کرد و پرسید:فلور و تری کجان؟!برو بهشون خبر بده نهارو امروز بهداشتی درس کنن!

دافنه حریصانه به پنج گالیونی هایی که روی هم جمع می شدند نگاه کرد و گفت:آره،حتما!من برم تا تو تمام اینارو واسه خودت بر داری!

-دافــــــــنه!اگه یادت باشه تو آدم موذی داستانی.این موذی بازیا کار شماس نه من!حالا برو تریو خبر کن!

دافنه که حاضر بود روی سرسره آماندا سر بخورد ولی کم نیاورد جواب داد:نمیرم،نمیرم،نمیرم!به پاهای خون آشامی شما فشار میاد اگه یکم حرکت کنین؟!یا شایدم فکتون درد میگیره؟!

-دافنه یا خودت میری یا من نمیرم!خودت انتخاب کن!

ساعت ها گذشتند و صبحانه تمام شد و خورشید هر تابستانی شروع به درخشیدن کرد ولی آماندا و دافنه هیچ کدام دست از لج بازی بر نداشتند تا آن که کار از کار گذشته و بوی عجیب غذای فلور تالار ریون را فرا گرفته بود!

کمی آن طرف تر،آشپزخانه!

فلور با ناراحتی برای بار صد و بیست و یکم روی دور نق زدن افتاد و گفت:ااااه!آخه یعنی چی؟!این اما با خودش چی فک کرده؟!هه حتما فک کرده فقط خودش میتونه گوشت آدم بپزه!بعد ارباب بگه خیلی مثلا شوم و مخوفه و روحیش مرگخوارانس!

سپس به صورت تری که تغییر رنگ داده و به سبز متمایل شده بود نگاه کرد و ادامه داد:حالا این غذای من دهنشو می بنده!

تری پرسید:حالا گوشت کودوم آدم بدبختیو ما باید بخوریم؟!

فلور لبخند شومی زد و طفره رفت:اونش که مهم نیست!مهم اینه که ما حالا یه نهار خوشمزه داریم!

تری که به غیبت ناگهانی سینیسترا فکر می کرد بی توجه به درون سطل آشغال و مامور بهداشتی که درون آن پنهان شده بود موی سری که به طور مشکوکی شبیه موی سنسیترا بود و روده جادوگر نگونبختی را که الآن درون قابلمه بود به درون سطل انداخت.

ناگهان فلور خشکش زد و به سطل زباله که انواع فحش و لعنت از آن شنیده می شد خیره شد.فلور ماهیتابه ای را در دستش گرفت و غرید:بیا بیرون!وگرنه...امم،من میدونم با تو!

مامور به آرامی از سطل بیرون آمد ولی قبل از آن که بتواند کلمه ای بگوید صدای جیغی شنیده و ماهیتابه ای مسی بر سرش کوبیده شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1392/3/20 21:12:16
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: پنجشنبه 29 فروردین 1392 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح روز بعد

آماندا سرحال و شاداب در آشپزخانه کافه را باز کرد و وارد شد. از آنجایی که مسئولیت تهیه صبحانه را برای ساعات تفریح دانش آموزان هاگوارتز بر عهده داشت آماده کار گشت. (ماه پیش، رز و هوگو ویزلی به علت حمایت از مادرشان در دفاع از جن های خانگی، آشپزخانه قلعه را به همراه ساکنینش آتش زده بودند تا جن های خانگی را از زحمت بازدارند.)
- ای بابا! پس کو این شکلات تلخای تری؟

پس از اینکه آماندا با اوقات تلخی تمام کابینت ها را جستجو کرد، تصمیم گرفت با شکم گرسنه صبحانه را حاضر کند.
- خب...امروز نوبت ساندویچ تسترال بندریه! بیچاره دانش آموزا!

با سرعتی باور نکردنی یک قرص نان لواش را روی تخته باز کرد و روی آن پیاز رنده شده ریخت. سپس روی پیاز ها کمی نمک و فلفل زد، نان را پیچاند و داخل پلاستیک گذاشت.
- این از اولیش! این دومی، این سومی... و اینم آخریش!
- خیار، خیار، مرکز!؟

آماندا با تعجب چرخید و به یخچال نگاه کرد. این "خیار" که بود؟ صدای کسی از آن داخل می آمد:
- مورد مشکوک رویت شد، تمام.

آماندا در یخچال را باز کرد. شخصی که خود را در یخچال چپانده بود، با ردای خاکستری رنگ مخصوص "سرپرست بخش بهداشت وزارت خانه " بیرون افتاد. آماندا یک قدم عقب پرید و سعی کرد خونسردیش را حفظ کند. مامور اشاره ای به ساندویچ کرد و گفت:
- ینی شما به بچه های ما نون و پیاز میدین بخورن؟
- تو از تو یخچال همه چیو دیدی؟
- به سوال من جواب بده! مگه نون و پیاز کسیو سیر می کنه؟ چند می فروشین حالا؟ دونه ای 5 گالیون؟!
- این ساندویچ تسترال بندریه. خب گوشتاش دیده نمی شن دیگه! شما اگه یکی شونو تست کنی متوجه میشی که چرا دونه ای 5 گالیون میفروشیمشون.

آماندا از گفتن اینکه دانش آموزان گرسنه چاره ای جز خوردن اینها ندارند اجتناب کرد و دست به دعا شد تا مامور از چشیدن ساندویچ صرف نظر کند. در همین حال دافنه با سطل سنگین شیری وارد آشپزخانه شد. بر روی گونه اش زخمی ایجاد شده بود و خون قطره قطره داخل سطل شیر می چکید. سطل را بر روی پیشخوان روبروی آماندا گذاشت و گفت:
- بفرما! با اینکه هیپوگریفه هنوز یکم وحشیه ولی تونستم شیرشو بدوشم.

سپس با اشاره به مامور ادامه داد:
- چی شد؟ بالاخره تصمیم گرفتی یکیو بیاری مرلینگاهای عمومیو تمیز کنه؟

چشم غره های آماندا و اشارات نامحسوس او به مامور که به سطل کثیف شیر خیره شده بود، به هیچ وجه دافنه را متوجه خود نکرد. دافنه شیر را داخل تعدادی پاکت "شیراژدها، پاستوریزه و هموژنیزه" ریخت و پس از بسته بندی کنار ساندویچ ها گذاشت.

مامور نچ نچ کنان رو به آماندا گفت:
- امیدوارم ناهارتون بهتر از این باشه. جای شکر داره که فعلا هیچ خون تک شاخی تو خوراکیاتون ندیدم. حالا بفرمایین بیرون صبحونه بچه ها رو تحویل بدین.

پس از خروج اجباری دافنه و آماندا به همراه خوراکی ها، مامور نفس عمیقی کشید. بسته شکلات تلخی را که از داخل یکی از کابینت ها برداشته و تمامش کرده بود، سر جایش گذاشت. باید فکر جای امن تری را برای پنهان شدن و غافل گیر کردن تدارک دهندگان ناهار می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/1/29 16:47:54
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1392/1/29 16:48:40
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1392 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
Nuova discussione

_اخه چرا؟
_مگه چی کار کردیم
_نکنید مرلین رو خوش نمیاد!
عده ای از ریونی ها به دست و پای ماموران بهداشت هاگ اوفتاده بودند و التماس میکردند و عده ای دیگه مات و مبهوت به پرچمِ( این محل به خواطر عدم رعایت مسائل بهداشتی و استفاده از عصاره تک شاخ در محصولاتش پلم میشود ) چشم دوخته بودند

تنها چیزی که همه میدونستن این بود که یهو مامورها ریخته بودن توی کافه و بعدش بلافاصله پلمش کرده بودن

تری قیافش رو گربه شرکی کرد و گفت:
_ اخه خون تک شاخمون کجا بود؟
مامور با اوقات تلخی گفت:
_اولندش قیافت رو اونجوری نکن مٍثل اژدهای مجارستانی شدی! دومندش بیاین نشونتون بدم ببینم چی رو میخواید تکذیب کنید.

تری،فلور و اماندا با مامور میرن تا ببینن چی رو میگه و همین که وارد اشپزخونه میشن بطری های چهار لیتری خون رو میبینن
بچه ها:
مامور: :zogh:
مامور حق به جانب میگه:
_خوب چی دارید بگید؟
بچه ها به ترتیب:
_ما اینا رو اینجا نیاوردیم!( به دلیل راحت خوانده شدن!)
_توطئه هستش
_اره یه توطئس
که دیگه مامور قاطی میکنه و همه رو با بد خلقی از مغازه بیرون میکنه و میگه
_اره حتما توطئس!

چند ساعت بعد

داخل تالار همه زانوی غم بقل گرفته بودن که فلور با خوش حالی در حالی که یه کلید دستش بود میاد داخل و میگه:
_پاشین این کلید رو بگرید برین در رو باز کنید اون چهار لیتری ها رو بیارید بیرون،راضیشون کردم که احتمالا یکی از گروه ها داره علیه ما خرابکاری میکنه به خواطر همین اجازه دادن در رو باز کنیم ولی گفتن هر روز سر میزنن و چک میکنن که همه چیز درست باشه و با کوچکترین خطایی مغازه پلم میشه.
بعد مکثی میکنه و ادامه میده:

اگه بفهمم کار کیا بوده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1392/1/12 12:57:32
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1391 11:41
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه از طرف فخر سلطنت:

بازم سیبل تریلانی دُر افشانی کرده و از اون پیشگویی های نابش ارائه داده و پیشگویی اینه: " کافه ی ریونکلا می تونه به ارباب کمک کنه که قدرتمندتر بشه!" چه جوری؟! کسی نمی دونه! دارک لرد فعلا تصمیم گرفته یه مدیر غیر ریونی برای کافه انتخاب کنه و این وظیفه رو بر عهده ی تری بوت گذاشته..

تری و فلور می رن دنبال این که کسی رو برای مدیریت کافه انتخاب کنن.. در ضمن ارباب تاکید کرده بود که کس دیگه ای نباید از این موضوع خبردار بشه. تری و فلور تصمیم میگیرن با معجون مرکب پیچیده خودشونو به شکل ایوان و هوگو در بیارن و برن پیش ارباب بگن که مسئولیت رو قبول کردن و اینجوری هوگو و ایوان مجبور بشن این کارو قبول کنن!

اما ارباب هوگو رو تایید نمی کنه و فعلا فقط ایوان باقی مونده برای گرفتن تایید از ارباب.. البته ایوان قلابی!

دافنه گرینگراس نوشته:
نقل قول:
چند نفر هوگو رو ایوان رو چشم بسته آوردند و رفتن

این اشتباه شده.. شما در نظر بگیرین که تری و هوگو(فلور که معجون مرکب خورده) وارد شدن..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1391 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب بلاخره با کلی تلاش و کوش گیرشون آوردیم.خیلی سخت بود.بعد از ساعت ها تقییب و گریز و و اینا تازه تونستیم گیرشون بیاریم.بگم بیارنشون تو؟

لرد ولدمورت با سر تایید کرد و فقط با اشاره به تری فهماند که نباید اونا رو از موضوع آگاه کنه.چند نفر هوگو رو ایوان رو چشم بسته آوردند و رفتن.لرد ولدمورت با نگرانی گفت:این؟این؟این؟این که هوگو ئه.
-بله ارباب.
-این ابدارچی منه.
-بله ارباب.
-اگه این مدیر کافه بشه که طعم چایی هاش افت میکنه.
-بله ارباب.
-من نمیخوام طمع چایی هام فرق کنه.
- بله ارباب.
-یه بار دیگه بگی بله اربابا.میزنم میکشمت.کروشیو.کروشیو.
- کرشیوتون دریافت شد ارباب.ارباب؟ادامه بدین.
-این مدیر کافه نخواهد شد.

هوگو گفت:بله؟جریان چیه؟
تری گفت:ارباب،لو دادین قضیه رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 22 شهریور 1391 14:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بیاورد فلور شیشه ای را یک دم،بگذاشت آن را روی میز سریع. دگر مرگخواران همچون وزغ،با چشمانی برون زده از حیرت،بیاویختند نگاهشان را به شیشه ها.

بپرسید لودوی کنجکاو ز آنان،که این چیست ای خیره سران؟

تری چرخاند نگاهش را سوی لودو،بدو پاسخ گفت این چنین،که دستور لرد است و اجبار،نکنیم، سویمان سوی مرگ است.

تکانی داد لودو به چانه اش،و پرسید خب که چه؟لرد فرموده شیشه آورید؟اینست آن دستور مرگبار او؟

بکوفت بر سرش تری دستانش را،پشیمان گشت از توضیحات خویش. پشت نمود سوی لودو، و تایید نمود پیشنهادات فلور را.

شدند رهسپار راهروان هاگوارتز،تا که پیدا کنند هوگو و ایوان را. بیافتند هوگو را نزد آشپزخانه، بربودند و ببردند وی را ناکجا آباد.

دگر کس نام داشت ایوان،ورا نیز یافتند همراه عله.بصبریدند تا که تنها شود، سپس او را نیز ربودند. حال که آماده بود موی دو شخص، فرصتش بود تا که آن را نوشند. بنوشیدند و فتادند زمین،بپیچیدند به خود ز درد،سپس کردند قد را راست،نگه کردند به خود در آینه.

دستشان را سوی هم گرفتند،نشان موفقیتی به یکدیگر نشان دادند و شتابان به سوی لرد گریختند.

در محضر لرد:

...

--------------------------------------

ترجمه! شاید کسی نفهمیده باشه!!!!!

فلور شیشه های معجون پیچیده را روی میز گذاشت و همه با تعجب به او خیره شدند. همان موقع لودو وارد ماجرا میشود و جویای علت میشود.

تری ماجرا را سریع توضیح میدهد، ولی لودو چیزی سر در نمی آورد. بنابراین به دلیل تنگی وقت منتظر لودو نمیماند و نقشه را تایید میکند و به دنبال ایوان و هوگو میروند.

هوگو را نزدیک آشپزخانه و تابلوی ورودی هافلپاف میابند و سریع از صحنه حذفش میکنند. فلور هم سراغ ایوان میرود و بعد از اینکه تنها شد و عله را رها کرد، او را نیز می ربایند. حالا وقتش است که به سراغ لرد روند و نقشه شان را عملی کنند.

+++++

پ.ن: اگه مدل نوشتنم خیلی افتضاحه بگین تا تکرار نشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ACTIONS speak louder than words

Everything is okay in the end. If it's not okay, then it's not the end
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1391 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار ریونکلاو،مرگخوار ها:

- اما مشکل اینه...
-ما نمیدونیم چه کسایی.

تری به فلور نگاه کرد.
-اینم یاد اوری کنم که کس دیگه ای نباید بفهمه.این یه رازه.ارباب گفته فقط مرگخوار های ریون باید بفهمن.همگروهی های خودمون هم نباید بفهمن.

گلرت داد زد.
-گفتی ما نباید چی رو بفهمیم؟
داف بلندتر حرف گلرتو تکرار کرد.

مرگخوار ها به هم خیره شدند.

7 ساعت بعد،نزدیک نیمه شب:

-باید کسی باشه که نه قلدر باشه، نه اعصاب خورد کن باشه و نه مسئولیت ناپذیر.اما کی؟
فلور نگاهش رو از ستاره ها برداشت.نگاهش به نگاه تری گره خورد.لحظه ای به فکر فرو رفت و با صدایی لرزان گفت:
-ایوان...ایوان چطوره؟و نفر دیگه...هوگو.خوفه؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: جمعه 10 شهریور 1391 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
تری به شدت تو فکر بود. فلور به طرف تری رفت تا علتشو ازش بپرسه.

- تری چیزی شده؟!

- هوم!؟ نه!

- تری؟

- چیه؟! خب آره ... راجع به همین کافه اس ... ارباب گفته فقط چند روز دیگه مهلت داریم... اگه تا چند روز دیگه کسی واسه مدیر اینجا انتخاب نشه ...

تری نگاهشو از میز برمیداره و بخ فلور نگاه میکنه ، دوباره سرشو پایین میندازه و ادامه میده : من میمیرم ...

صدای جیغ فلور توجه همه رو به اون میز جلب میکنه. فلور خودشو یکم جمع و جور میکنه و با لبخند به همه ، تظاهر میکنه که اتفاقی نیفتاده.

سپس با نگرانی ، در حالی که اشک تو چشماش جمع شده بود به تری میگه : تری ... بگو که شوخی میکنی...

فلور اینو میگه و با امیدواری به تری نگاه میکنه ، شاید این هم یکی از اون شوخی های بی مزه و لوس تری باشه ...

اما تری همچنان به میز زل زده بود. فلور تری رو بغل میکنه و میگه : اینجوری فایده نداره تری. به جای اینکه غصه بخوریم باید فکر کنیم.

فلور اینو میگه و میزنه زیر گریه. تری ناگهان از جاش بلند میشه و میگه : فهمیدم! میتونم به وسیله ی معجون مرکب خودمون رو شبیه دو تا از اعضای یه گروه دیگه بکنیم و بریم پیش ارباب ، و بگیم ما حاضریم مدیریت کافه رو به عهده بگیریم!

فلور که از ایده ی تری خوشش اومده ، لبخندی میزنه و میگه : و وقتی برگشتیم به قیافه ی خودمون ، اون دو تا دیگه نمیتونن جلوی ارباب حرف خودشون رو انکار کنن! آفرین تری! تو بهترینی!

تری و فلور خوشحال به سمت خوابگاه روانه میشن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1391 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها سوژه جدید میدم.اگه خواستین قبلیه رو ادامه بدین.ولی اگه نخواستین میتونین اینو ادامه بدین.اما به ناظرا بگین پاکش کنن.
حوصلم از اون سر رفته بود.تازشم خیلی نامفهوم شده بود.

سوژه جدید:

صبح دل انگیزی بود.کافه ریونکلاو پر از جادوگر و ساحره ای بود که داشتن چیزی میخوردن و یا منتظر غذا بودند.فلور دلاکور، ساحره فرانسوی زیر لب آواز میخواند و به کافه خیره شده بود.
لودو بگمن مواظب بود تا ساحره ای بی حجاب وارد نشود.روی پنجره نوشته ای به چشم میخورد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


کسی باید مدیدریت و وقف اوضاع رو به عهده میگرفت.ریونی ها هیچ کدوم نمی تونستند این شغل رو قبول کنند.نه به خواست خودشان؛بلکه به خواست ارباب.

فلش بک،خانه ریدل، محظر لرد:


تری بوت با اکراه در اتاق لرد رو به صدا در آورد و نالید:
- کارم داشتین ارباب؟
لرد سیاه غرید:
-بله.بیا تو.
تری در رو باز کرد و به داخل آمد.
لرد ادامه داد:
- بنشین.

تری با دهن باز مانده به او خیره شد.
بنشین؟بنشین؟ارباب به او اجازه داد در حضورش بنشیند؟امکان نداشت.
تری نشست.

لرد ولدمورت گفت:
- سیبل به من گفته کافه گروه تو، میتونه باعث بشه تا من به قدرت بیشتری برسم.
تری دهنشو باز کرد تا چیزی بپرسه.اما با اشاره لرد ساکت ماند.
- سیبل نمیدونه چجوری ولی حتما این اتفاق میفته.ولی تنها چیزی که من از تو میخوام اینه که کسی رو به مدیریت کافه انتخاب کنی که از ریون نباشه.همین. حالا برو.

تری با ارباب خداحافظی کرد و در رو باز کرد که بره.اما ارباب داد زد:
-صبر کن تری.کسی جز ریونی های مرگخوار نباید از این موضوع سر در بیاره.نه همگروهی های غیر مرگخوارت و نه گروه های دیگه.

پایان فلش بک:


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: ۩کافه راون۩
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1391 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
همه روی نوک برج وایساده بودن ، باد شدیدی می وزید و قطرات باران که بی وقفه به زمین برخورد می کرد ، ریون کلاویارو در پس زمینه محو می کرد .

صاعقه ای زد و همین صاعقه تمام موهای ریونیارو سیخ کرد .

فلور به موهای درخشانش که توی باد پیچ و تاب می خورد نگاه کرد و زمزمه کرد : اگه یه صاعقه ی دیگه بخوره می میریم و اگه شانس نیاریم ...

تری که از شدت ترس سفید تر از برف شده بود به ابرای طوفان زایی که به سمتشون میومد نگاه کرد و درست به وسطش خیره شد جایی که ابرا به هم می پیوستن و خلأای تمام نشدنی به وجود آوردند .

آندرومدا فریاد زد : باید از این جا بریم ، من یه شباهتی بین اون خلأ و سیاه چاله ها می بینم ، بدویین گلرت بمیره بهتر از اینه که هممون بمیریم .

فلور که از دعواش با گلرت احساس گناه می کرد و خوشش نمی یومد آخرین حرفش با گلرت یه بحث مسخره باشه گفت : نمی تونیم آندرو ما جادوگریم شاید توش زنده موندیم .

آندرومدا با عصبانیت گفت : شاید ، یا توی زمان سفر می کنیم ، یا توی ابعاد که بد تره . الآن قهرمان بازی در نیارین .

لودو پرسید : ما منتظر چی هستیم ؟ اونا که این جا نیستن .

لیسا چند نقطه ی وسط گردبادو نشون داد و گفت : چرا هستن اون بالا !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)